|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
عاقبت حیلهای بهخاطر میآوم. ما بهمقصدمان نزدیک شده و جاییکه ایستاده بودیم چمنزاری نزدیک ساحل رود و پر از گل میخک بود. از لوته بهاین بهانه که این محل پر گل است خواهش کردم جلوتر از ما بهرستوران رفته و سفارش قهوه بدهد و بگذارد تا میزی برایمان در حیاط با رومیزی زیبایی بپوشانند و من و آنا هم بعد از چیدن گل و ساختن دسته گلی از میخکها به آنجا خواهیم آمد.
پیشنهادم مورد قبول لوته واقع میگردد و بهسوی کافه بهراه میافتد. آنا خود را روی یک تخته سنگ خزه گرفته نشانده و شروع بهشکستن سرخسها میکند.
و من میگویم:"امروز آخرین روز منه."
"آره، باعث تأسفه. اما شما باز بهزودی بهوطن باز خواهید گشت، مگه نه؟
"چه کسی می دونه؟ در هر صورت اما چند سالی به اینجا برنخواهم گشت، و اگر هم دوباره بازگردم دیگر همه چیز مانند اینبار نخواهد بود."
"چرا که نه؟"
"بله، میتونست بشود اگر که شما هم میتونستید بار دیگر اینجا باشید!؟
"این آنچنان ناممکن هم نیست، اما شما هم اینبار بهخاطر من بهوطن بازنگشتید."
برای اینکه هنوز شما را نمیشناختم، دوشیزه آنا."
"بدون شک. اما چرا شما اصلن بهمن کمک نمیکنید! اقلن چند تایی از آن میخکهای آنجا دم دستتان را بهمن بدهید."
در این هنگام کمی بهخود مسلط میشوم.
"بعدن هرچقدر که مایل باشید بهشما گل میخک خواهم داد. اما در حال حاضر چیز دیگری برای من مهم است. ببینید، من حالا فقط چند دقیقهای بیشتر وقت ندارم تا با شما تنها باشم، و من مدت زیادی برای این لحظه صبر کردهام _ شما میدونید که من امروز بهسفر خواهم رفت _ بنابراین خلاصه میکنم، آنا، من از شما میخواهم بپرسم _ _"
آنا بهمن نگاهی میکند، صورت زیرک او حالتی جدی و تا اندازهای اندوهناک بهخود گرفته بود. "صبر کنید!" و صحبت مرا قطع میکند. "من میدانم چه میخواهید بگویید. اما من از شما از صمیم قلب خواهش میکنم که حالا چیزی نگویید!"
"هیچ چیز؟"
"نه، هرمن. من نمیتونم براتون تعریف کنم که چرا العان نباید چیزی بگویید. اما اگر مایل بهشنیدن آن هستید میتونید بعد از لوته بپرسید، او همه چیز را میداند. حالا اما وقتمان کم است و داستان منهم داستان غمانگیزیست، ولی ما امروز نمیخواهیم غمگین باشیم. باید دسته گلمان را تا لوته بهدنبالمان نیامده است بسازیم. و بهعلاوه من مایلم که دوستان خوبی برای هم بمانیم و امروز را با هم خوش بگذرانیم. آیا شما هم مایلید؟"
"من هم مایلم، البته اگر بتوانم."
"خب حالا، مگر چه اتفاقی افتاده. منهم حالم مثل شماست؛ منهم کسی را دوست دارم که قادر بهدست آوردنش نیستم. اما کسیکه وضعش اینچنین است باید تمام دوستیها و هرچه خوب است و شاد و چیزهایی را که بعد بهدست خواهد آورد دودستی محکمتر بچسبد، درست نمیگم؟ من اینها را بهاین خاطر میگویم چون مایلم برای یکدیگر دو دوست خوب بمانیم و حداقل در این آخرین روز صورتهای خندانمان را بههمدیگر نشان دهیم. مایلید این کار را بکنیم؟"
در این وقت آهسته میگویم بله، و بههم دست میدهیم.
نهر سر و صدا بهراه انداخته بود و شادیکنان قطرات کوچک آب بهسوی ما پرتاب میکرد. دسته گل بزرگ و رنگین میشد. طولی نکشید که خواهرم در حال صدا کردن ما و آوازخوان بهسویمان میآید. هنگامیکه او به ما میرسد طوریکه انگار میخواهم آب بنوشم، کنار نهر زانو زده و پبشانی و چشمان خود را لحظهای در آب سرد جاری نهر فرو میکنم. بعد دسته گل را در دست گرفته و با هم راه کوتاه تا رستوران را میپیماییم.
آنجا زیر درخت افرا میزی برای ما با قهوه و بستنی و بیسکویت چیده بودند. صاحب کافه بهما خوش آمد گفت و من از اینکه میتوانم صحبت کرده و غذا بخورم، طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است از خودم تعجب میکردم.
من تقریبن شاد بودم و قبل از شروع بهخوردن سخنرانی کوتاهی کرده و دیگران را در خندبدن بدون ناگزیر بودن همراهی میکردم.
من خوبیها و برخوردهای ساده و دوستداشتنی و تسلیبخش آنا را در آن بعد از ظهر که بهمن کمک کرد تا آن اتفاق تحقیرآمیز و اسفناک را فراموش کنم از یاد نخواهم برد. بدون آنکه اشارهای به آنچه میان من و او رخ داده بود بکند، رفتارش با من بهگونهای بود که من توانستم وضعیتم را حفظ کنم و مجبور شوم تا بهغم کهنهتر و عمیقتر او و اینکه چگونه او آن را با شادی تحمل میکرد احترام بگذارم.
هنگامیکه عازم خانه گشتیم، دره تنگ جنگل خود را با سایههای شب پر میساخت. در آن بلندی اما، جاییکه ما با سرعت بهسویش میرفتیم دوباره خورشید در حال غروب را ملاقات کرده و یکساعت تمام در گرمای نورش بهقدم زدن پرداختیم، تا اینکه دوباره او را در حال پایین آمدن در شهر از چشم گم کردیم.
من مراقب بودم و میدیدم که چگونه خورشید، بزرگ و قرمز رنگ در میان نوک درختان صنوبر ایستاده و بهاین اندیشیدم که من فردا او را در فاصلهای دور از اینجا و در سرزمینهای غریب دوباره خواهم دید.
شبهنگام، بعد از اینکه با خانه و خانواده خداحافظی کردم، لوته و آنا برای مشایعت من تا ایستگاه قطار آمدند و هنگامیکه سوار قطار شده و قطار بهسوی تاریکی آغاز شده شب در حرکت بود برایم دست تکان دادند.
من در کنار پنجره راهروی قطار ایستاده بودم و شهر را تماشا میکردم، جاییکه فانوسها و پنجرههای روشن میدرخشیدند.
در نزدیکی باغ ما ابر غلیظ خونین رنگی را میبینم. آنجا برادرم فریتز ایستاده و در هر دو دست مشعلی بنگالی نگاه داشته بود و در لحظهای که من برایش دست تکان داده و قطار از کنارش میگذشت، راکتی را آتش زده و عمودی به هوا پرتاب میکند.
در حالیکه سرم را از پنجره خارج کرده بودم میتوانستم راکت را ببینم که بالا میرفت و بعد لحظهای توقف کرده و منحنی نرمی زده و در میان بارانی از اخگر رو بهخاموشی میگذارد.
پایان
تقدیم به عباس معروفی
بیش از دو ساعت کنار هم نشستیم و پدر و مادرم چیزهایی از کودکی من، از زندگی خود و والدینشان تعریف کردند که برایم تازه و مهم بود. خیلی از آنچه را که برایم تعریف کردند فراموش کردهام، زیرا که در حین صحبت فکرم بارها بهسوی آنا میگریخت و ممکن است بهاین خاطر در آن روز بعضی از مطالب جدی و مهم را نیمهکاره شنیده و توجه کافی نکرده باشم. اما چیزیکه در یادم مانده خاطره آن صبح در اطاق مطالعه است و همینطور حقشناسی عمیق من و احترام بهپدر و مادرم.
و من امروز پدر و مادرم را در میان نوری پاک و مقدس میبینم، نوریکه در چشم من هیچکس دیگری بهجز آن دو را احاطه نمیگرداند.
آنزمان اما خداحافظیای که بعد از ظهر در پیش داشتم برایم خیلی مهمتر بود. بعد از صرف نهار با هر دو دختر از راه کوه بهطرف گردنه زیبایی در جنگل که در سراشیبی ضلع دره قرار داشت بهراه افتادیم.
ابتد حالت غمگینم آن دو را بهفکر و سکوت واداشته بود. اما وقتی که بهبلندی کوه رسیدیم، به آنجایی که میشد میان تنههای بلند و سرخ صنوبرها دره پر پیچ و خم و باریک و سرزمینی پهناور سبز و کوهستانی را دید، آنجایی که گلهای شقایق با ساقههای بلندشان با باد در رقص بودند، توانستم با فریادی شاد خود را از غم رها سازم.
دخترها خندیدند و فوری شروع بهخواندن آوازی کودکانه و قدیمی که ترانه محبوب مادرم بود میکنند و من با همآواز شدن با آنها بهیاد گردش و پیکنیکهای شاد و تعطیلات تابستانی دوران کودکیام میافتم.
من با لوته دست در دست هم میرفتیم و از اینجا و آنجا و همانطور که قرار بود از مادرمان صحبت کردیم و چون دوران جوانی و زندگی خوبی در خانه پدر و مادر داشتیم بنابراین از دوران کودکیمان با سپاس و غرور یاد کردیم، تا این که آنا خودش را خندان بهما رسانده و ما از جادهای از سرازیری کوه در حالیکه دستانمان را با شادی طوری حرکت میدادیم که انگار در رقصند، پایین میرویم.
سپس وارد پیادهرو شیبداری میشویم که از پهلو بهگردنه تاریک یک نهر وصل بود. نهری که رو بهپایین جاری و روی سنگریزهها و صخرهها میپاشید و صدایش از دور قابل شنیدن بود. کمی بالاتر در کنار رود رستورانی دوست داشتنی که فقط ایام تابستان باز بود قرار داشت که من آن دو را در آنجا بهخوردن شیرینی و قهوه و بستنی دعوت کرده بودم.
در مسیر تنگ نهر میبایست پشت سر هم راه برویم. من پشتسر آنا حرکت میکردم و نگاهم به او بود و در انتظار فرصتی بودم تا با او بهتنهایی صحبت کنم.
درکارهای باغ بهپدر کمک میکردم و هنگام پیادهرویهایم اغلب کیسه کوچکی از خاک جنگل برای گلدانهایش میبردم.
با فریتز وسائل جدید آتشبازی اختراع کردم و انگشتانم را سوزاندم. با لوته و آنا آمبرگ نیمی از روز را در جنگلها بهسر بردم، در توتوحشی چیدن و پیدا کردن گل کمکشان میکردم، برایشان کتاب میخواندم و راههای جدید برای پیادهروی کشف میکردم.
روزهای زیبای تابستانی یکی بعد از دیگری میگذشتند. عادت کرده بودم که هر روزه در کنار آنا باشم و وقتی فکر میکردم بهزودی پایان این در کنار یار بودنها فرا خواهد رسید ابرهای سنگینی آسمان آبی تعطیلاتم را میپوشاند.
و همانطور که تمام زیباییها و تمام نفایس این جهان از بین رفتنیاند و تنها اهداف خود را دنبال میکنند، بهاین گونه روزهای این تابستان نیز از من گریختند، روزهایی که همیشه در تمام خاطرات ایام جوانیایم حضور دارند.
