|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
یوهانِس از جا برمیخیزد، آه عمیقی میکشد و چند قدمی به این سو و آن سو میرود. بعد شروع میکند دور من دایرهوار به قدم زدن و پس از مدتی میگوید:"آیا میدونی یک «گفتگوی مرده» چگونه گفتگویی است؟ اکثر مردم اینگونه صحبت میکنند. درست مانند آن استکه آدم با چشم بسته، با یک مغز قفل شده و روحی زنده به گور گشته با مردم حرف بزند و یا گوش به صحبت دیگران بدهد.
وجود فراوانی افکار مرده و این سخنهای بیجان است که ما انسانها را از یکدیگر جدا انداخته است. در چنین مواقع لازم است که با کمک گرفتن از سکوت، مشاهده و حسْ دریچههای قلب خود را بگشائیم. شاید که این کار بتواند دوباره همه ما را به دور هم جمع سازد."
او در سکوت دوباره شروع به قدمزدن به دور من و درختی که به آن تکیه داده بودم میکند. حالا من بیحرکت، مستقیم و غیر قابل نفود نشسته و عصبی و متأثر از تغییر حالت در او، او را زیر نظر داشتم.
او ادامه میدهد:"تو در حال انجام گفتگویی بیجان با من هستی"، و ناگهان جلوی من میایستد. میان چشمانم نگاه میکند، نگاهی که درونم را تهدید به آتش زدن میکرد. نگاهش عصبانی نبود، بلکه بهت و اضطراب در آن موج میزد، درست مانند تمام رفتارهایش که من دیده بودم، حالا چنین به نظر میآمد که او عمیقن در خود فرو رفته و تبدیل به خودِ بهت و اضطراب گشته است.
"شاید که تقصیر از من باشد. من میخواستم با تو صحبت کنم و قصد نداشتم به هیچ وجه خودم را وارد بحث در باره موضوع دیگری کنم. با این وجود آن را انجام دادم.
و تو آنجا نشستهای و به من با قلبی که درهایش بسته است گوش میدهی. ناامید و مأیوسی و برای همین هم در تلاشی تا عقل و شعورت را جمع و جور کنی. و در این راه چنان مشغولی که دیگر قادر به گوش دادن نیستی. من تو را برای مدتی تنها میگزارم. اگر بخواهی میتوانی اینجا منتظرم بمانی. شاید در سکوت بتوانی آنچه را هنگام گفتگویمان قادر به حس کردن نبودیْ احساس کنی. من برایت آرزو میکنم که بتوانی دریچههای دلت را بگشایی."
با این سخن یوهانِس میان درختها ناپدید گشته و از سراشیبی راه به پایین میرود.
من از جا میجهم و به دنبالش میدوم. وقتی به او میرسم فوری سعی به قانع کردنش میکنم:"تو باید من را هم درک کنی. فقط به نظرم میرسد که تو همه چیز را ساده فرض میکنی. تو میگویی که هرکس باید مسؤلیت خود را شخصن به عهده گیرد! اما این کار راحتی نیست. و اگر تو همه چیز را تنها به خواستن و یا نخواستن تنزل بدهیْ واضح است که نمیتواند نظر درستی باشد."
یوهانِس نمیگذارد او را متوقف کنم و در سکوت همچنان به رفتن ادامه میدهد. و وقتی من به این خاطر از گفتن دست میکشم، ناگهان او میایستد، نگاهی به من میاندازد و میگوید:"من برای مدام وراجی و پرگویی کردن اصلن ارزشی قائل نیستم. تو خوب میدانی که صحبتْ بدون فکر کردن چه پشیمانیهایی به همراه داردْ پس اجازه بده آنچه که من به تو گفتهام در آرامش رشد کند و پخته شود. بعد میتوانی هر وقت که بخواهی نظر و عقیدهات را بسازی. اگر حالا به وراجی و پرگویی ادامه بدهیْ بدین معنی خواهد بود که تو از روبرو شدن با افکار و احساساتی که در حال نشان دادن خود میباشند و تو تحملشان را نداریْ میخواهی بگریزی.
تزلزلناپذیر باش و اگر هم میخواهی بدون فکر کردن حرف بزنی میتوانی به تنهایی اینکار را بکنی."
بعد رویش را برگردانده و به رفتن ادامه میدهد. میدانستم اگر حالا به دنبالش بروم باز مرتکب یک اشتباه دیگر شدهام، بنابراین بیحرکت ایستاده و به رفتن او مینگرم.
پس از لحظهای در حالی که حالت تهوع به من دست داده بود با زانوهای لرزان به محل قبلی برمیگردم و مینشینم. سپس سعی میکنم به آشفتگیم مسلط شوم و بیحرکت و آرام اجازه میدهم که افکار و احساسم خود را نمایان سازند. و بعد کوشش میکنم با متمرکز کردن خود آنها را مشاهده کنم.
یوهانِس آرام و خونسرد سرنخ صحبت را بدست گرفته و میگوید:"میدونی، موضوع اصلیْ آن علم و دانشی نیست که ما روشنفکرانه و بعنوان آمار و ارقام و اطلاعات میآموزیم.
ایننوع دانستنْ تنها در سر به انجام میرسد و سود و استفادهاش هم به همان سر بازمیگردد.
مهم اماْ داشتن آگاهی و معرفت در قلب است. مهمْ آن دانشی استکه تو آن را زندگی میکنی. و اینکار را میتواند یک فرد عامی و بیسواد هم انجام دهد.
چه تعداد از آدمها دقیقن میدانند که آیا چه درست و چه نادرست است؟ سیگاریها و معتادان به مواد مخدر را در نظر بگیر؛ آیا فکر میکنی آنها به زیان کاریکه انجام میدهند آگاه نیستند؟ اما بازْ با وجود آگاهی کاملی که از ضرر و زیان کار خود دارندْ آن اشتباه را هر روزه انجام میدهند.
و این خود دلیلیست بر بی ارزش بودن استدلالهای تو. پدر خانوادهای که همسر و فرزندانش را مرتب کتک میزند، هنگامی که ترکیب اقتصادی کشورش به نفع او برنامهریزی شودْ باز دست از این کار زشت برنداشته و آنها را کتک خواهد زد. و یا اگر حتی چندین مدرک دانشگاهی هم بگیرد باز به این کار ناپسند ادامه خواهد داد.
تنها زمانی او به رشد و تکامل خواهد رسید و به انسان بودن نزدیک خواهد شد که او آن را بخواهد. و بعد از آن است که خیلی راحت و ساده رفتارش عوض خواهد گشت.
و اگر همه میتوانستند طوری دیگر رفتار کنندْ یقینن از فجایع اقتصادی و بسیاری از ناهنجاریهای دیگر اجتماعی در این سرزمین اثری باقی نمیماند."
