|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
بدین وسیله من به اشخاص داستانم میرسم که سه بازیگر اول آن: پدرم، یک گدا و من هستیم، و دو تا سه بازیگر فرعی دیگر، یعنی خواهرم آدله و شاید هم دومین خواهرم و برادر کوچکم هانس که کالسکهاش را ما هل میدادیم. در باره او قبلاً یکبار در خاطراتم نوشتهام؛ در این گردش و پیادهروی او در این بازی شرکت نداشت و آن را لمس نکرد، بلکه فقط پسربچه کوچکی بود که هنوز نمیتوانست حرف بزند و ما همگی دوستش میداشتیم و هل دادن کالسکهاش برای ما و همینطور پدر لذتبخش بود.
خواهرم مارولا هم بهشرطی که در آن بعد از ظهر در گردش و پیادهروی همراهمان بوده باشد، بهعنوان بازیگر بهحساب نمی آید، او هم در آن زمان هنوز کوچک بود. با این حال میبایست از او نام برده میشد، زیرا اگر چه فقط امکان آن داده میشود که همراه ما بوده است، اما او با آن نامش مارولا که در حوالی ما نامی عجیب و غریب و ناآشناتر از نام خواهر دیگرم آدله برای اهالی بهگوش میرسید مقداری از اتمسفر و رنگآمیزی خانواده ما را نشان میدهد.
مارولا نام خودمانی از ماریا بود که ریشه روسی داشت و در کنار بسیاری از علامات مشخصه دیگر تا اندازهای از ماهیت غریب و منحصر بهفرد خانواده ما را که از آمیزش ملیتهای مختلف بوجود آمده بود بیان میکرد.
پدر ما در حقیقت مانند مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگمان در هندوستان بوده است، در آنجا مقدار کمی زبان هندی آموخته و در خدمت هیئت مذهبی سلامتیش را از دست داده است، اما این در پیرامون ما چیزی ویژه و درخور توجهای نبود، مانند این میمانست که انگار ما خانوادهای دریانورد بوده و در شهری بندری لنگر انداختهایم.
همه آن <برادران> و <خواهران> هیئت مذهبی نیز در هندوستان، کنار خط استوا، نزد مردم غریبه سیاهپوست و سواحل نخلستانی آن دوردستها بودهاند، آنها هم میتوانستند دعایمقدس (Vaterunser) را بهچند زبان غریبه بخوانند، سفرهای طولانی بر روی دریا و در خشکی سوار بر الاغ و یا با گاریهایی که بهوسیله گاو نر کشیده میشدند داشتهاند و میتوانستند برای ما کودکان وقتی اجازه رفتن بهموزه در طبقه همکف خانه هیئتمذهبی تحت هدایت آنها را داشتیم، در باره مجموعههای حیرتانگیز گردآوری شده در موزه توضیحات دقیق داده و گاهی حکایتهای پر حادثه تعریف کنند.
همان بار اول که چشمهایمان بههم افتاد و لبخند در نگاهمان نقشبست حس کردم هم من عاشق دختر همسایه شدهام و هم او عاشق من. در مدت دو ماه از تعطیلات تابستانی حداقل ده بار دم در خانهشان دیدمش و چشم در چشم شدیم، نگاهش داد میزد عاشقم میباشد.
ساعت دو بعد از ظهر آن جمعه لعنتی وقتی داخل کوچه پیچیدم، لم داده به در خانه دیدمش و پسری که در کنارش ایستاده بود. دست در دست هم داشتند، میگفتند و میخندیدند.
از کنارشان میگذرم، سعی میکنم پنهانی بهچشمان دختر همسایه نگاه کنم تا مطمئن شوم که هنوز دوستم میدارد و با نگاهش بهمن بگوید که طرف پسر خالهاش و یا پسر عمهاش است. نه تنها نگاهم نمیکند بلکه دهانش را بهصورت پسر نزدیک کرده و در گوشش چیزی میگوید و هر دو میزنند زیر خنده.
سرشکسته و پکر وارد خانه میگردم. اعضای خانه دور سفره نشسته و در حال غذا خوردن بودند. زیر لب میگویم بخشکی شانس، اینها هم که منتظر من نماندند. با تلخی کنار سفره مینشینم، مادرم میپرسد اتفاقی افتاده؟ ماجرا را شرح داده و قاشقی برنج بهدهان میگذارم تا از بهگریه افتادن خودداری کرده باشم و میگویم آدم باید شانس داشته باشد. مادرم میگوید: ناراحت نباش مادر، از این بهبعد شانسالله صدات میکنیم!
برنج از گلویم پایین نمیرود و با بغضی که در گلو دارم مخلوط گشته و سعی در خفه کردنم میکنند. بهسرفه میافتم و اشگ از چشمانم جاری میشود.
پدرم میگوید: اینچه عشق و عاشقی ِ که هنوز اسم دختره رو نمیدونی!؟ بیا یه لیوان آب بخور تا خفه نشدی!
در جهان کوچکِ شادی که من زندگی میکردم، تنها چیز نامأنوس و تنها روزن و پنجره بهسوی تیرگیها، پرتگاهها و خطراتی که حضورشان در جهان برایم در آن زمان دیگر بیگانه نبودند، مواجه شدن با نگهبانان، این نمایندگان قدرت در همسایگیمان بود.
برای مثال یکبار از یک میخانه نزدیک بهشهر عربده مستانه بادهگساری را شنیدم، یکبار هم مردی را دیدم با کتی ژنده که دو پلیس او را با خود میبردند و یکبار دیگر هنگام شب در راه خانه، سر و صدای گنگ و وحشتناک زدوخورد چند مرد مرا چنان بهوحشت انداخت که خدمتکارمان آنا (Anna) که مرا همراهی میکرد مجبور شد مسافتی مرا در بغل گیرد.
و چیز دیگری هم بود که بیتردید مضر، نفرتانگیز و کاملاً شیطانی بهنظرم میآمد، و آن بوی منحوس حوالی کارخانهای بود که من با رفقای بزرگسالتر از خودم بارها از کنار آن عبور کرده بودیم و محیط زیست آنجا دارای یکنوع جوّ مشخص از انزجار، خفقان و عصیان بود که وحشتی عمیق در من زنده میساخت، احساسیکه خویشاوندیِ غریبی با آن حسیکه نگهبانان راهآهن و پلیس در من ایجاد میکردند داشت، احساسیکه نه تنها اضطراب و ناتوانی را بر من تحمیل میکرد بلکه تهرنگی از ناراحتی وجدان هم برایم مهیا میساخت. زیرا اگر چه در حقیقت من هنوز تجربه دیدار با پلیس را نداشتم و قدرتشان را احساس نکرده بودم، اما اغلب از خدمتکاران و یا دوستانم این تهدید اسرارآمیز را میشنیدم:"صبر کن، حالا پلیس را خبر میکنم"، و همچنین مانند دعوا با نگهبانان راهآهن هربار چیزی مانند گناه و جرم در کنار من جای داشت، جرم و گناهی برخاسته از نقض یک قانون آّشنا.
اما آن خوفها، آن تأثیرها، صداها و بوها مرا دور از خانه مییافتند، در داخل شهر، آنجایی که همه چیز پر سر و صدا و هیجانانگیز و یقیناً اتفاقات بینهایت جالب میافتاده است.
جهان کوچکِ ساکت و تمیز خیابانهای مسکونی حومه شهر ما با آن باغچههای کوچک جلوی خانهها و بند رختها در پشت آنها از این نوع تأثیر و اخطارها کمتر داشتند، آنجا بیشتر بهایمان داشتن بهیک انسانیت منظم، دوستانه و بیشیلهپیله برتری میدادند.
اینجا و آنجا در میان کارمندان، پیشهوران و بازنشستهگان همچنین همکاران پدر و یا دوستان مادرم زندگی میکردند، مردمانی که با مبلغین مسیحی که از نژاد یهود نبودند سر و کار داشتند، مبلغین بازنشسته، مبلغین در مرخصی، زنان بیوه مبلغینی که فرزندانشان بهمدارس تعلیم مبلغ میرفتند، تعداد زیادی متدین مهربان از آفریقا، هندوستان و چین که بهوطن بازگشته بودند، مردمیکه من آنها را در حقیقت بههیچ وجه در سرآغاز زندگیام نمیتوانستم با مقام و منزلت پدرم در یک جایگاه قرار دهم، اما مردمی بودند که زندگیای شبیه بهزندگی پدرم داشتند و یکدیگر را در جمع خود با <تو>، <برادر> و یا <خواهر> خطاب میکردند.
آواز سوسکها در شب را دوست میدارم،
قهقهه کودکان وقتی خیره نگاهت میکنند
و شادی تو را وقتی ظهور خورشید را چراغانی شهر در روز مینامی.
روزی پیرمردی از مجسمه بودا که هفتاد سال قبل آن را برای نشان دادن میزان علاقه خود به همسر جوان و زیبایش از سنگ تراشیده بود و بر روی میز کوچکی در گوشهای از کلبه فقیرانهاش قرار داشت خسته میشود. بهشهر میرود و در ویترین مغازهای زنی زیبا و لخت را نشسته بر صندلی میبیند، دقیقتر نگاه میکند و با تعجب پی بهپلاستیکی بودن زن میبرد.
لحظهای میاندیشد، داخل مغازه میشود و با دادن تمام پول خود زن پلاستیکی را میخرد و پس از بازگشت به کلبهاش آن را کنار میز کوچک محل عبادتاش روی زمین چهارزانو مینشاند و دستهای زن را مانند دستهای مجسمه بودا روی زانوهایش قرار میدهد.
با نگاهی بهمجسمه بودا خاطرات گذشته در او جان میگیرند، بعد او آن را در کیسهای کهنه جای داده، روبروی زن مینشیند و پس از روشن کردن عود با یاد همسرش که سالهای زیادی از مردنش میگذشت بهعبادت میپردازد.
نگهبانان در چشم من مردانی بودند که قدرت، دولت، قانون و نیروی انتظامی را نمایندگی میکردند. با این وجود، رفتار یکی از آنها با من بهطور غیرمنتظرهای انسانی و مهربان بود.
یک روز آفتابی در خیابان مشغول بازی با شلاق و فرفرهام بودم که او با اشاره دست مرا پیش خود خواند، یک سکه در دستم قرار داد و با مهربانی از من خواهش کرد برایش از مغازهای در آن نزدیکی پنیر لیمبورگی (Limburger Käse) بخرم.