اعضای خانوادهام کم کم شروع بهصحبت از موعد عازم شدن من میکردند. مادر یکبار دیگر تمام رخت و لباسهایم را با دقت بازرسی میکند، اندکی از آنها را رفو کرده و در روز چمدانبستن دو جفت جوراب پشمی خاکستری رنگ که خودش بافته بود بهمن هدیه میدهد، و هیچیک از ما نمیدانستیم که این آخرین هدیه او بهمن میباشد.
بالاخره روزی که از آمدنش میترسیدم غافلگیرانه فرا رسید، یکروز آبی روشن آخر تابستان با ابرهایی کوچک که با لطافت پرواز میکردند و بادی ملایم که از جنوب شرق آمده بود و با رزهای سرخ باغ بازی میکرد و با باری سنگین از بوی خوش بالاخره حدود ظهر خسته گشته و بهخواب میرود.
از آنجایی که تصمیم گرفته بودم از تمام روز استفاده کامل ببرم و در دیروقت شب عازم سفر شوم بنابراین ما جوانها تصمیم گرفتیم بعد از ظهر را با گردشی زیبا بگذرانیم و بهاین خاطر تنها ساعات اولیه صبح را برای پدر و مادرم وقت داشتم.
در اطاق مطالعه پدر بین آندو روی کاناپه نشسته بودم. پدر مقداری هدیه خداحافظی برایم کنار گذاشته بود که حالا بهمن دوستانه و با صدایی شوخ که احساسش را پشت آن مخفی میساخت تحویل میداد. هدیه او یک کیف پول کهنه بود با مقداری پولخرد قدیمی، یک قلم که جای مخصوصی در کیف داشت و یک دفترچه کوچک که او خودش آن را صحافی کرده بود و در آن برایم یک دو جین کلمات قصار با آن دستخط شدیداً لاتینش نوشته بود.
با پولخردها بهمن توصیه به پسانداز کردن اما نه طوریکه خساست بهخرج دهم میکرد، با قلم از من تقاضای زود بهزود نامه نوشتن برای خانواده را داشت، و اینکه اگر من هم یک پند تازه و خوب که از عهده عملش برآمدهام در دفتر کوچک کنار دیگر پندهایی که او در زندگی خود آن ها را سودمند و صحیح تشخیص داده است یادداشت کنم.
بهاین نحو روزهای تابستانی خوبی را در خانه شاد و پر حرارتمان میگذراندیم. در این بین، رابطه من با مادرم دوباره مانند گذشته بهرابطهای کودکانه تبدیل گشت، طوریکه میتوانستم با او بدون خجالت در باره زندگیام صحبت کنم، میتوانستم اعتراف و صحبت در باره نقشههای گذشته را بهوقتی دیگر موکول کنم.
هنوز هم میدانم که چگونه ما صبح روزی در آلاچیق نشسته بودیم و نخ میریستیم. من تعریف میکردم که با این ایمان خوب بر من چه رفته است و حرفم را با این ادعا بهپایان میبرم که اگر بخواهم روزی دوباره دیندار شوم، باید کسی ظهور کند که قادر بهمتقاعد ساختن من باشد.
در این هنگام مادر لبخندی بهرویم میزند و تماشایم میکند، و بعد از مقداری فکر کردن میگوید:"احتمالن چنین شخصی که تو را قانع سازد هرگز ظهور نخواهد کرد. اما بهتدریج خودت این تجربه که بدون ایمان در زندگی چیزی پیش نمیرود را بهدست خواهی آورد. زیرا که تنها دانستن بهدرد نمیخورد. میتوان این صحنه را هر روز دید: کسی را که فکر میکردی او را خیلی خوب میشناسی، با کاری که انجام میدهد ثابت میکند که شناخت و صد در صد دانستنمان هیچ بوده است. انسان اما بهاعتماد و امنیت احتیاج دارد. و بهاین خاطر بهتر اینست که همیشه از ناجی کمک بخواهیم تا از یک پروفسور و یا از بیسمارک و یا دیگر آدمها."
میپرسم "چرا از ناجی؟، مردم که بهقدر کافی از او نمیدانند."
"اوه، بهقدر کافی از او میدانند. و در ثانی _ با گذشت زمان اینجا و آنجا افرادی پیدا شدهاند که با اعتماد بهنفس و بدون ترس مردهاند. این را در باره سقراط و چند نفر دیگر هم میگویند؛ تعدادشان زیاد نیست، بلکه خیلی هم کم هستند، و اگر آنها آرام و بیدغدغه توانستهاند بمیرند، نه بهخاطر تیزهوشیشان بلکه بهخاطر قلب و وجدان پاکشان بوده است. بسیار خوب، ممکن است حق با آنها باشد. اما کدام یک از ما مانند آنها هستیم؟
اما بر عکس این آدمها تو میتوانی هزاران هزار آدم فقیر و معمولی را ببینی که آماده و بیدغدغه توانستهاند بمیرند، چونکه بهناجی ایمان داشتهاند. پدر بزرگ تو هم قبل از مرگ چهارده ماه در تخت بیماری با درد و مصیبت بهسر برد. او شکایت نمیکرد و درد و مرگ را تقریبن با خرسندی تحمل کرد، زیرا ناجی او را دلداری میداد." و در پایان میگوید:"من خوب میدانم که گفتههایم تو را متقاعد نخواهند ساخت. ایمان را با عقل بهدست نمیآورند، همانطور که نمیشود عشق را با عقل بهدست آورد. تو اما روزی تجربه خواهی کرد که عقل برای همهچیز کافی نیست، و وقتی تو بهاین واقف خواهی گشت که در تنگنا بههر چیز که مانند تسکینخاطر بهنظر میآید چنگ بزنی. شاید آنموقع بعضی چیزها را که ما امروز در بارهشان صحبت کردیم بهیاد آوری."
در اثنای نمایش، مرتب و سرزنده با هم صحبت میکردیم. من کنار آنا آمبرگ نشسته بودم و بدون آنکه بهجز صحبتهای اتفاقی بههمدیگر چیزی گفته باشیم ولی با این وجود، هنگام رفتن بهخانه احساس کمبود کنار گرم او را میکردم. و چون در تختخواب مدت طولانی بهخواب نرفتم وقت داشتم در باره این مطلب کمی فکر کنم.
از تشخیص اینکه سستپیمان و بیوفا میباشم خیلی ناراحت و خجالتزده بودم. چگونه توانستم بهاین زودی از هلنه کورتس چشمپوشی کنم؟ با اینهمه، در این شب و روزهای بعد با بهکار بردن انواع سفسطهها توانستم تمام بهظاهر تضادها را حل کرده و خودم را قانع سازم.
در این شب دوباره چراغ را روشن کرده، در جیب جلیقهام بهدنبال سکه یکفنیگی که آنا بهشوخی بهمن بخشیده بود گشتم و بهآرامی آن را تماشا کردم. بر روی آن تاریخ سال 1877 حک شده بود. این سکه درست همسن من بود. آنرا در کاغذ سفیدی قرار میدهم و بر روی آن دو حرف اول آ . آ . و تاریخ امروز را مینویسم، بعد آن را بهعنوان سکه تبرک در ته کیف پولم مخفی میکنم.
نیمی از تعطیلاتم _ و در تعطیلات همیشه نیمه اول طولانیتر است _ از مدتها پیش سپری شده بود، و تابستان بعد از هفتهای رگباری و خشن، آهسته شروع بهپیر شدن و متفکر گردیدن کرده بود. من اما، انگار که دیگر همه چیز در جهان بیاعتبار گشته است، عاشق و با مژگانی پرپر زن روزها را که نامحسوس کوتاه میگشتند بهسر میبردم. بههمه باری طلایی از امید میبخشیدم و با شادمانی میدیدم که چگونه هرکس میآید، میدرخشد و میرود، بدون آنکه بخواهم او را متوقف ساخته و یا بر او دلسوزی کنم.
مقصر اصلی در این شادی، بیقیدیِ باورنکردنی دوران جوانیام بود و کمی هم مادرم. زیرا بدون آنکه او کلمهای برزبان آورد میگذاشت احساس کنم که دوستیام با آنا مورد پسندش میباشد.
بهراستی که معاشرت با این دختر باهوش و خوشنیت برایم مطبوع بود و چنین بهنظر میآمد مادرم موافق آن است که دوستیمان بهرابطهای عمیقتر و نزدیکتر تبدیل شود. اینطور زحمتش کمتر بود و پنهانکاری لازم نداشت، و من با آنا حقیقتن درست آنگونه زندگی کردم که با خواهر عزیزم میکردم.
اما با این وجود این تمام آرزوهایم را برآورده نمیساخت و بعد از مدتی این رفت و آمد نامتغییر دوستانه گاهگاهی برایم ترسناک و غیر طبیعی بهنظر میآمد. زیرا من از باغ دوستی که بهدورش حصار کشیده شده بود بهسرزمین دوردست عاشقی طمع برده بودم و بههیچ وجه نمیدانستم چگونه میتوانم دوستم را به اینسو جذب کنم. اما اتفاقن همینحالا بهخاطرم رسید که هنوز وقت کافی برای یک خواستگاری باشکوه از او تا آخرین فرصت تعطیلاتم دارم.
وضعیتی داشتم معلق میان راضی بودن و بیشتر خواستن، وضعیتی که مانند یک خوشبختی کلان برای همیشه در ضمیرم حک شده است.
آنا آمبرگ میگوید:"مردان بیچاره!"، اما من دلسوزی او را رد کرده، جانب آرتیستها را میگیرم و زندگی آزاد کولیوار و خوشمشربشان را با صدای رسا میستایم و توضیح میدهم که چه خوب میشد اگر من هم میتوانستم با جمع آنها بروم، بر روی طناب بندبازی کنم و بعد از نمایش با بشقابی در دست برای جمعآوری پول دور بچرخم.
آنا با شادی میخندد و میگوید:"خیلی مایلم میتونستم این را ببینم".
بهخاطر او؛ بهجای بشقاب کلاهم را از سر برداشته قیافه مظلومی بهخود میگیرم و مطیعانه تقاضای کمی پول برای دلقکها میکنم. آنا داخل کیفش را مرددانه میکاود و بعد یک فنیگ داخل کلاهم پرت میکند و من آن را با تشکر داخل جیب جلیقهام میگذارم.
خوشی سرکوبشده این چند روز اخیر مانند یک گیجی بهسویم بازگشته بود، من هر روز کودکانه بشاش بودم، شاید هم شناختِ اینکه من تغییرپذیر میباشم دلیل آن بوده باشد.
شب همگی بهاتفاق فریتز برای دیدن نمایش بهراه میافتیم. در راه هیجانزده و در التهاب بودیم.
در اطراف چادر موج سیاهی از مردم به اینسو و آنسو در حرکت بود. کودکان با چشمانی منتظرْ آرام و آمرزیده ایستاده بودند، پسربچههای شیطان سر بهسر همهکس میگذاشتند و یکدیگر را جلوی پای مردم هول میدادند، و مأمور پلیس کلاه کاسکت بر سر داشت.
بهدور میدان نمایش یک ردیف نیمکت قرار داشت که پایههاشان را در خاک فرو کرده بودند، در میان میدان نمایش چوبه دار چهار سویهای قرار داشت که بههر سویش یک چراغنفتی آویزان بود.
بعد چراغ نفتیها روشن میگردند. جمعیت با هل دادن خود را نزدیکتر میکند، نیمکتها آهسته اشغال میشوند، و در بالای محل نمایش و بر بالای سرهای بسیاری نور شعلهور سرخ و دودین مشعلهای نفتی تلو تلو میخوردند.
ما مؤفق میشویم جای نشستن روی نیمکت پیدا کنیم.
