|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
آرامش حقیقی ایجاب یک سلوک خاص روحی را می نماید.
حتماً نباید بر روی تخت دراز بکشی تا بدنت را تنش زدایی کنی. تو می توانی تجربه آرامش را در حال نشسته و یا در حالت ایستاده هم کسب کنی.
کافی ست که تو خود را از جهان خارج رها ساخته و تمام هوشیاری ات را متوجه خود سازی - با تمرکزی عمیق بر خلاء و سکوت درون خویش.
***
آسایشی را که بیداری کامل یک بدن تنش زدایی شده برای تو به ارمغان می آورد را با خواب که گذرگاهی ست به جهان دیگر اشتباه نگیر.
از خواب برای شناخت بهتر خود استفاده کن و از آسایش برای جمع آوری نیروی تازه.
خواب و آسایش از سلاح های جنگجویان راه معنویت اند.
نوحه خوان انگار که دارد اعضای ارکستر بزرگی را برای اجرا آماده می کند تمام وقت حرف زدن به قدری به دست هایش حرکت می داد که ناشنوایان هم هدایت می گشتند.
یکی از دست هایش روی شانه من قرار داشت و دست دیگرش روی شانه اصغر و سعی می کرد تمام آنچه را که در سر پرورانده به کمک ما دو نفر و با صدایی که از اجدادش آموخته به دیگران منتقل کند:
"به فاصله دو قدم پشت سر هم قرار می گیرید،_ و سعی می کرد بدون بر داشتن دستانش از روی شانه های ما فاصله ای دو متری بین من و اصغر ایجاد کند اما موفق نمی شود. فشاری به شانه من می دهد که یعنی از جایت تکان نخور بعد دست از شانه هایمان برداشته دست اصغر را در دست می گیرد و با قدم های کوتاهش دو قدم به عقب برداشته و اصغر را با فشار دست به ایستادن در آن نقطه متوجه می کند و ادامه می دهد: گروه اول در سمت راست خیابان و گروه دوم در سمت چپ خیابان حرکت می کنند. گروه اول روی به سوی شمال و گروه دوم روی به سوی جنوب دارند و چشم ها همواره در گردش باید باشند و از هم مانند مردمک چشمانتان باید مراقبت کنید. گروهی که عقب عقب راه می رود و پشت سرش را نمی تواند ببیند باید هشیاری بیشتری به خرج دهد تا تعادلش به هم نخورد و بقیه باید به موقع به خاطر موانع حرکت به آن ها هشدار دهند.
با شنیدن هر بار صدای سنج باید هر دو گروه زنجیر زن بلافاصله و همگی با هم تغیر جهت داده و بعد به زنجیر زدن و رفتن ادامه دهند.
گروه سینه زن در میان دو گروه زنجیر زن به صف سه نفره و پشت سر پرچم دارها قرار می گیرند.
پرچمداران صف اول را تشکیل میدهند و در میانشان و پنج قدم جلوتر پرچم داری قرار می گیرد که پرچم سیاه رنگ نماد عزا را حمل می کند.
قدم هایتان را همزمان و کنترل شده بردارید و یادتان باشد که بعد از شنیدن صدای سنج هر دو گروه زنجیر زن توامان تغییر جهت داده و بعد به زنجیر زدن و حرکت بپردازند.
در حال نوحه خوانی وقتی دست چپ ام را بالا می آورم فقط دسته سینه زن با من همراهی می کند."
نوحه خوان ناگهان سکوت می کند، دستپاچه اول جیب راست شلوارش و بعد جیب چپ را جستجو می کند، رنگ اش کمی می پرد و با نگرانی آهسته به اصغر می گوید: "پسر بدو برو دم خانه ما و به خانم ام بگو از تو جیب شلوار سبز رنگ ام تکه کاغذی که رویش نوحه نوشته شده است را پیدا کند. عجله کن تا اوضاع بیشتر از این خیط نشده".
دوستان واقعی احتیاجی به سخن غیر ضروری نمی دارند. آن ها قادرند در سکوت هم با هم مراوده کنند و در خواب و یا از طریق دریافت ناگهانی همدیگر را از خطرات آگاه سازند.
