|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
وقتی نگاهم در آینه میشکند
و رویاهایم یتیم میگردند
تو ظهور میکنی
با چشمانی خیره به خُردی من
با اندوهی نشسته بر چشم آینه.
خانم (و) سرش را آهسته _ همهی حرکات خانم (و) مانند صحبت کردن او آهسته و آرام است_ بلند میکند و آرام مانند شخصیکه تعداد زیادی قرص خواب و یا آرامبخش خورده است میپرسد:"آره؟".
خانم (ف) با حرارت تمام طوریکه خانم (و) به گفتهاش ایمان بیاورد میگوید:"باور کن. دخترت وقتی دیروز اینجا بود گفت که دخترش دیروز ازدواج کرده". و بعد نگاه دقیقی به خانم (و) که در این بین سرش کمی به پایین خم شده و با دو دستش مشغول بازی با کاغذ چندتا شدهای که از مجله کنده است میباشد میاندازد و با این باور که خانم (و) در حال بازی با کاغد هم میتواند به حرف او گوش بدهد با حرارت بیشتری میگوید:"اوشی _ نام کوچک خانم (و) است و تنها من و خانم (ف) او را به این نام صدا میکنیم _ کوچولوی من، تو هم بهزودی به نتیجهات خواهی رسید." و با نکانگشت اشاره روی لبه فنجان که با دست دیگر محکم نگاه داشته است دایره بازی میکند و در حال فکر کردنْ جوانی خود را در فنجان نیمه پر قهوه میجوید.
خانم (و) هفتاد و هفت ساله است. دو هفتهای میشود که گردش و پیادهروی روزانه را فقط به خانم (و) اختصاص دادهام.
در عرض روز معمولن دو کلمهی "آره" و" نه" را میشود از او شنید. "آره" را بیشتر اوقات مانند کودکان ناباورانه و با تأکید بر سوالی بودن این کلمه بیان میکند و "نه"هایش را هم گاهی تا سه بار پشتسرهم تکرار میکند.
از دیدن مرد وحشت عجیبی دارد و تنها با دزدیدن نگاه خود و با با عوض کردن مسیر راه خود به این ترس پیروز میشود.
علت اینکه چرا او چنین از مردها در هراس استْ هنوز بر کسی روشن نیست. نه دختر و نه دو نوه او میدانند که این ترس سرچشمهاش از کجاست.
از مردان با لباس کار آبی رنگ متنفر است و هر بار با دیدن این دسته از مردم زیر لب با اوقاتی تلخ میگوید:"کثافت!" و دهان همیشه خشک خود را با دستمال پاک میکند!
خانم (و) نام هیچکس را نمیداند. فراموشکاری همیشه با سرعت به سراغش میآید.
لحظههایی که اوضاع مناسب شوخی و خنده است از او میپرسم:" اوشی دیشب خواب منو دیدی یا نه؟" و او میخندد، پیشانیش را به پیشانیم میچسباند و با نگاه در چشمانم بریده بریده و آرام میگوید:"اما نه خیلی زیاد"، بعد فوری پبشانیش را از پبشانیم فرار میدهد، قیافهاش جدی میشود و نگاهش به دور دستها خیره میماند.
دیروز نوه خانم (و) که دختر بیست و چند سالهایست برای دیدار مادر بزرگ خود آمده بود. زیبایی نوه خانم (و) بهقدری زیاد بود که میل نتیجهدار شدن را در من زنده ساخت!
قادر به دلیل آوردن و جواب دادن به یوهانِس نبودم. ناگهان امواج خروشان احساسات بر من هجوم میآورند.
رقت انگیز و مستأصل به هق هق میافتم. نمیتوانستم گریه کنم. عضلات شکمم مانند سنگ شده و چیزی در دلم در هم میپیچید و در تشنج بود.
یوهانِس کنارم مینشیند و یک دستش را روی شانهام قرار داده و با فشاری به آن مرا آرام روی زمین میخواباند و کف هر دو دستش را روی شکمم قرار میدهد.
