تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام مستم.

باز میلرزد، دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

 

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

- ای نخورده مست -

لحظهُ دیدار نزدیک است. (اخوان ثالث)

http://saidazberlin.de/lahze%20didar.wav

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 10:19  توسط سعید از برلین  | 

در برلین؛ رفتن پیش دکتر از هر نژادی به جز نژاد ژرمن مباح است.

رفتن پیش بعضی از دکترهای ایرانی اما حرام است، حرام.

امروز باز عهد شکستم و رفتم پیش یک دکتر ایرانی.

طرف ده یورو بابت به اصطلاح ویزیت ازَم گرفت، اما به اندازه ده سنت هم  بهِم جنس نداد، آن هم طوری که انگار دارد به گدا میدهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:35  توسط سعید از برلین  | 

!Guten morgen

.Ich trage 1 sehr schön gebügelte, grüne Bluse und gehe ins Büro

ترجمه اس.ام.اس رسیده شده در صبح زود امروز:

"صبح به خیر. یک بلوز مرتب اتو شده و سبز رنگ بر تن دارم و در حال رفتن به اداره هستم."

تو دلم می گم: خدا به تو کمی عقل بده و به من هم یک خورجین بزرگ پر از علف. 

 http://saidazberlin.de/bang%20bang.wav

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:21  توسط سعید از برلین  | 

بعد از رد و بدل کردن چند بوسه و اظهار خوشحالی از دیدار هم، آن هم در چنین روزی می پرسد: سعید بگو ببینم آیا احساست تو را به این راهپیمایی و تظاهرات کشاند و یا این که عقلت به تو فرمان داد؟!

پیام بلند می خندد و می گوید: مگه بابام عقلم داره؟!

امیدوارم سلامتی و شادی همیشه همره جوانان جهان باشد، و هرچه بیشتر از آن همره جوانان وطنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:55  توسط سعید از برلین  | 

نمی شود گفت گل خوشگلتر است یا پروانه.

پروانه اما می پرد؛ از این جا به آن جا، از آن جا به جایی دیگر و بر بال هایش نقش آزادی به همراه دارد.

گل گرچه زیبا با این حال پایش همیشه زیر خاک در زنجیر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:43  توسط سعید از برلین  | 

وقتی چشمانت لب به خنده می گشایند

لبانت از شرم سرخ می شوند و گونه هایت جوان.

و تو چه زیبا می گردی به آن هنگام که شرم

از نگاهت می ریزد درون نگاه من.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:14  توسط سعید از برلین  | 

اگر در این که می گویند سیاستمداری یک هنر است حقیقتی نهفته باشد، بنابراین انتخاب کننده نیز خالی از هنر نمی تواند باشد.

هرچه اتنخاب کننده هنرمندتر، شایستگی منتخب او هم آشکارتر است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:58  توسط سعید از برلین  | 

در زمان کودکی، بیشترین قسمت دانسته هایم از پدرمان را از تعریف های خود او بدست آورده بودم.

اگر چه او هنرمندی مادرزاد نبود و سرزندگی و تخیلش ضعیفتر از مادرمان بود، اما از این که برای ما از هندوستان و یا از زادگاهش تعریف کند لذت می برد، و البته توانست در این کار به درجه ای از کسب هنر نیز نائل آید.

بیش از هرچیز از کودکی خود در استلند Estland، زندگی در خانه پدریش و زمین های مزروعی آنجا، از سفر با درشکه و به کنار دریا رفتن هایش تعریف می کرد و هیچگاه از گفتن این خاطرات سیر نمی گردید.

خاطرات پدر جهان فوق العاده شادابی را به رویمان گشوده بود و اشتیاق دیدن استلند و لیفلند Livland رهایمان نمی کرد، جایی که زندگی چنان بهشتی، رنگین و بامزه بود.

ما بازل Basel، اشپالن کوآرتیر Spalenquartier ، خانه هیئت مذهبی، جاده ای که به سمت آسیاب امتداد داشت و همسایه ها و دوستانمان را حقیقتاً دوست داشتیم، اما در این جا هیچوقت کسی ما را به مزارع دوردست دعوت نکرد و با کوه هایی از شیرینی و سبدهایی پر از میوه پذیرایی ننمود، کجا ما توانستیم بر ترک اسب های کوچک جوان نشسته و با درشکه مسافت هایی طولانی در دشت برانیم؟

اندکی از آن زندگی بالتیکی Baltik و رسوم آن را پدر در این جا هم توانست معمول کند. نزد ما لغاتی مانند مارولا وجود داشت، یک سماور، یک عکس از تزار آلکساندر، و بازی هایی که از وطن پدر سرچشمه داشتند و او آن ها را به ما یاد داده بود؛ مثل چرخاندن تخم مرغ های عید پاک. و ما اجازه داشتیم در این روز یکی از کودکان همسایه را دعوت کنیم تا این رسم برای دیگران هم شناخته شود.

