|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

دلم میخواست عید که میشد
ماهیهای تنگ آب خواب دریا میدیدند.
دلم میخواست عید که میشد
توی دلم گل بکارن
گل بنفشه بکارن.
دلم میخواست پیشم باشی
از این بگی
از اون بگی.
دلم میخواست نگات کنم
دلم میخواست توی چشات پر بزنم
شنا کنم.
دلم میخواست عید که میشد
مادرم از خواب پامیشد
بنفشهها بال میزدند
شاپرکها فریاد میزدند:
عید آمده
پونه و ریحون آمده
از خواب پاشید.
خولیان: که اینطور؟
پرزیدنت: صد در صد. اینجا فقط دیوانه وجود دارد.
خولیان تصمیم میگیرد پرزیدنت را دستبیندازد.
خولیان: وشما اینجا چه میکنید؟
پرزیدنت: یک اشتباه. بعد از سقوط من پس از تصادف با دوچرخه، آمبولانس مرا بهیک بخش اشتباه منتقل کرد. و این دقیقاً همان چیزیست که من سعی میکنم بهدکتر س... تمام وقت توضیح دهم...
خولیان: و چگونه توضیح میدهید که قوزک پای رگ بهرگ شدهام دیگر درد نمیکند؟ که لائورا خود را میتواند حرکت دهد، میتواند برقصد، در حالیکه او معمولاً فقط روی صندلی میتوانست بنشیند؟
پرزیدنت: با قدرت تلقین بهنفس.
خولیان: و اینکه شما در اطاقتان گفتگوی همسر و فرزندانتان را میتوانید بشنوید؟
پرزیدنت: آن، حقیقتاً چیز عجیبیست... اما برای آنهم حتماً یک توضیح وجود دارد.
خولیان: و شما دقیقاً این توضیح را نفی میکنید.
پرزیدنت: دوست جوان من کمی جدی بمانیم. یک چنین محلی نمیتواند وجود داشته باشد. از این محل در هیچ جایی اسم برده نشده است. اگر شما مذهبی تربیت میشدید، مانند من میدانستید: که ما مستقیم بهسوی خدا میرویم.
خولیان: اما ممکن است که خدای شما در بخش دیگری باشد...
پرزیدنت: حرف مفت میزنید. اینگونه در کتاب نیامده است.
خولیان: پس به اطرافتان نگاه کنید، این تالار پذیرایی، این کلینیک، همه این آدمها در اینجا!
پرزیدنت: اینها اصلاً وجود ندارند. من اطمینان کامل دارم که تمام این چیزها وجود ندارند.
خولیان: پس من هم وجود ندارم؟
پرزیدنت: (بهدروغ کفتن ادامه میدهد) کاملاً اینطور است! من مانند کوهی مطمئنم!
خولیان: شما چطور میتوانید چیزهایی را که شما را احاطه کردهاند نفی کنید؟ من اینجا هستم، شما اینجایید، ما این جاییم. پس چگونه میتوان برای شما واقعیت را صرف کرد؟ چطور میتوانید از کنار اشیاء و انسانها رد شوید بدون اینکه آنها را مشاهده کنید؟
پرزیدنت: خیلی ساده، دوست عزیز، این بهتربیت مربوط است. اسمش است: اعتقاد داشتن.
خولیان: آقای پرزیدنت، بنابراین باید شما متوجه باشید که چیزی از دست میدهید.
پرزیدنت: معلومه. اما، دوست جوان من، اگر اینطور است که ما چیزی را از دست میدهیم، پس به چه باید دو دستی بچسبیم؟ به اعتقاداتمان.
خولیان: بنابراین شما از اعتقاداتتان مطمئنترید تا از آنچه مشاهده میکنید؟
پرزیدنت: مسلمه، دوست جوان من. راه تاریک است، مغشوش، نامنظم، و این دلیلیست بر این که چرا ما دارای اعتقاد هستیم، مانند فانوس و عصا، برای هدایت کردنمان. اگر فانوس و عصا برای هدایت نیستند پس بهدرد چه کاری میخورند؟ نتیجهگیریهای شما شتابزدهاند.
خولیان: (عصبانی) و نتیجهگیریهای شما مانند طبلی توخایاند.
پرزیدنت: (اهانتگشته) بله؟
خولیان: (مانند ساحر بلند تکرار میکند) توخالی!
پرزیدنت: (شانه بالا میاندازد) اَه...! آدم بیچشم و رو! نباید تعجب کرد از اینکه چرا شما کلوب ببرها را ترجیح میدهید.
پرزیدنت رنجیدهخاطر آنجا را ترک میکند.
ساحر و لائورا دست در دست داخل میشوند. هر دو میخندند، بهنظر میآید که سرحالند.
لائورا: (بهساحر) واقعاً جای تأسفه که شما دفعه قبل اینجا نبودید.
ساحر: امیدوارم که شما مدت طولانیای پیش ما بمانید.
لائورا: (بهخولیان نگاه میکند) من هم این آرزو رو دارم.
خولیان بلند میشود. لائورا و او در حال نگاه کردن بهیکدیگر آهسته بهسمت هم میروند.
خولیان: حالا کمی سختتر شده.
لائورا: آره.
خولیان: من دیگه نمیدونم چه باید گفت.
لائورا: آره.
خولیان خود را تحت نظر حس میکند، رو بهساحر میگوید:
خولیان: امیدوارم که مزاحم شما نباشیم؟
ساحر: اصلا و ابدا. واقعاً میگم، اصلاً. (او روزنامهاش را باز میکند.) من با روزنامه خواندن سر خودم را گرم میکنم.
لائورا: اذیتش نکن. ساحر آدم مهربونیه.
خولیان و لائورا دوباره بههم نگاه میکنند.
خولیان: عشق ما آیندهای ندارد.
لائورا: آینده وجود نداره.
خولیان: (نرم) حق با توست.
آنها بههم خیره شده و دستهایشان همدیگر را لمس میکنند.
خولیان: ابلهانه است، مگه نه؟
دکتر س...: عاشق شدن؟ هرگز. (سکوت) فقط اگر با خودتان صادقید، باید از خودتون سؤال کنید که آیا حقیقتاً عاشق لائورا شدهاید... یا عاشق او شدهاید چونکه کاری ناممکن است.
خولیان بهخاطر این اظهار نظر مانند کسیکه تا حد مرگ کتک خورده باشد میگردد.
دکتر س...: من پیش لائورا میروم. شما او را برای چند لحظهای بهمن واگذار کنید.
دکتر س... بهسوی راهرو <F> میرود.
پرزیدنت از راهرو <U> وارد میشود و دکتر س... را در حال دور شدن میبیند.
پرزیدنت: مثل همیشه، وقتی من میآیم این دکتر س... میرود.
او خود را روی صندلیای در کنار خولیان رها میکند. چنین بهنظر میآید که او ناگهان درمانده شده است، تمام رفتار متکبرانهاش انگار دود شده و بههوا رفته است. هر دو مرد برای یکلحظه هراس مشترکی را تجربه میکردند.
پرزیدنت: من از خود سؤال میکنم، نکند که کاملاً در اشتباه بوده باشم.
خولیان: (عمیق بهفکر فرو رفته) منهم همینطور.
پرزیدنت: آدم فکر میکند که کارتهای بازی را درست پخش کرده است، و بعد همه کارتها را با خشونت بهصورتت پرتاب میکنند.
خولیان: آره.
پرزیدنت: من بیراهه میرفتم.
خولیان: (ناگهان هوشیار میشود) چه؟ شما هم؟ (تقریباً با لذت) در این هتل همه به اپیدمی ــ خود را مورد سؤال قرار دادن ــ گرفتار شدهاند.
پرزیدنت: دوست جوان من، تنها آدمهای احمق عقایدشان را تغییر نمیدهند. حرف من را باور کنید، من میدانم از چه صحبت میکنم.
خولیان: من با شما کاملاً همعقیدهام.
پرزیدنت: (بهفکر کردن با صدای بلند ادامه میدهد) من نمیباید هرگز برای این دکتر س... تعریف میکردم که عضو کلوب یوز پلنگها هستم. حتماً خواسته است روزی آنجا داخل شود و راهش ندادهاند. کاملاً قابل درک است، یک پزشک کوچک با یک دیپلم کم اهمیت در یک بیمارستان فقیرنشین، امری طبیعیست که دوستانم عضویتش را قبول نکردهاند. از هنگامیکه من بهکلوب یوز پلنگها اشاره کردم بهمن چپ چپ نگاه میکند، یقیناً بهمن حسادت میورزد و مرا بهخاطر ناکامیش جریمه میکند.
خولیان: آقای پرزیدنت، جدی باشیم: آیا حقیقتاً فکر میکنید که کلوب یوز پلنگها در اینجا نقشی بازی میکند؟
پرزیدنت: (بدون لحظهای درنگ) بدیهیست. تمام جهان میخواهد عضو کلوب یوز پلنگها بشود. من کسی را نمیشناسم که چهار دست و پا کوشش نکرده باشد داخل آنجا شود، بهکلوب یوز پلنگها!
خولیان: (بلند میشود) آقای پرزیدنت، من هرگز خواب آن را ندیدم که به این کلوب وارد شوم.
پرزیدنت: (وحشتزده) که اینطور؟
خولیان: هرگز. و هرگز چنین خوابی را هم نخواهم دید.
پرزیدنت: (ناگهان متوجه میشود) میفهمم! حالا فهمیدم! شما کلوب ببرها را ترجیح میدهید!
خولیان: نه.
پرزیدنت: این دکتر س... از زمانی که من خودم را از یوز پلنگها معرفی کردم کاملاً از من رویبرگردانده است.
خولیان: آقای پرزیدنت، آیا اصلاً فهمیدید که دکتر س... از صبح زود تا دیروقت شب در اینجا چه میکند؟ دکتر س... آدمها را بهسوی مرگ و زندگی هدایت میکند؛ دکتر س... قایقران سرنوشت است.
پرزیدنت: (بلند میخندد) آخ! شما تئوری بیارزش این ساحر رادشاپور در باره محلی که ما در آن هستیم را باور میکنید؟
خولیان: خوب... بله.
پرزیدنت: (میخندد) یک محل در میان زمین و آسمان، محلی که ما در آن باید در انتظار سرنوشتمان باشیم؟ زندگی یا مرگ؟ بهوسیله یک آسانسور؟ یک هتل در میان دو جهان؟
خولیان: بله.
پرزیدنت: (میخندد) چه زودباور!
خولیان: از هنگامیکه من اینجا هستم فکر میکردم که شما هم به این معتقدید، که...
پرزیدنت: من چنین وانمود میکنم. آن یارو با آن عمامهاش اما به این معتقد است. دکتر س... این را بهما میقبولاند تا بتواند کارش را انجام دهد. من وانمود میکنم، از <A> تا <Z>. آدم اجازه مخالفت با آنها را ندارد.
خولیان: پس شما فکر میکنید که ما کجا هستیم؟
پرزیدنت:در یک دارالمجانین.
ساحر باز میگردد و آن دو را در حالیکه در آغوش یکدیگرند غافلگیر میکند.
ساحر: اوه، متأسفم...
خولیان: (شاد) عجیبه، از زمانیکه همه چیز روبراه است، همه متأسفند.
ساحر: (به لائورا) چه یأسآور! و من فکر میکردم که درخشانترین تعریف و تمجیدها را من از شما کردم.
هر سه نفر میخندند.
دکتر س... داخل سالن میشود.
دکتر س...: من باید با خولیان صحبت کنم.
لائورا: (نگران) خولیان رو از من نگرید.
دکتر س...: دوستانه به آنها لبخند میزند.
لائورا: (مصمم) او اینجا میماند. من هم همینطور. نه من و نه خولیان دیگه مایل نیستم سالم شویم.
ساحر دست او را گرفته و آرام با خود میبرد.
ساحر: باشه، من دوباره مسؤلیت قبلیام را بهعهده میگیرم: مسؤلیت محرمانه. رل همیشگیام در بازیهای عاشقانه. (طعنه آمیز) احتمالاً باید بهخاطر چهره فریبایم از شما سپاسگزار باشم.
ساحر و لائورا سالن را ترک میکنند.
دکتر س... بهطرف خولیان میرود.
دکتر س...: حالا میدانم که چه اتفاق افتاده است. شما برای لحظه خیلی کوتاهی از کُما بیدار شدید.
خولیان: (لبخند میزند) آره، این اتفاق واقعاً افتاده. مه پراکنده میشود. (ناگهان) و لائورا؟
دکتر س...: در اینباره نمیتونم چیزی بهشما بگم.
خولیان: آن پایین چه عقیده دارند؟
دکتر س...: که یک قلب برای پیوند باید هرچه زودتر پیدا شود. این آخرین چاره است.
خولیان: آیا شانس نجاتش وجود دارد؟
دکتر س...: شانس را بهدرستی بهکار بردید. باید برای زنده ماندن او یکنفر بمیرد. یکنفری که تا چند ساعت بعد باید بهبیمارستان لوئی مقدس برده شود.
خولیان: و شما نمیدانید که...
دکتر س...: من هرگز نمیدانم چه کسی امروز و یا اینکه فردا میمیرد.
خولیان: اما بهشما که کسی اطلاع میدهد.
دکتر س...: (کمی کنایهآمیز) کسی؟
خولیان: بله، خدا، شیطان یا سرنوشت، من چه می دانم؟ یک کتاب بزرگ وجود دارد که در آن همه چیز نوشته شده است. (تا اندازهای خشن) پس چه چیزی در پروندهاش ثبت شده است؟
دکتر س...:(پرونده را بهسینه میفشرد) جزئیات.
خولیان: پس شدنیست!
دکتر س...: تعداد کمی جزئیات. مثلاً در باره روحیه، سلامتی و گذشتهتان. اما هیچ چیز در باره انتخابتان نوشته نشده. (ناگهان جدیتر) شما بهدنیا میآیید، سرشت مشخصی دارید، گرفتار میراثید، گرفتار خانواده، محیط زیستتان، وابسطه بهیک دهکده، بهیک تکه زمین، یک زبان، یک زمان، همه چیز شما را از هم مجزا میکند، شما را از هم جدا میسازد، همه چیز شما را مختلف میسازد، اما یک چیز، تنها یک چیز در همه شما یکسان است: و آن آزادی شماست. آزاد، میفهمید؟ آزاد، بدنهای خود را ویران سازید، آزاد، شاهرگ خود را قطع کنید، آزاد، در غم عشق غرق شوید، آزاد، در گذشته خود فاسد شوید، قهرمان شوید، آزاد، تا تصمیمهای اشتباه بگیرید، آزاد، زندگیتان را تباه کنید و یا اینکه مرگتان را بهجلو اندازید.
بهمن اطمینان داشته باشید، کتاب بزرگ سرنوشت پنداری بیش نیست، تنها چند اظهار نظر است بر روی کاغذی. سرشت. چیزی که محاسبه نشدنیست، آزادی شماست.
خولیان: شما راجع بهچه صحبت میکنید! من نمیبینم که لائورا حق انتخاب میتوانسته داشته باشد. او بهوسیله ترکیبی خلق شده است که درست عمل نمیکند.
