|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
در کنفرانس مطبوعاتی امروز که به خاطر شایعه کشف واکسن آنفولانزای خوکی تشکیل شده بود ابتدا نماینده گاوهای جهان شرح مبسوطی در باره فوائد گیاهخواری دادند و پس از سرفه ای خشک و طولانی که نشان از سرماخوردگی ایشان می داد با صدای گرفته ای گفتند: این بار، این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! امسال اگر کسی در ماه مبارک رمضان هنگام افطار و یا سحری و یا در فواصل میان این دو از گوشت گاو، گوسفند و از آن بدتر گوشت خوک استفاده کند بیشتر از چند ساعت طول نخواهد کشید و مبتلا به آنفولانزای خوکی خواهد گشت و بعد از یکی دو روز به جمع مردگان خواهد پیوست.
در این جلسه مطبوعاتی تعدادی از نمایندگان گوسفندان و مرغ ها به سؤالات خبرنگاران خارجی و داخلی پاسخ دادند.
نماینده مرغ ها بعد از شرح فداکاری یاران خود طی سال های اخیر اذعان داشت: در طول دو سال آینده 25 ملیون ایرانی که به اخطار نماینده گاوها اعتنایی نکرده و همچنان به خوردن گوشت حیوانات مبتلا به بیماری ذکام ادامه دهند به آنفولانزای خوکی دچار شده و تا 150 هزار نفرشان فین کنان به دیار دیگر خواهند شتافت.
نماینده مرغ ها بعد از تشکر از خوک های جهان، به اتحاد بیشتر گاوهاو گوسفندها اشاره نموده و برای نماینده خروس ها که از خجالت تاجش سرخ شده بود چشم و ابرویی بدین معنی که صنف بی بخاری هستید می جنباند.
این حرکت باعث رنجش خاطر نماینده خروس ها شده و با عصبانیت و گفتن قوقولی قوقوی بلندی سالن را ترک می کند.
بیزاری، افسردگی و احساس شکست را بیداری ازلی نفس نابود می سازد.
این بیداری خاموش ناشدنی سرچشمه شادی ای دائمی ست.
***
تو باید برای هدفی که مایل به کسب اش هستی قامتی بتراشی، همان گونه که ماندالایی را به هنگام مراقبه می سازی. باید بیاموزیم که عاشق توفیق یافتن باشیم. بگذار که این عمل یکی از درخشانترین اعمالت گردد. تنها در این حالت است که توفیق خود را به تو خواهد بخشید.
***
هرگز به نتایجی که به دست می آوری نچسب. این کار تو را از راه بیراه و از پیشرفت بازمی دارد. همیشه با انتظار اتفاق افتادن حادثه ای نو زندگی کن، با پاسیونی همیشه تازه.
هیچگاه به کودکی ات خیانت نکن! کودکی تو معدن طلائی را می ماند که در زیر زباله های مشکلات و ترس هایات مخفی ست،_ خورشیدی که روشنائیش خاموش ناشدنی ست.
***
در مقابل تمام آنچه که برایت اتفاق می افتد مانند جنگجویی بی باک که با دشمنی قهار در جنگ است و مانند کودکی شگفت زده که مشغول کشف جهان است رفتار کن.
***
باید کودکی خود را مانند نابینایی که خواستار بازیافتن نور چشم خود است دوباره بیابیم.
"مگه این خود تو نبودی که هر بار موقع شام و نهار مدام به جونم غر می زدی و منو از خوردن هر نوع غذایی بیزار می کردی.
مگه همین خود شما نبودید که با هر لقمه ای که به دهان میذاشتم انگار که لقمه ای از گوشت ذبح شده پدر جنابعالی را می جَوَم با آن صدای مغموم میفرمودید:"آخی، چطوری دلت میاد اون زبون بسته رو اینطوری بجَوی!؟".
فکر کردی گیاهخوار بودن هنره؟ هر کسی که پول کافی نداشته باشه کم کم طبق قوانین بازار چه بخواد و چه نخواد مجبور به گیاهخواری میشه.
با حیوان ها زندگی و دوستی کردن اما هنره، یا اینکه دلت می خواد بهت اتهام خود برتربینی بزنند؟"
زن نگاه غمگین اش را از مرد دزدیده و به لشگری مورچه که بی شتاب و آهسته داخل اطاق در رفت و آمد بودند خیره میماند.
مرد دستی به ریش انبوه و ژولیده اش کشیده، به تکه قندی که گروهی مورچه به محاصره خود در آورده و مانند لشگری با نک زدن به آن پیروزی خود را جشن گرفته بودند نگاه می کند. بعد لبخندی بر لبانش نقش می بندد و با سادگی می گوید:"تو بودی که این آگاهی رو به من دادی، تو می گفتی حیوان هم مخلوق جاندار خداست. خوب مورچه مگه جون نداره؟ فقط تنها بدی ای که مورچه های من دارن اینه که هنوز حیوانخوارن و گاهی پرنده های مرده از قبیل مگس و پشه و دست و پای باقی مونده از عنکبوتای پیر و خلاصه لاشه هر حیوونی که تو اطاق پیدا میشه و گاهی هم حیوونای زنده ولی بیمار و زخمی رو می خورن، ولی چند هفته ای میشه که دارم سعی میکنم تا فقط قندخواری کنن."
زن با دهانی باز از تعجب به مورچه ها که صورتی شبیه به صورت مرد داشتند و گاهی سرشان را بالا کرده به او نگاه می کردند خیره مانده و به گیاهخوار بودن خود و قندخواری مورچه ها فکر می کرد.