یک ارگدستی بهصدا میآید، و در میدان نمایش مدیر سیرک با اسبی سیاه و کوچک بههمراه دلقکی ظاهر میگردد. گفتگوی نمایشی دلقک با مدیر سیرک مرتب با کشیدههایی که مدیر بهگوش او میزد قطع میگردید و با دستزدن شدید تماشچیها روبرو میگشت.
نمایش این طور شروع میشود که دلقک یک سؤال گستاخانه میکند. مدیر سیرک جواب او را با کشیدهای میدهد و میپرسد:"انگار تو مرا با یک شتر اشتباه گرفتهای؟"
و دلقک جواب میدهد:"نه، جناب مدیر. من فرق بین شما و یک شتر را دقیقن میدانم."
"که اینطور؟، خب بگو ببینم دلقک، چه فرقی بین من و شتر وجود دارد؟"
جناب مدیر، یک شتر میتواند هشت روز کار کند بدون آنکه چیزی بنوشد. شما اما میتونید هشت روز بنوشید بدون آنکه کمی کار کنید."
یک کشیده دیگر دست زدن شدیدتر تماشاچیان را باعث میشود. و اینگونه نمایش ادامه داشت.
در ضمن اینکه من از سادگی مستمعین شاکر بهخاطر این شوخیهای ابلهانه تعجب میکردم، اما خودم هم همراه آنان مشغول خندیدن بودم.
اسب کوچک سیاه رنگ از روی موانع میپرید، روی نیمکت مینشست، تا دوازده قادر بهشمردن بود و میتوانست خود را بهمردن بزند.
بعد یک پودل آمد و از میان حلقههای آهنی جست، بر روی دوپای عقب خود رخصید و مانند جنرالها سان دید. و بعد بزی زیبا روی صندلی بر دو دست خود بالانس زد.
در آخر از دلقک پرسیده میشود که آیا او بهجز بیکار ایستادن و شوخیهای ابلهانه کردن کار دیگری هم بلد است؟ در این هنگام او بهسرعت لباس گشاد دلقکی را از تنش خارج ساخته و با لباس تریکوی قرمز رنگی که در زیر آن بر تن داشت از طناب بلندی بالا میرود. او جوانی زیبا بود و کارش را با مهارت انجام میداد و قامت روشنش در نور شعله آتش در زیر آبیکبود آسمان در شب تماشایی بود.
از آنجایی که نمایش بهدرازا کشیده بود بنابراین پانتومیم اجرا نمیگردد.
و چون مدتی از زمان تعیین شده بازگشتمان بهخانه میگذشت پس فورى بهمقصدخانه بهراه میافتیم.
در این وقت بهطور غیر منتظره سکوت قهوه نوشیدنمان با نوای شیپوری که پرخاشگرانه نواخته میشد و ردیفی از پردههای جسورانه را بهگوش میرساند شکسته شد و همه را در یک لحظه از روی صندلیها کند.
خواهرم وحشت زده فریاد زد:"جایی آتش گرفته!"
"عجب علامت آتشسوزی مضحکی."
"بعد هم حتمن اسکان دادن مردم شروع خواهد شد."
با این حال همه بهطرف پنجره هجوم بردیم. در خیابان درست روبروی خانه ما یک دسته کودک دیدیم که در میانشان مردی در لباس قرمز آتشین سوار بر یک اسب بزرگ سفید مشغول نواختن شیپور بود و شیپور و ردایش در آفتاب میدرخشیدند و بهخود میبالیدند.
مردِ عجیب در ضمن نواختن شیپور بهسوی همه پنجرهها نگاه میکرد و در همان حال میشد صورت قهوهای و سیبیل پهناور بلغاریش را دید. او در شیپور با قدرت تمام میدمید و صداهای جوراجور از شیپورش برمیخاست، تا این که تمام پنجرهها از آدمهای کنجکاو پر میشود. در این هنگام او شیپور را کنار گذاشته، سیبیلش را نوازشی میدهد. دست چپ خود را بهکمر میزند، با دست راست افسار را کشیده و اسبِ ناآرام مهار میگردد، بعد شروع بهصحبت میکند.
در اثنای عبور و سفرمان بازیگران من که شهره آفاقند تنها برای یک روز در این شهر کوچک اقامت خواهند گزید و امشب بنا بهخواهش و تقاضاهای مکرری که از ما شده است "نمایشی مجلل با اسبان تربیت شده، آکروباتیستهای تیز پرواز و همچنین پانتومیم" اجرا خواهند کرد. بزرگسالان بیست فنیگ میپردازند و کودکان نیمی از آن را. هنوز حرفش بهپایان نرسیده و ما همه آنها را بهخاطر نسپرده بودیم که سوار دوباره بر شیپور براقش نواخته و در حالی که بهوسیله دسته کودکان و توده بزرگی گرد و خاک سفید مشایعت میشد بهتاخت از آنجا دور میگردد.
خنده و شادی و هیجانی که سوار هنرمند با آن اعلام کردن برنامهاش در ما بیدار ساخته بود برایم مفید واقع میگردد و من از این لحظه استفاده کرده و میگذارم تا سکوت سیاه رنگم برود و دوباره فردی خوشحال در میان بقیه افراد خرسند میشوم.
بدون تأخیر هر دو دختر را برای دیدن نمایش آن شب دعوت میکنم. پاپا بعد از کمی مقاومت اجازه میدهد و ما سه نفر فوراً بهسوی محلی که سیرک چادر زده بود بهراه افتادیم تا قیل و قال را یکبار از بیرون تماشا کنیم.
ما دو مرد را میبینیم که مشغول ساختن باند اسبسواری بودند و با طنابی بهدور آن حصار میکشیدند و بعد مشغول ساختن داربست گشتند، در حالی که در مجاورشان بر روی پلههای آویزان از یک اتومبیل مسکونی سبز رنگْ پیر زن ترسناک و بینهایت چاقی نشسته و در حال بافتن بود و یک پودلِ زیبای سفید رنگ کنار پایش دراز کشیده بود.
در حال نگاه کردن بودیم که سوار از سفر شهری خود بازمیگردد و اسب سفید را بهپشت اتومبیل میبندد. بعد ردای مجلل خود را درآورده، آستینها را بالا میزند و همراه همکارانش بهساختن داربست میپردازد.
آن روز، آخرین روز بیآزار تعطیلات من بود.
روزهای بعد از یک آشنایِ خونسرد در شهر شنیدم که کورتس تازگیها خیلی زیاد بهاین خانه و آن خانه رفت و آمد میکند، و بهسلامتی بزودی یک مراسم نامزدی انجام خواهد گرفت. او این خبر را در ضمن خبرهای تازه دیگرش برایم تعریف کرد و من مواظب بودم که ظاهرم چیزی را عیان نکند.
حتی اگر این خبر فقط شایعهای بیش نبود، باز هم من امید چندانی بهاین که هلنه از آن من گردد نداشتم و حالا دیگر مطمئن بودم که او را از دست دادهام. آشفته بهخانه بازگشته و بهاطاقم پناه میبرم.
چنین بهنظر میآمد که جوانی ِ توأم با بیقیدی من اصلن نمیتواند غم و ماتم را برای مدت طولانی تحمل کند. با این وجود اما چندین روز حوصله هیچ تفریحی را نداشتم.
از راههای پرت در میان جنگل قدم میزدم، مدتی طولانی بدون داشتن فکری در سرْ غمگین در خانه دراز میکشیدم و شبها پنجره را میبستم و با ویلون شروع بهبدیهه نوازی میکردم.
پدرم دستش را روی شانهام قرار میدهد و میپرسد:"چیزی کم و کسر داری پسرم؟"
بدون آنکه دروغ گفته باشم جواب میدهم:"بد خوابیده بودم"، و بیشتر از این قادر بهگفتن نبودم. او اما چیزی گفت که من بعدها خیلی بهیادش میافتادم.
"بیخوابی در شب همیشه مزاحمت بههمراه دارد. اما وقتی افکارت خوب باشد قابل تحمل کردن است. وقتی دراز کشیدهای اما خواب به چشمانت نمیآید میتوانی خیلی راحت عصبانی شوی و بهچیزهای ناخوشایند فکر کنی. اما این توانایی را هم داری که ارادهات را بهکارگیری و بهچیزهای خوب فکر کنی."
میپرسم:"آیا این کار شدنیست؟". من در این چند سال اخیر بهوجود اختیار شک کرده بودم.
و پدرم با قاطعیت جواب میدهد:"بله، حتمن شدنیست".
ساعاتی که من خود و اندوهم را بعد از چندین روز ِ خاموش و تلخْ فراموش کرده و با دیگران میخندیدم و خوشحال بودم هنوز هم بهخاطر دارم. ما همگی در اطاق نشیمن برای نوشیدن قهوه بعد از ظهر دور میز نشسته بودیم و تنها فریتز غایب بود. دیگران سرحال و در حال گفتگو بودند، من اما دهان باز نمیکردم و در گفتگو شریک نمیگشتم، در صورتیکه در نهان دوباره احتیاج بهحرف زدن و رفت و آمد با دیگران را احساس میکردم.
همانگونه که کار جوانان است من هم درد و اندوهم را با دیواری از سکوت و لجاجتی تدافعی که بهدورش کشیده بودم محافظت میکردم. بقیه چنان که رسم خوب خانهامان بود راحتم گذارده و بدخلقی آشکارم را با احترام پذیرفته بودند، و حالا اراده آن را نداشتم که دیوار کشیده بهدور خود را خراب کنم، و نقش آن چیزی که تا حال حقیقی و ضروری بود را اکنون بازی میکردم، نقشی که برایم خسته کننده بود و من به خاطر مدت کوتاه ریاضت کشیدن خجالتزده بودم.
برایم غیر عادی بود که هلنه و آنا را با هم ببینم و همزمان با هر دو صحبت کنم.
با هلنه کورتس که دوباره فوق العاده زیبا بهچشم میآمد میتوانستم تنها در باره موضوعات سطحی صحبت کنم، اما آن را با ظرافت انجام میدادم. در حالی که با آنا میتوانستم همچنین در باره جالبترین موضوعات بدون هیجان و تقلا گپ بزنم. و در حالیکه قدردان او بودم و همصحبتی با او خستگیام را در میکرد، با این وجود مدام از گوشه چشم بهسوی زیباترینشان که تماشایش بهمن لذت میبخشید و دوباره باز ناخشنودم میساخت نگاه میکردم.
بیحوصلهگی؛ فریتز را درمانده ساخته بود. بعد از خوردن شیرینی بهقدر کافی، پیشنهاد چند بازی خشن میدهد که بهنیمی از آنها اجازه داده نمیشود و از نیم دیگر هم خیلی سریع صرفنظر میگردد.
در این بین فریتز مرا بهکناری کشیده و شروع بهشکایت از این بعد از ظهر خسته کننده میکند. وقتی من شانههایم را بالا انداختم، با اعتراف به اینکه در جیبش ترقهای دارد و میخواهد موقع خداحافظی کردنِ دراز مدت دخترها آن را منفجر کند مرا به وحشت انداخت. تنها خواهش و التماس کردنهای مبرم من توانست او را از تصمیمش بازدارد. بنابراین بهدورترین نقطه باغ بزرگ رفته و زیر بوتههای انگور فرنگی دراز میکشد.
من اما شروع بهخیانت کردن به او کردم. همان لحظه که با دیگران بهخاطر رنجش بچهگانهاش میخندیدیم آغاز خیانت کردن من به او بود؛ با وجودیکه او را خوب درک کرده و با او احساس همدردی میکردم.
