تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

                                                     

۱ـ ملاقات.

 

وقتی صبح چشم از خواب گشودم می‌دانستم که امروز از نوع دیگر خواهد بود. صبحْ مانند شیشه شفاف بود: سرد بود، روشن و قابل رویت. احساس می‌کردم می‌توانم محتوای این صبح‌ را بدون آنکه درکش کنم ببینم.

مانند همیشه از جا بلند می‌شوم. دوش می‌گیرم، در آیینهْ نگاهی به صورتم می‌اندازم، دستی به صورتم کشیده و تصمیم به اصلاح آن می‌گیرم.

در حال لباس پوشیدن احساس می‌کنم لباس‌هایم امروز با اهمیت و مهم شده‌اند. کتری آب را برای درست کردن قهوه روی اجاق می‌گذارم و یکی از پنجره‌ها را باز می‌کنم تا روز را به داخل اتاق دعوت کنم. و روز داخل می‌شود.

مانند فرد بی‌هوشی کنار پنجره ایستاده و هوا را به ریه می‌فرستم. دقایقی بعد می‌بایستی ناگهان از این کار دست بردارم، فکر می‌کردم که دیگر قادر به تحمل این کار نیستم.

چه چیزی را نمی‌توانستم دیگر تحمل کنم؟  آن چه بود که می‌توانست امروز را جور دیگر کند؟ این سؤال را از خود کرده و بدون آنکه لازم به فکر کردن باشم فوری جوابی به ذهنم می‌آید: احساس غیر قابل تحمل زنده بودن.

هرگز چنین شدید احساس زنده بودن به من دست نداده بود. سعی می‌کنم از دستش خلاص شوم و خود را مشغول چیزی دیگر سازم.

در این هنگام برای اولین بار متوجه می‌شوم که زمان جور دیگر در حرکت است. آب داخل کتریْ با وجود آنکه مدت کوتاهی کنار پنجره ایستاده بودمْ جوش آمده و نزدیک به تمام شدن بود.

تصمیم می‌گیرم از نوشیدن قهوه صرفنظر کنم. چیزی هم نمی‌خورم و به جای آن عزم پیاده‌رَوی می‌کنم. این‌که صبح‌ها قبل از رفتن به سر‌کار پیاده‌‌رَوی کنمْ عمل غیر عادی به حساب نمی آمد.

من معمولن خانه را بدون خوردن صبحانه ترک نمی‌کنم و همیشه یک مسیر را طی می‌کنم. امروز اما قدم‌هایمْ مرا فوری از یک راه دیگر هدایت کردند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:0  توسط سعید از برلین  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:49  توسط سعید از برلین  | 

کمی بعد از این گفتگو، خواهرم مرا با خود به‌داخل خانه می‌برد. در اطاق‌موزیک، کنار پیانو نشسته و نت‌های قدیمی را روبرویش قرار می‌دهد، نت‌هایی‌که من سالیان درازی آن‌ها را نشنیده و نخوانده و با این وجود فراموششان نکرده بودم.

ما ترانه‌هایی از شوبرت و شومن را خواندیم و بعد زیلچر را تا زمان صرف شام‌ اجرا کردیم.

در حین گفتگوی من با طوطیْ، خواهرم میز را می‌چیند. طوطی برخلاف نامش مذکر به حساب می‌آمد و آقا پُولی نامیده می‌شد. او به اقسام مختلف صحبت می‌کرد. خندیدن و صدایِ ما را تقلید می‌کرد و با هر کدام از ما دقیقن در همان سطحی از دوستی و دوست داشتن که ما درک می‌کردیم، دوستی و رفاقت می‌کرد. رابطه‌ دوستی تنگاتنگی بین او و پدرم برقرار بود، چون پدرم به او اجازه می‌داد هر کاری‌که مایل است با او بکند. دومین دوست او برادرم بود و بعد مادرم. من مقام چهارم را داشتم و خواهرم افتخار آخرین مقام را داشت، چون پَولی به او بد‌گمان بود.

پَولی تنها حیوانِ خانه‌ی ما بود و مدت بیست سال مانند کودکیْ یکی از افراد خانواده به حساب می‌آمد. او گفتگو را دوست می‌داشت، از صدای خنده و موزیک لذت می‌برد، اما نه از فاصله‌ی خیلی نزدیک. در زمانی‌که تنها می‌ماند و از اتاق مجاور صدای گفتگویی می‌شنید به‌دقت گوش به‌صحبت می‌سپرد، در گفتگو خود را شریک می‌ساخت و مهربانانه خنده‌های طعنه‌آمیز سر‌میداد. و گاهی، وقتی‌که بی‌اعتنا و مهجور بر روی پله‌ آخر نردبان می‌نشست و سکوت در فضا پخش بود و تابش گرم خورشید به‌داخل اتاق راه می‌‌‌یافت، با نوایِ مطبوعی زندگانی و خدا را ستایش و تحسین می‌کرد، با صوتی شبیه به صدای فلوت که با شکوه و گرم به‌گوش می‌آمد و به‌دل می‌نشست. چیزی بود مانند آواز خواندن کودکی تنها در حال بازی کردن و بی‌خبری از خود.

بعد از خوردن شام، نیم‌ساعت خود را با آب‌پاشی باغچه سرگرم ساختم و هنگامی‌که خیس و گِلی به‌داخل خانه بازگشتم، در میانه دهلیزْ صدای نیمه‌ آشنایِ دختری از سمت اتاق در حال گفتگو با خواهرم به گوش رسید.

سریع دستانم را با دستمال تمیز کرده و داخل اتاق می‌شوم. آن‌جا دختری بزرگ و زیبا در جامه بنفش و کلاه حصیری بزرگی بر سر نشسته بود. هنگامی‌که بلند می‌شود و با نگاه کردن به منْ دستش را به سویم دراز می‌کند، هِلنه دوست خواهرم را که من زمانی عاشقش بودم به‌جا می‌آورم.

با خوشحالی از او می‌پرسم:"آیا هنوز مرا می‌شناسید و در خاطر دارید؟"

و او با مهربانی می‌گوید:"لوته به من گفت که شما دوباره به خانه بازگشته‌اید". اما اگر تنها با بله به‌سؤالم جواب می‌داد بیشتر خوشحال می‌شدم.