در نهانْ با بسیاری از موارد با یوهانِس موافق بودمْ اما اقرار به آن برایم سخت بود.
با وجود این میبایست بر سر این مطلب با او مخالفت میکردم. او چنان حاصل جهانبینی مرا دچار تزلزل ساخته بود که اعتراض بر او لازم بود."تو حتمن این دعوای قدیمی را میشنایسی که میگوید: آیا اولْ هستی بود که آگاهی را خلق کرد و یا این آگاهی بود که هستی را آفرید.
من فکر میکنم که احتمالن هیچکدام از این دو نظریه صحیح نباشند، بلکه هر کدام قسمتی از حقیقتند. به این دلیلْ خیلی کودکانه است وقتی ادعا میکنی که اول باید آدم آگاهی خود را تغییر دهد و بعد همه چیز روبراه خواهد شد."
یوهانِس جواب میدهد:" من چنین ادعایی نکردم. از این کذشته، قبل از تغییر دادن باید ابتدا خواست و اراده آن در تو وجود داشته باشد.
باید شهامت داشت و در برابر امکانات تازهْ دُم لای پا نگذارده و هراسان به زندگی نامطلوب قدیمی که به آن عادت کردهایم چنگ نینداخت.
اگر این شهامترا تک تک افراد و یا لااقل آنهایی که آگاهی کافی دارند میداشتند، میتوانستند تجربههای تازه و شاید هم تجربههای بهتری را کسب کنند. میتوانستند دانش بیاموزند. و دیگر تنها به صحبت و بحث کردن اکتفا نمیکردند، دیگر تنها با داشتن دانش در سرهای خود بیهوده به این سو و آن سو سرگردان در گذر نمیبودند. و چون آنها دیگر تنها با عقل و شعورشان زندگی نمیکردندْ بلکه به ناگهان با قلبشان به این کار میپرداختندْ بنابراین میتوانستند با تمام جسم و روحشان آگاه شوند که حقیقت زندگی چیست. آری این است آن مطلب مهم!"
احساس میکردم کسی در درونم نشسته است، کسیکه سعی میکرد خود را بیشتر و بیشتر نشان بدهد. او در ژرفنای درونم نشسته بود. دهانش را بسته و دستها و پاهایش در زنجیر بودند. بهاین دلیل نمیتوانست بلند فریاد بزند و نمیتوانست دست و پا بزند تا که زنجیر از دست و پای خود پاره کند.
چه زمان او را به زنجیر کشیدم؟ و چرا؟
میبایست چشمانم را ببندم تا او را نبینم. اجازه نداشتم او را احساس و مشاهده کنم. او آن خردهشیشهای بود که با هر جملهای در این گفتگوْ عمیقتر در پایم فرو میرفت. دوباره سریع شروع به صحبت میکنم:"و چگونه باید اینکار انجام شود؟ چگونه میتوان یک آگاهی تازه و نو را خلق کرد، وقتی جبر و فشار از بیرون سدی سخت در برابر اینکار است؟"
یوهانِس شروع به صحبت میکند:"تو تعداد زیادی را میشناسیکه دارای وضع اقتصادی خوبی هستند و به هیچ وجه مانند کارگر کارخانه مورد بحث ما از نظر اقتصادی وابسته نیستند. آیا درست میگم؟"
من سری بهعلامت تصدیق تکان میدهم.
"و این آشنایان توْ از آموزش و فرهنگ خیلی خوبی بهرهمندند، و اغلب آنها حتا از علم و دانش فوقالعادهای برخوردارند. این اطلاعات میتوانند صحیح باشند، مگه نه؟"
و من میگویم:"آره".
"اگر اطلاع من درست باشد، در میان دوستان تو حتی چند روانشناس و جامعهشناس هم پیدا میشود؟"
دوباره سری تکان میدهم و دیگر چیزی باعث تعجبم نمیشود. اطلاعاتیکه یوهانِس در باره من داشت را حتمن از کانال مطمئنی به دست آورده بوده است.
تصمیم گرفتم که بعدن در باره این موضوع حتمن با او صحبت کنم.
یوهانِس برای مدت کوتاهی در سکوت به اندیشیدن میپردازد."تو حتمن متوجه شدهای که رفتار و کردار این افرادِ ممتاز اقتصادی و تحصیل کردگان با فرهنگ هم در کوچکترین چیزها مانند دیگرانی که وابستهاند و تضاد در رفتار دارند یکسان است.
اگر بهتر شدن موقعیت اقتصادی و داشتن علم و فرهنگ کافیْ یک انسان را واقعبینتر و هوشیار و آگاهتر میسازد پس چرا این تأثیر را در میان این دسته از دوستانت جستجو نمیکنی؟ من مطمئنم که توْ از میان آنان حتا یک نفر را هم نخواهی یافت که تحت چنین تأثیری قرار گرفته باشد، و نزد خود تو هم چندان خبری از این تأثیر دیده نمیشود".
میخواستم اعتراض کنم، اما او اجازه حرف زدن به من نداد.
"حتمن میخواهی به این اشاره کنی که: یقینن تفاوتهایی در توده مردم دیده میشود. این درست استْ اما این تفاوتها را تنها در حماقتهای آشکاری که از آنان سر میزند میتوان دید. برای مثال یک رواشناس را در نظر بگیر. او به خوبی و به بهترین وجه میداند چه در درون انسان میگذرد. هر روز برای تعداد بیشماری از مردم داستانسرایی میکند و برای رفتار آدمها و اینکه بهترین نوع رفتار چگونه باید باشد نسخه میپیچد. او حتی پند و اندرز هم بلد است. وقتی کسی خودشرا به راحتی؛ آنگونه که روانشناس ما مایل است نتواند تغییر دهدْ او به نصیحت کردن هم میپردازد.
تمام علم و دانشی را که انسان برای رضایتبخش کردن زندگی خویش محتاج استْ او در اختیار دارد. به تمام فنون آشناست، فنونی که اختلافات بین آدمها و مشکلات درونی آنها را میتواند حل کند. و او با داشتن این علم و آگاهی چه میکند؟ او آنها را میداند و این برای او کافیست. او تمام این دانستهها را که برای دیگران خوب و صحیح میداند و به مشتربان خود توصیه میکند، برای خوشبختی خویش مورد استفاده قرار نمیدهد.
و اما بعد این سؤال میتواند مطرح شود: این روانشناس ماْ با دادن آنهمه توصیه و تجویز، توصیههایی که به درد درمانِ خودش هم نمیآیدْ نکند از مراجعین و مشتریانش کلاهبرداری میکند. اما از این مورد بگذریم، این نکته جدی و قابل توجهای نیست.