اما کم بود آنچه را که پدر این جا در این غربت با دوران جوانی خویش در وطن مایل به منطبق کردن بود. و سماور هم به جای استفاده بیشتر مانند وسیله ای در موزه در گوشه ای از خانه قرار داشت.

و چنین بود که قصه ها از خانه پدری در روسیه، از جاهایی مانند وایسن اشتاین Weißenstein، رفال Reval و دورپات Dorpat، از باغ های در وطن، از جشن ها و مسافرت ها؛ مسافرت هایی که نه تنها پدر را به یاد محبوب ها و محرومیت هایش می انداخت بلکه همچنین در ما کودکان تخم یک استلند کوچک را می کاشت و عکس های عزیز و پر ارزش او را در روحمان جای می داد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:6  توسط سعید از برلین  | 

تصور کردن این که <بعد از تابستان> Nachsommer یکی از جدی ترین و مقدس ترین کارهای <آدالبرت اشتیفتر> Adalbert Stifter است که او با صبر و صداقت تمام بر روی آن کار کرده سخت نمی باشد، اثری که بخشی از آن امروز اما برای ما یکنواخت گشته است.

و با این وجود چیزی که در کنار این یکنواختی ست و ارزش والای حضورش این یکنواختی را تحت الشعاع خود قرار می دهد، همان صداقت و صبوری و کوشش در نبردیست که برای نویسنده از اهمیتی مهم برخوردار است و بدون تحمل آن ها این اثر نمی توانست خلق گردد.

من هم باید این چنین به خود زحمت دهم و تا آن جا که برایم مقدور است حقیقت به چنگ آورم.

برای این کار باید سعی کنم پدرم را دوباره همان گونه مجسم کنم که او در آن روز پیاده روی حقیقتاً بوده است، زیرا تمام شخصیت او در نگاه کودکانه من در آن روز برایم آشکار نبوده، و امروز هم چنین است. بلکه من باید سعی کنم او را دوباره طوری ببینم که به عنوان کودکی در آن روزها می دیدم.

من او را تقریباً شخصی بی نقص و تقلید ناپذیر می دیدم؛ روح باوقار و پاکی که به هیبت انسان ظاهر گشته است؛ رزمنده، دلاور و شکیبا که گوشه گیری و بی وطن بودن ظرافت طبعش را ملایمتر، عشقش را گرمتر و مهرش را افزونتر ساخته بود.

آن زمان هنوز برخی تردیدها در باره او و برخی انتقادات از او را نمی شناختم اما کشمکش با او برایم ناآشنا نبود. در این کشمکشها اگرچه او به عنوان قاضی، اخطار کننده، مجازات کننده و یا بحشنده در مقابلم قرار داشت، ولی همیشه حق با او بوده است، همیشه من سرزنش یا جریمه را با دانش و آگاهی خودم تأیید می کردم، هنوز دچار تضاد و جنگ با او و عدالت و تقوای او نشده بودم، اما بعدها کشمکشهای سال های جوانی مرا به این کار کشاند.

به هیچ انسان دیگری – اگر هم که دارای مزایایی والا بوده باشد- یک چنین رابطه طبیعی که تابعیت از خارهای عشق را آسان می سازد هرگز دیگر نداشته ام، و یا زمانی که من تقریباً دوباره چنین رابطه ای را نزد معلمم <گویپینگر> Göppinger یافتم زیاد دوام نیاورد و بعدها با بررسی دیدگاهایم به این نتیجه رسیدم که این رابطه تنها یک تکرار بوده است؛ اشتیاق بازگشت آن رابطه مطلوب (پدر- فرزند)ی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:41  توسط سعید از برلین  | 

انتخاب من کسی ست مانند سهراب.

http://saidazberlin.de/entekhabe%20man.wav

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:27  توسط سعید از برلین  | 

داستان زیر از کتاب <جریان هابیل و قابیل> از <اپراهیم کیشون> می باشد که شامل ۴۱ داستان کوتاه است و اولین بار در سال ۱۹۷۶ در مونیخ به چاپ رسید.