دکتر س...: او میتوانست انتخاب کند، میتوانست دیگر بازی کردنِ نقش یک بیمار را تحمل نکند. خود را تسلیم افسردگی کرده و زود، خیلی زود خود را بهمرگ بسپارد. با این وجود او زندگی را انتخاب کرد، او انتخاب کرد زندگی را دوست بدارد، شاد باشد، سبک، بیخیال، بیاحتیاط، عاشق همه چیز. با بهدنیا آمدنش در سایه قرار گرفته بود، اما او نور را ترجیح داد.
خولیان: من عاشق او شدهام.
دکتر س... در حین رفتن بهطرف راهرو <F> مهربانانه سرش را بهسوی خولیان میگرداند.
دکتر س...: مدتیست که متوجه شدهام.
لائورا: ساکت باشید.
خولیان: وقتی که دکتر س... شما را لائورا نامید، فقط دو هجا، <لائورا>، که برای بهصدا در آوردنش لب شکل بوسیدن بهخود میگیرد، من فکر کردم: من فقط خولیان نام دارم، اما چه اهمیت دارد وقتیکه او برای دو نفر موسیقیست.
لائورا: ساکت باشید.
خولیان: (بدون آنکه متوجه باشد، هر آن اعتماد بهنفسش بیشتر میشود)
بعد شنیدم که چگونه شما در برابر دکتر س... خود را نشان دادید... مانند الهه محافظ یک کشتی که خندان در برابر امواج و کف و طوفان سرکشی میکند. من فکر کردم: من جسور نیستم، اما چه اهمیت دارد وقتیکه او بهاندازه دو نفر جسارت دارد.
لائورا: ساکت باشید.
خولیان: من ضمن دیدن توانایی شما ناتوانیتان را هم دیدم، ناتواییای که بهخاطر جمعگشتن نیرو پدید میآید، نیروییای که ناگهان در هم میشکند، و من فکر کردم: شاید که بهیک دست احتیاج داشته باشین. (میخندد) در زندگی دیگر، نهمثل این یکی که بیثمر گردیده، هر دو دستم را بهشما خواهم داد. این چیزهایی بودند که بهشما نگفته بودم. و حتی در این لحظه هم چیزی هست که بهشما نخواهم گفت: که دوست دارم با شما در خانه بزرگ کنار دریا زندگی کنم، همراه شما موزیک و بهسکوت گوش کنم، تا شاید که شما بتوانید کمتر کتاب بخوانید و کمی بیشتر زندگی کنید.
لائورا: ساکت باشید.
خولیان: چونکه، بهناگهان، اینجا، نزد شما، یک هیجان را حس کردم، هیجانیکه قادر بهپیروزی بر همه چیست، هیجانیکه بهمن هوا برای تنفس میدهد، اشتها، شوق، هیجانی که میتوانی جهان را با قلاب ماهیگیری از جا بلند کنی، که بهشما پاهایتان را برگردانم، که شما را در بغل گیرم، نگذارم که زمان برایمان بهپایان برسد، که مرگ را از بنیان نابود سازم...(سکوت) عجیبه، من دیگه اصلاً ترس ندارم.
ناگهان صدای زنگ قطع میشود و سکوتی ناگهانی حاکم میگردد.
خولیان و لائورا آشفته و نگرانند.
دکتر س... با شتاب بهسوی تخته نورانی رفته و بعد از کنترل خولیان را مخاطب قرار میدهد.
دکتر س...: آژیر اشتباهی بهصدا آمده بود. هنوز وقت شما نرسیده است. گاهی چنین اتفاقی میافتد. بهندرت. حتماً در اثنای جراحی روی شما خطری متوجه شما شده بود.
خولیان و لائورا هنوز حیرت زدهاند.
من حالا شما را تنها میگزارم.
خولیان و لائورا برای یک لحظه مانند برقگرفتهها بیحرکت میمانند، طوریکه انگار سرنوشتشان بهپایان رسیده است. دکتر س... قصد رفتن دارد، لحظه کوتاهی سرش را بر میگرداند و میگوید:
من از این سوءتفاهم پیشآمده متأسفم. (فکر میکند با این حرف کار درستی را انجام داده است و خارج میگردد)
خولیان و لائورا مانند مجسمه باقی میمانند.
خولیان: (با تقلید از دکتر س...) متأسفم...
و ناگهان شروع به خندهای عصبی میکند. خندهای که او را بهتکان خوردن واداشته بود. لائورا نگران اوست. خولیان مانند دیوانهها بهنظر میآید.
لائورا: خولیان!
خولیان: (هیستریک) متأسفم! متأسفم! یک سوءتفاهم! (و با عصبانیت زیاد به یک صندلی یورش میبرد، آن را برداشته بهطرفی پرتاب میکند، او میبایست خشم خود را بهطریقی ظاهر میساخت. بعد روی زمین مینشیند و یک تشنج شدید شانههایش را بهلرزه میاندازد.) دیر. من گفتم. دیر.
لائورا: (مهربانانه) چی گفتی؟
خولیان: که دوستت دارم!
لائورا: (وحشتزده) نه، تو اینو نگفتی!
خولیان: چرا گفتم! آره گفتم!
لائورا: نه، تو تنها از چیزهای مشخصی صحبت کردی، از جزئیات، از اینکه تو مایلی در خانه بزرگی کنار دریا زندگی کنی، موزیک گوش کنی، نه...
خولیان: آره! این کلمات صدها بار از لبان من خارج شدهاند، خیلی روان، مانند یک تمرین برای دستگاه تناسلی، اما برای اولینبار من آنها را حس کردم، این کلمات: آنها آتش میزدند.
لائورا: (لرزان در حال نبرد با احساساتش) تو هیچ چیز نگفتی.
خولیان: من گفتم. من بهتو میگم.
او لائورا را با چشمانی فروزان نگاه میکند، بعد بلند شده بهطرف او میرود و او را بهنرمی میبوسد. لائورا بهبوسه او اعتراض میکند. خود را از او جدا کرده تا از او چیزی بپرسد.
لائورا: نکنه از روی ترحم بود؟
خولیان: نه، حتی برای یک ثانیه.
آنها دوباره همدیگر را میبوسند. لائورا خود را میان بازوان او جا میدهد.
لائورا: (با چشمانی اشگبار) این غیر عادلانهست. تا امروز هرگز ترس نداشتم و حالا دچار ترس وحشتناکی شدم.
خولیان: بهچه دلیل؟
لائورا: میترسم تو رو از دست بدم.
خولیان: (دلسرد) چطور میتوان انقدر خوشبین بود؟
لائورا: وقتی دیگه چارهای برای آدم باقی نمیمونه. من عادت کردم که همیشه روحیه ماجراجویانه داشته باشم، احتمالاً به این خاطر چون که ماهیچههای من قادر بهحرکت نیستند. من عاشق زندگیام، عشقی که بهش پاسخ داده نمیشه و به این دلیل آتش عشقم شعلهورتر میشه. مرگ رو هم دوست دارم.
خولیان جسارت نداشت بهخود اقرار کند که لائورا او را بیشتر آشفته میسازد.
خولیان: مردها حتماً بهشما خیلی علاقه دارند.
لائورا: نه، من روی زمین باعث وحشت مردها میشم. متأسفانه اینطوره که جوان سالمی عاشق من نمیشه. همه میدونن من زمان زیادی برای زنده موندن ندارم. همه میدونن من حامله و بچهدار نمیتونم بشم. من در روی زمین فقط خیالی از یک زنم، یک سایه. من نمیتونم آیندهای ارائه بدم. در روی زمین آدم طوری زندگی میکنه که انگار فناناپذیره، عشق نمیورزه، سرمایهگذاری میکنه.
خولیان: من حرفهاتون را باور نمیکنم.
لائورا: یکبار مرد جوانی بهمن ابراز محبت کرد. بهمن تلفن زد، بهملاقاتم آمد، برام گل فرستاد، او بهمن گفت که من مهمترین زن زندگیش هستم. تقریباً نزدیک بود که بهش اعتماد کنم. بعد یکی از دوستام داستان زندگیشو برام تعریف کرد: خواهر دوقلوی او چند سال پیش در اثر بیماری مرده بود، او نمیتونست با این اتفاق کنار بیاد، و میخواست این اتفاق رو جبران کنه، میفهمید که؟ منو واسطه رسیدن بهکسی دیگه قرار داده بود. من از دیدنش خودداری کردم. (سکوت) بدتر از همه این بود که او به این دلیل خیلی ناخشنود شده بود.
خولیان: و امروز.
لائورا: امروز؟ با یک زن سالم ازدواج کرده، و همسرش از او بارداره، و او خودشو کاملاً خوشبخت حس میکنه. عشق او بهمن تنها یک قسمت از سوگواریش بود. (سکوت) من از ترحم کردن متنفرم! من ترحم کسی رو نمیخوام! ترحم منو آلوده میکنه! (سکوت) فکر میکنید که من آدم متکبریم؟
صدای زنگ بهگوش میرسد. بر روی تخته نورانی چراغی روشن و خاموش میگردد.
خولیان و لائورا عافلگیر شده، از ترس خود را بههم نزدیکتر میکنند.
دکتر س... و دو دستیارش با عجله داخل میشوند.
دکتر س... اوضاع را برسی کرده و خولیان را مخاطب قرار میدهد.
دکتر س...: خولیان، نوبت شماست.
خولیان، بههراس افتاده، مانند گچ سفید میشود. یک ترس غریضی او را منجمد میسازد.
خولیان: من؟
دکتر س...: بله، بیایید بهطرف آسانسور.
خولیان از جا تکان نمیخورد.
دو دستیار خود را در طرف راست و چپ او قرار داده و او را بهسوی آسانسور هدایت میکنند. دکتر س... دستش را برای تسلی دادن بر شانه خولیان قرار میدهد. با این وجود خولیان خود را ناتوانتر از آن حس میکرد که صدای تیز این زنگ و این انتظار بیمعنی را تحمل کند. او میلرزد.
خولیان: (بهخود) من خواهم مرد. من حتماً خواهم مرد.
او ناگهان خود را از دست دکتر س... آزاد ساخته و بهسوی لائورا برمیگردد، طوریکه انگار بهدنبال راه خروجی میگردد.
خولیان: من میترسم.
لائورا: لازم نیست ترس داشته باشین. من هیچوقت نمیترسم.
خولیان: من میترسم، لائورا! یکچیزی بگید!
لائورا: چه باید بهتون بگم؟
خولیان: (مانند تبدارها) برام از خودتون تعریف کنید. زود، چیزی در باره خودتون! عجله کنید، من فقط یک دقیقه وقت دارم. کجا زندگی میکنید؟
لائورا: (با شتاب جواب میدهد) در خانهای بزرگ کنار دریا، با پنجرههایی بهپهنای افق.
خولیان: ساحل هم داره؟
لائورا: آره، یک ساحل دراز سفید و آبی رنگ. من خیلی دوست دارم همراه کسی اونجا قدم بزنم.
خولیان: دیگه چی؟ دیگه چی دوست دارید؟
لائورا: خواب و رویا دیدن. موزیک گوش دادن. سکوت وقت موزیک گوش دادن.
خولیان: دیگه چی؟
لائورا: خواندن، کتابها را با ولع بلعیدن، بهخاطر اینکه تمام آن زندگیای را حس کنم که من هرگز قادر بهزندگی کردنش نیستم.
خولیان: دیگه چی؟
لائورا: دیگه چی... فکر کنم... خیلی مایل بودم عاشق میبودم.
خولیان: (با ترس فراوان) آه، من هم همینطور. (او لائورا را نگاه میکند و ناگهان بهوجد آمده و بیغل و غش فریاد میزند.) شما خیلی زیبایید.
لائورا: (نگران) چرا اینو میگید؟
صدای زنگ همچنان بهگوش میآید، اما آسانسور هنوز نرسیده است. خولیان آخرین لحظه را غنیمت میشمرد.
خولیان: چونکه شما به چشمم زیبا میآیید، از وقتی که شما را دیدم، غفلت کردم که این را بهشما بگم. (مانند تبدارها) با اولین نگاه، وقتی که در آسانسور باز شد، شما را حیرت انگیز، عجیب و بسیار زیبا مانند مروارید یک صدف وحشی یافتم. من فکر کردم: من زیبا نیستم، اما چه اهمیت دارد وقتی که او به اندازه دو نفر زیباست.
لائورا: (کوتاه و مختصر) اوه، شما این کار رو خیلی خوب انجام میدید.
ساحر: (متعجب) چی؟
لائورا: اینطور خجول بودن. (ساحر پیروزمندانه بهسوی پرزیدنت و خولیان نگاه میکند. او جسارتیافته و تشویقگشته برای لاس زدن با دختر سعی میکند، میخواهد دوباره چیزی بگوید اما با دهان باز خاموش میماند. لائورا باز از او تمجید میکند.) آره، آره، خیلی خوبه.
ساحر: (شرمسار) اما من که اصلاً با شما لاس نمیزنم.
لائورا: (به او جرئت میبخشد) اوه آره، خیلی خوبه.
ساحر: (آهسته، اما جدی) من اما آنطور که باید کارم را انجام نمیدهم.
لائورا: نه، نه، این مست کنندهست. میدونید، آخه این بار اول منه. ادامه بدید!
ساحر دوباره پیروزمندانه بهآن دو مینگرد، و آنها شانه بالا میاندازند.
سپس ساحر با مشقت فراوان چیزی بهیاد میآورد.
ساحر: شما خیلی زیبا هستید، دوشیزه عزیز.
لائورا: اوه، شما هم همینطور، شما هم خیلی زیبایید.
خولیان و پرزیدنت بدجنسانه با صدای بلند شروع بهخنده و تمسخر میکنند. ساحر با عصبانیت خود را بهسوی آن دو میگرداند.
ساحر: کار دیگری برای انجام دادن ندارید؟ در جایی دیگر؟
لائورا با گرفتن دست ساحر در دستش او را آرام میکند.
لائورا: این کار را هم خیلی خیلی خوب انجام میدید.
ساحر: کدام کار را؟
لائورا: اینطور نادان بودن را! آدم همیشه نادان میشه وقتی عاشقه.
و دوباره ساحر پیروزمندانه بهآن دو نگاه میکند.
دکتر س... وارد سالن میشود.
دکتر س...: لائورا، آقایان محترم، مایلم که منو حالا تنها بگذارید. میخواهم با...
لائورا: غیر ممکنه. ساحر همینالساعه از من خواستگاری کرد. مگه اینطور نیست؟
دکتر س...: لائورا، موضوع جدیست.
لائورا: منم جدی میگم. (ناگهان غمگین) در هر حال، دوست داشتم که این کار رو میکرد.
دکتر س...: من با خولیان باید صحبت کنم.
خولیان از ترس میلرزد. دیگران مطیع خود را از آنجا دور میکنند.
لائورا هنگام رفتن بهسوی راهروی <U> هنگامی که از کنار خولیان رد میشود، نمیتواند جلوی خود را بگیرد و چیزی نگوید.
لائورا: حق با شما بود که در بازی شرکت نکردید. احتمالاً در روی زمین سخت عاشق شما میشدم.
و بدون آنکه فرصت عکسالعملی به او بدهد، به کریدور پیچیده و داخل اطاق خود میشود.