با آنکه تک تک جرئیات را درک و لمس میکردمْ با این وجود نتوانستم دیگر تسلط بر خود را حفظ کنم. تمام ترس و بیپناهیم به صورت دردناکی خود را مانند آیینه نشانم دادند و من عاقبت بیخجالت شروع به گریستن کردم.
هر یک از جملههای یوهانِس جانِ کلام را میرساندند. احساس میکردم که بیش از اندازه زندانی جهان اطراف خود میباشم.
هر روز یأس و ناامیدی جدیدی به من روی میآورَد. به جایِ انجام عملْ بیشتر به عکس العمل میپردازم، و یا دقیقتر گفته باشم: من زندگی نمیکنم، بلکه چنین وانمود میکنم که در حال زندگی کردن هستم.
اکثر اوقات از این که حتا دوستان خوب من همْ عمل و فکرشان یکی نیست دچار ناامیدی و تردید شدهام.
برای من هم گاهی اتفاق میافتد کاری را انجام دهم که در تضاد با گفتهام باشد، اما لااقل من تا حال به خود زحمت داده و سعی کردهام اعمال، گفتار و افکارم را همنوا با یکدیگر کنم. اما چنین بهنظر میرسد که خیلیها حتی این زحمت را هم بهخود نمیدهند.
در اینجا هم حق به جانب یوهانِس بود: بیشتر مواقعْ اصل مطلب برای من مهم نمیباشد بلکه واکنش مردم برایم اهمیت دارد. اینکه دیگری در باره من چه فکر میکند؟ و آن یکی نظرش در باره من چیست؟ و اینکه چگونه باید رفتار کنم تا مورد قبول دیگران افتد؟، تنها این سؤالها برایم مهم هستند و نه آن اصل ِ مطلبی که یوهانِس هم به آن اشاره کرد.
اما این حقیقت دارد که: خیل عظیمی از مردمْ صادق و راستگو نیستند و من بیوقفه به شهادتهای دروغ و غیر واقعی این و آن باور میآورم.
تصورش را بکن!، هر روزه دیگران سرم کلاه میگذارند. و با این دروغی که من آن را حقیقت میپندارمْ کلاهی بزرگتر از کلاه دیگران بر سر خود مینهم. و بعد هم رنجور از این که زندگیم خالی و بی معنی گشته است. واقعن که جای تعجب دارد!
میبایست مدت طولانیای را گریه کرده باشم. یوهانِس ساکت در کنارم نشسته و دستهای قرار گرفته او بر روی شکممْ آرامش و پناه و پشتبانی بر روح و بدنم تزریق میکردند.
او به من امنیّت میداد. من میتوانستم نزد او خود را رها کنم.
یکی از روشهایی که همه از آن برای فریب خود سود میجویند یکی هم اطمینان از این است که: کسی یافت میگردد و ناجی من خواهد گشت.
اما هرکس قادر است به تنهایی ناجی خود باشد. انگار ما مردم به این که تمام روز را بر خود زورگویی روا داریم عادت کردهایم.
عاقبت آرامش دوباره به من باز میگردد. احساس میکردم دوباره سر حال آمدهام. گرفتگی عضلات شکمم به حالت عادی برگشته بود.
مینشینم و مستقیم به چشمهای مهربان یوهانِس مینگرم.
و او صمیمی و نرم میگوید:" تو تنها نیستی، خیلیها مانند تو میباشند. در واقع همه مانند هم هستند."
سرم را تکانی میدهم. دیگر احتیاج نداشتم با تجاوز به خودم به حرفهای او گوش دهم. من به اندازه کافی آنقدر قوی بودم که با خودِ خودم روبرو گردم.
از او میپرسم:"چرا تو این کار را انجام میدهی؟"
"منظورت انجام چه کاری میباشد؟"
"با من صحبت کردن. چرا تو با من صحبت میکنی؟"
یوهانِس میخندد:"اینکه من با تو صحبت میکنم باید برایت کافی باشد."