سؤال من این است: آیا این دانش و آگاهی چه نفعی برای او دارد؟ مگر بجز این استکه او این دانستهها را تنها در سر خود حمل میکند؟"
یوهانِس برای اولین بار با هیجان مخصوصی صحبت میکرد. احساس میکردم خاطرهای او را سخت منقلب ساخته است. همزمان اماْ رگ و ریشه بسیاری از تفکرات و سؤالات شبانهام را مورد هجوم خود قرار داده بود.
بدون شک حق با یوهانِس بود!
بوهانِس میخندد. طوری از ته دل و مسرورانه میخندد که انگار برایش جوک بینهایت خندهداری را تعریف کردهام. بهاین خاطر متزلزل و عصبی میشوم.
وقتی خندهاش بهپایان میرسد میگوید:"خیلی بامزه بود!. مثل اینکه در باره این به اصطلاح وابستهها نظر مساعد و مثبتی نداری، آیا درست فکر میکنم؟" و دوباره شروع بهخندیدن میکند.
طوریکه متوجه شود مورد اهانت قرار گرفتهام میپرسم:"دلیل خندههای تو چیه؟"
در جواب میگوید:"دلخور نشو لطفن" و به خندیدن ادامه میدهد.
پس از لحظهای خندهاش قطع میشود و میگوید:"سعی میکنم توضیح بدم. من بهتو نمیخندم، بلکه به تجربههایی که به خاطر آوردم میخندم. نخست یادم افتاد که من برعکس تو اکثر آدمهایی را که تو به درستی، به عنوان مظلومین و وابستهها نام میبری آنقدر هم نادان نمیدانم. من فکر میکنم اغلب آنها بیشتر از آنچه که تو فکر میکنیْ از وضعیکه در آنند باخبرند. اما خب، آنها راضی به تغییر وضع خویش نیستند."
میبایست با زحمت آب دهانم را قورت بدهم.
متهم شدن به اینکه توده مردم را نادان فرض میکنم درد آور بود. اما حق با او بود.
یوهانبِس در حالیکه دوباره جدی شده بود ادامه میدهد:"آری، و اما نکته بعدی این است که تو اجازه نداری فراموش کنی برای واقع شدن ستم همیشه دو نفر لازمند: یک نفر که ستمگری میکند و یک نفر هم که اجازه میدهد بر او ستم کنند. ممکن است تو کار هر دو گروه را نپسندی، اما واضح است که هر دو دستهْ شریک در این کارند و طور دیگر فکر میکنند.
نمیدانستم چه باید در جواب بگویم. یوهانِس مؤفق شده بود گیج و مقشوم سازد. در هر صورت برایم اصلن واضح نبود کدام یک از استدلالهایش بر عقیدهام پیروز گشته. شاید هم این شکست اصلن در ارتباط با گفتههای او نبوده است.
یوهانِس در ادامه میگوید:"و اما مطلبی که من به خاطرش این چنین میبایستی بخندم این بود: تو از وابستگی اقتصادی، کمبود و فقدان فرهنگ و آموزش صحبت کردی. شایعهای است قدیمی و بیهوده که از تغییر در روابط اقتصادیْ و در نتیجه آن از تغییر اتوماتیک انسان سخن به میان میآورد.
نه، حالا این توییکه داری مسایل را ساده میبینی."
او لحظهای بهفکر فرو میرود و من سعی میکنم در این بین فکرم را متمرکز کرده تا بتوانم با دقت گوش به حرفهایش بسپارم. بهنظر میآمد چیزی در من میخواهد حواسم را پرت کرده و مانع این کار شود. من مطمئن نبودم، اما گمان ضعیفی در من میگفت که گفتگوی من و یوهانِس ناگوار و رنجآور بوده است.
اگرچه موضوع بحثمان بیآزار و بیضرر بهنظر میرسیدْ ولی بیش از آنچه احتمال میدادم مرا مورد هدف خود قرار داده بود.
وقتیکه بیشتر استدلالهایشْ فوری اعتراض و مخالفت را در من زنده میساختندْ با این وجود باز هم حرفهایش به دلم مینشست.
حرفهایش مانند خردهشیشه فرو رفته در پایم بود که درد نمیآورد و به زحمت موجب شکایتم میشد. اما با هر قدم برداشتنْ به من یادآوری میشد که آن خردهشیشه هنوز در پایم است و ترکم نکرده. و هر یک از قدم برداشتنهای بعدی منْ در گفتگویمان میتوانست باعث فرو رفتن هرچه بیشتر آن به درون پایم گردد.
من این درد را حس میکردم و به این دلیل از آن وحشت داشتم.
آن خردهشیشه را من میشناختم، خردهشیشهای که تا امروز همیشه وجودش را انکار میکردم.
خردهشیشهْ چیزی نبود بهجز آن آگاهی پنهان و کم حرف که به من میگفت: تو با استدلالها و عذر و بهانههایت نمیتوانی از هیچ یک از مظلومین و وابستههای اقتصادی دفاع کنی. این دفاع کردن نه به خاطر آنها بلکه بیشتر به خاطر خود توست. تو از عجز و درماندگی خود دفاع میکنی. از تحت ظلم و ستم بودن خود و از وابستگیهایت دفاع میکنی.
این آگاهی چنان آهسته و آرام بر من واضح و روشن گردید که دیگر انکارش برایم مقدور نبود.
برای کمی حرمت و احترام قایل شدن برای خودْ میبایستی این حقیقت را درک میکردم.
آهسته، طوری که بیشتر خودم میتوانستم بشنوم تا اوْ میگویم:"شاید حق با تو باشد. در حقیقت من میتوانم حتی جنایت هم بکنم، در صورتیکه پیآمد آنرا قبول کنم. و مایل نیستم بدانم چه تعداد از قتلها بهخاطر ترس از پیآمد به انجام نمیرسند."
در سکوت به فکر کردن مشغول میشوم. با وجودیکه تا اندازهای بر خود مسلط گشته بودمْ اما حوصله درست و حسابی نداشتم و احساس ناتوانی میکردم.
بار دیگر احساسات فراموش شده و نشسته در عمق وجودم بهسراغم میآیند. این بار اما همزمان احساس میکنم که در من آهسته یک آگاهی در حال درخشش است. یک آگاهی حقیقی از دلیل این جنبش احساسها در من.
بعد از لختی یوهانِس ادامه میدهد:"من میخواهم این نکته را از زاویه دیگری روشن کنم.
سرزمینی که تو در آن زندگی می کنی از تعداد زیادی نهادهای جدا از هم تشکیل شده است. و با توافق اکثریت این نهادها تصمیم گرفته میشود چگونه زندگی مشترک در کشور تو سامان داده شود.