دکتر س...: خولیان، شما هنوز در اطاق عمل قرار دارید. پزشکها الساعه چندین خونریزی داخلی در شما تشخیص دادند.
خولیان: بهبود خواهم یافت؟
دکتر س...: آنها تمام تلاش خود را میکنند. (سکوت) شما مرحله سختی را از سر میگذرانید.
خولیان: چرا این را بهمن میگویید؟
دکتر س...: برای اینکه چیزی را از شما مخفی نگاه ندارم.
دکتر س... میخواهد برود.
خولیان: چرا؟ دیگه چیزی برای گفتن ندارید؟
دکتر س...: آیا این کافی نبود؟
دکتر س... خارج میشود و خولیان را که از ترس مانند مجسمای بیحرکت شده بود تنها میگذارد.
لائورا در راهرو ظاهر میشود، به او با دقت نگاه کرده و افکارش را میخواند. لائورا با او کاملاً بیآلایش و بدون هیچگونه عشوهگری صحبت میکند.
لائورا: ترس بهخودتون راه ندید.
خولیان: (پرخاشگرانه) مایل بودم میدیم شما اگر بهجای من بودید چه میکردید.
لائورا: من هم جای شما قرار دارم.
خولیان: (متوجه میگردد) متأسفم، منو ببخشید. (او بهخود زحمت میدهد که لبخندی بزند) هیچ چیز بیشتر از آنکه آدم خود را منحصر بهفرد احساس کند شیوع نیافته است.
لائورا: اگر قرار بود داخل چمدانی بهمسافرت میپرداختید، مایل بودید که آستر چمدان از میخ میبود یا از ابریشم؟
خولیان: ابریشم.
لائورا: چونکه شما خواه ناخواه نمیدونید با چه چیزی چمدان آستر خواهد شد، تصور کنید که با ابریشم آستر میشود، پس لازم نیست بهخودتون ترس راه بدید. اعتماد داشته باشید.
خولیان: آیا تصوری از این که آن بالا چه خبر است دارید؟
لائورا: من امید دارم.
http://www.youtube.com/v/7Y16HUOAmT0&hl=de&fs=1
پرزیدنت: (از جا برمیخیزد) دکتر، آیا امکان داره که من...
دکتر س...: نه.
ساحر: برابری، عزیز من، برابری.
پرزیدنت: من تا حال هرگز چنین تحقیر نشده بودم.
لائورا: (بهخولیان) چه چیزی شما رو در زندگی خیلی خشنود میکنه؟
خولیان: (غافلگیر) اِ... نمیدانم... و شما را؟
لائورا: جوابتون کمی مأیوس کننده بود.
خولیان: (جدی میشود) من آدم یأسآوری هستم.
و برای آنکه تنها باشد بهگوشهای از سالن میرود. و در این اثنا پنهانی بهلائورا نگاه میکند.
لائورا:البته این بستگی بهشما دارد. (و بهنرمی سرش را بهسوی ساحر و پرزیدنت برمیگرداند.) وقتی من وارد اینجا شدم، شما در حال انجام چهکاری بودید؟
ساحر: نمیدانم، کارهای معمولی... ما این و آن را دست میانداختیم، و برای تیز شدن دندانهایمان پاچه هم را گاز میگرفتیم.
لائورا: آیا میتونیم بهاین کار ادامه بدیم؟
ساحر: اما ما شما را هنوز آنقدر خوب نمیشناسیم که بتونیم دستتان بندازیم.
لائورا: من یک ایده دارم.
ساحر: حرفتونو بزنید.
لائورا: حتماً از شنیدنش شوکه میشید.
ساحر: حرفتونو بزنید.
لائورا: باشه، من مایلم که یکی از شما با من کمی لاس بزنه.
پرزیدنت: مسخرهست!
لائورا: چرا که نه؟ فقط برای تفریح... میدونید، بهخاطر بیماری من پسرها هرگز جرئت نکردند با من دوست بشن. اینجا برعکس... از اونجایی که هیچ چیز واقعاً... هیچ چیز ابدی نیست... لااقل شما طوری رفتار کنید که انگار همه چیز روبراهِ.
خولیان: که انگار چیچیه؟
لائورا: و من هم طوری وانمود میکنم که انگار کاملاً معمولیم _ نگاه کنید، من میتونم حرکت کنم، بچرخم، خم بشم، برقصم _ و شما (بهساحر)، و یا شما (بهپرزیدنت)، و یا شما (بهخولیان) هم طوری عمل میکنید که انگار دارید با من لاس میزنید. اوه، خواهش می کنم، خواهش می کنم، بگید قبوله!
پرزیدنت: نه.
لائورا: همینجوری، فقط برای تفریح.
ساحر: باشه قبول. ولی من فقط خیلی کم باهاتون لاس میزنم.
لائورا: چرا فقط خیلی کم؟
ساحر: باشه، بسیار فراوان.
لائورا شاد و دلربا روی صندلی مینشیند.
ساحر پیش خولیان رفته و سریع با او آهسته صحبت میکند.
ساحر: انجام بدید. من احساس میکنم که او مایل به <خیلی کم> از شماست تا <بسیار فراوان> از من.
خولیان: روی من اصلاً حساب باز نکید.
ساحر: او روی شما حساب باز کرده.
خولیان: من نمیخواهم.
ساحر: چرا؟ آیا قادر بهاین کار نیستید؟ آیا او مورد پسندتان نیست؟
خولیان: من تمام این حرفها را از حفظم، من آنها را تا حد استفراق صد هزار بار بالا آوردهام، آنها مرا از همان ابتدا بیمار میکنند.
ساحر: فقط بهخاطر خشنود کردن او.
خولیان: به چه دلیل؟
ساحر: عجب، پس وقتی شما بهخاطر خوشآمد خودتون با کسی لاس میزنید، میتونید حرفهای قشنگ و درست پیدا کنید؛ اما وقتی قرار باشه دیگرانرا خوشحال کنید جا میزنید. (بدون آنکه خولیان جواب دهد سرش را بهسمت دیگر میچرخاند. ساحر بهسوی لائورا رفته و پیش او مینشیند.) فرزندم، یک راهنمایی بکن که از کجا باید شروع کنم: ماه، ستارهها، گلها، حیوانات و یا این که فوراً با شما؟
لائورا: فوراً با من.
ساحر: عالیست.
او سینهاش را صاف میکند، بهدنبال واژهها میگردد، اما آنها را نمییابد. شرمسار، بار دیگر سرفه خفیفی میکند، میتوان مشاهده کرد که او خود را آماده خیز برداشتن برای غزلسرایی میکند، اما چیزی بهیادش نمیآمد. و در این بین پیوسته پای راستش را روی پای چپ و پای چپ را روی پای راستش میگذاشت.
پرزیدنت او را مسخرهآمیز مینگریست و خولیان شانههایش را بالا میانداخت. ساحر خیز سوم را برداشت، اما باز الهام به یاریش نشتافت.
ساحر: آه، یک فرد جدید! چه خوب!
دکتر س...: (بهدستیارانش) شما اینجا بمانید. من مدارک را میآورم.
دکترس... خارج می شود.
خولیان که از تغییر جدید غافلگیر شده بود از چرخیدن بهدور خود ایستاده و بهآسانسور نگاه میکند.
ساحر و پرزیدنت انگار در سالن تآتر هستند، روی صندلی نشسته و انتظار میکشند.
صدای وحشتناک و طوفانآسایی که هنگام ورود خولیان بهصدا آمده بود دوباره شنیده میشود. ناگهان صدای تحملناپذبر آرامتر شده و در آسانسور بازمیگردد.
لائورا، دختری بلوند، جوان و جذاب در آسانسور ایستاده و بدون ذرهای اثر از غافلگیری در چهرهاش در حال لبخند زدن بود.
مانند شبحی آنجا ایستاده بود، شبیه الهه عشقی که از میان آبی بهرنگ صدف خارج شده است.
صحنهای که خولیان را مجذوب خود ساخته بود.
لائورا چابک از آسانسور خارج شده و بهمهمانان و کارمندان لبخند میزند.
لائورا: سلام
ساحر برای سلام کردن به او از جا برمیخیزد.
ساحر: سلام، لازم نیست که بترسید.
لائورا: (شروع بهخندیدن میکند) چرا باید ترس داشته باشم؟
ساحر: اجازه دارم خولیان را بهشما معرفی کنم...
لائورا با علاقه خولیان را تماشا میکند. خولیان سریع نگاهش را برمیگرداند، طوریکه انگار کوشش میکند عمداً خود را از جادوی نگاه او برهاند.
ساحر: آقای پرزیدنت... (وانمود میکند که بهدنبال نامی میگردد) ... پرزیدنت... پرزیدنت...
پرزیدنت: دلبک!
ساحر: (طوریکه انگار گوشش سخت میشنود) بله؟
پرزیدنت: (داد میزند) دلبک!
ساحر: و من ساحر رادشاپور هستم.
لائورا: از دیدارتون خوشحالم.
مردها تعجب میکنند.
پرزیدنت: فکر میکنید شما کجا هستید، ای دختر بیچاره؟
لائورا: (با خندهای کوچک) این واقعیت ساده که من بدون وسیله کمکی، بدون تشنج و بدون درد میتونم راه بروم، کافیه که بدونم کجا هستم. بهعلاوه از تمام آن لولهها نجات یافته باشی، از آن لولههای در رگ... (قدمی برای رقصیدن برمیدارد) من هوس رقصیدن کردم.
ساحر: (به دو مرد دیگر) دختر بیچاره. بهگمانم فکر میکند که مرده است.
دکتر س... بازگشته و وقتی دختر را میبیند لبخند میزند.
دکتر س...: سلام، لائورا.
لائورا: سلام، دکتر س...
مهمانها تعجب میکنند. خولیان یکقدم به او نزدیک میشود.
خولیان: چی؟ شما همدیگر را میشناسید؟
دکتر س...: لائورا قبلاً یکبار اینجا بوده است.
لائورا: تقریباً دو دفعه. دفعه اول لحظهای که هوشیاریام را از دست داده بودم، بدنم را ترک کرده و مسیر پیچ در پیچ را طی کردم. من خودم را سبک احساس میکردم، خیلی سبک. بهوسیله نوری که من دقیقاً درکش نمی کردم مکیده می شدم و دایره وار صعود می کردم؛ و قبل از رسیدن بهدرجه خیره کننده نور اما باز بهسمت پایین برگشتم.
دکتر س...: بله، آن فقط یک بیهوشی عمیق بود.
لائورا: دفعه دوم سه روز اینجا بودم. و اینبار...
دکتر س...: اینبار را هم خواهیم دید.
خولیان نمیتواند بهکنجکاویش غلبه کند.
خولیان: آیا بیماری سختی دارید؟
لائورا: (ساده) سلامتی از نقاط قدرت من نیست.
آنها بههمدیگر نگاه میکنند. خولیان دوباره سرش را برمیگرداند.
دکتر س...: لائورا مایلید که با هم بهاطاقتان برویم؟
لائورا: اوه نه!
دکتر س...: میخواهم با شما خصوصی صحبت کنم.
لائورا: سلامتی من چیز خصوصیای نیست. از زمان کودکیام بهآن عادت کردهام که در باره آن صحبت بشود، که دور بستربیماری و یا صندلیام بایستند، مشورت کنند، بلند بلند گزارش بیماریام را بخوانند، که تمام جهان بهخاطر این بیماری دلواپس است. شاید به اینخاطر است که بیماری برایم مهم نیست و من هرگز در باره آن صحبت نمیکنم...
دکتر س...: (جدی) لائورا، خواهش میکنم، برویم بهاطاقتان.
لائورا: (مهربان، اما مصمم) نه. آیا چه چیز تازهای میتونید تعریف کنید؟ که قلبم ضربههای آخرشو میزنه؟ که خطر از کار افتادنش است اگر که فوری قلب تازهای پیوند نزنند؟ همه اینها را مدت درازیه که خودم میدونم.
که زندگیم بسته است به اراده خوب تقدیر، که یکنفر فوریی باید بمیرد، کاملاً ناگهانی و تمیز، تا من قلب او را بدزدم؟ این را هم میدونم.
دکتر س...: (با یک لبخند) شما اصلاً تغییر نکردهاید.
لائورا: چرا باید وقتی در باره سلامتی من صحبت میشه، چهره ماتمزده بهخودم بگیرم؟ این کار اصلاً قابل تحمل نیست. هرچه پیش آید، خوش آید.
دکتر س...: پس تا بعد، لائورای کوچولوی من.
دکتر س... خود را بهطرف مهمانان میچرخاند.
دکتر س...: لطفاً براتون ممکنه که منو تنها بگذارید؟
همگی بیاختیار نفس راحتی میکشند. زنگی بهصدا میآید و بلند و بلندتر میشود، عذاب دهنده، و ترس برانگیز.
درست در آخرین لحظه، قبل از محل ورود بهکریدور <u>، دکتر س... ماری را بهبرگشتن میخواند.
دکتر س...: خانم مارتین، خواهش میکنم پهلوی من بمانید.
دیگران شگفتزده بهیکدیگر نگاه میکنند.
دستیاران با لباسی سفید بر تن ظاهر میشوند. با لبخند و آن زبان گنگشان بهمهمانان میفهمانند که حتی بیش از یک ثانیه هم اجازه ماندن ندارند.
دکتر س... بهطرف ماری که میلرزید و با این وجود خنده بر لب داشت میرود.
ماری: نوبت من رسیده؟
دکتر س...: بله.
ماری: امیدوارم خبر خوبی داشته باشین.
دکتر س...: اجازه ندارم اینو بهشما بگم.
ماری: (لرزان) بیخبری، خوش خبری.
دکتر س...: من شما را تا آسانسور همراهی میکنم.
دکتر س... بازوی او را میگیرد و به او در داخل شدن بهآسانسور کمک میکند.
ماری: آره، من بهکمک احتیاج دارم، من قلبدرد دارم. (سکوت.)
مسخرهست که قلبم اینطور خسته است، مگه نه؟ در صورتیکه تنها جایی که من هرگز درست ازش استفاده نکردم قلبم بوده.
دکتر س...: ترس نداشته باشید.
ماری: در مورد من خسته کلمه درستی نیست، بلکه باید گفت زنگ زده.
دکتر س...: خدا حافظ، خانم مارتین.
ماری: خداحافظ دکتر س...، خیر پیش.
در آسانسور بسته میشود.
مهمانها سرهایشان را از کریدور خارج میکنند که ببینند چه اتفاقی برای ماری میافتد.
پس از چند لحظه عقربه آسانسور سمت بالا را نشان میدهد و آسانسور بهطرف بالا بهحرکت میافتد...
صدای زنگ قطع میشود.
سکوتی دلواپسانه برقرار میگردد.
ساحر، پرزیدنت و خولیان بهسالن باز میگردند، و همچنان بهدر بسته آسانسور خیره میمانند.
خولیان که برای اولین بار شاهد چنین صحنهای بود چنان در شوک است که قادر بهسخن گفتن نیست.
ساحر: زن بیچاره.
پرزیدنت: (مضطرب بهساحر) از آنجاییکه شما مدت درازتری اینجا هستید، آیا اگر روز اینطور آغاز شود، به این معنیست که بقیه بهطرف بالا خواهند رفت؟
ساحر: نه
پرزیدنت: چه عالی.
