|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
ما به خیابانی میرسیم که تمام خانه های واقع در آن دارای تابلوهای سفید رنگی بودند و من بر روی آنها اسامی ادارات و ارقام و حروف الفبای نوشته شده در کنارشان را خواندم.
بر روی یکی از تابلوها نوشته شده بود <غیر نظامیان بیکار> و در کنارش شماره 42B487 نوشته شده بود.
داخل آن خانه می شویم. اطاقها مانند اطاقهای مرسوم ادارها بودند. در اطاق انتظار و راهروها بوی کاغذ، بوی لباس تر و هوای داخل اداره ها پیچیده بود. بعد از چندین سؤال به اطاق d72 تحویل و در آنجا مورد بازپرسی قرار میگیرم.
یک کارمند روبرویم ایستاده بود و از من بازپرسی میکرد. با لحنی تند میپرسد: «نمیتونید خبردار بایستید؟». من جواب میدهم: «نه». او میپرسد: «چرا؟» با خجالت جواب میدهم: «من آن را هرگز نیاموخته ام».
«بسیار خُب، آیا اقرار میکنید شما در حالی دستگیر شده اید که بدون جواز در حال قدم زدن بودید؟»
میگویم:«بله، این حقیقت دارد. من از لزوم داشتن جواز اطلاع نداشتم. میدانید، من مدت درازی بیمار بودم -.»
او با اشاره دست دلیلم را رد میکند. «جریمه شما این است که سه روز راه رفتن با کفش برایتان ممنوع میگردد. کفش هایتان را در بیاورید!».
من کفشهایم را در میآورم.
کارمند با وحشت فریاد میکشد: «عجب! عجب، شما کفش چرمی پوشیده اید! از کجا کفش ها را آورده اید؟ مگر کاملاً دیوانه شده اید؟»
«شاید از نظر عقلانی کاملاً نرمال نباشم، من خودم اما نمیتوانم دقیقاً قضاوت کنم. اما کفش را زمان درازیست که خریده ام.»
«مگر نمیدانید پوشیدن چرم به هر شکل آن برای اشخاص غیر نظامی اکیداً ممنوع است؟ - کفش شما اینجا میماند، آنها مصادره میشوند. ضمناً مدارک هویت خود را بار دیگر نشان دهید!»
خدای من، من مدارک هویت همراه خود نداشتم.
«یک سالی میشد که چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاده بود!» کارمند پس از کشیدن آهی بلند پاسبانی را به داخل میخواند. «این مرد را به اداره 194، اطاق 8 میبرید!»
مجبور بودم پابرهنه از میان چندین خیابان بگذرم و بعد دوباره داخل ساختمان اداره دیگری شدیم، از میان راهروها عبور و بوی کاغذ و ناامیدی را استشاق کردیم، و بعد به داخل اطاقی هل داده شدم و مأمور دیگری که لباس نظامی بر تن داشت مشغول بازپرسی از من میگردد.
«شما در خیابان بدون مدارک هویت دستگیر شده اید. شما به دو هزار گولدن Gulden جریمه میشوید. من الساعه برایتان یک قبض رسید مینویسم.»
من مرددانه میگویم:«می بخشید، من این مقدار پول به همراه ندارم. نمیتوانید به جای جریمه نقدی من را چند وقتی زندانی کنید؟»
او با صدای بلند میخندد. «زندانی کنم؟ آقای عزیز شما چه خیال کرده اید؟ فکر میکنید ما مایلیم به شما غذا هم بدهیم؟ - نه، عزیز من، سخت ترین مجازات در انتظارتان خواهد بود اگر نتونید این رقم ناچیز را بپردازید. من باید شما را به پس دادن موقتی کارت اجازه اقامت محکوم کنم! خواهش می کنم کارت اجازه اقامتتان را به من بدهید!».
کارتی نداشتم.
مأمور حالا کاملاً گنگ شده بود. او دو همکار دیگر را به اطاق میخواند، درگوشی مدتی با آنها صحبت میکند، چندین بار مرا نشان میدهد، و همه مرا با هراس و تعجب زیاد نگاه میکنند. بعد دستور میدهد تا پایان مشورت مرا به زندان ببرند.

تصمیم گرفتم اجازه بدم تا مرغای عشقم دوباره حامله شن، تخم بذارن. دلم میخواد اینبار خوشگلترین جوجه رو طوری تعلیم بدم تا فکر کنه از ابتداش آدم بوده و دیگه دلش هوای پریدن با همجنس نکنه و کنارم مثل بچه آدم بشینه، از سر و کولم بالا بره و لای موهامو بجوره، لاله های گوشمو میون دو نکش نگه داره، وقت خواب روی شونم بشینه و سرشو به موهای کنار گوش و گردنم طوری تکیه بده تا بتونم صدای خُر و پُفشو بشنوم، شاید بشه منم خوابم ببره، شاید تونستم خودمو با او توی خواب در حال پرواز ببینم.
اطاق چوبی تخمگذاریشونو روی میز کوچکی که نمیدونم اصلاً تو این اطاق چه میکنه میذارم تا بزرگترین دختر خونواده <عشقیان> که تند تند حامله شدنش همیشه موضوع گفتگو و تعجب افراد خونواده عشقیان بوده توش تخم بذاره و رو تخماش بشینه یا بخوابه.
ساعت ها طول کشید تا باورشون شد قصد پلیدی پشت این کار نخوابیده و لونه همون لونه ست که روزی مادرشون اونا رو وقتی سر از تخم در آورده بودن تر و خشک می کرد و غذای خودشو تو دهنشون میذاشته.
<مسیح>، پدر خونواده اولین کسی بود که بخودش جرأت داد و روی بوم لونه تخمگذاری نشست. مدتی بی حرکت به بچه هاش نگاه و کمی هم به همسرش که او و فرزنداشونو با فرار کردن از درز پنجره تنها گذاشته بود فکر میکنه، ولی بلافاصله به فکر بررسی لونه می افته تا مطمئن شه که محکمه. بعد از اطمینان به کنار دختر بزرگش می پره و تند و تند نتیجه برسی رو کنار گوشش به اطلاع می رسونه.
دختر بزرگ خونواده هم که طبق معمول حامله بود با ترس میپره روی بوم. از اون بالا با نگاهی که به اطرافش میندازه خطرهای احتمالی رو پیش چشم میاره و بعد انگار چیزی راضیش کرده باشه با سر اشاره به پدرش که با اضطراب و کنجکاوی حرکتهاشو زیر نظر داشت میکنه و باباشو از راضی بودن خودش خبردار میسازه.
الانم تو لونه رو دو تا تخمی که گذاشته خوابیده و بقیه افراد خونواده عشقیان بجز مسیح در خوابن.
مسیح میپره میاد میشینه روی شونه ام، نگاهی تو چشام میندازه با خنده زیر گوشم میگه عیدت مبارک.
فکر کردم از خوشحالی دوباره پدر شدن امروز رو عید میخونه. طوریکه فکر کنه تعجب کردم میپرسم: کدوم عید!؟
میگه: به به، چه حواسی!... مگه میشه عید فطر رو فراموش کرد!؟
میگم: خوب هر عیدی می خواد باشه! عید فطر عید روزه داراست، من که روزه نبودم.
میگه: خالی نبند، پارسالم به همین بهونه از زیر عیدی دادن در رفتی. این کلَک قدیمی شده و حناش دیگه پیش من یکی رنگ نداره!
میگم: من که اندازه یک ارزنم پول ندارم، در ضمن عیدی به روزه خوارا نمیدن!
مسیح میخنده و میگه: مگه عیدی ارثیه ست که به یکی بدن و به یکی ندن؟
منم میخندم و جواب میدم: نه، عیدی ارث نیستش، عیدی هدیه ست، ولی برای دادنش بهونه لازمه. به چه بهونه ای من باید به تو و بقیه عیدی بدم؟ شماها که از طلوع خورشید تا غروب آفتاب بجای سه وعده، سی وعده میرفتید سراغ غذا! اونقدم ماشالا خوردین که از سیری دیگه فکر کردن به گرسنه ها از یادتون هم رفته. اگه همین الانه بهت بگن احساس یه پرنده گرسنه رو تعریف کن، خُب من میدونم که تو همینطوری انگشت به دهن میمونیو نمیتونی جواب بدی، درسته؟ خُب، این دیگه هدیه و عیدی دادن داره!؟
با عصبانیت میگه: این نامردیه! پارسالم درست همین حرفارو زدی.
منم کمی عصبانی میگم: خیلی هم مردونه ست!
مسیح خودشو کمی جا به جا میکنه و میگه: مردونگی اینه که پنجره رو باز کنی.
با تعجب می پرسم چرا؟
مسیح: برای اینکه از دست تو از پنجره به بیرون پرواز کنیم.