<شولتس> Schulz در گوشه خیابان <آرلوزوروف> Arlosoroffstraße نگاهم داشت و پرسید:
"منو هم همراه خودتون می برید؟ من باید فوری به اداره پست بروم..."
تعارف کردم که سوار شود. شولتس کاملاً هیجانزده بود. من علت آن را از او پرسیدم.
"نپرسید بهتره! شوهرخواهرم از آلمان یک بمب اتم برایم فرستاده است."
"چی؟"
"آره، وحشتناکه، مگه نه؟ من در مجله ای خوانده بودم که در آلمان موارد قانونی ای پیدا می شوند که با کمک آن ها همه می توانند ارزان و آسان بمب اتم بسازند، اما یک چنین محموله ای را کسی با پست نمی فرستد!"
"کار خیلی عجیب و غریبیه."
"اینطور به نظر می آید که تازگی ها انگار همه مردم قدرت خرید بمب اتم را دارند. توجه کنید شوهرخواهرم چه نوشته است:"پ.ن: من یک سوپرایز هم برای تو دارم. امروز یک بمب اتمی بوسیله پست هوایی برایت فرستادم. برایت پیروزی خواهانم!"
"او مبالغه می کند."
"<فریدریش> Friedrich همیشه دست و دل باز بوده، اما بمب به چه درد من می خورد؟"
"من هم نمی دانم. من تا حالا بمب نداشته ام."
"<جوزفا> Josepha دارد کاملاً دیوانه ام می کند، دیروز هنگام ترک خانه پشت سرم فریاد می زد: "من بمب اتم تو خونه نمی خوام، من خودم به قدر کافی دردسر با این بچه دارم! ". خدا شاهده که حق با جوزفاست. من خودم هم مایل نیستم ببینم که <دنی> Danny داره با یک بمب اتم بازی می کنه. در چنین موقعیتی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. دنی هرچیزی که به دستش برسد را از هم باز میکند._ و از این گذشته: کجا باید من بمب را نگهداری کنم؟ در یخچال شاید؟"
"آیا بمب تان بزرگ است؟"
"خبر ندارم. من که متخصص نیستم. من دستور طرز استعمال را خواهم خواند. در هر صورت امیدوارم که او مدل بزرگش را نخریده باشد. یخچال ما چندان بزرگ نیست. هرچند جوزفا قصد خرید یخچال تازه ای را دارد. باور کنید، اگر فریدریش آدم حساسی نمی بود حتماً من بمب را برایش پس میفرستادم. کی بمب اتم لازم داره؟ فکر می کنید که من اجازه امتحان کردن آن را داشته باشم؟"
"اگر پارتی کله گنده ای داشته باشید..."
"من فقط میدونم که این بمب برام کلی دردسر ایجاد خواهد کرد. شما اطلاع دارید که چه همسایه هایی ما داریم، آن ها حالا هم ما را آدم هایی از خود راضی و متکبر می دانند. به همین دلیل هم نمی تونم از جوزفا به خاطر خلاص شدن از چنگ بمب دلخور باشم، به من گفت خوب بفروشش. آیا شما مایل به خریدن آن هستید؟"
"نه چندان میلی به این کار ندارم."
"مهم نیست. جوزفا می گفت که دولت آن را با کمال میل از ما خواهد خرید. من در جوابش گفتم:"این معاملهُ خوبی ست اما به شوهرخواهرم وقتی که به مهمانی می آید و می پرسد بمبی که برایتان فرستادم کجاست چه باید بگویم؟_ آن را فروختم فریدریش؟"
"پس اگر اینطور است آن را نفروشید."
"همچین ساده هم نیست. مسؤلیتی بزرگ و زحمت فراوانی دارد. اول اینکه باید در تمام کنفرانس های مربوط به خلع سلاح شرکت کرد. این کاری احمقانه است. چه کسی وقت این کارهای بی معنی را دارد؟"
"آمریکا، چین، انگلستان، فرانسه، روسیه و شولتس."
"نه، من در چنین کنفرانس هایی شرکت نمی کنم."
"چرا؟"
"من آدم خجالتی ای هستم! نمی تونم سخنرانی کنم. از این گذشته من فقط دارای یک بمب هستم، چه می توانند از من انتظار داشته باشند؟ که من بمب ام را باید نابود کنم؟ من می دونم که آن ها چه جور آدمی هستند. اما من چیزی را خراب نمی کنم. چه کسی می تونه به من بگه که چینی ها بمب های ذخیزه کرده خود را نابود می کنن؟ درست میگم؟"
"صحیح می گید."
"باور کنید، این اختراع آلمانی ها جهان رو کله پا می کنه. یک آدم معمولی نمی تونه از پس مخارجش بر بیاد."
"چه مخارجی؟"
"شما فقط بیمه رو در نظر بگیرید. برای من غیر ممکنه ریسک انفجار بمب در خانه ام را بتونم تقبل کنم. و اگر بمب خراب شود؟ چه کسی باید آن را تعمیر کند؟ لوله کش سر خیابان شاید؟"
"چرا باید بمب خراب شود؟ مگه کاملاً نو نیست؟"
"فکر می کنم که نو باشه، یک سال ضمانت دارد. اما معمولاً بلایای طبیعی و جنگ شامل چنین ضمانت هایی نمی گردند. واقعاً خنده دار است _ آیا مگر بمب اتم در زمان جنگ به کار نمی رود؟ در جنگ!"
"می خواهید واقعاً از آن استفاده کنید؟"
"چه کار دیگری می توان با آن کرد؟"
"چه فکری برای نقل و انتقالش کردید؟"
"بوسیله پست."