من شادمانه اینکار را پذیرفتم. در مغازه، فروشنده پنیر را در کاغذی پیچید و بهدستم داد، پنیری که البته سفت بودن آن و بویش برایم غریب و مشکوک بود.
وقتی از خرید بازگشتم، نگهبان را داخل اطاقک چوبی منتظر خود دیدم و من خوشحال از این موضوع برای تحویل دادن پنیر و باقیمانده پول برای اولینبار بهاطاقی که از مدتها پیش آرزوی دیدنش را داشتم داخل میشوم.
اما در اطاق بهجز شیپور زیبای زرد رنگ که در آن لحظه بهمیخی آویزان بود و در کنار آن عکس مردی در اونیفرم نظامی با سیبلی پرپشت که از روزنامه بریده شده و روی دیوار چوبی چسبیانده شده بود، از چیزهای با ارزش دیگر خبری نبود.
اما متأسفانه مهمان بودنم نزد قانون و قوه مجریه سرانجام با یک یأس و خجالتزدگی که میباید برایم بینهایت ناگوار بوده باشد _زیرا نتوانستهام آنرا تا امروز فراموش کنم ــ به پایان رسید.
نگهبان که آنروز سرحال و مهربان بود بعد از گرفتن پنیر و بقیه پول نمیخواست مرا بدون تشکر و پاداش مرخص کند.
او از جعبه باریکی قرص نانی خارج ساخته قطعهای از آنرا میبرد، قطعه بزرگی هم از پنبر بریده و روی نان میگذارد و با گفتن نوشجان آنرا بهمن میدهد.
قصد داشتم همراه با نان از آنجا پا بهفرار گذارده و بهمحض دور شدن از چشم او آنرا دور بیندازم، اما چنین بهنظر میآمد که او از قصدم آگاه گشته و یا اینکه مایل است حالا هنگام خوردن غذای مختصری حتماً کسی او را همراهی کند و با درشت و تهدیدآمیز کردن چشمانش اصرار داشت که من همانجا فوری نان را بخورم.
میخواستم مؤدبانه تشکر کنم و خودم را بهمحلی امن برسانم، زیرا خیلی خوب متوجه شده بودم؛ زیاده از حد خوب، که او بیاعتنایی و اکراهام نسبت بههدیهاش را دوست نداشتن غذای مورد علاقه خود بهحساب آورده و آن را توهین تلقی خواهد کرد. و اینطور هم بود.
من وحشتزده و غمگین با لکنتزبان چیزی بدون فکر کردن زمزمه کرده، نان را کنار صندوق میگذارم، خود را بهطرف در چرخانده و سه چهار قدم از مرد که دیگر جرئت نگاه کردن به او را نداشتم فاصله میگیرم، سپس با آخرین شتاب از در خارج شده و با سرعت بهسوی خانه میگریزم.
من سعی میکنم زمان، صحنه نمایش و افراد صحنه کوچک را مشخص کنم. اما همه چیز دقیقاً با مدرک قابل اثبات نیست؛ مثلاً سال و فصل، و همینطور تعداد دقیق اشخاصیکه ماجرا را کاملاً لمس کردند.
بعد از ظهر است، احتمالاً در بهار و یا تابستان، و من در آنموقع بین پنج و هفت سالم بود و پدرم بین سیوپنج و سیوهفت سال سن داشت.
گردش و قدمزدن یک پدر بود با فرزندانش، و اشخاص عبارت بودند از: پدر، خواهرم Adele)) آدله، من، شاید هم خواهر کوچکترم (Marullla) مارولا؛ چیزیکه دیگر قابل اثبات نیست، و بهعلاوه کالسکهای هم بههمراه داشتیم که در آن یا همین خواهر کوچکمان و یا اما بهاحتمال بیشتر جوانترین برادرمان (Hans) هانس که هنوز قادر بهصحبت کردن و راه رفتن نبود خوابیده بود.
صحنه نمایش گردش و قدمزدن در چند خیابان خارج از محدوده ((Spalenquartiers اشپالنکوارتییرز در Basel)) بازل ِ سالهای هشتاد است که خانه ما در میانشان، در نزدیکی (Schützenhaus) شویْتسنهاوز در ((Spalenringweg اشپالنرینگوگ قرار داشت، جاییکه آن زمان هنوز این پهنای فعلی را نداشت، زیرا دو سومش بهوسیله خط آهنی که تا مقصد ((Elsas الزاس ادامه داشت اشغال شده بود.
آنجا منطقهای آرام و شاد در دورترین حاشیه آن زمانِ شهر (Basel) بازل بود که مردمی از طبقه نیمهمتوسط در آن زندگی میکردند و چند صد قدم دورتر دشت بیکران Schützenmatte)) شویْتسنماتّه، معدن سنگ و اولین خانههای روستایی کنار مسیری که بهسمت Allschwil)) آلشویل میرفت قرار داشت، و گاهی در یکی از اسطبلهای تاریک و گرم آنجا شیر تازه دوشیده شده از گاو به ما کودکان میدادند و ما از آنجا یک سبد کوچک تخممرغ با خود بهسوی خانه حمل میکردیم، مشوش و مغرور از اینکه برای انجام دادن اینکار بهما اطمینان شده است.
مردم اطراف خانه ما شهروندان بیآزاری بودند، تعداد اندکی صنعتگر و بیشتر اما مردمی بودند که محل کارشان در شهر بود و بعد از پایان کار کنار پنجره دراز کشیده و پیپ میکشیدند و یا در باغ کوچک جلوی خانهشان خود را با چمن و سنگ ریزه مشغول میساختند.
قطار مقداری سر و صدا بهراه میانداخت، و ما از نگهبانان راهآهن میترسیدیم، نگهبانانیکه در محل تقاطع جاده با ریل قطار، بین ((Austraße خیابان آئْو و Allschwiler Straße)) خیابان آلشویلر در یک اطاق چوبی با پنجرهای بسیار کوچک اقامت داشتند و هر وقت ما میخواستیم توپ، کلاه و یا تیرهای کمانمان را که داخل گودال پرتاب میشدند نجات دهیم، مانند آنکه موی شیطان را آتش زده باشند بهسرعت پیدایشان میشد. گودال درست در میان ریل قطار و خیابان قرار داشت و بهجز نگهبانانیکه ما ازشان وحشت داشتیم کسی اجازه قدم گذاردن بهداخل آنرا نداشت.
هیچ چیز آن نگهبانان خوشایند من نبود بهجز آن شیپور کوچک برنجیای که بهراستی جذاب بود و آنها آنرا بهوسیله تسمهای روی شانه خود آویزان میکردند و قادر بودند با دمیدن در آن با وجودیکه شیپور تنها دارای یک تُن بود تمام درجههای غضب یا خوابآلودگی آنلحظه خود را بیان کنند.
حالا، ممکن است کسی تمام اینها را بهعنوان نشانهای از سقوط یا بحران و مرحله تکامل اجباری بهحساب آورد ــ از آنجایی که آن غریزه در ما زنده است و تا هنگامیکه ما در پی آن روانیم و بازی مهجورانهمان را که در حقیقت بازی بی سر و صدا و مالیخولیاوار اما لذتبخشیست، با تمام مشکوک بودنش و با وجود تمام تنگناها باز همچنان ادامه میدهیم تا با آن کمی بیشتر احساس زنده بودن و یا اثبات بیگناهی کنیم، بنابراین دیگر جایی برای افسوس خوردن باقی نمیگذارد، با این وجود ما آن همکارانی را که از کار در تنهایی خسته شده و تسلیم اشتیاق اجتماع، نظم، شفافیت و تقدیر گردیدهاند و کلیسا و مذهب و یا آنچه که این دو بهعنوان جانشینی مدرن عرضه میکنند را راه نجاتی مطمئن بهحساب میآورند خوب درک میکنیم.
ما تکروها و تغییرناپذیران لجوج اگر چه در کنار انزوایمان باید نفرین و مجازات را هم تحمل کنیم، اما همچنین باید در این انزوا با تمام این تفاسیر یک نوع امکان زندگی پدید آوریم که همان خلق امکان است نزد هنرمند.
آنچه که بهمن مربوط میشود، انزوای من هم در حقیقت تا اندازهای کامل است، و آنچه بهنقد و یا تائید، بهدشمنی و یا برادرخواندگی از جمعی که بهوسیله زبان مؤفق به ارتباط با آنها شدهام مربوط است را معمولاً از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج میکنم، مانند آرزوی سلامتی و طول عمر کردن برای بیمار دم مرگی که دوستانش وقت ملاقات زیر گوش او زمزمه میکنند و او آن را نمیشنود.
اما اگر هم این انزوا، این بهخارج پرتاب شدن از نظم و اجتماعات و این خود-را-همساز-نساختن و یا قادر نبودن به خود- را-همساز-ساختنْ نوع سادهای از حضور و نداشتن تکنیکزندگی معنا شود باز اما هنوز خیلی مانده است که معنای جهنم و یأس را بدهد.
انزوای من نه تنگ است و نه خالی، در حقیقت انزوای من بهمن اجازه زندگی نوعی از حضور رایج امروز را نمیدهد، اما در عوض برای مثال، زندگی کردن در صد نوع از حضور در گذشته را برایم سهل میسازد، شاید هم صد نوع حضور در آینده را. انزوای من یک تکه بینهایت بزرگ از جهان در فضایش دارد. و مهمتر اما این است که این انزوا خالی نیست، پر است از عکسها.
انزوایم خزانهایست از داراییهایی که بهتصاحب آوردهام، از گذشته منگشتن من، از سرشتی همجنس گشته. و اگر غریزه هنوز برای کارها و بازیها در من کمی نیرو ذخیره دارد، فقط بهخاطر این عکسهاست. ثابت نگاه داشتن یکی از این هزاران عکس و اجرا و طراحی کردن آن، هرچند یک ورقخاطره بر ورقهای فراوان دیگر اضافهتر کردن با گذشت زمان برایم هرچه بیشتر پیچیدهتر و پرزحمتتر گردیده، اما از جذابیتش هیچ کم نشده است. و مخصوصاً طراحیها و ثبت آن عکسهایی که متعلق به اوایل زندگیام هستند، عکسهایی که ملیونها بار بهوسیله پیشامدها و برداشتهایی که بعدها کردهام پوشانده شده و با این وجود رنگ و نور خود را حفظ کردهاند.