طبیعیست که این تصمیمها همیشه آگاهانه گرفته نمیشوند، در هر صورت بوی آن مفهوم از تصمیمی که با اندیشهای نیک گرفته شده باشد و سودها و زیانهایش دقیق بررسی گردیده است را نمیدهد. اما آنها میخواهند این گونه زندگی کنند که مشغول آن میباشند وگرنه طور دیگر زندگی میکردند."
نظر من جور دیگر بود، اما دو دل بودم و بهاین خاطر جوابی ندادم.
یوهانِس ادامه میدهد:"در کشور توْ پنجاه ملیون انسان زندگی میکنند. اگر اکثریت این جمعیت بخواهد _ همانطور که نهادهای اجتماعی یکدل و یکدست تصمیم میگیرند_ در برابر نظم قدیمیگشته مقاومت کرده و خواهان نظمی نو گردد ـ به همانگونه که حالا این نظم قدیمیرا تحمل میکند ـ، به طور یقین خواهد توانست هرچه زودتر نظم دلخواهش را برپا سازد."
سرم را تکان میدهم و در جواب میگویم:"نه!، و هنوز هم من معتقدم که تو تمام این مسایل و مشکلات را ساده میانگاری. منظور تو آیا این نیست که اگر شخصی مایل به تغییر موقعیت خود باشدْ تنها احتیاج به عوض کردن آن دارد. آیا منظورترا درست فهمیدم؟"
یوهانِس سری از روی توافق تکان میدهد.
و من ادامه میدهم:"موقعیت زنان را برای مثال در نظر بگیریم. زنها در مقابل مردها از حقوق کمتری برخوردارند و تو این را نمیتوانی انکار کنی."
او خندهای میکند و میگوید:"حق با توست".
"بسیار خوب. آیا بنابراین در این مورد هم ادعا خواهی کرد که اگر زنها اراده کنند موقعیتشان سریع تغییر خواهد کرد؟".
"بله، طبیعیست. اگر زنان موقعیت خود را در مقابل جهان مردسالار مناسب و شایسته نبینند قادر به تغییر آن خواهند بود.
اما فقط تعداد اندکی مقاومت کرده و تعصب به خرج میدهند. بسیاری از زنان به جای آنکه ارزیابی واقعی از این بابت داشته باشندْ راضی به این هستند که تنها با نزاعهای شخصی عصبانیت و ناراحتی خود را خالی کنند. یا اکثریت زنان موقعیت خود را چندان هم ناخوشایند درک و احساس نمیکنند و یا اینکه با وجود این نابرابری خشنودند. آنها چنان از وضع خود راضی هستند که بهترین دلایل _برای مثال دلایل فمنیستها_ هم بر آنها مؤثر نیست."
سرم را تکانی میدهم، تأملی در مخالفت خود کرده و به دنبال ایراد مهمی میگردم تا با آن بر او پیروز شوم. عاقبت میگویم:"کسانیکه در مقام قدرت نشستهاند، معمولن وسایل و امکاناتی در اختیار دارند که مظلومین را کوچک و خار نگاه دارند. برای مثالْ وابستگی اقتصادی و یا کمبود و فقدان فرهنگ و آموزش اجازه تغییر برای این دسته از زنان را غیرممکن میسازد. بله، حقیقت این است! وقتی کسی به اندازه کافی از آموزش برخوردار نباشد نمیتواند حتی موقعیت خود را تشخیص دهد، بنابراین چگونه میخواهد تغییر ابجاد کند؟ چگونه میخواهد خود را از وابستگی نجات داده و استقلال بهدست آورد؟"
گفتگوی بین یک دختر و پسر 8/9 ساله در اتوبوسْ هنگام رفتن به مدرسه.
دختر نگاهی به چشمان پسر میاندازد و با طنازی میپرسد:"دیشب خوابمو دیدی؟"
پسر کمی سرش را به عقب میکشد و با تعجب جواب میدهد:"چطوری میتونم خوابتو ببینم وقتی تو هنوز یاد نگرقتی بیای تو خوابم؟
دختر نگاهاش غمگین میشود، کمی فکر میکند و با تردید میگوید:"همیشه فکر میکردم تو بلدی منو تو خواب ببینی."
پسر چینی به پیشانیاش میاندازد و مهربانانه میگوید:"تو درست فکر میکردی، اما این نیمی از حقیقته و وقتی بتونی تو هم به خوابم بیایی این نیمه کامل میشه."
جرقهای از ذکاوت در چشمان دختر میدرخشد و بعد با شیطنت میپرسد:"پس چرا من هرشب خوابتو میبینم؟"
پسر بیحوصله جواب میدهد:"چون من بلدم بیام به خواب تو."
دختر با طنازی بیشتر از بار اول میپرسد:"چه جوری باید اومد بهخوابت؟ بهمنم یاد میدی؟"
دیگر قادر به متمرکز کردن خود بر افکارم نبودم. کلماتش بهمنی از احساسات را در من بهراه انداخته بود، احساساتیکه من در کودکی به قدر کافی باید لمسشان میکردم: ضعف و ناتوانی، خشم، نفرت، ناامیدی و اغماض. و همه این احساساتْ همزمان با هم.
بالاخره توانستم با زحمت تسلط بر خود را حفظ کنم. بعد سعی کردم در افکارم به دنبال روشنایی بگردم.
اعتراض و مخالفت من در اینجا دیگر سودی نداشت و دروغی بیش نمیتوانست باشد.
بدیهیستْ تصمیم گیرنده کارهایی که انجام دادهام خودم میباشم. این کار ِ هر روزه من است. و تصمیمهایم در تمام مدت عمر تنها یک ردیف احتراز بودند و اجتناب. در حقیقت آنها تصمیم نبودند، بلکه ترس بودند، ترس از نتایج نامطلوب.
شاید آنچه در این لحظه از مخیلهام گذشت احمقانه به گوش آید: در کودکی مهمترین چیزیکه آموختم این بود ـ در اجتماع و در برابر پدر و مادر باید طوری رفتار کرد که پیامد مطلوب برایت داشته باشد ـ، اما بیشتر اوقات دلم میخواست طور دیگر رفتار میکردم.
در کودکی به این خاطر به مدرسه میرفتم تا از تنیه شدن به وسیله پدر و مادر و معلمهایم در امان باشم. در بزرگسالی تنها به این خاطر شغلی پیدا کرده و به سر کار رفتم تا اطمینان اقتصادی به دست آورده و با آن بتوانم از پیشامدهای نامطلوب جلوگیری کنم.
با بسیاری از دوستان و آشنایان به این خاطر در رابطهام تا از تنها بودن جلوگیری کنم. نه بهاین دلیل که آنها برایم ارزشی دارند، همه آنها برایم برابرند و در قلبم هیچ جایی ندارند.
گاهی این رفتار من به قدری اغراقآمیز پیش میرفتْ که بهتر آن میدیدم اعتراف به عاجز و ناتوان بودن خود کرده تا از سختی ِ فراگیری تواناییهای مهمْ جلوگیری کرده باشم.