او دارای قدی بلند و چهره‌ای زیبا شده بود، و من نمی‌دانستم چه باید بگویم و به‌کنار پنجره پیش گل‌ها رفتم، و او با خواهر و مادرم مشغول گفتگو گشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:49  توسط سعید از برلین  | 

در اولین روز بازگشتم، نمی‌خواستم چیز دیگری به‌جز خانه‌ قدیمی پدر را ببینم، برای دیدن بقیه چیزها فردا و روزهای دیگر به اندازه کافی وقت داشتم. به این جهت بعد از صرف قهوه به تمام اطاق‌ها سر زدیم، آشپزخانه، راهرو و انباری‌ها را دیدیم، تقریبن همه‌چیز مانند سابق بود. چند چیز تازه‌ هم کشف‌ کردم که برای دیگران اما تازه به‌نظر نمی‌آمد و مشاجره می‌کردند و معتقد بودند قبل از سفر من، این‌ لوازم این‌جا بوده‌اند.

در باغ کوچک، میان دیوارهای پوشیده شده از پیچک کنار دامنه کوه، بر روی راه‌های تمیز و قطرات یخ‌زده‌ی حاشیه‌ی دیوارها، بر روی بشکه نیمه پر آب و بر روی باغچه‌ی کوچک با آن رنگ‌های با شکوهش، خورشیدِ بعد از ظهر می‌تابید و همه‌ این‌ها در اثر تابش آفتاب شاد و خندان بودند.

در ایوان، بر روی صندلی‌های راحتی می‌نشینیم، جایی‌که از میان گلبرگ‌های شفاف یاسمن، نور آفتاب دم‌کرده و گرم با رنگ سبز درخشانی جاری‌ بود. چند زنبور عسل وز‌‌وز کنان سنگین و مست در پرواز بودند و به‌نظر می‌آمد که راه خانه‌ خود را گم کرده‌اند. پدر برای شکر‌گذاری به‌خاطر باز‌گشتم به‌خانه، با تنی برهنه مشغول خواندن دعای ربانی گشت. ما ساکت ایستاده و دست به دعا بر‌داشتیم. هرچند این تشریفات غیر معمولْ ناراحت و غمگینم ساخت، با این وجود کلام مقدس را با خرسندی می‌شنیدم و آمین را با شاکر بودن تمام ادا کردم.

سپس پدر به اتاق مطالعه خود می‌رود، خواهر و برادرم هم هر‌کدام به دنبال کاری رفته و ناگهان آن‌جا در سکوت فرو می‌رود.

من و مادرم کنار میز تنها نشسته بودیم. این لحظه‌ای بود که من از مدت‌ها پیش به خاطر آن از طرفی خوشحال بودم و از طرف دیگر وحشت داشتم. زیرا با وجود آن‌که باز‌گشت من با خوش‌آمد‌گویی و مسرت همراه بود، ولی زندگی‌ام در این چند سال گذشته برای آن‌ها آن‌چنان شفاف نبود.

حالا مادر با آن چشمان زیبا و گرم خود با دقت نگاهم می‌کند. چنین به نظر می‌آمد که می‌خواهد از صورتم چیزی‌را بخواند و شاید هم با خود فکر می‌کرد که چه باید بگوید و چه‌‌چیزی باید از من سؤال کند.

من محجوب و ساکت با انگشتان دستم بازی می‌کردم و آماده برای پس‌دادن آزمون بودم، آزمونی‌ ‌که پس‌‌دادن آن در کل خود شرم‌آور نبود، اما تک‌تک و جداگانه می‌توانست مایه‌ آبروریزی من گردد.

مادر چند لحظه‌ای آرام به‌چشمانم خیره گردیده، بعد دستم را در دستان کوچکش نگاه داشت و آهسته پرسید:"آیا هر از گاهی دعا هم می‌کنی؟"

و من می‌بایستی بگویم:"در این اواخر دیگر نه" و او با نگاهی آزرده نگاهم کرد و گفت:"تو دوباره آن‌را خواهی آموخت" و من گفتم:"شاید".

بعد از مدتی سکوت عاقبت پرسید:"تو می‌خواستی مردی پرهیز‌کار و با تقوا شوی، آیا هنوز در این تصمیم پا‌بر‌جایی؟"

حالا می‌توانستم سؤالش را با آری پاسخ دهم.

مادرم به‌جای پرسیدن سؤال‌های آزار دهنده، دستم را نوازش کرد و سرش را طوری تکان داد که یعنی من حتا بدون اعتراف کردن هم به تو اطمینان دارم. و بعدْ از لباس‌ها و رخت‌‌چرک‌هایم پرسید، چون من در دو سال آخر تمام کارهای مربوط به‌خودم را به‌تنهایی انجام می‌دادم و دیگر چیزی برای شستن و یا وصله کردن به‌خانه نمی‌فرستادم.

در پایان گزارش مادرم می‌گوید: "ما فردا با همدیگر اسباب‌هایت را یکی‌یکی نگاه خواهیم کرد" و با این جمله پایان آزمون را اعلام می‌کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:42  توسط سعید از برلین  | 

از میان خیابانی پر از درختان گیلاس و بوته‌های سماق کوهی و یک فروشگاه جدید و تعداد زیادی از خانه‌های قدیمی که تغییری در آن‌‌ها داده نشده بود گذشتیم.

سپس به پلی رسیدیم که در گوشه‌ آن، خانه‌ پدریم مانند همیشه قرار داشت. و من از میان پنجره‌های باز، سوت زدن طوطی‌مان را می‌شنیدم و خاطره و خوشحالیْ شدت ضربان قلبم را تندتر می‌کرد.

از میان در ‌ورودی تاریک و سرد و مسیر بزرگ سنگ‌فرش شده گذشتم و با عجله از پله‌هایی که پدرم برای بدرقه من به‌پایین می‌آمد بالا رفتم.

پدر مرا می‌بوسد، لبخندی به‌من زده و سپس در سکوت در حالی‌که دستم را در دستش داشت تا درب راهروی بالا هدایت می‌کند، جایی‌که مادرم ایستاده بود و با دیدن منْ مرا در آغوش گرفت.

بعد، خدمت‌کارمان کریستینه، با عجله خود را به من رسانده و به‌من دست می‌دهد. در اطاق‌نشیمن، آن‌جا که قهوه آماده خوردن بود، به طوطی‌مان پُولی، سلام می‌کنم. فوری مرا به‌جا می‌آورد، از کنار سقف قفسش به‌روی انگشتم می‌نشیند و سر زیبای خاکستریش را برای نوازش‌ شدن به‌پایین خم می‌کند. اطاق، تازه با کاغذ دیواری پوشانده شده بود و همه چیز مانند قبل بود: از عکس‌های مادر‌بزرگ و پدر‌بزرگ و کمد با درهای شیشه‌ای گرفته تا ساعت پایه‌دار که با گل‌های بنفش ِ از مُدافتاده نقاشی شده بود.