من کمی عصبانیتر: خیلی ام مردم ولی پنجره رو باز نمیکنم. و در حالیکه درو باز میکردم میگم: تو هم اگه خیلی مردی بفرما از در برو بیرون!
نگاه غمگینی به چشام میندازه و برای پوشیدن کفشاش به طرف راهرو پرواز می کنه.
در بین راه بهش میگم: به به، چه حواسی!... تو اصلاً کفش داری که داری میپری اونجا پات کنی آخه؟
تو هوا چرخی میزنه و دوباره میاد میشینه رو شونمو میگه: نه کفش دارم نه حواس، ولی دل که دارم؛ پس عیدی رو رد کن بیاد.
ماچش میکنم و بهش قول میدم فردا اول وقت هم برای عید فطر و هم بخاطر دوباره بچه دار شدنشون هدیه تهیه کنم.
مسیح هم قول میده دخترشو راضی کنه تا تربیت یکی از بجه هاشونو بسپره دست من و از بغل یه ماچ آبدار از صورتم میکنه.
در واقع این تنها پبشترفتی بود که ذات جنگ خود بوجود آورنده آن بود، پیشترفتی که عاقبت تا اندازه ای مفهوم جنگ را نمایان می ساخت.
اکنون جهان به دو گروه تقسیم شده بود، دو گروهی که به نابودی یکدیگر برخاسته بودند، زیرا هر دو یک چیز را آرزو می کردند: رهایی دادن مظلومین، منسوخ کردن عمل قهرآمیز و برقرار سازی صلحی پایدار.
مردم در همه جا بر ضد صلحی بودند که احتمال تا ابد دوام آوردنش نمی رفت،– چون صلح جاودانه بدست آوردنی نبود، بنابراین جنگ جاودانه با قاطعیت ترجیح داده شد، و بی قیدی، همان بی قیدی ای که به بالون های مسلح اجازه می داد تا از ارتفاعی وحشتناک دور دعای خیرشان را بر روی صالحین و ظالمین ببارانند، و کاملاً با مفهوم این جنگ مطابقت می کرد.
بعلاوه این جنگ هم مانند جنگهای پیشین با تجهیزات قابل توجه اما نامناسب ادامه داده می شد. ارتش و تکنسین ها با فانتزی اندکشان بعضی وسائل مرگ آفرین را اختراع کرده – اما آن خیالبافی که بالون های بذرپاش مکانیکی را طرح ریزی کرد، آخرین نفر از نوع خود بوده است؛ زیرا از آن به بعد فرهنگیان، خیالبافان، شاعران و رویائیها از علاقه خود به جنگ هرچه بیشتر و بیشتر کاسته بودند.
همانطور که گفته شد این جنگ به عهده ارتش و تکنسین ها واگذار شده بود و به این دلیل پبشترفت کمی داشت. ارتش ها با مقاومتی باور نکردنی در همه جا روبروی هم ایستادند، و با وجود آنکه کمبود مواد خام باعث شده بود که نشانه ها و سردوشی ِ ارتشی ها دیکر فقط از نوع کاغذیش به آنها داده شود، اما این از شجاعتشان خیلی هم نکاست.
خانه ام را در حالیکه قسمت هایی از آن بوسیله گلوله های شلیک شده از هواپیما ویران گشته بود یافتم، اما میشد هنوز در آن خوابید. در هر حال هوا مضطرب و سرد بود.
خاک، قلوه سنگ ها و کپک های نمناک نشسته بر دیوارها باعث ناخشنودیم می شوند، و من خیلی زود دوباره خانه را ترک کرده تا کمی پیاده روی کنم.
از میان بعضی از کوچه های شهر که در مقابسه با قبل از جنگ بسیار زیاد تغیر کرده بود می گذشتم. دیگر هیچ مغازه ای در شهر دیده نمیشد. خیابان ها بدون روح بودند.
زمان درازی از قدم زدنم نمی گذشت، مردی با کلاهی که نمره ای فلزی بر رویش نصب شده بود به طرفم آمد و از من پرسید چه می کنم. من گفتم در حال قدم زدن هستم.
او: آیا اجازه دارید؟ من متوجه حرف او نشدم، بعد از رد و بدل شدن یکی دو جمله از من خواست به دنبال او به اولین شهرداری سر راه بروم.

<اگر جنگ دو سال دیگر طول بکشد>wenn der Krieg noch zwei Jahre dauert
نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1917 به چاپ رسید.
از هنگام جوانی عادت داشتم گاه به گاه ناپدید شوم و خود را برای تر و تازه شدن درون جهانی دیگر گم کنم؛ بعد به دنبالم می گشتند و پس از چندی مرا مفقود اعلام میکردند، و همواره هنگامیکه عاقبت دوباره بازمی گشتم، شنیدن قضاوت های به اصطلاح علمی در باره من و >غیبتم<- یا غروب کردن هایم برایم لذت بخش بود.
در حالیکه من کاری نمی کردم بجز آنچه سرشتم را خشنود می ساخت - آنچیزی را که دیرتر و یا زودتر بیشتر انسان ها توانا به انجامش خواهند گشت، در پیش این مردم عجیب نوعی پدیده به چشم می آمدم؛ در چشم بعضی به عنوان یک جن زده و به چشم بعضی دیگر به عنوان کسیکه استعداد داشتن نیروی معجزه در خویش را داراست.
بگذریم، من دوباره برای مدتی غایب بودم. حضور در زمان حال پس ازگذشت دو/سه سالی از جنگ هیجانش را از دست داده بود و من خود را برای بازگشت تحت فشار قرار دادم تا از آن جا دور شده و هوای دیگری تنفس کنم.
از راه همیشگی آن لایه ای را که در آن زندگی می کنیم ترک کرده و مانند مهمانی در لایه دیگر اقامت گزیدم.
من مدت زمانی در گذشته های دور سیر می کردم، ناراضی در میان خلق ها و زمان ها در جستجو بودم، به صلیب کشیدن های متداول را دیدم، تجارت کردن را، ترقی ها و اصلاحات بر روی زمین را دیدم، بعد درون کیهان خزیده و مدتی کناره گیری پیشه کردم.
در سال 1920 وقتی دوباره بازگشتم می بایست مأیوسانه مشاهده کنم که خلق ها در همه جا با همان لجبازی احمقانه در جنگ با هم هستند. بعضی از سرحدها پس و پیش شده بودند، بعضی از مناطق دست چین شده تمدن های قدیمی بلندآوازه موشکافانه ویران گردیده بودند، اما با تمام این ها ظاهراً چیزی در روی زمین خیلی هم تغیر نکرده بود.
بزرگ بود ترقی در برابری بر روی زمین. حداقل در اروپا تمام کشورها طوری که من شنیدم کاملاً برابر به چشم می آمدند. همینطور تفاوت مابین هادیان جنگ و بی طرفان در جنگ هم تقریباً بطور کامل از میان رفته بود. از زمانی که به تیر بستن غیر نظامیان به صورت خودکار بوسیله بالون را اجرا کردند، بالون هایی که از فاصله 15000 تا 20000 متری از سطح زمین گلوله هایشان را شلیک می کردند، از آن زمان مرزهای کشورها با وجودیکه سخت مراقبت میشدند، تا اندازه ای غیر واقعی گشته بودند. احتمال به خطا رفتن چنین شلیک هایی مبهم از هوا بقدری زیاد بود که فرماندهان کاملاً خشنود بودند وقتی قلمرو خود را گلوله باران شده نمی دیدند، و به خود زحمت این را نمی دادند که چه تعداد از بمب هایشان بر روی کشورهای بیطرف و یا کشورهای متحد فرو می ریزند.
دکتر کنولگهُ ما با تمام ذرات روح و روان ِ قانع خویش با این یوناس ِ کامل گشته؛ این <گوریل> مخالفت داشت. هر آنچه به خاطر انحراف های جهانبینی گیاه خواران و موجودات دیوانه متعصب قلب او را در سکوت جریحه دار ساخته بود، به طور وحشتناکی در این مرد جمع بود و او را آزار می داد و حتی به نظر می رسید که گیاه خواری معتدل او را نیز به سختی به باد تمسخر گرفته است.
در سینه دانشمندِ خودساخته، فروتن و آزرده گشته ما شأن انسانی سر بلند می کند و او که بسیاری از دگراندیشان را با صبوری و متانت تحمل کرده بود، اما قادر نبود از محل زندگی این مرد بدون احساس نفرت و خشم نسبت به او گذر کند.
و گوریل که بر روی شاخه درخت انواع مختلفی از مشتاقان، هم مسلکان و منتقدین را با دقت از زیر نظر می گذراند، تنفر دکتر کنولگه از خود را به طور غریزی بو کشیده بود و او هم ضدیتی با دکتر کنولگه در خود احساس می کرد. خشمی حیوانی در حال رشد کردن بود. هرگاه دکتر از آنجا عبور می کرد نگاهی اهانت آمیز و سرزنش بار به ساکن آنجا می انداخت و او هم جواب این نگاه را با نشان دادن دندان و غرشی خشمگین پاسخ می داد.