زمانی که من پذیرای این عکسهای قدیمی شدم هنوز یک انسان، یک پسر، یک برادر و یک کودک خدا بودم و نه کیسهای پر از غرایز، عکسالعملها، روابط و انسانی با جهانبینی امروزم.

دهها سال پیش، هنگامیکه من به <قصه بینوا> فکر میکردم، برایم این فقط یک قصه بود، و چنین بهنظرم آمد که باور کردنش آسان است و همچنین دانستن اینکه من آن را روزی تعریف خواهم کرد چندان هم برایم سخت نبود.
اما اینکه داستانسرایی هنریست که پیشفرضهایش برای ما امروزیها، یا برای من، مفقود شدهاند و به این خاطر انجام آن تنها میتواند تقلیدی از فرمهای غالب باشد، در این میان برایم روشنتر شده است.
به این دلیل تمام ادبیاتمان، تا آنجا که بهوسیله نویسندگان جدی تلقی شده و با آن حقیقتاً با مسؤلیت برخورد میشود، همواره سختتر، استفهامیتر و در عین حال بیپرواتر شده است. زیرا که امروز هیچیک از ما نویسندگان نمیدانیم، چه انداره انساندوستی و جهانبینی ما، زبان، نوع ایمان و مسؤلیت، نوع وجدان و سرشتمان برای دیگران، برای خوانندهها و همکاران، خویشاوندان و دوستانمان روشن و قابل فهم میباشد.
ما با مردمی صحبت میکنیم که آنها را کم میشناسیم و میدانیم که آنها نشانهها و واژههای ما را مانند یک زبان خارجی میخوانند، شاید هم با خوشی و با کوشش، اما با درک بسیار تقریبی آنها. در حالیکه ترکیب و مفهوم کلی روزنامههای سیاسی، یک فیلم، یک خبر ورزشی برایشان بدیهیتر، قابل اطمینانتر و بینقصتر و قابل وصولتر هستند.
بدینسان من این صفحات را مینویسم، نوشتههایی که در اصل فقط حکایت خاطرهای از دوران کودکیام میباید بشود، نه برای پسران و یا نوههایم که کمتر بهدردشان میخورد، و نه برای خوانندههای دیگر، به استثنای تعداد انگشت شماری از انسانها که زمان و جهان کودکیشان تقریباً مانند دوران کودکی من بوده است، اگر چه برای آنها هم جانکلام این قصه که حکایت کردنش ناممکن است نادیدنیست (جانکلامی که ماجرای شخصی من است)، شاید اما لااقل تصاویر، پشت صحنه، آرایش صحنه و لباسهای صحنه را دوباره بشناسند.
اما نه، یادداشتهایم برای آنها هم نوشته نمیشوند، و همینطور تا حدی آماده کردن و در معرض دید دیگران قرار دادن آن هم نمیتواند دلیل حکایت دانستن آن بشود، زیرا آرایشهای صحنه نمایش و لباسها مدت درازیست که دیگر داستان را تشکیل نمیدهند. بنابراین من ورقکاغذهای خالی را با حروف الفبا پر میسازم، نه با این قصد و امید که با آنها بهکسی دسترسی پیدا کنم، و یا اینکه نوشتههایم برای او همان معنی را بدهد که برای من میتوانست بدهد، بلکه بهخاطر همان غریزه مشهور و گاهی غیر قابل توضیح برای کار مهجورانه، برای بازی در انزواست، کاریکه مانند غریزهْ مطیع هنرمند است، با وجودیکه او اتفاقاً مخالف بهاصطلاح غریزهای است که امروزه از دید ملت، روانشناسی ویا پزشکی تعریف میگردد.
ما در مکانی ایستادهایم، در کنار مسیری یا انحنای راه انسانیت، که یکی از علامتهای مشخصهاش این استکه دیگر ما در باره انسانها هیچ چیز نمیدانیم، زیرا که ما بیش از حد خود را با او مشغول ساختهایم، زیرا که بیش از حد مواد اولیه در باره او در دست است، زیرا که مردمشناسی، آگاهی از انسانها و جسارت برای سادهسازی شرط اول است که ما واجد آن میباشیم. به این نحو، کامیابترین و مدرنترین سیستمهای الهیات این زمان هم بهچیزی بیشتر از اینکه دانستن در باره خدا کاملاً غیر ممکن است تأکید نمیورزند، این چنین هراسان انسانشناسی ما از خود محافظت میکند وقتیکه بخواهد در باره ذات انسانها چیزی بداند و آن را بیان کند. بنابراین احوال عالمین مدرن دین استخدام شده و روانشناسان درست مانند ما نویسندگان است: از بنیانها اثری نیست، همه چیز مشکوک و سؤالبرانگیز است، همه چیز نسبی و بهم ریختهاند، و با این همه آن غریزه برای کار و بازی بیوقفه ادامه دارد، و مردان علم و دانش هم مانند ما هنرمندان با جدیت بهکوشش برای تکامل زبان و وسایل مشاهده خود ادامه میدهند تا حداقل مقداری از دیدگاههای دقیق از نیستی یا هرج و مرج را بدست آورند.
خولیان: شما بیشتر از آنچه که میگویید میدانید. (سکوت) اگر که زندگی یک هدیه است، پس چه کسی این هدیه را بهما داده است؟
دکتر س...: شما چه فکر میکنید؟
خولیان: من از شما سؤال کردم.
دکتر س...: من هم از شما سؤال میکنم.
خولیان: (مردد) خدا؟ یا خود زندگی؟
دکتر س...: سؤالی که جوابهایش هم دارای علامت سؤال میباشند. خدا؟ خود زندگی؟ این دو چه تفاوتی با هم دارند؟ در هر صورت این بدان معنیست که شماها تا اندازهای گناهکارید.
خولیان: گناهکار؟
دکتر س...: بهشماها یک هدیه داده شده است. باید از این هدیه نگهبانی و مراقبت کنید.
خولیان: کاملاً درست است.
دکتر س...: تا بتوانید این هدیه را بهدیگران بدهید، به این نحو که شماها زندگی را منتقل میکنید: فرزندان، دستاوردها، آثار، عشق...
خولیان: کاملاً درست است. (متفکر) تا شاید بعد وقتی که زمان بودنمان بهپایان رسیده و هدیه خودش را خسته کرده است، عاقبت استحقاق آن را بهدست آورده باشیم...
دکتر س...: (مرموز) شاید...
خولیان: میبایست در هر مدرسه هر صبح یک ساعت درس حیرتزدگی تدریس میشد. چشمهایتان را به روی خود بگشایید. خوشحال باشید. اما بهجای این مغزمان را با نامهای رودخانهها پر میسازند، یا اینکه بلندی کوهها چه اندازه میباشد. تاریخ جنگها، ضرب و تقسیم، فرمولهای جبر، جاییکه آدم کاملاً مبهم حروف و اعداد را در هم مخلوط میکند، قواعد قابلیت تغییر دستور زبان، به وجه شرطی در ماضی استمراری... هر کاری میکنند تا هستی را نهایتاً برای ما تلخ سازند!
آنها خنده کوتاهی میکنند.
خولیان: پس شما نمیدانید که مرگ چه میباشد؟
دکتر س...: بدترین جواب برای این سؤال جوابدادن به این سؤال است.
دوباره زنگ بهصدا میآید.
دکتر س...: نوبت شماست.
دو دستیار بهسالن باز میگردند.
در آسانسور باز میشود.
خولیان مطیع بهسوی آسانسور میرود.
خولیان: عجیب است. اگر قرار هم بر این میبود که حالا باید بمیرم، باز هم آرام... میماندم.
دکتر س...: این اعتماد است.
خولیان: با وجودیکه من چیز بیشتری نمیدانم. حالا اما از چیزهایی که نمیدانم چیستند کمتر هراس دارم.
دکتر س...: اعتماد یک شعله کوچک است که روشنتر نمیسازد، در عوض اما گرمای بیشتری میبخشد.
خولیان داخل آسانسور میگردد، اما ناگهان نگران میشود.
خولیان: دکتر س...، اگر اتفاقاً ما، من و لائورا، همدیگر را روی زمین ببینیم، فکر میکنید که آیا همدیگر را خواهیم شناخت؟
دکتر س...: بله، من اینطور فکر میکنم. بهمحض اینکه آسانسور بهحرکت درآید، شما همه اتفاقات رخداده در اینجا را فراموش خواهید کرد، اما بر روی زمین یک خاطره ناخودآگاه از آنچه خارج از زمین رخ داده است در ذهن شما باقی میماند، یک خاطره عمیق، مخفی شده در پیچش ضمیر خودآگاه، خاطرهای که با اولین نگاه دوباره زنده میشود و وقتی دو انسان به هم مینگرند همدیگر را میشناسند. به این میگویند: عشق.
در آسانسور بسته میشود.
دکتر س... و دو فرشته بهچراغ عقربه بالای آسانسور نگاه میکنند تا ببینند که با روشن شدن چراغ، عقربه کدام سو را نشان میدهد.
چراغ روشن میشود ولی عقربه بیحرکت میماند. چراغ هر لحظه روشنتر میشود، تقریباً سفید برافروخته، سفیدی کور کننده، طوریکه انگار هتل در این روشنایی، قبل از آنکه دانسته شود که آیا بالاخره خولیان خواهد مرد و یا اینکه بهسوی زمین باز خواهد گشت، محو میگردد.
این ترجمه عیدی من بهتوست.
در سال نو، باز هم عزیز من باقی بمان.
ــ پایان ــ
از سمت تخته نورانی دوباره صدای زنگ بهگوش میرسد. دکتر س... با عجله بهآن طرف میرود.
دکتر س...: لائورا را خیلی زود بیارید اینجا.
دو دستیار بهسرعت خارج میشوند. و چند ثانیه دیرتر بههمراه لائورا و خولیان که بازو در بازوی هم داشتند بازمیگردند.
دکتر س...: لائورا، حالا نوبت شماست.
لائورا: (در بازوی خولیان ناگهان بهوحشت میافتد) نه، نه، حالا نه.
دکتر س...: (با نگرانی بهتخته نورانی نگاه میکند) لائورا، خواهش میکنم، ما وقت برای تلف کردن نداریم.
لائورا: نه، حالا نه! و ساحر؟ من میخواستم بهساحر بوسه خداحافظی بدم!