با هر دو دختر عمویم میشد راحت کنار آمد. نازپرورده نبودند و با دقت بهکوچکترین نظرات هرچند هم که از درخشش و تازهگی برخوردار نبودند دقت میکردند و شاکرانه و طماع آنها را میبلعیدند.
عمو بعد از صرف قهوه و شیرینی بلافاصله برای استراحت کردن ترکمان کرد، زن عمو برتا بعد از گفتگو با من در باره تهیه کنسرو میوه توت با خشنودی از من غالبن کنار لوته بود و بهاین جهت من نزدیک دو دوشیزه میمانم و میان استراحت دو حرف و در سکوت گفتگویمان بهاین فکر میکردم چرا با دختری که آدم عاشقش میباشد سختتر از دختران دیگر میشود صحبت کرد.
خیلی مایل بودم به هلنه اظهار ستایشی هدیده میدادم، اما چیزی بهخاطر نمیآوردم. عاقبت از بوتههای رز، دو گل سرخ میچینم، یکی به هلنه و دیگری را به آنا آمبرگ میدهم.
هنوز هم میبینم که چگونه مادرم آن دو را در کنار در شیشهای خانه استقبال کرد. مادرم با دیدن صورت آدمها میتوانست پی بهدرونشان ببرد، و اگر با اولین نگاه آزمونگرش با لبخند بهکسی خوشآمد میگفت، معنی آن این بود که روز خوبی در انتظار آن شخص میباشد.
هنوز هم میتوانم ببینم که چگونه مادرم بهچشمان آمبرگ نگاه کرد و سرش را تکانی داده و هر دو دستش را برای گرفتن دستان آنا دراز کرد و بدون ادای کلمهای فوری به او اعتماد بخشید و حس غریبه بودن را از وی ربود و با این کار نگرانی و بدگمانی من بهخاطر حضور شخصی غریبه از بین رفت، زیرا که مهمان دست دراز شده و صمیمی مادرم را با حرارت و بدون بیان اصطلاحات عامیانه بدست گرفت و از همان ساعات اولیه یکی از اهالی صمیمی خانهمان گردید.
با خرد و آگاهی اندکی که از زندگی کوتاهم بهدست آورده بودم در همان روزهای اول پی بردم که این دختر ِ دلپذیر دارای یک شادابی ساده و طبیعی میباشد، و با وجود تجربه کم زندگی رفیق با ارزشیست.
این که یک شادی واقعیتر و قیمتیتر وجود دارد و تنها در فقر و رنج و با زحمت میشود آن را کسب کرد و بعضی هرگز مؤفق بهدست آودرنش نمیشوند را در حقیقت حس کرده و حدس میزدم، اما آن را تا حال تجربه نگرده بودم. و این که مهمان ما این شیوه کمیاب سرور صلحآمیز را داراست موقتن از نظرم مخفی مانده بود.
آن زمان در حوزه زندگیام، دوشیزگانی که بتوان با آنها رفیقانه برخورد نموده و در باره زندگی و ادبیات صحبت کرد کمیاب بودند. تا بهحال همیشه دوستان خواهرم برای من وسایلی برای عاشق شدن و یا این که برایم بیتفاوت بودند. اما حالا مصاحبت با خانمی جوان؛ تازه و دوست داشتنی بود و من میتوانستم با او بدون خجالت کشیدن در باره موضوعات گوناگون گپ بزنم. گذشته از این که با او احساس برابری میکردم؛ میشد در صدا، زبان و نوع تفکرش زنانگی را حس کرد و این مرا گرم و لطیف لمس میکرد.
بعلاوه با کمی شرمندگی متوجه گشتم که چگونه آنا سبک و تردستانه و بدون جلب توجه دیگران خود را با زندگی ما وفق میدهد و بیگانه نمیپندارد. زیرا تمام دوستانم که در ایام تعطیلات در خانه ما مهمان بودند خود را غریب حس میکردند و این تا اندازهای مرا بهزحمت میانداخت؛ و خود من هم در روزهای اولیه بازگشت بهوطن بلندپرواز و پرمدعاتر از آنچه که ضروریست بودم.
وانگهی از این که آنا خیلی کم از من طلب مراعات میکرد شگفتزده بودم؛ من میتوانستم در حین گفتگو با او، بدون آن که رنجشی در او ببینم تقریبن خشن و بیتربیت شوم. برعکس هلنه کورتس که من حتی در جدیترین و پرحرارتترین گفتگوهایمان فقط جملات محتاطانه و محترمانه بهکار میبردم.
در ضمن در این روزها هلنه چندینبار پیش ما آمد و چنین بهنظر میرسید که از آنا بدش نمیآید.
یکبار همگی با هم در باغ عمو ماتهویس بهقهوه و شیرینی دعوت شدیم و قبل از نوشیدن شراب انگورفرنگی بهبازیهای کودکانه بیخطر پرداختیم و یا با مواظبت کامل مشغول پرسهزدن در مسیرهای باغ که تمیزی زیاده از حد آن انسان را بهرفتاری متمدنانه امر میکرد، گشتیم.

خانم (گ) اعتقادی بهنحس بودن عدد سیزده نداشت.
بهمناسبت درگذشت خانم(گ).
سیزدهمین روز اولینماه مسیحی نهبرای خانم (گ) نحس بود و نهبرای من.
دلش میخواست در لحظه آخر پهلویش باشم ولی هنگامی بالای سرش رسیدم که چشمانش بسته و نفسهای آخر را هم کشیده بود.
وقتی صورتش را بوسیدم لبم گرمش شد.
تولد:26.01.1911
مرگ:13.01.2009
قرار گذاشته بودیم هریک از ما زودتر مرد منتظر آمدن آندیگری بماند.
این خلاصهایست از آنچه خانم (گ) در مدت آشناییمان برایم تعریف کرد:
زمانه بهگونهای در حال چرخش است که هر طبع لطیفی را زیر دندههایش خرد میکند.
آن کسانی که بهخیال خود فرمان این چرخش وحشتزا را بهاصطلاح در دست دارند، چنان در وحشت بهسر میبرند که برای رهایی از دست افکار مالیخولیایی خود بهسیم آخر زدهاند: سیاستمداران غرق در حمالی و باردهی به سرمایهدارانند، سرمایهدارانی که چشمانشان در این جهان پهناور تنها قادر بهدیدن اعداد گشته و دیدن اوضاع نکبتباری که زیادهخواهی، جاهطلبی و والاتر دانستن خود از دیگر افراد این گیتی آن را خلق کرده است، کورشان گردانده و برای رقابت با رقیبان دیگر خود که همانند هم یکی بیرحمتر از دیگری با تصمیمهای نابخردانهشان آبروی کار و کسبِ روزی را از میان بردهاند دست به هر عمل نازیبایی می زنند...
تنها آگاهیست که لطیفطبعان را در این چرخش وحشتآفرین از خََُرد شدن نجات میتواند دادن.
هشیار باشید، خود را مشاهده کنید و شاهد باشید. برای دیدن ماجراهای غمبار که دم بهدم در گوشه و کنار این جهان زیبا اتفاق میافتد لزومأ نباید روحمان را هم شاهد قرار دهیم! اجازه دهیم روحمان چشمان خود ببندد و ما با چشمانی باز و دهانی گشوده از تعجب بنگریم بر این فجایع و شاکر باشیم از این که قادریم روحمان را کور و کر سازیم.
ای طبع لطیف مگذار در این دیدار عاطفه بر خرد پیشی گیرد! شاهد باش و با چشمان عقل خود بنگر و بگذار دلمان بگرید تا شاید آتش خشم رو بهخاموشی گیرد.
ای طبع لطیف در خفا بر زیبایی جهان لبخند زن و روحت را در خواب بهلطافت افکار بیارای.
چرخش بیرحمانه این گیتی با بیرحمانان هم در اتفاق است؛ شاهد بودن خویش را بهحد اعلا رسان و از اتفاق با روحت از هستی خود کم مگذار.
از تجربههای تاریخی و آنچه پدران و مادرانمان دیدهاند بشنویم و گوش جان و خرد خود باز گذاریم و شهادت بهدروغ ندهیم. شاهد باشیم و عدالت از کف منهیم.
پدران و مادران مردمان این گیتی پدران و مادران ما هم میباشند، بهگفتهها و تجربههایشان گوش فرا دهیم و ذهن خود را با بهترینهای زمانِ مشاهده انباشته سازیم که شاهد دانا شاهدی خردمندتر است.
ای لطیف طبع، روحت به تو نیرو میبخشد، روح را لطیف و پاک نگاه داریم تا از گرسنگی و تشنگی در امانمان دارد.
شاهدی؛ صبوری و دقت میطلبد، در وقت دیدن به خود نیز بنگریم.
روزهای زندگی ما اعیاد ما هستند؛ کودکانمان را هر روز شادی بخشیم تا در آخرت از ما بهنیکی یاد کنند.
ما سریع و پشت سر هم هر سه نارنجک فوقالعاده قوی را آتش زده و صدای انفجار و چرخش آهنگِ پژواک قدرتمندشان را در بالا و پایین دره برای مدتی طولانی میشنویم. بعد نوبت بهترقههای چرخنده و بقیه انواع ترقهها میرسد و در آخر راکتهای زیبایمان را یکی بعد از دیگری بهآسمان سیاه شده شب پرتاب میکنیم.
برادرم که گاهگاهی با زبان تصویری سخن میگفت میگوید:"یکچنین راکت درست و خوبی تقریبن مانند نماز جماعت است، و یا مانند این که آواز قشنگی بخوانی. خیلی با شکوهه، مگه نه؟"
هنگام بازگشت بهخانه آخرین ترقه را در حیاط خانه شیندل بهطرف سگ نگهبان بدجنس پرتاب کردیم، که وحشتزده شیون کرده و مدت پانزده دقیقه با عصبانیت برایمان پارس میکرد. بعد سرحال و شاد و با انگشتانی سیاه شده مانند دو نوجوان که کاری مضحک و بیشرمانهای را مرتکب شدهاند بهخانه میرویم و با حرارت بهپدر و مادر از قدمزدن زیبای شبانه، مناظر دره و از ستارههای آسمان تعریف میکنیم.
یک روز صبح، هنگامی که کنار پنجره مشغول تمیز کردن پیپم بودم، لوته بهدو داخل اطاقم آمد و گفت:"ساعت یازده دوستم خواهد آمد."
"آنا آمبرگ؟"
"البته. و ما به پیشواز او خواهیم رفت، موافقی؟"
"باشه، اشکالی نداره."
ورود مهمانی که انتظار آمدنش کشیده میشد و من دیگر اصلن بهآن فکر نمیکردم ، مرا تنها کمی خوشحال کرد. اما چون دیگر نمیشد حرفم را پس بگیرم بنابراین نزدیک ساعت یازده با خواهرم بهایستگاه قطار رفتم. هنوز قطار نرسیده بود و ما در ایستگاه مشغول قدمزدن شدیم.
لوته میگوید:"شاید بلیط درجه دو خریده باشد"، و من او را ناباورانه نگاه میکنم.
"امکانش است. او از یک خانواده ثروتمند و متمول است، اگرچه خودش دختر سادهایست_"
ترس برم میدارد. خانم مؤدبِ نازپروردهای را با چمدانهای مسافرتی گران قیمت تصور میکنم که از کوپه درجه دو پایین آمده و خانه ساده پدرم بهنظرش فقیرانه میآید و مرا بهقدر کافی محترم نمییابد.
"میدونی، اگر با قطار درجه دو مسافرت میکنه، پس بهتره که فوری بهرفتن ادامه بده."
