تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

پس از گشت‌زدن در چند کوچه و اصلاح کردن ریشم پیش سلمانی، ساعت ده شده بود و وقت آن رسیده بود که به‌دیدار عمو مات‌هویز بروم. از میان حیاط بزرگ به‌خانه زیبای عمویم وارد می‌شوم، در دالان سرد، گرد و خاک شلوارم را تکانده و تقه‌ای به‌ در اطاق‌نشیمن می‌زنم. در داخل اطاق، زن عمو و دو دخترش مشغول دوخت‌و‌دوز بودند، اما عمو مات‌هویز در خانه نبود. همه‌چیز در این خانه معنویتی پاکیزه و استعدادی از مُد‌افتاده را تنفس می‌کرد، کمی جدی و با صراحتی به‌سوی سودمندی تنظیم‌گشته، ولی شاداب و قابل اطمینان. از آن‌چه در آن‌جا با پایداری روفته، جارو زده، شسته، دوخته، بافته و ریسیده می‌گشت را نمی‌توان شرح داد. ولی با این وجود دختر عموهایم هنوز زمان برای نواختن موزیک خوب را هم داشتند. هر دو پیانو می‌نواختند و آواز می‌خواندند، و اگرچه آهنگ‌سازان جدید را نمی‌شناختند، ولی با هندل، باخ، هایدن و موتزارت بهترین آشنایی را داشتند.

زن‌عمو از جا جست و به‌ پیشوازم آمد، دختر‌عموها دوخت‌و‌دوزشان را تمام کرده و بعد با من دست می‌دهند. آن‌ها با من مانند مهمان عالی‌قدری رفتار کرده و به‌اطاق مهمانی هدایت می‌شوم، و این باعث تعجبم می‌گردد. علاوه بر این، زن‌عمو برتا Berta یک گیلاس شراب و نان‌شیرینی تعارفم می‌کند و به‌هیچ‌وجه اجازه رد کردن آن‌را به‌من نمی‌دهد. بعد روبرویم روی یکی از صندلی‌های مجلل می‌نشیند. دختر‌عموهایم مشغول کار شده و داخل اطاق پذیرایی نمی‌شوند.

آزمونی که مادر خوبم دیروز مرا از آن معاف کرده بود، حالا تا اندازه‌ای بر من تحمیل می‌شود. اما با این وجود، این‌جا هم به‌آن فکر نکردم که شرح وقایع ناکافی را رنگ‌و‌لعاب ببخشم. زن‌عمویم علاقه زیادی برای‌ افراد محترمی‌که بالای منبر می‌روند قائل بود و از کلیسا‌ها و وعاظ تمام شهر‌هایی که در آن‌ها زندگی کرده بودم از من سؤال می‌کرد. بعد از آن‌که مقداری رنج و عذاب‌های کوچک را با نیت‌های خوب‌مان مغلوب ساختیم، هر دو از این‌که ده سال پیش اسقف‌اعظم مشهوری درگذشته است اظهار تأسف کردیم، اسقف‌اعظمی که اگر زنده می‌ماند می‌توانستم من در اشتوت‌گارت به‌موعظه‌هایش گوش دهم.

بعد، صحبت از سرنوشت من به‌میان آمد، از حوادث و امکانات، و ما به این نتیجه رسیدیم که شانس و اقبال با من بوده است و من در مسیر خوبی  قرار گرفته‌ام.

زن‌عمویم گفت:"چه‌کسی می‌توانست شش‌سال پیش در باره تو چنین فکر کند!"

و من می‌بایستی بپرسم:"آیا واقعن اوضاعم در آن‌موقع چنین اسفناک بوده است؟"

"نه، زیاد بد هم نبود، نه. اما در آن‌زمان پدر و مادرت واقعن نگران بودند."

می‌خواستم بگویم "من هم نگران بودم"، اما در حقیقت حق با او بود و نمی‌خواستم مشاجرات آن‌زمان را مجدداً به‌خاطر آورم.

فقط می‌گویم:"درست است" و سرم را جدی تکان می‌دهم.

"تو حتی شغل‌های جورواجوری را هم امتحان کردی."

"بله البته، زن‌عمو. و از هیچ‌کدام از آن‌ها پشیمان نیستم. و در این کاری ‌هم که العان دارم، برای همیشه نخواهم ماند."

"اما نه! آیا جدی می‌گویی؟ حالا‌ که تو چنین شغل خوبی داری؟ در حدود دویست مارک در ماه برای یک مرد جوان واقعن عالی‌ست."

"چه‌کسی می‌داند چه مدت طول می‌کشد، زن‌عمو."

"این‌چه حرفی‌ست! اگر تو پافشاری کنی، حتمن ادامه پیدا خواهد کرد."

"بله، باید امیدوار باشیم که این‌طور شود. اما حالا باید پیش عمه لیدیا Lydia و بعد از آن به‌کارخانه پیش عمو بروم. پس خداحافظ زن‌عمو برتا."

"بدرود. از دیدارت خیلی خوشحال شدم. باز هم سری به این‌جا بزن!"

"حتمن، با کمال میل."

در اطاق‌نشیمن از دختر‌عموهایم خداحافظی می‌کنم و هنگام خروج به زن‌عمو بدرودی دیگر گفته و بعد از پله روشن و پهن بالا می‌روم. اگر این حس را داشتم که در حال تنفس هوایی کهنه و از مُد‌‌افتاده هستم، بدین‌سان حالا به‌فضای خیلی کهنه‌تری وارد می‌شوم.

در بالا، عمه‌بزرگ هشتاد ساله‌ام در دو اطاق کوچک زندگی می‌کرد، که مرا با مهربانی و ادب متعلق به‌یک زمان سپری شده استقبال کرد. آن‌جا نقاشی‌های آب‌رنگ از پورتره اجداد پدری‌ام قرار داشت، رومیزی‌‌هایی قلاب‌دوزی شده با مروارید‌های مصنوعی و کیسه‌ای که منظره‌هایی بر آن نقش‌ بسته بود و دسته‌های گل در آن قرار داشت، قاب‌عکس‌های کوچک و بیضی‌شکل به‌دیوار آویزان بودند و بوی چوب‌سندل و عطری ملایم در اطاق می‌پیچید.

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:42  توسط سعید از برلین  | 

بیش از یک‌ساعت بیدار ماندم، پروانه‌های کوچک پشمالویی را نگاه می‌کردم که مانند روحی به‌دور چراغ اطاق می‌چرخیدند و ابرهای دود پیپم را آهسته از پنجره‌های باز اطاق به‌بیرون می‌فرستادند. همراه پک‌های طولانی و آرام، عکس‌های بی‌شماری از زادگاه و دوران کودکی‌ از کنار روحم می‌گذشتند. فوج دودی ساکت و بزرگ، درخشان و در حال صعود و دوباره مانند امواج خروشانی بر سطح دریا ناپدید می‌گشتند.

 

صبح روز بعد، بهترین کت‌‌و‌‌شلوارم را می‌پوشم تا مورد پسند وطن و بسیاری از آشنایان قدیمی‌ام واقع شوم، تا بدین وسیله مدرک قابل رویتی نشان‌شان داده باشم و بفهمند که اوضاعم خوب بوده است و به‌عنوان مرد فقیری به‌خانه بازنگشته‌ام.

بر بالای دره تنگ، آسمان آبی قرار داشت و خورشید در آن می‌درخشید. گرد و خاک اندکی در خیابان‌های سفید برپا بود. جلوی اداره پُست نزدیک خانه‌مان، گاری‌های پُستِ دهات‌های‌جنگلی ایستاده بودند و کودکان خردسال در کوچه با تیله‌ و توپ‌های پشمی بازی می‌کردند.

اولین مسیرم بر روی پل سنگی بود، قدیمی‌ترین بنای شهر. عبادت‌گاه کوچکِ گوتیک را که در گذشته هزاران بار از کنارش عبور کرده بودم تماشا می‌کنم، بعد تکیه بر نرده زده و به‌بالا و پایین رود سبز و سریع نگاه می‌کنم. چرخ‌‌سفید نقاشی شده بر روی دیوار آسیاب‌کهنه دیگر وجود نداشت و به‌جای آن بنای بزرگی از آجر ساخته بودند، اما بقیه چیزها دست نخورده باقی‌مانده بود، و مرغابی‌های بی‌شماری مانند قدیم روی آب و اطراف ساحل در حرکت بودند.

در آن‌سوی پل با اولین آشنا روبرو می‌شوم، یک همشاگردی که دباغ شده بود. او پیش‌بند نارنجی_زرد درخشانی پوشیده بود و نامطمئن و کاوش‌گرانه، بدون آن‌که مرا به‌جاآورد نگاهم می‌کرد. برایش با خوشحالی سری تکان داده و در حالی‌که او هنوزنگاهش به‌دنبالم بود و سعی در به‌یاد آوردن چیزی می‌کرد به‌راهم ادامه دادم. کنار پنجره کارگاه مسگری، سلامی به‌ مسگر که ریش با‌ شکوه و سفیدی داشت داده و بعد نگاهی داخل خراطی می‌اندازم که چرم چرخ‌هایش را به غرغر کردن واداشته بود و به‌من اندکی انفیه تعارف کرد. بعد نوبت دیدار از محوطه بازار با آن فواره بزرگش و آن تالار دنج شهرداری رسید. در بازار مغازه کتاب‌فروش قرار داشت، و با وجودی‌که پیرمرد کتاب‌فروش سال‌ها پیش مرا به این‌خاطر که آثار هاینریش هاینه را به او سفارش داده بودم بدآوازه و بی‌اعتبار ساخته بود، با این وجود داخل مغازه‌اش شده، یک مداد و یک کارت‌پستال‌ مصور می‌خرم. از این‌جا تا ساختمان‌های مدرسه راه درازی نبود، از این رو در حال عبور، آن ساختمان‌ها را تماشا کرده و بوی آشنای ترسناک مدرسه را در کنار درها احساس می‌کنم، نفس راحتی کشیده و به‌سوی کلیسا و خانه کشیش می‌گریزم. 

                                                                                                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 7:55  توسط سعید از برلین  | 

نگاهم به‌خیابان کشیده می‌شود و انگشت‌‌هایم با برگ‌های گل شمع‌دانی بازی می‌کنند، افکارم اما در جای دیگری سیر می‌کرد. یک‌شب زمستانی سرد و یخ‌بندان را می‌دیدم و خودم را که بر روی نهر یخ‌بسته، در میان بته‌های بلند و خشک درختان توسکا پاتیناژ بازی می‌کردم و از راه دور در نیم‌دایره‌هایی همراه با بیم، اندام دختری را تعقیب می‌کردم که هنوز بازی پاتیناژ را خوب نیاموخته و هدایت خود را به‌دوست دختر‌ش سپرده بود.

حالا آوای هِلنه که خیلی پُرتر و جذاب‌‌تر از سابق شده بود، در نزدیک من، اما تقریبن غریبه و نا‌آشنا به‌‌گوش می‌آمد؛ او خانم جوانی شده بود و من دیگر خود را هم‌سن و برابر با او نمی‌دیدم، بلکه انگار هنوز همان پسر پانزده ساله می‌باشم.

هنگام خداحافظی، دوباره به او دست می‌دهم، تعظیم بی‌مورد و طعنه‌آمیزی کرده و می‌گویم:"شب به‌خیر، دوشیزه کورتس" بعد سؤال می‌کنم:"می‌خواهید دوباره به‌خانه برگردید؟" و خواهرم جواب می‌دهد:"به‌جز خانه کجا می‌تواند برود؟" و من دیگر مایل نبودم بیشتر در این مورد حرف بزنم.

سر‌ ساعت ده شب در خانه قفل گردید و پدر و مادرم برای خوابیدن به اطاق‌خواب خود رفتند. هنگام بوسه‌ آخر‌شب، پدرم دستش را روی شانه‌ام قرار داده و آهسته می‌گوید:"خیلی خوشحالم که تو دوباره پیش ما هستی، آیا تو هم از این موضوع خوشحالی؟"

همه برای خواب به اطاق‌های خود رفته بودند، همین‌طور خدمت‌کار هم چند لحظه‌ پیش شب‌‌ به‌خیر گفت و رفت. و بعد از چند‌بار باز و بسته شدن در اطاق‌ها، تمام خانه در سکوت شبانه عمیقی فرو می‌رود.

من اما قبلن برای خود سبوی کوچکی آبجو آورده و خنک نگاه داشته بودم. آنرا در اطاقم روی میز قرار می‌دهم و چون در اطاق‌های خانه‌مان سیگار کشیدن ممنوع بود، بنابراین پیپم را آماده و روشن می‌کنم. هر دو پنجره اطاقم رو به حیاط تاریک و ساکتی باز می‌شد که یک‌ پله سنگی آن‌را به‌باغ وصل می‌کرد. در آن‌جا، درختان کاجی را می‌دیدم که در تاریکی رو به آسمان ایستاده‌اند و ستاره‌ها نور خفیفی بر سرشان می‌پاچیدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:16  توسط سعید از برلین  | 

Sergio bambaren

 Der träumende Delphin

                                                              پس‌گفتار 

میشائیل بنجامین دلفین، تصمیم می‌گیرد قبل از بازگشت به‌مردابِ جزیره، آخرین موج‌سواریش را انجام دهد.

لغزیدن به‌سراشیبی، سخت‌ترین قسمت موج‌سواری را تشکیل می‌داد که انجامش داد. از آن جایی‌که موج ها آرام شده بودند، چاره‌ای برایش باقی نماند به‌جز آن‌که در انتظار بماند تا موج دوباره در برابرش سرازیری دیگری بسازد.

او با باله‌هایش ترمز کرده و منتظر می‌شود که حاشیه موج خود را خم کند. موج آهسته به شکل قوسی در آمده و بر روی او طاقی می‌سازد، و میشائیل برای لحظه کوتاهی کمتر از یک‌ثانیه در تونل ناپدید می‌گردد. او سرانجام خود را به‌بالا پرتاب کرده و از قله موج خود را خارج می‌سازد.

آن‌روز، بهترین زمان برای موج‌سواری بود، و او احساس می‌کرد که حالش بهتر است، زیرا که او تصمیم گرفته بود در زندگی برای آن‌چه دوست می‌داشت و برای برآوردن آرزو و رویاهایش وقت ببیشتری بگذارد.

او به‌سوی ساحل شنا می‌کند، اما یک‌بار دیگر لحظه‌ای صبر کرده تا غروب کردن زیبای آفتاب را تماشا کند.

افکارش به گذشته باز می‌گردند و به‌یاد می‌آورد، که در زمان‌های خیلی قدیم همیشه با دانیل به موج‌سواری می‌پرداخته، و این‌که ساعت‌ها به امواج خیره می‌مانده و غرق در رویاهایش، خود را سوار بر دیواره امواج‌های بلند آب در حال تاختن می‌دیده است.