کنولگه تصمیم می گیرد یکماه بعد آن جا را ترک کرده و به وطنش بازگردد. در شبی مهتابی تقریباً ناخواسته به یک پیاده روی در نزدیکی درخت می پردازد. او با اندوه به زمانهای گذشته که در سلامتی کامل به عنوان یک گوشت خوار و فردی معمولی در میان مردمی همسان خود زندگی می کرد فکر می کند و به یاد سال های زیباتر پبشین بی اختیار ترانه ای قدیمی از دوران دانشجویی را با سوت می زند.
در این وقت مرد جنگلی تحریک و وحشی شده از صدای سوت با سروصدا از بوته زار خارج گشته و تهدیدآمیز در حال جنباندن چماق بدقواره و سنگینی خود را جلوی دکتر کنولگه قرار می دهد. اما دکتر غافلگیر شده ما بقدری به خشم آمده بود که پا به فرار نمی گذارد، بلکه احساس می کند زمان آن رسیده است و او باید با دشمنانش به ستیزه برخیزد. غضبناک و با تبسم تعظیمی کرده و تا آنجا که برایش مقدور بود با صدایی پر از تمسخر و اهانت می گوید:
«با اجازه شما خودم را معرفی می کنم. دکتر کنولگه.»
ناگهان گوریل فریاد غضبناکی کشیده، چماقش را دور می اندازد و خود را بر روی دکتر کنولگه نحیف پرتاب کرده و در چشم بهمزدنی با دستان هراس انگیزش او را خفه می کند.
روز بعد جسد دکتر را می یابند. بعضی ها ارتباط مرگ او را حدس می زدند اما کسی جرأت نمی کرد کاری بر علیه یوناس ِ میمون که متین بر سر شاخه ای پوست گردوهایش را می کند انجام دهد.
تعداد اندکی از دوستان دکتر که در طی اقامت در بهشت با هم آشنا شده بودند او را در همان نزدیکی به خاک می سپارند و بر روی سنگ قبر ساده اش چنین می نویسند: د. کنولگه، مخلوط خوار از آلمان.
_پایان_
در میان میوه خواران برادری شایسته احترام وجود داشت به نام یوناس Jonas که از پایدارترین و کامیاب ترین نمایندگان این فرقه و سرآمدشان بود.
او پارچه ای به دور کمر خود بسته بود که با زحمت قابل تمیز دادن با بدن پر موی قهوه ای رنگ اش بود. او بر روی درخت کوچکی زندگی می کرد و حرکت چابک و زیردستانه اش بر روی شاخه های درخت را می شد مشاهده کرد. انگشتان شست و انگشتان بزرگ پاهای او به شکل حیرت انگیزی در حال کوتاه شدن بودند، و تصور کردن اینکه او خود را با تمام وجود و تصمیمی راسخ در سراسر زندگی برای بازگشت به طبیعت آماده ساخته و در آن نیز مؤفقیت حاصل کرده است سخت نبود.
تعداد اندکی او را در جمع خود برای مسخره کردن گوریل خطاب می کردند. گذشه از این یوناس در سراسر ولایت خود از احترام و ستایش خاصی برخوردار بود.
این خام خوار بزرگ از استفاده کردن زبان برای صحبت کردن چشمپوشی کرده بود. گاهی اوقات هنگامیکه برادران و یا خواهران در کنار این درخت کوچک دور هم جمع شده و به صحبت می پرداختند، او بر روی شاخه ای در کنار آنها می نشست و برای به سر حال آوردنشان به زور لبخندی می زد یا امتناع خود را با خندیدن نشان آن ها می داد، اما هیچ سخنی نمی گفت و سعی می کرد با اشاره بفهماند که زبان او بی خطاترین زبان های طبیعت است و بزودی زبان جهانی تمام گیاه خواران و طبیعت گراها خواهد شد.
دوستان نزدیکش هر روز پیش او بودند، از آموزش او در باره هنر جویدن و پوست کندن گردو بهره می بردند و در این تکاملی مترقی و با حرمت می یافتند و همزمان نگرانی از این که او را به زودی از دست خواهند داد در آن ها رشد می کرد، زیرا احتمال می دادند که او پس از مدت کوتاهی برای پیوستن کامل به طبیعت به کوه های جنگلی زادگاه خویش باز خواهد گشت.
بعضی از مشتاقان وی به این علت که این موجود شگفت انگیز چرخش در دایره زندگی را به اتمام رسانده و مسیر نقطه آغاز تکامل انسان را دوباره یافته است پیشنهاد می دهند تا او را مانند خدایی ستایش کنند. اما هنگامیکه آنها با این نیت یک روز صبح زود به هنگام طلوع آفتاب برای دیدارش به سوی درخت رفته و پرستش او را با آواز شروع می کنند، ناگهان تجلیل شونده بر روی ساقه بزرگ و محبوب اش ظاهر می گردد، پارچه بسته به کمر خود را بدست گرفته و تمسخرآمیز در هوا به نوسان می آورد و میوه سفتِ درخت کاج به سوی پرستشگران پرتاب می کند.
اما قبل از هر چیز او با مردان بزرگ و قهرمانانی از شعب مختلف گیاه خواری مواجه شد.
مردان آفتاب سوخته صندل پوشی که ریش و موی بلندی داشتند و در شنلهای سفید مانند قهرمانان افسانه تورات در آن جا قدم می زدند و دیگران لباس های ورزشی از کتان روشن بر تن داشتند. بعضی از مردان با لنگی که خود از الیاف درخت بافته بودند عورتشان را پوشانده و لخت در حال آمد و شد بودند.
کم کم گروههای مختلف و حتی اتحادیه های سازمان داده شده تأسیس گشتند. میوه خواران محل های مشخص خود را داشتند، روزه گیران ریاضت کش گوشه ای دنج را برگزیده بودند، پرستندگان نور نیز در محلی دیگر دور هم جمع می گشتند. ستایشگران پیغمبر آمریکایی دیویس davis نیز معبدی ساختند و در یکی از تالارهای آن نماز جماعت می خواندند.
دکتر کنولگه ابتدا با خجالت در این ازدحام عجیب به رفت و آمد می پرداخت. او به سخنرانی های معلمی به نام کلاوبر Klauber می رفت که به زبان آلمانی خالص به خلق های جهان در باره ماجراهایی که در سرزمین آتلانتیس Atlantis رخ داده گزارش می داد و از مرتاض ویشیناندا Yogi Vishinanda که نام واقعی اش بپّو سیناری Beppo Cinari است با شگفتی تعریف می کرد که توانسته پس از ده ها سال ریاضت عاقبت مؤفق شود تا ضربان قلب خود را به طور ارادی تا یک سوم پایین بیاورد.
این مستعمره حتماً در اروپا در میان جهان شاغلین و سیاست تأثیری مانند یک دارالمجانین بر جای می گذاشت و یا به صورت نمایشی خنده دار و خیالی دیده میشد، اما اینجا در آسیای صغیر این چیزها تا اندازه ای درک می گردید و ناممکن به چشم نمی آمد. بعضی اوقات می شد افرادی را دید که در خلسه تحقق ِ رویای محبوبشان با نوری روحانی در چهره و یا با جاری بودن اشگ شوق از چشم با در دست داشتن گلی در حال رفت و آمد بودند و با هر که مواجه می گشتند همراه با بوسه ای صلح خواهانه به او سلام می دادند.
چشمگیرترین گروه اما میوه خواران اصیل بودند. این گروه از هر نوع معبد و خانه و تشکیلاتی چشمپوشی کرده و هیچگونه تلاشی بجز آنکه طبیعی تر و به اصطلاح خودشان <به زمین نزدیکتر شوند> نمی کردند. آن ها زیر آسمان زندگی می کردند و فقط میوه درخت و بوته که به زمین می افتاد را می خوردند. آن ها در تحقیر بقیه گیاه خواران افراط می کردند و یکی از آن ها به دکتر کنولگه رک و راست گفته بود که خوردن برنج و نان درست مانند عمل کثیف خوردن گوشت است و او نمی تواند میان گیاه خواری که شیر می نوشد و یک میخواره اختلافی پیدا کند.
تأسیس این انجمن در آسیای صغیر شروع کار بود. دعوت ها و فراخوان هایشان «به تمام دوستان گیاه خوار و دوستداران گیاه خواری، به تمام عریان ها و بهسازان زندگی» و قول هایشان چنان زیبا به گوش می آمد که دکتر کنولگه هم نتوانست در برابر این آهنگ اشتیاق برانگیز برخاسته از بهشت مقاومت به خرج داده و برای پائیز بعدی به عنوان مهمان ثبت نام می کند.