لوته رنجیده خاطر گشته بود و میخواست مرا سرزنش کند که قطار رسیده و میایستد. لوته تند بهسوی قطار میدود، من بدون عجله بهدنبالش میروم و میبینم که دوستش با یک چتر ابریشمی خاکستری رنگ، پتوی سفری شطرنجی و یک چمدان دستی ساده از واگون درجه سه پیاده شد.
"آنا، این برادر من است."
من سلام میدهم و با آن که او با بلیط درجه سه آمده بود، اما چون نمیدانستم اگر چمدانش را من حمل کنم او چه فکر خواهد کرد، بنابراین برای باربری دست تکان داده و چمدان را با این که سنگین هم نبود برای حمل به او میدهم. بعد در کنار آن دو دوشیزه بهداخل شهر وارد میشویم و از این که آنها این همه موضوع برای تعریف کردن داشتند نعجب میکنم.
اما دوشیزه آمبرگ مورد پسندم واقع شد. در حقیقت از این که چندان زیبایی خارقالعادهای ندارد کمی مأیوس میشوم، اما در عوض چیزی دلپذیر و خوشایند در صورت و صدایش وجود داشت که تسلیبخش و اعتماد برانگیز بود.
میگه آخه گوزو تو اصلن خدا رو میشناسی که انقدر خدا خدا میکنی؟
نمیزارم متوجه بشه که حرفش منو بهفکر فرو برده و سریع میگم:"لطفن کمی نزاکتو رعایت کن! گوزو چیه که تو زرت و زرت به کار میبری؟ نه، نمیدونم خدا چیه و یا این که خدا کیه؟ ولی دارم سعی میکنم لااقل خودمو بشناسم. اینم که از قدیم گفتن اول خودتو بشناس تا بتونی بعدش خدا رو بشناسی نمیدونم تا چه حد درست میتونه باشه. خیلیها رو میشناسم که میگن خودشونو میشناسن ولی این که آیا خدا رو هم میشناسن یا نه برام ثابت نشده."
با تمسخر میگه:"حالا گرفتیم تو خودتو صد در صد شناختی. خب، این بهچه دردی میخوره؟ چه مسئلهای رو این شناخت از خود حل میکنه؟"
داشت حرفاش روی اعصاب درب و داغونم رژه میرفت، ولی باز هم اجازه نمیدم متوجه بشه که با گفتههاش منو مجبور بهفکر کردن میکنه و میگم:"ببین دوست عزیز؛ نمیدونم چرا تو همش از کار مردم ایراد میگیری، آیا منظور تو اینه که این کار بیفایدهس؟ خب، بهنظر تو پس باید آدم بیکاری مثل من چه کاری انجام بده تا فکر کنه داره کار مثبتی تو زندگیش انجام میده؟"
پوزخندی میزنه و میگه:"من نمیدونم چرا تو و امثال تو همش از کار مثبت صحبت میکنید؟ اصلن کی گفته کدوم کار مثبته و چه کاری منفیه؟ تازه گرفتیم اینو هم دونستیم، خوب آخرش چی؟ مگه غیر از اینه که آخرش همه میمیرن؟ حالا تو چه کار مثبت بکنی و چه کار منفی!. مثلن وقتی تو میگی باید با حیوونا مهربون بود، یعنی داری کار مثبت میکنی دیگه، مگه غیر از اینه؟"
میگم حالا این شد یه چیزی. بله، وقتی من میگم باید با حیوونا مهربون بود یعنی دارم کار خوب و مثبتی انجام میدم که در نهایت این کار باعث خشنودی خود من میشه. مثل این که کم کم داره دوزاریت میافته!
اینبار پوزخند طولانیتری میزنه و میگه:"آخه گوزو! این کجاش مثبته؟ وقتی تو راه به راه گوشت انواع و اقسام حیوونا رو که معتقدی باید با مهربونی باهاشون رفتار کرد میخوری؟ میبینی؟ برای همینه که میگم خودشناسی فایده نداره که هیچ، بلکه ضررش بیشترم هست! هم بهخودت دروغ میگی و هم بهاطرافیانت! خب این چه نوع خودشناسی هستش که بهخداشناسی باید ختم بشه؟ بعد مینالی چرا اوضات این ریختیه! خب، حتمن بقیه کارات هم اینجوریه دیگه!"
با دلخوری میگم:"نمیدونم تو چرا بند کردی بهحیوونمیوونا؟ مثال دیگهای نداری بزنی؟"
میگه خب این نوع کاراست که اوضاتو بهاین صورت درآورده دیگه، مگه دروغ میگم؟ بهبچهت میگی: باباجون نکنه یه وقت گربه رو با سنگ بزنی، نکنه بهسگ لگد بزنی، نکنه گنجیچکارو با تیرکمون بکشی، خدا از این کارا اصلن خوشش نمیآد. بعد بچه میبینه اِهه، سر سفره غذا مرغ بریون، بوقلمون پخته شده، گوشت گاو و گوسفند و ماهی سرخ شده، حلزون، خرچنگ و خلاصه از هر نوع حیوونی مهیاست. خب، این بچه گوهگیجه میگیره دیگه. عقلش قاط میزنه و دیگه نمیتونه تشخیص بده که آیا این حیوونا با سنگِ تیرکمون کشته شدن و یا با یک وسیله دیگه!؟ و دیگه نمیفهمه وقتی مردم میگن دو دوتا میشه چهار تا، منظورشون چیچیه! و تو درس حساب هم همش تجدید میشه و بعد تو و امثال تو تعجب میکنین که چرا حساب بچهمون انقدر ضعیفه!"
با عصبانیت از جام بلند میشم و میگم:"جمش کن گوزو تو هم با این بحث کردنت!" و با قهر و بدون خداحافظی کافه رو ترک میکنم.
بعد از ظهر یکی از روزها قایق بزرگی از رودخانه میگذشت، داخل آن میپرم و روی پشتهای از چوب دراز کشیده و چند ساعتی بهپائین رود؛ از کنار کلبهها، دهکدهها و از زیر پلها میرانم.
در بالای سرم هوا در لرزش بود و صاعقهای کمصدا مشغول بهجوش آوردن ابرهای بارانزا بود. و در زیر من آبِ شاداب و کف آلودِ سرد رودخانه بهقایق ضربه میزد و میخندید. در این لحظه تصور کردم که کورتس را ربودهام و او همراه من است و ما دست در دست کنار هم نشستهایم و جلال و شکوه جهان را از اینجا تا هلند بهیکدیگر نشان میدهیم.
هنگامی که در آن دوردستهای دره قایق را با پرشی ترک کردم، ارتفاع آب تا سینهام بود.
در بازگشت بهخانه، هوای گرم، لباسهای خیس تنم را که بخار میکردند خشک نمود. هنگامی که خسته و گردآلود بعد از راهپیمایی طولانی دوباره بهشهر رسیدم، جلوی اولین خانه با هلنه کورتس که بلوز قرمزی بر تن داشت مواجه میشوم. من کلاه از سر بر میدارم، او سری تکان میدهد، و من بهرویایم میاندیشم، که چگونه او با من دست در دست، رود را تا آن دوردستها طی کرد و مرا تو خطاب نمود.
امشب دوباره تمام وقت همه چیز برایم یأسآور بهنظر میآمد، و من خود را مانند یک نقشهکش و منجم ابله میپنداشتم. با این وجود قبل از خواب پیپ زیبایم را که دو آهو در حال علف خوردن بر روی سر آن نقاشی شده بود با تنباکو تازه پر کرده و شروع بهکشیدن میکنم و تا دقایقی بعد از ساعت یازده ویلهلم مایستر میخوانم.
شب بعد، حدود ساعت نه با برادرم فریتز بهبالای کوه میرویم. ما پاکت سنگینی همراه داشتیم و بهنوبت آن را حمل میکردیم. در پاکت دوازده ترقه خیلی نیرومند، شش راکت و سه نارنجک قوی همراه با چیزهای مختلط کوچک دیگری وجود داشت.
هوا نه سرد بود و نه گرم، ابرهای کوچک بارانزا سوار بر باد نیلفام بالای مناره کلیسا و قله کوهْ لطیف و آرام در حال پرواز بودند و تصویر اکثر ستارههای رنگپریده اوایل شب را میپوشاندند.
از بالای کوه، جاییکه ما مشغول استراحت بودیم رودخانه درهتنگ را با رنگهای خفیف و تار شبانه میدیدم .
من شهر و نزدیکترین دهکده، پلها، آسیاپهای آبی و رود باریک احاطه شده در بیشه را مشاهده میکردم که باز اندیشه بهدختر زیبا با آن حال و هوای شبانه بر من چیره میگردد. ترجیح میدادم تا در تنهایی رویا ببینم و در ماه انتظار بکشم، اما این آرزو برآورده نشد؛ زیرا برادرم وسائل را از پاکت خارج کرده بود و دو ترقه را که با فتیلهای بههم وصل کرده و بهچوبی بسته بود از پشت سر و درست کنار گوشم منفجر میکند و مرا با این کار غافلگیر میسازد.
من کمی عصبانی شده بودم. فریتز اما چنان با وجد میخندید و لذت میبرد که من هم سریع بدان مبتلا شده و شروع بهخندیدن کردم.
با این وجود، خون بههیجان آمدهام گرم میماند و بدون خواست من از باد نیمه گرمْ دستانی نوازشگر خلق میکند که موهای قهوهای دختری را نوازش میکرد.
و چنین بود که قدمزدن در این دیروقت شب نه خسته و نه خوابآلودم ساخت. بهاین خاطر از روی چمنزاری هرسشده و رنگپریده بهسوی رود میروم، لباسهایم را درآورده و در آب خنک شیرجه میزنم، در آبی که جریان سریعاش مرا فوراً بهنبرد و مقاومتی سخت واداشت.
مدت پانزده دقیقه بهسمت پایین رود شنا میکنم، گرفتگی و اندوه با طراوت آب رودخانه شتابان ترکم میکنند، و هنگامیکه خنک و سبک، اما خسته لباسهایم را دوباره جستجو کرده و با بدنی خیس آنها را بر تن میکنم، بازگشت بهخانه و خوابیدن برایم ساده و تسلیبخش میگردد.
بعد از هیجان روزهای اول، کم کم بهآرامش بدیهی زندگی در وطن دست مییابم.
چه بیهوده من در خارج وقت گذراندم، از شهری به شهر دیگر، میان انواع و اقسام انسانها، میان کار و رویاها، میان مطالعات علمی و میگساریهای شبانه، لحظهای با نان و شیر سر کردن و دوباره لحظهای با خواندنها و سیگار کشیدنها زندگی کردن، هر ماه از نو با کسی بودن!
ولی اینجا مانند ده بیست سال پیش بود. اینجا روزها و هفتهها در آرامشی شاد و ریتمی شبیه بههم میگذشتند. و من، منی که غریب گشته و بهتجربه و مشاهدات گوناگون ناپایدار عادت کرده بودم، حالا دوباره با این محل هماهنگ شده بودم، چنانکه انگار هرگز از اینجا دور نبودهام، اشیاء و انسانهایی که من سالیان درازی بهکلی فراموششان کرده بودم دوباره برایم مهم و جالب شده بودند و احساس فقدان تمام آنچیزهایی را که در غربت داشتم نمیکردم.
ساعتها و روزها مانند عکسی رنگین و احساسی دنبالهدار سبک و بینشان بهسان ابرهای تابستانی، پر شکوه و درخشان و مانند انعکاسی رویاگونه میگذشتند.
من باغ را آبیاری میکردم، با لوته آواز میخواندم، با فریتز ترقهبازی میکردم، من با مادرم در باره شهرهای بیگانه و با پدرم از وقایع جهان گفتگو میکردم، من گوته میخواندم و یاکوبسن، و همه اینکارها با هم هماهنگ بودند و هیچیک بر دیگری برتری نداشت و نکته اصلی نبود.