عاقبت، دوباره به‌یاد می‌آورد او چه‌کس می‌باشد؛ او میشائیل دلفین حقیقی را که در او مخفی بود دوباره کشف کرده، و به این خاطر بی‌نهایت خوشحال بود. یک‌بار دانیل به او گفته بود:"در جهان رویا، همه چیز امکان پذیر می‌باشد."

میشائیل به افق خیره می‌گردد و در آن‌حال به دوست خود می‌اندیشد.

و با ‌خود می‌گوید:"دانیل، من تو را یک روزی خواهم یافت، و چند فن عالی موج‌سواری را به تو یاد خواهم داد!"

او به شنا کردن به‌سوی ساحل ادامه می‌دهد. ماه بر بالای آسمان ایستاده بود، و ستاره ها روشن‌تر از هر زمانی می‌درخشیدند.

و بعد میشائیل بنجامین دلفین از آن دوردست‌های اقیانوس برای اولین‌بار صدایی می‌شنود:

 

در زندگیْ زمانی فرا می‌رسد،

که کسی را چاره‌ای باقی نمی‌ماند،

به‌جز آن‌که فقط مسیر خود را برود.

 

                         تقدیم به بچه‌های خوب و با معرفت برلین

                                                

                                                 پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:14  توسط سعید از برلین  | 

 

 

صدای دانیل غمگین می‌شود.

"به این خاطر، از رویا دیدن دست کشیده‌اید. شما ثروت‌های حقیقی زندگی را انکار کردید، همان‌گونه که مرا وقتی جزیره را ترک کردم منکر گشتید. از این‌جهت رویا در دل‌هایتان مرد، و با آن تمام ایمان و امید‌هایتان. شما؛ رویا داشتن را فراموش کردید، در حالی‌که این تنها نقطه‌‌اتصال رابطه شما با خود حقیقی‌تان بود که ناگهان ناپدید گشت."

او ادامه می‌دهد:"آیا هرگز یک دلفین خردسال را دیده‌اید که چگونه رو به‌سوی آسمان، به خورشید، به ماه و ستاره‌ها نگاه می‌کند؟ به چشم او آن‌ها چیزی سحرآمیزند. و می‌دانید چرا؟ زیرا آن‌ها حقیقتن به نوعی، سحرانگیز هم می‌باشند. یک دلفین جوان، هنوز رویاهایی دارد و به این خاطر می‌تواند چیزهایی را ببیند که جادوئی‌اند، چیز‌هایی که شما دیگر قادر به‌دیدنشان نیستید. دقیقن باید این کار را انجام دهید: رویا داشتن... "

در این شب خاطرات در دلفین‌ها کم کم دوباره زنده می‌شود و آن‌ها با شگفتی به جهان اطراف‌شان شروع به نگاه کردن می‌کنند، همان جهانی‌که به این‌خاطر همیشه آن‌جا بوده است. و این، اولین سنگ‌بنای یک زندگانی تحقق‌یافته همراه با شادی برایشان می‌گردد.

 

روز بعد، در جزیره چیزی تغییر کرده بود.

چنین به‌نظر می‌آمد که روزی معمولی برای گروه آغاز شده است، اما در قلب دلفین ها انقلابی به‌وقوع پیوسته بود. چشمان‌شان مانند ستاره می‌درخشید و خیلی خوشحال‌تر به‌نظر می‌آمدند.

زمان تازه‌ای برای امیدواری آغاز گشته بود. در این دیروقت بعد از ظهر، مبتدیان زیادی در جزیره برای موج‌سواری به‌حرکت آمده بودند؛ و آن‌که موج‌سواری نمی‌کرد، از آخرین نور خفیف شگفت‌آور غروب خورشید لذت می‌برد.

عاقبت دلفین‌ها توانستند اندکی زمان برای لذت بردن بیابند.

آن‌ها دوباره می‌دانستند که چگونه می‌توان رویا داشت.

دانیل آلکساندر دلفین، زندگی‌ای زیبا و طولانی کرد. او به سفر کردن و کشف جهان‌های تازه ادامه داد، در جزایر ناشناس موج‌سواری کرد و غروب آفتاب او را هر روز از نو به شگفتی آورد، از زندگی تا آخرین حد لذت برد و هیچ‌گاه آرزو و رویاهایش را رها نکرد...

تا این‌که روزی در آن دور‌دست‌های دریای محبوبش ناپدید گشت.

مردم درگوشی به‌هم می‌گفتند که او به وسیله یک موج بسیار عظیم بلعیده شده است. او دیگر هرگز بازنگشت.

اما حالا، همان دلفین‌هایی‌که سال‌ها پیش، چون او قوانین گروه را نقض کرده بود منکر او گشته بودند، سرنوشت او را پذیرفتند. در قلب آن‌ها ایدهِ داشتن رویا، بارور‌تر شده بود، و می‌دانستند روزی مؤفق خواهند شد که رویایشان را برآورده سازند.

آن‌ها چنان مطمئن بودند که دانیل به آن اطمینان داشت: که سفرشان به سرزمین رویاها آغاز شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:46  توسط سعید از برلین  | 

ماه بالای سر آبادی‌ست،

اهل آبادی در خواب. (سپهری)

 

یکی از دلفین‌ها می‌گوید:"اما تو که مرده بودی."

"نه. من فقط در چشمان شما مرده بودم. من مرزی را پشت‌سر گذاردم که کوری چشم‌های شما آن‌را بنا ساخته بود، و بدین‌گونه به‌نام قوانین‌تان مرده به‌حساب می‌آمدم."

دوست قدیمی‌اش میشائیل با صدایی بلند می‌گوید:"دانیل، ما فکر می‌کردیم که تو مرده‌ای. تا حال هر دلفینی که جسارت ترک این جزیره را کرده، هیچ گاه برنگشته است."

"میشائیل، منظورت از <هیچ دلفینی> چیست؟ آیا مرا نمی‌بینی؟ من تا دورترین نقطه خارج از این جزیره شنا کرده و با این وجود دوباره بازگشته‌ام. تو می‌گفتی این ناممکن است، و حال می‌بینی که این‌کار شدنی‌ست."

"احتمالن، چون‌ تو دلفینی غیرعادی هستی توانستی آن‌را انجام دهی. اگر هرکدام از ما این‌کار را کرده بودیم، حتمن شکست می‌خوردیم."

دانیل دلفین متوجه می‌شود، او _ او می‌خواست دیگران را متقاعد سازد، که آن‌ها هم می‌توانند همان‌کار را انجام دهند_  می‌باید ثابت کند که تک تک آن‌ها در زندگی خود، روزی رویایی داشته‌اند، و این رویا را در عمق قلب‌ِشان مدفون ساخته‌اند.

دانیل می‌پرسد:"آیا به‌جز این است که اگر دلفینی چشم به روی رویای خود ببندد، یعنی او در زندان ترس‌های خود اسیر گشته است؟"

زمزمه‌ای در میان گروه درمی‌گیرد. کم کم فضا دگرگون می‌شود، و آن غافلگیری اولیه دلفین‌ها آهسته از بین می‌رود.

یکی از دلفین‌ها می‌گوید:"اما زندگی همین‌طورش هم به‌قدر کافی سخت است."

دانیل جواب می‌دهد:"چه‌کسی برای‌تان تعریف کرده که به‌دنیا آمده‌اید تا رنج بکشید؟ شما باید همیشه دارای رویا بوده و زندگی بدون ترس داشته باشید."

در این صبح، دانیل برای همگروهی‌هایش از ماجراجویی‌های خود در آن دور‌دست‌های خارج از جزیره تعریف کرد. تعریف کرد که چگونه آموخت تا نشانه‌ها را دیده و با گوش‌سپردن به‌نوای قلب خود به‌دنبال آن‌ها برود، و این‌که او با مخلوقی به‌نام انسان مواجه گشته است، انسانی‌که به او نشان داد چه‌مقدار خوبی و شر در ما وجود دارد. مهمتر از هرچیز اما، برای آن‌ها از رویایش تعریف کرد، و این‌که او آن را برآورده ساخته است تا زندگی را مفهوم عمیق‌تری بخشد، و این‌که او دلفینی‌ست مانند بقیه دلفین‌ها، با همان ترس‌ها و همان امید‌هایی که بقیه دلفین‌ها دارند، فقط با یک تفاوت: او رویای خود را از دست نداده است.

دلفینی می‌گوید:"تو دقیقن می‌دانی که ما برای زنده ماندن باید ماهی شکار کنیم."

دانیل جواب می‌دهد:"در این بحثی نیست که ما همگی باید مواظب باشیم تا زنده بمانیم. اما نباید هرگز فراموش کنیم که ما ماهی صید می‌کنیم تا نمیریم و بتوانیم رویاهایمان را برآورده سازیم."

"می‌خواهی بگویی که ما هم می‌توانیم مانند تو خوشبخت شویم؟"

"من سعی می‌کنم توضیح دهم که شماها آن‌طور‌که می‌خواهید می‌توانید خوشبخت شوید. فقط باید رویا داشته باشید تا بتوانید دوباره به‌یاد آورید حقیقتن چه‌کسی می‌باشید. و برای از نو شروع کردن هم هیچ‌وقت دیر نیست."

"دانیل به ما روش داشتن رویا را نشان بده."

دانیل خیلی آرام شروع به‌صحبت می‌کند:

"راز حقیقی یک زندگانی تحقق‌یافته همراه با شادی در این نهفته است که بیاموزیم، میان ثروت حقیقی و ثروت تقلبی فرق بگذاریم.

این دریا که ما را در میان خود گرفته است، خورشید که به‌‌ما زندگانی می‌بخشد، ماه و ستاره‌ها که در آسمان می‌درخشند، تمام این‌ها ثروت حقیقی می‌باشند. بعضی از چیزها که به ما داده شده است جاودانه‌اند، تا ما هرگز فراموش نکنیم چه سحر و افسونی ما را احاطه کرده است؛ تا ما همیشه به‌آن بیندیشیم که جهان ما پر از معجزه‌های‌ست که ما را درشگفتی فرو‌ می‌برند، و می‌توانند به‌ما کمک کنند تا رویاهای‌مان را به‌حقیقت مبدل سازیم. اما ما به‌جای این‌کار، برای خود جهانی ساخته‌ایم که در آن ثروت تقلبی حاکم است. ما چشم به روی رویاهای خود بسته‌ایم و پذیرفته‌ایم که مفهوم زندگانی این‌ست: تا می‌توانیم ماهی شکار کنیم."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:20  توسط سعید از برلین  | 

زندگی حس غریبی‌ست که یک مرغ مهاجر دارد. (سپهری)

 

دانیل آلکساندر دلفین، خود را باور داشت و در هنگام سفر، تمام نشانه‌ها را با دقت مشاهده کرده بود. و عاقبت سوار بر آن موج کامل تاختهْ و در آن حال به این آگاهی دست‌یافته بود که مفهوم واقعی زندگی او چه می‌باشد: ‌که با رفتن به دنبال رویای‌اش، یک زندگانی تحقق یافته همراه با شادی را بیابد.

او فراتر از مرزی رفته بود که در آن‌جا رویاها حقیقی می‌گردند، و فقط کسانی توانا به دیدنش می‌باشند که به آوای قلب حود گوش‌ سپارند. و در روشنایی این آگاهی تازه، بر دانیل دلفین آشکار می‌گردد، زندگی‌اش حالا درست همان‌طوریست که باید می‌بود؛ و این او را خشنود نمی‌سازد. تنها، او را بر سر شوق می‌آورد...

 

دانیل چند روزی‌را با آن دو موج‌سوار در جزیره‌نما می‌گذراند و فقط به‌خاطر خوشی‌ای که موج‌سواری به آن‌ها هدیه می‌داد به موج‌سواری ‌پرداختند، از یکدیگر ‌آموختند و تجربه‌هایشان را مبادله ‌کردند.

او روزی احساس کرد، زمان بازگشت به خانه فرارسیده است. حالا می‌توانست به جزیره دوست‌داشتنی خود بازگردد. به آن جایی‌که وطن او بود. او آن‌چه می‌خواست کشف کند، کشف کرده بود و حالا دیگر جستجویش به پایان رسیده و زمان آن بود تا حقیقت کشف‌کرده را با گروهش تقسیم کند.

اما دلفین‌ها چه فکر خواهند کرد، وقتی او را بعد از مرگِ فرضیش دوباره ببینند؟ احتمالن او را روحی می‌پندارند که از مرگ برخاسته است.

برای دانیل آلکساندر دلفین رویایی، حتمن اینْ لطیفه‌ای بامزه خواهد بود. دانیل می‌دانست که او دلفینی‌ست مانند بقیه دلفین‌ها، با یک تفاوت بزرگ: او تصمیم گرفته بود رویاهایش را زندگی کند.

 

دانیل در این بعد از ظهر، قبل از خداحافظی با جزیره‌نما، باشکوه‌ترین واقعه موج‌سواری عمر خود را انجام داد. او با دو موجودی کاملن متفاوت از خود، بر یک موج به تاختن پرداخت. همان احساس سعادت را کرد، که آن‌ دو کردند و او اطمینان خود را به آن‌ها نشان داد. آن سه می‌دانستند که همیشه حق با آن‌ها بوده است، حتی وقتی همه‌چیز بر علیه آن‌ها بود.

دانیل آخرین نگاه را با دوستان موج‌سوارش رد‌ و بدل کرده و در چشمانشان، انعکاس تصویر روح خود را می‌بیندد.

او از قواعد خود پیروی کرده و مفهوم زندگی را برای خود یافته بود، همان قواعدی‌که هزاران بار گروه او می‌گفتند قابل انجام نمی‌باشد.

و حالا او بالاخره می‌دانست، هر آنچه بدست آورده است و همه رویاهایش، قسمتی از هویت او را تشکیل می‌دادند، و او به این خاطر خوشحال بود…

دانیل دلفین هرگز آن‌روزی را که به مرداب جزیره زیبای خود بازگشت، فراموش نخواهد کرد.

آن روز هوا گرم و آفتابی بود، و وقتی او به وطن زیبای خود بازگشت، اشگ از چشمانش جاری شد.

اولین دلفینی که او را دید، نزدیک بود بیهوش شود.

ناگهان تمام جریان عادی زندگی روزانه جزیره بهم‌ریخت.

آیا واقعن این همان دانیل ا‌ست که در کنار آن صخره‌های تیز و خطرناک مفقودالاثر شده بود؟ آیا او نمرده بود؟

پیش از آن‌که دیگران بتوانند عکس‌العملی از خود نشان دهند، دانیل به آن‌ها می‌گوید:

"دوستان دلم برایتان تنگ شده بود…"           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:42  توسط سعید از برلین  | 

خوب می‌دانم، حوض نقاشی من بی ‌ماهی‌ست. (سپهری)

 

وحشت دانیل را فرا می‌گیرد. این دو همان مخلوقی هستند که او در باره‌شان شنیده بود و احتمالن مسؤل تمام ویرانی‌هایی که در طول سفرش دیده است می‌باشند. او نورهای اطراف ساحل و صخره‌ها را که دیشب دیده بود، با نورهایی که آن نیمرخ‌سیاهرنگ را روشنایی می‌دادند و بر سطح آب شناور بود و دلفین‌ها را می‌کشت و دریا را نابود می‌کرد بی‌ارتباط از هم نمی‌دانست.