بهطور غریبی چنین بهنظر میآید که خولیان اصلاً نمیترسد. او لائورا بهسمت آسانسور هدایت میکند و در آنجا او را با هیجان میبوسد.
دو دستیار آن دو را محتاطانه از همدیگر جدا کرده و لائورا را با ملایمت بهداخل آسانسور میبرند.
خولیان: اعتماد داشته باش عزیزم.
لائورا: (مانند تبزدهها میشمرد) یک بار، دو بار، گوشامو میبوسی، یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پیشونیمو میبوسی، یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، چشمامو میبوسی، یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، هفت بار، هشت بار، لبامو میبوسی... (حالا او لرزان و تنها در آسانسور ایستاده است. در آسانسور بسته میشود، بعد فریادی که بهزحمت بهگوش میرسد.) خولیان!
دستیاران و دکتر س... هیجانزده بهعقریه نصب شده بر بالای آسانسور نگاه میکنند. ناگهان چراغ عقریه روشن شده و سمت پایین را نشان میدهد. آسانسور بهسمت پایین حرکت میکند.
خولیان: (فریادی از خوشحالی میکشد) آره! آره! (از خوشی زیاد دکتر س... را در آغوش میگیرد، بعد دو دستیار را و آن دو این اظهار احساس را فوقالعاده جالب مییابند.) متشکرم که شما قبلاً مرا از کاری که ساحر انجام داد باخبر کردید. وگر نه من هرگز قادر نبودم لائورا را تا آسانسور همراهی کنم. این دومین معجزه بود.
دکتر س...: (دستپاچه بهسوی دستیارانش نگاه میکند) ساکت باشید. (دکتر س... بهستوه آمده خود را به دیوار تکیه میدهد تا کمی خستگی در کند.) همه چیز بر قانونشکنی من گواهی میدهد. فردا همه چیز طور دیگری خواهد شد! (او بههر دو فرشته سفیدپوش که معماگونه لبخند میزدند نگاه میکند. او پیام لبخند آن دو را درک میکند، خوشحال میشود و بهلبخندشان پاسخ میدهد.) حق با شما دو نفر است: فردا هیچ چیز عوض نخواهد شد. (دکتر س... بهسمت تخته نورانی رفته و بعد خولیان را مخاطب قرار میدهد.) بزودی، نوبت شما میشود.
خولیان: (آهسته) بهکدام سمت؟
دکتر س...: از آن بیخبرم.
خولیان: (باز هم آهسته) دکتر، میدانید در آن بالا چه خبر است؟
دکتر س... میخواهد جواب بدهد، اما بهیاد میآورد که هنوز دو دستیارش آنجا هستند. آن دو متوجه دستپاچگی او میشوند، نگاهی باهم رد و بدل کرده و بعد از مشورت کوتاهی ساکت از سالن خارج میشوند.
دکتر س... با خولیان تنها میماند.
دکتر س...: سرش را تکان میدهد) نه نمیدانم.
خولیان: شما هم حتی نمیدانید؟
دکتر س...: من تنها میدانم که وظیفهام چیست. شماها را بپذیرم. شماها را در انتظار نگاه دارم. شماها را دوباره تا آسانسور مشایعت کنم. (سکوت) من هیچ چیز نمیدانم، من تنها در را باز میکنم. (سکوت) من فقط میدانم که این غیر قابل اجتناب است.
خولیان: چرا شما را دکتر صدا میزنند؟
دکتر س...: چون که شما امروز نظرتان در مورد من این بوده است. این میتواند اما تغییر کند. بستگی بهلحظه دارد. (سکوت) برای مثال من در نظر شما یک زن هستم.
خولیان: بله؟
دکتر س...: در نظر پرزیدنت دلبک من یک مرد بودم.
خولیان: (متحیر) حالا دیگه از هیچ چیز سر در نمیارم!
دکتر س...: (با لبخند) من هم همینطور. (سکوت) برای من، مرگ یک واقعیت نیست، بلکه یک رمز است.
ساحر با یادآوری گذشته متشنج شده و دچار ضعف خفیفی میگردد. او با محکم نگاه داشتن دسته صندلی از افتادن خود جلوگیری میکند.خولیان بههمراه دکتر س... و دو دستیارش سالن را ترک میکنند.
لائورا: (متعجب از رنگپریدگی ساحر) حالتون خوب نیست؟
ساحر: چرا، چرا... (او دوباره خود را روی صندلی مینشاند و لائورا کنار او مینشیند.) میدانید، من در گذشته یک دختر داشتم، او شبیه شما بود. چشمهایش مانند چشمان شما کوچک و طعنهزن بودند، چشمانیکه جهان را دست میانداخت، مانند شما لجباز بود، آدم لجبازی که نمیگذاشت زندگی او را تحت تأثیر قرار دهد، موهای انبوه و ابریشمیاش که از تازگی مانند نور خفیف طلایی رنگی میدرخشید...
وقتی به او نگاه میکردم او را بهقدری زیبا و زنانه مییافتم که بهخودم میگفتم:"این امکان ندارد، این دختر من نیست." او دارای نیروهای جادویی بود: کافی بود که من فقط او را نگاه کنم، فوری قلبم گرم میشد. بههرکجا وارد میشد، سرها و چشمها بهسوی او میچرخیدند و دیگر دیدنیهای آن مکان با بودن او محو میشدند. با شنیدن صدایش نیروی تازهای کسب میکردم. در آن زمان من نماینده فروش یک شرکت تجاری بودم و میبایست گاهی چندین روز در سفر باشم، شبها همیشه در مسافرخانهها و هتلها بهسر میبردم. مشتریهایی پیدا میشدند که با دیدن من در خانه خود را بهرویم میبستند؛ اما من در تاریکی عمیق شب، نور کوچک خود را داشتم. نور من، دخترم بود. بعد ناگهان اوضاع شغلی من بهتر و بهتر شد، از آمریکا برایم سفارشهای کار میآمد. روزی، بهمسافرخانهای در آمریکا که من آنجا زندگی میکردم تلفن کرد، با صدایی گرفته گفت:"پاپا، من کمی بیمارم." و من گفتم:"پس برو پبش دکتر، عزیزم، من یک ماه دیگه برمیگردم". او میبایست برای معالجه بهبیمارستان برود. و من میبایست در همان لحظه بهسوی دیگر اقیانوس میشتافتم تا برای شرکت سفارش کاری بزرگ را شکار کرده و با خود به این سوی آب میآوردم. پیروزیای که من بهآن زنجیر شده بودم. نمیتوانستم نروم. بهعلاوه من دچار خوش خیالی کاذب شده بودم. من حس میکردم که چگونه صدای دخترم هنگام صحبت تلفنی با او هر لحظه ضعیفتر میشود، اما با این وجود فکر میکردم که او جوان است، قویست، که او بهمحض دیدن من سلامتی و میل بهزندگی را دوباره بهدست خواهد آورد. (سکوت) او در اثر آن بیماری مرد. در سن بیست سالگی. یک ویروس. یک ماشین جنگی بیرحم که گوشت و نیروهایش را جوید و یکروز تنها یک جسد کوچک از او بر روی تخت باقی گذارد. من دیر رسیدم. وقتی رسیدم کار از کار گذشته بود. (مغلوب احساسات خود صحبتش را قطع میکند. لائورا با نوازش کردن او را دلداری میدهد.) من دست از شغلم کشیدم و شروع بهحرکت آوردن میزها کردم، گوی کریستالی را بهدرخشیدن واداشتم، میخواستم که دخترم با من صحبت کند، میخواستم که محو نگردد و خودش را بهمن نشان دهد. اما تنها سکوت بود که میشنیدم. در نتیجه من ساحر رادشاپور شدم، یکی از کجبینترین و فاسدترین ساحرها. همواره این عمامه لعنتی بر روی سرم است، عمامهای که ابتدا بهعنوان دهانبند مصرفش میکردم تا از اندوه زیاد بلند فریاد نکشم. (سکوت) خاطراتی که آدم از کودک مرده خود دارد مانند آن است که در محرابی جای دارند، با رنج محافظت میشوند، مانند دیگر خاطرات نیستند، از جنسی دیگرند. بدون چینخوردگی و خاطراتی بکرند. (سکوت) من ناتوان از کمک بهدخترم بودم.
لائورا: شما نمیتونستید به او کمک کنید.
ساحر: من حتی هنگام مرگش هم آنجا نبودم.
لائورا: شما نمیتونستید اونجا باشید.
ساحر: من خود را مقصر میدانستم. خیلی مایل بودم... می توانستم آن را جبران کنم.
لائورا: دوباره جبران کنید؟ آدم نمیتونه دوباره جبران کنه.
ساحر سر خود را بلند کرده و میخندد.
ساحر: میشود. من اینکار را کردم. یک بار. برای کس دیگری...
لائورا: واقعاً؟
ساحر: بله.
(سکوت)
لائورا: باید روز بسیار خوبی براتون بوده باشه.
ساحر: (با اشگ خوشحالی در چشم) روز بسیار زیبایی بود.
لائورا خود را کاملاً بهساحر نزدیک میسازد و بیتکلف اما با مهربانی زیاد میگوید:
لائورا: من خیلی بهشما علاقه دارم. اینجا همه شما رو کمی دست میاندازند، حتی خولیان. اما من بهشما علاقهمندم.
ساحر: (گریه میکند و میخندد) خیلی متشکرم.
لائورا او را ناگهان در بغل میگیرد. ساحر کاملاً بههیجان آمده، کمی بیدست و پا، نمیداند چگونه باید لائورا را بهخود بفشرد. اما او از این در آغوش هم بودن لذت میبرد.
در این لحظه دکتر س... با عجله بههمراه دو دستیارش وارد میشود. مانند همیشه میخواهد آمرانه دستور ترک کردن سالن را بدهد، اما وقتی لائورا را در بغل ساحر میبیند منصرف میشود و بعد آهسته میگوید:
دکتر س...: لائورا، خواهش میکنم منو با ساحر تنها بگذارید.
لائورا: باشه، دکتر. (با قلبی سبک از ساحر جدا شده و هنگام رفتن به او میگوید:) تا بعد.
لائورا از سالن خارج میشود.
دکتر س... بهتخته نورانی که بر روی آن چراغ قرمز کوچکی در حال روشن و خاموش شدن بود نگاه میکند
زنگ دوباره بهصدا میآید. او خود را بهسوی ساحر میچرخاند.