مطلب مهم در آن زمان هلنه کورتس بهنظرم میآمد و تحسین من از او. اما آنهم مانند بقیه چیزهایی بود که مرا ساعتها بهجنبش میانداخت و دوباره برای ساعتها تهنشینم میساخت.
تنها چیزدائمی؛ احساس زندگی در من بود که شادمانه تنفس میکرد، درست مانند شناگری که در آبی صاف، بیشتاب و بیهدف، بدون زحمت و بیخیال مشغول شنا میباشد.
در جنگل، کلاغی فریاد زد و تمشکها بالغ گشتند، در باغ گلهای رز و لادنهای آتشین شکفتند، من در آن سهیم شدم، جهان را با شکوه یافتم و تعجب کردم، چطور خواهد شد اگر من هم یکبار مردی شایسته و پیر و باهوش گردم.
عاقبت از جا برمیخیزم. بدنم خیلی گرم شده بود و من مشوشتر از آن بودم که خوابم ببرد. بهکنار پنجره رفته و بهبیرون نگاه میکنم. ماه با رنگی پریده، در کرانهای از ابرهای سیاه در حال شنا کردن بود و زنجره هنوز در حیاط آواز میخواند.
خیلی مایل بودم ساعتی در اطراف خانه بهپیادهروی میپرداختم. اما درب خانه ما رأس ساعت ده شب قفل میشد، و اگر یکبار اتفاق میافتاد که بعد از این ساعت میبایست باز و از آن استفاده گردد، بدینسان این کار حادثهای غیرعادی، مخل آسایش و ماجراجویانه تلقی میگردید. و منهم اصلن اطلاع نداشتم کلید کجا آویزان است.
در این هنگام، سالهای دور را بهیاد میآورم؛ زمان نوجوانیم را، وقتیکه من زندگی در خانه نزد والدینم را برای لحظهای کوتاه و زودگذر نوعی بردهداری تلقی میکردم. و شبی با وجدانی معذب و ماجراجویی ستیزهگرانه خانه را دزدکی ترک کردم تا در میخانه یک شیشه آبجو بنوشم. برای این منظور لازم بود از در پشتی که بهسوی باغ میرفت و تنها با کلون بسته میشد استفاده کنم. بعد از روی پرچین بالا رفته و از میان راه باریک باغ همسایهها خود را بهخیابان رساندم.
شلوارم را میپوشم. در این هوای ولرم چیز بیشتری برای پوشیدن لازم نبود. کفشهایم را در دست گرفته، پابرهنه و دزدکی از خانه خارج میشوم. از روی پرچین باغ بالا رفته بهخیابان میپرم و در میان شهر بهخواب رفته در امتداد رودخانه که شرشر کمصدایی داشت و با عکسهای کوچک و لرزان ماه مشغول بازی کردن بود، بهقدم زدن میپردازم.
شب در فضای آزاد، زیر آسمان خاموش، و کنار آب روانِ بیصدا در راه بودن، همیشه اسرارآمیز است و عمق روح را بههیجان وامیدارد و ما را نزدیکتر به منشاءمان میسازد، و ما خویشاوندی با حیوان و گیاه را احساس کرده؛ تاریکروشن خاطرات ماقبل تاریخ زندگی را، آن زمانی را که هنوز نه خانه و نه شهری بنا شده بود و انسانِ جنگلی ِ پرسهزنِ بیوطن؛ جریان آب و کوهستان، گرگ و قوش را همانند خود میدانست و آنها را بهعنوان دوست یا دشمن جانی خود دوست و یا نفرت میداشت بهیاد میآوریم.
شب همچنین، احساس عادت یک زندگی مشترک را از بین میبرد؛ و هنگامی که دیگر هیچ چراغی روشن نیست و صدای هیچ انسانی بهگوش نمیرسد، میتوان کم و بیش هنوز، نگهبان تنهایی را احساس کرده و خودِ جدا گشته از خویش و برپای ایستاده را دید. آن هراسانگیزترین احساس انسانی، احساس گریزناپدیر تنها بودن، تنها زندگی کردن و بهتنهایی رنج را، ترس را و مرگ را چشیدن و تحمل کردن، که با هر فکری آهسته در گوش میپیچد، و برای افراد سالم و قوی این یک سایه و یک اخطار است و برای ضعیفان یک وحشت.
من هم کمی از آن را احساس کردم، حداقل ناخشنودیم جایش را بهمشاهدهگری خاموش داد.
دردم میگرفت وقتی تصور میکردم که هلنه زیبا و خواستنی هرگز آنطور که من با چنین احساساتی به او فکر میکنم بهمن فکر نخواهد کرد؛ اما این را هم میدانستم که من از درد یک عشق بیپاسخ هرگز نخواهم مرد، و من این اطلاع مبهم را هم داشتم که زندگی اسرارآمیز، گردابهایی تاریکتر و سرنوشتهایی جدیتر از تعطیلاتِ عذابآور یک مرد جوان در خود نهان دارد.
میتوانستم با فریتز موافقت کرده و بگویم فردا وقت خوبیست، ولی افکارم بهدور هلنه کورتس میچرخید و اسیر وهم بودم.
که میدانست فردا چه خواهد شد؟ شاید فردا اتفاق خوشحال کنندهای رخ میداد، شاید فرداشب باز هلنه پیش ما میآمد و یا اینکه یکباره از من خوشش میآمد. کوتاه سخن اینکه، من در حال حاظر با چیزهایی مشغول بودم که مهمتر و هیجان انگیزتر از تمام آتش بازیهای جهان بهنظر میآمد.
از میان باغ بهخانه بازمیگردیم و در اطاق نشیمن پدر و مادر را در حال بازی تختهنرد مییابیم. همه چیز ساده و بدیهی بود و نمیتوانست طور دیگر باشد.
با این همه اما، همه چیز دگرگونه گشت، طوریکه امروز همه آن چیزها بینهایت دور بهنظر میآیند. امروز آن وطن دیگر وطن من نیست.
آن خانه قدیمی، باغ و ایوان، اطاقهای آشنا، مبلها و عکسها، طوطی در آن قفس بزرگ، شهر قدیمی دوست داشتنی و تمام آن دره برایم غریبه شدهاند و دیگر بهمن متعلق نیستند.
مادر و پدر درگذشتهاند، و وطن ایام کودکیام بهخاطره پیوسته و بهجایش درد غربت نشسته است؛ دیگر هیچ جادهای مرا بهآنسو هدایت نمیکند.
شب هنگام ساعت یازده، وقتی مشغول خواندن کتاب ضخیمی از Jean Paul بودم، لامپ نفتی کوچک من شروع به کمسو شدن میکند. فتیله تکانی خورده و صدای ضعیف و ترسناکی از خود خارج میسازد. شعله قرمز و دودهای میگردد. میخواستم فتیله را بالا بکشم که متوجه میشوم چراغ از نفت خالیست.
کورمال بهدنبال نفت در تاریکی گشتن کار درستی نبود و من از اینکه نمیتوانستم دیگر بهخواندن آن رمان جذاب ادامه دهم متأسف میشوم.
پس فوتی بهآن چراغ در حال عذاب کشیدن کرده و ناخشنود بهرختخواب میروم.
در بیرون باد گرمی برخاسته بود و نرم و آرام بر صنوبرها و بوتهزارهای گل سوری میوزید، آن پائین در حیاط، میان علفها زنجرهای آواز میخواند.
نمیتوانستم بخوابم و باز دوباره به هلنه میاندیشم.
چنین بهنظر میآمد اصلن نمیتوان امید بهاین داشت که از این دختر ظریف و باشکوه، بهجز مشتاقانه تماشا کردنش چیز دیگری طلب کرد، و این همان قدر دردآور بود که لذت میبخشید.
وقتی صورت و صدای لطیفش را، نوع راه رفتن و آن ریتم قدم برداشتنهای مطمئن و مصممی که با آن شب پیش خیابان و بازار را پیمود تصور میکردم، گرمم میشد و احساس فلاکت بهجانم چنگ میزد.
سه نفری از پلهها پائین آمده، من با زحمت در سنگین خانه را باز میکنم و در تاریکروشن شب از خانه خارج میشویم.
قدمزنان از روی پل و از میان بازار گذشته و از سراشیبی اطراف شهر بهطرف بالا، آنجایی که پدر و مادر هلنه زندگی میکردند میرویم.
دو دختر مانند سارها با همدیگر گپ میزدند و من خوشحال از اینکه پهلویشان هستم و بهجمعشان تعلق دارم، حرفهای آنها را گوش میکردم.
بعضی اوقات آهستهتر میرفتم و چنین وانمود میکردم که بههوا نگاه میکنم و یکقدم عقب میماندم، بعد میتوانستم او را نگاه کنم که چطور آن سر سیاه را آزادانه روی سراشیبی روشن پشتگردن حمل میکرد و چگونه قدمهای متناسب باریکش را محکم برمیداشت.
هلنه جلوی در بهما دست داده و داخل خانه میشود و من نور خفیف کلاهش را در تاریکی راهروی خانه قبل از بسته شدن در میدیدم.
لوته میگوید:"آره، او دختر زیباییست، مگه نه؟ و یک مهربانی مخصوصی دارد."
"البته. _ از دوستت چه خبر، آیا بهزودی میآید؟"
"دیروز براش نامه نوشتم."
"که اینطور. از راه آمده برگردیم؟"
"میتونیم از راه باغ برگردیم، قبوله؟"
ما از میان راه باریک میان پرچین باغ بهراه میافتیم. هوا تاریک بود و بهخاطر پلههای چوبی مخروبه و تختهحصارهای پوسیده و بهبیرون آویزان گشته زیادیکه سر راهمان قرار داشت، باید مواظب میبودیم.
بهنزدیکی باغ خانهمان رسیده و حالا میتوانستیم در آن سمت، چراغ اطاقنشیمن خانه را ببینیم. در اینوقت صدای آرامی میشنویم:"شت! شت!" و خواهرم میترسد. اما آن صدا از برادرم فریتز بود که آنجا خود را مخفی ساخته و منتطر آمدن ما بود.
فریتز ما را صدا کرده و میگوید:"بایستید و خوب دقت کنید!"ٰ. بعد با کبریت فتیلهای را آتش میزند و بهسوی ما میآید.
لوته با عصبانیت میگوید:"دوباره یک آتش بازی دیگر؟"
فریتز به او اطمینان میدهد:"اصلن سر و صدا نمیکنه. خوب دقت کنید، این یکی از اختراعات منه."
ما منتظر میمانیم و فتیله تا آخر میسوزد. سپس شروع به ترق و تروق کردن میکند و مانند باروت خیس ناراضیای جرقههای کوچکی پخش میسازد.
فریتز از شوق گداخته شده بود.
"حالا شروع میشه، همین حالا، اول آتش سفید رنگ، بعد یک انفجار کمصدا و یک شعله قرمز و بعد یک شعله آبی زیبا!"
اما آنطور که او پیش بینی میکرد اتفاق نمیافتد، بلکه کل اختراع باشکوهش بعد از چند تکان و جرقه زدن ناگهان با انفجار پرصدایی با فشار بهپرواز آمده و بخار ابری از خود برجا میگذارد.
لوته میخندید، و فریتز غمگین میگردد. در حالیکه سعی میکردم او را دلداری دهم، ابر پهناوری از گرد، آهسته و باشکوه از روی باغهای تاریک دور میشدند.
فریتز میگوید:"کمی از رنگ آبی را میشد دید، مگه نه؟"، و من حرف او را تأیید میکنم. بعد تقریبن با حالت گریه برایم طرح کامل اختراع باشکوهش را تشریح کرده و میگوید این هم میبایستی مانند بقیه اختراعاتش درست عمل میکرد.