ساحر: یعنی براتون انقدر بیاهمیت بود؟
پرزیدنت: (بهفکر میرود) شاید هم اینطور باشد که وقتی باید اولین مهمان بهطرف بالا برود، مهمان بعدی بهطرف پایین میرود.
ساحر: شما منو یاد عمهام که هر روز صبح با لذت آگهی نام مردگان را در رونامه میخواند میاندازید. و هر بار وقتی نام یکی از همسالانش را کشف میکرد، از خوشحالی بهقار قار میافتاد:"آها، دوباره یکی دیگه!" انگار که مرگ یکی از همسالانش او را قویتر و زندهتر می ساخت.
پرزیدنت: (کاملاً ناآگاه) چیزیکه تعریف میکنید واقعاً لذت بخشه، اتفاقاً پیش من هم همان اثر را دارد.
ساحر: شما فقط بهخودتان فکر میکنید!
پرزیدنت: (شانههایش را بالا میاندازد) البته. بهچه کسی بهتر از خودم.
ساحر: (بهخولیان، و در همان ضمن بهپرزیدنت اشاره میکند) دوست عزیز، من او را یافتم، کسی را که بهخودش علاقه دارد.
خولیان که تقریباً از ترس نزدیک به از بین رفتن است دوباه شروع بهجستجوی راه خروج میکند.
خولیان: من بیشتر از این نمیتونم اینجا را تحمل کنم.
دکتر س... بهتخته نورانی که نقطه سبز رنگی روی آن شروع بهروشن و خاموش شدن کرده بود نگاه میکند و بهسوی دستیارانش میرود.
دکتر س...: فرد جدیدی وارد میشود.
خولیان: (بهماری) آیا شما مایلید از این نوع افکار برجسته داشته باشید؟
ماری با صدای بلند میخندد.
پرزیدنت: (مجدداً بر روی زنگ فشار میدهد) من اجازه نمیدهم این گستاخهای بیاعتبار ریقو تنها بهاین خاطر که خون من در رگهایشان جاریست سرمایه مرا از پنجره بیرون بریزند. بهعلاوه، چه چیزی ثابت میکند که آنها واقعاً پسران من میباشند؟
ساحر: آیا آنها ابلهاند، خیلی ابله؟
پرزیدنت: ابلهتر از آنها در عمرم ندیدهام.
ساحر: پس حتماً پسران شما هستند!
پرزیدنت: (رنجیدهخاطر) بله؟
پرزیدنت از عصبانیت در حال انفجار، اما عاجز از جواب دادن، ضربه محکمی بهزنگ میزند. دکتر س... در مشایعت دستیارانش ظاهر میگردد و بدون آن که به مهمانها توجهای کند از میان سالن عبور میکند.
پرزیدنت: آه، دکتر س... (دکتر س... از کنار او میگذرد.) دکتر س...، من همین حالا برای صحبت با شما زنگ را بهصدا درآوردم!
دکتر س...: (بدون آنکه سرش را برگرداند) برای صحبت با من لازم نیست کسی زنگ بزند.
پرزیدنت: اما من باید با شما...
دکتر س...: (با ممانعت از هر اعتراضی) لازم نیست که شما اصرار کنید. من وقتی نوبتتان برسد با شما صحبت خواهم کرد.
پرزیدنت با شنیدن این سرزنش سکوت میکند. دکتر س... خارج می شود.
مهمانهای دیگر از اینکه بهپرزیدنت هشدار داده شده است لذت میبرند.
ساحر آهسته بهخولیان میگوید:
ساحر: در واقع میبایستی شما از پرزیدنت سؤال میکردید. پرزیدنت کسیست که برای هر چیزی یک توضیح دارد، با زبانی دیگر: یک متکبر حقیقی.
خولیان: پرزیدنت، بیایید پهلوی ما. (پرزیدنت در حال تلاش برای بهدست آوردن روحیه خود بهسوی آنها میرود.) شاید شما بتوانید بهما کمک کنید... ما همین الساعه از خودمان میپرسیدیم که بعد از مرگ چه اتفاقی میافتد.
اینکه خولیان و ساحر از روی بدجنسی با پرزیدنت شوخی کرده و او را دست میاندازند مشخص است.
پرزیدنت: چرا؟ مگر شما مذهبی تربیت نشدهاید؟ آیا هیچ چیز یاد نگرفتهاید؟
خولیان: هیچ چیز.
پرزیدنت: شما بهآسمان خواهید رفت و در آنجا بر حسب استحقاقتان محاکمه خواهید شد. هر بچهای میتوانست اینرا بهشما بگوید. حداقل نوههای من میتوانستند اینرا بهشما بگویند.
خولیان: و شما، از این لحظه وحشت ندارید؟
پرزیدنت: من برای این لحظه آماده شدهام. من همیشه وظایف مذهبی خود را بهجا آوردهام.
خولیان: آیا دارای وجدان پاکی هستید؟
پرزیدنت: بدیهیست.
ساحر: و دسایس کوچک مالیتان، پرزیدنت دلبک، نمیترسید که آنها در لحظه محکمه...؟
پرزیدنت: آنها باید اول اثبات شوند، آقای عزیز.
ساحر: گوش کنید، من فکر نمیکنم که در آن بالا اسرار بانکی سوئیس و لوگزامبورگ کافی باشد. چهل سال تجارت آلوده، صورت حسابهای جعلی؟
پرزیدنت: چیزهای بیاهمیت.
خولیان: (طعنهآمیز) او خود را میبخشد.
پرزیدنت: (رو بهسمت بالا آسمان را نشان میدهد) او مرا خواهد بخشید.
ساحر: شگفتانگیز است. و من همیشه فکر میکردم کسانیکه برای اعتراف بهکلیسا میروند، ضمیر آگاهشان تکامل اخلاقی مییابد، بهجای آن باید اما پی ببرم که بعضی برای اینکه خود را خالی کنند طوری اعتراف میکنند که انگار استفراق میکنند تا باز دوباره از نو شروع کنند.
ناگهان صدای زنگ آهستهای بهگوش میرسد. همه، بهجز خولیان غافلگیرانه و با ترس عکسالعمل نشان میدهند.
خولیان: چه خبر است؟
دکتر س... داخل میشود و بهسمت دیوار بهسوی تخته نورانی میرود، و بهراستی بر روی تخته نورانی نقطه روشن قرمز رنگی خاموش و روشن میشد.
ساحر: یکی از ما باید برود.
خولیان: بهکجا؟ بهطرف بالا و یا بهطرف پایین؟
ساحر: اینرا در آخرین لحظه مطلع میشویم. در آسانسور.
دکتر س...: خانم مارتین، وقتی از آن با خبر شوم بهشما خواهم گفت. در حال حاضر موقتاً وضعیت شما... تغییری نکرده است. (او از میان سالن بهکریدور دیگر میرود)
ماری: بدون تغییر... (خود را دلسرد روی صندلیای میاندازد) این بهاین معنیه که من بدون حرکت و بهوسیله سوزنها و لولهها سوراخ سوراخ شده روی تخت دراز بهدراز افتادم و آهسته در حال از بین رفتنم، من در بدترین موقعیت قرار دارم.
ساحر ضربه تشویق کنندهای بهشانهاش میزند.
ساحر: قوی باشید. وضع من ششماه است که این طوریست.
ماری: (رک) شش ماه اینطوری، برای من اصلاً قابل تحمل نیست، بهتره که فوری دستگاهها رو از کار بندازن. (او از ساحر بهخاطر رک گوئیش معذرت میخواهد) مدت بیشتری در اینجا منتظر موندن برای من فایدهای نداره. فکر کردن کار من نیست. من باید با دستام کار انجام بدم، مغزم تنها این کار رو حس میکنه. وقتی کاری برای انجام دادن ندارم دچار وحشت میشم.
خولیان بهطرف ماری رفته و مهربانانه در کنار او مینشیند.
خولیان: بهچه دلیل؟
ماری: نمیدونم. یک جورایی احساس تقصیر میکنم. بهخودم میگم "اجازه دارم همینجوری بیکاری و تنپروری کنم". من باید همیشه کاری انجام بدم، یکجوری سودمند باشم.
خولیان: شما بهخودتون علاقه ندارید.
ماری: آیا کسی رو میشناسید که بهخودش علاقه داشته باشه؟
خولیان و ساحر قبل از جواب دادن، در باره این سؤال صادقانه فکر میکنند.
خولیان: نه.
ساحر: نه.
خولیان: (بعد از لحظهای سکوت) شما مطمئناً بهدخترانتان عشق و محبت زیادی کردید.
ماری: خب معلومه، این کاری طبیعیه. و من میتونستم خیلی بیشتر دوستشون داشته باشم، اگر که اونها میخواستن. (سکوت) تقصیر منه: من با کوچکترها بهتر کنار میام تا بزرگترها. این کوچولوهای گلگون با آن دهنهای بزرگ و بامزشون و با اون چشمهاشون که آدمو مهربونانه نگاه میکنن، برای اونها میتونم همیشه چیزی تعریف کنم، خوشحالشون کنم، فشارشون بدم و ببوسمشون، و نرم نوازششون کنم... اما با بزرگترها مثل سنگ میمونم. نمیدونم که باید باهاشون چه کار کرد. من حس میکنم که اونا میتونن بفهمن که...
خولیان: که چه؟
ماری: که من جالب نیستم. (با دستمالی اشگش را پاک میکند. خولیان و ساحر غم ماری را جدی میگیرند.)
خولیان: (مهربان) چه کسی بهشما گفته که شما جالب نیستید؟
ماری: نمیدونم. هیچکس. اما کسی هم برعکسشو بهمن نگفت. گاهی بیشتر از هرچیز کمبود یک کلام دوستانه داشتم. کسی نمیتونه ادعا کنه که من خیلی تعریف شنیدم.
پرزیدنت با دفترچه تلفن کوچکش بازمیگردد.
پرزیدنت: نه، نه، نه... باید حتماً جلوگیری کنم. آنها میخواهند همه چیز را بفروشند.
خولیان: مگه چی میشه؟
پرزیدنت: حالا ابداً زمان فروش نیست. نرخها نزول کردهاند، بورسها در نوسانند. آنها پول زیادی خواهند باخت، پول مرا. من باید بهبانکم تلفن کنم. (زنگ روی میز پذیرش را فشار میدهد) من باید حتماً با دکتر س... صحبت کنم... شنیدید؟ فوری!
ماری: چه خوشبختی بزرگی که تمام افراد خانواده دور تخت شما ایستادن.
پرزیدنت: اه، اه! من مجبورم به آنچه میگویند گوش دهم!
ماری: مگه در باره چه چیزی حرف میزنن؟
پرزیدنت: در باره پول! میخواستید در باره چه چیزی بهجز پول صحبت کنند؟ آنها میخواهند همه چیز را بفروشند.
ماری: بهشون خیلی ارث میرسه؟
پرزیدنت: (رنجیدهخاطر) معلوم است که ارث بسیاری میبرند! پس چه فکر کردید؟
ماری: (میخندد) خوبه که من در قبرستون جزء ثروتمندها نیستم!
ساحر: (او هم میخندد) من هم همینطور!
ماری: همه را خرج شکم کردم!
ساحر: من همه را برای الکل دادم! (او میخندد) من نمیتوانستم یک کیف پر پول را تحمل کنم، همه را خرج کردم. (بهپرزیدنت نگاه میکند) من روحیه ثروتمند شدن نداشتم، من هرگز یک تیزدندان نبودهام.
پرزیدنت: (پرخاشگر) با وجودیکه شما یک حقهباز بودید! معمولاً حقهبازان مالاندوزند.
ساحر: (با لبخند) معلوم است که شما خودتان را خوب میشناسید.
پرزیدنت: (ناراحت) بله؟
ساحر: آقای پرزیدنت دلبک، من روزنامه میخوانم. من رسوایی معروف در باره صورتحسابهای تقلبی دلبک را فراموش نکردهام.
پرزیدنت: چیزی نبود بهجز عملیات کثافتپراکنی!
ساحر: همینطور هم «توزیع سفارشات مشکوک بهدلبک را».
پرزیدنت: شایعه! توطئه! و من اجازه نمیدهم که یک فالگیر ملامتم کند!
ساحر: بر سر در مغازه من آشکار نوشته شده است حقهبازی. من شغلم را صادقانه و شرافتمندانه انجام میدهم. تصور کنید که من ناگهان حقیقت را بگویم:"نه، خانم، من نمیتوانم از روی کارت آینده شما را بخوانم. با این چهرهای که شما دارید و چنین پرخاشجو که شما با مخلوقات دو پای کفش بهپا صحبت میکنید، صد در صد مطمئنم که هرگز رنگ عشق را نخواهید دید." مشتریهای من بهمن پول میپردازند، و برای چه بهمن پول میپردازند؟ برای اینکه من خدمتی به آنها بکنم؛ برای اینکه وقتی سالن مرا ترک میکنند، دوباره شوق زندگی داشته باشند، با امید فراوان منتظر شب شوند و با شوق منتطر آمدن روز بعد باشند. من آدم درستکاری هستم آقای عزیز، و وقتی برحسب تصادف احساس میکردم که یک مشتری بوی مرگ میداد چیزی نمیگفتم، مطلقاً هیچ چیزی. من با وجدانم. در حالیکه شما آقای پرزیدنت، بهپاکدامنی فقط تظاهر میکنید تا با وراجی و بهخرج دیگران خود را ثروتمند سازید. یک شیاد برای جمع آوری پول بیاندازه تفریح میکند. آدم باید مصیبت و جدیت یک مرد پاکدامن را داشته باشد تا سر تمام جهان کلاه بگذارد.
پرزیدنت: من بهاطاقم میروم. ترجیح میدهم به بیعرضهگی پسرانم گوش کنم که چطور میخواهند پولم را از پنجره بهبیرون پرتاب کنند. (او خارج میشود.)
خولیان: او پرزیدنت چه چیزی است؟
ساحر: کی؟
خولیان: پرزیدنت.
ساحر: دلبک؟ او پرزیدنت زاده شده است. از شیرخوارگی کت و شلوار میپوشیده، کراوات تیره و عینک میزده، در کودکی کرک سرش را فرق باز میکرده و در اثنای نوشیدن دو شیشه شیر فریاد میزده: من پرزیدنت هستم. و موفق هم شد!
دکتر س... همراه دستیارانش باز میگردد. ماری دست دکتر را گرفته و التماس میکند.
ماری: دکتر س... بهمن بگید حالم چطوره.
و وقتی چیزتون بلند میشد؟
ساحر: (شوکزده) ماری! خواهش میکنم!
ماری: خوب مگه چیه؟ شما دلتون نمیخواست این سؤال رو ازشون بپرسید؟
ساحر: چرا، چرا، اما...
ماری: (رو بهخولیان) جواب سؤالی که ساحر جرئت پرسیدنش را بهعلت تربیت صحیح نداشت بدهید. و وقتی چیزتون...
ساحر: هیس!
ماری: و وقتی چیزتون... هیس... پس... آن جا... هم... خاک و غبار؟
خولیان: (میخندد) نه، کاملاً برعکس. با زنها همیشه وضعم بهبهترین وجهی روبراه بود.