دکتر س...: خیلی متأسفم، اما ما حتی یک ثانیه هم فرصت برای از دست دادن نداریم. از زمان رفتن شما چند لحظهایست که گذشته است.
ساحر: آیا با موفقیت انجام خواهد شد؟
دکتر س...: داخل آسانسور شوید.
او ساحر را تا آسانسور که درش باز شده بود مشایعت میکند،
ساحر: دکتر، میدانم که شما اجازه ندارید چیزی بهمن بگویید، اما _ آیا با موفقیت انجام خواهد شد؟
او حالا در آسانسور ایستاده است.
دکتر س...: پزشکان تصمیم گرفتندکه قلب شما را در سینه لائورا پیوند بزنند.
ساحر: متشکرم.
دکتر س...: نه، این را نگویید. اینجا هرگز کسی تشکر نکرده است. مخصوصاً اگر که آسانسور بهطرف بالا برود.
ساحر: (کمی قبل از بسته شدن در) متشکرم.
در آسانسور حالا بسته میشود. عقربه سمت بالا را نشان میدهد. و صدای حرکت آسانسور بهسمت بالا بهگوش میرسد. صدای زنگ قطع میشود.
دکتر س... نگران بهسوی دو دستیارش که حالا از قانونشکنی او آگاه شده بودند نگاه میکند.
دکتر س...: میدانم. کار من بر خلاف مقررات بوده است. (هر دو دستیار مانند فرشتهها میخندند. دکتر س... با آسایش خاطر آهی میکشد.) متشکرم.
لائورا و خولیان داخل سالن پذیرایی میشوند. ساحر خود را پشت روزنامه بازکردهاش مخفی میسازد.
لائورا: (هیجانزده) آره، باور کن. من میدونم، آدم وقتی دوباره بهزمین بازمیگرده، فراموش میکنه که در اینجا چه اتفاق افتاده است. من اصلاً خاطرهای از اولین اقامتم در اینجا وقتی بهزمین بازگشتم نداشتم، و اینبار، تنها وقتی که در آسانسور باز شد، دوباره خاطرات بهیادم آمد. خولیان، مجسم کن که ما در زمین همدیگر رو نشناسیم؟
خولیان: من نگران نیستم. من حتماً تو را خواهم شناخت.
لائورا: نه! یک روزی از کنارم رد خواهی شد، مهم نیست کجا، در یک راهرو، در خیابان، تو از کنار من رد خواهی شد و منو حتی نخواهی دید.
خولیان: این غیر ممکنه. من تو را همه جا جستجو خواهم کرد.
لائورا: من هم تو رو پیدا خواهم کرد. با این وجود، میخوام که تو اونو امتحان کنی.
خولیان: چه چیزی را؟
لائورا: من چیزی رو می دونم که حتی دکتر س... از اون بیاطلاعه... من در مدت اقامت قبلی در اینجا شروع کردم بهتانگو یاد گرفتن، با خوآن، مردیکه اینجا بود.
خولیان: (لائورا را بهخاطر حسادت کمی هول میدهد) چی گفتی!
لائورا: (میخندد) او بیش از هشتاد سال عمر داشت. و از اینکه دوباره چابکیشو بهدست آورده و دیگه نبایدبهخاطر رماتیسم درد بکشه خیلی خشنود بود، طوریکه میخواست حتماً رقص یاد بگیره. بنابراین من هم شریک رقص او شدم. من تا آنموقع هرگز نرقصیده بودم.
خولیان: باشه قبول کردم.
لائورا: (ناگهان کاملاً جدی) گوش کن. وقتیکه من دوباره به زمین برگشتم، این هتل رو، خوآن و ساعات تانگو رقصیدن با اونو کاملاً فراموش کرده بودم. اما پاهام گامها را فراموش نکردند. خود بهخود بهرقص میآمدند. ضمیر خودآگاه همه چیزهاییکه اینجا اتفاق میافتند رو فراموش میکنه، اما در زیر پوست بدنت اثرها همچنان باقی میمونن. ما باید اینو دو نفری امتحان کنیم. من میخوام مطمئن بشم که آیا جسممون خودشونو دوباره میشناسند یا نه. کمرمو لمس کن. (و خولیان خندان این کار را انجام میدهد) اگر دستهات این حس رو نکردن باید بدونیکه اون من نیستم.
خولیان: عاشقتم.
لائورا: موهامو لمس کن.
خولیان: بویی مثل گندم تازه آرد شده، بویی مثل یک سیب...
لائورا: اگه این بو رو حس نکردی، پس اون نمیتونه من باشم.
خولیان: دوسِت دارم.
لائورا: بهچشمام نگاه کن.
خولیان: نور خفیفی از طلاست.
لائورا: چه مقدار خفیف؟
خولیان: نمیدونم... آنقدر... بیشتر از هزار...
لائورا: اگر کمتر از هزار بود پس اون من نیستم.
خولیان: عشق من.
لائورا: منو ببوس.
آن دو بههمدیگر بوسهای میدهند، بوسهای که آنها را بهلرزش میاندازد.
خولیان: آسوده باش. من هیچ چیز را فراموش نخواهم کرد.
عصبانی خود را از خولیان جدا میکند.
لائورا: من خلم. من کودنم. همه جا منو جستجو خواهی کرد، در تعداد زیادی از زنان، زنهایی که من نمیتونم باشم، و اگه اونا بهتو لبخند بزنن _ و اونا حتماً بهتو لبخند خواهند زد_ تو با اونا صحبت میکنی، ازشون تعریف و تمجید میکنی و اونا رو خواهی بوسید. و من عکس آنچه که مایلم بهدست بیارم نصیبم میشه. نه، نه، ما باید فوری چاره دیگهای طرحریزی کنیم.
خولیان: من یک حرف رمز به تو یاد میدم، یک اسم رمز سری.
او خود را کاملاً به لائورا نزدیک میکند و او را با محبت بهخود میفشرد. لائورا خود را در آغوش او رها میسازد. خولیان آنچه را که بلند میگوید، انجام هم میدهد.
خولیان: من گوشهایت را میبوسم: یک بار، دو بار. پیشانیت را میبوسم: یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار. چشمانت را میبوسم: یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار. من لبهایت را میبوسم: یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، هفت بار، هشت بار.
لائورا در شعف از لطافت خولیان بهنظر میآمد که کمی در خلسه است.
لائورا:آره، این خیلی خوبه. دوباره از اول.
آن دو دوباره از نو شروع میکنند.
لائورا: تو گوشامو میبوسی: یک بار، دو بار. تو پیشونیمو میبوسی: یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار. تو چشمامو میبوسی: یک بار ، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار. تو لبامو میبوسی: یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، هفت بار، هشت بار.
آن دو خود را مانند مستها از هم جدا میسازند.
خولیان: یکبار دیگر؟
در این لحظه دکتر س... بههمراه دستیارانش داخل میشود.
دکتر س...: خولیان، من باید با شما صحبت کنم، در اطاقتان.
خولیان: باشه.
دکتر س... در حال رد شدن از کنار ساحر برای آنکه دیگران نشنوند؛ آهسته زمزمه می کند.
دکتر س...: کارت حاوی شماره تلفن کاملاً تصادفی از جیب کت شما بهپایین افتاده است و یک پرستار آن را پیدا کرده و بهدکتر داده است.
ساحر: کاملاً تصادفی؟
دکتر س...: کاملاً تصادفی!
ساحر: تصادف هم میتواند گاهی چهره خوبی داشته باشد.
دکتر س...: گاهی اوقات. (سکوت) آنها به برادرزاده شما تلفن کردند. وضعیت شما او را غافلگیر ساخته و آشفته است. او میگوید با ادامه زندگی مصنوعی موافق نیست، اما همچنین میگوید که بهشما خیلی زیاد علاقهمند است.
ساحر: او بهمن خیلی زیاد علاقهمند است...
ساحر: آیا شما از اینکه اینجا اینهمه جمعیتِ در حال عبور را میبینید خسته نشدهاید؟ از اینکه اطلاع بیابید آنها چگونه بهتمام اهمال کاریهای زندگی خود و یا موفقیتهایشان واقف گشتهاند؟ اطلاع بیابید که آنها شاید مایل باشند خود را بهنحو احسن تغییر دهند و بعد ناگهان بفهمند که همه چیز بیهوده بوده است؟ آیا خسته نشدهاید از اینکه سرنوشت یک لاتاری باشد؟ و یا با قیاسی منحصر بهفرد: ماشین قرعهکشی؟ این سکوت بزرگ خدا از چیست؟ آیا خدا هم به کُما فرو رفته است؟ چرا او جواب نمیدهد؟ آیا او هم بدون ضمیرخودآگاهست؟ آیا با تنفس مصنوعی میخواهند او را دوباره جان ببخشند! چه میکند! قرنهاست که دور تخت او ایستادهاند و به او تلقین میکنند: بیدار شو! بسیار خوب، اگر واقعاً همه چیز برای او بیتفاوت است، اگر او با قاطعیت میخواهد بهخوابیدن ادامه دهد، پس شما جای او خدایی کنید! رل آیندهنگری را شما بازی کنید!
دکتر س...: سادهلوح نباشید. آیندهنگری! اینهم از آن ایدههای مضجک جاودانهایست که انسان راغب است با کمال میل آن را حقیقت پندارد. آیندهنگری! که بیماری را مجازات تلقی کنند، که زندگانی پاداشها را در قبال شایستگیها توزیع میکند، که صداقت و خوبی مرگ را بهتأخیر خواهد انداخت!. از زمان خلقتِ انسان این ایده بر روی زمین وزوز میکرده است. شما میخواهید که در جهان یک عدالت وجود میداشت، هر چیزی، بهجز این بیطرفی، این مولکولهایی که بههم برخورد میکنند، این بیتفاوتی لکهدار سرنوشت که تمام شایستگیهایتان را نادیده میگیرد! بله، یک عدالت، یک چیزی که مانند عدالت دیده شود، حتی یک عدالت غیرعادلانه، خدایانی که نمیتوان جدیشان گرفت و بهآنها اعتماد کرد و یا خدایانی که بیطرف نیستند، بله، حتی خدایی خودکامه و مخوف. بنابراین میتوان چنین فهمید که یک اراده وجود دارد، یک فکر، چیزی که به انسان شبیه است. در عوض اما ماده هرگز چیزی نبوده بهجز آنچه که همیشه بوده است: کر، کور، و بهجسارت و وقار شما هم هیچ اهمیتی نمیدهد.