او با خود فکر می‌کند:"آیا این پایان سفرم می‌باشد؟ آیا حالا خواهم مرد؟"

در این وقت دریا با او صحبت می‌کند:

 

آن‌جا، به هرکجا که راهی گردی،

نه راهی وجود دارد، و نه هیچ کوره‌راهی،

تنها می‌توانی به غریضه‌ات گوش کنی.

تو به نشانه‌ها دقت کردی

و عاقبت به مقصد رسیدی.

حال باید

جسارت آن جهش بزرگ به ناشناخته‌ها را کرده

و به تنهایی کشف کنی:

چه کسی حق‌کش است.

و که راست می‌گوید.

و تو چه‌کس می‌باشی.

 

آوایی در قلب دانیل به او می‌گفت، که او، اگر چه خیلی زیاد چیزهای بد در باره این مخلوق که انسان نام دارد شنیده و دیده باشد، اما به این دو می‌تواند اعتماد کند؛ زیرا او احساس می‌کرد، موج‌سواری این امکان را برایشان فراهم ساخته تا جهان خود را ترک کرده و رویایشان را کاملن زندگی کنند.

دانیل دلفین از آن‌جایی که خود را باور کرده بود، توانست این راه دراز را پشت سر بگذارد. حال می‌بایست یک‌بار دیگر از غریضه‌اش پیروی می‌کرد. او لحظه‌ای به همان حال ساکت می‌ماند، احساس می‌کرد چیزی مخصوص در حال رخ دادن است...

و بعد آن‌ را می‌بیند، می‌بیند که چگونه از غرب در حال نزدیک شدن است. و آن‌  کامل‌ترین موجی بود که از افق در حال ظاهر شدن بود و او مانندش را هرگز ندیده بود. موج به سوی شبه‌جزیره غلط می‌خورد، بعد روی هم انباشته می‌گشت، و هنگامی‌که زمین مرجانی جزیره را لمس کرد، یک دیوار مخوف و درازی را تشکیل داد.

دانیل دلفین فهمید این همان موجی‌ست که او خواب آن را می‌دیده است و سریع به سوی آن شنا می‌کند تا خط شروع را از آن خود سازد. آن دو نفر هم موج را دیده و با سرعت خود را به خط آغاز می‌رسانند.

هر سه آن‌ها سر موقع سوار بر موج می‌شوند، به صورت عمودی به طرف پایین آن سر خورده و در ژرفای موج دوری جانانه می‌زنند. دانیل اولین نفر‌ی بود که حرکت خود را به پایان رسانده و دوباره بدنش را در ژرفای موج پرتاب می‌کند. آن دو موج‌سوار از دانیل پیروی کرده و با عوض کردن مسیر خود به مانور‌های خطرناکی که هرگز جرأتش را نمی‌کردند در موج‌های کف‌آلود پرداختند. هنگامی‌که چرخش موج و جلو آمدنش سریع‌تر می‌گردد، شروع به شکستن کرده و موج‌سواران هر لحظه به برآورده کردن رویای خود نزدیک‌تر می‌شوند.

آن سه دوباره خود را به مناسب‌ترین محل رسانده و با نفس‌های حبس‌کرده در سینه، تعادل خود را در میان ژرفای موج و قله آن حفظ می‌کنند...

موج آهسته خود را به شکل قوسی در آورده  و بر روی آن سه  شروع به ساختن طاقی از آب می‌کند، و آن‌ها خود را در محلی می‌یابند که همه موج‌سواران خواب آن را می‌بینند: در تونل.

طوری شده بود که انگار عاقبت زبان رویا همگانی شده است. زیرا بی‌تفاوت از اختلاف زبانی آن‌ها، نه تنها دانیل آلکساندر دلفین، بلکه آن دو موج‌سوار هم مفهوم آنچه را که انجام دادند متوجه گشتند.

و دریا به آن‌ها چنین می‌گوید:

 

بعضی از چیزها همیشه

قوی‌تر از زمان و مکان خواهد بود،

مهمتر از زبان و نوع زندگی.

برای مثال، رفتن به دنبال رویاهایت

و این‌که بیاموزی، تا خودت باشی.

با دیگران راز حیرت انگیز

را تقسیم کنی،

آن رازی که تو کشف کرده‌ای. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:59  توسط سعید از برلین  | 

 

زمان مانند برق و باد می‌گذشت و دانیل نمی‌دانست چه مدت با موج‌ها در حال تاختن بوده است. اما او در حال خسته شدن بود، بنابراین تصمیم می‌گیرد برای آخرین‌بار با موجی بتازد و بعد استراحت کند. دانیل به آخرین موج خود یورش برده و او را از آن خود می‌سازد. اما درست در میانه مرحله آغاز، ناگهان تمرکز خود را از دست داده و در سراشیبی موج فرو می‌غلتد. او می‌دانست حالا چه اتفاقی خواهد افتاد.

موج دانیل را در خود فرو ‌برده و به سوی صخره‌ای پرتاب می‌سازد. دُم و باله‌های او به صخره برخورد کرده و اندام‌اش از صخره‌ای به صخره دیگر کوبانده می‌شود. سرانجام موج او را رها می‌سازد. خوشبختانه او بدون زخم‌های سختْ جان سالم به‌در می‌برد.

اما چه چیز موجب شده بود تمرکز خود را از دست بدهد؟

آیا آن‌چه را که فکر می‌کرد دیده است، واقعن دیده بود؟

باور آن برایش سخت بود، پس دوباره به آن سمت شنا می‌کند.

پنجاه متر دورتر از اوْ در همان خیزآب، چشم دانیل آلکساندر دلفین به موجود عجیب و غریبی می‌افتد که درست مانند او سوار بر موج می‌تاخت.

آن موج‌سوار عجیب، موجی را از آن خود ساخته و همان مانورهایی را انجام می‌داد که دانیل آن‌ها را در جزیره خودْ با تمرین و مشقت فراوان آموخته بود.

شکل آن موجود طور دیگر بود، اما موج‌سواریش درست زیبایی موج‌سواری او را داشت...

و بعد چیز دیگری هم نظر او را به خود جلب می‌کند: آن موج‌سوار تنها نبود، بلکه نفر دیگری هم همراه او بود؛ ظاهرن با هم آمده بودند تا این لحظه با‌‌شکوه و شگفت‌آور در دریا را با یکدیگر تقسیم کنند. شیوه‌ موج‌سواری‌شان خبر از تجربه آن‌ها در این کار می‌داد.

این دو نفر واقعن آشنا به موج‌سواری بودند. با هر موج جدیدی، ردیفی از مانورهای جسورانه و خطرناکی را انجام می‌دادند که می‌توانست الهام‌بخش دیگر موج‌سوارن باشد.

دانیل تصمیم می‌گیرد این دو موجود را امتحان کند. هنگامی‌که یک سری موج خود را نزدیک می‌ساختند، او اولین موج را از آن خود ساخته، بر روی شیب آنْ عمودی به پایین لغزیده و در دامنه آن معلقی می‌زند. فوری یکی از آن دو موج‌سوار، وقتی موج کاملن سراشیبی می‌گردد، خود را به موج دیگر رسانده و با سقوط‌ آزاد درون دیواره آن می‌پرد. دانیل قبل از آن‌که از درون موج به خارج شنا کند، بهترین مانور خود را انجام می‌دهد. این فرد عجیب، در موج سواری با دانیل همپایه بود.

حالا، برای او تنها یک‌چیز باقی مانده بود: آن دو را مخاطب قرار دهد:"و شماها که هستید، و از کجا می‌آیید؟"

سؤال دانیل بی‌جواب می‌ماند، اما آن دو موج‌سوار شروع به صحبت با یکدیگر می‌کنند.

"دیدی دلفین چه می‌کرد؟!"

"آره. می‌تونم قسم بخورم که او مانورهای ما را انجام می‌داد."

"چنین چیزی اصلن امکان نداره. چطور می‌تونه یک دلفین چنین کارهایی را انجام بده؟!"

دانیل از گفتگوی آن دو خیلی عصبانی شده بود."شاید فکر می‌کنند تنها خودشان موج‌سواری بلدند؟ این دو باید بدانند که من خیلی بیشتر از این‌ها می‌توانم."

سپس ناگهان بر دانیل معلوم می‌شود که این دو مخلوق عجیب زبان او را نمی‌فهمند. او می‌توانست بفهمد آن‌ها چه می‌گویند، ولی آن دو قادر نبودند زیگنال‌های صوتی‌ او را کشف‌رمز کنند.

علاوه بر این، متوجه تعجب و غافلگیری در چشمان آن دو می‌گردد. از چشم‌هایشان می‌فهمد که از او نمی‌ترسند و او مقبول و خوش‌آیند آن دو می‌باشد.

دوباره آن‌ها شروع به گفتگو می‌کنند و دانیل به سخنان آن‌ دو گوش می‌سپارد:

"این دلفین باید زمان زیادی خودش را با موج‌ها مشغول ساخته باشد."

"خوب اگه ما هم نفس او را داشتیم، شاید می‌تونستیم به اندازه او داخل موج‌های بزرگ مقاومت کنیم."

او دوباره حرف دریا را به خاطر می‌آورد:

"از خودت در برابر مخلوقی به نام انسان محافظت کن"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:52  توسط سعید از برلین  | 

 

دانیل با تابش اولین اشعه خورشید از خواب بیدار می‌شود.

ساحلی که او شب قبل کشف کرده بودْ در نگاه اول کاملن طور دیگری به چشم می‌آمد. نورها ناپدید شده بودند و در عوض ساختمان‌هایی غول‌آسا در کنار صخره‌ها جای داشتند. دانیل فکر کرد شاید آن‌ها را بعضی از جانداران ساخته‌اند، زیرا به نظر می‌آمد که انگار چیزی در خشکی در جنبش است.

آیا برای دانستن این‌که در آن‌جا چه می‌گذرد باید کوشش می‌کرد؟

تصمیم می‌گیرد به‌هیچ‌وجه چنین کاری نکند. او با هدفی مشخص از راهی دور به آن‌‌جا آمده بود تا آگاه گردد: او که می‌باشد و به‌کجا می‌خواهد برود، و بوسیله موج بی‌نقص و کاملْ مفهوم حققیقی زندگی خود را کشف کند.

این رویای او بود. و به این خاطرْ طبق نقشه قبلی به‌سوی صخره شنا می‌کند، تا خود را در کنار این محل سحرانگیز برای اولین‌بار درون موج‌ها اندازد.

آشکار بود که امواج ِ شب پیشْ قوی‌ترین نوسان را داشتند، با این وجود هنوز هم اما به‌قدر کافی موج برای سوار شدن و تاختن با آن‌ها وجود داشت. از سمت ساحل باد ملایمی می‌وزید، آب گرم بود و نسیم هم گرما داشت. با چنین خیزابی که بلندی آن به دو متر می‌رسید، شرایط برای موج‌سواری کاملن ایده‌آل بود.

دانیل به‌موقع اولین موج خود را به‌چنگ آورده و متوجه می‌گردد که موجْ قبل از پایین آمدن بر سطح آب و برخور با صخره‌ها و کف‌آلود گشتن، خیلی سریع اوج می‌گیرد. او می‌بایست خیلی دقت می‌کرد تا به صخره‌های شبه‌جزیره که مانند تیغ تیز بودند برخورد نکند. موج بعدی را می‌بایست به‌ موقع و خیلی سریع به‌دست آورده و موازی با آن به‌ سمت ساحل بتازد. اولین بخش موج دارای فشار زیادی بود، به این دلیل می‌بایست با تمام قدرت شنا کند تا بتواند خود را به آن برساند. سپس موج آهسته خود را به دیواری بزرگ و چرخان تبدیل ساخته و دانیل توانست در کنار آن چند مانور خطرناک را آزمایش کند. عاقبت موج به تونلی تبدیل گشته و او را در خود جای می‌دهد، طوری‌که دانیل حس می‌کرد جزیی از دریا شده است...

این پیش‌آمد چنان جذاب بود که دانیل زمان را فراموش کرد، همان‌گونه که همیشه هنگام موج‌سواری این حس به او دست می‌داد.  دانیل مکرراً به نقطه شروع شنا باز‌گشته و خود را در موج می‌انداخت، تا عاقبت خسته و کوفته می‌گردد.

زمان درازی می‌گذشت که دانیل دلفین خود را چنین خوشبخت احساس نکرده بود. او چیزی یافته بود که تمام زحماتش را جبران می‌ساخت. حالا بیش از هر زمانی احساس می‌کرد که ترک کردن گروه و جزیره‌اش به‌خاطر گسترده ساختن افق دید خود کاری درست بوده است.

 

ما با تصمیم‌هایمان

خود را تعریف می‌کنیم.

تنها با تصمیم‌هایمان می‌توانیم واژه‌

و رویاهایمان را

معنا و زندگانی بخشیم.

تنها با تصمیم‌هایمان می‌توانیم

از آن‌چه هستیم،

به آن‌چه که می‌خواهیم تغییر یابیم.

   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:54  توسط سعید از برلین  | 

 

بخش سوم:

دانیل در چهلمین روز ترک کردن جزیره خود، هنگام غروب خورشیدْ سروصدای آشنایی می‌شنود که بلافاصله او را به هیجان وامی‌دارد. آیا این صدا واقعن می‌توانست آن‌چیزی باشد که او تصور می‌کرد؟

مدت زیادی می‌گذشت که افسون چنین صدایی او را از خود بی‌خود ساخته بود، پس به آن سو شنا می‌کند.

باور آن‌چه که می‌دید برایش سخت بود. در دویست متری او انبوه عظیمی از آبْ خود را به‌صخره‌های شبه‌جزیره‌ای می‌کوباند، طوری‌که او هرگز چشم‌گیرتر از آن ندیده بود؛ غول‌آسا و نیرومند، موج‌هایی شکننده و تو‌ خالی، که هربار تونلی اغواگر تشکیل می‌دادند.

ارتفاع موج‌ها را به سختی می‌توانست حدس بزند، ولی از روی تجربه می‌توانست بگوید که موج‌هایی بلند و شایان توجه می‌باشند. دانیل بی‌درنگ به‌سوی شبه‌جزیره شنا کرده و سربزنگاه اولین موج را از آن خود می‌سازد. تا فرا رسیدن شب چندین‌بار سوار بر موج‌ها تاخت و تاز می‌کند و دوباره احساس نشاط به او روی می‌آورد.