"همینطور است که تو میگویی، اما تو هم باید دلیلی برای صحبت کردن با من داشته باشی. آیا اینطور نیست؟"
"طبیعی است که من هم دلایل خود را دارم، اما نمیدانم تو چرا میخواهی آنها را بدانی. دلیل اینکه چرا تو با من صحبت میکنی باید برای تو خیلی مهمتر باشد."
اینبار من شروع به خنده میکنم. "در ابتداْ این تو بودی که میخواستی با من صحبت کنی و من هم به دنبالت آمدم."
"بله، این را میدانم. اما چرا تو به دنبالم آمدی؟ این سؤالی استکه تو باید از خود بپرسی. چرا مایل به دانستن دلایل دیگرانی، بهجای آن که کوشش کنی تا آگاه به دلایل خود گردی؟"
در پاسخ به او میگویم:"اما برای من مهم است که دیگران چه فکر میکنند. من به بحث و گفتگو احتیاج دارم."
"اولن تو صد در صد نمیتوانی بدانیکه دیگران واقعن چه فکر میکنند. در ثانی، منظور من این نیست که تو نباید دیگر با دیگران بحث و تبادل نظر کنی، فقط باید هشیار باشی که ذات و ماهیت <چیزها> را گم نکنی."
"منظورت را نمیفهمم. از چه <چیزها>یی صحبت میکنی؟ تو خیلی اسرار آمیز صحبت میکنی!"
یوهانِس سرش را با تأسف تکان میدهد:"معلوم استکه نمیخواهی بفهمی. تو خودت خوب میدانی منظور من چیست. با این وجود میخواهم برایت یک مثال بیاورم. مردمان بیشماریْ روزنامه و کتاب خوانند و این کار برای آنان معنای زندگی میدهد. اما تمام این نوشتههاْ تنها تفکراتی در باره زندگانی میباشند و نه چیزی بیشتر"
من متوجه شده بودم."بنابراین منظور تو این است که خود زندگی نقشی در کتابها و یا برای مثال در فیلمها ندارد بلکه زندگی واقعیْ میان انسانها در جریان است."
"بله؛ اینطور هم می شود آن را معنا کرد."
"خوب، دقیقن این همان چیزی است که من هم میگویم، آیا قبلن نگفتم من به بحث و گفتگو با مردم احتیاج دارم؟"
"آره چنین چیزی را گفتی. برای من هم گفتگو کردن مهم است. اما تو در ارتباط با دیگران توجه زیادی به واکنش آنها میکنی و توجه کمی به اصل مطلب."
باز گفتههای یوهانِس به معمایی تبدیل شدند. سرم را تکانی داده و میگویم:"متأسفم، ولی من متوجه منظورت نمیشوم."
یوهانِس میخندد،"مطمئنم که متأسف نیستی. من یک بار دیگر برایت توضیح میدهم. برای تو بحث و گفتگو مهم است و یا بهتر است بگویم برای تو صحبت کردن با دیگران مهم است. ولی تو این را نمیگویی، بلکه طوری عمل میکنی که انگار برایت اصل مطلب مهم است، اما در اصل چنین نیست و مهم برای توْ تنها همان صحبت کردن میباشد. حالا متوجه شدی؟"
متفکرانه جواب میدهم:"بله، فکر کنم فهمیدم."
یوهانِس لحظهای سکوت میکند، بهنظر میآمد که در حال فکر کردن است و بعد آرام به صحبت خود ادامه میدهد:"آیا هرگز کسی را دیدهای که گفتهاش با فکرش همخوانی داشته باشد؟ آیا میتوانی با کسی که افکار و گفتههایش و اعمال و افکارش با هم یکی نیستند بحث و گفتگو کنی؟"
این جمله مانند ضربه مشتی محکم به معدهام درد آور بود. ضربه را خورده بودم و به دفاع کردن از خود میاندیشیدم. اما برای این سؤال هیچ جوابی نداشتم.