ساحر: و اراده؟ اراده من؟ اراده آنها؟
دکتر س...: شما در محلی از جهان بهسر میبرید که اراده کمترین حضور را دارد.
ساحر: بنابراین آزادی تنها بهشرطی وجود دارد که آدم بهآن معتقد بوده و آن را اثبات کند. باشه، قبول، طبیعتِ ماده پیروی کردن از قوانین پیدایش و انهدام خود است، اما آیا شما نمیخواهید حداقل یکبار ، تنها یکبار با تصمیم خودتان، کمی سنگریزههایِ متفاوت در این ماشینآلات بیتفاوت بپاشید؟ (دکتر س... سکوت میکند.) خیلی راحت... یک سنگریزه خیلی کوچک... کمی انسانیت. (دکتر س... سکوت میکند.) و بهعلاوه، دکتر...، تصور کنید: چه لذتی میدهد، مقررات را دور زدن...
دکتر س...: چرا نمیتونید برای یکبار هم که شده از مخلوط کردن چرندیات با افکار هوشمندانه دست بردارید؟ دکتر س... از جا برخاسته و کارت ویزیت را از ساحر میگیرد.) آیا پشیمان نخواهید شد؟
ساحر: در زمان کودکی، گاهی در باغ از درخت آلو بالا میرفتم، از آن بالا بهجهان کوچک دهکده نگاه میکردم و خود را مانند برق گرفتهها احساس میکردم، یکجوری طوری دیگر از بقیه، برتر. من فکر میکردم:"اگر اراده کنم، میتوانم دست از نفس کشیدن بردارم."، و من نفسم را در سینه حبس میکردم. و هرچه اینکار برایم سختتر میشد، هر چه بیشتر قرمزی صورتم بهخاطر گرمای ایجاد شده از شاهرگ باد کرده گردنم بیشتر میشد، من خودم را قویتر حس میکردم و فکر میکردم میتوانم هنوز هم بیشتر بهنگاه داشتن نفسم ادامه دهم. اما البته عاقبت دوباره نفس میکشیدم. در روزهای دیگر بهخودم میگفتم: "اگر اراده کنم، نخواهم مرد." یکجوری انجام اینکار برایم آسان بهنظر میآمد، آسان، چون من آنزمان هنوز با مرگ سر و کاری نداشتم. دیرتر اما فهمیدم که از دست مرگ نمیشود فرار کرد، که مرگ حتمیست. این اولین درس من در زمان طولانی اقامتم نزد شماست: بدیهیات را پذیرا گردیم. من مایلم که با قلب من لائورای کوچلو بهزندگی ادامه بدهد، قلب من باید در سینه او بطپد، مرگ من باید یک هدیه باشد. و این، دکتر عزیز، دومین درس من نزد شماست: بدیهیات را دوست بداریم.
او با مهربانی دست دکتر س... را میبوسد. دکتر س... دستپاچه و متأثر است.
دکتر س... میخواهد چیزی بگوید، اما نمیتواند و تقریباً با حالت فرار از سالن خارج میشود.
ساحر: شعل سختیست. (دکتر س... سکوت میکند. بعد ساحر با فراست:) غمخوار دیگران بودن، اعتمادشان را بهدست آوردن، و بعد، ناگهان، باید اقرار کرد که صاحب هیچ قدرتی نمیباشد. (دکتر س... بهسکوت ادامه میدهد، اما بهساحر لبخند میزند.) من از شما خوشم میآید، دکتر. در ابتدا شما را تا اندازهای غیر قابل تحمل میدانستم، حتی از شما چون هیچ جوابی نمیدادید عصبانی هم بودم.
دکتر س...: شما از من بهجای پاسخ امید واهی توقع داشتید.
ساحر: درسته، اطمینان، مانند پرزیدنت. اطمینانی که اسلحه ضعفا و ترسوهاست. حتی اطمینانهای منفی هم بهتر از دو دلی میباشند. من به این که کسی بهمن بگوید "این چنین است و نه طوری دگر" محتاج بودم.
دکتر س...: اما حالا دیگر آموختهاید که چگونه خود را با احتمالات متقاعد سازید.
ساحر: و این آدم را سر حال میآورد!
دکتر س...: این مشکل شماست. مشکل شما انسانها! شما باید همیشه اطمینان داشته باشید. اطمینان بههر قیمتی، حتی بهقیمت نادیده گرفتن حقیقت. پرزیدنت معتقد بود میداند که مرگ او را به دروازهای میرساند، جایی که محافظ بزرگ بر تک تک کارهایش داوری خواهد کرد و او را بهجهنم و یا بهشت میفرستد. و خولیان به این اعتقاد داشت که بعد از این زندگی دیگر چیزی وجود ندارد. بهتر است که بچه بمانید و با احتمالات مانند حباب کف صابون بازی کنید، آنها را تماشا کنید، دقیق ملاحظه شان کنید، آنها را وزن کنید، آنها را دور بیندازید، آنها را گم کنید و دوباره بهدست آوریدشان. زیرا هرگز توانا به انجام کاری دیگر بهجز بازی کردن با احتمالات نخواهید بود. وقی شماها دیگر جوابی نمیدانید، همیشه به احتمالات روی میآورید... اما ترسها و یا امیدها را به اطمینانها مبدل ساختن سیه روزی و حماقت بههمراه دارد.
ساحر: بهما گفته شده است، برای انسان شدن باید آموخت.
دکتر س...: آموختن، بله، اما دانستن نه. آموختن ِ ندانستن. با حقیقت وداع کردن... این بهای حکمت است.
دکتر س... قصد رفتن دارد.
ساحر ناگهان از جا برمیخیزد، یک کارت ویزیت از جیب خارج کرده و آن را بهسوی دکتر س... میگیرد.
ساحر: بفرمایید، شماره تلفن برادر زادهام. باید کسی به او تلفن بزند تا بتوانند دستگاه را خاموش کنند.
دکتر س...: من اجازه گزارش این خبر را ندارم.
ساحر: دکتر، التماس میکنم، زمان تنگ است.
دکتر س...: (متحیر) من فکر میکردم شما مایلید اینجا بمانید.
ساحر: دکتر، شما گفتید که من هرگز از این بهظاهر مرگ بیدار نمیشوم، درسته؟
دکتر س...: تیم پزشکی بیمارستان لوئی مقدس این نظر را دارد.
ساحر: دکتر، در این لحظه، لائورای کوچلو هم در همین بیمارستان لوئی مقدس و یک طبقه پایینتر از من خوابیده است. این یک ماجرای خیلی سادهایست: کافیست یک نخ را بیرون بکشند، یک تکه گوشت از سینهام ببرند و آن را بهطبقه پایین به اطاق جراحی ببرند. دکتر، گوش کنید، از زمانی که من اینجا هستم هنوز هم نتوانستهام بدانم که مردن چه معنایی دارد، بنابراین اتفاق غیر منتظره آخرین ساعات زندگیام این خواهد بود، اما یک چیز دستگیرم شده است و آن این است که زندگی کردن یعنی چه. خلاصه میکنم: دلم میخواهد لااقل با مردن من زندگیام بیثمر نبوده باشد.
دکتر س...: انجام دادن کاری که شما از من درخواست میکنید برایم ممنوع است.
خولیان با سرعت داخل سالن شده و شتابان بهسوی دکتر س... میرود.
خولیان: فقط یک لحظه، دکتر، من باید چیزی از شما بپرسم. اما باید قبلاً مطمئن باشم که جواب شما <آری> است.
دکتر س...: (دست خود را از دست ساحر خارج میکند) جواب من <نه> میباشد.
خولیان: فقط یک ثانیه. (دکتر س... از رفتن بازمیایستد تا بهحرف خولیان گوش دهد.) من مایلم که لائورا و من هر دو با هم در آسانسور بهیک سمت برویم، گذشته از اینکه چه پیش آید. میفهمید؟ ما مایلیم با هم دوباره بهسوی زمین... و یا با هم... بهسوی آن بالا...
دکتر س...: شما دیگه ترس ندارید؟
خولیان: من تنها یک ترس دارم، ترس از اینکه لائورا را از دست بدهم.
دکتر س...: حالا دیگر فکر میکنید که در آن بالا چیزی وجود دارد؟
خولیان: حالا لااقل دلیلی برای خوشبین بودن دارم، و او لائورا نام دارد. سرنوشت مدت درازی وادارم ساخت تا کائنات را برای خود طوری تعریف کنم که موجب تنفرم میگردید. بله، یک در هم ذوبشدگی، ترکیبی از مولکولها، جوشش ترکیبی بیارزش، دستورالعمل رقتانگیز این آش بوده است. حالا اما بهلائورا نگاه میکنم، آیا میتوانم هنوز معتقد باشم که ما تنها متشکل از مادهای هیستریک و بیقرار هستیم؟ مولکولهایی که تصادفاً بههم چسبیدهاند باید لائورا را خلق کرده باشند؟ آیا تصادفی که سنگریزه و دود را خلق کرد باید مسئول زیبایی لائورا باشد، مسئول خندههایش، و یا وجودش؟
دکتر س...: شاید اینطور باشد.
خولیان: نه. من حالا میدانم، نشانه خدا در جهان لائورا میباشد.
دکتر س...: خیلی خوب است که شما حالا دیگر زندگی را دوست میدارید. از مرگ دیگر نمیترسید؟
خولیان: (آرام) خیلی کمتر.
دکتر س...: خدایی که شما را خلق کرده میتواند همان خدایی باشد که شما را میمیراند.
خولیان: (هنوز دودلی آزارش میداد) پس این وجودمان برای چیست، وقتی که ابدی نیست؟
دکتر س...: این که پایانی دارد کافیست. چرا میخواهید بودنتان ابدی باشد؟
خولیان: بهما هوش داده شده است که زندگی را از بین نبریم، وگر نه باهوش بودن بیش از یک زخم و یک جراحت نیست، دانستنیای تراژدی.
دکتر س...: با وجودیکه همه چیز تاریک میماند.
خولیان: در آنجایی که من تاریکی میدیدم حالا قول و نور میبینم.
دکتر س...: و شما دیگر سکوت کائنات را نمیشنوید؟
خولیان: من دیگر آن را نمیشنوم، من آن را استراقسمع میکنم. و در این سکوت از دلائل امیدواری آگاه میگردم. دیگر خلأی نیست، بلکه فقط یک راز است.