این فروغ قلب است که مردم را به هم پیوند می دهد.
***
اگر به سخنان دوستان ات با دقت گوش فرا دهی و مانند برادری همواره در دسترسشان باشی _ همان گونه که یک محرم اسرار باید باشد، سپس آن ها نیز به دور تو حلقه ای جادویی خواهند کشید، یک ماندالایِ محافظ.

برای شناختن اسرار زندگی و مرگ تنها کافیست که پی به قدرت روح ات ببری.
به درونت نگاهی انداز، کلید را در آن جا خواهی یافت.
***
روح ات آزادی ای با نیروی آفرینش بی پایان به تو عرضه می دارد،
بخواه تا دوباره خالق گردی.
خورشید ظهرگاهی با تمام نشاط و شکوه اش بر سر همه چیز و همه کس می تابد. او تمام هستی خود را با سخاوتی شاهانه تقسیم می کند.
خود را بر روی خط الرأس زندگی ات نگاه دار و تو خستگی ناپذیر خواهی گشت، نه از خود خسته خواهی شد و نه از دیگران.
کامیابی از ما طلب بک نگاه دقیق و شفاف بر دیگران و خویشتن و همچنین داشتن یک اراده آهنین برای برآورده کردن درونی ترین آرزو و اهدافمان می کند.
اگر مایل به کامیابی هستی، پس نباید فقط رویایی غیر شفاف از آن داشته باشی، رویایی بی شور و شوق و بی انرژی.
با عشق تمام به کامیابی اندیشه کن، آن را نوازش ده، در درون قلبت جایش ده و بعد کامیابی از آن تو خواهد گشت.
در حقیقت باید پس از هر کنشی به درون بازگشته و در آن جا نیروی تازه کسب کرد.
***
آسایش یعنی به درون خویش بازگشتن، یعنی آن محلی را یافتن که تمام هیجان ها را محو می گرداند.
هنگامی که به آرامی نفس می کشی و ذهنت را به درون خویش متمرکز ساخته ای، یعنی که آموخته ای چگونه اندامت را بری از تنِش سازی.
Der Grund, warum ich begonnen habe, auf Deutsch zu denken und zu schreiben, warst Du: Du meintest meine rechte und linke Gehirnhälften funktionierten nicht so, wie sie es sollten! Dann hast Du vorgeschlagen das zu korrigieren indem ich die Finger meiner rechten Hand zusammen lege und damit zuerst langsam und dann schneller auf
.....
دنباله در آدرس زیر:
نوسانات و تغییرات زندگی دشمان تو نیستند، بلکه متحدان تو می باشند.
کوشش کن پذیرای آن ها باشی، حتی اگر تو آن ها را مخل آسایش خود احساس کنی.
بزرگترین شیوه نشان دادن عشق پذیرفتن است.
این پذیرش نهایی ترین "آری" گفتن به مقدسترین تجربه زندگی ست.
***
خودت را وقف عشق کن، حتی اگر از مقصد اسرار آمیزش بی خبری.
عشق به تو خواهد آموخت که لطف اولیه ی هستی از چه متشکل شده است.
عشق تو را رها از وحشت می سازد و اجازه می دهد تا خورشید بر تمام اعمالت پرتو افکند.
***
در هنگام تجربه عشق، جهان از نو شروع می شود – لحظه به لحظه.
امید به خوشبختی را هرگز از کف منه. خوشبختی نه انتظار کسی را در آن سوی گیتی می کشد و نه در یک زندگی دیگر. خوشبختی انتظار لحظه ای را می کشد که تو سرانجام آماده دعوت از او گردی، آماده به استقبال رفتن او.
افکارت را متوجه خوشبختی کن. کافیست که بر ترس مسلط شوی و خوشبختی خود را بر تو جلوه گر خواهد ساخت.
***
اگر می خواهی که خوشبخت باشی باید بیاموزی که با خرسندی و پاکی آرزو کنی. هیچ کس بدون داشتن اراده برای خوشبخت گشتن خوشبخت نخواهد شد.