می بایستی در آن جا میوه و سبزیجات عالی و تازه به وفور تولید شود، آشپزخانه بزرگ مرکزی بوسیله مؤلف <راه های رسیدن به بهشت> اداره میشد، و مخصوصاً برای بسیاری زندگی کردن در آنجا بدون مزاحمت و ریشخند شدن از جهان شرور مطبوع و خوشایند بود. برای هر نوع از گیاه خواری و پوشیدن هر نوع لباس آزادی کامل داشتند و تنها ممنوعیت نوشیدن الکل و خوردن گوشت بود.
از تمام نقاط جهان مردم عجیب و غریب آمدند، دسته ای به این خاطر تا آنجا در آسیای صغیر بالاخره سکوت و آرامش مطابق طبیعتشان را بیابند، عده ای هم آمده بودند تا از تجمع این مشتاقان سعادت معاش خود بگذرانند و سودی به جیب زنند. در این رابطه معلمین و کشیش از تمام کلیساها، هندوهای قلابی، غیب بینها، معلمین زبان، ماساژ دهنده ها، مغناطیسیون، جادوگران و دعانویسان آمده بودند.
این ملت کوچک بیشتر از کلاه برداران کوچک و آفتابه دزد تشکیل شده بود، زیرا که آنجا سودهای کلان در دسترس نبود و بیشتر این مردان هم فقط به دنبال بدست آوردن خرج غذای خود بودند که در کشورهای جنوبی برای یک گیاه خوار خیلی ارزان بود.
بیشتر این مردم آمریکایی و اروپایی از راه به در شده مانند بسیاری دیگر از گیاه خواران تنها باری که بر دوش حمل می کردند ترس و خجالتشان از کار کردن بود. آنها نه طلا می خواستند و نه تمتع می جستند، در پی قدرت و تفریح نبودند، بلکه قبل از هرچیز می خواستند بدون زحمت و کار زندگی ساده و بی تکلفی را بگذرانند. بعضی از آن ها پای پیاده سراسر اروپا را بارها به عنوان تمیز کننده دستگیره در خانه رفقایِ هم منش پولدار خود یا به عنوان پیغمبران واعظ و یا دکتران حاذق طی کرده بودند، و کنولگه هنگام ورود به کویی سیسانا Quisisana بعضی از آشنابان قدیمی را دید که در لایپزیک Leipzig هر از گاهی به عنوان گدا به دیدار او می آمدند.
همانطور که گفته شد، کنولگه در واقع به این مردم نمی خورد. او با آن صورت قرمز و آرام و اندام پهن اش کاملاً بر عکس برادران گیاه خوار دیگر _که اغلب لاغر و نگاهی ریاضت کشیده داشتند و بیشترشان لباسی رویایی بر تن و موهای خود را تا پایین شانه بلند کرده و زندگی خویش را به عنوان متعصبین، مقلدین و فدائیان ایده های ویژه خود می گذراندند_ به چشم می آمد.
کنولگه زبانشناس و میهن پرست بود و نه افکار و ایده های اصلاح طلبانه اجتماعی این برادران گیاه خوار و نه نوع زندگی غیر عادی آنها برایش جالب بود.
تیپ او طوری بود که در کنار ایستگاه های راه آهن و ایستگاه های کشتی در لوکارنو locarno و یا پالانزا Pallanza خدمتکاران هتل های شیک برخلاف همیشه که هر رسول گیاه خوار کلم قمری ای را از راهی دور می توانستند بو بکشند به او اما با اطمینان هتل هایشان را توصیه می کردند و کاملاً متعجب می گشتند وقتی که یک چنین آدم آراسته و محترمی چمدانش را به دست یک خدمتکار تالیسیایی Thalysia ویا سِرسی Ceres و یا به خر بران تپه حقیقت Monte Verità می داد.
با این وجود او با گذشت زمان خود را در این محل غریب کاملاً سالم و سر حال حس می کرد. او فردی خوشبین بود، آری، تقریباً کسی که زندکی را هنرمندانه می گذراند. و به تدریج در بین نبات خوارانِ تمام کشورها که به آن مکان آمده بودند، بخصوص در میان فرانسویان و برخی از دوستداران صلح و گونه سرخان دوستانی پیدا کرد که در کنارشان می توانست سالاد تازه و هلوی خود را بدون مزاحمت و همراه با گفتگوی سر میز غذا آسوده خاطر بخورد، بدون آنکه متعصبی اصولگرا مخلوط خوار بودنش را و یا یک بودیست برنج خوار بی اعتنا بودن او به مذهب را سرزنش کند.
روزی چنین اتفاق می افتد که دکتر کنولگه ابتدا بوسیله روزنامه ها و بعد مستقیماً از دوستانش خبر تأسیس انجمن بزرگ بین المللی گیاه خواران را می شنود، انجمنی که قطعه زمین بزرگی در آسیای صغیر خریداری کرده و از تمام برادران گیاه خوار جهان دعوت به عمل آورده بود تا با قیمت بسیار مناسب به عنوان مهمان و یا برای همیشه آنجا ساکن گردند. مؤسسین این انجمن مردانی از گروه های ایده آلیست گیاه خوار آلمانی، هلندی و اتریشی بودند که سعی شان تشکیل نوعی صهونیسم گیاه خواران بود تا بتوانند برای طرفداران و مقلدین ایمانشان سرزمینی در محلی از جهان که شرایط طبیعی برای یک زندگی ایده آل و مناسب حال آن ها را دارا باشد خریداری کرده و آنجا را به صورت خودگردان اداره کنند.

افسوس می خوری با خواندنِ خواندنی ترین خبر
آه می کشی وقتی آسمانِ دلت می گیرد
و چشمانت فقط رنگ سیاه می بیند
دنیا دور سرت می چرخد
و عکس ِ اشگ در چشمانت آشیان می گیرد.
می دانی؟
حاصل اش غم و آه کشیدن های من است
و آتش بر جان زدن یک سیگاری
و دیدار تو در آن نقشی که دود می بندد.

<عاقبتِ دکتر کنولگِه> Doktor Knölges Ende نوشته ای از هرمن هسه که در سال 1910 به چاپ رسید.
آقای دکتر کنولگه دبیر دبیرستان که قبل از موعود خود را بازنشسته و تمام وقت اش را صرف تحقیق زبانشناسی کرده بوده است، محققاً اگر روزی نفس تنگی و رماتیسم اش او را برای یک دوره استراحت پزشکی همراه با رژیم غذایی برنمی انگیزاند هرگز در ارتباط با گیاه خواران و گیاه خواری قرار نمی گرفت.
نتیجه این دوره بقدری عالی بود که او از آن به بعد هر ساله چندین ماه، معمولاً در جنوب، در یکی از آسایشگاه ها و یا پانسیون های گیاهخواری به سر می برد، و با وجود ضدیت داشتن با هرچه غیر معمول و عجیب و غریب است با افرادی به معاشرت برخاست که مناسب او نبودند و ملاقات های نادر و اجتناب ناپذیرشان به خانه خود را ابداً دوست نمی داشت.
دکتر کنولگه در بعضی از سال ها در فصل بهار و اوایل تابستان و گاهی هم در ماه های پاییز زندگی خود را در یکی از پانسیون های دوستانه گیاهخواری که تعدادشان کم هم نبود، در کنار سواحل جنوبی فرانسه و یا Lago Maggiore گذراند. او با انسان های مختلفی در این مکان ها اشنا شد و به بعضی از چیزها عادت کرد؛ به کسانیکه پابرهنه راه میرفتند و حواریون مو بلند، به متعصبین روزه گیری و غذاهای لذیذ گیاهی، و در این آخرین عادت دوستانی نیز یافته بود، و چون غذاهای سنگین یرایش ایجاد درد و زحمت می کردند و برایش ممنوع بود، بنابراین در خوشخوراکی خود را در قلمرو میوه و سبزیجات آموزش داده بود.
به هیچ وجه مطلقاً به هر سالاد کاسنی ای قانع نبود و همیشه پرتقال ایتالیایی را بر پرتقال کالیفرنیایی ترجیح می داد. بعلاوه برای او گیاهخواری چندان مهم نبود و فقط وسیله ای بود برای معالجه در حین استراحت همرا با رژیم غذایی و حداکثر گهگاهی برای تمام آن مشتقات زبانی جدید در حیطه گیاهخواری از خود شوق نشان می داد، مشتقاتی که برای او به عنوان زبان شناس عجیب و غریب بودند: خام خوار، میوه خوار، گیاه خوار و مخلوط خوار!
خودِ دکتر متعلق به گروه مخلوط خواران بود، زیرا نه تنها میوه و سبزی جات خام بلکه پخته آنها و همچنین غذاهای تهیه شده با شیر و تخم مرغ را هم می خورد. و از اینکه گیاه خواران حقیقی و بیش از همه خام خواران ناب و متعهد از این کار او متنفرند بی خبر نبود. اما او خود را از دعواهای متعصبانه این برادران دور می داشت و برخلاف بعضی از همکاران، بخصوص اتریشی ها که موقعیت خود را بر روی کارت ویزیت هم می ستودند، تعلق خود به طبقه مخلوط خواران را تنها با اعمال اش نشان می داد.