شولتس دوباره به خودش مسلط شده و می گوید:
"در حقیقت برای من بی تفاوت است که من هم بمبی در خانه داشته باشم. ابرقدرت ها هم از بمب هایشان استفاده نمی کنند. من آن را نگه می دارم _ برای خالی نبودن عریضه. اما اگر حقیقت اش را بخواهید، فکر داشتن یک بمب در خانه احساس زیبایی ست."
"چرا؟"
"خودم هم نمی دانم. اما در کنارش احساس خوبی دارم. حس قوی اعتماد به نفس به آدم می دهد. به شرطی که دنی دستش به آن نرسد..."
ما به باجه تحویل پاکت اداره پست رسیدیم. شولتس 46 <شِکِل> Schekel بابت گمرکی و 26 شِکِل بابت مالیات به خاطر ورود جنس لوکس پرداخت و مدام به کارمند پست هنگام آوردن پاکت گوشزد می کرد:"مواظب باشید، محموله پاکت بمب است."
پاکت کوچک بود. دو پلیس برای گشودن پاکت کمک مان می کردند. با نفسی حبس شده در سینه هدیه بسته بندی شده را خارج ساختیم. رویش نوشته شده بود:"زنده باد اتم!. یک مدل تقلیدی و بی نقص از یک بمب اتم به انضمام صاعقه و صدای انفجار... یک وسیله سرگرمی برای کودکان و بزرگسالان!"
شولتس نگاهی به اسباب بازی میکند و می گوید:"فریدریش دیوانه است، اینکه هدیه تولد دنیه" و بعد با نگاهی رویایی می افزاید:"و من چقدر زود و زیاد به تصور داشتن بمب اتم عادت کرده بودم."
بیماری نمیتواند هرگز در برابر درخشش روح مقاومت کند. بگذار حس کردن عشق، حس کردن زیبایی و همدردی جزئی از فرهنگت گردد، تا تو قادر گردی روح و جسمت را پاک سازی، تا توانا باشی آنچه شکسته است را ترمیم کنی، تا آماده حذف آنچه منفی ست بوده و بتوانی از نو هارمونی را بر قرار سازی.
***
آگاه باش که هر پندار زشت از عزم تو کاسته، اراده ات را سست می سازد و ترکی پدیدار می گردد که راه ورود بیماری هاست.
***
به بیماری رخصت تصرف ملک خود را مده. دور تا دور خود خندقی از افکار خوشبخت بساز تا مانند امواجی محافظ تو را در آغوش گیرد.

قبل از هر چیز باید از تلویزیون سپاسگزار بود که ورزش روز به روز محبوب تر می گردد. حتمن نباید 22 بازیکن فوتبال باشند تا بتوانند 22000 ورزشدوست متعصب را اغوا کنند و در بالاترین حد هیجان نگاه دارند، گاهی تنها 2 کشتی گیر سنگین وزن که از معامله سر در می آورند هم کافیست. نمی خواهم با این جمله گفته باشم که در ورزش تنها معامله مهم است، در ورزش بیخبر گذاشتن ایده آلیست ها از این موضوع نیز با اهمیت است.
تقریبن این گونه:
"خوب دقت کن، وایس برگر. تو مثل بقیه روی رینگ نمی روی، بلکه مانند یک یوزپلنگ از روی طناب می پری داخل رینگ."
"چرا؟"
"چون که تو <مرد وحشت انگیز از تانگر> هستی، وایس برگر. چند بار باید این را به تو گوشزد کنم؟ بعد تماشاگران شروع به هو کردن تو می کنند. تو هم در مقابل با انگشت ات یک حرکت وقیحانه انجام می دهی و طوری با مشت محکم به دماغ مرد عینکی ای که نزدیک رینگ نشسته است می کوبی که از دماغش خون راه بیفتد."
"باید حتمن این کار را بکنم؟"
"سؤال احمقانه نکن. برای این کار به او پول داده شده است. مانند آدمی بی رحم داور را هم سر دست بلند کرده و به بیرون از رینگ پرتاب می کنی."
"بیچاره داور."
"بیچاره؟ سه در صد از درآمد ناخالص به دست او می رسد. وقتی که او دوباره داخل رینگ می شود به تو اخطار خواهد داد، اما تو تنها به صورتش نگاه می کنی، مشت هایت را تکان می دهی و قاه قاه می خندی. بعد یکی از تماشاگران عصبانی شیشه آبجویی به سمت سرت پرتاب می کند."
"ای وای."
"لازم نیست بترسی، وایس برگر. او در نشانه گیری خطا خواهد کرد. این بار اولی نیست که او به دستور من شیشه پرتاب می کند، و بعد پلیس ها او را دستگیر و خارج می کنند."
"می شه به پلیس ها اطمینان کرد؟"
"ما دیروز این صحنه را با پلیس ها دوبار تمرین کردیم. خیالت راحت باشد. اما حالا از جنگ بی رحمانه خودمان صحبت کنیم. تو باید از همان ابتدا نشان دهی که قواعد انصاف برای تو بی معنی اند."
"چرا؟"
"وایس برگر - تو آدمو مأیوس می کنی. می خواهی یک کشتی گیر حرفه ای واقعی بشوی و یا این که می خواهی تا آخر عمر یک گدا باقی بمانی؟ بسیار خوب، پس تو گوش هایم را گاز می گیری و مرا بعد از چند دور چرخاندن روی زمین پرتاب کرده و با پا به روی شکمم می کوبی و به زبان عربی به من فحش می دهی."