میتوانستم هنوز خیلی چیزهای دیگر را بشمارم که در ذهنم با سرعت در گردش بودند. جرقههایی بودند که یکی بعد از دیگری قسمتی از زندگیم را روشن میساختند. جرقههایی که به من اجازه میدادند خیلی از چیزها را در روشنائیشان دیده و بشناسم. و من اینبار نمیتوانستم چشم بر آنها ببندم. این روشنایی نمیگذاشت به راحتی خاموشش کنی.
مدتی طولانی باید غرق در آشفتگی افکار خود بوده باشم. آهسته و آرام دوباره آرامش خاطر به دست آورده و عقل و شعورم بیدرنگ شروع بهکار میکند.
اینگونه درک و احساس کردنِ افکارمْ با اصولیترین معیار سنجش و معیار ارزشی من در تضاد بود. اما چه کسی آیا این معیار را تعین کرده بود؟ آیا این معیارها هم تنها برای احتراز نبودند؟
میخواستم بعضی از فکرهایم را یادداشت کنم اما چون چیزی برای نوشتن نداشتم از یوهانِس سؤال میکنم. و او میگوید:"تو احتیاح به یادداشت کردن نداری، این روز و تمام آنچه ما در بارهشان صحبت کردیم کاملن در ضمیرت خواهد ماند."
با این وجود از او خواهش میکنم اگر که وسایلی مانند مداد و کاغذ همراه دارد به من بدهد.
او لبخندی زده و شروع به جستجو در بقچهاش میکند. و حقیقتنْ مدادی کوچک و دفتری کهنه که هنوز چند صفحه خالی در آن بود از آن خارج میکند.
کوشش میکنم چند کلمهای یادداشت کنم تا دیرتر با کمکشان مطالب امروز را کامل بنویسم اما موفق نمیشدم. گذشته از این، یوهانِس با آن اظهار نظرش مرا آگاه ساخت که در چه وضع و موقعیتِ عجیب و غریب و اسرار آمیزی ما با یکدیگر صحبت کردهایم و من در گیر و دار هیجان بحث کردن بهکل فراموشم شده بود.
ناگهان یوهانِس دوباره شروع به حرف زدن میکند:"آری، چنین است. این در دستان تو و در اختیار توست که برای اعمال و بیان خود به تنهایی تصمیم بگیری. فکر کردن هم خواه ناخواه آنطور که مایلی انجام میدهی.
و این برای کارگر کارخانه مورد بحث ما هم صادق است. او میتوانست در چارچوب مشخصی چیزهایی را تغییر دهد. اما او یک انسان عاقل و بالغیست. او این حق را داردْ آن طوری تصمیم بگیرد که بهنظرش صحیح میآید. واضح است که او تصمیمش را برای این نوع زندگی کردن گرفته است، اگر هم حتا ترس بانی گرفتن این تصمیم بوده باشد. و اوضاع تو هم درست مانند اوست."
جواب میدهم:"اما تو هم قبول داری که اینْ تنها در چارچوب مشخصی عملی است."
یوهانِس لبخندی زده و میگوید:"طبیعیست. تو باید غذا بخوری، آب بنوشی و تنفس کنی. حتی در این موارد هم میشود تصمیم دیگری گرفت. تو هر آنچه را که تصمیم به انجامش میگیری میتوانی انجام دهی، فقط بهاین شرط که آماده باشی تا نتابج آن را هم تقبل کنی."
روح و روانم لحظه به لحظه بیشتر در گرداب بحران فرو میرفت و این باعث خشمگینتر شدن من میشد. اعصابم از دست یوهانِس در حال ویران شدن بود. چنین به نظر میآمد که او از واقعیت زندگی بیاطلاع است. میگویم:"نکند میخواهی ادعا کنی که من در این جهان بدون هرگونه تعهدی قادر به زندگی کردن میباشم!. برای من راه دیگری بجز انجام دادنِ خیلی از کارهای اجباری روزانه باقی نمانده است!"
یوهانِس لبخندی دوستانه به رویم میزند. ابن بار اما لبخند زدن مهربانانهاش هم اعصابم را خرد میکند. او بلند میشود و مشغول قدم زدن میگردد. بعد از مدت درازی میگوید:"تو عصبانی هستی".
من جوابی نمیدهم و او ادامه میدهد:"دانستن اینکه چه چیز ترا عصبانی کرده است چندان سخت نیست. تو فکر میکنی چون تفکرات من با واقعیاتِ تو در یک بستر جاری نیستندْ پس باعث عصبانی شدن تو من هستم. کمی عمیقتر شنا کن و عامل حقیقی ِ عصبانی شدنت را ببین".
لجبازانه زیر لب میگویم:"خودت همین حالا گفتی چه کسی مسبب آن است."
بدون اینکه حرف من تأثیری بر یوهانِس بگذارد میگوید:"کلاوس، این خشم از آن توست و نقش من در این بین شاید تنهاْ بیدار کردن آن بوده باشد. بهمن بگو چه چیزی تو را خشمگین ساخته است؟"
برای اولین بار بود که یوهانِس مرا به اسم خطاب میکرد. و این تأثیرش چنان بود که انگار بعد از مدتها سرگردانی در یک تونل طولانی دوباره به هوای تازه رسیده باشی. این کار او تکان شدیدی به من میدهد. همزمانْ بهاینکه حق با اوست آگاه میگردم.
نقاط حساسی در من هنگام بحث با او مورد هدف قرار گرفته بودند. احساس میکردم که بهسوی تنگنایی هول داده میشوم. اما این سدْ خود من بودم. هنگام جنگ روشنفکرانه با یوهانِس این من بودم که به سوی احساسات خفته و به سوی خود حقیقیم پرتاب شده بودم.
او دوباره مینشیند و تکه نانی از بقچهاش خارج میکند. به من هم قطعهای تعارف میکند که من آنرا با تکان سر رد میکنم. بغض در گلویم نشسته بود و قادر به خوردن نان نبودم.
یوهانِس با گفتن:"تو هنوز به سؤالم جواب ندادی" مرا از افکار تیره و غمگینم خارج میسازد.
با علامت سؤالی در چشمانم به او مینگرم و او یکبار دیگر میپرسد:"چه کسی ترا مجبور میکند پایبند به تعهداتی باشیکه مایل به انجامشان نیستی و تسلیم به جبر و زور گردی؟"
جواب دادن برایم سخت بود. میبایست اول سینهام را صاف کنم، بعد با صدایی گرفته میگویم:"اجتماع منو مجبور میسازه. قوانین هم همینطور. و همنوعانم هم از من انتظار مسؤلیت و تعهد دارند."
یوهانِس با هشیاری سری تکان میدهد."آره، پس آن چیزیکه تو را مجبور میسازد اینها هستند."