فنجان‌ها روی میز قرار داشتند و در میان فنجان من، گل یاسی قرار داشت که من آن‌را برداشته و درون جادگمه‌ پیراهنم فرو می‌کنم .

روبروی من مادرم نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد. برایم نان شیرمال کنار فنجان قرار داده و به‌من هشدار می‌دهد اول غذایم را بخورم تا به‌خاطر حرف زدن سرد نشود. اما خودش از من بی‌وقفه سؤال می‌کرد و من باید به آن‌ها جواب می‌دادم.

پدر خاموش به‌حرف‌های ما گوش می‌داد، ریشش را که سفید شده بود می‌خاراند و از میان شیشه‌های عینک‌اش دوستانه نگاهم می‌کرد.

در حین گزارش دادنِ بدون اغراق و با تواضعْ از وقایع و کارها و کام‌یابی‌هایم، احساس کردم که من تمام این‌ها را بیش از هر کس از لطف و مهربانی این دو نازنین داشته‌ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:33  توسط سعید از برلین  | 

در ایستگاه راه‌آهن، نگهبان پیر و ریشوْ مانند گذشته‌ها با همان هیجان به این‌سو و آن‌‌سو می‌دوید و با فشار مردم را از کنار ریل قطار دور می‌کرد. و در میان جمعیت، خواهر و برادر کوچک‌ام ایستاده و بی‌صبرانه انتظارم را می‌کشیدند.

برادرم برای حمل وسایل من، گاری‌دستی کوچکی را که در تمام دوران کودکی، مایه‌ غرور ما به حساب می‌آمدْ همراه خود آورده بود.

فریتز، گاری‌را که در آن چمدان و کوله‌پشتی را قرار داده بودیم به‌دنبال خود می‌کشید و من و خواهرم به‌دنبال گاری می‌رفتیم.

خواهرم مرا از این‌که موهایم را خیلی کوتاه کرده‌ام سرزنش‌ می‌کرد، سیبیلم را اما زیبا یافته بود و چمدان تازه‌ام را از آن زیباتر.

ما می‌خندیدیم و به‌چشمان همدیگر نگاه می‌کردیم، دست در دست هم داشتیم و برای فریتز که با گاری کوچک‌اش جلوی ما در حرکت بود و مرتب سرش را به‌عقب بر‌می‌گرداندْ سر تکان می‌دادیم.

فریتز قدش به‌بلندی من و شانه‌هایش پهن و مردانه شده بود.

هنگامی‌که او جلوی ما در حرکت بود، ناگهان به‌خاطر آوردم‌ که او را وقتی پسر‌بچه‌ای بیش نبود چندین‌بار هنگام مشاجره کتک زده‌ام. صورت کودکانه و چشمان غمگین‌ و رنجانش دوباره به‌نظرم می‌آید و کمی از احساس رنج‌آور پشیمانی‌ای که من در آن‌زمان هم همیشه به‌محض فروکش کردن آتش خشمم حس می‌کردم، دوباره به‌من دست می‌دهد.

حالا دیگر فریتز قدم‌های بلند و بالغانه بر‌می‌داشت و کرک‌هایِ بوری دور چانه‌اش را پوشانده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:15  توسط سعید از برلین  | 

 

حتی عمو "مات‌هویز" هم از دیدار من خوش‌حال شده بود.

وقتی مرد جوانی که چند سالی از عمرش را در کشوری دور در غربت زندگی کرده، یک‌روز به‌عنوان فردی موفق دوباره به‌خانه‌ بازگردد؛ قوم و خویش، حتا آن‌‌دسته‌ از فامیل که محتاط‌‌‌‌‌‌ و محافظه‌کار هستند به‌رویش لبخند خواهند زد و دستش را به گرمی و مهربانی خواهند فشرد.

چمدان قهوه‌ای کوچک‌‌‌‌‌ام کاملن نو بود و یک قفل محکم و تسمه‌ای براق داشت. من در آنْ تمام دارایی‌ام را جا‌بجا می‌کردم.

وسایل داخل چمدان عبارت بودند از: دو ‌دست کت‌و‌شلوار تمیز، به‌ اندازه کافی لباس‌زیر، یک‌‌جفت چکمه‌ی نو، تعدادی کتاب و عکس، دو پیپ زیبا و یک تپانچه‌ی جیبی.

در ضمن ویولون همراه با جعبه‌اش و یک کوله‌ پشتی پر از اسباب‌های بی‌اهمیت و کم‌بها به همراه خود آورده بودم: دو عدد کلاه، یک عصایِ پیاده‌‌روی و یک چتر، یک پالتویِ نازک و یک‌جفت گالش، همه تازه و بی‌عیب، و در جیب بغل که به‌هم دوخته بودم‌ بیش از دویست مارک از پولی‌که پس‌انداز کرده بودم و یک نامه قرار داشت و در آن با تقاضایم برای شغلی در خارج از کشور که از زمستان شروع می‌شد موافقت شده بود.

تمام این وسایل را با وقار با خود حمل می‌کردم و حالا با این تجهیزات بعد از یک مهاجرت طولانی به‌عنوان یک آقا به وطن خود باز‌می‌گشتم، وطنی‌ که من به‌عنوان گاو پیشانی سفید و فردی خجالتی ترک کرده بودم.

قطار آهسته و با احتیاط در پیچ‌های تند تپه رو به‌پایین در حرکت بود، و با هر پیچیْ خانه‌ها، کوچه‌ها، رود و باغ‌های شهر در آن پایین، نزدیک‌‌تر و آشکارتر می‌گشتند.

به‌زودی می‌توانستم شیروانی‌ها را از یکدیگر تشخیص دهم و از میان آن‌ها شیروانی‌های آشنا و معروفی را به‌جا آورم، و به‌زودی می‌توانستم پنجره‌ها را بشمارم و آشیانه‌ی لک‌لک‌ها را ببینم.

در این بین از درون دره، کودکی و نوجوانی و هزاران خاطرات نفیس ِ زادگاه به استقبالم شتافتند، احساس شادمانی بازگشت به وطن و ذوق و اشتیاق این‌که مردم آن پایین را حسابی تحت تأثیر قرار دهم، در من آهسته ذوب و جای خود را به حیرت و شگفتی‌ای شاکرانه‌ داد.

درد غربتی‌که در این سال‌ها مرا ترک کرده بود، دوبارها در این یک‌ربع باقی‌مانده با شدت به سویم باز‌‌‌گشت.