و من میگویم:"فریتز، ما یکبار دیگر با هم این آزمایش را انجام خواهیم داد."
"فردا؟"
"نه، فریتز. هفته دیگر."
<افتخاری> کار کردن همیشه برای من، معنی فی سبیل الله را داشته است.
گاهی سعی کردهام تا مترادف فارسیاش را بهکار برم، ولی زبانم هیچگاه برای ادایش راحت بهچرخش نیامده است.
در راه رضای خدا کاری را انجام دادن و در قبال آن پول دریافت کردن شاید ناشایست نباشد، ولی بیگمان دلت را از آن شادیای که به درخشش وادارد لبریز نخواهد ساخت.
دقیق نمیدانم آیا درست است که میگویند کاسب حبیب خداست یا نه؟ هرچه باشد کاسب کاسبست و کار میکند. و آنکه کار میکند باید برای زنده ماندن درآمدی هم داشته باشد. اما اگر سود کار کاسبی باعث هرچه بزرگتر شدن شکم کاسب و شکم افراد خانوادهاش بشود و تو در همان حال افرادی را ببینی که از این کاسبکار خرید میکنند اما نهتنها شکمشان بزرگ نمیشود، بلکه برعکس روز بهروز مانند بقیه افراد خانوادهاش _ اگر که خانوادهای داشته باشد، کوچک و کوچکتر هم میشود، بنابراین چارهای برایت باقی نمیماند بهجز آنکه به این خدایی که حبیبش چنین بیخیال است تبریک و تهنیت عرض کنی! و به این کاسبکار که چنین خدایی برگزیده است رشگ ببری!
باز صبح آغاز گشت و من مشغول بهبیراهه قدم گذاردنم. نمیدانم این روح غافل من وقتی که در خوابم بهکجا سفر میکند که مرا گاهی _در این صبح زیبا _ چنین آشفته میسازد.
اصلن بهمن چه مربوط است چهکس حبیب چهکسی میباشد؟ و خودم را نخود هر آشی میکنم. اما گاهی بعضی از چیزها جای خشم هم دارند دیگر. مثلن تا همین چند هفته قبل بسته نانی را که من میخریدم و بیش از پنجاه و پنج سنت ارزش نداشت، هر روز مرتب یکی دو سنتی بر ارزشش افزوده میگشت تا اینکه دیروز رسید به هشتاد و نه سنت. خب، من میتوانم نان کمتری بخورم و زنده هم بمانم، ولی آن پدر و مادر تُرکی که نان غذای اصلیشان هم میباشد آیا از این موضوع میتوانند راضی باشند. بگذریم از اینکه صاحب دکان خودش هم تُرک است.
ای روح مشوش راحتم بگذار! نگذار بگویند سرش باز بوی قورمهسبزی گرفته است. تو خوب میدانی که مدتها میگذرد که من آنرا نه دیدهام و نه بو کشیدهام. راحتم بگذار دیگر، چه از جان ضعیف من میخواهی؟ نرو آن جاهایی که من با بازکردن چشم مجبور به اراجیفگویی شوم. تو که با من خوب بودی، این کارها چیست که تو میکنی!؟.
باری ای یار، در این روز جمعه زیبا که آفتاب بر همهجا تابیده، حتی بر سر و صورت و خانه آن کاسبکار که خود را حبیب آفریننده آفتاب مینامد، روح اجدادم بیخبر به کمکم آمده بودند. خوبی آنها در این است که وقتی بهسراغم میآیند و اوضاع مرا میبینند نه بر من ترحم میکنند و نه رشگ میبرند.
امروز با کمک ارواح پاک مؤفق شدم «کریستیان»، رئیس موسسهای که من در آن بهمدت شش ماه به ازای هر ساعت یک یورو و پنجاه سنت کار می کردم، ـ او برای هر ساعت کار من بیست و پنج یورو دریافت میکند!ـ و دیگر اداره کار با تمدیدش موافقت نکردـ، را بعد از بیست روز تلاش ملاقات کرده و راضی کنم تا با <افتخاری> کار کردنم در این موسسه رضایت دهد. کریستیان به قول بچهمحلهای قدیم وطنم، از آن آدمهای تیز و زبل! است، اما چشمان بیفروغش هر بار به آنها نگاه میکنم دلم را میسوزاند و آتش به خرمن تیزی و زبلی باقیمانده در وجودم میزند.
مگر میشد خانم (و) را همینطور تنها رهایش کرد؟ این زن تازه داشت باز خندیدن را بهیاد میآورد و بیماری فراموشی را بهدست فراموشی میسپرد. تازه داشت زبان باز میکرد و من خوشحال از اینکه دیگر کم کم وقت آن رسیده است بهمن بگوید چه در دلش قلمبه قلمبه انبار شده است.
حبیب خدا نیستم، ولی جواب وجدانم را چطور باید میدادم؟ مگر میشود بیخیال و با راحتی بهخانم (و) گفت کارم دیگر تمدید نشد و خدا نگهدار تو باد؟ و دیگر کسی نیست تا تو را با خود برای قدمزدن بیرون ببرد.
و یا دیگر افراد در این خانه را بهراحتی به امان خدا رها کرد؟ من عادتشان شده بودم، میتوانستند داروهایشان را مانند نام خود و اینکه چهکسی میباشند از یاد ببرند، اما مرا نمیتوانند و این را چشمان آنها هر روز و هر ساعت بهمن میگویند، همانطور که من نمیتوانم آنها را به امان خدا رها سازم، آنهم در آن خانهای که خدا آدرسش را زمان درازیست گم کرده، و نه عکسی از او بر دیوار آویزان است و نه از خود خاطرهای در یاد این افراد باقی گذارده است.
این جمعه، جمعهای مبارک است. باید بهعنوان شکرگذاری چند رکعتی همراه قناریهایم _این خسرو هم همیشه بهخاطر قناری نامیدن این پرندگان مرا دست میاندازد و میگوید بابا تو خیلی شوتی!_ نیایش کنم.
فی سبیل الله برای من یعنی در راهیکه قدم برمیداری، همراهت همیشه کسی است که تنها تو او را قادر به دیدنی.
داخل به اصطلاح سالن خانهمان صندوقهای کوچک بلندی از چوب صنوبر خام قرار داشتند که در آنها گنجینهای از کتابهای زمان پدر بزرگمان بهصورت نامنظم و تا اندازهای حفاظت نشده در کنار هم و یا روی هم بهطور مرتب و نامرتب در اطراف هم قرار داشتند. من در دوران نوجوانی در میان کتابهای پژمرده، Robinson و Gulliver را با منبتکاری شاد روی جلد پیدا کرده و خواندم، بعد داستانهای قدیمی دریانوردها_ و کاشفین را خواندم. دیرتر اما بسیاری از ادبیات زیبایی شناسی را از زیگ وارت، و بعد کتاب های زیادی از: استیلینگ، والتر اسکات، بالزاک، پلاتن، جین پاول، ویکتور هوگو و تعداد بیشماری سالنامه خندهدار و کتابهای جیبی را خواندم.
شبها، وقتیکه موزیک اجرا نمیکردیم و یا من با فریتز با پوکه باروت خود را مشغول نمیساختم، از این گنجینه کتابیرا برداشته به اطاقم میرفتم و هنگام خواندن، دود پیپم را میان برگهای زرد کتاب فوت میکردم، کتابهایی که پدر بزرگ و مادر بزرگم مشتاقانه آنها را میخواندند، آه میکشیدند و اندیشه و تأمل میکردند. یک جلد از <Titan, Jean Paul>را برادرم برای آتشبازی مصرف کرده بود. هنگامیکه من دو جلد اول آن را خوانده و سومین جلد را جستجو میکردم، اعتراف کرد و بهانه آورد که کتاب در هر صورت دارای عیب بوده است.
این شبها همیشه زیبا و سرگرم کننده بودند. ما آواز میخواندیم، لوته پیانو مینواخت و فریتز ویولون. مادر از دوران کودکیش داستان تعریف میکرد، پولی در قفسش فلوت میزد و از خوابیدن سرپیچی میکرد. پدر در کنار پنجره خستگی در میکرد و یا برای پسر کوچک برادرش در کتاب مصوری عکس میچسباند.
و من بههیچ وجه احساس مزاحمت نکردم، وقتی هلنه کورتس شبی، برای نیمساعت بهخانه ما آمد. من مرتب او را که زیبا و کامل شده بود با شگفتی نگاه میکردم. هنگامیکه او آمد هنوز شمعهای روی پیانو روشن بودند و او در یک آواز دو صدایی شرکت کرد. من اما کاملن آهسته میخواندم تا از صدای زیرش تمام پردهها را بشنوم. من پشت او ایستاده بودم و از میان موهای قهوهای رنگش درخشش نور طلایی شمع را میدیدم. و میدیدم که چگونه شانههایش هنگام خواندن، آهسته تکان میخورند، و به این میاندیشیدم چه گوارا باید باشد کمی موهایش را با دست نوازش کردن.
به نوعی اثبات نشده احساس میکردم که با او از قدیم بهدلیل بعضی از خاطرات بهطریقی در ارتباط باید باشم، زیرا من از زمان پذیرش آئین مسیحی عاشق او بودهام، و دوستی خونسردانه او برایم کمی یأسآور بود. زیرا فکر نمیکردم که آن رابطه تنها از طرف من برقرار بوده و برای او کاملن مجهول مانده باشد.
دیرتر، وقت رفتن، کلاهم را برداشته و تا در شیشهای با او میروم.
او میگوید:"شب بهخیر". اما من به او که برای خداحافظی دستش را پیش آورده بود دست نمیدهم، بلکه میگویم:"من میخواهم شما را تا خانه مشایعت کنم."
او میخندد.
"اوه، احتیاجی به این کار نیست، خیلی ممنون. اینجا چنین کاری مد نیست."
میگویم "واقعن؟" و میگذارم از کنارم رد شود. اما در این لحظه خواهرم کلاه حصیری با نوارهای آبیش را برداشته و میگوید:"من هم باهاتون میام."
در این اثناء بهبلندترین محل تپه میرسیم که با راه باریک پیچ در پیچی به تپه دیگری وصل شده بود. حالا میتوانستیم از بالای صخره، مزارعی عجیب و کوچک که دارای شیب تندی بودند و ما از میانشان بهاین محل صعود کرده بودیم را در فاصلهای دور ببینیم. در عمق دره تنگ، شهر قرار گرفته بود، اما پشت سر ما در زمینی موجدار بهمساحت چندین کیلومتر، جنگل کاجی قرار داشت که گاهی بوسیله چمنزاری باریک و گلهای آفتابگردان که مانند نوری از سیاهی نیلفام با شدت به بیرون میدرخشیدند قطع میگردید.
من متفکرانه میگویم:"حقیقتن زیباتر از اینجا دیگر جایی پیدا نمیشود."
پدر نگاهم کرده و با لبخند میگوید:"بچه، اینجا وطن توست، و حقیقتن خیلی زیباست."
"پاپا، آیا وطن تو زیباتر است؟"
"نه، اما در محل کودکی انسان، همه چیز زیبا و مقدس است. آیا تو هرگز رنج دوری از وطن نداشتهای؟"
"چرا، هر از گاهی داشتهام."
در این نزدیکی منطقهای جنگلی بود که من آنجا در نوجوانی گاهی سهره سینهسرخ شکار میکردم. و کمی دورتر میبایست خرابههای قلعهای سنگی قرار داشته باشد که زمانی با بچهها ساخته بودیم. اما پدر خسته بود و بعد از استراحتی کوتاه از تپه سرازیر شده و از راهی دیگر بهسوی خانه بازگشتیم.