کوشش کن که اندیشه و اعمال ات از زمان حال سرچشمه گیرند.
نیروی زندگی در گذشته و آینده ای که ساخته ذهن است در پرواز نیست، این اکنون است که گذشته و آینده را می سازد.
در رویاهای گذشته و آینده باقی نمان، تنها در اکنون است که تو نیروی زندگی را کشف خواهی کرد.
نه گذشته ای وجود دارد و نه آینده ای. هرآنچه را که تو انجام می دهی همیشه در حال و در این جا به انجام می رسند.
تنها محل کسب تجربه آن دمی ست که می توانی تو سکان زندگانی را به دست گرفته و آن را احساس و تجربه کنی.
گذشته و آینده خیالی بیش نیستند و مانند مه غیر قابل دسترسی می باشند.
اگر می خواهی زندگی ات را تغییر دهی باید بیاموزی تا لحظه ها را از دست ندهی.
خوابدیدنها نوعی اطلاعاتند: رویاها، اجزایی از جهان دیگر، کهکشان ها، یک سُرخوردن به درون کائنات، مدنیت هایی دیگر.
مناظر و اعمال در هنگام خوابدیدن کاملاً واقعی می باشند. در اثنای خوابدیدن بیننده ی خواب دیگر وجود ندارد. او محو می گردد - شاید هم، او از آن سر دیگر به تماشا می ایستد. او می نگرد، او استراق سمع می کند، او صحبت می کند و اعمالی نیز انجام می دهد.
***
خواب نیمه دیگر زندگی توست، به آن بی توجه مباش!
***
بیاموز که خواب دوستان و عزیزانت را ببینی.
خوابدیدنها ارتباطت با آن ها را محکمتر می سازد.
ترجمه قسمتی از شعر سهراب سپهری اولین پست وبلاک من به زبان آلمانی است.
payampeymani.blogspot.com
Morgens, essen wir Brot und ein bisschen Käse und pflanzen wir einen Sprössling auf der Biegung jedes Wortes
Und schütten wir zwischen zwei Silben Schweigensaat
Und lesen wir nicht das Buch, in dem kein Wind weht
Und das Buch, in dem der Tau nicht feucht ist
Und das Buch, in dem die Zellen dimensionlos sind
Und wollen wir nicht, dass die Fliege von der Fingerspitze der Natur wegfliegt
Und wissen wir, wenn es keinen Wurm gäbe, würde dem Leben etwas fehlen
Und wenn es keine Heiterkeit gäbe, würde das Gesetz des Baumes geschädigt werden
Und wenn es kein Tod gäbe, würden unsere Hände nach etwas suchen
Und wissen wir, wenn es kein Licht gäbe, würde die Logik des lebendigen Fluges sich verändern
Und wissen wir, vor der Koralle gab es im Denken des Meeres eine Leere
Und fragen wir nicht, wo wir sind
Riechen wir die frische Petunie des Krankenhauses
Und fragen wir nicht, wo die Fontäne des Glücks ist
Und fragen wir nicht, was für eine Brise, was für Nächte die Väter der Väter hatten
Im Vergangen gibt es keine lebendiges Raum
Im Vergangen singt kein Vogel
Im Vergangen weht kein Wind
Im Vergangen ist das Fenster der grüne Pinie verschlossen
Im Vergangen sitz auf allen Kreiseln Staub
Im Vergangen ist die Geschichte müde
Im Vergangen wirft die Erinnerung der Welle die kalte Muschel des Schweigen ans Ufer
Gehen wir ans Meer
Werfen wir das Netz aus
Und fangen wir die Frische des Wassers
شجاعت از کسی مطالبه نمی کند که در پیش چشم جهانیات کارهای خارق العاده و عملیات قهرمانی به نمایش بگذارد، بلکه از ما می طلبد که آن رزم ناپیدایِ با خویش را به پیش بریم.