عجب!، فکر کردم بگویم حتماً در آنجا یک کشیش سیمانی و منبر سیمانی هم دارید، اما سکوت کردم.
راهنمایم ادامه می دهد: «ببینید، من می خواهم با شما روراست باشم. ما علاقه داریم مسیحی بودن خود را تا حد امکان تبلیغ کنیم. اگرچه کشورمان قرن هاست که مسیحیت را پذیرفته و از آئین های پرستش و خدایان دیرین ماساگاتها دیگر هیچ اثری نیست، با این وجود اما حزب کوچک زیاده از حد پر شوری در این کشور وجود دارد که مایل است ایزدان پیر زمان کوروش پادشاه ایران و شهبانو تومیرس را دوباره معمول کند. می دانید، البته این هوی و هوس را تنها تعداد اندکی خیالباف در سر می پرورانند و مطبوعات کشورهای همسایه هم به این قضیه مضحک بها داده و آن را به سازماندهی جدید سیستم نظامی ما ارتباط میدهند. دیگران به ما مشکوکند و فکر می کنند قصد منسوخ کردن مسیحیت را داریم تا بتوانیم در جنگ بعدی آخرین ممانعت های باقی مانده تصمیم گیری نهایی برای به کار بردن تمامی ابزار نابود کننده را آسانتر سازیم. و به این دلیل است که ما از تأکید بر مسیحی بودن کشورمان به گرمی استقبال می کنیم. ابداً قرار بر این نیست که بخواهیم اعمال نفوذی در گزارش نوشتن سفر شما کنیم. در ضمن، این مطلبی که به شما خواهم گفت بهتر است پیش خودمان بماند: اگر قبول کنید و مطلب خلاصه ای در باره مسیحی بودن ما بنویسید نتیجه اش دعوت شما به یک مهمانی خصوصی نزد صدراعظم کشورمان خواهد بود.»
من جواب می دهم: «در حقیقت آئین مسیحیت رشته اصلی من نیست، اما در این باره فکر خواهم کرد. _ و حالا بسیار خوشحالم از اینکه می توانم دوباره آن مجسمه مجلل را که نیاکانتان به خاطر اسپارگاپیس Spargapis دلیر بنا نهاده اند ببینم.»
همکارم غرغر کنان می پرسد:«اسپارگاپیس؟ او دیگر چه کسی است؟»
«پسر بزرگ تومیریس همان کسی که رسوایی فریب خوردن از کوروش را نتوانست تحمل کند و در زندان خود را کشت.»
راهنمایم می گوید :«آهان، البته. می بینم که شما دایم به هرودت بازمی گردید. بله، این مجسمه باید در حقیقت خیلی زیبا بوده باشد و به طرز عجیبی هم از روی زمین ناپدید گشته است. گوش کنید! همانطور که شما هم از آن مطلع می باشید، ما علاقه شدیدی به علم داریم، به ویژه برای پژوهش ِ عهد عتیق، و کشور ما در خاکبرداری و نقب زنی ها در هر متر مربع زمین به خاطر مقاصد پژوهشی در مقام سوم و یا چهارم آمار جهانی قرار دارد. این حفاریی های بی وقفه که اکثراً برای دست یابی به اشیاء ماقبل تاریخ انجام می گرفتند تا نزدیکی آن مجسمه زمان تومیرسها ادامه پیدا کرد و اتفاقاً خاک آن ناحیه سود بیشتر و بخصوص استخوانهای ماموت ماساگاتی را وعده می داد. پس از چندی حفارها کوشش می کنند تا از عمق زمین مجسمه را بیرون بکشند و در حین این کار مجسمه سقوط می کند! اما باقیمانده آن باید در موزه برای دیدار عموم آزاد باشد.»
بعد او مرا به سوی ماشینی هدایت می کند و ما در حال گفتگوی سرزنده ای بر جاده ای که در دل خاک این کشور کشیده شده بود می رانیم.
_پایان_
آه کوتاهی کشیدم. از قرار معلوم این مرد جوان مایل نبود کار را برایم آسان سازد. مقررات را بهانه قرار داده بود و بر اجرای آن اصرار می ورزید.
در جوابش گفتم «بدیهی ست، من دقیقاً آگاهم که نه تنها ماساگاتها قدیمی ترین، پرهیزکارترین، متمدن ترین و در عین حال شجاع ترین مردم موجود جهانند، که ارتش ملیونی شکست ناپذیری دارند، که دارای بزرگترین ناوگان جهانی اند و دارای شخصیتی شکست ناپذیر و همزمان از بامحبت ترین مردم گیتی می باشند، زنهایشان از زیباترین زنهای جهانند و مدارس و تأسیسات عمومیشان سرمشق تمام دنیاست، بلکه نیز بر دیگر خلق های بزرگ و معتبر و غیر معتبر جهان در مقام فضیلت والاترند، طوری که در برابر خارجی ها به احساس برتر بودن خود اهمیتی نداده و مهربان و شکیبا از هر بیگانه فقیری انتظار دارند تا خود را با آنکه از کشوری بی اهمیت تر می باشند همسطح ماساگاتها احساس کنند.
من در این باره اهمال نکرده و در کشورم صادقانه در باره آن خواهم نوشت.»
راهنمایم مهربانانه می گوید «بسیار عالی، شما در واقع هنگام برشمردن فضایل ماساگاتها حق مطلب را، یا بهتر است بگویم حقایق مطلب را خوب ادا کردید.
می بینم که آگاهی شما از آنچه در ابتدا به نظر می آمد بهتر است، و از صمیم قلب آمدن شما به کشور زیبایمان را خوشآمد می گویم. اما هنوز بعضی از جزئیات برای کامل کردن شناسایی شما ضروریند. آنچه بخصوص جلب توجه ام را کرد این است که شما از دو دستآورد بزرگ ما سخنی به میان نیاوردید: از ورزش و از مسیحیت. آفای عزیز، این یک ماساگاتی بود که در مسایقه بین المللی پرش از پشت با چشمان بسته رکورد جهان را با 11,098 شکست.»
مؤدبانه اضافه می کنم «کاملاً درست است، مگر می شود آن را از یاد برد! اما شما به آئین مسیحیت هم به عنوان رشته ای که خلق شما رکورد دار آن است اشاره کردید. اجازه دارم از شما خواهش کنم که کمی در این باره روشنم کنید؟»
مرد جوان می گوید «بسیار خُب، من فقظ می خواستم اشاره ای کنم به این که اگر شما در باره این نکته در سفرنامه تان به نحو عالی و دوستانه چند سطری بنویسید حتماً مقبول ما واقع خواهد گردید. ما برای مثال در شهر کوچکی کنار کوه ارس یک کشیش پیر داریم که در سراسر زندگی خود 63000 بار مراسم عشاء ربانی را به جا آورده است، و در یک شهر دیگر کلیسای مشهور و مدرنی وجود دارد که همه چیز آن از سیمان است، و در حقیقت از سیمان های بومی: دیوارها، مناره، کف زمین، ستون ها، محراب ها، سقف، حوض غسل تعمید، منبر و غیره.
همه چیز از سیمان است، حتی شمعدان ها و جعبه اعانات.»
خبرنگار ماساگاتی با صدای کمی گرفته می گوید «نظر لطف شماست. نام شما برایمان ناآشنا نیست. وزیر تبلیغات ما آنچه در باره کشورمان گفته و نوشته می شود را موشکافانه تعقیب می کند، به این خاطر نوشته شما در روزنامه ای در باره رسوم و عادات ماساگاتها که در 30 سطر به چاپ رسید از چشم ما مخفی نمانده است. برای من افتخاری خواهد بود تا شما را در این سفر همراهی کرده و نشانتان دهم چقدر زیاد رسوم ما از زمان اولین سفر شما تغیر کرده است.»
آهنگ گرفته صدای مرد جوان به من فهماند که اظهارات گذشته ام در باره ماساگاتها که قلبانه دوستشان داشته و تحسینشان می کردم اینجا در این کشور ابداً با بدرقه مواجه نشده است.
لحظه کوتاهی به بازگشت فکر کردم، من شهبانو تومیریز را به یاد آوردم که سر بریده کوروش کبیر را در کوزه ای پُر از خون قرار داده بود، و دیگر فضایل اصیل این خلق معنویت شناس ِ سرزنده را به یاد آوردم. اما عاقبت پاسپورت و ویزایم را دادند، و زمانه تومیریز هم به پایان رسیده بود.