"چرا به زبان عبری نگویم؟"
"نمیشه. تو فراموش می کنی، وایس برگر، که تو <مرد وحشت انگیز از تانگر> هستی. بعد از این که منو به قدر کافی کتک زدی، خانمی از ردیف دوم از جا بلند شده و فریاد می زند:"من بیشتر از این نمی تونم طاقت بیارم! تف! داور برو گمشو! مرد وحشت انگیز تانگری داور رو خریده !"
"این دروغه!"
"احمق نباش. او زن داور رینگ است. آدم باید نقشه همه چیز را از همان ابتدا بچیند. داور سعی خواهد کرد ما دو نفر را از هم جدا کند، اما تو سر او را بین دو طناب رینگ نگاه می داری و وقتی او به نفس نقس می افتد شلوارش را پايین می کشی. او از خجالت بیهوش می شود و دکتر حاضر کنار رینگ بعد از معاینه او تشخیص حمله قلبی می دهد."
"خدای من!"
"دست بردار از این ناله و زاری کردن، وایس برگر. دکتر هم از سازمان داده شده هاست. در اثنای آمدن داور جدید از همه سو سوت می زنند و تو را هو می کنند. تو هم در مقابل دوباره با انگشت حرکت ناشایست قبلی را تکرار کرده و زبانت را برایشان در می آوری."
"این کار ضروریه؟"
"این کار معموله. در این حین نیروی کمکی برای پلیس از راه رسیده و رینگ را محاصره می کنند."
"این پلیس ها هم سازمان داده شده اند؟"
"طبیعی ست که آن ها هم سازمان داده شده اند. جنگ من و تو ادامه پیدا می کند و وحشیانه تر و حیوانی می گردد. تو انگشت ات را در حدقه چشمان من فرو می کنی و چشم هایم را با فشار از حدقه در می آوری."
"داره حالم بهم می خوره... نمی تونه یک نفر دیگه..."
"وایس برگر، یک مرد باش. کشتی Catch-as-catch-can طاقت فرساست. بیکاری اما از آن سخت تر است."
"اما من آدم خشن و بی رحمی نیستم. من فقط چاقم."
"چطور می تونی امیدوار باشی با مهربانی و بدون خشونت برنده شوی؟"
"این بدان معنی ست که من مسابقه را خواهم برد؟"
"من گفتم <امیدوار بودن>، از برنده شدن حرفی نزدم. سامسون پسر پورات، فخرِ نجف غیر ممکن است در مقابل <مرد وحشت انگیز تانگری> ببازد، این باید برات معلوم شده باشد. آره، قبول، تو می تونی مدتی روی من بنشینی و پاهایم را به طرز وحشتناکی طوری بپیچانی که من از درد به خودم بپیچم. ناگهان هر دو شانه ام روی تشک قرار می گیرد و داور برای اعلام باخت شروع به شمردن می کند. اما لحظه ای که به شماره 9 می رسد من با پای دیگرم چنان به شکم ات می کوبم که تو-"
"نه! نه!!"
"این کوبیدن لگد از قبل برنامه ریزی شده، وایس برگر. در اثر این لگد تو تقریبن سه متر به هوا پرتاب شده و تلو خوران روی طناب رینگ می افتی، من به طرف تو خیز بر می دارم و محکم زمین می زنمت و همرا فریاد شاد تماشاگران به حسابت می رسم و زمانی که داور دست منو به عنوان برنده بالا می برد تو یک صندلی به طرف او پرتاب می کنی."
"یک صندلی؟"
"آره. به خاطر این کار یک صندلی در گوشه رینگ قرار داده شده است. صندلی اما به داور اصابت نمی کند، بلکه به پیر مردی که در ردیف سوم نشسته است می خورد و او ناله کنان به زمین سقوط می کند. و تماشاگران عصبانی برای حلق آویز کردن تو به سوی رینگ هجوم می آورند."
"خدا اون روز را نیاره!"
"من به تو قول می دم که به تو آسیبی نمی رسه، وایس برگر. هنوز هم متوجه نشده ای؟ تماشاگران هم در جریان قرار گرفته اند، آن ها هم می دانند وقتی که پیر مرد به زمین می افتد باید تو را حلق آویز کنند."
"آره، اما... شاید یک نفر کشف کنه که برای همه چیز از قبل نقشه کشی شده است..."
"<شاید> چه معنی می دهد؟ آیا باید صبر کنم تا غریبه ای پی به ماجرا ببرد؟ من تدارک دستگیری خود به وسیله پلیس به خاطر دروغ به تماشگران را دیده ام. ما به یک طوفان در مطبوعات احتیاج داریم. به معجزه نمی توان امیدوار بود. هنوز هم سؤالی داری؟"
"تنها یک سؤال. اگر مردم می دانند که به آن ها دروغ گفته می شود- پس چرا برای تماشا کردن می آیند؟"
"برای این که آن ها دوست دار ورزش اند، وایس برگر. انبوهی دوستدار ورزش."
از کتاب <جریان هابیل و قابیل> اپراهیم کیشون.
مرد بودن در پنجاه سالگی.
ز گهواره تا تخت روان
پنجاه سالی درازا دارد،
و بعد مرگ آغاز می گردد.
آدم سبک مغز می گردد، آدم پژمرده می گردد،
آدم اهمال کار می گردد، آدم دهاتی می گردد
و موهای باقی مانده سر به لعنت شیطان هم دیگر نمی ارزد.
همچنین دندان های سوراخ شده نیز پی فلوت زنی می روند،
و به جای آن که ما با وجد
دختران جوان را در بغل گرفته به خود بفشریم،
کتابی از گوته می خوانیم.