این نوع از شجاعت هر روزه از بوته آزمایش سربلند بیرون می آید، سربلند در تمامی اعمال روزانه و پیروز در نبرد با عاداتی که به آن مبتلاییم، پیروز در جنگ بر علیه دروغ و خود را موافق جلوه دادن، پیروز در نبرد با سازش هایی که روح را تاریک و تار می سازد و رهاییش را ناممکن.
http://saidazberlin.de/meditation%20music%20with%20Dr%20Rajam_2.avi
در پی چه می گردی؟ به دنبال خوشبختی، عشق، آسایش روح؟
بیهوده به دنبال آن ها در آن سر گیتی نگرد، وگرنه ناامید، ناراضی و تلخکام بازخواهی گشت.
برای یافتنشان در آن سر خود خویش به جستجو بپرداز، در عمق قلبت.
***
به دنبال تجلیل ها و پاداش ها نباش و از دیگران انتظار تائید و تشکر نداشته باش.
پاداش حقیقی خود را در درونت خواهی یافت – صلح، آرامش، دوست داشتن دیگران، عزت نفس و احساس تقدس زندگی را.
http://saidazberlin.de/meditation%20music%20with%20Dr%20Rajam.avi
جهان را بانی ناخرسندی و وضع آشفته درونت مپندار، زیرا این هرج و مرج بازتابی از خود توست.
جهان همیشه همان گونه است که خود تو می باشی.
به بهبود خود کوشا باش و جهان ات درمان خواهد گشت.
***
وقتی با انزوا مواجه می گردی به خود وحشت راه مده.
تنهایی فرصتی ست تا تو خود را بیابی و توانا سازی.

توفیق یک انسان خردمند بنایی ست پایدار که ویران گشتنش ناممکن است. این بنا مانند پلی ست، مانند یک رابطه میان دو جهان.
تمام توفیق های بشری چیزی نیستند به جز یک تدارک برای به آنسو رفتن، برای تغییر جهان. تو باید در این انتقال موفق گردی. این گونه است که شاگرد به بودا شدن می رسد و بی نیاز می گردد.
بزرگترین کامیابی اما کسب خرد الهی ست و زندگی سخت ترین راه رسیدن به این مقام است.
در عشق سرّی نهان است. آنان که عاشق یکدیگرند در قلب خود نیروی جاذبه ستارگان، آتش خورشید و آغاز و انجام جهان ها را تجربه می کنند و بعد از مرگ در یک کالبد زاده می گردند.

توفیق نصیب کسی می گردد که خواهش آن در قلبش جوانه زند.
رویاهایت را هرگز ناچیز نشمار! و با آن ها عهد و پیمان ببند. رویاهایت سرچشمه قدرتی خستگی ناپدیرند که به تو اجازه غالب شدن می دهند.
در پشت سدها آزادی ای کاملن متفاوت در انتظار توست تا پهناورترین افق را نشانت دهد.
http://saidazberlin.de/Whitest%20Boy%20Alive%20-%20Burning.avi

کودکان می دانند که ترس به سان ببری در تاریکی آماده ی جهش در کمین نشسته است.
اگر بر افکار، اعمال و خواهش هایت روشنایی بتابانی، اگر نورافکن خرد را بر روی آن ها تنظیم گردانی، وحشت ات در آنی بخار می گردد و از تو می گریزد.
مانند کودکی عمل کن که چراغ را روشن می کند تا با نور آن اشباح را براند.
به خال باید کوبید داد درد بی صدای ِ قرن ها را.
به خال باید کوبید عکس خوابهای خفجای شب های وحشت را.
کوشش های پدرم برای ترویج آدابی که در دوران جوانی در وطنش آموخته بود از او بازی گری برجسته، همبازی ای ممتاز و استادِ بازی ساخته بود.
در هیچ خانه ای که ما می شناختیم هرگز این همه بازی های مختلف کشف نگردیده، شناخته و بازی نشده و این همه بازی های گوناگون و جالب به فکرشان خطور نکرده بوده است.