حالا راهنمایم دوستانه به من می گوید «معذرت می خواهم، می بخشید از اینکه مجبورم اول شما را با وجود اقامت قبلی در این کشور در رابطه با اعتقادتان امتحان کنم. فکر نکنید که مدرکی بر ضد شما وجود دارد؛ نه ابداً. این کار فقط به خاطر تشریفات و مقررات است و همچنین به این دلیل که شما خود را به هرودوت منصوب کرده و یکطرفه به قاضی رفته اید. همانطور که می دانید در آن زمان هیچگونه خدمات تبلیغی و فرهنگی رسمی وجود نداشته است و شاید به این دلیل اظهارات تقریباً سهل انگارانه او در باره کشورمان را بتوان بخشید، اما برای ما قابل قبول نمی تواند باشد که یک نویسنده امروزی دانسته های خود را تنها از هرودوت بدست آورده باشد._ بنابراین همکار گرامی خواهش می کنم، خیلی کوتاه به من بفرمایید که شما در باره ماساگاتها چگونه فکر می کنید و چه احساسی نسبت به آنها دارید.»
<در نزد ماساگاتها> Bei den Massageten اثری ست از هرمن هسه که در سال 1927 به چاپ رسید.
گرچه بدون شک وطنم _ اگر که در حقیقت وطنی داشته باشم، از تمام کشورهای جهان از لحاظ راحتی و تجهیزاتِ با شکوه برتر است، با این وجود اخیراً یکبار دیگر شوق مهاجرت را احساس کردم و سفری به سرزمین دور دست ماساگاتها Massageten جاییکه از زمان کشف باروت دیگر هرگز نرفته بودم انجام دادم.
مشتاق بودم ببینم تا چه اندازه این خلق معروف و دلیر که جنگجویانش بر کوروش کبیر پیروز گشته بودند در این میانه تغیر کرده و خود را با رسوم زمان حال تطبیق داده است.
و حقیقتاً که توقع من از ماساگاتهای شرافتمند بیش از حد نبود. مانند تمام کشورهایی که خود را پیشرفته به حساب می آورند بلندپروازند و تازگی ها هم خبرنگاری به استقبال هر غریبه ای که خود را به مرز آن ها نزدیک کند می فرستند _ حتی اگر این غریبه ها افرادی برجسته، شایان احترام و ممتاز نباشند، و مسلماً برای این مردم خاص بستگی به مقام آن ها خیلی بیشتر حرمت قائل می گردند.
این نوع از مهمانان اگر بوکسور و یا قهرمان فوتبال جهان باشند از طرف وزیر بهداشت؛ و اگر قهرمان شنا باشند از طرف وزیر فرهنگ، و اگر صاحب مدال رکورد شکنی جهان باشند از طرف پرزیدنت و یا معاونش استقبال می گردند.
برای استقبال از من اما مراسمی آنچنانی لازم نبود، و چون من یک نویسنده هستم فقط یک خبرنگار ساده برای استقبال از من به مرز فرستاده شده بود، یک مرد جوان، پسندیده و با قامتی زیبا که از من قبل از ورود به داخل کشور تقاضا کرد شرح کوتاهی از جهانبینی و به ویژه عقیده ام در باره ماساگاتها را بیان کنم.
بنابراین در این میان این رسم زیبا هم در اینجا معمول شده بود.
می گویم «آقای عزیز، به من که بر زبان باشکوهتان به طور ناقص مسلطم اجازه دهید به ضروری ترین ها قناعت کنم. بدیهی ست که جهانبینی من مانند جهانبینی مردم کشورهایی ست که به آن سفر میکنم. آنچه مربوط به شناخت مردم و کشور بلند آوازه شماست از کتاب کلیو Klio اثر هرودوت بزرگ Herodot سرچشمه گرفته است. تحسینی عمیق برای شجاعت ارتش قدرتمند و برای یادگار معروف آن شهبانوی قهرمانتان تومیریس Tomyris قائلم، افتخار بودن در کشور شما را نیز مدت ها پبش از این داشته ام و حال می خواهم این دیدار را پس از سالها باز زنده کنم.»
او هم مانند ما در حال فکر کردن و درگیر با احساساتش بود که ناگهان با گرفتن تصمیمی بدنش به لرزش می افتد و چشمانش دچار حرکت های سریع و عصبی می گردند.
اما تصمیمی که او گرفته بود و کاری که او انجام داد برعکس تمام آنچیزهایی بود که من فکر می کردم و یا آرزوی اتفاق افتادنشان را داشتم و یا از پیشامدشان در هراس بودم. کاری که او انجام داد غیرمترقبه تر از تمام چیزهایی بود که می توانست اتفاق بیفتد و من و آدله را آنچنان سخت غافلگیر ساخت که ما مبهوت و گنگ مانده بودیم.
مرد فقیر، بعد از به پایان رسیدن لرزش اندامش یک پای خود با آن کفش ترحم برانگیزش را بلند کرده، شلوارش را تا بالای زانو بالا می کشد، دو دست مشت شده اش را تا شانه هایش بالا می آورد و با سرعتی سریع که به جثه اش نمی آمد به پایین خیابان دراز بی انتها می دود.
او پا بفرار گذاشته بود و مانند کسی که تعقیبش می کنند سریع می دوید، تا این که در اولین تقاطع به خیابانی پیچیده و برای همیشه از پیش چشم ما ناپدید می گردد.
آنچه من از تماشای این منظره احساس کردم قابل توصیف نیست. این اتفاق همانقدر برایم ترسناک بود که باعث شد نفس راحتی بکشم، و به یک اندازه احساس حیرت و سپاسگزاری را در من زنده ساخت، اما همزمان همچنین باعث ناامیدی و تأسفم گردید.
و حالا پدر با چهره ای خندان و قطعه نان بزرگی در دست از مغازه خارج می شود، لحظه کوتاهی تعجب می کند، اول می گذارد که برایش شرح ماجرا داده شود و بعد می خندد. و این بهترین کاری بود که او در آخر ماجرا توانست انجام دهد.
اما من انگار روحم همراه مرد فقیر به آن دوردست های ناشناخته، به پرتگاه های موجود در جهان دویده است. مدتی طول کشید تا توانستم باز به خود آیم و در باره اینکه چرا مرد فقیر از گرفتن نان صرف نظر کرده و _ مانند آن روزی که من از گرفتن نان از دست مرد نگهبان مأمور راه آهن امتناع کرده و فرار کردم _ پا بفرار گذاشت اندیشه کنم.
این پبشامد روزها و هفته ها تازگی خود را نزد ما حفظ کرد و تمام دلایل و استدلال های بدیهی که توانستیم حدس بزنیم نیز تا امروز زنده است.
آن جهان اسرار آمیز و پرتگاهایش که گدای فراری در آن ناپدید گشت در انتظار ما نیز بود و پیش نمای آن زندگی زیبا و بی آزار ما را ویران و حذف اش کرد، هانس ما را در خود بلعید و ما خواهران و برادران را که تا امروز و تا سن پیری پایداری کرده ایم می دانیم که به ما و به بارقه های روحمان نیز روزی هجوم آورده و آن را تیره خواهد ساخت.
(1948)
_ پایان _
تقدیم به سولماز مولایی که یکی از مهربانترین دخترهای وطنم می باشد
و همیشه یادش با من است.
وقتی صدای سکوت بلند و گوش آزار می گردد، پرده پنجره ها به خود می لرزند.
گیرم تحمل کردن فقر برایت آسان باشد،
با این سکوت و تنهایی من چه خواهی کرد؟
آدله و من نگاهی به همدیگر می کنیم، حوصله درستی نداشتیم، ما تا اندازه ای می ترسیدم، و بهتر است که بگویم ترس بزرگی داشتیم.
این حرکت پدر ما را متعجب ساخته بود و از آن سر در نمی آوردیم که او چگونه و به چه اطمینانی می تواند ما را با مردی غریبه چنین تنها بگذارد؛ انگار که غیر ممکن است برایمان اتفاقی رخ دهد، انگار که تا حال هرگز کودکان بوسیله مردان بدجنس و شرور کشته و یا ربوده، فروخته و یا به گدایی و دزدی مجبور نشده اند.
من و آدله برای حفاظت خود و همینطور پشتیبانی از کوچکترین فرد خانواده دو کنار کالسکه را سخت چسبیده و مصمم بودیم به هیچ وجه آن را رها نکنیم.
پدر بعد از بالا رفتن از چند پله سنگی داخل مغازه شده و از چشم ناپدید می گردد.
ما با مرد فقیر تنها می مانیم. در تمام راه دراز این خیابان مستقیم هیچ انسانی دیده نمی شد و من در دل با خود عهد و پیمان می بستم و دعا می کردم که دلیر بمانم و مردانه عمل کنم.