اما یک بار دیگر قبل از پایان
می خواهم یک چنین دخترکی تور کنم،
با چشمانی روشن و موهایی تاب دار،
دهان و پستان و گونه هایش را بوسیده،
او را از بار دامن و شورت آسوده کنم.
و سپس، به نام خدا،
می تواند مرگ مرا دریابد، آمین.
آدم به طرز نفرین شده ای آهسته و خُرد خُرد می میرد: هر دندان، عضله و استخوان طوری جداگانه خداحافظی می کنند که انگار آدم با تک تکشان در رابطه ای صمیمانه به سر می برده است.
(از نامه ای بی تاریخ)
ما باید خود را خیلی رنج دهیم و بسیار تلخی ها را ببلعیم تا تُرد و ساکت گردیم... موقعیت یک موشک خیلی بهتر است. موشک در زیباترین لحظه عمر خود فیشششی می کشد و نیست می گردد.
(از نامه ای به ارنست کرایدولف Ernst Kreidolf در تاریخ 25.04.1916)
Walter Heckmann: Der blinde führt die Blinden
من هم مانند پدرم اخلاق بخصوصی دارم. مثلاً ساعت ها با چشم بسته می نشینم تا نابینابان را بهتر احساس کنم، و اگر روزی اتفاقی افتاد و از دو چشم نابینا گشتم بتوانم راحت تر به کارهایم بپردازم. گاهی هم تنها با یک چشم بسته کارهای روزانه ام را انجام می دهم و اگر احتمالاً کسی هم بپرسد که چرا یک چشم خود را بسته ام؟ می گویم که خاک در چشمم رفته.
وقت هایی هم که سر حالم و لحظه ها از من دعوت به بازی با خود می کنند چشم بسته به کارهای خانه می پردازم.
ده روز قبل از مرگ پدرم پی بردم که او دیگر قادر به دیدین نیست، اما کارهای معمول خود را طوری طبیعی که انگار همه چیز روبراه است انجام می داد و این شگفتزده ام کرده بود.
از من قول گرفت این راز را با کسی در میان نگذارم، نکند که بقیه افراد خانه از این بابت متوحش گشته و برایش مزاحمت ایجاد کنند.
پدرم از زدن عینک متنفر بود. او آن روز با گفتن این پند "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من" قانعم ساخت رازش را تا امروز پیش خود حفظ کنم.
کی به چی فکر می کنه:
فراریان نیروهای شکست خورده باتیستا به ایجاد حکومت بعدی و اشغال صندلی های وزارت فکر می کنند.
موش در فکر سوراخی نرم تا هنگام فرار جایی از بدنش زخمی نشود.
گرگ در فکر بالاپوشی از پوست آهو.
کوسه در فکر ساختن کارخانه کنسرو سازی ماهی تن.
پروانه درفکر گلی بی خار.
و من در فکر بوسیدن لب هایت وقتیکه در خوابی.
هندوانه ای سفید روی و جوان با پوستی سبز و سفیدِ راه راه از تصور سر خوردن پسر باغبان وقتی پایش را روی پوست او می گذارد قاه قاه می خندد و صورتش از شرم مانند یک عاشق خجول سرخ سرخ می گردد.
روز زمستانی خاکستری رنگ.
یک روز زمستانی خاکستری رنگ است
خاموش و تقریباً بی نور،
یک پیرمرد عبوس، که مایل نیست دگر با دیگران حرف بزند.
او به رود گوش می دهد و به جوانک ها که با انگیزه و شوق ِ تمام عبور می کنند؛
به نظرش گستاخ و بیهوده می آیند،
قدرتی بی تاب.
او چشمان اش را طعنه آمیز ریز کرده
و تاریکی بیشتر می گردد،
او کاملاً آهسته شروع می کند به بارش برفی آرام،
می کشد پارچه ای بر رخ خویش.
در رویای پیرمردانه او
غرش نافذ شیرها
و نزاع مورچگان در لم یزرع درخت کوهی،
مزاحم بودند.
تمام این قیل و قال ها او را میخنداند
با همه اهمیت شان؛
و او آهسنه می باراند همچنان برفی آرام
تا تاریکی شب.
نباید برایمان حفظ گذشته و یا کپی کردن آن مهم باشد، بلکه باید توانا در تعییرپذیری تازه ها را تجربه کرده و با نیروی خویش شاهد باشیم.
تا این حد سوگواری برای شکست طوری که به آن آویزان بمانیم خوب و جالب نمی باشد و مفهوم زندگی حقیقی را نمی دهد.
(از نامه ای به تاریخ 28.07.1916 به خواهرش Adele آدله)
سالخوردگی گاهی کمک ات می کند تا بعضی چیزها را نادیده انگاری.
هنگامی که پیرمردی سرش را تکان می دهد و یا چند کلمه ای غر می زند تعدادی از مردم در این خردی روشن می بینند،
و تعدای دیگر آن را یکسره آهک بستن ذهن می پندارند؛
و اما آیا اینکه رفتار آن پیرمرد نسبت به جهان در حقیقت حاصلی ست از تجربه و خرد او و یا تنها نتیجه اختلال در گردش خون بدون تحقیق می ماند،
حتی بوسیله خود آن فرد سالخورده.

وقتی نگاهت را میدزدند تا با آن آبروی رفته خویش به جوی باز گردانند
آب خشک می شود ندا
آه آب می شود
و من ذوب در اقیانوس نگاهت
قطره اشگی می شوم
در چشمان مادرت.
دوستی قانونی ست که سیاره ها و تمام فرم های آشکار و ناپیدای گیتی را به هم جوش می دهد.