دانیل چنان غرق شوق بود که متوجه نمی‌شود موج‌ها او را به کجا رسانده‌اند. شبه‌جزیره، امتداد یک ساحل صخره‌ای عظیم بود و به جزیره‌ای تعلق داشت که او تا حال بزرگتر از آن ندیده بود.

حالا، چون غروب آفتاب آسمان را تاریک ساخته بود، دانیل متوجه صدها نور می‌شود که با روشنایی‌شان کرانه جزیره را منوِِّر می‌ساختند. بعضی از این نورها تکان نمی‌خوردند، در حالی‌که بقیه خود را در یک ردیف به‌دنبال هم می‌کشیدند، و زود به‌زود محو و دوباره ظاهر می‌گشتند، و این دانیل را خیلی به‌تعجب انداخته بود. او به‌تاریکی شب عادت داشت و آموخته بود درخشش ماه و ستاره در آسمان را دوست داشته باشد.

دانیل روز طولانی‌ای را پشت سر گذاشته و خیلی خسته بود. او روز بعد در پی کشف این نورها خواهد رفت؛ اما حالاْ خوب خوابیدن مهم‌تر بود تا بتواند فردا صبح زود به موج‌سواری به‌پردازد.

دانیل لبخندی می‌زند:"از آخرین موج‌سواری آنقدر می‌گذرد که حس می‌کنم انگار می‌خواهم فردا برای اولین‌بار در زندگی‌ام موج‌سواری کنم. تا حال ده‌هزار ‌بار موج‌سواری کرده‌ام و احتمالن ده‌هزار‌ بار دیگر هم خواهم کرد. و دقیقن می‌دانم که هرگز از این کار سیر نخواهم گشت _ راستی چرا چنین است؟

 

چیزهایی وجود دارند،

که تو با چشم قادر به‌دیدنشان نیستی.

تو آن‌ها را باید با قلبت تماشا کنی،

و این کار آسان نیست.

اگر برای مثال، به درونت نظر افکنی

و حس کنی،

که آن‌جا قلبی جوان در طپش است،

هر دوی شما؛ تو با خاطراتت  

و او با رویاهایش به‌حرکت خواهید آمد

و مسیری را از میان آن حادثه    

که زندگی می‌نامندش، جستجو کرده،

و پیوسته در کوشش خواهید بود، تا بهترین‌ها را انجام دهید.

و قلب تو هرگز خسته نخواهد شد

یا پیر...

 

دانیل با خود فکر می‌کند:"اگر همه ما آن‌چه را انجام می‌دهیم، همان‌طور که دریا گفت انجام می‌دادیم، زندگی‌مان معنای عمیق‌تری می‌یافت."

در این شب دانیل درست مانند دیگر رویا‌ئیان، خود را برای خواب آماده می‌کند: با نگاهی پر از کنجکاوی به‌سوی آینده، و با قلبی لبریز از شادی.

او می‌دانست که روز دیگر، عالی و شگفت‌انگیز به موج‌سواری خواهد پرداخت، و بعد فوری به‌خواب می‌رود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 20:22  توسط سعید از برلین  | 

  

در این لحظه دانیل بیش از هر وقت دیگر دلش برای موج‌سواری تنگ شده بود. این جهانِ پر از بیگانه کم کم او را غمگین می‌ساخت؛ و او نمی‌دانست که آیا روزی جزیره زیبای خود را دوباره خواهد دید یا نه. دانیل گمان می‌برد که جهان برای او اتفاقات پاک و بی‌ریایی را مهیا کرده است، اتفاقات زیبایی که تعدادی از آن‌ها را واقعن تجربه و مشاهده کرده بود، اما مزه اتفاقاتی نامطبوع را نیز به او چشانده بود.

ناگهان‌ در این حالت روحی، میل بازگشت به سوی مرداب در او زنده می‌گردد.

ولی دریا همان‌طور که به او قول داده بود، در این لحظه  به کمک او می‌آید:

 

شاید که رویا،

انجام دادن کاری سخت را معنا بدهد.

و اگر ما از زیر بار این کار شانه خالی کنیم،

دلیل رویا دیدن ما

می‌تواند به‌راحتی گم گردد، 

و بعد در پایان متوجه خواهیم گشت،

که رویای‌مان دیگر به ما تعلق ندارد.

اگر از دانش و حکمت قلب خود پیروی کنی،

شاید که زمان از رویایت مراقبت کرده،

تا تو آن را برآورده سازی.

و بیندیش به این:

اتفاقن وقتی تو به ناامید گشتن نزدیک می‌باشی،

اتفاقن وقتی تو گمان داری که زندگی،

سخت و خشن با تو معامله می‌کند،

به آن فکر کن، تو که می‌باشی.

به رویای خود فکر کن.

 

یادآوری این‌که تا وقتی او برای رسیدن به آرزویش همچنان به نبرد ادامه دهد هرگز تنها نخواهد ماند، دانیل را خوشحال ساخته و برای یافتن محلی که بتواند کمی استراحت کند به شنا کردن ادامه می‌دهد.

 

دانیل در دور‌دست دریای آبی و آرام، دلفین پیری را می‌بیند که از سمت غربْ در سکوت به او نزدیک می‌شود.

دانیل به طرف او شنا می‌کند.

در این هنگام دلفین پیر نیز متوجه او شده و با صدایی نرم از او می‌پرسد:"نام تو چیست؟"

"من دانیل آلکساندر دلفین می‌باشم."

"و تو چنین تنها در میان این اقیانوس چه می‌کنی، دانیل دلفین؟"

"من در جستحوی رویای خود می‌باشم."

فوری چهره دلفین پیر دگرگون می‌شود و می‌پرسد:"تو همانی که موج بی‌نقص و کامل را جستجو می‌کند؟"

دانیل نمی‌توانست آن‌چه را که شنیده است باور کند.

"از کجا تو این را می‌دانی؟"

او جواب می‌دهد:"به همان دلیلی که هر دو ما می‌دانیم: که زندگی از چیزهای بیشتری به‌جز صید ماهی و خواب تشکیل شده است". و ناگهان صدای دلفین پیر در گلویش می‌شکند.

"چرا گریه می کنی؟"

او به دانیل نگاه نافذی می‌کند:"من برای این گریه می‌کنم، چون از هر زمان دیگری خوشبخت‌ترم. بعد از این‌همه سال بالاخره به آرزویم رسیدم."

دانیل که متوجه منظور او نشده بود می‌پرسد:"منظورت چیست؟"

دلفین پیر می‌گوید:"دانیل، من هم روزی مانند تو جوان و نیرومند بودم. در زمان قدیم من هم مانند تو رویایی در سر داشتم و در باره زندگی سؤالاتی مطرح می‌کردم که شب‌ها خواب‌را از چشمانم می‌ربودند."

"بعد چه اتفاق افتاد؟"

دلفین پیر به صحبت‌اش ادامه می‌دهد:"اما روزی از داشتن رویا و آرزو دست کشیدم و به جای گوش سپردن به نوای قلبم به قوانین گروهی که در آن بودم گوش سپردم. و بعد احساس پیر شدن در من آغاز گشت.

اما ما با پیر شدن عاقل‌تر هم می‌شویم. به این دلیل، روزی بر من روشن شد که باید عاقبت آرزویم را برآورده سازم، حتی اگر هم مطمئن نباشم آیا می‌توانم آن‌را به انجام‌ رسانم یا نه. من در زندگی‌ام خیلی زمان به‌هدر داده و خسته بودم. ولی این حس را هم داشتم که دیگر نمی‌توانم طولانی‌تر از این پیش گروه خود بمانم و به این دلیل تصمیم گرفتم تا آرزویم را جامه عمل بپوشانم.

خیلی سال‌ها پیش از این، در میان اقیانوس به سفر پرداختم و در این سفر آموختم؛ اگر زودتر شروع به اطمینان به نوای قلب خود می‌کردم به همان نسبت هم راحت‌تر می‌توانستم رویایم را برآورده سازم.

اما من آشفته‌تر از هر زمانی بودم و فکر می‌کردم در این سن پیری رویای خود را جستجو کردن ایده و تصور اشتباهی‌ست و برایم بهتر می‌بود که نزد همگروهی‌هایم می‌ماندم و انتظار مرگ خود را می‌کشیدم". دلفین پیر سرش را به بالا نگاه داشته و به آسمان خیره می‌شود."و لحظه‌ای رسید که می‌خواستم قطع امید کرده و برگردم، اما ناگهان صدایی شنیدم". او به چشمان دانیل نگاه کرده و می‌پرسد:"من حدس می‌زنم که تو هم این صدا را شنیده باشی."

دانیل از این‌که برای اولین بار در زندگی می‌تواند راز خود را با کسی در میان بگذارد بدون آن‌که ریشخند و مسخره شود، با شعف و خوشحالی فراوان می‌گوید:"بله، صدای دریا..."

دلفین پیر با خوشحالی می‌خندد، طوری‌که نزدیک بود از خنده منفجر شود."آره، دریا به من گفت بهتر است به‌جای بیکار نشستن، حتی در سنین خیلی بالا هم به‌دنبال برآورده کردن آرزوهای‌مان باشیم". او نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد:"حالا می‌توانم با خیال راحت به رفتن خود ادامه دهم"، و در این لحظهْ نوری عجیب او را احاطه می‌کند.

دانیل می‌پرسد:"اما تو هنوز به‌من نگفته‌ای که رویای تو چیست."

دلفین پیر نگاهی به او کرده و می‌گوید:"رویای من این بود که دلفین جوانی را ملاقات کنم، دلفینی‌ که مرا به یاد رویایم می‌اندازد. و به او توصیه کنم، بی‌تفاوت از بزرگی و کوچکی آرزوی خود، این شانس را در زندگی به‌هدر ندهد. و من او را یاری دهم تا که رویای خود را برآورده سازد."

دانیل می‌پرسد:"منظورت را نمی‌فهمم. چگونه می‌خواهی به من در این راه کمک کنی تا من به آرزویم برسم؟"

دلفین پیر می‌گوید:"دانیل دلفین، من همین العان از سمت غرب می‌آیم، و موجی را که تو جستجو می‌کنی دیدم. همان موجی که تو سوار بر آن می‌توانی معنای حقیقی زندگی‌ات را کشف کنی. موج خیلی نیرومندی نیست، اما برای تو حتمن موج ویژه ای خواهد بود...".

دلفین پیر به سوی او نگاهی می‌کند و دانیل چشمان او را می‌بیند که مانند ستاره آسمان می‌درخشید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:16  توسط سعید از برلین  | 

 

دانیل بنا به توصیه آفتاب‌ماهی به ‌سمت غرب شنا می‌کند. به‌ سوی آن نقطه‌ای‌ کهْ خورشید و دریا به‌ هنگام آغاز تاریکی به‌هم می‌رسند. زیرا او اطمینان داشت، آفتاب‌ماهی همان نشانه‌ایست که دریا گوش‌سپردن به آنرا به او یادآوری کرده بود.

برای دانیل دلفین شنا کردن به دنبال غروب آفتاب چندان سخت نبود. تحول و دگردیسی هزاران ساله او را به این استعداد مسلح ساخته بود تا در تاریکی شب هم بتواند ببیند. دانیل می‌توانست پژواک زیگنال‌هایی را که می‌فرستاد و با برخورد به مانع به سوی او باز می‌گشتند کشف رمز کرده و از موج‌های صوتی تصویری بسازد. به این دلیل او در موقعیتی بود که می‌توانست در تاریکی شب و در عمق اقیانوس هم اشیاء را درک و رویت کند.

او در حال شنا به سمت غرب بود که ناگهان در برابرش اندامی خود را ظاهر می‌سازد. با احتیاط خود را به آن موجود نزدیک کرده و می‌پرسد:"تو که هستی؟"

"من یک کوسه هستم، و در واقع نباید تو با من صحبت کنی، چون‌که ما دلفین‌ها را می‌خوریم و تو باید از من ترس داشته باشی."

دانیل جواب می‌دهد:"من از چیزی‌که نمی‌شناسم به خود ترس راه نمی‌دهم."

کوسه با تردید مکثی می‌کند. تا حال هیچ دلفینی به او چنین پاسخی نداده بود. او می‌پرسد:"تو باید این‌جا، در این دریای پهناور مواظب خود باشی. پس گروه تو کجا هستند؟"

"آن‌ها حتمن در مرداب جزیره‌مان مشغول صید ماهی‌اند."

"و تو تنهایی بدون همگروهی‌هایت این‌جا چه می‌کنی؟"

"من در پی یافتن رویای خود هستم. من موج بی‌نقص و کامل را جستجو می‌کنم."

کوسه سؤال می‌کند:"و کجا می‌خواهی آنرا پیدا کنی؟"

"اطلاع دقیقی ندارم. من فقط می‌دانم که مسیر درستی را در حال شنا کردنم."دانیل به کوسه نگاهی می‌کند و از او می‌پرسد:"آیا تو هم رویائی داری؟"

"یک زمانی داشتم"، و بعد با صدایی غمگین می‌گوید:"زندگی با من عادلانه رفتار نکرد، کاری کرد که همه از من می‌ترسند. هربار وقتی من جایی ظاهر می‌شوم تمام موجودات از ترس جانشان پا به فرار می‌گذارند."

دانیل می‌گوید:"این مرا به یاد همگروهی‌هایم می‌اندازد. هربار وقتی هوای جزیره منقلب و طوفانی می‌شود، همگی از ترس به مرداب پناه می‌برند. این به خاطر ترس آن‌ها از ناشناخته‌هاست. آن‌ها متوجه نیستند که در موقعیت‌های سخت زندگیست که می‌توان بهترین آموزش را دید."

کوسه می‌پرسد:"تو از من نمی‌ترسی؟"

"من از تو ترسی ندارم، چون‌که اگر قرار بود مرا بکشی، تا حال آنرا انجام داده بودی. اما بیشتر به این دلیل از تو نمی‌ترسم، چون من به دنبال رویای خود هستم، و می‌دانم که باید سرنوشتم را جامه عمل بپوشانم."

کوسه می‌گوید:"ای کاش من هم می‌توانستم مانند تو رویائی می‌داشتم."

"خوب، پس دوباره شروع کن. به دوران جوانی‌ خود فکر کن. به خاطر بیاور کدام افکار آن‌زمان خواب را از چشمان تو می‌ربودند."

کوسه می‌پرسد:"و اگر نتوانم به یاد آورم که چگونه می‌توان خواب دید، چه باید بکنم؟"

دانیل می‌گوید:"تنها ترس‌های تو می‌توانند تو را از آن چیزی‌که از صمیم قلب آرزو می‌کنی بازدارند."

"آیا می‌خواهی بگویی که من می‌توانم باز شروع به رویا داشتن بکنم؟"

دانیل جواب می‌دهد:"بله، درست مانند بقیه مخلوقات این جهان."