چند دقیقه ای ما به این ترتیب ایستاده بودیم و حال خود را نمی دانستیم. تنها این برادر کوچولوی ما بود که وجود مرد غریبه را اصلاً احساس نمی کرد و با لذت مشغول بازی با انگشتان کوچک خود بود. من به خود جرأتی می دهم، سرم را بالا کرده و به سمت مرد مخوف نگاهی می اندازم. در صورت قرمز رنگش می شد نگرانی و ناخشنودی را دید که شدیدتر می گشت.
این مرد خوشایند من نبود، او مرا به ترس می انداخت و آشکار بود که تمایلات ضد و نقیضی در او با هم به جنگ برخاسته و او را برای انجام عملی تحت فشار قرار داده اند.
ما کودکان خود را از گدا که دیگر سخنان پر شور نمی گفت و حالا ساکت و عبوس به نظر می آمد دور نگاه داشته و تنگ هم در کنار پدر و کالسکه ایستاده بودیم. من اما او را مخفیانه زیر نظر داشته و در حال فکر کردن بودم.
با پیدا شدن این انسان خیلی چیزها در اطرافمان به وقوع پیوست، خیلی چیزهای مشکوک. و حالا که گدا خاموش و از قرار معلوم اوقاتش هم تلخ شده بود کمتر خوشایند من بود و آن یگانگی و وحدتش با پدر کمرنگتر شده و رنگ بی اعتمادی جای آن را گرفته بود.
آنچه من مشاهده می کردم قطعه ای از زندگی بود؛ زندگی بزرگترها و بالغین، و چون این نوع از زندگی بزرگسالان در اطراف ما کودکان به ندرت اتفاق می افتاد بنابراین من مجذوب آن شده بودم، اما شادی و اعتماد قبلی من مانند قطره آبی در گرمای کویر بخار و ناپدید گشته بود.
به نظر می آمد که پدر خوب ما چنین تصوراتی ندارد، صورت روشنش مثل همیشه بشاش و دوستانه بود و قدم هایش شادمانه و یکنواخت.
پدر، ما کودکان، کالسکه و گدا ، مانند کاروان کوچکی در خیابان بی انتها به سوی مغازه ای که همه ما می شناختیم به راه افتادیم، مغازه ای که انواع و اقسام چیزها در آن برای فروش عرضه می شد، از ساعت و نان گرفته تا لوح های سنگی، دفترچه و اسباب بازی.
در کنار مغازه می ایستیم و پدر از مرد غریب خواهش می کند پهلوی ما کودکان اندکی صبر کند تا او نان خریده و از مغازه بازگردد.
شالوده این برادری چنین پایه ریزی گشت که پدر از طرف گدا مخاطب قرار گرفت و بدون مخالفت و بر پیشانی چین انداختن گوش به او سپرد و قبول کرد که گدا بین خود و او مرزی ایجاد نکند و گوش به سخنانش دادن و با او همدردی کردن را حق مسلم خود به شمار آرد. اما این کمترین دلیل شباهت غیر قابل وصف آن دو بود.
این مرد فقیر ریشویِ مو سیاه از جهانِ راضیان، شاغلین و گرسنگی نکشیده ها به بیرون پرتاب شده بود و وجودش در این جا در میان خانه های مسکونی پاکیزه شهروندان متوسط با آن باغچه های کوچک روبرویشان حس بیگانگی را زنده می ساخت.
پدر هم به نحوی مانند گدا دیر زمانیست که بیگانه بوده است، یک خارجی، یک مرد از جایی دیگر، و با مردمی زندکی می کرد که رابطه شان تنها بر اساس یک توافق شُل برقرار گشته بود و مانند گدا که در پشت چهره بیشتر سرکش و از جان گذشته اش هنوز اندکی کودکی و معصومیت دیده می شد نزد پدر هم در پشت چهره متدین و با ادب و عاقلش خیلی چیزهای کودکانه مخفی بود. در هر صورت _ زیرا تمام این افکار زیرکانه را در آن زمان نداشتم _ چنین احساس می کردم که هرچه بیشتر این دو با هم صحبت می کنند نوعی وحدت غریب بینشان بیشتر ایجاد می گردد. و کیسه و جیب هر دو نیز خالی از پول بود.
پدرم دست خود را به دسته کالسکه تکیه داده بود و با گدا صحبت می کرد. به او فهماند مصمم است قرص نانی به او بدهد، اما این نان باید از مغازه ای که صاحبش را می شناسد گرفته شود و مرد می تواند او را تا آن جا همراهی کند. با این حرف پدر کالسکه را به حرکت درآورده، دور زده و جهت خیابان بی انتها را در پیش می گیرد.
مرد غریب بدون اعتراض به این راه پیمایی می پیوندد، اما دوباره کمرو شده و نمایان بود که از وضع پیش آمده احساس رضایت نمی کند، عدم دریافت اعانه او را ناامید و دلسرد ساخته بود.

به جای این کار اما می شنیدم که پدر در جواب تمام استمدادها با همان صدای مؤدب و تقریباً قلبانه همیشگی خود به او جواب می دهد و اینکه چگونه کلمات آرامبخش و نرم کننده اش عاقبت به یک سخنرانی کوچک و خوبِ فرمولبندی شده مبدل گردید.
لُپ کلام این سخنرانی آنگونه که ما خواهرها و برادرها بعدها به یاد آوردیم چنین است: چون پول با خود به همراه ندارد نمی تواند پولی به او بدهد، و از این گذشته پول همیشه چاره درد نیست، متأسفانه پول را می توان به انواع مختلف خرج کرد، مثلاً به جای خرید نان مشروب خرید و به این جهت او نمی خواهد به هیچ وجه یاری کننده کسی در این کار باشد؛ و از طرف دیگر برای او ناممکن است گرسنه ای را از خود براند، به این خاطر پیشنهاد می کند که مرد او را تا اولین مغازه همراهی کند، آن جا او آنقدر نان خواهد گرفت که حداقل امروز را مجبور به گرسنگی کشیدن نباشد.
تمام مدت در حین این گفتگو در آن تکه از خیابان پهن ایستاده بودیم، و من می توانستم هر دو مرد را خوب تماشا، بررسی و با یکدیگر مقایسه کرده و به خاطر وضع ظاهر، به خاطر تُن صدا و کلماتشان اندیشه کنم.
طبیعتاً آنچه که در رقابت بین آن دو دست نخورده باقی ماند برتری و اقتدار پدر بود، او بدون شک نه تنها فرد صادق، با لباسی مرتب و با رفتاری خوب بود، بلکه او کسی بود که به فرد مقابلش بیشتر اهمیت می داد و بهتر و دقیقتر مراعات حال او را می کرد و کلماتش خالی از شیله و رک و راست بودند. در عوض اما آن دیگری در آهنگ صدایش توحش موج میزد و در پشت خود و کلماتش چیزی قوی و حقیقی مخفی داشت، قویتر و حقیقی تر از هر ادب و شعوری: فقر و بیچارگی اش، نقش او به عنوان یک گدا، مقام سخنگویی تمام فقیران جهان را داشتن به او وزنی می بخشید و به او کمک می کرد تا تُن و ایماء و اشاره هایی بیابد که پدرم از آن ها بی بهره بود و در اختیار نداشت.
بعلاوه و مهمتر از تمام این صحنه های هیجان انگیز و زیبا، حاکم گردیدن آرام آرام یک شباهت غیر قابل توصیف، آری یک برادری مابین آن دو بود.
پدر مؤدبانه سلام لند لندانه او را پاسخ می دهد و من هنگامی که هانس در کالسکه کوچک از خواب بیدار شده و آهسته چشمان خود را گشوده بود با هیجانی خاص صحنه گفتگوی بین این دو مرد را که تفاوتشان کاملاً مشهود بود تماشا می کردم.
و از آن جالب تر لهجه دار صحبت کردن یکی و منظم و با تأکید بر گویش دقیق نفر دیگر را احساس کرده و این را به عنوان بیان یک تضاد باطنی و آشکار شدن آن دیوار همیشگی میان پدر و دیگران می دیدم.
از سوی دیگر دیدن رفتار محترمانه پدر که بدون امتناع و یا کنار کشیدن خود آن گدا را از نظر انسانی مانند برادری پذیرا گشت برایم هیجان انگیز و زیبا بود.
مرد غریب حالا سعی می کرد پس از چند جمله ی رد و بدل شده دل پدر را با وصف کردن فقر، گرسنگی و بدبختی خویش به دست آورد. چنین به نظر می آمد که گدا حدس زده بود پدرم مردی مهربان و خوش قلب است و می توان او را به راحتی تحت تأثیر قرار داد.
نوع سخن گفتنش چیزی مانند آواز و عجز در خود داشت، طوریکه انگار از احتیاج خود به آسمان شکایت می کند: نه تکه نانی دارد، نه سرپناهی، نه جای سالمی در کفش، و این مصیبتی ست، او دیگر نمی داند به کجا باید مراجعه و طلب کمک کند، مدت زیادی ست که پول در جیب خود نداشته است و او تقاضای مقدار کمی پول دارد.