هر بوته‌ گل طاووسی در کنار سکوی راه‌آهن و هر پرچین‌ آشنایی برایم بی‌اندازه با ارزش شده بود، و من از پرچین به‌خاطر این‌که توانسته بودم این مدت طولانی فراموش و از او صرف‌نظر کنم تقاضای بخشش کردم.

زمانی‌که قطار از بالای باغ ما می‌گذشتْ در کنار بالاترین پنجره‌ی خانه قدیمی، کسی ایستاده و با تکان دادن حوله بزرگی علامت می‌داد؛ می‌باید پدرم بوده باشد. و در ایوان مادر و خدمت‌کارمان با دستمالی در دست ایستاده بودند.

از بلندترین دودکش، دودی آبی رنگ، در هوای گرم و بر فراز شهر کوچکْ نرم و سبک در حرکت بود.

حالا دوباره تمام این‌ چیزها به‌من تعلق داشت، انتظار آمدن‌ام را کشیده بودند و حالا به‌من خوش‌آمد می‌گفتند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:3  توسط سعید از برلین  | 

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نگشت

دائماً يکسان نماند حال دوران غم مخور

 

دورانْ برای من تا همین دیروز پیوسته یکسان می‌گشت.

البته این یکسان چرخیدن دورانْ فقط مربوط می‌شد به کار و شغل‌ام.

پنج شش سالی این دوران یک‌دندهْ گشت و گشتْ بدون آن‌که مو لایِ درز یکسان چرخیدن‌اش برود، میزانْ مثل ساعت‌های سوییسی کار می‌کرد.

غمگین نبودم که چرا بخت یارم نیست و کار مثل شانس در خانه‌ام را نمی‌زند، ولی خوب هر از گاهی از خودم سؤال می‌کردم پس چه وقت می‌خواهد نوبت به من برسد و کاری هم برای من جور شود؟

دیروز وقت قبلی دیدار با خانم مسؤل پرونده‌‌ام در اداره کار داشتم.

برای اولین بار بود که می‌دیدمش. چهره‌اش مانند چهره‌ی مادران مهربان بود. تارهای سفید مویش بیشتر از تارهای سیاه به چشم می‌آمدند. اعضای بدنش را به کندی حرکت میداد و این می‌توانست نشانه‌ای از خسته‌گی از کار زیاد و یا پیری زود‌رس باشد. کار زیاد و شاید هم ترس از بی‌کار شدن ده پانزده سالی پیرترش ساخته بود.

غم و اندوه نهفته در چشمانش مرا یه یاد همزادمْ افسرده‌گی انداخت . مهربان بود و غمگین.

با لبخندی مژده داد که برایم کاری برای مدت شش ماه پیدا کرده که از فردا اول جولای شروع می‌گردد و بعد با خجالت در حالی‌که سرش پایین بود و با گوشه‌ی یک کاغذ مانند کارمندان بانکْ انگار‌ که پول می‌شمردْ با انگشت شست و اشاره‌اش بازی می‌کرد ادامه داد: متأسفانه برای هر ساعت کار یک و نیم یورو بیشتر پرداخت نمی‌شود.

با شنیدن خبر پیدا شدن کار بعد از شش سال بلند شدم تا خوشحالی‌ام را با ماچ کردنش نشان دهم اما در اواسط راه به خودم گفتم نکند چون دیدار اول‌مان است فکر کند که به عنوان رشوه و یا چیزی در این مایه‌ها می‌خواهم ببوسم‌اش و ناراحت شود بنابراین از خیر ماچ گذشتم و دوباره سر‌جایم نشستم و تنها با گفتن: "متشکرم از محبت و زحمت‌تان" به ماجرا خاتمه دادم.

امروز بعد از شش سال برای کار کردن از خانه خارج شدم. حس آشنایی در هوای آفتابی برلین در من سر از خواب برداشته و مرتب بازیگوشی می‌کرد.

آهسته و قدم زنان تا مؤسسه رفتم.

رهبر پروژهْ مرد جوانِ شکم گنده‌‌‌‌‌‌‌ای است که خالی بندی‌اش خوب است ولی با این وجود مهربان است.

مدت چهار هفته و روزی شش ساعت در این مؤسسه آموزش خواهیم دید و بعد در بیمارستان‌ها و خانه سالمندان به مأموریت می‌پردازیم.

 

دیروز در آخرین روز از روزه‌داری‌ام چند چیز دستگیرم شد و یا به عبارتی به تعداد دانسته‌هایم اضافه شد و محیط شناخت‌م توسعه یافت.

اول این‌که: می‌شود بیش از چهل روزْ حتی فقط با یک وعده نان و پنیر و طالبی و یا خربزه خوردن هم زنده ماند، و هرچه خربزه شیرین‌تر لذت بردن از این غذا هم بیشتر است.

دوم این که: تنهایی، که من آن را آگاهانه برگزیده‌ام از تمام خربزه‌های شیرین جهان شیرین‌تر است و من آن را با ارزشمند‌ترین چیز در دنیا عوض نخواهم کرد.

گاهی فکر می‌کنم کولی‌تر از هرمن هسه هستم.

در این چهل روز سعی کردم کاری نکنم که بعداً حالم از خودم به‌هم بخورد.

دیروز هم به کتاب‌خانه رفتم.

دوست دارم: (جوانی زیبا است) Schön ist die Jugend از هرمن هسه که به تاریخ 1907 نوشته است را به فارسی بر گردانم.

کتاب در قطع جیبی و در 79 صفحهْ اولین بار در ماه مارس سال 1907 به چاپ رسیده است.

کتاب دیگری هم به امانت گرفتم از (هورست بورگر) Horst Burger به نام:

(چرا تو عضو سازمان جوانان هیتلر بودی؟ چهار سؤال از پدرم)

Warum warst du in der Hitler-Jugend? VIER FRAGEN AN MEINEN VATER

کتاب در سال 1978 در قطع جیبی و در 158 صفحه به چاپ رسیده و مناسب جوانان بالاتر از 13 سال است.

فردا دوربینم را همراه خود به سر کار خواهم برد، شاید مؤفق بشوم از یکی از همکارانم که تنها یک دندان در فک پایینی دارد و مرا یاد دوران پیری اسکار فیشر وزیر قبلی امور خارجه دولت آلمان می‌اندازد بگیرم.

 

http://www.youtube.com/v/SDSFUAva--0&hl=en

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:42  توسط سعید از برلین  | 

   

 

13- خانه‌ی قرمز‌ رنگ.

ای خانه‌ی قرمز‌ رنگْ از تاکستان و باغچه‌ی کوچک توْ بوی جنوبِ کوه آلپ به مشامم می‌رسد! چندین‌بار از کنارت رد شده‌ام، و همان بار اولْ اشتیاق ادامه‌ به سفر کردن در من مرد.