کوسه می‌گوید:"ممنون، پس من‌ هم دوباره شروع به این کار خواهم کرد."

کوسه قصد ترک آنجا را داشت که خود را به سوی دانیل چرخانده و می‌پرسد:"گفتی می‌خواهی موج بی‌نقص و کامل را پیدا کنی؟"

دانیل می‌گوید:"بله."

"تو تا اندازه‌ای به آن نزدیک شده‌ای. اتفاقن همین حالا من از سمت غرب می‌آیم و دیدم که آن‌جا موج‌های بلندی در حرکت‌اند. شاید موجی که تو جستجو می‌کنی یکی از آنها باشد."

دانیل می‌پرسد:"چه مسیری را باید انتخاب کنم؟

کوسه می‌گوید:"همچنان مسیر به سوی غرب را شنا کن و به غریزه‌ات اطمینان داشته باش، و به صدای درونت گوش کن، زیرا او می‌داند چگونه می‌توانی رویای خود را برآورده سازی." 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 18:24  توسط سعید از برلین  | 

 

دانیل می‌خواست به سفرش ادامه دهد که متوجه ماهی عجیب و غریبی می‌شود که سرش را از داخل آب به سوی خورشید نگاه داشته بود.

دانیل می‌پرسد:"تو که هستی؟"

ماهی جواب می‌دهد:"منو آفتاب‌ماهی صدا می‌زنند."

"چه نام بامزه و خنده‌داری"، دانیل با خود فکر می‌کند."آفتاب‌ماهی، چه می‌کنی؟"

"شب‌ها می‌خوابم و روزها در پی خورشید روانم. روز به روز، از زمانی که به دنبا آمده‌ام سعی کرده‌ام خورشید را لمس کنم، اما تا امروز موفق به آن نشده‌ام. ولی می‌دانم که روزی موفق خواهم گردید."

دانیل می‌پرسد:"آیا این آرزو و رویای توست؟"

آفتاب‌ماهی جواب می‌دهد:"آره، این آرزوی همیشگی من بوده که روزی تجربه کنم خورشید چه مقدار حرارت دارد، خورشیدی‌که تمام جهان را زندگی می‌بخشد."

دانیل می‌گوید:"فکر نکنم که تو هرگز موفق به لمس کردن خورشید شوی، تو برای این به‌دنبا آمده‌ای که در آب زندگی کنی، و اگر آب را ترک کنی حتمن خواهی مرد."

آفتاب‌ماهی جواب می‌دهد:"هر روز صبح خورشید در افق طلوع می‌کند، بی‌تفاوت از این‌که من چه می‌کنم. من گرمایش را لمس می‌کنم و این گرما منو به یاد آرزو و رویایم می‌اندازد. تو اگر به‌جای من بودی چه می‌کردی؟ آیا به‌خاطر نمردن دست از رویایت برمی‌داشتی و یا این‌که به کوشش خود ادامه می‌دادی تا خورشید را لمس کنی؟"

دانیل نمی‌توانست به این ماهی زیبا و شگفت‌انگیز دروغ بگوید، و جواب می‌دهد:"من به کوشش خود ادامه می‌دادم تا که خورشید را روزی لمس کنم."

آفتاب‌ماهی می‌گوید:"من‌هم آماده‌ام به‌خاطر برآوردن آرزویم بمیرم، این خیلی بهتر از آن است که روزی بمیری ولی برای آرزویت اصلن کوشش نکرده باشی." او به دانیل ثابت نگاه می‌کند:"آیا تو هم آرزویی داری؟"

دانیل می‌گوید:"آره، موج بی‌نقص و کامل را می‌خواهم پیدا کنم، موجی‌که هنگام سواری بر آن و تاختن با او به‌من نشان خواهد داد معنای واقعی زندگیم چه می‌باشد."، و در چشمانش نوری غیر عادی می‌درخشد.

آفتاب‌ماهی می‌گوید:"چه رویای جالبی. فکر کنم که بتونم به تو کمک کنم. من هنگام سفر در میان دریا، موج‌های متلاطمی را می‌دیدم که از سمت غرب می‌آمدند. موج‌های بلندی که بادهای شدید کناره اقیانوس بوجود می‌آوردشان. آن‌جا می‌توانی موجی را که در جستجویش هستی پیدا کنی. صبر کن تا آفتاب غروب کند، و بعد رد فرو رفتن آفتاب در دریا را تعقیب کن."

دانیل از آفتاب‌ماهی تشکر می‌کند. او خوشحال بود که در این روز این‌همه اطلاع و تجربه به‌دست آورده است.

او با خود فکر می‌کند:"ما همگی رویاهایی در سر داریم. بعضی‌ها به‌خاطر رویای خود ریسک و خطر کرده و خستگی‌ناپذیر برای برآوردن آن‌ها نبرد می‌کنند، در حالی‌که دیگرانْ رویاهای خود را به‌خاطر ترس از باختن آن‌چه در تصاحب دارندْ نادیده گرفته و از آن می‌گذرند. این گروه هرگز آگاه نخواهند شد که زندگیشان چه معنایی دارد."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:21  توسط سعید از برلین  | 

میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

دانیل، به‌ واسطه دیدار با موجودی‌که به جزیره او تعلق نداشت، متوجه می‌شود که جهان، آنطوری‌که برای او تعریف می‌کرده‌اند، آنقدر هم کوچک نمی‌باشد. و حالا بر او آشکار شده بود که جهل و نادانی‌اش به خاطر باور کردن چیزهایی بوده که به او آموزش داده‌اند و او بدون آن‌که سؤال کند این دانش و دانسته‌ها از کجا سرچشمه گرفته‌اند، آن‌ها را باور کرده است.

این سفر به دانیل دلفین کمک کرد تا افق دیدش گسترش یافته و چیزهایی را کشف کند که همگروهی‌های او از وجودشان کاملن بی‌اطلاع بودند.

 

سی شبانه روز دانیل دلفین در میان دریای محبوب و زیبایش به سفر ادامه داد. او از صبح تا شب شنا می‌کرد و همواره با اطمینان به غریزه‌ خود، با دقت به دنبال آن نشانی‌که دریا قولش را به او داده بود می‌گشت.

هنگامی‌که او دوباره دود سیاه را در افق می‌بیند، با آن‌‌که هنوز خیلی خوب ترس نهنگ را در خاطر داشت، اما تصمیم می‌گیرد سر از جریان در‌ آورد.

در حین نزدیک شدن به آن نیمرخ‌سیاه‌رنگ متوجه می‌شود که آب کدرتر و کثیف‌تر می‌شود. یک لایه نفت شروع به چسبیدن بر اندام او می‌کند. ماهی‌های مرده در کنارش بر سطح آب روان بودند. این منظره چنان وحشتناک بود که حالش را دگرگون می‌سازد.

ابتدا نمی‌خواست به چشمانش اطمینان کند؛ این وسیله عظیم موفق شده بود به نحوی با کمک نوعی تور، تمام ماهی‌ها را از آب بگیرد. بعضی از این ماهی‌ها را همگروهی‌های او شکار می‌کردند، اما بقیه اصلن قابل خوردن نبودند!

دانیل ناباورانه می‌دید که چگونه حتی چند دلفین مرده به دریا دور‌انداخته می‌شوند. چطور می‌توانست چنین چیزی امکان داشته باشد؟ این موجودات بی‌احساس چه‌کسانی بودند که می‌توانستند دست به چنین کار جنایت‌آمیزی بزنند؟

و بعد دوباره به یاد حرف نهنگ می‌افتد: "از خودت در برابر مخلوقی به نام انسان محافظت کن."

شاید این موجود قسمتی از آن شر و فسادیست که – اگر بخواهیم سخنان پیرترین دلفین را باور داشته باشیم – خارج از  محدوده‌ای که در آن زندگی می‌کرد موجود است؟

دانیل به خود می‌گوید:"از حالا به بعد خیلی احتیاط خواهم کرد."

 

صبح روز بعد دانیل به خود اجازه استراحت می‌دهد. او تمام شب را در حال شنا کردن بود، چون‌که می‌خواست خود را تا حد امکان از آن نیمرخ‌سیاه‌رنگ که تمام موجودات زنده دریا را میمکید، دور سازد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:0  توسط سعید از برلین  | 


بخش دوم:

فردای آن روز دانیل آلکساندر دلفینْ خود را در میان اقیانوس عظیمی می‌یابد. از آنجایی‌که نمی‌دانست به کدام سمت شنا باید کند، اجازه می‌دهد تا جریان آب او را با خود ببرد.

بزرگی این اقیانوس که در آنسوی جزیره کوچک امتداد داشت، بر او استیلاء یافته بود. این‌جا نه از صخره‌های دندانه‌دار و تیز خبری بود و نه از خشکی. او کمی غمگین بود. حالا، پس از پیمودن این راه دراز، چه باید می‌کرد؟ آیا اصلن در پیرامون او چیزی وجود نداشت؟

با این حال از تصمیمی که گرفته بود پشیمان نبود. ترسی که او هنگام ترک محدوده زندگی خود داشت از بین رفته بود. و حال، یکه و تنها در این اقیانوس بیکرانْ اطمینان داشت که راه درستی را انتخاب کرده است، راهی که او را به محلی هدایت کرده که از وجودش بدون آنکه هرگز با چشمان خود آن را دیده باشد، همیشه با خبر بوده است.

هنگامی‌که دانیل با چنین افکاری مشغول بود، ناگهان در کنارش کوه بلندی از آب با قدرت مهیبی به طرف بالا فوران می‌کند. در زیر این فواره آبْ چشمش به چیزی غول‌آسا که ده‌بار بزرگتر از او بود می‌افتد و فوری متوجه می‌شود که با کوچک‌ترین برخورد با آن می‌تواند له گردد.

تا حال چنین موجودی را ندیده بود، اما به‌هیچ وجه احساس تهدید و ترس نمی‌کرد؛ و عجیب آنکه انگار یک دوست قدیمی، سرزده اما مقبول ظاهر شده است.

دانیل می‌پرسد:"تو که هستی؟"

"من یک نهنگ کوهان‌دار هستم" و هیولای مهربان به شنا ادامه می‌دهد.

دانیل می‌بایستی سریع شنا کند تا بتواند در کنار او بماند.

دانیل می‌پرسد:"این‌جا چه‌ می‌کنی؟"

"من به‌ طرف جنوب می‌روم. باید خودم را قبل از اینکه زمستان از راه برسد به آب‌های گرم برسانم."، بعد نگاهی به دانیل کرده و می‌پرسد:"و تو، در وسط این اقیانوس چه می‌کنی؟"

دانیل جواب می‌دهد:"من در جستجوی یک رویا هستم، چندیست که گروه و جزیره محل زندگیم را برای یافتن موج بی‌نقص و کامل ترک کرده‌ام، موجی که حقیقت زندگی را به من نشان خواهد داد."

نهنگ می‌گوید:"آفرین به تو به خاطر این تصمیم، حتمن ترک وطن به خاطر برآورده کردن رویایت خیلی سخت بوده است."

او نگاهی به دانیل می‌اندازد:"تو در این سفر باید خیلی مواظب باشی. اگر به هرچه که می‌بینی و انجام می‌دهی توجه کافی کنی، خیلی چیزها یاد خواهی گرفت. همه‌چیز در به مقصد رسیدن خلاصه نمی‌شود، بلکه مسیر سفر هم مهم می‌باشد و به تو معنای یک موج بی‌نقص و کامل را نشان خواهد داد و این‌که چگونه می‌توانی آن را پیدا کنی."

دانیل می‌گوید:"دانش و آگاهی تو زیاد است، و از تو ممنونم که مرا در آن سهیم می‌سازی."

او می‌خواست از نهنگ سؤال کند کدام جهت را باید برگزیند، که ناگهان نیمرخ‌سیاه‌رنگی در افق پدیدار می‌گردد. چنین به چشم می‌آمد که انگار چیزی بر روی سطح آب شناور است و دود و خاکستر به هوا تُف می‌کند.

دانیل می‌پرسد:"این چیست؟"

نهنگ شروع به لرزیدن می‌کند. ترسی بزرگ ناگهان چهره‌ او را می‌پوشاند، و بعد بدون خبر و با سرعت از آن محل دور می‌شود. دانیل فکر می‌کند:"چگونه می‌تواند غول مهربانی چنین ترسو باشد؟ چه چیزی آیا قادر است کسی به این بزرگی را به چنین ترسی وادارد؟". ناگهان غمگین گشته و ترس به سراغش می‌آید.

دانیل دوباره خود را با زحمت به نهنگ رسانده و از او می‌پرسد که آیا کمکی از او برمی‌آید؟ ولی غول مهربان به شنا ادامه می‌دهد. اما قبل از ترک کردن دانیل می‌گوید:"از خودت در برابر مخلوقی به نام انسان محافظت کن."

دانیل می‌پرسد:"منظورت را نمی‌فهمم، من کسی را به این نام نمی‌شناسم. در جزیره من به جز چند مرغ دریایی مهربان، بقیه همگی دلفین هستند."

و آخرین حرف‌های نهنگ "از خودت در برابر مخلوقی به نام انسان محافظت کن" بود.

دانیل از خود می‌پرسد:"آیا انسان یک دلفین بدجنس است؟"

در این هنگام حس می‌کند که دریا می‌خواهد دوباره با او صحبت کند، پس سکوت کرده و گوش می‌دهد:

 

جهان‌های تازه را کشف کردن،

 نه فقط خوشبختی و شناخت،

بلکه همچنین ترس و رنج برایت به همراه دارد.

چگونه می‌خواهی خوشبختی را ارج نهی،

هنگامی‌که نمی‌دانی، رنج چه می‌باشد؟

چگونه می‌خواهی به شناخت و آگاهی دست‌یابی،

اگر خود را با ترس‌هایت روبرو نگردانی؟

و عاقبت

نبرد بزرگ زندگی

آن‌زمان آغاز می‌گردد،

که مرزها را در خود مغلوب سازی

و آنقدر به آن دورها بروی،

که هرگز خواب آن‌را هم نمی‌دیدی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:25  توسط سعید از برلین  | 

به این دلیل، دانیل در همان شب تصمیم می‌گیرد به هیچ‌کس نگوید چه نیتی در سر دارد و کجا می‌خواهد برود. او بی‌صدا و پنهانی گروه را ترک خواهد کرد، همان‌طور که همیشه به‌هنگام غروب آفتاب یک‌بار دیگر برای موج‌سواری می‌رفته است. با این تفاوت که این‌بار دیگر برنخواهد گشت. هم‌گروهی‌هایش تصور خواهند کرد، او آن‌طور که همه پیشگویی می‌کردند، غرق گشته است. که او به خاطر گوش نسپردن به پند آن‌ها، زندگیش را از دست داده است. همه آن‌ها از آن صحبت خواهند کرد، که نتیجه بی‌اعتنایی به قانون و مقررات چه به‌همراه دارد.