دکتر س...: و تمام اینها را مدیون لائورا هستید؟
خولیان: معنی یک معجزه چیست؟ آنچه که کسی را ایمان میبخشد معجزه نامند. لائورا معجزه من است.
دکتر س...: (در حال لذت بردن) مطمئناً...
خولیان: برای هر کسی میتواند معجزه بهشکلی رخ دهد. اما یک معجزه کافیست. به این خاطر من به آنچه نمیفهمم امید و اطمینان دارم. (با التماس) اجازه بدید که من و لائورا با هم برویم.
دکتر س...: خیلی مایل بودم میتوانستم <آری> بگویم.
خولیان: قبول کنید.
دکتر س...: من قدرت انجام این کار را ندارم. (سکوت) من اصلاً قدرتی ندارم.
خولیان: (دل شکسته) افسوس...
دکتر س...: سرنوشت لائورا بستگی به احتمالات دارد. احتمالاتی که من در اختیار ندارم.
خولیان: قطعاً... قطعاً...(او آهسته بهسمت راهرو <U> بازمیگردد.) من دوباره میروم پیش لائورا...، چه احمقانه بود این همه وقت بدون او گذراندن. (آشفته) ممنون.
خولیان خارج می شود.
خسته از این گفتگو، دکتر س... خود را روی صندلیای میاندازد تا کمی استراحت کند.
خولیان: (در خلسه) چطور ممکن است تنها در مدت یک ثانیه، رابطهای چنین عمیق شود؟ یک چنین نزدیکیای؟
لائورا: (همچنین در خلسه) یک ثانیه میتونه تمام ابدیت باشه.
ناگهان لائورا بدون کنترل بهلرزش میافتد و بعد شروع بهگریه میکند. خولیان سریع او را در بغل میگیرد. ساحر بهخواندن روزنامه خاتمه میدهد.
خولیان: چیزی شده؟
لائورا: نمی دونم...، یک باره همه چیز زیاد شد...، من خستهام...
خولیان: بیا بهاطاق من برویم و آنجا رفع خستگی کنیم.
آن دو بلند میشوند. او بهلائورا در رفتن کمک میکند.
لائورا: ما رو از هم جدا خواهند کرد، خولیان، این وحشتناک خواهد بود، ما رو از هم جدا میکنند.
خولیان: (او را آرام میکند) با من بیا، اعتماد داشته باش.
لائورا: هیچ چیز ابدی نیست، خولیان، من اینو میدونم. ما رو از هم جدا خواهند کرد.
خولیان: بیا.
او دست لائورا را گرفته و بهراه میافتند.
ساحر رفتن آنها را تماشا میکند. دو دستیار داخل میشوند و آنها هم رفتن آن دو زوج را تماشا میکنند.
ساحر خود را بهسوی دو جوان سفیدپوش برمیگرداند.
ساحر: بگید ببینم، آیا پیش فرشتگان هم ماجراهای عاشقانه وجود دارد؟ (آن دو بهجای جواب مهربانانه بههمدیگر نگاه میکنند.) خوب، حقهبازها، پس شما اینجا حوصلهتون سر نمیره! (او بهسوی آن دو میرود.) اما... با عشقبازی... شماها چطوری این کار را انجام میدید؟ (هر دو فرشته بهیکدیگر طوری نگاه میکنند که انگار درست متوجه نشدهاند. به این جهت ساحر کاملاً خشنود است.) خوب، لااقل عدالت برقرار است! (و بعد بهسؤال آن دو که فقط بهگوش او میرسد پاسخ میدهد) من؟ نه، خیلی کم. نمیشه ادعا کرد که من آدمی عاشق بودهام. چرا؟ (او در آیینهای بهچهره خود نگاه میکند.) من هرگز مطمئن نبودم که میتوانم برانگیزاننده هیجانهای بزرگ باشم. (فرشتهها متعجبانه عکسالعمل نشان میدهند.) چرا؟ برای اینکه من حتماً سراسر زندگیم در طبقهای اشتباه سرگردان بودهام. (بذلهگویانه) اگر که بخواهید، میتونیم یک شب در این باره صحبت کنیم...
دکتر س... داخل میشود.
دکتر س...: من با شما باید صحبت کنم.
ساحر: خبر تازهای از آن پایین برایم دارید؟
دکتر س...: بله.
دکتر س... پیش او مینشیند. کمی اندوهناک است. ساحر با مهربانی به او لبخند میزند.
دکتر س...: کاری که من حالا میکنم، از حد صلاحیت من تجاوز میکند. طبق مقرارت من حق ندارم بهشما اطلاعات بدهم. اما چون مدت شش ماه است که شما اینجایید... و من بهشما علاقهمند هستم...
ساحر: به، به. چیزهایی که میگویید خیلی دلچسب است.
دکتر س...: (بیمقدمه) وضعیت شما هیچ پیشترفتی نشان نمیدهد. تیم پزشکی درآن پایین به این فکر میکند که شما... دستگاه را خاموش کنند. (ساحر دچار شوک میشود.) من تسلی ناپذیرم. یک ضربه خیلی بد.
ساحر: این را میتوانید بلند بگویید: خاموش کنند... مثل یک دستگاه مو خشککن... (سکوت) من هیچوقت درست مثل حالا متوجه نبودم که انقدر عمیق سقوط کردهام، که زندگی من فقط بهسیم یک پریز برق وصل است، گرفتار یک پرستارم، که شغل پرستاری را دوست ندارد. (سکوت) پس دکترها منتظر چه چیزی هستند؟
دکتر س...: منتظر اجازه.
ساحر: کمی جریان بغرنج شده، مگه نه؟ چه کسی اجازه اجازه دادن داره؟
دکتر س...: برادر زاده شما. تنها فرد باقیمانده از فامیلتان.
ساحر: خدای من، این نابکار، کسیکه آب بینیاش همیشه روان بود... امیدوارم که او آن آبنباتهای توتفرنگی را که برایش خریدم از یاد نبرده باشد... و همینطور کریسمسهایی را که با هم جشن گرفتیم... و امیدوارم هرگز متوجه نشده باشه که من در ورق بازی تقلب میکردم.
دکتر س...: آنها نمیتوانند با او تلفنی صحبت کنند و تا حالا او را پیدا نکردهاند.
ساحر: (پوزخندی میزند) کوچولوی عزیز من در آمریکا دانشجوست. (چهرهاش از خوشحالی میدرخشد) و آمریکا هم سرزمین بسیار پهناوریست.
دکتر س...: دیگر هیچ امیدی نیست. از این کُُما شما هرگز خارج نخواهید شد.
ساحل: متوجه شدم.
دکتر س... برای سرحال آوردن او روی شانهاش میزند. او دست دکتر س... را میگیرد و به او لبخند میزند.
خولیان: (عصبانی) چه؟
ساحر: نه! او اجازه بازگشت دارد! (به دکتر س...) بهمن بگید که این حقیقت نداره! او اجازه دارد دوباره زندگی کند؟
دکتر س...: او از شوک در آمده و بهبود یافته است. آقای پرزیدنت از سلامت بسیار بالایی برخوردار است.
ساحر: بله، حتماً! سلامتی کامل بدون قدرت آرنج بهدست نمیآید!
دکتر س...: فراموش نکنید که جوانی دوچرخهسوار با او تصادف کرده بود.
ساحر: آدرس این جوان را بهمن بدهید تا من برایش یک تانک بخرم.
خولیان: شما گذاشتید ماری بمیرد ولی اجازه میدهید که پرزیدنت زنده بماند...
دکتر س...: این دو موضوع ربطی بههم ندارند. مرگ، نه مجازات است و نه پاداش. هر کدام از شما مرگ خود را قضیهای شخصی میبیند. این خندهدار است. هیچکس نمیتواند از آن فرار کند. اگر بخواهم بهزبان خود شما صحبت کنم، باید بگویم که من تا حال بهکسی برخورد نکردهام که مستحق مردن باشد.
خولیان: که این طور؟ پس شما قاتلین را نمیپذیرید؟
دکتر س...: آنها معمولاً در اثر مرگی خشن میمیرند. ساعت مرگ برای پرزیدنت هنوز فرا نرسیده بود، ولی خواهد رسید.
ساحر: (ناگهان خشن) و برای دختر من؟ برای دختر من که بیست سالش بود ساعت مردن فرا رسیده بود؟
خولیان و لائورا تعجبزده بهسوی ساحر نگاه میکنند.
دکتر س...: (با مهربانی بهسوی ساحر میرود) شما دقیقاً میدانید که من در این باره چه فکر میکنم، ما در اینباره با هم صحبت کردهایم. مهم نیست با ده، بیست، هشتاد و یا صد سال عمر بمیری، مهم زندگیست که آدم از دست میدهد.
ساحر: (آرامش خود را فوری بهدست میآورد) متأسفم.
دکتر س...: زندگی هدیهای است که بههرکس داده میشود. مانند مرگ که آن هم بههمه داده میشود. و پرزیدنت یک انسان است مانند بقیه انسانها.
ساحر: من با کمال میل بههمه احترام میگزارم. اما برای احترام گزاردن بهکسانی که بهدیگران احترام نمیگزارند مشکل دارم.
دکتر س... خارج میشود.
خولیان: (متعجب) دختر شما؟ شما یک دختر داشتید؟
ساحر: (دوباره بهخود آمده) من؟ نه.
خولیان متوجه میشود که بیشتر از این نباید کنجکاوی کند. لائورا ساحر را درک کرده و لبخندی میزند.
ساحر: حالا، کوچولوی من، شما تعریف کنید. آیا در آن پایین، شما را از وضعیتی که در آن هستید نجات خواهند داد؟
لائورا: اونا دیگه کاری از دستشون برنمیاد و در انتظار یک قلب هستن که بتونن بهمن پیوند بزنن.
خولیان: نگران این موضوعی؟
لائورا: بههیچ وجه.
ساحر: شما خیلی قوی هستید.