 

اوضاع رضایت بخش نبود. هواپیمای ربوده شده چند دقیقه پیش به زمین نشسته بود، تروریست ها درخواست خود را مخابره کرده و در آخر پیام داده بودند که در صورت برآورده نشدن آن، آنها هواپیما را منفجر خواهند ساخت. در برج مراقبت فرودگاه ِ <لیدا> هیئت رسیدگی به بحران مشغول مشورت بودند تا برای این مشکل راه حلی بیابند.

"تنها یک راه وجود دارد – باید این راهزنان را خسته کرد. باید نیروی کشش آن ها را خرد کرد، در صورت امکات تا مرز جنون."

"جالب است، اما چگونه؟"

"برای این سؤال هم تنها یک جواب وجود دارد: <شولتهایس!>"

ده دقیقه دیرتر، به وسیله ماشین رئیس ستاد ارتش و با اسکورت ماشین های پلیس، ستاره بوروکراسی کشور ما ظاهر می شود. او مستقیماً از بیمارستان میآمد، جایی که او با رهبران سندیکای نانواها در باره یک افزایش درآمد دو در صدی جلسه داشته و سه شبانه روز بی وقفه در حال مذاکره بود. در اثنای مذاکره کلیه نانواها به علت دچار شدن به خستگی مفرط به بیمارستان منتقل شدند، تنها شولتهایس بود که هنوز سرحال و پر از انرژی بود. و حالا وزیر دفاع شخصاً در حال تعلیم دادن به او بود.

"اگر نتوانیم سرنشینان هواپیما را بدون شرط آزاد کنیم، آن ها را با تروریست های زندانی معامله خواهیم کرد. شولتهایس، شما در مذاکره با هواپیماربایان آزادی کامل دارید. از متدهای معمول استفاده کنید. طوری گفتگو کنید که انگار آن ها مالیات دهندگان اسرائیلی می باشند."

شولتهایس بعد از گفتن "اوکی" سفارش یک استکان چای با لیمو می دهد و خواهش می کند خانم تلفنچی دفتر کارش را پیش او بیاورند.

بعد از آمدن <ایلانا> و نشستن کنار دستگاه تلفن، ارتباط تلفنی با هواپیما برقرار میشود.

از کابین خلبان صدای مردانه کلفتی به گوش می آید:

"مرگ بر یهودی ها. اینجا سازمان اکتبر سیاه صحبت می کند. به درخواست هایم فوری عمل کنید."

شولتهایس صحبت او را قطع کرده و می گوید:"یک لحظه صبر کنید لطفاً، صداتون ضعیف به گوش می رسه. کی سیاهه _  سازمان و یا اکتبر؟"

"وراجی نکنید و درخواست ها را _"

"می بخشید _ اما شما اصلاً کی هستید؟"

"بعنی چه _ من کی هستم؟"

"از کجا باید بدانم که شما حقیقتاً یک تروریست هستید؟ شما می تونید یک مسافر معمولی هواپیما باشید."

"به چه دلیل من به عنوان یک مسافر معمولی هواپیما باید با شما صحبت کنم؟"

"شاید تروریست ها لوله تپانچه را روی شقیقه شما قرار داده و به این کار تحدیدتان می کنند."

"خب، که چی؟"

"اگر که این طور باشد وضعیت به کلی تغییر می کند.  و این به کاری که ما انجام میدهیم و مذاکره مستقیم نامیده می شود مربوط نمی شود، بلکه این کار وساطت نام دارد."

" لعنت بر شیطان، مگه چه تفاوتی می کنه؟!"

"تفاوت بسیار عظیم، آقای عزیز. در صورت وساطت باید من یک اداره دیگری را در جریان کار قرار دهم. نیت من خیر است و مایلم با شما تشریک مساعی کنم، اما نمی توانم از قوانیین تعیین شده پیروی نکنم. لطفاً خودتان را معرفی کنید."

"فرمانده جمال رفعت."

"با یک «ک» در وسط؟"

صدای بریده بریده و خشن نفس کشیدن به گوش می آید و بعد خلبان هواپیما خود را معرفی می کند:

"او رهبر گروه است، شما میتونید حرف منو باور کنید."

"من شما را به عنوان یک شاهد موقتی قبول می کنم. شماره پاسپورت؟"

"97381/75103"

"تاریخ و محل صدور؟"

در این لحظه فرمانده رفعت خود را وارد گفتگو می کند:

"اگر مذاکرات تا بیست ثانیه دیگر شروع نشود هواپیما را منفجر خواهیم ساخت."