انگار فکرم را خوانده باشد به صحبت ادامه میدهد:"تو احتیاجی به دلیل آوردن نداری. من میدانم چرا تو چنین رفتار میکنی. اگر قدمهایت را یک به یکْ رو به عقب دنبال کنیْ تا برسی به اولین قدمیکه برداشتهای، دلایل خود به خود بر تو معلوم خواهند گشت.
شاید تا حال راهی را که انتخاب کردهای به نظرت بهترین راه آمده است، اما با این وجودْ میتواند انتخابت اشتباه بوده باشد."
وقتی خانم (د) از پشت شیشه کلفت عینکاش چند لحظهای به چشمانات خیره بماندْ در تو این احساس زنده میگردد که اوْ تمام مخفیگاههای زندگیات را دانه به دانه کشف کرده و دیگر جایی برای اینکه بتوانی خودت را از دیده پنهان سازی باقی نگذاشته است.
خانم (د) در دومین جنگ جهانی مورسچی بوده و در همین شغل در دستگاه امنیت آلمان شرقی به خدمت ادامه داده و تا بازنشستگی خود در آن سازمان مشغول خدمت به خلق بوده است.
پس از متحد شدن دو کشور آلمان غربی و آلمان شرقیْ دختر خانم (د) مال و پسانداز مادر را که دیگر بازنشسته و پیر شده بوده است به این علتکه او دچار بیماری فراموشی گشتهْ بالا میکشد و مادر را به خانه سالمندان روانه میسازد.
خانم (د) همیشهْ وقتی هوا آفتابیست این ماجرا را برایم تعریف میکند و دادخواهانه میگوید: هرگز دخترم را نخواهم بخشید، مخصوصن آن شوهر پلیس بدذاتش را که زیر پای آن دختر مالپرستِ ناسپاس نشست و این بلا را بهسر من آورد.
خانم (د) از پشت شیشه کلفت عینکاش چند لحظهای به چشمانم خیره میماند، آرام آرام چینهای بین دو ابروی نازکاش به همدیگر نزدیک میگردند، قاشق سوپخوری را در بشقابیکه روبرویش روی میز قرار دارد میگذارد و بینیام را با انگشت اشارهی از زور پیری خمشدهاش نشانه میگیرد و با دلخوری میگوید:"باز هم تنها با خانم (ک) به پیادهروی رفتی و مرا همراه خود نبردی"، بعد عینک خود را جابهجا میکند، تگاه ملامتبارش را آهسته از من بهسوی بشقاب میگرداند و با اوقاتی تلخ قاشقی سوپ به دهان میگذارد.
در روزهای بارانی خانم (د) هرگز از خانه خارج نمیشودْ حتی اگر هونیکر زنده شود و به او دستور بیرون رفتن از خانه را بدهد.
از پشت پنجره به قطرات تند باران نگاه میکردم و در بخار نشسته بر شیشهْ تصویر دختر خانم (د) نقش بسته بود که با دهانی باز و بیصدا میخندید.
پس از پیمودن مسافتی به یک تپه پوشیده از درخت میرسیم که بلندتر از بقیه تپهها بود.
درختها حلقهای به دور قله تپه زده بودند و از میان آن چندین صخره رو به آسمان سر برآورده بود. یوهانِس از میان صخرهها راهی برای عبور پیدا میکند.
عاقبت بر سقف غار بلندی که میان درختان و صخرهها قرار داشت و پوشیده از سبزه تازه بود برای استراحت ایستادیم.
یوهانِس لبخندی به من میزند و میگوید:"رسیدیم. اینجا با همدیگر صحبت میکنیم. بنشین."
بعد از نشستن احساس خستگی و گرسنگی شدیدی به من دست میدهد. به خاطر میآورم که امروز تا حال چیزی نخوردهام.