در حالیکه احساسات در حال نابود کردنم بودندْ او در سکوتْ مدتی به جویدن نان ادامه میدهد.
مأیوسانه سعی میکنم کنترل خود را حفظ کنم. تا مرز گریه کردن فاصله زیادی نبود، گریهای از جنس خشم و عصبانیت. سعی کردم دلیل آنرا پیدا کنم اما موفق نمیشدم.
هنگامی که یوهانِس به صحبت ادامه میدهدْ ناگهان بر من آشکار میشود که بر من چه گذشته است. "آیا درستتر نیست اگر بگوییم تو خود را بیش از حد مجبور به رعایت مراعات در برابر همنوعانت، در برابر اجتماع و قوانین جاری در آن میکنی و این باعث بسته شدن دست و پای تو میگردد؟ آیا مگر این تصمیم را خود توْ چون آن را صحیح میپنداشتی نگرفتهای؟ شاید هم میخواستی با گرفتن چنین تصمیمی از پیشامد نتایج نامطلوب جلوگیری کنی؟"
طبیعیست که خوشبخت نیستم. اما من میخواهم که بر سر مثالمان باقی بمانیم.
کارگر مورد بحث ما به این که وضع او خوب نیست آگاه نیست. او وابستگیهای خود را تشخیص نمیدهد. به این خاطر شاید فکر کند همه چیز روبراه بوده و او هم راضی و خوشبخت است."
یوهانِس دوباره کاملن جدی شده بود. هنگامیکه صحبت میکردمْ با دقت بهمن نگاه میکرد. بعد آرام میپرسد:" نمیخواهی تو از خودت صحبت کنی؟"
در جواب میگویم:"آره، چرا که نه!، من فقط میخواستم نشان دهم که چگونه و به چه دلیل از زبان انسانیکه خوشبخت نیست میتوان شنید که او خود را خوشبخت میخواند".
"آیا وضع تو هم همین گونه نیست؟ بیا از تو صحبت کنیم."
به سکسکه افتاده و احساس غافلگیر شدن می کردم.
یوهانِس ادامه میدهد:"میدونی، تو با گستاخی و متکبرانه در باره احساس دیگران داوری میکنی. من معتقدمْ همه در موقعیتی هستند که بتوانند خودشان در باره خودشان صحبت کنند و به نماینده و سخنگو احتیاجی نداشته باشند. و این حق مسلم تک تک مردم است که خودشان تصمیم بگیرند که چگونه میخواهند زندگی کنند. این حق را تو هم داری.
چیزیکه قبلن مرا به خنده واداشته بود تعصب و هیجانی بود که تو به خاطر دیگران به خرج میدادی. تو میتوانستی با همان هیجان و سعی و کوشش در باره خودت صحبت کنی. آیا دقت کردی در جواب سؤال من چه گفتی؟"
"در جواب چه سؤالی؟"
"آن سؤال این بود که آیا تو خوشبختی؟"
"آهان، و من جواب دادم: طبیعیه که خوشبخت نیستم."
یوهانِس سری تکان میدهد." طبیعیه که خوشبخت نیستم. آره. تو این را گفتی.
طبیعی! آیا خوشبخت نبودن طبیعیست؟"
من به زمین نگاه میکنم و او ادامه میدهد" من میخواهم چیزی از تو بپرسم، اگر تو با کارهاییکه انجام میدهی خود را خوشبخت احساس نمیکنیْ پس چرا به کارهای دیگر نمیپردازی؟"
آهسته آهستهْ احساس شدید خفقان به من دست میدهد. به همین دلیل عکسالعملم پرخاشگرانه میشود و تقریبن با فریاد میگویم:"چون انجام این کار راحت نیست!"
یوهانِس دوستانه لبخندی میزند."به هدف خورد، درست است؟"
من سری تکان میدهم.
"اینکه میتوانم ترا هدف قرار دهم خیلی خوب است.
ما به یکدیگر نرسیدهایم تا هرکه برای خود چیزی بگوید و گفتهها مانند بادی از کنارمان بگذرد و تأثیری در ما نداشته باشد. خوب حالا اما به سخن قبل برگردیم: چه چیزی تو را از انجام کارهای دیگر باز میدارد؟"
باید مدتی طولانی در حال فکر کردن میبوده باشم. افکار زیادی به صورت تکه تکه در سرم به چرخش آمده بودند، افکاری که من اکثر اوقات به آنها اندیشیدهْ اما خیلی سریع به خاطر بزدلیم انکارشان کرده بودم.
بسیاری از تغییراتْ به خاطر دلیل کودکانه حفظ دارایی و مال و امنیت و به دلیل ترس از همسایه به بنبست رسیدند.
من در حالت طبیعی هرگز این اعتراف را نمیکردم، بلکه به دنبال بهانهای ماهرانه میگشتم تا نداشتن شجاعت کافی خود را به اشتباهات تربیت خانوادگی و یا اجتماعی ربط دهم.
اما چاره چیست و چه باید کرد؟ واضح است، باید برخاست و آغاز به تغییر کرد. اما این وحشت، این ترس که تو را لمس میکند و دیگر قادر به حرکت نیستی را چه میتوان کرد؟
اما هنوز چیزهایی بودند. میگویم:"در جاهایی حق کاملن با توست"، و ادامه میدهم:"برای خیلی از کارهایی که انجام میدهم و مورد علاقهام نیستندْ من خودم مسئولم. اما تو اجازه نداری فراموش کنی که من هم نسبت به همنوعان خود تعهداتی دارم. و پای اجبار هم در میان است. منظور من از اجبار این است که برای مثال، به سر کار باید بروم، باید دوستانی داشته باشم و در مقابلشان باید مسئولیت هم از خود نشان دهم. دیگران حتی دارای همسر و..."
یوهانِس حرفم را قطع میکند:"تو از مسئولیت در مقابل دیگران صحبت میکنی و حتا یکبار هم برای خود مسئولیت به عهده نمیگیری!، به علاوهْ چهکسی تو را مجبور به پیروی از تعهدات و اجبار ساخته است؟"
جواب میدهم:"تو اما موضوع به این مهمی را خیلی ساده فرض میکنی. حتی من هم هنوز گرفتار رنج و عذاب چیزهای زیادی هستم که تربیتِ اشتباه والدینم باعث بهوجود آمدن آنها بوده است."
یوهانِس سرش را تکان میدهد. "نه، به هیچ وجه من این موضوع را ساده فرض نمیکنم. میخواهم با یک مثال منظورم را متوجهات کنم: وقتی یک پروانه رشد میکند؛ اول به صورت کرم است و بعد دارای بدنی سخت میگردد.