او از کیسه به جای جیب نام برد، در حالی که پدرم در جواب خود لفظ جیب را ترجیح داد. به علاوه من موزیک و حرکت صورت را بیشتر از کلمات رد و بدل شده بین آن ها می فهمیدم.
خواهرم آدله دو سال از من بزرگتر بود و در باره پدر بهتر و بیشتر از من اطلاع داشت. او چیزی می دانست که هنوز من در آن زمان نمی دانستم؛ و آن این بود که پدرمان تقریباً هرگز پول به همراه نداشت و اگر گاهی در جیب پولی داشته آن را تا اندازه ای با درماندگی و بی دقتی خرج می کرده و به جای ورشو پول نقره ای و به جای سکه های کوچک سکه های بزرگ می بخشیده است.
آدله شک نداشت که پدر پولی با خود به همراه ندارد. اما من برعکس تمایل و توقع داشتم که بعد از اوج گرفتن صدا و زار زدن و نوحه خوانی گدا پدر دست در جیب خود کرده و مشتی سکه در دستان مرد بگذارد و یا در کلاه او بریزد، آنقدر زیاد که بتواند نان و پنیر و کفش و چیز هایی که مرد غریب بدان محتاج است بخرد.
با اولین نگاه دریافتم که او به آن سمت اسرارآمیز و فاسد جهان تعلق دارد. این امکان می رفت که او یکی از آن افراد پیچیده و خطرناک باشد که مشکل دار و تیره بختند و من هر از گاهی از بزرگسالان می شنیدم که از آن ها با عناوینی مانند ولگرد، خانه به دوش، گدا، الکُلی، بزه کار نام می برند و هنگامی که متوجه می گشتند یکی از ما کودکان در آن نزدیکی هستیم و می توانیم به سخنانشان گوش دهیم حرف خود را قطع و یا اینکه با صدای آهسته صحبت می کردند.
با آن سن کم نه تنها برای آن سمت تهدیدآمیز و خفقان آور جهان کنجکاوی پسرانه و طبیعی ای داشتم، بلکه ــ چنانکه امروز فکر می کنم حدس می زدم این اشباح مرموز ِ حیرت انگیز، که در حین فقیر و خطرناک بودنشادن میتوانند احساس پس راندن و احساس برادری را توأمان در انسان بیدار سازند، این ژنده پوشان، غافلین و اسیران بیراهه همانگونه <حقیقی> و معتبرند که حضورشان در علم اساطیر بدون تردید ضروریست. گمان می کردم در بازی بزرگ گیتی ضروری بودن وجود گدایان و پادشاهان یکسان است و ارزش مقتدرین و اونیفورم پوش ها برابر است با ندارها.
با لرزشی که وجد و ترس هر دو در آن سهم مساوی داشتند آمدن مرد پشمالو از روبرو و تنظیم کردن قدمهایش را به سمت خودمان می دیدم.
وقتی او به ما رسید نگاه خجولش را به سوی پدر دوخت و با کلاه نیمه برداشته از سر جلوی او ایستاد.
به مرگ نباید با عینک پاره پاره عقاید جزمی، تصورات جبری و یا خرافات نگریست.
برای ما درک این موضوع سخت است که در هنگام مرگ به آن لحظه ای می رسیم که از پس آن دیگر لحظه ای فرا نمیرسد.
مرگ ما را از درون زمان به بیرون پرتاب می کند.
***
مرگ پایان زندگی نیست.
مرگ در تک تک لحظه های زندگی با ماست.
مرگ ریشه در وجودمان دارد.
بر ای دوستی با مرگ میتوان از هنر مراقبه بر ای روبرو شدن با مرگ یاری جست.
***
خود را باید هر روز آماده مردن سازیم تا هنگامیکه مرگ فرا میرسد بتوان با آرامش به پیشوازش رفت.
تمرین هر روزه تصور مرگ خویش به ما کمک میکند تا از مرگ نهراسیم.
***
مرگ دائم خود را به ما نشان می دهد: در خوابدیدن ها، کابوس ها، دیدارها و رویاها. باید کشف رمز کردن آن ها را آموخت و بدین ترتیب میتوان مرگ را شناخت.
مرگ را رام خود کن تا تلخی اش به شیرینی مبدل گردد.
***
مرگ ما را به سوی حضور جاودانه جهان رجعت می دهد، به آنجایی که تبتی ها نور شفاف مینامند، نوری که در شروع اش پایانی نهفته نیست.
ما به آرامی و با آسودگی خاطر در حال قدم زدن و بازگشت به خانه بودیم. خورشید می درخشید و سایه درختان اقاقیای سر راه را که به شکل دایره ای هرس شده بودند کنارشان نقاشی می کرد و چنین به نظرم می رسید که خورشید با این کار به دقت، نظم و خط کشی زیباشناسانه چنین درختکاری هایی جلوه بیشتری می بخشد.
اتفاق خاصی نمی افتاد و زندگی به روال معمول هر روزه در حال گذر بود: مثلاً یک نامه رسان به پدرم سلام کرد و یک گاری کارخانه آبجوسازی که چهار اسب زیبا آن را می کشیدند می بایست کنار محل تقاطع خیابان و ریل قطار در انتظار بماند و ما از این فرصت استفاده کرده و می توانستیم شگفتزده آن حیوان های باشکوه را که انگار می خواستند به ما سلام داده و صحبت کنند تماشا کنیم و در سر من این راز هولناک می چرخید که چگونه پای آن ها تحمل می کند تا مانند یک چوب تراشیده شده و با این آهن سنگین و بزرگ نعل گردد. اما عاقبت هنگام نزدیک شدن به خیابان خودمان اتفاقی تازه و خاص افتاد.
از روبرو مردی به سوی ما می آمد که کمی احساس ترحم برمی انگیزاند و کمی هم زشت به نظر می آمد، هنوز تا اندازه ای جوان بود و صورتش را ریشی که مدتها نتراشیده بود می پوشاند. در فاصله میان موهای سیاه سر و ریش او گونه ها و لبان سرخ روشنی نمایان بود. لباس و وضع مرد که در اثر اهمال کاری خراب و در حال زوال یود ما کودکان را همانقدر می ترساند که کنجکاو ساخته بود و من خیلی دلم می خواست که این مرد را دقیقتر تماشا کنم و چیزی در باره او بدانم.
بعلاوه، این گرایش پدرم به باهم بودن و به خوش مشرب بودن با کمک الزام داشتن کمرنگی به قواعد بازی دیرتر به یکی از فرزندانش، به کوچکترینشان منتقل گردید و یکی از نشانه ها و منش او گردید: برادرم هانس مانند پدرمان معاشرت و همنشینی با کودکان را بهترین لحظه استراحت و شادی خود و جایگزینی برای بسیار چیزهایی که زندگی از او دریغ می داشت می دانست.
هانس ِ خجالتی و در آن زمان کمی هم ترسو به محض تنها ماندن با کودکان شکوفا می گشت، به محض اعتماد کردن و سپردن کودکان به او تا بلندترین نقطه فانتزی و شادی زندگی به پرواز می آمد، کودکان را به حیرت و وجد آورده و خود را در یک حالت بهشتی به بی باری و خوشبختی می رساند. در این که او انسانی دوستداشتنی بوده است شکی نیست، حتی بعد از مرگش هم شاهدین منتقد و بی غرض با گرمی خاصی از او صحبت می کنند.
ماجرا از این قرار بود که پدر ما را با خود به گردش برده بود. هرچند پدر نبرومند نبود اما با این وجود او بود که بیشترین مسافت از راه را به هل دادن کالسکه پرداخت. داخل کالسکه هانس کوچک در حال خنده و نگاه تعجب آمیز به نور خورشید قرار داشت، آدله در کنار پدر حرکت می کرد و من به خود جرأت داده و قدم هایم را با قدم برداشتن های دیگران که می باید در هنگام گردش آهسته و موزون باشد کمتر وفق می دادم و به زودی گاهی جلوتر از بقیه بودم، گاهی به خاطر کشف جالبی عقب می ماندم، گاهی ملتمسانه خواهش می کردم کالسکه را هل بدهم و گاهی خودم را بدون در نظر گرفتن خسته بودن پدر به بازو و کتش آویزان کرده و او را با هجوم سؤالهایم مواجه می ساختم.
این که در باره چه چیزهایی در آن گردش بین ما گفتگو شد را امروز به یاد نمی آورم. تنها چیزی که از گردش آن روز به یاد من و آدله مانده است ماجرای دیدن یک مرد گدا است.
این دیدار یکی از تأثیرگذارترین و برانگیزاننده ترین تصویرها از کتاب عکس های خاطرات قدیمی ام می باشد. تصویری که برانگیزنده انواع و اقسام فکرها در من گردید و مرا پس از گذشت 65 سال به نوشتن آن ماجرا مجبور ساخت.