یکی از اسرار این که پدرمان، آن فرد جدی، عادل و پرهیزکار هرگز از ضمیرمان محو نگشت و تصویر محرابمان گردید این بود که او از هر جهت یک انسان واقعی بود و همواره همراه با احساس کودکانه ما بود و قابل دسترسی، و استعداد بازیگریش، داستان ها و تعریف هایش نیز سهم بزرگی در این امر داشتند.
برای من در زمان کودکی طبیعتاً تمام این چیزهایی که من امروز در باره تعریف، تفسیر و روانشناسی ِ لذت از بازی کردن حدس می زنم وجود نداشت. آنچه موجود بود و اثری حیاتی برای ما کودکان داشت خود آدابِ بازی بود که نه تنها جای خود را در خاطر ما حک کرده، بلکه همچنین به صورت ادبی نیز تدوین شده است: پدرمان مدت کوتاهی بعد از زمانی که صحبتش در این جاست، کتاب کوچکی به نام "بازی در جمع خانواده" را نوشت که در بنگاه نشر عمویم گوندرت Gundert در اشتوتگارت به چاپ رسید.
ذوق و استعداد برای بازی تا دوران پیری و بعد از سالیان نابینائیش هم او را هرگز رها نکرد.
ما کودکان خیال می کردیم که این ها ار خصلت و وظایف طبیعی یک پدر است: حتی اگر ما همراه با پدر در جزیره ای وحشی و پرت می بودیم، و یا اگر به زندان انداخته می شدیم و یا در جنگل ها سرگردان می ماندیم و سرپناهمان غاری می گشت، شاید که به خاطر گرسنگی و تنگدستی به زحمت می افتادیم اما به طور یقین از خلاء و یکنواختی خبری نمی بود، پدر حتمن بازی بعد از بازی برایمان اختراع می کرد و این کار را حتی در تاریکی و اگر هم به زنجیر کشیده شده بودیم انجام می داد، زیرا بازی هایی که به وسیله احتیاجشان نبود از بازی های دوست داشتنی او بودند، برای مثال؛ حل معما، خلق معما، بازی با کلمات، تمرین برای حافظه... .و برای بازی هایی که وسائل کمکی و اسباب بازی ضروری بود همیشه ساده ترین و ساخته شده به دست خود را دوست می داشت و از اسباب بازی های کارخانه ای که می شد آن ها را در مغازه ها خریداری کرد بیزار بود.
سالیان درازی بازی های تخته ای از قبیل Go Bang و یا Halma را روی تخته ها و با فیگورهایی بازی می کردیم که پدر خود آن ها را ساخته و رنگ کرده بود.
ای خالق هستی،
بباران همه ی رحمت و مهربانی ات را بر دل های تک تک مردمان ایرانزمین.
چه خوب شد که خبر محکوم به اعدام شدنش را کسی به او نگفت.
دیگر لازم نبود به هنگام بستن چشمانش با پارچه ای سیاه طپش قلبش شدیدتر بشود و او به خاطرات دور و نزدیک فکرش را مشغول سازد.
دیگر لازم نبود به مرگ و آنچه بعد از آن خواهد بود اندیشه کند.
جوان بود هنوز،
زیبا بود و چشمانش هنوز پی دیدن زیبایی و خوشی ها می گشت.
- بمان... نرو... نترس...!
دیگر نه وقتی برای ماندن بود، نه وقتی برای ترسیدن.
با این که خیلی زود بود اما او دیرش شده بود و باید می رفت.
در آخرین لحظه نگاهش از نگاهم گذری کرد و مرا با خود برد.
وقتی آسمان دلش برای تنهایی من به درد می آید
و ابر گریه اش می گیرد،
باران خیسم میکند
و باد خنکم.
آسمان تنها،
ماه تنها،
و من با این همه تن ها هنوز تنهایم.
آینه را به دستم داد و در حال رفتن زیر لب زمزه کنان گفت:
"عجله نکن، با دقت در آینه نظر افکن، شاید بتوانی خود را در آن بیابی."
آینه همه چیز و همه کس را کدر نشانم میداد،
من حیران بودم و در آیینه به دنبال خودم می گشتم.