یوهانِس هم مینشیند. و من تازه متوجه بقچهای میشوم که او با خود حمل میکرده است. از بقچه قطعه نانی خارج کرده و به من تعارف میکند.
با سپاس آن را میگیرم و دندان جانانهای بهآن میزنم. نانی کاملن معمولی بود، با این وجود و به خاطر گرسنگی شدید مزه خیلی خوشمزهای میداد. یوهانِس قمقمه آب خنکی را برای نوشیدن به من میدهد. این دوْ انرژی تازهای به جانم میدمند.
در سکوت نان را میخوریم، یوهانِس هنگام خوردن غذا مایل به صحبت کردن نبود. همانطور که روش راه رفتنش بود به همان گونه هم نان را میخورد: با تمام وجوش.
بعد از اینکه سیر شدم چنان احساس قدرت و توانمندی میکردم که برای یک راهپیمایی طولانی دیگر هم آماده بودم.
یوهانِس باقیمانده غذا را در بقچه قرار داده، با دقت به من نگاه میکند و میپرسد:"حالت چطور است؟"
جواب میدهم:"خوب".
و او در ادامه میپرسد:"یعنی چه خوب؟، این مفهوم مشخصی را نمیرساند. خوب میتواند معانی زیادی داشته باشد. حالت چطور است؟"
طوری او را نگاه میکنم که متوجه بشود منظور او را نمیفهمم و بعد میگویم:"حال من واقعن خوب است. من خودم را قوی احساس میکنم، نیرو یافته و خستگی درکرده."
او سرش را تکان میدهد و آهسته میگوید: "خود را قوی احساس میکنی و استراحت کرده، بسیار خب، پس من شروع میکنم."
فوری تمام اجزای داخل دلم منقبض میشوند. به یادم میافتد که ما چه در پیش داشتیم. و با وجودیکه کمترین اطلاعی از موضوع گفتگو نداشتم اما احساس ترس عجیبی بهمن دست داده بود.
یوهانِس مدت درازی جدی، موشکافانه ولی مهربان به من نگاه میکند. سعی میکنم من هم نگاهم را در نگاهش ثابت نگاه دارمْ اما حالم دگرگون میشود، طوری که نزدیک بود بالا بیاورم.
بعد او شروع به صحبت میکند. "تو خود را بهخاطر کارهای بی اهمیت و غیر ضروری مشغول میکنی، دلبستگی و میل تو بیشتر متوجه آن است که آدمهای دور و بر تو چگونه فکر میکنند. برای تو عکسالعمل مردم در برابر <چیزها> مهمتر است از خود آن <چیزها>. در حالیکه این <چیزها> هستند که از اهمیت برخوردارند. به این خاطر باید این موضوع را هم در گفتگویمان بگنجانیم."
اولین جملهاش به هدف مینشیند. انتظار هر چیزی را میکشیدم بجز اینکه در باره چنین موضوعی بخواهیم گفتگو کنیم. با تعجب میپرسم:"منظورت از <چیزها> چیست؟"
آرام میگوید:"خودت آن را میدانی."
من جوابی نمیدهم. بعد از لحظهای ادامه میدهد:"خیلی میشود در باره آن گفت. امروز میخواهم به تو کمک کنم تا در آینده تنها <چیزها>ی اصلی و مهم را ببینی. خود <چیزها> را، نه آن <چیزها>یی که در باره آن گفته، تفکر گردیده و نوشته شده است."
اما بعد احساساتی آشنا ولی غریب باز بر من غالب میگردند.
یوهانِس را میدیدم که در جلوی من خاموش در حرکت است.
قدم برداشتنش سبک و از فنریت برخوردار بود. راه رفتنش مانند راه رفتن یک مرد پیر نبود.
با شگفتی و تحسین و میلی شدید راه رفتن او را زیر نظر داشتم. کمتر آدمی را دیدهام که چنین نیرومند راه برود. آری، او با تمام قلبش راه میرفت، طوریکه راه رفتن کل وجود او شده بود. انگار تمام وجودش تنها دو پا شده بود.