ماری: واضحه، چون اینکار هم زود تموم میشد.
ساحر: ماری!
ماری: (روی شانه خولیان میزند) یک خوشبختی برای شما و خانمها که در اثنای کار آنرا فراموش میکردید...، خاک و غبار را.
خولیان:حتی در خیابان هم واقعیت را حقیقی نمیپنداشتم. من مانتوها، کلاهها و کفشها را در حال عبور میدیدم: انسانها برایم بدون گوشت بودند، من اسکت میدیدم، و بهاین فکر میکردم که همه چیز یکروزی ناپدید خواهد گشت. من در خودم دستی را احساس میکردم که مرا از رفتن بهداخل زندگی بازمیداشت: و آن فکر کردن بهمرگ بود.
اگر کسی مرا مطمئن میساخت که بعد از مرگ زندگیای برقرار است، بهطور یقین من جور دیگر رفتار میکردم.
ساحر: عجیبه. چیزیکه مانع از این میگردید شما از زندگی لذت ببرید این فکر بود که زندگانی بیپایان نیست؟
خولیان: (درنگ میکند) بله...
ماری: (با همدردی با خولیان) جوان بیچاره، خیلی غمانگیزه وقتی کسی دچار چنین خطایی بشه. پس شما تصور اشتباهی از زندگیای که میشناختید و بهخاطر مرگی که نمیشناختید داشتید؟
ساحر: (طعنهآمیز) ناشناخته بر شناخته سایه میاندازد...
ماری: (شانه خولیان را نوازش میدهد) من متوجه شدم: شما بهدور همه چیز گشتید و معذالک بههیچ کجا نرفتید. شما در نوع خودتون مثل من آدم دیوونهای هستید. شاید مثل زمان کودکی که برامون تعریف میکردن در اون بالا باغی باشه، با گلها، درختها...، باغ در اون بالا حتماً مورد پسندم واقع میشه...، اونجا لااقل مطمئنم کسی از من نمیخواد جایی رو تمیز کنم.
خولیان: بس کنید. سر خودتون کلاه نذارید. هیچ چیز وجود ندارد! هیچ چیز! همه ما میدانیم که مرگ یک پایان است.
ماری: آره؟ پس بگید ببیننم آقای علیم، آیا میدونستید که شما یکروزی دوباره اینجا خواهید بود؟ آیا واقعاً اینو میدونستید؟ یا شما با توجه بهزمانی که قبلاً برای فهمیدن احتیاج داشتید، این را فراموش کردهاید و یا اینکه نقشتونو خوب بازی کردید!
خولیان برای یک آن زبانش بند میآید.
پرزیدنت در حال ناسزا گفتن داخل میشود.
پرزیدنت: تصور میکنم که همه شما را دکتر س... پذیرفتهاند اللا مرا؟
ساحر: پرزیدنت عزیز، هیچکس بهجز فرد تازهوارد با دکتر س... صحبت نکرده است، و این کاملاً معمولیست. برابری، پرزیدنت عزیز، برابری یعنی که با همه یکسان رفتار میشود. و توطئهای هم بر علیه شما نشده است.
پرزیدنت با شانه بالاانداختن مینشیند.
پرزیدنت: من میبایست از اطاقم خارج میشدم، دیگر نمیتوانستم گفتگویشان را تحمل کنم.
خولیان: گفتگوی چه کسانی را؟
پرزیدنت: گفتگوی خانم پرزیدنت و پسرانم را.
خولیان: (با تعجب زیاد) بله؟ آنها هم اینجا هستند؟ با شما؟
ساحر: (بهخولیان توضیح می دهد) وقتی مهمانها در اطاق خود بهسر میبرند، میتوانند آنچه در آن پایین در بیمارستان کنار تختشان گفته میشود را بشنوند. کافیست که دستها را کنار گوش قرار داده و استراق سمع کنی.
ساحر: (با تکبر) تعریف میکنند که از مادرزنشان متنفرند، که عاشق سکرتر خود بودهاند، که زندگی خود را تباه کردهاند، که مایلند دوباره پیانو بنوازند، که متأسف هستند از اینکه زیاد کار کردهاند فقط بهاین خاطر که پولشان را هرچه سریعتر خرج کنند... و بسیاری کارهای احمقانه دیگر.
ماری: چیز دیگهای تعریف نمیکنن؟
ساحر: ظاهراً مرده بودن کسیرا خردمندتر نمیسازد.
ماری: من همیشه بهاین معتقد بودم. (سکوت) آیا حقیقتاً آنها هرگز براتون تعریف نکردن اون بالا چه خبره؟
ساحر: نه.
ماری: اما اگه اونا باهاتون صحبت میکردن، پس بهاین معنیه که وجود داشتن، و بهزبون دیگه یعنی اونا نمرده بودن.
ساحر: ممکنه...
ماری: ممکنه یعنی چی؟ آیا باهتون حرف زدن یا نه؟
خولیان: (خشن) آره، اما فقط در تخیلش!
ماری: خب معلومه! پس مردهها با چه وسیلهای باید صحبت کنن!
ساحر: گاهی حقیقتاً صداهایی شنیدهام، کلماتی، در پشت کاسه سرم. اما همینطور در خوابهایم هم این اتفاق میافتد، مانند همه مردم. این اما چیزی را ثابت نمیکند.
ماری:هووووم...این ثابت میکنه که شما ساحر درستی نبودید.
ساحر: (با لبخند) که میداند؟
خولیان تصمیم میگیرد در گفتگو شرکت کرده و بهچرخیدن مانند ببر خاتمه دهد.
خولیان: بس کنید با این مزخرفات! ما همه دقیقاً میدانیم که چه خواهد شد. ماری، آیا میتوانید زمان قبل از تولد خود را بهیاد آورید؟
ماری: نه.
خولیان: و بعد از مرگ هم همینطور است.
ماری: یعنی هیچ چیز؟
خولیان: هیچ چیز. مطلقاً هیچ چیز. نیستی.
ماری: صبر کن ببینم! در آن بین، در بین قبل از من و بعد از من اما چیزی وجود داشته: من! من وجود داشتم.
خولیان: بله، یکدور بازی وجود داشته است، یک دور بازیای که نمیبایست وجود میداشت اما با این وصف وجود دارد، یک دور بازی ابلهانه، کاملاً بیهوده، بدون هیچ معنایی، یک خطا.
ماری: (ظنین) این ادعاتون منحصر بهمنه یا اینکه جنبه عمومی داره؟
خولیان: راجع بهشماست، راجع بهمنه، راجع بهساحر است، راجع بههمه است. تمام دوران زندگی انسان هیچ چیزی نیست مگر یکدور بازی مسخره، بازیای که در مقایسه با ستارگان تنها یک ثانیه بهطول میکشد، یکدور بازیای که همیشه زشت بهپایان میرسد و من برای شرکت کردن در اینبازی از کسی خواهش نکردهام.
ماری: شما اینو بهاین خاطر میگید چون فکر میکنید که اون بالا چیزی وجود نداره.
خولیان: قطعاً. اگر این فکر بهنیستی چنین ترسی در من ایجاد نمیکرد، شاید منهم بیشتر خودم را با چیزها مشغول میساختم...، همینطور با انسانها. بهمحض برنامهریزی کردن یک پروژه فوری این اندیشه بهمغزم هجوم میآورد: "بهخاطر چه؟" بهخاطر چه باید وقت و انرژی سرمایه گذاری کنم، تنها بهاین خاطر که خاک تولید کنم... و بهمحض اینکه زنی ندا میداد:"من همیشه تو را دوست خواهم داشت!"، کمی ناباورانه میخندیدم و میبایست دوباره... بهاحمقانه بودن این <همیشه> فکر کنم، به غبار گشتن آن. و بهمحض اینکه از ازدواج حرف میزد، لبخندزنان شانه بالا میانداختم... برای چه خود را موظف کردن... دوباره بوسیدن... خود را توجیه کردن... خاک، غبار!
خولیان: (با لبخندی متعجبانه) شما مرا خوب شناختید.
ساحر: بدون شک آنچه را که شما نشناختهاید این است که زندگی برای همه، برای شما، برای ما، برای شکمهای پر، برای گرسنگان، همیشه بر بالای امکاناتمان در جریان است.
خولیان: بله؟
ساحر: چونکه زندگی بهما تعلق ندارد. (او بهآسانسور اشاره میکند و سمت بالا را نشان میدهد.)
خولیان: (آهسته) باید اول از من بگیرندش تا متوجه شوم که چه ارزشی داشته است.
ساحر: بهشت همیشه مشکلساز بوده است. تابلوی راهنمای <بهشت> بعد از تابلوی <محل خروح> میآید.
خولیان دستها و بدنش را مانند چیزهایی که بارش را سنگین میسازند متفکرانه نظاره میکند.
خولیان: چرا همیشه خوشحال شدن بهخاطر چیزی برایم سخت بوده؟ من همیشه زندگی را حقیر میشمردم. برای حس نکردن زندگی بهمیخوارگی پرداختم، برای بهمبارزه طلبیدن زندگی با سرعت رانندگی میکردم، برای اینکه فکر نکنم مغزم را با مهملهای احمقانه پر میساختم ، و من هرگز نمیخواستم پدر بشوم. (رو بهساحر) بله، حق با شماست: یک کودک لوس و نازپرورده.
ماری با هجوم وارد میشود.
ماری: (اعصابش کاملن بههم ریخته است) نه، این نمیتونه حقیقت داشته باشه، حتماً تو کلهم بهجای مخ میوه پخته شده قرار داره. از دیروز تا حالا بهخودم میگم حالا دیگه وقتش رسیده بهمسایل عمیق و مهم فکر کنی. و بهجای این کار مانند هیپنوتیزم شدهها جلوی دیوار اطاقم جایی که لکه کوچکی قرار داره و من نمیتونم از بین ببرمش ایستادم. آیا اینجا همه مثل من دیوونه هستن؟
ساحر: ارزشش را دارد که در باره آن بحث کنیم.
ماری: میدونم که کلهم برای فکرهای بزرگ کوچیکه. اما با این وجود ترجیح میدم چیزهای کمتری رو درک کنم، می فهمید، مایل بودم آنقدر ابله بودم که دیگه متوجه هیچ چیز نمیشدم. من خواهری دارم که اینطوریه. ابله مثل یک لوبیا. لوبیا معمولاً از علف تغذیه میکنه و جیکش هم در نمیاد. اما خواهر من مثل آبشار وراجی می کنه... بههمه چیز بیتوجهِ و بههیچ چیز دلبستگی نداره. اما من اتفاقاً بهقدر دردآوری باهوشم.
خولیان دوباره مانند ببری شروع بهچرخیدن دایرهوار میکند.
خولیان: داشتن هوش برای همه دردآور است.
ماری: نه، برای تحصیل کردهها و اونایی که میتونن فکر کنن دردآور نیست.
خولیان: مگر اینها چیز بیشتری میدانند؟
ماری: خبر ندارم. اما اگه چیزی بدونن، میدونن که میدونن. و اگه چیزی ندونن، خب، می دونن که نمی دونن و مثل من کورمال اینور و اونور در حرکت نیستن. اگه شانس دیگهای بهدست میآوردم دلم میخواست فقط فیلسوف میشدم. (آرزومندانه) "ماری مارتین، فیلسوف درجه یک". (و میخندد.)
خولیان: (خشن) مگر فیلسوف بودن باعث جلوگیری از مرگ میشود؟
ماری: نه، اما بهزندگی میتونه کمک کنه. (او بهسوی آسانسور میرود.) چه چیزی بهعقیده شما اون بالا وجود داره؟
خولیان: هیچ؟
ماری: آیا شما تا حالا اونجا بودید؟
خولیان: نه.
ماری: پس چی میگید!
خولیان:آن بالا یعنی مرگ. براتون این اطلاع کافی نیست؟
ماری: نه. مرگ قطعاً چیزیه که کسی بهدرستی از اون خبر نداره، حداکثرش از شنیدهها و اونم با باز نگه داشتن یک گوش، چون تا حالا کسی برنگشته و بگه اون بالا چه خبره. (رو بهساحر) وقت میز حرکت دادن آیا مردهها چیزی برای شما تعریف نکردن؟
ساحر: البته.
ماری: مثلاً چه چیزی؟
خولیان: این غیر قابل تحمل است.
ساحر: در آن پایین آدم میدانست که میمیرد، اما پشت بهاین ریل میکرد، آدم از دیدن قطار امتناع میکرد و بهخودش میگفت، قطار بعدی بهخاطر من بهحرکت نیفتاده است. اینجا اما ساعت با حرکت دقیقتری میگردد. (او بهپشت خولیان مینوازد.) و باید بگویم که اینجا خیلی مطلوبتر است!. بله! آدم به خوشخوراک شدن تکامل مییابد، آدم شروع بهلذت بردن میکند. در حال حاضر از هر ثانیه مانند آبنباتی لذت میبرم، کاغذش را باز میکنم و اجازه میدهم روی زبانم ذوب شود.
خولیان: چهطور میتوان اینجا وقتگذرانی کرد؟
ساحر: ما اینجا وقتگذرانی نمیکنیم، اینجا ما بهخودمان وقت میدهیم، اینجا همه چیز طوری دیگر است. نخست اینکه اینجا از هر نوع آدمی دیده میشود. اگر شانس بیاورید و مدت طولانیتری را در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان بمانید (خولیان وحشتزده واکنش نشان میدهد.) متوجه خواهید شد که اینجا مانند پایین یکنواخت نیست. هر روز افراد جدیدی میآیند و میروند. آدم با همدیگر صحبت میکند، مانند حالا که من و شما با هم صحبت میکنیم، من در این مواقع چیز مهمی نمیگویم، حتی مطالب زیرکانه هم. فقط وراجی میکنیم، اما این بدان معنیست که من وجود دارم، شما هم همینطور. بهاین معنیست که میان من و شما یک رابطه انسانی برقرار است. قشنگه، مگه نه؟
خولیان: چه فایده دارد؟ بهچه خاطر باید با آدمهایی رابطه برقرار کرد که بدون شک دوباره آنها را نخواهیم دید؟
ساحر: (طوریکه انگار بهاو برخورده است) اگر شما تنها با چیزهایی میخواهید در ارتباط باشید که عمر جاودان داشته باشند باید با صخرهها صحبت کنید، با سنگها و کوهها. و من مطمئن نیستم که اگر آنها هم مانند شما لجوج باشند با شما کلمهای حرف بزنند. (او بلند شده و قصد رفتن میکند.)
خولیان: (با لبخند) بههدف اصابت کرد.
ساحر: (بازمیگردد) ببینید، زندگی میتواند کاملاً لذتبخش باشد... اوه، ببخشید!... (او حرف خود را تصحیح میکند.) کُما میتواند کاملاً خندهدار باشد!
خولیان خود را روی صندلیای میاندازد.
خولیان: (آه کشان) من افسردهام.
ساحر: خیلی وقته؟
خولیان: من همیشه دچار افسردگی بودهام.
ساحر: چرا؟
خولیان: نمیدانم.