خیلی مایل بودم در باره هلنه کورتس Helene Kurz بیشتر اطلاع بهدست میآوردم، اما جسارت اینکار را نداشتم. زیرا از این میترسیدم که کسی پی به افکارم ببرد.
آرامش فراغت از کار در وطن و امیدی شادیزا بهخاطر داشتن چند هفته تعطیلی همراه با تنبلی و بیکاری، احساس جوانم را با اشتیاقی آغازگر و نقشههایی عشقی بهجنبش انداخته بود. اشتیاق و نقشههایی که تنها یک فرصت مناسب را میطلبید. اما من آنرا نداشتم و هرچه بیشتر در باطن با تصویر دختری باکره سرگرم بودم، بههمان نسبت کمتر آن بیغرضی را مییافتم تا از او و از موقعیتش سؤال کنم.
در حین آهسته قدمزدن و بازگشت بهخانه، از کنارههای مزارعْ دستههای بزرگ گل جمعآوری میکردیم، هنری که من آنرا زمان درازی تمرین نکرده بودم. در خانه ما این عادت از جانب مادرم وجود داشت که نه تنها در اطاقها، بلکه روی میزها و کمدها هم باید دستههای گل تازه قرار میداشتند. در خانهمان، طی سالیان متمادی، تعداد زیادی گلدان ساده، گیلاس و ابریق انباشته شده بود و ما خواهر و برادرها هیچگاه بعد از پیادهرویهایمان بدون گل و گیاهی زینتی بهخانه باز نمیگشتیم.
چنین بهنظرم میآمد که انگار سالیان درازیست گلهای صحرایی ندیدهام. زیرا دیدن این گلها وقتی همراه با خوشی در بازگشتِ از پیادهروی بهسوی خانه همراه باشد و تو از دشتی پهناور و سبز که مانند جزیرهای از رنگها را میماند بگذری، طور دیگر بهچشم میآیند، درست مانند آنکه خم شده و یا زانو زدهای و تک تک آنها را مینگری و زیباترینشان را انتخاب کرده و میچینی.
من گیاهان کوچکی که خود را مخفی ساخته بودند و گلهایشان مرا یاد گردشهای دوران دبستان میانداختند، و آن گلهایی که مورد خوشآیند مادرم میتوانستند قرار گیرند و یا آنهایی که مادرم همیشه برایشان نامهایی زیبا انتخاب میکرد را کشف میکنم. آن گلها هنوز هم وجود داشتند، و با هر کدامشان خاطرهای در من زنده میگشت، و از هر کاسهگل آبی و یا زردرنگی، زمان خوش کودکیام با مهربانی تمام بهمن و بهچشمانم نگاه میکرد.
در این لحظه فریتز، ذخیرهها و کارهاییکه مشغول انجام دادنشان بود را نشانم میدهد و مرا در جریان چند آزمایش و اختراع جدیدش میگذارد و با چیزهاییکه میخواست نشانم بدهد ولی آنها را موقتن مخفی نگاه داشته بود کنجکاویم را برمیانگیزد. در اینوقت ساعت ناهار او سپری گشته و او میبایست دوباره بهسر کار برگردد. بعد از رفتن او، هنوز مشغول پوشاندن دوباره آن جعبه هولناک و مخفی کردنش زیر تخت بودم که لوته برای بردن من برای قدمزدن با پاپا آمد و مرا همراه خود برد.
پدر میپرسد:"فریتز چطور به نظرت میآید؟ او بزرگ شده، آیا اینطور نیست؟"
"اوه، بله."
"و همینطور خیلی جدیتر، مگه نه؟ او شروع بهخروج از طفولیت کرده. آری، حالا من دارای کودکانی بزرگسال شدهام."
با خود فکر کردم که درست میگوید و کمی خجالت کشیدم، اما بعد از ظهر باشکوهی بود و در کشتزار، خشخاش زبانه میکشید و گلهای میخک با رنگ زرشکیشان میخندیدند. ما آرام قدم میزدیم و در باره چیزهایی لذتبخش صحبت میکردیم. مسیرهای آشنا، حاشیه جنگلها و باغهای میوه بهمن سلام میکردند و برایم دست تکان میدادند، و زمانهای گذشته دوباره زنده میگشتند و چنان مهربان و درخشان بهنظر میرسیدند، که انگار همهچیز آنوقتها خوب و بینقص بوده است.
لوته شروع بهصحبت میکند:"حالا باید از تو سؤالی بکنم. من تصمیم داشتم دوستی را برای چند هفته به خانهمان دعوت کنم."
"که اینطور، و از کجا؟"
"از اولمUlm)). او دو سال از من بزرگتر است. عقیده تو چیه؟ حالا که تو پهلوی ما هستی، نظر تو مهمه. و من باید بدانم آیا مهمان باعث مزاحمت تو میشه یا نه."
"چهجور آدمیست؟"
"امتحان معلمی را بهپایان رسانده است."
"ای وای!"
"نه، ای وای نداره. او خیلی مهربان است و اطمینان دارم که فضلفروش نیست، و معلم هم نشده است."
"به چه دلیلی؟"
"اینو باید از خودش سؤال کنی."
"بنابراین خواهد آمد؟"
"کوچولو! آمدن او بستگی بهتو داره. و او بهشرطی خواهد آمد که تو قول بدی دور هم جمع خواهیم ماند. به اینخاطر از تو سؤال میکنم."
"اجازه بده من اول با دگمههام استخاره کنم."
"بهتره که همین حالا بله بگی."
"خب باشه، بله."
"عالی شد، پس من همین امروز براش نامه مینویسم."
"از طرف من هم سلام برسون."
"فکر نکنم سلام تو اونو خوشحال کنه."
"راستی، اسمش چیه؟"
"آنا آمبرگ."
"آمبرگ نام فامیلی قشنگیه. و آنا هم نام مقدسیست، اما نامی خسته کننده، چون نمیشود آنرا کوتاه کرد."
"آناستازیا بهتره؟"
"آره، این اسمو میشه بهصورت استازی و یا استازل کوتاهش کرد."
فریتز با دقت و پرسشگرانه نگاهم میکند و پس از کشف کنجکاوی در چهرهام، از زیر تختخوابش جعبهای بیرون میکشد که درش قطعه حلبیای بود و چندین سنگ بزرگ بر رویش قرار داشت.
آهسته و با حیله میگوید:"حدس بزن چه داخل جعبه است".
علاقه سابقمان و کارهاییکه انجام میدادیم را بهیاد میآورم و میگویم:"مارمولک؟"
"نه."
"مار کبرا؟"
"نه."
"کرم پروانه؟"
"نه، موجود جاندار نیست."
"نه؟ پس چرا در جعبه را با سنگ محکم پوشاندی؟"
"چون چیزهای خطرناکتری از کرم پروانه هم وجود دارند."
"خطرناک؟ آهان- باروت؟"
فریتز بهجای جواب دادن، قطعه حلبی را از روی جعبه برمیدارد و من چشمم به زرادخانه قابل توجهای شامل پاکتهای کوچک باروت، چوبپنبه، زغالچوب، آتشزنه، فتیله مادهمحرقه، قطعات کوچک گوگرد، قوطیهای محتوی نیتراتپتاسیم و براده آهن میافتد.
"خب حالا چی میگی؟"
میدانستم اگر پدر خبردار میگشت که در اطاق این جوانک جعبهای با چنین محتویاتی وجود دارد، دیگر نمیتوانست شبها بخوابد. اما چشمان فریتز از لذت و سرور غافلگیر کردنم طوری میدرخشید که من با احتیاط با اشارهای از آنچه فکر کرده بودم قناعت کرده و خودم را در حین متقاعد ساختن او فوری آرام ساختم. من هم خود را اخلاقن شریکجرم میدانستم، زیرا بهخاطر آتشبازی، مانند کارآموزی که انتظار خاتمه کار را میکشد خوشحال بودم.
فریتز میپرسد:"با من همکاری میکنی؟"
"البته. ما میتونیم شبها اینسو و آنسوی باغ منفجرشون کنیم، مگه نه؟"
مسلمه که میتونیم. چند وقت پیش، خارج از باغ در مرتع، بمبی با دویستوپنجاه گرم باروت منفجر کردم. صدایی مانند زمینلرزه کرد. ولی حالا پول ندارم و ما هنوز چیزهای مختلف دیگری هم لازم داریم."
"من سه مارک میدم."
"خیلی عالی شد! پس راکت و وزغهای خیلی بزرگ هم میشه خرید."
"اما مواظب باش، قبوله؟
"مواظب باشم! تا حالا هیچ اتفاقی برام نیفتاده."
و آن کنایهای بود از بدبیاری وحشتناکی که در چهارده سالگی هنگام ترقهبازی برایم اتفاق افتاده و نزدیک بود بینایی و زندگیم را از دست بدهم.
عمه لیندا پیراهن بنفش ِ سیاهی با برش ساده بر تن داشت، و گذشته از نزدیکبینی و لرزش خفیف سرش بهطور شگفتآوری جوان و سرحال بود. او مرا بهسوی کاناپه باریکی کشانده و بهجای آنکه از زمان پدربزرگهایش صحبت کند، از زندگی و ایدههایم پرسید و برای همهچیز علاقه و هوشیاری از خود نشان داد. هرچند پیر بود و اطاقش بوی اجداد دور را میداد، با این وجود او تا دو سال قبل اکثرن مسافرت میکرده و از جهان امروزی بدون اینکه آنرا کاملن تائید کند، تصوری مشخص و خوب داشت، و اطلاعاتش را با میل و رغبت تازه نگاه داشته و کامل میکرد و به این دلیل در مکالمه و گفتگو دارای مهارتی مؤدبانه و دوستداشتنی بود؛ وقتی نزد او مینشستی، گفتگو بدون توقف جاری میگشت و همیشه بهنوعی خوشآیند بود.
هنگام رفتن، مرا بوسیده و با دعایی خیر که با رمز و ایماء همراه بود و من مانند آن را نزد هیچکس دیگر ندیدهام، مرخصم کرد.
عمو مات هویز را در دبیرخانهاش ملاقات کردم، جاییکه او روی روزنامهها و کاتالوگها نشسته بود و بنا بهتوضیح من که قصد دارم زود بروم و بهصندلی احتیاجی نیست، سخت نگرفت و گفت:"خب، پس تو هم دوباره در وطنی؟"
"بله، بار دیگر بعد از مدتها دوباره در وطنم."
"از صدات معلومه که حالت خوبه؟"
"ممنون، آره خوبم."
"باید به زن من هم سری بزنی و سلامی بکنی، باشه؟"
"من قبلن پهلوش بودم."
"که اینطور، کار عاقلانهای کردی. بنابراین همهچیز خوب و روبراهه."
و با این گفته صورتش را دوباره بهسوی کتاب پایین آورده و دستش را بهسویم دراز میکند، و چون او تقریبن جهت خروج را نشانه گرفته بود، از فرصت استفاده کرده و خوشحال خارج میشوم.
حالا دیگر ملاقاتهایم را انجام داده بودم و برای خوردن غذا بهخانه میروم. آنجا به افتخار من برنج پخته و گوشت گوساله سرخ کرده بودند. بعد از غذا، برادرم فریتز مرا به اطاق کوچکش میکشاند، جاییکه کلکسیون قدیمی پروانههای من زیر شیشه بهدیوار آویزان بود. خواهرم میخواست در گفتگویمان شرکت کند و سرش را از در داخل میکند، اما فریتز با اشارهای جدی مخالفتش را نشان داده و میگوید:"نه، گفتگوی ما خصوصی است."