باز دوباره من با ملودی‌های قدیمی که مکرر اجرا گشته‌اند بازی می‌کنم: وطن داشتن، یک خانه‌ی کوچک در باغی سبز داشتن و در پیرامون آن تنها سکوت ساکن بودن، و در ادامه خانه، در آن پایینْ دهکده قرار داشتن. در اطاق کوچک خانهْ‌ تخت‌خواب در سمت شمال قرار خواهد داشت، جایی‌که خورشید صبح‌ها از پنجره به داخل اطاق نور می‌افشاند، و میز کار رو به سمت جنوب قرار خواهد داشت و همان‌جا هم عکس کوچک مادونا را روی دیوار آویزان خواهم کرد، عکسی‌که یک‌بار در سفرهای قبلی در Brescia خریدم‌ش.

زندگی من مانند روز که در میان صبح و شب سرگردان استْ مابین شوق ِ در سفر بودن و خواهش ماندن در وطن می‌گذرد.

شاید روزی برسد و من بدانم که سفر و دوریْ به روح و روان من تعلق دارند، که من تصورات آن‌ها را می‌توانم در خود حمل ‌کنمْ بدون آن‌که دیگر لازم گردد آن‌ها را تحقق بخشم.

شاید هم روزی به این نتیجه برسم که وطن من در درون من است، و سپس ناز و کرشمه با باغ‌ها و خانه‌های قرمز دیگر وجود نخواهند داشت. ــ وطن را در درون خود باید داشت! در این حالت احتمالاً زندگی طور دیگر برایم خواهد گشت! زندگی مرکزی خواهد داشت که از آن مرکز تمام نیروها به چرخش خواهند آمد.

زندگی من اما بی‌مرکز است و با تکان‌های تندْ میان ردیف‌ی از قطب‌های موافق و مخالف در حرکت است. این‌جا، شوق در خانه بودن و آن‌جا اشتیاق در سفر بودن، این‌جا، میل به انزوا و تنهایی و صومعه و آن‌جا کشش عشق و اجتماع در من است!

من عکس‌ها و کتاب‌هایی حمع‌آوری کرده و دوباره آن‌ها را بخشیده‌ام. من به عیاشی و کارهای ناشایست عادت داشته و از آن‌ها دوری کرده و به ریاضت و پرهیز و قناعت روی آوردم. من زندگانی را معتقد و مؤمنانه به عنوان ماده ستوده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که زندگی را تنها فقط به عنوان یک کار و عمل درک کنم و بتوانم دوستش داشته باشم.

اما این‌که من تغییر خواهم کرد به معجزه احتیاج دارد و این دیگر کار من نیست. کسی‌‌که به دنبال معجزه می‌گردد حتماًٌ معجزه از او فرار خواهد کرد.

کار من این است که میان بحرانِ تضادها معلق باشم و آماده‌ی بدرقه‌ از معجزهْ وقتی‌ خودش به سراغ من می‌آید. کار من ناخشنود بودن و بی‌توقف رنج بردن است.

خانه‌ی قرمز رنگ، من  تو را دیدم و احساست کردم، من اجازه خواهش دیدار دوباره‌ی تو را ندارم. من هم روزی وطنی داشتم، خانه‌ای ساخته‌ام، دیوار و سقف را اندازه‌گیری کرده‌ام، جاده در باغ کشیدم و دیوارهای متعلق به خودم را با عکس‌هایی که آن‌ها هم به خودم تعلق داشتند تزیین کرده‌ام. همه‌ی مردم تمایل به چنین کارهایی دارند و من آرزوی دوباره انجام دادنشان را می‌کنم!

بسیاری از خواهش‌ها و آرزوهایم در زندگی تحقق یافته‌اند. من می‌خواستم که شاعر باشم، و یک شاعر شدم. من می‌خواستم دارای یک خانه شوم، و برای خود یک خانه ساختم. من می‌خواستم زن و فرزند داشته باشم، آن‌ها را هم به‌دست آوردم. من می‌خواستم برای مردم صحبت کنم و بر آن‌ها تأثیر گذارم و این کار را انجام دادم. و هر تحقق پیش منْ زود و سریع به سیری و اشباع شدن تبدیل شد.

سیر‌بودن اما چیزی بود که نمی‌توانستم تحمل کنم. به شعر سرودن بد گمان شده بودم. خانه برایم تنگ شده بود. هدف‌های به‌دست آمده دیگر هدف نبودند، هر مسیری برایم یک بیراهِ بود، و هر آرامش و سکونْ اشتیاق و آرزوی نویی می‌زایید.

ببراه‌هایِ بسیاری را هنوز باید طی کنم، بسیاری از تحقق‌ها مرا مأیوس خواهند ساخت. بعدها، همه چیز معنی و مفهوم خود را نشان خواهد داد.

آن‌جا که تضادها محو می‌گردند نیروانا خوابیده است.

ستاره‌های آرزو و اشتیاق هنوز همْ روشن مانند روزْ به من چشمک می‌زنند.

 

***

شب‌ها.

عاشق و معشوق شب‌ها آهسته

میان مزرعه قدم می‌زنند،

زن‌ها موهایشان را از هم باز می‌کنند،

تاجرها پول‌ می‌شمرند،

شهروندان نگران می‌خوانند

خبرهای نوْ در روزنامه‌ی عصر،

کودکان با مشت‌های کوچک گره خورده،

می‌خوابند عمیق و سیر.

کار همه راست و صحیح،

پیروی می‌کند از وظیفه‌ای رفیع و برجسته،

شهروند، شیرخواره، عاشق و معشوق ــ

و من خودم اما نه؟

 

چرا! همین‌گونه است اعمال شبانه‌‌ام،

و من برده‌ی آن‌ها ‌هستم،

نمی‌توانند روح جهان‌ را بی‌نیاز گردانند،

آن‌ها هم معنای خود را دارند.

و چنین من طلوع و غروب می‌کنم،

می‌رخصم در باطن خود،

زمزمه می‌کنم آوازهای احمقانه‌ی کوچه باغی را،

ستایش می‌کنم خدا و خود را،

شراب می‌نوشم و خیال‌بافی می‌کنم،

خیال می‌کنم که من هم پاشایی هستم،

قلوه‌هایم را با غم و اندوه پر می‌سازم،

لبخند می‌زنم، بیشتر می‌نوشم،

به قلبم آری می‌گویم

(صبح‌ها قادر به این‌کار نیستم)،

از زخم‌های قدیمی که به‌هم می‌بافم‌شان

بازی‌کنان شعری می‌سرایم،

به ماه و ستاره‌ها که در چرخش‌اند می‌نگرم،

معنای این چرخش را حدس می‌زنم،

و احساس هم‌سفر بودن می‌کنم با ماه و ستاره‌ها،

مهم نیست به کجا.