او اول بر روی زمین میخزد و بعد تنیده بهدور خود در خانهای تنگ زندگی میکند. و آن لحظهای که او آن جدار سخت و این خانه تنگ را بشکافد و از آن خارج شودْ دیگر تصمیم با اوست که بالهایش را بگشاید و پرواز کند.
میتواند هم با این بهانه که چون به صورت کرم میبایست بر روی زمین بخزد و پرواز کردن نیاموخته از خیر پرواز بگذرد. و یا به بهانه اینکه هنگام سفت و سخت شدن اندامشْ فشار عذابآوری را تحمل کرده و آنچنان از گذشتهاش در رنج استکه دیگر قادر به پرواز نیست.
این اشارهها اما چه سودی به حال پروانه دارد؟ اوست که پرواز نمیکند. اوست که رنج میبرد. و تحقیقن برای او بهتر این میبود که سرنوشت خود را در دست میگرفت، بالهایش را میگشود و پرواز میکرد. اگر چه در این راه چند جای سرش هم با خوردن به اینجا و آنجا باد میکرد."
تحت تأثیر سخنان او بودم. و فوری احساس کردم آخرین جملهاش بیش از بقیه به دلم نشسته است.
ترس و بزدلی بهخاطر شکسته شدن سرْ مانع انجام دادن خیلی از کارهایم شده بود. من هم میبایستی ریسکِ زخمی شدن را قبول میکردم، شاید اینطور بعضی چیزها را بهدست میآوردم.
همیشه فکر کردن به این موضوع را من در این نقطه قطع میکردم و به دنبال بهانه میگشتم که ایرادی گرفته تا خود و یوهانِس را از مرحله پرت و منحرف کنم."امکان اینکه در مثال تو مقداری حقیقت وجود داشته باشد است، اما در آن مرزهایی هم وجود دارد. برای مثال نمیتوانی ادعا کنی کارگر کارخانهای که پدر پنج کودک استْ مقصر در وضعی که قرار دارد میباشد."
یوهانِس میخندد." مقصر؟" و میپرسد، "چه کسی از تقصیر صحبت کرد. اما بدون شک مسئول موقعیتی که او در آن میباشد خود اوست."
لجبازانه میگویم:"اینطور به نظر میآید که چشم به روی بعضی از ارتباطهای مهم مسئله بستهای؟"
"نه، فکر نمیکنم چنین باشد. من تصور میکنم که هر یک از ما نقاط ارتباط را طوریکه مایلیم میبینیم و نوع نگاه ما با یکدیگر فرق میکنند.
یک کارگر کارخانه هم در هر زمانی این امکان را دارد آنطور که مایل است تصمیم بگیرد."
با عصبانیت میپرسم:"چگونه، چه امکاناتی برای او مهیا است؟"
"خُب، این خیلی ساده است: هر کس میتواند در هر لحظه هر آنچه مایل به انجامش باشد انجام دهد، به شرطیکه او اما آماده تحمل زحمات و مشکلات ناشی از آن کار باشد. اگر این کارگر برای تغییر اوضاع خود از مشکلات بیم و هراس دارد پس برای او بهتر آن استکه اوضاع فعلی خود را قبول کند."
سرم را با حرارت تکان میدهم."به همین سادهگی!. درسته، هرکسی اگر زحمت و مشکلات ناشی از عمل خود را قبول کند میتواند هر کاری که میخواهد انجام دهد، اما این هم باز حدی دارد. و کارگر کارخانه مورد بحث ما یقینن خوشبخت نیست. بنابراین نمیتوانی ادعا کنی او آماده است وضع موجود را همانطورکه است قبول کند."
در حین صحبت منْ یوهانِس شروع به خندیدن میکند، طوریکه اشگش نزدیک به جاری شدن بود.
بهخاطر خندیدن او احساس ناراحتی میکنم ، اما از او عصبانی نبودم. یوهانِس در حال خندیدن میگوید:"ای داد از دست این هیجان و تعصب تو!، از کجا میدانی که آیا این کارگر خوشبخت است یا نه؟ یکبار از او سؤال کن! شاید که جوابش تو را به تعجب وادارد.
اما حالا بهتر است که در باره تو صحبت کنیم. آیا تو با آنچه که انجام میدهی خوشبختی؟"
با پیشنهاد یوهانِس بیشتر به این خاطر موافقت کردم چون میتوانستم بحث را با اطمینان خاطر بیشتری ادامه دهم. بلافاصله از سؤالبرانگیزترین موضوع شروع میکنم و میگویم:"من برای اینکه بتوانم با دیگران از خودم و آنچه در دلم میگذرد صحبت کنم، احتیاج به اعتماد کردن به آنها دارم."
یوهانِس دوباره در افکار خود غرق میگردد. بعد آهسته اما صریح و مؤثر شروع به صحبت میکند:"در مطلب تو دو نکته اساسی وجود دارد. اول این سؤال پیش میآید که چرا تو حتی در گفتگوی با من هم نمیخواهی مسؤلیت بپذیری.
برای اعتماد و اطمینان داشتن به دیگرانْ تو هم باید احساس مسؤلیت کنی. وانگهی تو باید اول به خودت اعتماد و اطمینان داشته باشی، خودت را پذیرا باشی. کسیکه میخواهد در باره خود صحبت کندْ باید ابتدا وجود خود را باور داشته باشد. کسیکه نتواند خود را قبول و تحمل کندْ پس منطقن هم نمیتواند در باره خود چیزی بگوید و عدم اعتماد به دیگران تنها بهانهای بیش نیست. و دومین سؤال اینکه: پس چرا تو با داشتن چنین اندیشهای وقت و فرصتت را با آدمهایی میگذرانی که قابل اعتماد تو نیستند؟"
جواب یوهانِس باعث تحیرم شد. باید اقرار کنم آنچه گفته شد را من در هر موقعیت دیگری به بحثی انحرافی میکشاندم تا دنبالهاش گرفته نشود.
گفتههای یوهانِس دردناک بودند، اما این بار اصلن برایم ناخوشآیندی به بار نیاوردند و من مانند همیشه به دلایل زیرکانه برای رهایی از مهلکه احتیاجی نداشتم.
چون امروز موفق به گوشفرا دادن شده و در سکوت آنچه گفته شده بود را مشاهده کردم، بنابراین حقیقت نهفته در جواب یوهانِس تأثیر حیرتآوری بر من گذاشت.
در جواب گفتم:"من معتقدم نظر تو در این مورد با واقعیت کمی اختلاف دارد. چطور ممکن است هر روز بتوان همکاران و یا کسانیکه باید برای رفع حاجات روزانهات با آنها صحبت کنی را دستچین کرد؟".
"خودت هم این را خوب میدانی که منظور من دوستان تو بودند، دوستانیکه تو اوقات فراغت خود را با آنها میگذرانی."