"چه وقت بیست ثانیه شروع می شود؟"

"منظورتون چیه؟"

"منظورم این است که _ این بیست ثانیه از چه زمانی شروع می شود؟"

"از همین حالا، فوری، از همین لحظه."

"ساعت چند است؟"

"11.29 دقیقه، لعنت بر شیطان."

"ساعت من اما 11.22 دقیقه را نشان می دهد _ بگذارید یک بررسی کوتاه کنم. در چنین موقعیتی هر ثانیه می تواند نقش مهمی بازی کند. لطفاً صبر کنید."

فرمانده رفعت نعره زنان می گوید "الو!" اما رابطه قبلاً قطع شده بود و همچنان برای سه دقیقه نیز قطع ماند. سپس دوباره رابطه تلفنی فرمانده رفعت با برج مراقبت برقرار می گردد و او صدای ایلانا را می شنود:

"چه کسی براتون تعریف کرد که من با <شائیم> بیرون رفتم؟ <دودیک> دروغ میگه... فرمانده رفعت؟ بالاخره. همه در جستجوی شما بودند. لطفاً صحبت کنید."

و فرمانده رفعت صحبت می کند:

"ما درخواست آزادی فوری 390 مبارز آزادیبخش فلسطینی را داریم که در زندانهای شما اسیرند. من نام آنها را دیکته..."

شولتهایس میگوید:"خواهش میکنم از پشت تلفن نگید، بعلاوه در خواست آزاد ساختن 390 نفر خیلی بالاتر از تعرفه معمول است. ما اصلاً وسیله انتقال برای این تعداد زیاد زندانی را نداریم. من با آزادی شش یا هفت و حداکثر هشت نفر حساب کرده ام."

"390 نفر."

"نه نفر. و یکی از آن ها به لکنت زبان میتلاست."

"من معامله نمی کنم."

"بسیار خوب، ده نفر. شش نفر بلافاصله بعد از امضای قرار داد، سه نفر در 31 اکتبر و _"

"همین الساعه و همه آن ها."

"همه ده نفر؟"

"300 نفر."

"یازده نفر بدون قبض رسید."

"250 نفر و این آخرین حرف من است."

"دوازده نفر. برای من بیشتر از این ها خرج برداشته است."

دوباره رابطه میان برج مراقبت و کابین هواپیما قطع می شود. بعد از برقراری ارتباط جملات بریده مبهمی به گوش فرمانده رفعت می رسد:"صادرات و واردات گالیله... شِشتّر... گورِویتچ، میزراشی... همه رفته اند... هیچ کس دیگر اینجا نیست..." بعد خلبان هواپیما با عصبانیت به صحبت می پردازد:"برج مراقبت، توجه کنید. هواپیماربایان خود را آماده به کار انداختن مواد منفجره کرده اند. آن ها سی دقیقه به شما فرصت می دهند. آن ها کاملاًٌ جدی هستند. برج مراقبت، توجه کنید. آیا فهمیدید؟ این یک اولتیماتوم است! سی دقیقه!"

شولتهایس جواب می دهد:"فهمیدم، اما من آن را به صورت کتبی می خواهم. من باید در مقابل مافوقم خود را بیمه کنم. به هواپیماربایان بگویید که آن ها باید بر روی کاغدی تقریباً اینگونه بنویسند: ما، تروریست های  امضاء کننده زیر، محل اقامت... به این وسیله تأیید می کنیم که هواپیمای نشسته در فرودگاه <لیدا> متعلق به شرکت هواپیمایی <زابنا> را به وسیله مواد شیمایی... و غیره و غیره. در سه نسخه تنظیم شود. عبری، عربی و Flämisch. اگر با عکس گذرنامه باشد بهتر است."

خلبان هواپیما جوابی نمی دهد و به جای او رفعت به صحبت می آید و تقاضای آمبولانسی از صلیب سرخ می کند.

شولتهایس او را تصحیح کرده و گوشزد می کند که صلیب سرخ در کشور او صلیب دیوید نام دارد.

رفعت تجاهل به نشنیدن کرده و با التهاب می گوید:"ماشین هنگام نزدیک شدن باید مجهز به یک پرچم سفید باشد."

"به چه اندازه؟"

"چی _ به چه اندازه؟"

"بزرگی پرچم باید چه اندازه باشد؟"

"برام بی تفاوته، احمق! یک پرچم سفید!"

"ما دو نوع پرچم داریم، یکی 78 در 45 و دیگری 75 در 30 سانتیمتر می باشد که این یکی متأسفانه در رختشویی است. اگر پرچم دیگر برایتان بزرگ به نظر می آید میتوانم از <هایفا> کوچکترش را سفارش بدهم که بیاورند."