                                                      پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:27  توسط سعید از برلین  | 

12- آسمان ابری.

در میان صخره‌هاْ سبزه‌های ریزی شکفته‌اند. دراز می‌کشم و به آسمانِ شب‌زده می‌نگرم، یک‌ساعتی می‌شود که آسمان خود را آهستهْ با ابرهای کوچک و آرام و ابرهای کوچکِ ناآرام در حال پوشاندن است.

آن‌جا در آن بالا، باید باد تندی در جریان باشد. و این‌جا روی زمینْ ذره‌ای از آن‌‌را ما حس نمی‌کنیم. باد‌ نخ‌ ابرها را مانند ریسمان به‌هم می‌بافد.

همان‌طور که بخار شدن و دوباره باریدن آب بر روی زمین ریتم مخصوص خود را دارد، مانند جزر و مد و یا چهار فصل که زمان دقیق و پیامدهای خاص خود را دارند، همان‌گونه هم در درونمان همه‌چیز قوانین و ریتم مخصوص خود را داراست.

یک پروفسوری هست به نام <فِلیس> Fließ، او برای ‌این‌که بازگشت متناوبِ سیر زندگانی‌‌را نشان دهدْ توالی ِ اعداد را به‌دست آورده بود. کمی مانند <کابالا> Kabbahla به نظر می‌آید، احتمالاً کابالا هم علم و دانش است، علم و دانشی‌که برای خود ارزش و مقامی دارد و پرفسورهای آلمانی به تمسخر می‌گیرندش.

موج‌های سیاه که مرا به هراس می‌اندازند در زندگی من هم با یک ترتیب و نظم خاص می‌آیند. تاریخ روزها و شماره‌ها را نمی‌شناسم، هرگز یک یادداشت روزانه متوالی ننوشته‌ام. من نمی‌دانم و نمی‌خواهم بدانم که اعداد 23 و 27 یا بعضی از اعداد دیگر با آن سر و کار دارند. من تنها می‌دانم که: گاه‌گاهی در روح من موج‌های سیاه بدون دلایل ظاهری شورش می‌آورند.

سایه‌ای بر روی جهان در حرکت است، مانند سایه‌ یک ابر.  شادیْ صدایی ساختگی و موزیک بویِ ماندگی می‌دهد. سودازدگی حاکم است، مرگ بهتر از زندگانیست. ملانکولی مانند حمله‌‌کننده‌ای گاه به گاه به سراغم می‌آید، نمی‌دانم در چه فاصله‌ زمانی، و می‌پوشاند آسمانم‌را آهسته با ابرهایش. با اضطراب از درون قلبم آغاز می‌گردد، همراه با مقدمه‌ای از ترس و اکثراً با کابوسهای شبانه.

مردم، خانه‌ها، رنگ‌ها و آواهایِ مورد علاقه‌ام به ناگهان مبهم و تأثیرشان مصنوعی می‌گردد. موزیک سر درد می‌آورد. تمام نامه‌ها بی محتوا گشته و در خفا زخم می‌زنند. و شکنجه یعنی این‌که در این لحظات مجبور به گفتگو با مردم باشی و بدیهیست که چنین گفتگویی به جدل منتهی خواهد گشت.

به خاطر چنین لحظات است که مردم با خود اسلحه حمل نمی‌کنند؛ و به خاطر این لحظه‌ها گاهی آدم احساس فقدان اسلحه را می‌کند.

خشم، رنج و اندوه، اتهام و شکایت بر علیه همه چیز آغاز می‌گردد: بر علیه انسان، بر علیه حیوان، بر علیه هوا، بر علیه خدا، بر علیه کاغذهای یک کتاب؛ کتابی‌که آن‌را می‌خوانم و بر علیه پارچه لباسی که بر تن دارم.

اما خشم و غضب، بی‌تابی و ناشکیبایی، شکایت و نفرت در اشیاء مؤثر نمی‌افتند، آن‌ها دوباره از اشیاء باز‌می‌گردند به سوی خود من. این من هستم که نفرت را شایسته‌ام. این من هستم که ناسازگاری و زشتی را در جهان جاری می‌سازم.

 

امروز را طور دیگر طی خواهم کرد. امروز را به استراحت خواهم پرداخت. من می‌دانم که حالا دیگر تا چند وقتی آرامش از آن من خواهد بود. من می‌دانم چه زیاد جهان زیبا است و می‌دانم که جهان در این چند ساعت بی‌نهایت زیباتر به چشم من می‌آید تا به چشم دیگران.

من می‌دانم که رنگ‌ها شیرین‌تر به گوش می‌آیند، که هوا خجسته جاریست، که نور لطیف‌تر در نوسان است. و من می‌دانم که باید هزینه‌ی لذت از این چند ساعت را در روزهایی‌ که زندگانی تحمل ناپذیر است پرداخت کنم.

راه و چاره‌ی خوبی برای از بین بردن ملانکولی و افسردگی وجود دارد: آواز خواندن، پرهیزکاری و تدین، شراب نوشیدن، ساز نواختن، شعر سرودن و کولی‌‌وار به سفر پرداختن. من با این راه و روش زندگی می‌کنم، مانند آن زاهدْ که در کتاب مقدس زندگی می‌کند.

گاهی چنین به‌نظرم می‌آید که پیمانه خم گشته و ساعت‌های باقی‌‌مانده‌ی عمرم به ندرت و خیلی کم لذت‌بخش و مطلوبند تا بتوانم چیزهای معمولی را به حالت تعادل در‌آورم.

گاهی اوقات بر‌عکس چنین به نظرم می‌آيد که پیشرفت کرده‌ام، که به ساعاتِ خوشم اضافه و از لحظاتِ ناخوشی‌آم کم گشته است. چیزی که من هرگز آرزویش را ندارم، در بدترین ساعات زندگیم هم حتی چنین آرزویی نخواهم کرد. این یک کیفیت میانی است بین خوب و بد، یک‌جور میانه‌یِ تحمل‌پذیر.

نه، بهتر آن‌که هنوزْ کمی اغراق و زیاده‌روی در سر پیچ ِ زندگانی بکنم ــ بهتر آن‌که رنج و عذاب هرچه شریرتر باشد تا در عوضْ لحظات سعید و سعادتمند‌ زندگی‌ام به خاطر فقط یک درخشش تواناتر گردد!.