 

روزی را که دانیل دلفین، آن محدوده دوست داشتنی را ترک کرد هرگز فراموش نخواهد کرد. او رفتن خود را خوب تدارک دیده و مطمئن بودْ جزئی‌ترین امری از چشم او پنهان نمانده است. تنها این فکر او را کمی غصه‌دار می‌ساختْ که در میان تمام آن غریبه‌هایی که گروه او را تشکیل می‌دادند، احتمالن این و یا آن دلفین به خاطر شنیدن خبر مرگ او غمگین شود، زیرا در عمق درون خود باور داشته که شاید دانیل دیوانه – و به راستی که فقط شاید- ریاکار نبوده است. دانیل از خود می‌پرسد، آیا بهتر نیست هنوز کمی آن‌جا بماند، شاید در گروه کسی مانند او پیدا شود، کسی که مانند او در جستجوی هدفی والاتر در زندگیست...

 

عشق شاید آموختن این باشد،

که کسی را اجازه رفتن بدهی،

و بدانی، لحظه وداع کردن چه زمان می‌باشد.

و اجازه ندهی، احساسْ سد راهت گردد،

که در نهایت برای آنان که دوستشان می‌داریم،

حقیقتن این بهتر است.

 

به‌این ترتیب دانیل، در این شب با هدف برآوردن آرزویش، مرداب را ترک می‌کند. تنها شاهد این ماجرا، ماه شب‌بدر بود، که سنگین در آسمان آویزان بود. او کمی ترس در دل داشت، اما پیروز شدن بر ترس نیز زیبایی خود را داشت. او با خود فکر کرد:"امشب شب زیباییست، چه چیزی می‌تواند آیا در این شب زیبا باعث ناکامی من گردد؟"

او از خود خشنود و راضی بود، و اگر هم هر اتفاقی پیش می‌آمد، لااقل او سرنوشت خود را خود در دستانش گرفته بوده است. در این شب، دانیل نه تنها با جزر و مد و جریان شدید آب، بلکه همچنین با شک و تردید خود نیز می‌بایستی نبرد کند.

دانیل با خود فکر می‌کند:"حالا قسمت سخت آغاز می‌شود" و متوجه می‌شود، تمام ساعاتی را که او در تنهایی به آماده ساختن جسم و جان خود می‌پرداخته است، حال به او این قدرت را می‌بخشدْ تا نه تنها با محترم‌ترین موج‌ها، بلکه با سرنوشت خود نیز شجاعانه روبرو گردد. 

                                                                                           

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 23:0  توسط سعید از برلین  | 

بدینسانْ روزها از پی هم می‌گذشتند و دانیل می‌کوشید تا متوجه گردد که خواب و رویایش او را به کجا هدایت می‌کند. به‌جای آن‌که تنها برای خوب موج‌سواری کردن کوشش کند، هر بار وقتی به یک تکنیک تازه مسلط می‌گشت که به حرکت‌هایش آزادی بیشتری می‌بخشیدْ به ندای قلب خود گوش فرا می‌داد. او به خود زحمت فراوان می‌داد و به جزئی‌ترین حرکات خود توجه می‌کرد.

دانیل شروع به آزمایش‌های خود در قسمت خارج از محدوده زندگی دلفین‌ها کرده بود، در قسمتی که هنوز هیچکدام از آن‌ها جسارت ورود به آن ‌را نداشته و قانونن برای تک تک اعضای گروه دلفین‌ِها ممنوع شده بود.

درست لحظه‌ای که در اثر یأس فراوان نزدیک بود دانیل دست از این کار بکشد، حرف‌های دریا به یادش می‌آید:

"در زندگیْ زمانی فرا می‌رسد، که کسی را چاره‌ای باقی نمی‌ماند، بجز آن‌ که فقط مسیر خود را برود..."

دانیل به این فکر می‌کرد که چگونه او این گفتار حکیمانه را برای اولین بار شنیده است؛ اما حالا درک و شناخت در قلب او جای خود را باز کرده و او تازه متوجه می‌شود که دریا چه می‌خواسته به او بگوید.

در این لحظه او متوجه می‌شود، برای چه تمام آن تمرین‌ها و ساعات زیادی را که او به خاطر تکنیک، به خاطر اعتماد به نفس و به خاطر قدرتمند شدن کار کرده، مفید بوده است.

او می‌بایست جرئت آن پرش‌بزرگ به ناشناخته را پیدا می‌کرد، باید از محل امن خود دور می‌شد؛ و به آن‌جایی می‌رفت که دیگر قوانین گروهْ ارزش و معنای خود را از دست می‌دادند. برای این که حقیقت زندگی را پیدا کند، می‌بایستی دانیل دلفین همه چیز را پشت سر خود نهد، چیزهایی‌که او را تا امروز محدود می‌ساختند.

او پیروز‌مندانه و با صدایی شاد می‌گوید:"حالا می‌فهمم! موج کامل و بی‌نقص به سوی من نخواهد آمد. من خودم باید آن را بیابم!"

این آگاهی جدید باعث می‌شود تا خاطرات در دانیل زنده شوند و به آن فکر کند که در عنفوان جوانی به سخنان پیرترین دلفین‌ که در باره خطرات ترک محدوده زندگی دلفین‌ها سخنرانی می‌کرد گوش سپرده بود. او  با صدایی رسمی و با شکوه می‌گفت:

"ما اجازه نداریم محدوده‌ای را که جهان ما را در احاطه خود گرفته است ترک کنیم. از آغاز زمانْ این محدوده در این‌جا قرار داشته و ما را از خطر در امان نگاه داشته است، خطرهایی که در خارج از این محدوده ما را همیشه تحدید می‌کنند. ما باید با رعایت کردن قانونْ به فرامین الهی احترام بگذاریم."

دانیل با خود  فکر کرد چه حرفهای مضحکی. او یاد گرفته بود به اعتقادات دلفین پیر احترام بگذارد و در عین حال از قواعد زندگی خود و آن‌چه که دریا به آموخته بود پیروی کند. آیا دلفین پیر هم به تصمیم‌های او احترام می‌گذاشت، تصمیم‌هایی که بر روی تمام اصول زندگی دلفین‌های دیگر خط بطلان می‌کشید؟

دانیل نمی‌توانست چنین تصور کند. 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 16:31  توسط سعید از برلین  | 

عصر آن روز دانیل به سوی محلی که هم‌گروهی‌هایش جمع بودند شنا می‌کند. تمام دلفین‌ها آن جا بودند و مانند همیشه شروع به دست انداختن او کردند. "دلفینی که هرگز بزرگ و عاقل نمی‌شود را نگاه کنید. دانیل، به ما بگو امروز چند عدد ماهی شکار کردی؟"

اما افکار دانیل به اندازه چندین سال نوری از آن‌ها فاصله داشت. دریا به او آگاهی و شناخت آموخته بود، و او حالا مطمئن‌تر از هر زمان دیگری می‌خواست رویاهایش را تحقق بخشد، آن خواب و رویایی را که قرار بود معنای حقیقی زندگی را به او نشان دهد.

 

ماه‌ها از زمانی‌ که دانیل دلفینْ آوای دریا را شنیده و متوجه شده بود که رویاها برای آن وجود دارند که به حقیقت بپیوندند، می‌گذشت.

در این بینْ رابطه او با دریا تنگ‌تر شده و او در موج‌سواری به پیشرفت قابل ملاحظه‌ای دست یافته بود.

کشف کرده بود هر موجی که او بر رویش می‌تازد، بی‌تفاوت از بزرگی و کوچکی‌ آن، خصلت و ویژگی خود را دارد و هدف خود را دنبال می‌کند. و برای او دیگر مهم نبود که سوار بر یک موج آرام در یک روز معتدل است و یا سوار بر یک موج بلند و شکننده سه متری. رفتار دانیل همیشه یکسان بود: او کوشش می‌کرد با هر مانووری چیزی بیاموزد، و به جای مأیوس شدن به دلیل پیروزی موج، پیوسته تلاش می‌کرد، که از این شکست بیاموزد، به این‌صورت که به اشتباهات خود پی‌‌برده و تمام سعی و کوشش خود را به خرج دهد تا در موج‌سواری بعدی این اشتباهات تکرار نشوند.

روزی، بعد از آنکه او از موج دو متریِ وحشتناکی که بعد از طوفان و با بادی که از خشکی می‌آمد تشکیل شده بود، به‌طور رقت‌باری شکست می‌خورد، دریا به او این درس را می‌دهد:

 

اکثر ما در موقعیتی نیستیم،

که بتوانیم ناکامی و شکست‌هایمان را نادیده انگاریم؛

و به این خاطر قادر نخواهیم گشت،

سرنوشتمان را جامه عمل بپوشانیم.

این آسان است اگر به خاطر چیزی وارد عمل شویم،

که هیچ ریسکی به همراه نداشته باشد.

 

و این‌طور بود که دانیل درس‌هایی را که دریا به او می‌داد در عمل پیاده می‌کرد؛ و روز به روز موج‌سوار ورزیده‌تری می‌شد و حالا هم درس جدیدی را آموخته بود.

دانیل دلفین از دانسته جدید خود برای حل دیگر مشکلات زندگیش بهره می‌برد، و به عیان می‌دید که همه چیز ساده‌تر می‌گردد.

در عمق قلب خود می‌دانست، در ازاء هرچه که با دریا تقسیم می‌کندْ چیزی مهمتر به دست می‌آورد که معنویت آن از چیزهایی که تا حال دیده و یا تجربه کرده والاتر است.
او در جستجوی آن موج کامل و بی‌نقص بود، موجی کهْ روزی حقیقت زندگانی را به او نشان می‌توانست بدهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:15  توسط سعید از برلین  | 

شناخت و آگاهیْ گاهی،

بدون خواست من و تو به سراغمان می‌آيد.

 

دانیل می‌پرسد:"تو که هستی؟"

"من نوای دریا هستم."

"نوای دریا؟"

"آره، دانیل. تو به چیزی دست‌یافته‌ای که دلفین‌های دیگر حتی تصورش را هم نمی‌توانند بکنند. انجام تمرین‌های سختِ کنار آن صخره‌های خطرناک که در انزوا و با این اندیشه که رویاهایت را فراموش نکنیْ حالا دیگر به ثمر نشسته است."

و بعد دانیل دلفین کلماتی را می‌شنود که زندگیش را برای همیشه عوض می‌کند:

"دانیل، تو تا حال بسیار آموختی، و حالا زندگی تو وارد مرحله جدیدی خواهد شد، مرحله‌ای که جواب خواب و رویاهایت را در آن به دست خواهی آورد."

صدا، بلند و واضح بود. ترس اولیه دانیل از بین رفته و او نه تنها می‌توانست واژه‌ها را به راحتی بشنود، بلکه آن‌ها را هم می‌فهمید.

"مدتی است که سعی می‌کنم با تو تماس برقرار کنم و تو را در لحظات ضعف و ناتوانی یاری رسانم. لازم نیست که دیگر بترسی. تا زمانی که تو در پی تحقق بخشیدن به خواب و رویاهایت باشی، من برای کمک به تو در کنارت خواهم ماند. به غریزه‌ات اعتماد داشته باش، به علاماتی که در سر راهی که انتخاب کرده‌ای و خود را به تو نشان می‌دهند توجه داشته باش، و تو رویایت را تحقق خواهی بخشید."

صدا کم کم ضعیفتر می‌گردد.

دانیل به التماس می‌افتد."نه، صبر کن لطفن! من هنوز چند سؤال مهم دارم. حالا باید به کجا بروم؟ از کجا باید بدانم چه کاری را باید انجام بدهم؟ و چگونه می‌توانم معنای حقیقی زندگی را بیابم؟"

دریا با لطیف‌ترین و مهربانترین صدا که تا حال دانیل شنیده بود می‌گوید:"دانیل آلکساندر دلفین، من تنها می‌توانم یک چیز به تو بگویم: تو معنای حقیقی زندگی را پیدا خواهی کرد، و در واقعْ دقیقن در آن روزی که تو سوار بر موجی بی‌عیب و کامل در حال تاختن باشی."

بر موجی بی نقص و کامل؟ منظورت چیست؟ چگونه می‌توانم چنین موجی پیدا کنم؟

و آوای دریا مستقیم بر دل دانیل نفوذ می‌کند:

 

از قضاْ در یأس و ناامیدی‌های عظیم است که  

تو شانس و اقبال داری،

تا خویش خود را پیدا کنی.

همان‌گونه که رویا‌ها زنده می‌گردند،

زمانی‌که تو اصلن چنین احتمالی نمی‌دهی،

جواب‌هایی هم برای سؤال‌هایت که خود قادر به حلشان نیستی خواهی یافت.

از غریزه‌ات تبعیت کن

مانند نخی که از میان دانه‌های تسبیح دانش و خرد می گذرد،

و بگذار که امیدواری

ترس را از تو دور سازد.

 

بعد دریا می‌گوید:"دانیل، تو در مسیر درستی قرار گرفته‌ای،  من حالا باید بروم."، و بعد صدا محو و خاموش می‌گردد.

چند لحظه‌ای طول می‌کشد تا دانیل متوجه هدیه‌ای که به او بخشیده شد بشود.

دانیل با خود فکر می‌کند:"دریا درست همانطور که من دوستش می‌دارم مرا دوست می‌دارد، و تمام آن لحظات مطبوع و زیبا را با من تقسیم می‌کرده است، همان‌گونه که خودم هم همیشه آن را حس می‌کردم. و حالا می‌خواهد مرا در دانش و حکمت خویش سهیم سازد."

و این درک و فهم تازه به طور یقین زندگی او را متغییر خواهد ساخت.

او نمی‌دانست که این وحی او را به کجا خواهد کشاند، اما می‌دانست که او دیگر خود را تنها و منزوی حس نخواهد کرد. نه، تا زمانی که او به دنبال رویایش روان است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:25  توسط سعید از برلین  | 

از گفتگوی او با میشائیل روزها و هفته‌ها گذشتند و او در این بین خیلی چیزهای دیگر آموخت. او تمام روز را در محل برخورد امواج با صخره‌های تیز و برنده می‌گذراند و حتا گاهی فراموش می‌کرد استراحتی به خود داده و غذایی بخورد. اگر چه، نوعی که زندگی‌‌ می‌کرد او را خوشبخت می‌ساخت، با این وجود اما آرزو می‌کرد کاش می‌توانست چیز‌هایی که درک و احساس می‌کند را با دلفین‌های همگروه خود در میان گذارده و تقسیم کند. او با خود فکر می‌کرد:"چه می‌شد اگر می‌توانستم راهی بیابم تا به آن‌ها بفهمانم چه حس رهایی زیبایی مرا هنگام موج سواری در بر می‌گیرد، تا شاید بتوانند متوجه بشوند که به تحقق رساندن رویاهایشان چه بااهمیت است."