در چنین مواقعی خاطرات عجیب و غریبی در من زنده میگشتند که از فهم و درکشان عاجز بودم. مایل بودم خودم را در بغل او بیندازم و نمیدانستم این میل سرچشمهاش از کجاست؟ دلم میخواست چشم بسته به او اعتماد کنم! آری، این را از صمیم قلب میخواستم. اما من او را نمیشناختم. و فکر میکردم که او را میشناسم.
اگر عقل و شعور گاه و بیگاه سر راهم قرا نمیگرفتندْ خیلی راحت در حین راه رفتن گریه میکردم و یوهانِس هم حتمن مرا دلداری میداد. مطمئنن، مانند پدری قوی و استوار.
این نیازها را خوب میشناختم. آیا در یوهانِس پدری را جستجو میکردم که همیشه به داشتنش مایل یودم؟ از طرفی مانند جادو شدهها بودم و از طرف دیگر از خودم سؤال میکردم نکند در حال خل شدن هستم و در وهم و خیال بودن به گونهای افراطی روی دست این پیر مرد زدهام.
دو ساعتی میشد که در حال راه رفتن بودیم. با این وجودْ خورشید هنوز خود را از پس کوهها کم به بالا کشیده بود. چنین به نظر میآمد که هنوز نزدیک سحر است. دیگر راه و جادهای برای رفتن به چشم نمیآمد. از میان تپهها به راهمان ادامه میدهیم.
هنوز هم هیچ نشانهای از اینکه این اطراف مسکونی است دیده نمیشد.
ناگهان اضطراب عجیبی به دلم چنگ میزند. بیحرکت میایستم . آیا قبلن من در این محل نبودهام؟
وقت زیادی برای جواب به این سؤال نداشتم، باید خود را به یوهانِس که فاصلهاش از من دورتر و دورتر میشد نزدیکتر میساختم.
یوهانِس انگار برای راه رفتن انرژی مصرف نمیکرد و هنوز هم قدمهای محکم برمیداشت.
برگهای زرد روی خاک
منو یاد پدرم
و پاییزْ تو رو بهیادم میآره.
ابرهای حامله آسمان یکی بعد از دیگری از درد زایمان فارغ گشته و باران آرام آرام شروع به باریدن میکند.
چتر را بالای سر خانم (ک) نگاه داشتهام تا سرش خیس نشود. کت جین قهوهای رنگی که به تن دارم باران به خوردش رفته و خنکی مطبوعی در بدنم تولید میکند.
برای اولینبار استکه من و خانم (ک) در روزی بارانی برای قدم زدن و پیادهروی به خیابان آمدهایم.
اولینبار که پیشنهاد خواندن آواز به خانم (ک) دادم تا با آن شاید هوای ابری تبدیل به هوایی آفتابی و گرم گردد خانم (ک) لبخندی بر لبانش نقش بست و بیباور به پیشنهادم و برای خوشنودی من شروع به آواز خواندن کرد. هنوز در حال آواز خواندن بود که باد ابرهای خاکستری رنگ را جا به جا کرد و خورشید خود را نمایان ساخت. چشمهای خانم (ک) درخشید و احساس با آواز خواندنش همراه گشت.
این پیشنهاد را چندین بار در روزهایی که هوا ابری بود به خانم (ک) دادم و هر بار با آواز خواندن او خورشید خانم آفتاب میکرد.
دیگر خانم (ک) ایمان آورده بود که با آواز خواندن او هوا آفتابی میگردد.
از خورشید خبری نبود و رنگ سیاه ابرها خبر از بارش طولانی میداد.
دستم از نگاه داشتن چتر بر بالای سر خانم (ک) خسته شده بود و دلم میخواست سیگاری که از قبل پیچیده بودم را زبر باران بکشم.