 

آرام‌ آرامْ بی‌میلی رو به خاموشی گذارده و ترکم می‌کند، زندگانی دوباره زیبا می‌گردد، آسمان دوباره جذاب و سفر دوباره پر معنا می‌گردد.

در این روزهای بازگشتْ کمی احساس بهبودیِ خلق و خوی می‌کنم: کسالت و کوفتگی بدون احساس درد واقعی، تسلیم شدن بدون مرارت و تلخ‌‌کامی، شکرگذاری بدون تحقیر خویش.

دوباره مسیرهای زندگی آهسته برایم بیشتر می‌گردند. دوباره زیر لب مصرع شعری را با آواز می‌خوانم. دوباره گلی را می‌چینم. با عصای پیاده‌رَوی‌ام دوباره بازی می‌کنم. هنوز زنده‌ام. دوباره توانستم تحمل کنم. هنوز هم قادر به تحمل کردن‌ام، و شاید هم بتوانم باز کراراً تحمل کنم.

برایم کاملاً غیر ممکن است بگویم که آیا این آسمان ابریْ که آرام در خویش در جنبش استْ در روح من انعکاس دارد و یا بر‌عکس، آیا من در این آسمانْ تنها عکس درونم را چهره‌خوانی می‌کنم. گاهی همه‌چیز کاملاً مشکوک و نامطمئن می‌گردد!

روزهایی هم وجود دارند که من اطمینان کامل دارم هیچ‌کس در این جهان قادر نیست مانند من ِ شاعر ِ پیر و عصبیْ حالِ هوا و ابرها، نغمه‌ی رنگ‌ها، بوی عطرها و نوسانِ رطوبت را این‌گونه ظریف و چنین دقیق و امین مشاهده کند.

 

و دوباره مانند امروز برایم مشکوک به نظر می‌آید که آیا حقیقتاً من چیزی دیده‌ام، چیزی شنیده و یا بو کرده‌ام، آیا تمام چیزهایی‌که من فکر می‌کنم درک و احساسشان کرده‌ام می‌تواند تنهاْ عکسی از زندگی درونی من بوده باشد که خود را به خارج از من پرتاب کرده است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:59  توسط سعید از برلین  | 

 

11- دریا، درخت، کوه.

یکی بود یکی نبود، در روزگاران قدیمْ دریای بزرگ آبی‌رنگی زندگی می‌کرد. بر فراز دریای آبی‌رنگ و آسمان آبی، ‌آن بالا بالاها، یک درخت بهاری با رنگ‌های زرد و سبز خود بلندقامت‌تر از دیگر درختان جلوه‌گری می‌کرد. در سوی دیگر، آسمانْ خاموش و آرام بر گنبد کوهستان‌ها به استراحت پرداخته بود .

در کنار درخت مرد مسافری نشسته و مشغول استراحت بود. گلبرگ‌های زرد‌رنگ به روی شانه‌های او می‌ریختند. او خسته و چشم‌هایش را بسته نگاه داشته بود.

خواب و رویا از درخت زرد رو به پایینْ به سوی او فرود می‌آيد.

مرد مسافر کوچک شده و به نوجوانی تبدیل می‌گردد و از پشت خانه‌ای قرار گرفته در یک باغْ صدای مادرش را در حال آواز خواندن می‌شنَوَد.

او یک شاهپرک در حال پرواز می‌بیند، زرد‌رنگ و زیبا، رنگ زردی شادْ در آسمان آبی رنگ. او به دنبال شاهپرک به راه می‌افتد. او از روی چمن‌زار می‌گذرد، از روی نهر عبور می‌کند و به کنار دریا می‌رسد. در این‌جا شاهپرک به پروازش بر فراز دریا ادامه می‌دهد و پسر‌ جوان در تعقیب او به پرواز می‌آید. سبک، عالی و خوشحال در فضای آبی‌رنگ پرواز می‌کرد و خورشید بر بال‌هایش می‌تابید.

او به دنبال شاهپرک زرد رنگ پرواز می‌کرد، او بر فراز دریا و از بالای کوه‌های بلند پرواز می‌کرد؛ جایی‌که خدا بر روی ابری ایستاده و مشغول آواز خواندن بود.

دور تا دور خدا را فرشته‌ها احاطه کرده بودند، و یکی از فرشته‌ها شبیه به مادر پسر جوان بود که آبپاش سبز رنگی را به روی باغچه‌‌ای از گل‌های لاله متمایل ساخته بود و گل‌های لاله می‌توانستند از آن آب بخورند. پسر جوان به سوی این فرشته پرواز می‌کند و خود او هم فرشته‌ای می‌گردد و مادر خود را در آغوش می‌گیرد.

 

مرد مسافر چشم‌هایش را با انگشت می‌مالد و دوباره آن‌ها را می‌بندد.

او یک لاله‌ی سرخ‌رنگ می‌آورد و به روی سینه‌ی مادرش قرار می‌دهد. او یک گل لاله می‌آورد و در موهای مادرش فرو می‌کند.

فرشته و پروانه‌ در حال پرواز بودند و تمامی پرندگان و حیوانات و ماهی‌های جهان آن‌جا بودند، و هر کدام که به اسم نامیده می‌شدندْ پیش پسر جوان می‌امدند و یا به سوی او پرواز کرده و روی دستش می‌نشستند و به او تعلق می‌گرفتند و اجازه می‌داند که پسر جوان نوازششان کند، اجازه می‌دادند که از آن‌ها سؤال کند و اجازه می‌دادند که دوباره رهایشان سازد.

 

مرد مسافر از خواب بر‌می‌خیزد و به فرشته‌ها فکر می‌کند.

او صدای ریزش لطیف برگ‌های درخت را و صدای آرام و لطیف زندگی را که به صورت جریان‌های طلایی رنگی در درون درخت بالا و پایین می‌رفتند می‌شنود.

کوه به سوی او نظری می‌اندازد، خدا در پالتویی قهوه‌ای رنگ آن‌ جا به کوه تکیه داده و آواز می‌خواند. آوازش در آن‌سوی پهنای دریایِ شیشه‌ای نیز به گوش می‌آمد. یک آواز ساده بود که با جریان‌های آرام انرژی نهفته در درخت و با جریان آهسته‌ی خون در قلب، و با جریان آرام طلایی رنگی که از خواب و رویا می‌آمد و در او پخش می‌گردید مخلوط شده و به طنین می‌آمد.