اما، شاید اصلن این اجازه را نداشته باشم که خودم را قاطی زندگی‌ آن‌‌ها کنم. مگر من چه کسی هستم که بخواهم دستور بدهم چه صحیح و چه غلط می‌باشد؟

از حالا به بعد سعی خواهم کرد تا خودمْ آنقدر که برایم مقدور است خوب باشم. هنوز خیلی چیزهای دیگر وجود دارند که من هنگام موج سواری کشف باید بکنم، بنابراین دیگر برای کسی مزاحمت به بار نخواهم آورد.

دانیل از تصمیمی که گرفت راضی و خشنود بود. او همچنان به کوشش ادامه خواهد داد تا رویاهایش را به واقعیت بدل سازد، همانگونه که همیشه این کار را می‌کرده است.

هنگام بازگشت به سوی مردابْ ناگهان صدایی می‌شنود.

به سختی می‌توانست کلمات را بفهمد، اما آن‌ها بدون شک واژه‌هایی بودند که کسی در گوش او می‌خواند.

چه کسی آیا می‌توانست باشد؟

دانیل دستپاچه و گیج شده بود، به این خاطرْ تعادل خود را از دست داده و نزدیک بود که به ساحل کشانده شود. چه کسی او را صدا می‌زد؟ صدا طوری آشنا به گوش می‌آمد که انگار او همیشه آن را می‌شناخته است. به اطراف خود نگاه می‌کند، اما او کاملن تنها بود.

حالا دیگر ترس بر او غالب می‌شود. آیا تنهایی، طلبِ – قیمتی را که او برای برآورده کردن خواب و رویاهای خود باید بپردازد- باج و خراجش را دارد؟ آیا او دیوانه شده بود؟

و بعد دوباره صدا را می‌شنود. اما این بار کاملن واضح به گوش می‌آمد:

 

در زندگیْ زمانی فرا می‌رسد،

که کسی را چاره‌ای باقی نمی‌ماند،

بجز آن‌ که فقط مسیر خود را برود.

زمانی که؛ رویاهایت را در آن برآورده باید سازی.

زمانی که؛‌ برای اعتقاداتت وارد گود باید گردی.

 

دانیل خود را بی‌اندازه مشوش و مضطرب احساس می‌کرد. یک نفر که ظاهرن افکار او را می‌توانست بخواند و روحش را ببیند، بزرگترین راز او را کشف کرده بود. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:33  توسط سعید از برلین  | 

گاهی، وقتی به نماز می‌ایستمْ گریه‌ام می‌گیرد.

 

میشائیل دستپاچه شده بود، زیرا او خوب می‌دانست که دوستش درست می‌گوید. اما تصور کردن یک زندگی مملو از رویا دیگر برای او یکی از ناممکن‌ها شده بود. آخرْ او بزرگ شده و دیگر آن بچه دلفینی نبود که رویا در سر می‌داشته است. حالا دیگر جای رویا و خواب دیدن وظایف قرار گرفته بودند. آیا این دلیلی کافی برای صید کردن ماهی نبود؟ از این گذشته، وقتی دلفین‌های دیگر او را در حال اسکی بر امواج خروشان و کف‌آلود کنار آن صخره‌های تیز و خطرناک ببینند، چه خواهند گفت؟

هرگاه او زمانی را که در گذشته به اسکی روی موج می‌پرداخت به یاد می‌آورد، چنین به نظرش می‌رسید که آن دوران به قسمتی از جوانیش متعلق بوده است، به زمانی سپری‌شده.

غالبن این فکر او را به خود مشغول می‌ساخت که دوباره بر روی امواج خطرناک به اسکی بپردازد، اما او شب‌‌ها،  بعد از شکار روزانه ماهی، آنقدر خسته بود که از خیر و خوشی این کار می‌گذشت.

میشائیل به دوستش نگاهی می‌اندازد و در حالی که کوشش می‌کند گفته‌اش قانع کننده به گوش آید، می‌گوید:"دانیل، تو هم یک روزی بزرگ و بالغ خواهی شد و همه چیز را همان جوری خواهی دید که دیگر دلفین‌های گروهمان می‌بینند. هیچ راه دیگری وجود ندارد."

و با این حرف به سوی دیگری شنا می‌کند.

دانیل غمگین شده بود، زیرا با وجودیکه میشائیل دیگر آن میشائیلی نبود که همیشه به اتفاق هم اسکی روی موج می‌کردند و برای یافتن گوشه‌های تازه و محل‌های مخفی روز را به شب می‌رساندند، اما با این وجود او را هنوز به همان اندازه دوست می‌داشت. او می‌دانست آن شادی و خرسندی که او و میشائیل با هم تجربه کرده بودند هنوز هم در گوشه‌ای عمیق از قلب او جای دارد، اما به دلیلی میشائیل از خواب و رویا دست کشیده بود.

و این روح دانیل را آزار می داد، اما او حس می‌کرد که دیگر برای کمک کردن به میشائیل کاری از او ساخته نیست.

او می‌دانست که اگر حس آزادی‌ای را که موج سواری به او می‌دهد برای دلفین‌های دیگر توضیح دهد، آنها مقاومت کرده و او را درک نخواهند کرد.

اما دانیل دلفین این را هم می‌دانست که سحر و جادوی آن لحظه‌ای که او تنها در میان این اقیانوس بی انتها و دوست داشتنی، کاملن در آن بالاْ بر روی یک موج در حال سواریست او را هرگز ترک نخواهد کرد.

او تصمیم گرفته بود با قواعد خود زندگی کند، و با وجود آنکه او گاهی تنها بود، اما افسوس نمی‌خورد و احساس پشیمانی نمی‌کرد.

 

پ.ن ۱:

استفاده از مطالب این کتاب برای کسب درآمد، با اطلاع و اجازه نویسنده کتاب بلامانع است.

پ.ن ۲:

سطور برجسته شده، از نویسنده کتاب نمی‌باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:21  توسط سعید از برلین  | 

از همان ابتدا، این عقیده و نظر برای او مشکلاتی را با دیگر دلفین‌هایِ همگروهش فراهم ساخته بود. بسیاری از دوستان دانیل نمی‌توانستند بفهمند بخاطر چه چیزی او تلاش می‌کند.

هر روز صبح، وقتی دلفین‌ها آماده صید ماهی می‌گشتند، می‌توانستند شنایِ سریع دانیل به سوی موجهای بلند و آماده بودن او را تا دوباره از نو خود را داخل امواج شکننده و خروشان پرتاب کند را مشاهده کنند. چگونه می‌تواند او این همه وقت خود را بخاطر چیزی از دست بدهد که اصلن به امرار معاشش کمکی نمی‌کند؟ کاری که تنها دیوانه‌ها انجام می‌دهند.

وقتی یک شب دانیل بعد از موج‌سواری نزد دلفین‌های گروه خود باز می‌‌گردد، بهترین دوستش میشائیل بنجامین دلفین نزدش رفته و از او می‌پرسد:"دانیل، معلوم است که چه می‌کنی؟ چرا زندگی خودت را به خاطر موج‌سواری کنار آن صخره‌های تیز و خطرناک به خطر می‌اندازی؟ اصلن می‌خواهی با این کار چه چیز را ثابت کنی؟"

"من هیچ چیزی را نمی‌خواهم ثابت کنم. من فقط می‌خواهم بدانم که از دریا و موج سواری چه می‌توانم بیاموزم. فقط همین.

"خدای من، دانیل، خیلی از دلفین‌ها که براشون اهمیت داری فکر می‌کنند تو به زودی خود را به کشتن خواهی داد. زمانی‌که ما جوان بودیم، اسکی روی امواج کوچک و بی‌خطر بامزه بود و لذت می‌داد، اما حالا تو واقعن بی‌احتیاط و بی‌پروا شده‌ای. چرا به جای شکار ماهی، مرتب وقت خودت را با اسکی روی موجهای شکننده و خطرناک از دست می‌دهی؟"

دانیل دلفین به دوست قدیمی‌ خود خیره می‌ماند، و پس از لحظه‌ای که در سکوت می گذرد می‌گوید:"میشائیل، یکبار خوب به دور و اطرافت نگاه کن. جهان ما پر از دلفین‌هائیست که روز به روز و از صبح تا شب به ماهیگیری مشغولند. مرتب ماهی صید می‌کنند. آنها دیگر برای برآورده ساختن رویا و آرزوهایشان وقت ندارند. به جای آنکه بخاطر زنده ماندن ماهی صید کنند، تنها به این خاطر زنده‌اند که ماهی شکار کنند."

افکار دانیل به گذشته‌ها باز می‌گردد:"من خیلی خوب، جوانی قوی‌ به نام میشائیل دلفین را به یاد می‌آورم که می‌توانست ساعتها به امواج خیره گردد و خواب آن را ببیند که روزی او هم بر بالاترین قله این دیوار آبی اسکی سواری کرده و سوار بر موجها بتازد. ولی حالا، فقط  دلفینی را می‌بینم که ترس به جانش افتاده و مرتب در حال ماهی صید کردن است و می‌ترسد رویاهایش را به حقیقت پیوند دهد. چه چیزی آيا در زندگی می‌تواند مهمتر از برآورده ساختن رویاهایمان باشد، گذشته از اینکه رویاهایمان چه می‌باشند؟"

او به دوستش نگاه عمیقی می‌کند."میشائیل، تو باید در زندگی، زمان برای رویا دیدن داشته باشی. اجازه نده که ترسهایت سدی شوند در برابر رویاهای تو.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:58  توسط سعید از برلین  | 

  

تقدیم به کودک خیالباف درون همه انسانها.

امید که تمامی رویاهایت تحقق یابند، رویاباف؛

امید که رویاهای تو همواره سعادت و شناخت برایت به ارمغان آورند.

 

بخش اول:

 

اولین اشعه‌های صبحگاهی خورشید از میان آسمان که در حال روشن شدن بود راه خود را باز می‌کنند.

در زیر این آسمان، جزیره دور افتاده مرجان که دست نخورده و زیبا مانند صدفی در دل آبی دریا به چشم می‌آید، دیده از خواب می‌گشاید.

نه چندان دور از جزیره، رگبار و رعد و برق استوایی شروع به غوقا کرده و موجهای  خروشان دریا  خود را به صخره‌ها می‌کوبیدند.

اقیانوس که تا حال آرام بود به موجهای بلند کف‌آلود و غضبناک تبدیل شده بود.

ناگهان از میان موجی عظیم و خردکنندهْ دلفین جوانی به بالا می‌جهد.

در حالی که او از بالایِ موجهای بلند شنا کنان می‌گذشت و با حبس کردن نفس در سینه از میان ژرفای موجها و روی قله آنها تعادلش را حفظ می‌کرد، یک رد سفید رنگ هم در پشت سر خود بر جای می‌گذاشت. موجهای شکننده تو خالیْ آهسته طاقی به روی او می‌کشند، طوریکه او خود را در محلی می‌یابد که همه اسکی‌بازان روی موجْ خواب آن را می‌بینند: تونل.

بعد از آن که دلفین ِ تنهاْ مسیر دیوار موجی را با سرعت می‌پیماید، با مانووری ظریف و زیبا از میان موج به خارج می‌لغزد.

بعد فکر می‌کند که در این صبح بقدر کافی روی موجها اسکی کرده است و خسته اما خوشحال شنا کنان به سوی مرداب جزیره باز می‌گردد.

دانیل آلکساندر دلفین، و موجهای بلند از هم جداناپذیر بودند.

او طلوع و غروب خورشید زیادی را صبح به صبح و شب به شب تماشا کرده بود. اسکی روی موج همیشه گذشت زمان را از یادش می‌برد و او این را آموخته بود که چیزی در زندگی با اهمیت‌تر از لحظاتی که او بر روی موجها می‌تازد وجود ندارد.

دانیل دلفین، اسکی رو موج را بیشتر از هر چیز دیگر دوست می‌داشت. این بازی در گوشت و خون او بود؛ موج‌سواری به او حس آزادی را می‌چشاند. او بوسیله موج‌سواری می‌توانست طوری بی‌نظیر با دریا ارتباط برقرار کند و آگاه گردد که اقیانوس فقط انبوهی آبِ در حرکت نمی‌باشد، بلکه چیزیست جاندار و پر از حکمت و زیبایی.

دانیل دلفین، رویایی و خیال‌پرداز بود. او مطمئن بود که در زندگی باید چیزهای بیشتری بجز خواب و صید ماهی وجود داشته باشد، و به این خاطر تصمیم می‌گیرد تمام نیرویش را به کار انداخته تا با موج‌سواری و با کمک گرفتن از دانش دریا مفهوم واقعی زندگی را بیابد. این رویا و آرزوی او بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 22:50  توسط سعید از برلین  | 

اغلب، چنین به نظرت خواهد آمد که انگار در مسیر راهت میخکوب شده‌ای و دیگر قادر به حرکت نیستی. اما اگر حقیقتن می‌خواهی آزاد باشی، باید در چنین مواقعی تسلیم گردی. اگر کوشش کنی که به خودت تجاوز روا داریْ آزاد نخواهی بود.

 

اما مراقب باش که بار سنگین مسؤلیت خود و اعمالت را بر دوش دیگران نگذاری و آن را خود بر عهده گیری. هرگز نگو که تو اینگونه و یا آنگونه می‌باشی و کار دیگری از تو ساخته نیست. زیرا که تو باید خود را بپذیری، باید تسلیم باشی و از خود بگذری، اما نباید ثابت و بی‌حرکت گردی. زندگی جاریست، و اگر زندگی تو در تو جاری نباشدْ یعنی که مرده‌ای.

 

تو مانند خدنگ می‌باشی، خدنگی که والدینت از کمان خود رها ساخته‌اند. تو مسیری را در پرواز بودی که تیراندازان در نظر داشتند. امروز دیگر تو آن تیر رها گشته نیستی، بلکه خودْ تبدیل به یک کمان گشته‌ای. دیگر عذر و بهانه‌ای سر راه پروازت را نگرفته است، و هیچ شیون و سوگواری به خاطر آنچه بر تو گذشته است کمک حالت نخواهد بود. زمان درازیست که کشتی‌ات پهلو گرفته است و تو روی پاهای خود ایستاده‌ای. و به این خاطر مسؤلیت ادامه راه بر عهده خود توست.

 

مردم زیادی وجود دارند که نمی‌خواهند مسؤلیت کردارشان را به عهده گیرند. آنها مایلند کودک باقی بمانند. اگر تو هم می‌خواهی کودک باقی بمانی، هرگز آدم نخواهی گشت. اما هنگامی که بلند شده‌ای، تمام قد؛ پس نگاهت را مستقیم به پیش‌ رو انداز و با قدم‌های استوار در مسیرت حرکت کن. هر مسیری که مایل به انتخابش هستی، مسیر تو می‌باشد. تو برای هر قدم در این مسیر مسؤلی، زیرا که صاحب قدم تویی، بنابراین در مسیر گذر خودْ خوب و درست گام بردار.