ساحر: شاید دلیلش بیش از حد لوس و نازپرورده بارآمدن در کودکی باشد؟
خولیان: بهچه علت این را میگویید؟
ساحر: چون شما زشت نیستید، چون چنین بهنظر نمیآید که شما کاملاً فقیر باشید، این طور که مشخص است از خانوادهای خوب برخاستهاید و همه چیز بر وفق مرادتان بوده است، بنابراین باید هم شما خود را مانند کودکی در میان اسباب بازیهای بیشمارش ناراضی بیابید.
خولیان: آیا مرا تحقیر میکنید؟
ساحر: اصلاً اینطور نیست. من مشعوفم از اینکه ثروتمندان هم مشکلات خودشان را دارند.
خولیان: من نمیخواستم ترحم شما را برانگیزانم.
ساحر: (آهسته) با این وجود من با شما همدردی میکنم. بیاشتهایی یکی از بدترین بیماریهاست. سیر متولد شدن ، غذا در دهان داشتن قبل از اولین فریاد، بوسه دریافت کردن، قبل از درخواست آن، پول خرج کردن، قبل از آنکه برایش کار کنی، همه اینها باعث میشوند که آدم مبارز بار نیاید، همه اینها برای شما در اوایل زندگانیتان موقعیتی ایجاد کردند که مردم دیگر شاید در اواخر عمرشان بتوانند بهآن برسند. بنابراین کاملاً معمولیست که شما تشویش و ترسهای یک پیرمرد را داشته باشید، بیخون و رنگپریده، که یکی از ضعفهای پیرمردان است. آنچه که زندگی را برای ما مردمی که شروع خوبی در آغاز زندگیمان نداشتهایم چنین اشتهاآور و با ارزش میسازد، آن استکه زندگی پر از آن چیزهاییست که نمیتوانیم بدستشان آوریم. زندگی تنها زمانی زیباست که کمی ورای امکانات ما در جریان باشد...
خولیان: (با تعجب زیاد) یک خودکشی که مدتهای طولانی برای اجرای آن نقشه کشیده شده است؟ من؟
دکتر س...: بله، با کمک الکل! نوع خودکشی بزدلان. (دکتر صحبتش را قطع میکند.) میبخشید ، من باید بهیک بیمار سرکشی کنم. و آنجا را ترک میکند.
خولیان نشسته است، شکسته، گنگ و عصبانی بهخاطر چیزهایی که باید میشنفت.
ساحر سرش را داخل سالن میکند. او حالا یک عمامه شرقی که علامت یک مهتاب بر آن نقشبسته بر سر دارد. او برای دانستن اینکه آيا خولیان تنهاست یا نه، داخل سالن را نگاه میکند. بعد بهسوی او رفته و کارتویزیت خود را سوی او میگیرد.
ساحر: "ساحر رادشاپور، همه نوع پیشگویی، فالگیری با وقت قبلی، طالعبینی، مشاوره با اجداد، حرکت دادن میز، آشنا بهاحشای مرغ، مراقبه تجربی، ساحر رادشاپور، آشنا بهتمام تعالیم هزاران ساله شرق میانی." (سکوت.) البته نام حقیقی من مارسل است. مارسل پِلوکا. متولد خیابانِ دختران از کالور ِ پاریس، در محله رپوبلیک. چگونه توانستند این کروموزونها و یاختهها، این کوچولوهای وحشی باهوش، چنین خطایی کنند؟ (سکوت.) مایلید که من آینده شما را پیشگویی کنم؟
خولیان با عصبانیت از افسردگی که بهدان دچار شده بود خارج میگردد.
خولیان: شما دارید منو دست میاندازید؟
ساحر: یک کم. اما آدمهایی پیدا میشوند که این آرزویشان است. آنها حتی برای این کار بهمن پول هم میپردازند.
خولیان: اما مطمئناً اینجا از این خبرها نیست.
ساحر: حتی اینجا! شما نمیتونید تصور کنید چه مبلغ هنگفتی را توانستم من در این مدت ششماهِ بهدست آورم. تنها مشکل این است که این پول در حال حاضر هیچ کمکی بهمن نمیکند و آینده هم روشن نیست. اما با این وجود کاریست که مشغولم میسازد.
خولیان با مشت بهدیوار میکوبد.
خولیان: تنفرآور است!
ساحر: (بهتصور اینکه خولیان منظورش بهاوست) اما خب، شش ماه در کما بودن برخی چیزها را قابل بخشش میسازد، درست میگویم؟
خولیان: نه، منظور من این مکان است! این در انتظار بودن!
ساحر: چه اهمیتی دارد! این زندان یا یک زندان دیگر، آیا تفاوتی دارند؟ آدم میتواند از اینجا و یا از جای دیگر فقط از پنجره مرگ فرار کند، و هیچ کس تا حال ندانسته که این راه به کجا منتهی میگردد.
خولیان مانند ببری در قفس بهدور دایرهای میچرخید.
دکتر س...: ببینید. جسم شما از گوشت و عصب، بدن مجروح شما روی میز جراحی در بیمارستان قرار دارد. شما اینجا هستید فقط برای انتظار کشیدن.
خولیان: انتطار چه چیزی؟
دکتر س...: تا سرنوشت شما مشخص شود. یا این که شما نجات داده خواهید شد و آسانسور شما را بهپایین خواهد برد تا بتوانید روی زمین دوباره بیدار شوید و یا اینکه زندگی بخشیدن بهشما بهمؤفقیت نمیانجامد و آسانسور شما را بهسمت بالا میبرد.
خولیان این توضیح را مانند کسی که ضربهای بهسرش وارد شده است میشنود و مردد بهاطراف مینگرد.
خولیان: در آن بالا چه خبر است؟
دکتر س...: شما تا این لحظه بهاندازه کافی خبر تازه شنیدید.
خولیان: مرگ؟
دکتر س...: آن چهکه شما آن را مرگ مینامید.
خولیان: چیز بیشتری نه؟
دکتر س...: بهاصطلاح فسخ زندگی زمینی. (مکث.) کار من این است که سفرعبوری شما را سازمان داده و بهشما تا حد امکان مقدار خیلی کمی اطلاعات بدهم.
خولیان: چه کسی شما را استخدام کرده است؟
دکتر س... برای انجام تکالیف دیگری بهطرف تخته نورانی میرود.
دکتر س...: شما باید مرا ببخشید، اما در ارتباط با بیمار اطاق <U2>کاری پیش آمده است. (دکتر س... قصد رفتن دارد.)
خولیان: آخرین سؤال، کریدور <U> و <F> یعنی چه؟
دکتر س...: چی؟ هنوز حدس نزدید؟
کریدور <U> برای تصادفات است، کریدور <F> برای <داوطلبین>، یا بهزبان دیگر: برای آنها که خودکشی میکنند.
خولیان: خیلی مسخره است. شما مرا در کریدور <F> اسکان دادهاید. من قصد خودکشی نداشتم، من تصادف کردهام.
دکتر س...: جدی میگید؟
خولیان: من داوطلبانه بهاین درخت برخورد نکردهام!
دکتر س...: واقعاً؟ (بلند) آقای خولیان پورتال، نه تنها شما قبلاً الکل در خونتان وجود داشته است، بلکه از معتاد بهالکل بودن شما سالیان درازی است که میگذرد. شما مواد مخدر دیگری هم آزمایش کردهاید، نایابش را، گاهی ضعیفتر و گاهی قویترش را، اما همیشه این الکل بوده که فرار از خود را برای شما بهبهترین وجه مهیا میکرده است. تمام اقدامات شما بهاین خاطر در حال نابود شدناند، روزنامه شما در حال ورشکستگیست، چیزیکه برای شما کاملاً بیتفاوت است، کردار شما در نزد همکارانتان روز بهروز احمقانهتر بهنظر میآید، چندین ماه میگذرد که شما تمام پلها را پشت سرتان ویران ساختهاید و بهطور آشکار بهسوی نابودی خود در حرکتید. پس نباید براتون غیر قابل درک باشه وقتی صبح شما را مانند تیری از کمان رها شده با دویست کیلومتر سرعت دور یک درخت پیچیده شده پیدا کنند و بهاین نتیجه برسند که این یک خودکشی بوده، یک خودکشی که مدتهای طولانی برای اجرای آن نقشه کشیده شده است.
دکتر س...: شما در اشتباهاید، آنهم چه اشتباهی. (آرام) اولاً، من دکتر س... هستم و دوماً، شما نمردهاید.
خولیان: (هیجانزده) چی؟
دکتر س...: بله، شما نمردهاید.
خولیان: (بهبالا و پایین میپرد) من میدانستم. میدانستم. لعنتی! (با حریف نامرئیای به بوکسبازی میپردازد) من زندهام! زنده! (و انگار که ناگهان دوباره بیستساله شده است)
دکتر س: (با لذت تماشا میکند) اما من چنین چیزی بهشما نگفتم.
خولیان: چه چیزی؟
دکتر س: که شما زندهاید.
خولیان گوشهایش را میبندد. او دیگر حاضر نیست چیزی بشنود.
خولیان: گوش کنید، من دیگر نمیخواهم بدانم در این جا چه میگذرد. از آنجایی که قادرم روی دو پایم بایستم، بنابراین اجازه مرخصشدن دارم؟
دکتر س...: اما این بهمیل شما نیست.
خولیان: شما میخواهید مانع اینکار شوید؟
دکتر س...: (مهربان) نه، من مانع شما نمیشوم.
خولیان: گوش کنید، دکتر نمیدونم چی چی، من بیخبرم از اینکه چگونه بهکلینیک شما آمدهام، احتمالاً پشت فرمان خوابم برده است، با درختی تصادم کردهام و در حین انتقال به اینجا بیهوش بودهام. حالا اما حالم خوب است، بنابراین دیگه بهشما احتیاجی ندارم و بهاحترام کلاه از سر برمیدارم و بای بای. (او ناآرام دگمه آسانسور را فشار میدهد.) و بهآسانسورتون بگید معطل نکنه و زودتر بیاد.
دکتر س...: میخواهید دوباره از اول شروع کنید؟ آسانسور؟ پلههایی که وجود ندارند؟ شیشههایی که نمیشکنند؟
با اشاره دکتر س... هر دو دستیار ظاهر میشوند و هر کدام در محل ورودی یکی از کریدورها قرار میگیرند تا از فرار خولیان جلوگیری کنند. دکتر س... با اشاره بهخولیان محل نشستن را نشان میدهد و خولیان آنرا صریحاً رد میکند.
خولیان: خیلی مسخره است! آیا من زندانیام، این کارها یعنی چه؟
دکتر س...: جان شما در خطر است، خولیان، در خطری بزرگ. ما باید در این باره با هم صحبت کنیم. بعد شما پی بهماجرا خواهید برد. (و با اشاره مجدد او دو کارمند بهانتهای سالن می روند. آنها قسمتی از دیوار را بهکناری زده و در پشت آن تخته نورانیای با تجهیزات عجیب که بهوسیله تماشاگران بهدرستی دیده نمیشوند ظاهر میگردد.) تقریباً یکساعت پیش ماشین شما با سرعتی بیش از دویست کیلومتر با درختی برخورد کرد. من مایل نیستم وضعیت ماشینتان که شما بهآن خیلی میبالیدید و همینطور وضع جسمانی شما را توصیف کنم.
خولیان: شما از چه صحبت میکنید!
دکتر س... دست او را گرفته و با خود بهطرف تخته نورانی میبرد.
دکتر س...: همینالساعه آمبولانس شما را بیهوش، ورم کرده، با زانوهای شکسته و دندههای خرد شده بهقسمت پذیرش اضطراری بیمارستان دکارت منتقل کرد. یک تیم پزشکی ماهر در حال تلاشند تا جان شما را نجات دهند. اما خیلی هم امیدوار نیستند. آنها نفسهایشان را حبس کردهاند تا نفس شما را نجات دهند. آنها تمام سعی خود را خواهند کرد. (دکتر س... بهتخته نورانی که بر روی آن نقطههای چشمکزنی دیده میشدند و منحنیهایی بالا و پایین میرفتند اشاره میکند.) تمام مردان و زنانی که اینجا اقامت دارند، ساعات تعیین کنندهای را در روی زمین در حال متحمل شدناند. تحت مراقبت پزشکان، پرستاران و یا افراد خانوادهشان میباشند. متصل به لولههای لاستیکی، سرنگ. دستگاههای سنجش درجهای را نشان میدهند که شما در روی زمین بهآن کما میگویید. چیزی میان مرگ و زندگی. یعنی اینجا. (دکتر س... او را با خود بهسمت صندلیها برمیگرداند. خولیان مانند آنکه در خواب است حرکت میکند.) شما باید اینجا در انتظار بمانید، اینجا در هتل ِ بهسوی کما. در اینجا شما فارغ از همه آن دردهایی هستید که جسم شما در آن پایین باید تحمل کند.
خولیان: (تا اندازهای متقاعد گشته) من آنچه میگویید باور نمیکنم. میخواهید بهمن بقبولانید که جسم من در جای دیگریست؟
دکتر س...: آیا قوزک پاتون درد میکنه؟ قوزک پای شما دو روز قبل دچار از جا دررفتگی سختی شد و بهقدری ورم کرده بود که شما بهسختی میتوانستید پایتان را روی زمین قرار دهید. آیا هنوز هم درد دارید؟
خولیان تازه متوجه میشود میتواند پای خود را بهدون درد حرکت دهد.
ساحر: آها، وقت آمدن دکتر س... است.
پرزیدنت: (از جا بلند میشود) من با دکتر وقت ملاقات دارم!
مرد و زن جوان نگاهی نافذ و جدی بهساحر، ماری و پرزیدنت میکنند. ظاهراً آن سه چیزی میشنوند.
ماری: (مأیوس) بسیار خوب. باشه.
ساحر: (مانند ماری مأیوس) قبول.
پرزیدنت: (برآشفته) من قبل از این آقا اینجا بودم. (با عصبانیت بهسمت خولیان میچرخد) شغل شما چیست؟
خولیان: (آرام) سردبیر یک روزنامه ورزشی.
پرزیدنت: عجب، که اینطور! فکر نمیکنید ارزش رئیس کل سه شرکت بودن از سردبیر بودن بیشتر باشه؟ نه؟
کارمندها اما بر درخواست خود پافشاری میکنند.
سه مهمان قدیمی برمیخیزند. ساحر دوستانه بهطرف خولیان خم میشود.
ساحر: دکتر س... میخواهد با شما صحبت کند.
خولیان: اینرا چه کسی بهشما گفت؟
ساحر: (هماهنگ) رافائل!
پرزیدنت: (هماهنگ) گابریل!
ماری: (هماهنگ) امانوئل!
آنها محل را ترک میکنند. مرد و زن جوان نیز بهدنبال آنها میروند. خولیان منتظر میماند.
یک زن داخل میشود. او دارای سادگی ظریفیست، مانند پزشکی که در بیمارستان ویزیت میکند پروندهای شامل اسناد و مدارک در دست دارد.
دکتر س...: خولیان پورتال؟
خولیان: بله؟
دکتر س...: صبح بهخیر، من دکتر س... هستم (خولیان حیرتزده است. دکتر س... برای این که کمرویی او را از بین ببرد لبخندی بهاو میزند و با اشاره بهاو میفهماند که باید بنشیند. سپس با ملایمت:) آیا میترسید؟
خولیان: یک کم.