چتر را به دست خانم (ک) دادم تا از جیب کتم پاکت تنباکو را درآورم و در این حال گفتم:"زیر باران باید آواز خواند.".
خانم (ک) در حال خواندن آواز بهخیال اینکه خورشید در حال تابش است چتر را میبندد و من با خارج کردن دود سیگار از سوراخ بینی و دهانم به آسمان که سراسر پوشیده از ابرهای سیاهرنگ شده بود دنبال خورشید میگردم.
۲ـ گفتگو.
در مسیرمان از میان دشتی گذشتیم که افسونش مرا گرفتار خود ساخته بود.
جنگل آرام آرام خود را رو به دشتی وسیع و کوهستانی گشوده بود.
تپههای موجدار تا افق امتدا داشتند و دارای رنگ سبز تیره باشکوهی بودند، تنها اینجا و آنجا بوتهها و صخرههای کوچک این امتداد را میشکستند. به ندرت میتوانستی درختی کشف کنی.
برایم پیادهروی در این محل شادی آور بود. بیش از هر چیز از اینکه تا فاصله چند کیلومتری ما نشانهای از مدنیت به چشم نمیآمد در تعجب بودم.
تا حال نمیدانستم که در نزدیکی محل زندگی من چنین دشت دلپذیر و افسون کنندهای قرار دارد. تصمیم گرفتم بعد از بازگشت به خانه از روی نقشه این محل را پیدا کنم تا از این به بعد پیادهرویهای طولانیم را در این مکان زیبا انجام دهم.
ما همچنان میرفتیم و بیشتر اوقات من چند قدمی عقبتر به دنبال یوهانِس در حرکت بودم. یا من مجذوب تماشاگه که در تمام مسیرْ چشم را به لذت بردن وامیداشت بودم، میایستادم و تحسینشان میکردم ویا اینکه با سرعت قدم برداشتن یوهانِس نمیتوانستم همپایی کنم. سرعت قدم برداشتن یوهانِس برای سن و سالش تعجب برانگیز بود.
گهگاهی مؤفق میشدم خود را به او برسانم و با نفسهای به شماره افتاده سعی میکردم تک و توک حرف و خبری از دهانش خارج کنم، اما او اصلن توجهای به من نمیکرد و به این خاطر بیشتر اوقات در سکوت چهار نعل به دنبالش روان بودم.
ناگهان بر من آشکار میشود که در این محل بجز زیباییش چه چیز عجیب دیگری وجود دارد: در این محل بهزحمت صدایی به گوش میآمد. سکوت عجیبی دشت را از خود پر ساخته بود. به ندرت صدای آواز پرندهای شنیده میشد و گاهی هم صدای واق واق سگی از راه دور به گوش میآمد. با این فاصله نزدیکی که این محل تا شهر دارد چنین سکوتی باور نکردنی است.
بعد از زمانی طولانی که از پیادهروی ما در سکوت میگذشتْ احساسی خفته با نیرویی جادویی مرا مشغول خود میسازد.
احساس میکردم که من یوهانِس را باید از قبل بشناسم. او احساسی گرم و غیر قابل توصیفی را در من زنده میکرد و این برایم قابل فهم نبود.
حالتهای قدیمی و عمیق درونم که مدتها فراموششان کرده بودم دوباره حافظهام را گرما و امنیت بخشیدند و مرا به اینکه در دوران زندگیام مکرراً و بیشمار بر چنین احساسات مطلوبی چشم پوشیدهام آگاه ساختند.
لحظاتی هم وجود داشت که تمام این صداهای ناپایدار درونی را زیر سوال میبردم و کوشش میکردم تمام وقایع اتفاقافتاده امروز را بیطرفانه و کاملن عقلانی مشاهده کنم. اما بعد هربار به این نتیجه میرسیدم که این اتفاق نمیتواند واقعی باشد. فکر میکردم هر لحظه بخواهم میتوانم از خواب برخیزم و برای این ماجرا توضیحی منطقی پیدا کنم.