از گلوی رهبر تروریست ها آه بلندی بر می خیزد:"بدون پرچم بیایید."

"من و یا آمبولانس؟ لطفاً تصمیم بگیرید. وگرنه نمیدانم که چه باید در صورتجلسه بنویسم. الو؟ الو؟"

در آن سوی خط، فرستنده قطع شده بود. بعد هواپیماربایان اعلان می کنند که گروگان ها را با 25 زندانی فلسطینی معاوضه خواهند کرد، به این شرط که آن ها دیگر مجبور به مذاکره با شولتهایس نباشند.

شولتهایس پیشنهاد تشکیل یک کمیسیون متشکل از یک تروریست مورد تأیید از <گازا>، یک کارمند دادگستری مستقل و دکتر <بار بیزوآ> از وزارت راه و ترابری میدهد.

فرمانده رفعت سؤال می کند که آیا می شود برای او دکتری بفرستند. صدایش گرفته به گوش می آمد. همینطور از صدای معاون او که حالا میکروفون را در دست داشت و توضیح می داد که فرماندهی عملیات آماده است بلافاصله بعد از پر شدن باک هواپیما به سمت کشور دیگری پرواز کنند، نشانه های بارزی از خرد شدن اعصاب تشخیص داده می شد.

ایلانا با گفتن "من شما را به مرکز سوخت فرودگاه وصل می کنم" می گذارد که حاضرین دیالوگی را که در پی خواهد آمد بشنوند.

<سیوا> (تلفنچی مرکز سوخت فرودگاه):"متأسفم، اما رئیس قسمت تشریف ندارند."

رفعت:"کی برمیگردد؟"

سیوا:"اطلاع ندارم. مطمئناً حالا در حال غذا خوردن هستند."

رفعت:"مخزن را باز کنید وگرنه فاجعه به بار خواهیم آورد."

سیوا:"کلیدها پیش <مودشه> است."

رفعت:"من تا سه می شمرم. بعد از شمردن شماره سه دوستانم هواپیما را منفجر خواهند کرد. یک _ دو _"

شِشتِر:"الو، اینجا شِشتِر صحبت می کند، صادرات و واردات گالیله. چه خدمتی میتونم براتون انجام بدم؟"

رفعت:"(با تلاش برای صحبت کردن):"اینجا... سیاه... منظورم اکتبر سیاه است... ما می خواهیم از این جا برویم... برویم... برویم..."

در این جا شولتهایس دنباله گفتگو را می گیرد.:"فرمانده رفعت؟ همه چیز روبراه است. تانک بنزین همین الساعه به حرکت می افتد."

او سری برای وزیر دفاع تکان می دهد. وزیر دفاع سری برای رئیس فرماندهی عملیات تکان می دهد.

مردم بقیه دادستان را از طریق گزارش روزنامه ها می دانند، گزارشی که در چرخش تند رویدادها چیز بی ارزشی از آن از قلم افتاده است؛ آن ها می بایست این جمله را هم به آن گزارش می افزودند:"شولتهایس، بعد از به پایان رساندن موفقیت آمیز مأموریت محوله در فرودگاه، بلافاصله برای ادامه مذاکره با نانوایان راهی بیمارستان شد.

http://saidazberlin.de/film_.wmv

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:13  توسط سعید از برلین  | 

زندگانی چاره دیگری برایت باقی نمی گذارد؛ یا باید عاشقش باشی و یا متنفر از آن.

http://saidazberlin.de/film.wmv

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:21  توسط سعید از برلین  | 

هر بار وقتی ساعت ها به نمی دانم کجا خیره می مانم تا برای مشکلی که به یاد نمی آورمش راه حل به دست آورم، نگران می گردم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 10:57  توسط سعید از برلین  | 

اگر ذره ای از آن انرژی ای را که انسان امروز برای حفظ و نگهداری شغل خویش مصرف می کند برای حفظ عشق و عاشقی صرف کند در سعادت به روی او همیشه باز خواهد ماند.

http://saidazberlin.de/The%20Darjeeling%20Limite.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:33  توسط سعید از برلین  | 

شاعری می پنداشت شعرهایش همه اشعار خداست که وحی گشته بر او.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:33  توسط سعید از برلین  | 

و خدا زن را آفرید تا من پدر خود را بشناسم.

http://saidazberlin.de/Film.wmv

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط سعید از برلین  | 

 

counter