دکتر س...: متوجه شدهاید که شما در کجا به سر میبرید؟
خولیان: بهمن بگید که این حقیقت نداره!
دکتر س...: شما با سرعت دویست کیلومتر از جاده منحرف شدید و با درختی تصادم کردید.
خولیان: (مردد) من ابداً چیزی بهیاد نمیآورم.
دکتر س...: طبیعیه، چون شما بهخواب رفته بودید. (چند کاغد را ورق میزند) اجازه بدید بهپرونده شما نگاهی بکنم.
خولیان: (بهخودش) یک درخت... پایان عمرم، له شده کنار یک درخت. خوشبختانه تنها بودم...
دکتر س...: (اتوماتیک) یک پوئن بهنفع شما.
خولیان، انگار که از یک بیهوشی بیدار شده است، حالا با دقت بهدکتر س... نگاه میکند. او زیبایی خیره کننده دکتر را میبیند و چشمانش مانند چشمان مردی که زنها را دوست میدارد شروع بهدرخشیدن میکنند.
خولیان: شما را اینگونه تصور نکرده بودم.
دکتر س...: منظورتان چیست؟
خولیان: بهاین زیبایی.
دکتر میخندد و دوباره بهمطالعه پرونده میپردازد.
دکتر س...: چهل ساله. از خانوادهای ثروتمند. عمل جراحی مهمی رویش انجام نشده. بدون داشتن بیماری غیر قابل علاج.
خولیان: (کج خلق) مرگ در هنگام سلامتی کامل.
دکتر س...: دارای شغلهای مختلف. سستی مشخصی شما را وادار بهتعویض محل کار میکند. مجرد.
خولیان: با این وجود قبولم میکنید؟
دکتر س...: من قاضی نیستم، من فقط جمع بندی می کنم. (دکتر س... پاهایش را روی هم قرار میدهد.)
خولیان: (با اشتیاق و شگفتی بهدکتر س... نگاه میکند) اگر میدانستم که مرگ پاهای چنین زیبایی دارد...
دکتر س...: دارید سعی میکنید منو گمراه کنید؟
خولیان: از این کار چی بهمن میرسه؟
دکتر س...: با من از این نوع شوخیها نکنید. در پرونده شما ثبت است که مانند جنزدهها بهدنبال زنها بودهاید...
خولیان: چون زنها سریع راه میروند.
دکتر س...: شما اما سریعتر از آنها. شما بهدنبالشان میرفتید و وقتی که بهکام دل خود میرسیدید دیگر برایتان بیتفاوت شده و رهایشان میکردید.
خولیان: این غیر عادلانه است، تقصیر جدا شدن را بهکسی بدهی که اول تشخیص میدهد این رابطه آیندهای ندارد.
دکتر س...: (طعنه آمیز) در همه حال با سرعت.
خولیان: من هرگز با زنی که از او وفاداری بیاموزم آشنا نشدم.
دکتر س...: شاید این بهشما بستگی داشته باشد.
خولیان: (بیتاب) من شادی بسیاری آفریدم و باعث اندوه بسیاری شدم، که بهنحوی بهیک دیگر مربوطند. با اکثر زنهایی که من برخورد داشتم مایل بهعشق نبودند، بلکه طالب ماجراهای عشقی بودند. (ناگهان با خشم از جا بلند میشود) ما اصلاً در باره چه صحبت میکنیم؟ نکند میخواهید مرا قانع سازید که قصه قدیمی وجود بهشت و جهنم، ارواح مهربان و روز قیامت حقیقت دارد؟ من قضاوت شما را قبول ندارم. من مردهام. آیا این کافی نیست؟
ماری: همینالعانه که دوباره چیزی بشکنه.
خولیان با تشویش دگمه آسانسور را فشار میدهد.
خولیان: من میخواهم از اینجا بروم.
ساحر: آسانسور، وقتی صداش بزنی نخواهد آمد.
خولیان: (عصبانی) بسیار خوب. پس من از پلهی خدمتکاران برای رفتن استفاده میکنم.
ساحر: اینجا چنین چیزی وجود ندارد.
خولیان: شما سه نفر را باید در بخش مجانینی فرستاد که درش مدام قفل است.
ساحر: (بشاش) و این رخ داده است!
دوباره خنده دیواهوار مهمانان بلند میشود.
خولیان بهطرف یکی از راهروها میدود.
ماری(همچنان در حال خنده) چون من آدم شوخی هستم همیشه وقت خاکسپاری از خنده رودهبُر میشم. کاریش نمیشه کرد، مخصوصاً وقتی بذلهگوی کوچلویی هم باشی.
خولیان که از عصبانیت کف بهدهان آورده بازمیگردد.
خولیان: من آنرا پیدا میکنم! (به سمت راهرو دیگر میدود)
ساحر: (شانههایش را بالا میاندازد) او باید کوشش خود را بکند.
ماری: کاملاً معمولیه که نخواد مرگشو قبول کنه. چونکه مردن خودشو با چشم ندید...
ساحر: من در شب اول اقامت سعی کردم در کف اطاقم برای فرار از اینجا سوراخی حفر کنم.
خولیان نفس نفس زنان و عرقریزان بهتالار پذیرایی بازمیگردد.
خولیان: این یک رسواییست! از درهای خروجی خبری نیست، پنجرههایی که آنورش پیدا نیست و بازنمیشوند. اگر فوری بهمن نگویید در خروجی کجاست شیشهها را میشکنم و از آن جا خود را بهبیرون پرتاب میکنم.
ساحر: (بدون آنکه رویش را بهطرف خولیان بگرداند) آره حتماً.
ماری: منکه گفتم، همینالعانه که چیزی بشکنه!
خولیان بهسوی راهرو <U> رفته و داخل اطاق خود میشود، بعد صدای برخورد صندلیها با شیشه پنجره و شکسته شدن صندلیها بهگوش میرسد.
پرزیدنت: مبل و صندلیها خواهند شکست اما شیشهها مقاومت خواهند کرد.
ماری: از اینکه چیزی بشکند اصلاً خوشم نمیاد. قلبمو میشکونه. اشیاء بیچاره چه گناهی کردن که باید بشکنن.
ساحر: چطور مگه؟
ماری: این یک نوع بیماری شغلیه. بهعنوان نظافتچی عادت میکنی که تنها در خانهها باشی و با مواظبت به اسبابها دستبزنی، طوریکه عاقبت حتی با اونها حرف هم میزنی. در حال پاک کردن نقره فکر میکنی داری میشوریش. میز رو داری برق میندازی، احساس میکنی داری بهش غذا میدی. وقتی چیزی میشکونی، احساس میکنی دل آدمی رو به درد آوردی، بعد عذر خواهی میکنی، جمعشون میکنی و وقتی شیشهخوردهها رو میخوای بریزی تو سطلآشغال احساس گناه میکنی.
خولیان داخل میشود، هلاک و بیجان.
خولیان: نمیتواند حقیقت داشته باشد! اینجا کجاست، آیا من در زندانم؟ این محل نمیتواند واقعی باشد!
ساحر: شما با اراده خود بهاینجا نیامدهاید و با اراده خود هم اینجا را ترک نخواهید کرد.
خولیان ناگهان از حال میرود. ساحر از جا برمیخیزد تا بهاو کمک کند.
ساحر: مواظب باش، مواظب باش.
خولیان: (رنگپریده) این حقیقت نداره... من نمردهام... من نمردهام...
ساحر: آهسته آهسته داره متوجه میشه جریان از چه قراره.
آنها او را در وسط خود مینشانند.
خولیان: (مانند تبزدهها) من که زندهام، من زندهام.
ساحر: اوه، شما حتماً ماجراهای عحیبی را مشاهده کردهاید. در رویایتان هنوز هم زندهاید، شما یک اندام دارید، شما در دریای آبیرنگ شنا میکنید، اما با این همه لخت روی تختتان دراز کشیدهاید.
خولیان: (خودش را لمس میکند) من زندهام...
ساحر: برای اینکه ثابت کنید که زندهاید، باید خود را بکشید: بله. اگر مؤفق شوید بهاین معنی خواهد بود که شما قبل از آن واقعاً زنده بودهاید. اما اگر در این کار مؤفق نشوید میتواند اینبار دو معنی داشته باشد: یا شما مردهاید و یا اینکه فناناپذیرید.
خولیان: دارم دیوانه میشوم.
ساحر: این هم یک راه دیگر.
ناگهان مرد و زن جوان طوری داخل میشوند که انگار از پی آنها شخصیت برجستهای قصد داخل شدن دارد.
برای اطمینان از اینکه آیا اصلن گوشش با من است یا نه چند حرف را اشتباه میخوانم و چون عکسالعملی ازو نمیبینم در دل بهحماقت خود میخندم.
طوریکه نشئهگیش نپرد میپرسم: پس تو در جبهه چی یاد گرفتی!؟ اینکه خمپاره نمیدونم شماره چند کنارت بترکه و تو رو هم بهدسته موجیها اضافه کنه که هنر نیست مرد حسابی!، مگه قرار نشد هرجا اشتباه داشتم تذکر بدی، پس حواست کجاست؟!
داستانهایم را معمولن برای او میخوانم. قرارمان اینست که او برای واژههای اشتباه بهکار برده شده در نوشتهام کلماتی صحیح و مناسبتر پیشنهاد کند و اگر از واژهای خوشش آمد <دمت گرم> بگوید و اگر از کل داستان خوشش آمد بگوید <دمت گرم با حال بود>.
تا بهحال از سابقه تحصیلیاش چیزی از او نپرسیدهام.
پانزده ساله بود که جنگ ایران و عراق شروع شد و بهجبهه رفت و در عملیات کربلای 5 با رمز یا "زهرا" برای آزاد سازی شلمچه شرکت فعالی داشت. اما خمپارهای که در کنارش منفجر شده بود مجال شنیدن خبر آزاد شدن شلمچه را بهاو نداد و او را بهخیل موجیهای دیگر افزود که در اثر آن نیمی از بدنش فلج شده است.
هربار میگویم دلم گرفته یکچیزی بخوان، میزند زیر آواز و میخواند:
"الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها، که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها" و این بیت را اگر جلویش را نگیری بیش از نیمساعت تکرار میکند و میخواند.
گاهی هم که دلش گرفته است این بیترا مدام میخواند:
"بشنو از نی چون حکایت میکند، از جداییها حکایت میکند".
پیرمرد بهساعت قدیمی و از کار افتادهاش نگاهی از روی عادت انداخته و در حال فکر کردن بهاینکه در کدامیک از کتب آسمانی آیا از <ختنه> صحبت شده است بهقدمهایش شتاب بیشتری میدهد.
نمیدانم چه مصلحتی در کار است که آشکار شدن عضو ختنه نشده من و پدرم هر دو بهیک صورت و آنهم بهعلت پاره شدن کش تنبانمان بر مردم هویدا گشت!. پاره شدن کش تنبان من در دهسالگی بههنگام بازی با بچهها رأس ظهر تابستانی گرم اتفاق افتاد که با هو کردنی گوشخراش و تمام نشدنی و نشان دادن آلت تناسلی ختنه نکردهام با انگشتان دستشان بهیکدیگر همراه بود.
خبر اینکه هنوز ختنه نشدهام مانند گردبادی در کوچه پیچید و کودکیام را در خود پیچاند و با خود برد. از آنزمان بهبعد دانستن اینکه خدا کیست و یا چیست برایم جالب گشت و پدرم که در عنفوان جوانی غرور و شخصیت خود را بهخاطر ختنه نشدن از دست داده بود بهسؤالاتم در اینباره با کمال میل پاسخ میداد.
نام فامیل من <سرگردان> است و شغلم ختنه کردن پسران میباشد. پدرم میگفت در ایام کودکی تا قبل از کوچ بهاطراف شمال شرق کشور آنها را <سرگشته> و گاهی هم <سرکشته> خطاب میکردند. من از قبیلهای هستم که عادت بهختنه کردن نداشتیم اما بهجبر روزگار گاهی اخته هم میگشتیم. جد مادریم بهجرم مخفی نگاه داشتن اینکه ختنه نشده است اخته گشت، آنهم در سن هفتاد سالگی!. ختنه نبودن پدرم در سن بیست و دو سالگی درست دو روز قبل از تاریخ ازدواجش و در حال کشتی گرفتن با برادر عروس و پاره شدن کش تنبانش برملا گشت. اهالی ده از او خواستند بهختنه شدن رضایت بدهد و یا اینکه آندیار را ترک کند. پدرم غرورش را با مادرم که سخت عاشقش بود تاخت زد اما با خود پیمان بست تا انتقام این ناجوانمردی را از چنین مردمانی نگیرد سر آسوده بر بالین نگذارد.
پدرم میگفت این مردم کافرند، اگر خدا میخواست میتوانست مردان را ختنه کرده خلق کند و مرا بهرفتن مکتب حاج رضا سلمانی و فراگیری فن ختنه کردن نزد او تشویق میکرد و امید داشت که من انتقام تمام مردان قبیله <سرگشته> را بگیرم و میگفت با ختنه کردن پسران این مردم ریاکار مُهر کافر بودن را بر آلتشان باید زد.
روزی که حاج رضا سلمانی پایان دوره شاگردیم را بهاهالی خبر داد پدرم آسوده سر بر بالین نهاد و مرد.
روز قبل بیخبر آمد، بهجای سلام و بوسیدنم دستمال کاغذیای را با مهربانی کنار مونیتور قرار داد و با اندوه گفت:
"در آن حالت نشسته مانند مجسمهای شدهای بدون گچ، بدون سنگ و چوب و فلز!. با این دستمال کاغذی لااقل هر چند وقت بهچند وقت شیشه مونیتور و شیشه عینکت را پاک کن".
بدون خداحافظی همانطور که آهسته آمده بود آرام هم رفت.
مانند خاطرهای آمد، شبحی شد و رفت.
با دستمال کاغذی روی شیشه مونیتور را پاک میکنم، شیشههای عینکم را هم.
بهاینکه در اشتباه بودم و تا همین چند لحظهی قبل فکر میکردم چشمانم از پیریست که بینور شدهاند، خندیدم.
و بدین ترتیب بلبل خود را محکمتر بهخار میفشرد و خار قلب او را سوراخ میکند و دردی شدید تمام بدنش را میلرزاند. تلخ بود درد، و آوازش بلندتر و بلندتر میشود، زبرا که حالا او از عشق میخواند، از عشقیکه مرگ را جلوهگر میساخت، از عشقی که در گور هم نمیمیرد. و رز بینهایت زیبا و قلبش مانند یاقوتی شبیه رزهای شرق آسمان سرخرنگ میگردد. اما صدای بلبل ضعیفتر میشد، بالهای کوچکش به پرپر زدن افتادند و حجاب نازکی چشمانش را پوشاند. آوازش ضعیفتر و ضعیفتر گشت و در گلوی خود چیزی احساس کرد.
عاقبت در پایان آواز هقهقی میکند. ماه سفید آنرا میشنود، فراموش میکند غروب کند و همچنان در آسمان میماند. گلسرخ صدا را میشنود و از شادی بدنش میلرزد و برگهایش را در برابر باد خنک صبحگاهی میگشاید.