زیر لب جواب میدهم:"آره، شاید حق با تو باشد."
در حقیقت حق با یوهانِس بود و من مایل به اقرار نبودم. من عده زیادی را جزء دوستان خود به حساب میآوردم که هرگز و به هیچ قیمتی حاضر نبودم با آنها از خود و آنچه در دل دارم صحبت کنم.
"نکته مهمتر اما این استکه تو مسؤلیت مربوط به خود را روی شانه دیگران قرار میدهی و همیشه ساختار اجتماعی و همنوعان خود را مسبب و مسؤل میدانی. اما تو با این کار از خود سلب صلاحیت میکنیْ و از همنوعان خود هم به همین ترتیب.
هرکس مسؤل خود و کارهای خود است مگر کسیکه روانش بیمار باشد."
بلند میگویم:"پس تکلیف تعلیم و تربیت چه میشود؟ حتی اگر پدران و مادرها نیتشان خیر هم باشد باز به فرزند خود آسیب روحی میرسانند".
"منتظر این ایراد و اعتراض بودم. من فکر میکنم که مردم بیش از حد تقصیرها را به گردن تعلیم و تربیت میاندازند و آن هم بدون اندیشه کردن عمیق در این میدان. اما مطمئنن حق با توست: در حقیقت هر کودکی که در جهان ما بزرگ میشود در اثر اشتباهات پدر و مادر خود ضربههای روحی بسیاری را تجربه میکند و من نمیخواهم ادعا کنم که مسؤلیت آن با کودکان است، اما این اشتباهات را انسان وقتیکه دیگر کودک نیست انجام میدهد.
هر انسان بالغ و عاقلیْ گذشته از اینکه چه جور بار آمده و بهچه نحو بزرگ شده، موظف است که بهترینها را در خود بیابد و به کار بندد. واقعن مسخره است وقتی بزرگسالان نوع تفکر و سلوک و رفتارشان را به مسایل و ناهنجاریهای دوران کودکی خود ربط میدهند".
سری تکان میدهم. آری، اینرا میتوانستم قبول کنم.
احساس میکردم با جوابهای یوهانِس دیگر از قطار به بیرون پرتاب نمیشوم. پیش خود فکر کردم: باداباد، با هم گفتگویی میکنیم و نتیجهی آن را خواهیم دید. "حق با توست، تقریبن همه مانند هم هستند و چنین وانمود میکنند که در حال زندگی کردنند. اما تو آیا هرگز به دلیل آن فکر کردهای؟"
یوهانِس جواب میدهد:"بله، این سؤال را از خود کردهام و دلیل آن این است: چون تقریبن همه مردمْ این بینش و نظر را حقیقت میپندارند که باید بههر قیمتی زنده ماند."
سرم را از روی خشم چند باری تکان میدهم و میگویم:"نه، من این را باور نمیکنم. شاید تعداد اندکی از مردم این گونه باشند اما بیشتر مردم از سر اجبار چنینند. محیط خانه، اجتماع و قوانین و مقرارت رایج در آن از ما خیلی چیزها را طلب میکند که در حقیقت مورد قبول ما نیستند."
بهنظر میآمد که یوهانِس خود را در افکارش گم کرده است، حواسش جای دیگر بود و نگاهش را از من گرفته و به دوردستها خیره مانده بود. بالاخره پس از چند لحظهای میگوید:"میدانی، قصد من این نبود که با تو در باره چنین موضوعی صحبت کنم. با این وجود میخواهم جواب تو را بدهم. برای این کار باید اما خیلی به عقب برگردم." و از بقچهاش تکه نانی خارج ساخته و آرام به جویدن آن میپردازد.
ار جایم بلند میشوم ، تنهی راحت درختی را پیدا میکنم و تکیهام را بهآن میدهم و با حالتی آسوده و آرام منتظر جواب او میمانم.
عجیب و غریب و تقریبن در هالهای از رمز و راز بودن تغییر حالتهایم محو و ناپدید شده بودند. شاید هم من خود را چنان به آنها عادت داده بودم که دیگر درک و احساسشان نمیکردم.
در یک حالت روانی بسیار مثبتی بودم. چنین بهنظر میآمد که عاقبت دوباره بر موانع پیروز گشته و روی پاهایمْ استوار بر روی زمین ایستادهام.
عاقبت یوهانِس شروع به صحبت میکند:"آیا متوجه شدهای که اکثر مردم در باره موضوعاتی صحبت میکنند که خود در آنها نقشی بازی نمیکنند؟ به یکی در باره کاپیتالیسم و سوسیالیسم میگویند، به دیگری در باره ماشینهای پر سرعت و محلهای زیبای گردش و مسافرت. و برای تحصیل کردههای مدارج بالاتر در باره خدا و بودا و یا مفهوم جهان فلسفهبافی میکنند. آنها در باره همه چیز صحبت میکنند الّا در باره خود و آن چیزیکه حقیقتن موجب تحرکشان میگردد."
حرف زدن یوهانِس را قطع میکنم و میگویم:"ممکن است آنچه میگویی صحیح باشد، اما همانطور که قبلن هم گفتم باید برای اینکار دلیلی وجود داشته باشد و من معتقدم چنین کرداری از ما خواسته میشود و چارهای جز انجام این خواستهها برای کسی باقی نمیماند."
"خیر چنین نیست. مسئولیت فکر کردن، حرف زدن و اعمال خود را به دست دیگران سپردن کار راحتیست. آیا پدر و مادر، اجتماع، اطرافیان همه گناه کار و مسئولند!؟، خیر چنین نیست؛ من مسئول مستقیم آنچیزی که میگویم هستم، تصمیم گیرنده اصلی کاری که میخواهم انجام دهم و چگونگی انجام آن کارها من هستم. و این که چه فکری می خواهم بکنم هم هر لحظه میتوانم کاملن آزادانه انجام دهم."
در اندیشهام به او حق میدادم. در حقیقت این تنها به خودم مربوط است که چگونه میخواهم زندگی کنم. با این وجود همزمان در مغزم همه چیز بر ضد استنباط او به مقاومت برخاسته بود. پس جریان هزاران وابستگیهای دیگر چه میشود؟ من در جستجوی ایراداتی بودم که بتوانم با کمک آنها به متضاد بودن حرفهایش بپردازم که یوهانِس مانع ادامه فکر کردنم میشود:" ما از چیزی که میخواستم من با تو صحبت کنم خیلی دور افتادیم. آیا این موضوع برای تو مهم است؟"
"بله، برای من مهم است."
"بسیار خوب، پس با کمال میل به تو خواهم گفت من در این باره چه فکر میکنم، بهشرطی که تو هم در پایان به من اجازه دهی در آرامش و بدون بحثهای طولانیت، حرفم را تا به آخر بزنم. آیا قبول میکنی؟"