 

انسانی که حرکت می کندْ در راه است. اما کسی که خود را حرکت ندهد مرده است.

 

تو مانند دیگران در این جهان تنهایی. اما وقتی دریچه قلبت را به روی دیگران می‌گشاییْ تنهاییت را با آن ها تقسیم می‌کنی. و دیگر تنهایی کمرت را زیر بار خود خم نمی‌سازد.

 

بعضی از مردم در مقابل سؤال‌هایی از قبیل: چرا این جور و نه طور دیگر؟ چرا من و نه همسایه؟ چرا حالا و نه زمانی دیگر؟، شکست می‌خورند. بگذار برایت بگویم که این سؤالها بدون پاسخ می‌باشند. و اگر معنا و مفهومی وجود داشته باشد، ما انسانها با ابزار ناچیزمان هرگز قادر به درک آن نخواهیم شد. به این دلیلْ طرح این گونه سؤالها بیهوده است.

 

حالا تو آزادی از میان مسیرهای مختلف، مسیر خود را انتخاب کنی. ولی آگاه باش، و هر راهی را که انتخاب می‌کنیْ از صمیم قلب و با تمام وجود در آن گام بردار. زیرا که همه راه‌ها به مرگ ختم می‌گردند. و این مسیر نیز آخرین راه توست.

 

زمان درازی در جستجو بودی. اکنونْ کاوش را به کناری گذار و راهِ یافتن را بیاموز. خود را باور داشته باش، زیرا بودن تو در این جهانْ یکی از با ارزش‌ترین‌هاست. و حالا به رفتن در مسیرت ادامه بده.

                                                     

پایان

تقدیم به حمیدرضا سلیمانی

 

یوهانِسْ نوشته هاینس کورنر، در سپتامبر 1987 زیر چاپ رفته و چهل و نه بار تمدید چاپ گردیده است. تاریخ آخرین چاپ دوباره این اثر در ماه مارس 2007 به انجام رسیده و در پشت جلد کتاب چنین آمده است:

"هاینس کورنر، با واژه‌هایی ساده، روشن و دقیقْ ملاقات یک کارمند جوان را با یوهانِس که مردی اسرارآمیز است به وصف می‌کشد. این دیدار در جوّی مهیج و موقعیتی عجیب و غریب به وقوع می‌پیوندد و جهانِ ساختگی مرد جوان را که احاطه شده است از دروغ و تسلیم و سازش‌هایی که همه ما به دور خود ساخته‌ایمْ متزلل و ویران می‌سازد. جوان آگاه می‌گردد چه زیاد او و همنوعانش اسیر ترس و بزدلی خود می‌باشند، ترس و وحشتی که سدی است در سر راه تکامل توانایی‌های همه آنها.

جهان دروغین او از هم فرو می‌پاشد، و مرد جوان باید با رنج و درد به این شناخت برسدْ که با تمام ایده‌های تصاعدیشْ تنها یک هدف را دنبال کرده است: خود را مخفی نگاه داشته است.

پیشنهادهای معین و واقع‌گرایانه یوهانِس برای اصلاح وضعیت شخصی، سخنان او را به نوعی درمان مبدل می‌سازد، و می‌تواند برای هر خواننده که وجودش را عزیز می‌داندْ مؤثر و مفید ‌افتد. اگر چه این کتاب با زبانی ساده و گستاخ نوشته شده است اما با تمام سادگیْ به خاطر کیفیت ادبیْ از بهترینهاست".

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:49  توسط سعید از برلین  | 

کمی با خود به خلوت نشین و به خاطر آور که تا کنون در باره مرد و زن، عشق و نفرت، دارایی و فقر، بیماری و خوشحالی، خدا و شیطان، مرگ و زندگی و راجع به همه‌ چیزْ چگونه می‌اندیشیده‌ای، به چیزهایی‌ که فکر می‌کنی دارای عقیده‌ای مستقل می‌باشی. زیرا که اینها عقاید تو نمی‌باشند.

  

آنچه تا حال اندیشیده‌ای، افکار تو نبوده‌اند. زیرا که تو خود را در خارزاری که والدینت به تو هدیه دادندْ نهان می‌داشتی.

 

حالا به اطرافت خوب نگاه کن و به تنهاییْ برای هرآنچه می‌بینیْ عقیده‌ای برای خود بساز. حتا اگر عقیده جدید تو با عقیده قدیمیت هم یکی باشدْ با این حال این عقیده جدید‌تر است، زیرا بینش تو دیگر به خاطر مخفی‌شدن تغییر نخواهد کرد.

 

تو در زمان حال و در این‌ مکان زندگی می‌کنی، و نه در دیروز و حتا فردا، همچنین در پشت کوه‌ها و آن سر دریا هم زندگی نمی‌کنی. اما فکر نکن که زندگیت تا ابد ادامه دارد، زیرا که مرگ امری حتمی می‌باشد.

 

فکر کردن به این که چه زمان کوتاهی از زندگیمان باقی مانده استْ سخت می‌باشد. به این دلیل نباید متکبر باشی و طوری وانمود کنی که دارای عمر جاودانه می‌باشی.

 

فاصله بین تو و همنوعانت، اتلاف وقت و نوعی ولخرجی زندگیست. زمان زیادی را با مخفی نگاه داشتن خود و دور بودن از مردم از دست دادی. حالا دیگر مخفیگاهت را ترک کرده‌ای و می‌توانی زمان از دست داده را فراموش کنی. زیرا که تو در زمان حال و در این مکان زندگی می‌کنی و فردا می‌توانی دیگر زنده نباشی.

 

تو تنها خودت را داری. هرچند زیاد به نظر نمی‌آید، اما تو تنها کسی هستی که واقعن به خودت تعلق داری. بیش از این چیز دیگری‌ نداری و به این جهت تمام دارایی تو خودت می‌باشی و بس. و این خیلی زیاد است.

 

حالا دیگر مشاهده کرده‌ای که تو، فقط و فقط خودت می‌باشی و نه بیشتر و نه کمتر. تو می‌دانی که تنها در زمان حال و در این جا زندگی می‌کنی. اما انجام این کارْ آنچنان هم ساده نمی‌باشد که به زبان می‌آید. بنابراین به دیگران اقتداء کردنْ ساده‌تر از راه خود را مستقیم رفتن به نظر می‌آيد. اما تو تنهایی، و تمام کارهای زندگیت را باید به تنهایی انجام دهی. به این خاطر راه تو برایت مهم می‌باشد، و تو باید تنها به خودت گوش بسپاری، اینجا و اکنون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:24  توسط سعید از برلین  | 

سالیان متمادی خود را مخفی ساختی تا نتوانی چیزی را ببینی و به این طریق دیگران تو را بیابند. اما کوشش تو بیهوده بود، زیراکه بارها توانستی خود را ببینی و بشناسی و دیگران هم بارها و بارها از پشت ماسک تو را شناختند.

 

افرادی وجود دارند که می‌دانند در پشت ماسکی که زده‌ایْ انسانی مخفی شده است، انسانی مانند خودشان که در پشت نقابی مخفیند. اما آن‌ها شجاعت آن را ندارند خود را به تو نشان دهند و بگویند که تو را دیده‌‌اند.

 

اگر مایل به خوب زندگی کردنی، از نهانگاهت خارج شو تا دیده و شناخته گردی. زیرا فقط با دیدن و شناختن توست که دیگران می‌توانند دوستت داشته باشند. تصمیم بگیر که آیا تو در امنیت و گوشه‌گیری به ادامه دادن زندگی مایلی و یا عاقبت قدم به جلو به سوی زندگی خواهی برداشت، تا دیگران تو را دیدهْ بشناسند و دوستت بدارند. شاید که این در آن‌ها مؤثر افتد و شجاعت یافته خود را نشانت دهند، زیرا که آنها هم دیگر می‌توانند بدون ترس و واهمه روبرویت بایستند.

 

کسی‌که خود را مخفی می‌سازدْ صاحب آزادی‌ِ تحرک اندکی میِ‌باشد، زیرا‌ در همه حال کوشش می‌کند تا چیزی از خود نشان ندهد. اما کسی‌که غار تنهاییش را ترک کرده استْ تاج رهایی بر سر دارد. او ناگهان فضای کافی برای پرواز مییا‌بد و می‌تواند به هر کجا خواست پرواز کند، زیرا‌ دیگر از روی ترسْ مجبور به مخفی کردن خود نمی‌باشد.

 

و سپسْ از ترس رها می‌گردی، ترس از این‌که دیگری چه در باره تو فکر می‌کند و در چشم دیگران چگونه به نظر می‌آيی. و دیگران هم از ترس اینکه تو چه در باره‌شان فکر می‌کنی و چگونه در نظرت می‌آیند رها می‌گردند، زیرا که آنها می‌توانند ببینند و بدانند.

 

حالا دیگر آزادی هر کاری که مایلی انجام دهی. تو در تصمیم‌ گیری آزادی، آزادی بدانیْ فکر و عقیده چه کس باب میل تو است و یا اینکه از کدام وابستگیها می‌خواهی صرفنظر کرده و کدام را حفظ کنی.

 

کسی‌که نتواند به خود وقت ببخشد، در اصل وقت کم دارد. برای خود وقت بگذار و در آرامش به خود بیندیش، زیرا که دیده شدن و در رهایی زندگی کردن آسان نمی‌باشد.

 

تو، از فردا به فرداها و از بهار به بهارهای دیگر نه وقت بیشتر و نه وقت کمتری داری. خیلی‌ها تنها با این ترس میِ‌زیندْ نکند چیزی را از دست بدهند. به این خاطر شتابان به کار و زندگی می‌پردازند و این‌گونه است که عجله و شتابْ چیزهای عمده را از جلوی چشم و از سر راهت می‌دزدد. زیرا که یک فرد عجول و شتابزده هر روز از نوْ از کنار خود و دیگران شتابان می‌گذرد.

 

شتاب یک انسان بیشتر شبیه به فرار می‌باشد. با فعالیت به‌ خاطر کسب درآمد نمی‌توان ادعا کرد که همه چیز انجام شده است. آرامش و آسودگی می‌تواند کارهای بسیار بیشتری انجام دهد. و زندگانی هنگامی می‌تواند جلوه‌گری کند که تو برای آن وقت گذاشته باشی.

 

تو ارزش آن را داری که برای خود و زندگیت سهمی از زمان طلب کنی. شتابان از کنار خود عبور نکن، وگر نه هرگز خود را نخواهی یافت.

 

خیلی بیشتر از آن‌چه تو فکر می کنی می‌توانند تعادل و ریتمْ کار انجام دهند. کسی‌که شتابان استْْ اغلب اشتباه می‌کند، اما آنکه برای خود زمان قائل استْ عمیق‌تر از فرد شتابزده زندگی می‌کند.

 

چقدر عجله می‌کنی به خاطر پس‌انداز کردن زمان، و این زمانِ واهی پس‌انداز گشته راْ برای خستگی در آوردن از روح و جان و بدن خسته‌ات باز می‌بازی. بسیاری مدام در پی پس‌انداز کردن زمان می‌باشندْ و نمی‌دانند چگونه زمان پس‌انداز گشته را به بهترین وجه خرج کنند. این نوع مراوده با زمان اصلن نمی‌تواند جالب باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:9  توسط سعید از برلین  | 

چنین به نظر می‌رسد که روح انسانها با شتاب در لایه کم مایه زندگی، و در فرار به سوی جمع‌آوری دارایی و تملک و کوشش به خاطر کامیابی‌های فانی و زودگذر گم شده است. روح اما برای یک زندگی خوب و تحقق‌یافتهْ مانند باده‌نوشی سیاحیست تشنه در کویر.

 

عده زیادی از مردم، سست و مغموم زندگی را به دنبال خود می‌کشند و جنبش روح را درک نمی‌کنند. و کسانی دیگر هر روزه به خود زحمت می‌دهند تا حکمت روح را دروغ پنداشته و آن را اثبات کنند. و گروهی اماْ تنها از روح مواظبت کرده و از زندگی غافل می‌مانند.

 

در زمانه ما وضع زندگی مردم جهان بهتر از هر زمان دیگر شده است. و با این وجود آنها بدون استراحت و آسایش، بدون صلح و صفا زندگی می‌کنند و ناخشنودی عمیقی مردم‌ را به خود مشغول ساخته است. اما وقتی‌ که روحْ در لحظه‌های آرامش به فعالیت می‌افتد، آنها به آن با دقت و توجه گوش نمی‌دهند، بلکه عقل خود را به کار انداخته و با آن سعی در کنترل روح خود می‌کنند، تا اثبات کنند که روح وجود ندارد. همه این مردم بردگان بی‌روح ِ عقل خود می‌باشند، عقلی ‌که بدون روحی زلال و شفاف هرگز نمی‌تواند خوب کار کند.

 

و دسته‌ای از مردم روح خود را فروخته‌اند. روحشان دیگر متعلق به خودشان نیست، بلکه به یکی از شیاطین و یا یکی از خدایان تغلق دارد. آنها معتقدند که مردم خوب و متدینی هستند، اما در حقیقت آنها هم بدون روح می‌باشند. و روح هر انسانی بدون جسم و جان بیمار می‌گردد.

 

بدون داشتن روحْ از صبح تا شام و از بهار تا زمستان در جستجویی و اما هیچ نمی‌یابی. تو سرگردان به دور خود می‌گردی و نمی‌توانی دیگر خوب را از بد تشخیص‌ دهی. تو محکم و سخت خود را به چیزهای واهی و فانی بسته‌ای و از خود می‌پرسی پس چرا سعادت و خشنودی به سراغت نمی‌آید و تو آن‌را بیهوده می‌جویی. بیتاب و ناآرام به دنبال هدفهای تازه می‌گردی، و پشت هر هدف تازه باز هدفی تازه‌تر می‌جویی. اما این هدفها چشمانت را خواهند زد و تو راه حقیقی خود را نمی‌بینی و قادر به دیدن هدفهای اصلی نخواهی گشت. زیرا که هدفهایی هستند که تو قادر به دیدن آنها نیستی، اگر که تو نتوانی آرام و دقیق روزهایت را به سر بری و زمان و فرصت برای حقیقت و زندگی واقعی در خدمت گیری.

 

به روح خود آرامشی که لازم دارد ببخش تا او قادر به ‌رساندن خود به گوشهایت گردد، زیرا که صوت روح تو آهسته است و توان آن تنها در آرامش شکفته می‌گردد. آن‌ موقع است که روح تو خود را از زندگی پر می‌سازد و بعد توْ آن خواهی گشت که در حقیقت هستی. تو، خودت می‌باشی. تو هرگز نمی‌توانی در زندگیت کس دیگری باشی. به این خاطر خودت را آنطور که هستی قبول داشته باش، زیرا که تو تمام عمر خود را باید با خودت به سر بری.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:46  توسط سعید از برلین  | 

 

counter