پژواک، صدای هقهق بلبل را سوی غار ارغوانی رنگ خویش در کوهها حمل میکند و خوابروندههای خفته را از رویایشان بیدار میسازد. و نِی کنار رودخانه این خبر را بهدریا میرساند.
بوته رز میگوید:"نگاه کن، نگاه کن! حالا رز کامل شده است." اما بلبل جواب نمیدهد؛ زیرا که او روی چمنها با خاری فرو رفته در قلب مرده افتاده بود.
ظهر دانشجو پنجره اطاق را میگشاید و بهبیرون نگاه کرده و میگوید:"چه معجزه و خوشبختیای! آنجا یک گلسرخ سبز شده است! در تمام زندگیام چنین گلسرخی ندیده بودم. چقدر زیباست، من مطمئنم که یک اسم دراز و لاتین دارد." و بهبیرون خم شده و گل را میچیند. بعد کلاهش را بر سر نهاده و گل را برداشته و بهسوی خانه پروفسور میشتابد.
دختر پروفسور در مدخل خانه نشسته و مشغول پیچاندن ابریشم آبیرنگ بهدور قرقره بود و سگ کوچکی کنار پایش دراز کشیده بود.
دانشجو به او میگوید:"شما گفته بودید اگر برایتان گلسرخی بیاورم با من خواهید رقصید. این سرخترین گل رز در جهان است. امشب آن را بر سینهتان حمل کنید، و هنگامی که با یکدیگر میرقصیم این گلسرخ بهشما خواهد گفت چه زیاد شما را دوست میدارم."
اما دختر دهانش را کج کرد و گفت:"من فکر میکنم که این گل مناسب لباسم نباشد. از این گذشته، برادر زاده جناب خزانهدار برایم جواهرات حقیقی فرستاده است، و هرکسی این را خوب میداند که جواهرات ارزششان بیشتر از گلهاست."
دانشجو خشمگین میگوید:"حقیقتن که شما ناسپاسید." و گلسرخ را بهخیابان پرتاب کرده و چرخ یک گاری از روی آن میگذرد.
دختر میگوید:"ناسپاس؟ میخواهم بهشما چیزیرا بگویم، شما خیلی بیادب و گستاخ هستید؛ و بعد _ شما اصلن چه کسی میباشید؟ یک دانشجو، و نه چیزی بیشتر. من فکر میکنم که شما حتا بند کفشهایتان هم مانند برادر زاده جناب خزانهدار نقرهای نباشد." و از جا برخاسته و داخل خانه میشود.
دانشجو هنگام رفتن بهخود میگوید:"چه نادان است عشق. عشق حتا کمتر از نیمی از منطق هم سودمند نیست، زیرا که چیزی را اثبات نمیکند و از چیزهایی صحبت میکند که هرگز اتفاق نمیافتند، و باعث میشود بهچیزهایی ایمان آوریم که حقیقی نیستند. واقعن که عشق چیز بهدرد نخوریست، و چون در زمانه ما فقط آنچه قابل استفاده است ارج دارد، بنابراین باز بهسوی فلسفه میروم و مشغول تحصیل متافیزیک میگردم." و او دوباره بهاطاقش بازگشته و کتاب بزرگ خاک گرفتهای را پیش میکشد و مشغول خواندن آن میگردد.
اسکار وایلد: قصهها و افسانهها
پایان
بلبل بالهای قهوهای رنگش را از هم میگشاید و مانند سایهای بر بالای باغ و مانند شبحی بیصدا از میان بیشه بهپرواز میآید.
آنجا جوان دانشجو روی چمن دراز کشیده بود، و چشمهای زیبایش از قطرات اشگ هنوز خیس بودند. بلبل به او میگوید:"خوشحال باش، تو رز سرخت را بهدست خواهی آورد. من هنگام روشنایی مهتاب آن را با رنگها و ترانهها و خون دلم بارور خواهم ساخت. تنها انتظارم از تو در برابر آن اینست که تو بهعشق خود وفادار بمانی، زیرا که عشق خردمندتر از فلسفه است، هرچند که فلسفه هم خردمند است و قدرتمندتر از اقتدار میباشد، هرچند که اقتدار هم قدرتمند است. بالهای عشق رنگی آتشین را داراست، و اندامش آتشین رنگ است. لبهایش شیرین مانند عسل، و نفسش مثل عود و عنبر خوشبوست."
دانشجو از میان سبزهزار بهبالا نگاه کرده و گوش فرا میدهد، اما او نمیتوانست بفهمد بلبل بهاو چه میگوید، او تنها کتابها را میفهمید. اما درخت بلوط حرفهای بلبل را فهمید و غمگین گشت، زیرا او بلبل کوچک را که بر شاخههایش آشیان ساخته بود خیلی دوست میداشت. درخت نجوا کنان میگوید:"برای آخرینبار برایم ترانهای بخوان. وقتی تو بروی، من خود را خیلی تنها احساس خواهم کرد." و بلبل برای درخت بلوط میخواند، صدایش مانند آبی بود که از کوزهای نقرهای جاری میشد.
دانشجو بعد از پایان آواز از جا برخاسته و از جیبش دفتر یاداشت و مدادی خارج میکند و هنگان ترک آنمحل با خود میگوید:"بلبل خوش فرمیست. نمیتوان انکار کرد که دارای قریحه است؛ اما آیا دارای احساس هم میباشد؟ فکر میکنم که چنین نباشد. حتمن شبیه اکثر هنرمندان است: همه چیز فقط شیوه و سَبک است بدون باطنی حقیقی. او بهدشواری خود را قربانی دیگران می کند. قبل از هر چیز بهموزیک میاندیشد، و همه میدانند که هنرها چه خودخواه می باشند. اما باید اعتراف کرد که او صدای زیبایی دارد. جای تأسف است که آنچه میخواند خالی از مفهوم است، چیزی را بیان نمیکند و بهدرد نمیخورد."
دانشجو بهاطاقش میرود و بر روی تختِ باریک فنریاش دراز کشیده، بهمعشوق خود فکر میکند و زود بهخواب میرود.
هنگام نمایان شدن ماه در آسمان، بلبل بهسوی بوته رز پرواز میکند و سینهاش را بهخاری تکیه داده و بهآن میفشرد. تمام شب را آواز میخواند، با سینهای بهخار فشرده شده، و ماهِ خنکِ بلورین خود را بهپایین خم کرده بود و دزدکی گوش میداد.
تمام شب او آواز خواند و خار عمیقتر و عمیقتر در سینهاش فرو میرفت و خون از بدنش جاری بود.
او ابتدا از پیدایش عشق در قلبهای یک پسر و دختر جوان میخوانَد و در رأس بوته رز یک رز باشکوه شکوفه میکند، برگها از پی هم مانند اشعاری ظاهر میشوند.
گل مانند مهای آویزان بر بالای رودخانه رنگپریده بود، رنگپریده مانند پاهای صبح و نقرهای بهسان بالهای شفق. مانند شبح یک رز در یک آیینه نقرهای، ماند شبح یک رز در برکه.
گلی که در رأس بوته رز شکفت اول چنین شکلی داشت.
بوته بهبلبل میگوید که او محکمتر باید خود را بهخار فشار دهد "محکمتر فشار بده بلبل کوچک، وگرنه قبل از کامل شدن رزْ صبح فرا خواهد رسید." و بدین ترتیب بلبل خود را محکمتر بهخار میفشرد، و آوازش بلندتر و بلندتر میشود، زیرا که او حالا از بیداری شوق در روح زن و مرد میخواند و رنگ سرخ ملایمی بر روی برگهای رز می نشیند، مانند سرخ شدن چهره یک داماد وقتی لب عروس را میبوسد. اما خار هنوز بهقلب او برخورد نکرده بود، از این رو قلب رز هنوز سفید رنگ بود، زیرا که تنها خون دل یک بلبل میتواند دل یک رز را رنگین سازد.
و بوته بهبلبل میگوید که محکمتر خود را بهخار فشار دهد "محکمتر فشار بده بلبل کوچک، وگرنه قبل از کامل شدن رز صبح فرا خواهد رسید."
مارمولکی کوچک و سبز در حالیکه با دمی کوچک و رو به هوا از کنار پسر میگذشت میپرسد: "برای چه او گریه میکند؟"
یک پروانه که در حال شکار پرتویی از خورشید بود میپرسد:"آره، چرا؟"
بلبل میگوید:"او بهخاطر یک رز سرخ میگرید."
آنها میگویند:"بهخاطر یک گل سرخ!، چه خندهدار!" و مارمولک کوچک که بلغمی مزاج بود، بلندتر از بقیه میخندد.
بلبل اما از اندوه دانشجو آگاه بود و ساکت روی درخت بلوط نشسته بود و به راز عشق میاندیشید. ناگهان بالهای قهوهای رنگش را از هم میگشاید و بهپرواز میآيد. مانند سایهای بیصدا از میان بیشه پرواز میکند، و مانند شبحی از بالای باغ پرواز میکند.
آنجا در میان سبزهها یک بوته گل رز زیبا قرار داشت، و وقتی بلبل آنرا میبیند، بهسویش پرواز کرده و بر شاخهای مینشیند و میگوید:"یک رز سرخ بهمن بده، و من برای تو شیرینترین آوازم را خواهم خواند."
بوته اما سر خود را تکان میدهد و میگوید:"رزهای من سفیدند. سفید مانند کف دریاها و سفیدتر از برف روی کوهها. اما بهسوی برادرم که بهساعت آفتابی کهنه و پیر پیچیده و بالا رفته است پرواز کن، شاید چیزی را که مایلی بهتو بدهد."
بلبل بهآنسو برای دیدن بوته رز ِ پیچیده بهساعت آفتابی پیر پرواز میکند و میگوید:"یک رز سرخ بهمن بده، و من برای تو شیرینترین آوازم را خواهم خواند."
بوته اما سر خود را تکان میدهد و میگوید:"رزهای من زردند. زرد مانند موهای یک الهه دریایی که بر اورنگی از کهربا نشسته است، و زردتر از گلهای نرگس که در چمن قبل از آنکه چمنزن با داس مرگش برسد میشکفند. اما بهسوی برادرم که در زیر پنجره دانشجو مأوا دارد پرواز کن، شاید که او آنچه را میخواهی بهتو بدهد."
بلبل بهآنسو برای دیدن بوته رز در زیر پنجره پسر دانشجو پرواز میکند و میگوید:"یک رز سرخ بهمن بده، و من برای تو شیرینترین آوازم را خواهم خواند."
بوته رز اما سر خود را تکان میدهد و میگوید:"رزهای من سرخند. سرخ مانند پاهای کبوتران و سرختر از مرجانهای دریای سرخ. اما زمستان رگهایم را منجمد ساخته، سرما و یخبندان غنچههایم را خرد کرده و طوفان ساقههایم را شکانده است و به این خاطر امسال هیچ رزی نخواهم داشت.
بلبل میگوید:"تنها یک رز سرخ احتیاج دارم، فقط یک رز سرخ! آیا هیچ راهی وجود ندارد که من یک رز سرخ بهدست آورم؟"
بوته جواب میدهد:"یک راه وجود دارد. اما بهقدری وحشتناک است که من جرئت گفتنش را ندارم."
بلبل میگوید:"آن را به من بگو، من نخواهم ترسید."
بوته رز میگوید:"اگر تو رز سرخی میخواهی، باید آن را در روشنایی ماه از ترانههایت بسازی و با خون دلت رنگین سازی. تو باید برای من بخوانی و سینهات را بهخاری فشار دهی. تمام شب را باید بخوانی، و خار باید قلبت را بشکافد، و تمام خون تو باید در رگهای من جاری شده و از آن من شود."
بلبل میگوید:"مرگ قیمت بالاییست برای یک رز سرخ. و زندگی برای هرکس باارزش است. بامزه است در باغ سبز نشستن و خورشید طلایی رنگ را نگاه کردن و ماه را با لباسی از مروارید دیدن. شیرین است بوی ازگیل وحشی، و شیرینند گلهای استکانی در دره و خلنگ بر تپهها. عشق اما بهتر از زندگیست، و قلب یک پرنده چه ارزشی میتواند در برابر قلب یک انسان داشته باشد؟"
نقاشی از:
Heinrich Fogeler
دانشجوی جوان فریاد میزد:"او گفت، تنها زمانی با من خواهد رقصید که برایش رُز سرخی ببرم، اما در سراسر باغچهام هیچ رُز سرخی پیدا نمیشود."
بلبلی در آشیانه خود بر بالای درخت بلوط این را میشنود، از میان شاخ و برگ نگاه میکند و شگفتزده میگردد.
او فریاد میزد:"دریغ از یک رُز سرخ در سراسر این باغچه!" و چشمهای زیبایش از قطرات اشگ پر بودند. "آخ، که خوشبختی بهچه چیزهای کوچکی مربوط است. تمام نوشتههای مردان خردمند را خواندهام، همه رازهای فلسفه از آن مناند، و بهخاطر یک رُز سرخ زندگیم تیره است و در فلاکت میگذرد."
بلبل میگوید:"بهراستی که او یک عاشق حقیقیست. هرشب از او میخواندم، اگرچه او را نمیشناختم؛ شب بهشب قصه او را برای ستارهها تعریف میکردم، و حالا او را میبینم. موهایش مانند گل سنبل مشگیست، و دهانش شبیه رُز اشتیاقش سرخ است؛ اما شیفتگی صورت او را مانند عاج فیل رنگپریده ساخته، و اندوهْ مهر خود را بر پیشانیش نشانده است."
جوان دانشجو آهسته میگوید:"فردا شب نزد شاهزاده مجلس رقصی برپاست و معشوق من آنجا خواهد بود. اگر برایش رُز سرخی ببرم، تا صبح با من خواهد رقصید. اگر برایش رُز سرخی ببرم، سرش را روی شانهام تکیه خواهد داد و دستش در دست من قرار خواهد گرفت.
اما در باغچهام از رُز سرخ خبری نیست و بهاین خاطر در گوشهای خواهم نشست و او از کنارم بیتوجه گذر خواهد کرد و قلب من خواهد شکست."
بلبل میگوید:"بهراستی که عاشق گرانقدریست. هرچه میخوانم از اندوهش نمیکاهد؛ آنچه مایه خشنودی منست، باعث درد اوست. بهراستی که عشق چیزی پُرمعجزه است، نفیستر از زمرد و گرانبهاتر از اوپالهای صیقل خورده. مرواریدها و لعلها نمیتوانند آن را بخرند، و در بازارها برای خرید و فروش عرضه نمیشود. تاجران نمیتوانند آن را معامله کنند و با طلا هم نمیشود وزنش کرد."
دانشجوی جوان میگوید:"نوازندگان در جایگاه خود قرار خواهند گرفت و سازهای زهی خود را بهصدا خواهند آورد، و عشق من با نوای چنگ و ویولون خواهد رقصید. آنچنان نرم رقص خواهد کرد که پاهایش بهزحمت زمین را لمس کنند، و درباریان در لباسهای رنگین خود بهدور او حلقه خواهند زد. اما او با من نخواهد رقصید، زیرا که من رز سرخی برای او نداشتهام".
دانشجوی جوان خود را روی چمن میاندازد، صورتش را درون دستهای خود مخفی ساخته و گریه میکند.