مخواه که ستارگان با هم تصادم کنند و این موازنه شگفت انگیز طبیعی ویران گردد. زندگی آن ها رابطه ای است که خود را در کشش توانای دوجانبه ای به نمایش می گذارد و در همان حال هر یک از ستاره ها برای شخصیت واقعی و طبیعی خود حرمت قائلند.
این قانون برای نوع انسان نیز معتبر است.
دوستی درخواست حضور فیزیکی دائمی ندارد. دوستی به شیوه اسرار آمیز خود را بیان می کند، با سکوت و کشش.
***
دوست آن بزرگترین شفا دهنده، قادر نجات دهنده و کسی که کلید خوشبختی را در تصاحب دارد نیست.
دوست کسی نیست مگر انعکاسی دیگر از خود تو. او آن چه را که تو گم کرده ای برایت باز می آورد.
***
آیا در هنگامی که به دوست ات محتاجی نزد تو می آید و یا این که تو را با مشکلات ات تنها می گذارد؟ - مگذار این انتظار خودخواهانه و طلب کارانه جزء فرهنگ ات گردد، که چیزی نیست به جز میلی گذرا!
دوست وقتی به سراغ تو خواهد آمد که تو هم قادر باشی قدمی سوی او برداری.
آشنایی من با دروکپا رینبوشه Drukpa Rinpoche در نوامبر سال 1985 در سفرم به نپال در معبدی به نام ناگارکوت Nagarkot آغاز گشت.
قبلاً در دولهیکل Dulhikel یک بودیست آمریکایی از رینپوشه و بینش رهایی بخش او با اشیاق زیاد برایم تعریف کرده و معتقد بود که نظرات رینپوشت "کاملاً مناسب با دنیای مدرن ماست".
او از حاضرجوابی های درخشان استاد میگفت و از این که جواب های دقیق او به هر سؤالی همواره به هدف می نشینند و هر وهمی را برملا و مشکل را حل می نماید. بسیاری از فراریان تبتی مقیم دولهیکل در دروکپا رینپوشه انسانی می دیدند که قادر به خلق معجزه است.
دوست همصحبت آمریکایی برایم تعریف کرد که دروکپا رینپوشه همراه با دالای لاما از دست اشغالگران چینی به تبعید گریخته است، اما بعد به خاطر اقامت در سرزمین کوهستانی ناگارکوت که تبت را به یاد او می آورد دارما سالا را ترک کرده است.
روبرویمان سلسله جبال هیمالایا «پشت بام جهان» با آن قله های برف نشسته بر آن و کمی پایینتر در دره تندیس های تبتی، دهکده های نپالی و برنجزارهای محصور گشته قرار داشت – در این محل که چنین به نظر می رسید همه چیز از دوره ماقبل تاریخ تا حال دست نخورده باقی مانده است قرار دیداری با دروکپا رینپوشه «استاد کلمات قصار» داشتم.
در دهکده زن ها غله را هنوز با خرمن کوب می کوبند و خانه ها از چوب و کاهگل ساخته می شوند. گاومیش های سیاه سراشیبی جاده ها را مانند قرن ها پیش رو به پایین یورتمه می روند. هیچ چیز در این جا تغییر نکرده است.
در پشت آخرین خانه ها یک دورنمایِ بی نهایت پرشکوه و پهناور با سه قله افسانه ای که تاجی از برف بر سر دارند نمایان می گردد.
قله ها آنقدر نزدیک به چشم می آیند که حس می کنی می توان لمس شان کرد: قله آناپورنا، قله ملونگ تسه و قله اورست.
سعادت آغوش به روی کسی می گشاید که ترس از زندگی را شکست داده باشد و خود را به کسی می بخشد که زندگی خود را جرقه ای مقدس در پیوستگی بزرک عصر ما پندارد.
***
گاهی فکر می کنیم که شایسته عشق نمی باشیم، و این انرژی منفی همان عامل بی عشق زندگی کردن ماست.
فراموش نکن که در عشق نه غالبی ست و نه مغلوبی.
پیروز نهایی تنها زندگی ست.
***
اگر بگذاری روحت دائم در شادی اکنون استراحت کند، ترس تماماً نابود خواهد گشت.
هیچ شبی نمی تواند آنقدر بلند و سیاه باشد که مانع طلوع خورشید گردد.

تعداد داوطلب برای کسب مقام ابله ترین آدم جهان فراوان است.
چندی پیش قصد داشتم این عنوان را به یک قبرسی مأمور راهنمای جهانگردان بدهم که از زیبایی های حزیره برایم تعریف می کرد اما راه بازگشت را نمی توانست بیابد و هق هق کنان فریاد می زد:
"می تونم قسم بخورم که تا دیروز همینجا قرار داشت!"
چندی بعد از آن، زمانی که در هرزلیا Herrzlia مشغول فیلمبرداری صحنه هایی از فیلمم زالاخ Salach بودم یک پلیس راهنمایی و رانندگی اسرائیلی در حماقت از آن مأمور قبرسی پیشی گرفت.
"نام فیلم چیست؟" او می پرسد.
من جواب می دهم:"زالاخ"
"زالاخ؟" او سرش را متفکرانه تکان می دهد. "چنین فیلمی را ندیده ام..."
اما این رکورد شکنی ها در حماقت با رکوردی که همین چند روز پیش بوسیله یک مدیر هتل در بارسلونا از خود بر جای گذاشت هیچ اند، او توانست به راحتی مقام قهرمان شکست ناپدیر جهان در حماقت را از آن خود کند.