لائورا: چون بدن من سلامتی را نمیشناخته، پس سعی میکنم سلامتی رو از جای دیگهای بهدست بیارم. (خولیان دست او را گرفته و میبوسد. لائورا ممانعت نکرده و از اینکار لذت میبرد. بعد آهسته:) من مسحق این نبودهام. اغلب بیمار بودن، همیشه دراز کشیدن و یا مجبور بهنشستن بودن منو وادار ساخت که جاه طلبیهامو محدود کنم. از اونجاییکه نمیتونم پیادهروی کنم، تماشای تنها یک گل باعث شادی من میشه، انگار که تمام روز رو در یک باغ گل رز گردش کرده باشم. یک پرتو تابش خورشید که از درز پرده کرکره خودشو داخل اطاق میکنه، برای من مانند یک حمامآفتاب گرفتن کنار ساحل دریا میمونه و میزارم که منورم کنه. گردنمو گرم کنه، خودشو روی شونههام گم کنه، روی سینهام، اونجاییکه پارچه بلوزمو سنگین میکنه و سردم میشه وقتیکه پشت قابپنجره خودشو گم میکنه. همهمهی رعد و برق و بارون روی بام اجازه میدن که من عرض تمام دریاهای کره زمینو شنا کنم، و پس از گذشتن از طوفانها بهعنوان پاداش، هنگام صبح، وقتیکه دوباره همه چیز آرام گرفته، کشتی شلاق خوردهای از موجها را در کنار ساحل سنگی خاکستری رنگی کشف کنم. من میتونم خودمو ساعتها با یک نخ پشمی سرگرم کنم، و من چند تا گربه کوچولو میشناسم که مثل من از این چیزها لذت میبرن. (خولیان دوباره او را میبوسد) در حقیقت خشنودی در کف صاف دست جا دارد. کافیه بدون حرکت باشی، بدون حافظه، همه آنچه دیروز بوده و فردا هم خواهد بود را فراموش کنی. اگه کسی بتونه خودشو کاملاً کوچک بسازه، متواضع بمونه، خودشو در آغوش امروز بندازه، مثل نشستن روی صندلی کنار پنجره، بعد میشه از تمام گیتی لذت برد. یک خوشبختی بزرگ از چیزهای کوچک تشکیل میشن. (او بهخولیان نگاه میکند) تو نمیتونی تصور کنی من در این لحظه چقدر بهتو نزدیک هستم، از تو لبریزم، چشسبیده بههر سانتیمتر از پوست بدنت، بهنفست بندم. عضلاتت بهبدنم فورم میدن و من نیروتو حس میکنم، همه نیروی تو در من جاریه.
خولیان: مایلی حالا عشق بازی کنیم؟
لائورا: آره.
آن دو نگاه عمیقی به چشمهای هم میکنند. ساحر خود را مانند کسی که ناظر بر صحنه عشقبازی دیگران است احساس کرده و در حالی که روی صندلی لیز میخورد، خود را پشت روزنامهاش مخفی میسازد.
پرزیدنت مانند همیشه با عصبانیت داخل میشود، بهطرف ساحر هجوم برده و قصد دارد روزنامه را از دستانش بقاپد.
پرزیدنت: فوری صفحه بورس را بدهید بهمن!
او صفحه بورس را از روزنامه جدا کرده و بقیه صفحات را روی زمین میاندازد.
ساحر: (طعنهآمیز) خواهش میکنم، از خودتون پذیرایی کنید. قابلی نداره. (او بقیه روزنامه را از روی زمین جمع میکند.)
پرزیدنت: (در ستون مخصوص میگردد) پسر بزرگ دیوانهام ادعا میکند که سهامهای بورس <روبوستا> سقوط کردهاند! (او سطر مطلوب را مییابد و فریاد میزند:) چی! این که همون روزنامه دیروزه!
ساحر: البته. و مثل روزنامه دو روز پیش. این روزنامه از زمان ورود من، یعنی مدت شش ماه میشود که نزد من است. من هر روز آن را میخوانم.
پرزیدنت: کاری کاملاً احمقانه!
ساحر: شما نمیدانید از چه صحبت میکنید... من مطالب این روزنامه را از حفظم و میتوانم بهشما اطمینان دهم که:"جمهوری خواه مستقل" دوازدهم آپریل یکی از بهترینهاست!
پرزیدنت: چطور میتونید یک روزنامه را شش ماه هر روز از نو بخوانید؟
ساحر: من ادعا نمیکنم که با خواندن روزنامه هر بار بهطور خارقالعادهای غافلگیر میشوم، اما علاقهمند میشوم. بله، حتی آنقدر علاقهمند که مایلم بدانم چه بر سر این خانم صد و هشتاد کیلو گرمی میآید، زنی که بهخاظر وزن سنگینش از کار اخراج شده و باید شش فرزند خود را بزرگ کند. هر روز از خودم سؤال میکنم با چه پولی میخواهد حالا او برای فرزندانش غذا بخرد؟ هر روز از خودم سؤال میکنم: و جناب نخست وزیر که حالا اتفاقاً حزبش هم بازنده شده است، چطور میخواهد کشور را اداره کند؟
پرزیدنت: این داستان دیگر چندان هم تازه نیست. من میتوانم برایتان بگویم. تصور کنید که او...
ساحر: نه، خواهش میکنم. اگه امروز از آن مطلع شوم، پس چطور میتوانم باز فردا از خودم سؤال کنم؟
پرزیدنت: اما شما مایل به کسب اطلاع هستید...
ساحر: من هیچ علاقهای بهاطلاعات ندارم. فکر میکنید اگر که علاقه داشتم روزنامه میخواندم؟ من عاشق هیجان هستم، من عاشق رمانهای دنبالهدار زندگیام، من عاشق این هستم که از خودم بپرسم فردا چه پیش خواهد آمد، من عاشق این هستم که تصور کنم اکنون چیزی رخ خواهد داد. اگر میخواستم چیزی یاد بگیرم که شروع میکردم بهمطالعه کردن کتابهای تاریخی و نه خواندن رورنامه.
پرزیدنت: شما یک ابله تشریف دارید.
ساحر: اگر قرار باشد که شما مظهر یک عقل سلیم باشید بنابراین من با کمال میل نقش یک ابله را قبول میکنم.
پرزیدنت: (رنجیدهخاطر) بله؟
ساحر: کمبود حاضرجواب بودن شما تا اندازهای باعث تأسف است. تنها جوابی که با نیش زدنهای من بهخاطرتون میآید "بله؟" است
پرزیدنت: بله؟
ساحر: فریادهای اعتراض شما بیمحتوی هستند. شما عاقبت مؤفق خواهید شد که من را مجبور سازید که حتی شما را دیگر دست هم نیندازم.
پرزیدنت: بله؟ (او بهخود مسلط میشود) من همیشه بر این عقیده بودهام که هرگز نباید یک دوست خوب را بهخاطر یک شوخی لوس از دست داد.
ساحر: بهعلاوه، یک شوخی لوس بهتر از یک دوست است.
دوباره صدای زنگ که از عزیمت کسی خبر میدهد بهگوش میرسد.
دکتر س... بههمراه دستیارانش با عجله وارد شده و بهطرف صفحه نورانی میرود.
جو ملتهب است.
همه با وحشت بههمدیگر نگاه میکنند.
خولیان لائورا را طوری بهخود میفشرد که انگار میخواهد از بردن او از پیشش ممانعت بهعمل آورد.
دکتر س...: آقای پرزیدنت نوبت شماست. شما باید داخل آسانسور شوید.
پرزیدنت: (خشنود) عاقبت! دیگه وقتش رسیده بود که این اشتباه شرمآور بهپایان برسد.
دکتر س...: آقای پرزیدنت، شما باید بدانید که من نه حق و نه قدرت این را دارم که با شما رفتار جداگانهای از دیگران داشته باشم، همانطور که من امکان پیشانداختن چیزی را ندارم.
پرزیدنت: (بهخاطر این عذرخواهی تسکین یافته) حالا دیگه همه چیز روبراه است، اصلاً ارزش صحبت کردن هم ندارد، من عجله داشتم و بیش از این هم چیزی نبوده است. من باید در خانه بهامورات سر و سامان بدهم.
دکتر س...: آقای پرزیدنت، من امیدوارم که شما از مدت اقامتتون در اینجا استفاده کرده و در مورد بعضی چیزها کمی فکر کردهاید.
پرزیدنت: (مصمم) بله، فکر کنم که وصیتنامهام را تغییر دهم.
دکتر س...: (بدون آنکه واقعاً در حال گوش دادن باشد) چه عالی.
پرزیدنت: بهخانم پرزیدنت انجام تمام وطایف بعد از مرگم را محول میکنم. فرزندانم را از ارث محروم کرده و یک سازمان خیریه بنیانگذاری میکنم.
دکتر س...: (بدون گوش دادن) چه عالی.
پرزیدنت: یک سازمان خیریه بهنام خودم، سازمان خیریه دلبک، و وظیفهاش تجلیل از یادبودهای من است.
دکتر س..: ممکنه داخل آسانسور شوید، آقای پرزیدنت؟
پرزیدنت بهطرف دکتر س... میرود و درگوشی چیزی به او میگوید:
پرزیدنت: من میتونم هر موقع که مایل باشید بهتون کمک کنم تا یکی از اعضای یوزپلنگها بشوید.
دکتر س...: بله؟
پرزیدنت: (کمی از خودراضی) اونا حرف منو زمین نمیندازن. (دکتر س... علامتی به دو دستیارش برای بردن پرزیدنت بهداخل آسانسور میدهد. پرزیدنت هنوز از خود راضی بهطرف دکتر س... چشمکی میزند.) جوابتون چیه؟ قبوله؟ خودم ضمانت شما را میکنم.
ساحر خود را نزدیک کرده و بهجای دکتر س... جواب میدهد.
ساحر: دکتر س... دلشون میخواد عضو کلوب ببرها باشند!
پرزیدنت: (از عصبانیت در حال خفگیست) شرورها! من میدانستم! من میدانستم! اینجا محل گردهمایی یک عده تروریست است! (در آسانسور شروع بهبستن میکند. پرزیدنت با اعصابی داغان اعتراض میکند.) منو بهکجا میبرید؟ شما اجازه این کار راندارید. من از دست شماها شکایت میکنم! بگذارید خارج شوم! کمک!
در آسانسور بسته میشود و دیگر فریادهای پرزیدنت بهگوش نمیرسند.
همه با کنجکاوی بهعقربه بالای آسانسور نگاه میکنند تا ببیند که پرزیدنت بهکجا برده میشود.
بعد از چند ثانیه عقربه بالای آسانسور سمت زمین را نشان میدهد. زنگ از صدا میافتد و تنها صدای آسانسور که بهسمت پایین در حرکت است بهگوش میرسد.