من از داخل اطاقم به او تلفن کردم، و گفتگویمان – او زبان انگلیسی را کاملاً دست و پا بریده صحبت می کرد- به این طریق جریان پیدا کرد:
من چنین شروع کردم:"من فردا به مادرید پرواز می کنم، خواهش می کنم یک اطاق با حمام برایم در هتل رزرو کنید."
"آقا، شما منتظر، من نگاه کرد"، مدیر هتل گوشی را به کناری می گذارد و بعد از مدتی دوباره گوشی را بر می دارد:"من متأسف است، اما ما اطاق خالی نداشت. شما هفته بعد دوباره تماس گرفت." و بعد با گذاشتن گوشی مکالمه را قطع می کند.
من دوباره تلفن می کنم.
"شما درست متوجه منظور من نشدید. من یک اطاق در مادرید احتیاج دارم و نه در اینجا."
"آقا، من متأسف که شما به خود زحمت داده از مادرید و تلفن زده دوباره. ما اطاق خالی نداشتیم. لطفاً شما هفته بعد دوباره تماس گرفت، آقا."
با اسپانیایی غلیظی داد زدم "اونو مومنتو! من در مادرید نیستم. من مایلم یک اطاق در مادرید داشته باشم."
"بله حتماً همینطور است، آقا. اما این هتل در مادرید قرار ندارد، این هتل در بارسلونا قرار داشت."
"این را خودم می دانم."
"از کجا؟"
"چون که من در این هتل سکونت دارم."
"شما اینجا سکونت؟"
"بله، اینجا. در هتل شما."
"و شما از اطاق نیستید راضی؟"
"من کاملاً از اطاقم راضی هستم، اما باید فردا به طرف مادرید پرواز کنم."
"شما مایل که من چمدان های شما پایین آورد؟"
"بله. فردا. حالا نه."
باشه آقا، خیال شما راحت. شب بخیر، آقا."
چندین بار او مکالمه را قظع کرد و من محبور می شدم دوباره تلفن کنم.
"منم دوباره. همونی که فردا به سمت مادرید پرواز می کنه. من ازتون خواهش کردم برام یک اطاق حمام دار در مادرید رزرو کنید."
"شما منتظر، من نگاه کرد، آقا." و بعد از وقفه کوتاهی،"من نگاه کرد. من تأسف دارم، آقا. تمام اطاق های ما پر است. هفته دیگر شما –"
"من اطاقی در این هتل نمی خواهم! من یک اطاق دارم! من در اطاق شماره ٢٠٦ سکونت دارم!"
"٢٠٦؟ منتظر، آقا... نه، من متأسف. اطاق ٢٠٦ خالی نیست."
"معلومه که خالی نیست، چون من در آن سکونت دارم."
"و شما می خواهید یک اطاق دیگر؟"
"نه. من فردا به سمت مادرید پرواز می کنم و مایلم که شما برایم یک اطاق رزرو کنید."
"برای فردا؟"
"بله."
"شما صبر کرد، من نگاه کرد... با حمام؟"
"بله."
"شما شانس داشت، آقا. من برای شما داشت اطاق برای فردا."
"خدا را شکر."
"اطاق ٢٠٦ فردا خالی گشت."
"متشکرم."
"خواهش کرد، آقا. چیزی مایل است دیگر، آقا؟"
"یک استکان عرق."
"فوری آمد،آقا."
اثری از اپرایم کیشون Ephraim Kishon
اگر فکر می کنی جهان برایت کسل کننده شده است آن را تغیر ده.
***
زندگی ما در روی زمین بالاخره روزی چه سریع و چه آهسته سپری می گردد...
همه چیز بستگی به نگاه ناظر دارد. طبق مقیاس گیتی اما ما پیش از این ها مرده ایم و اگر هنوز بر روی زمین هستیم تنها به این خاطر است که درک ما لنگان لنگان در پی تکامل روح می رود.
***
اگر مایلی که نیروهای خفته درون روحت را بیدار سازی، کافی ست بدانی که نه گذشته ای وجود دارد و نه آینده ای.
جهان زنده است و از خود برایمان در زمانِ حالِ لایزال سخن می گوید و ما به گوش سوم احتیاج داریم تا آن را بشنویم و به چشم سوم تا آن را ببینیم.

قرار بود باز هم تقی به توقی بخورد و عده ای دوباره مانند مورچه سرازیر شده بودند. خانه از مهمان پر شده بود. هرکسی چیزی می گفت و پدر بزرگ من مانند مجسمه ای روی صندلی چوبی قدیمی اش نشسته بود و فقط نظاره می کرد. گاهی اگر چیزی شگفت زده اش می کرد آهی می کشید و مانند مجسمه ای که فقط دهانش باز و بسته می گردد می گفت: سن من از تمام این آدم ها که مانند مورچه به قندی رسیده اند بیشتر است و من از کودک و پیرشان را خوب می شناسم و می دانم که چند مرده حلاجند! فوق فوقش بلد باشند یکدیگر را بخورند!.
وقتی پدر بزرگم با آن موهای سفیدش روی صندلی چوبی عتیقه مانندش به نظاره می نشست و حرفی نمی زد همه فکر می کردند که مجسمه سازی ماهر پیکر پیر مردی که موهای سفیدش در نور آفتاب نقره ای رنگ می گردد را از سنگی به رنگ پوست آدم ساخته است.
گاهی یکی از آدم ها را نشانم می داد و می پرسید: او را می شناسی؟ ولی من بیش از یکی دو همبازی دبستانی هم سن و سال خودم کس دیگری را نمی شناختم و تا می خواستم دهان باز کنم و در جواب سؤال اش نه بگویم او ادامه می داد: از منتظران خوردن تقی به توقی هاست و آنقدر در زندگی به خود و دیگران دروغ گفته که فکر می کند در طویله خران گور خری دلرباست و همه هم و غمش بنا نهادن کشوری ست پهناور تا در آن هرچه معتاد است به دور خود جمع کند و در آخر عمری مجانی و بی دردسر زیر گرزهای خشخاش و گل های شقایق بخوابد، با بوی علف بار آمده سر از خواب بردارد و زیر درخت تاک زرورق به دست ویولون بنوازد.
پدر بزرگ من مرد جدی و با وقاری ست و کمتر دیده ام که با کسی شوخی کند، اما وقتی مانند مجسمه ای روی آن صندلی چوبی اش می نشیند و نظاره می کند بر همه چیز و همه کس، غیر ممکن است بتواند کسی حدس بزند که هنگام حرف زدن چهره و چشم هایش چه حالتی به خود می گیرند.
پبر زنی را که با رنگ های مختلف صورتش را مانند جوان ها رنگ کرده است نشانم می دهد و می پرسد: او را می شناسی؟ نمی دانم چرا پدر بزرگم پیرمردان و پیرزنانی را که من نمی شناسمشان نشانم می دهد و می پرسد که آیا من آن ها را می شناسم یا نه؟ شاید به این دلیل باشد که وقتی انسان پیر می شود عقل خود را هم از دست می دهد!؟.
پدر بزرگم همیشه وقتی شگفت زده می گردد چنان آه بلندی از دهانش خارج می گردد که گرمای اش عرق بر صورت من می نشاند.
پدر بزرگ من سال هاست که مرده است اما وقتی تقی به توقی باید بخورد همچنان مانند قدیم روی صندلی چوبی قدیمی اش می نشیند و برایم از قصه آدم ها و غصه خاله خرسه تعریف می کند.
دروکپا رینپوشه Drukpa Rinpoche محرم اسرار دالای لاما Dalai Lama در این کتاب تقریباً ٥٠٠ حکمت زندگانی را به صورت کلمات قصار جمع آوری کرده است.
استاد مدیتیشن از تبت در باره عنوان هایی از قبیل کامیابی، خوشبختی، دوستی، عشق، کودکی، بیماری و مرگ، مدیتیشن یا اعتماد به خویش صحبت می کند. در این راه او از تجربه روحانی معرفتِ زیبای انسانی می آفریند و به خاطر درک عمیق اش از تمامی محدوده های فرهنگ و ملیت فراتر می رود. استاد مدیتیشن به کشورهای غربی سفر کرده و بنابراین زندگی در شهرهای بزرگ مدرن را می شناخته است و در موقعیتی بوده تا با خردی والا از دل تمام اوهام و تصورهای مذهبی مستقل جان کلام Conditio humana را به رشته تحریر آورد.
دروکپا رینپوشه با زبانی شفاف و شاعرانه برای تمام کسانی که گهگاهی در باره موضوعات بزرگ زندگانی فکر می کنند و کسانی که در جهان مدرن پر هرج و مرج به دنبال الهام، ارشاد و تسکین خاطر می گردند صحبت می کند.
دروکپا رينپوشه در سال ١٩٥٦ به همراه دالای لاما به شمال هندوستان رهسپار تبعید شده و در دارام سلا Dharamsala مشغول به تدریس گشت. در دههُ ٧٠ در صومعه ناگارکوت Nagarkot در نپال ساکن گشت، جایی که او تا هنگام مرگ در سال ١٩٨٩ به سؤالات مهمان هایش که از تمام جهان به آن جا می رفتند پاسخ می داد.
به پیشواز هر امتحانی با اشتیاق خودشناسی باید رفت.
کامیابی از آن کسی می گردد که مانع را به شعفی آتشین مبدل سازد، از آن کسی که این سد را تخته شیرجه ای پندارد تا شور و عشق مانند Trungpa <ترونگپا> ی رزمنده که ترانه پیروزی خود را کوک می کند در او بالغ گردد.
فراموش نکن که سد را به عنوان دشمنی ارزنده و عالی در نظر داشته باشی.
***
سد انعکاسی ست از تردید و آشفتگی ما. از وجود مانع باید برای شفاف سازی خود بهره جست.
امتحان های هر روزه به روح شفافیت می بخشند.
***
در این جهان بی نظم و پر هرج و مرج گاهی احساس گمگشتگی می کنیم. این احساس تنهایی و شکنندگی اما وهمی بیش نیست.
بیاموز که هر فرد به تنهایی جرقه ای ست از آن آتش بی نظیر.
موفقیت همان میوه آگاهی و معرفت بی نقص از خویش و مکانیسم جهان میباشد.
کامیابی اجتماعی همواره تا لحظه ای که به موفقیتی درونی مبدل نگردیده باشد ترد و در معرض خطر باقی خواهد ماند.
***
شاید برای موفق شدن در زندگی باید ابتدا طوری با خود قرارداد صلح ببندیم که مزه و نوسان زندگی را از کف ندهیم.
***
ترس از روح دلواپس تغذیه می کند.
به ترس هایت بدون مداخله کردن توجه کن، بدون جنگیدن و بدون کوشش بر مستولی شدن بر آن ها و ترس هایت محو خواهند گشت.
خرسندی سرچشمه ابدی جوانی و تازگی ست.
***
بدون داشتن جسارت هیچ پروژه ای به حقیقت نمی پیوندد.
***
ما رشد می کنیم تا بتوانیم چیزی را خلق کنیم، چیزی بر این جهان بیفزاییم، و زندگانی را تحقق بخشیم – و نه این که ویران سازیم، ستم روا داریم و محدودیت ایجاد کنیم.