آن‌‌گاه مرد مسافر هم شروع به آواز خواندن می‌کند، آهسته و با کشش. ترانه را هنرمندانه نمی‌خوانْد؛ آوایش مانند هوا بود و ضربه‌ی موج، فقط یک زمزمه کردن بود، چیزی شبیه به وزوز زنبور.

ترانهْ پاسخی بود به خدای آواز‌خوان در آن دوردست‌ها، و جریان آوازخوانِ درون درخت، و نغمه‌ی جاری در خون.

مدت زیادی مرد مسافر برای خود به آواز خواندن ادامه داد، مانند گل استکانی که در باد بهاری برای خود به صدا می‌آید و یا مانند یک ملخ که در علفزار موزیک اجرا می‌کند. او یک‌ساعت تمام آواز خواند، و یا یک‌سال تمام.

او کودکانه و خداوار آواز می‌خواند، او آواز پروانه و آواز مادر می‌خواند، او آواز گل لاله و آواز دریا را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:57  توسط سعید از برلین  | 

فصل مرگِ مسافر.

یک‌بار همْ به سوی من خواهی آمد،

تو مرا از یاد نخواهی برد،

وقتی تو می‌آییْ رنج و عذاب به پایان رسیده

و زنجیرها پاره می‌گردند.

 

هنوز حضورت دور است و غریب،

ای برادر عزیزْ ای مرگ.

ایستاده‌ای مانند ستاره‌ای سرد

بر بالای رنج و نیاز من.

 

یک‌بار اما نزدیک خواهی گشت

و وجودت پُر ز شعله‌ها‌ی آتش خواهد بود.

بیا، محبوب من، من این‌جا در انتظار،

جانم بستان، از آنِ تو می‌باشم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:58  توسط سعید از برلین  | 

 

10- استراحت هنگام ظهر.

آسمان دوباره خنده‌ی روشنی می‌کند و بالای سر همه‌چیز هوا می‌رقصد. سرزمین دور و غریب دوباره به من تعلق دارد، و غربت وطن گشته است. محل من پیش درختان آن‌سوی دریا می‌باشد، من یک کلبه چوبی با گاو و گوسفند و تعدادی ابر نقاشی کرده‌ام. من نامه‌ای نوشته‌ام که آنرا نخواهم فرستاد. حالا غذایم را از داخل ساک خارج می‌کنم: نان، کالباس، گردو، شکلات.

در این نزدیکی درختان غوشْ جنگل کوچکی پدید آورده‌اند. روی زمین این جنگل کوچک پر شده است از ساقه‌های لاغر و خشکیده. هوس آتشی کوچک برپا کردن و آن‌‌را رفیق و هم‌رزم خود دانستن و در کنارش نشستن در من شعله می‌گیرد. به سراغ ساقه‌های خشک می‌روم، یک بغلْ پر از شاخه‌ بر‌می‌دارم، زیر آن‌ها کاغذی قرار داده و آتشش می‌زنم. دود باریکی آرام و شاد اوج می‌گیرد، رنگ سرخ روشن ِ شعله‌ی آتش با نگاهی از تعجب لب‌‌ریزْ به روشنایی آفتاب ظهر خیره می‌ماند.

فردا دوباره از همین کالباس خواهم خرید، کالباس خوبی است. اگر خدا می‌خواست، می‌توانستم چند هسته‌ي شاه‌بلوط داشته و سرخشان می‌کردم! بعد از خوردن غذا کت خود را روی چمن انداخته، سرم را رویش قرار می‌دهم و به دودِ ‌کوچکی که قربانی کرده‌ام و آرام به سویِ روشنایی آسمان در حال پیش‌رویست می‌نگرم. اندکی موزیک و خوشی لازمه‌‌یِ بزم  و شادی می‌باشد. ترانه‌های <آی‌شِن‌دورف>  Eichendorffرا که از حفظ می‌دانستم در ذهنم مرور می‌کنم، بعضی از بیت‌ها را به خاطر نمی‌آورم.

ترانه‌ها را به صورت نیمه‌آواز و با ملودی‌هایی از <هوگو وولف> Hugo Wolf و <اوتمار شویک>Othmar Schöck  می‌خوانم. "کسی‌که میل سفر به غربت دارد" و "تو ای بربط مهربان و باوفا"، این‌ دو ترانه زیباترین‌اند. ترانه‌ها پر از اندوه و غم می‌باشد، اندوه و غم اما ابرهای تابستانی‌اند، پشت آن‌ها خورشید است و اعتماد. و <آی‌شِن‌دورف> این‌گونه است و در این ارتباط او بالاتر از <مُوی‌ْریکِه>Mörike  و <لِ‌ناوْ>Lenau  ایستاده است.

اگر حالا مادرم زنده می‌بود حتماً به او فکر می‌کردم و کوشش می‌کردم همه‌چیز را به او بگویم و به هر‌چیزی که می‌خواهد از من بداند اعتراف کنم.

به جای آنْ دختر مو مشگی‌ ده ساله‌ای که در حال عبور از این‌جاست آمده و به من و به آتش کوچکی که بر‌پا کرده‌ام می‌نگرد، یک گردو و قطعه‌ای شکلات بر‌می‌دارد و کنار من روی چمن می‌نشیند و شروع می‌کند از بزهایش و برادر بزرگ خود با وقار و جدیت کودکانه به تعریف کردن.

ما سال‌خوردگان چه دلقک‌هایی هستیم! او از خانه برای پدرش غذا به سر کار برده و حالا می‌بایست به خانه بازگردد. خداحافظی مؤدبانه و جدی‌‌ای می‌کند و با آن صندل چوبی و جوراب سرخ پشمی به راهش ادامه می‌دهد. نام دختر <آن‌نون‌تسیاتا> Annunziata است.

آتش خاموش گشته و آفتاب نامحسوس تعییر مکان داده است. امروز می‌خواهم مسافت درازی را بپیمایم. در حین جمع و جور کردن و بستن ساک ترانه‌ای از <آی‌شِن‌دورف> به خاطرم می‌آید که همان‌طور زانو زده آن‌را می‌خوانم:

 

به‌زودی، آه که چه زود زمان خاموشی فرا خواهد رسید،

آن‌جا من هم خواهم خفت، و در بالای من

خش و خش خواهد کرد جنگل تنهایی،

و دیگر این‌جا هم کسی مرا به جا نخواهد آورد.

 

برای اولین بار احساس می‌کنم، که در این شعر اندوه و غمْ تنها سایه‌ای از ابر می‌باشد. این اندوه و غم همان موزیک آرام ِ زودگذر است که بدون آن زیبایی لمس‌مان نخواهد کرد. شعریست که درد‌آور نیست. این شعر را در مسیر راه‌پیماییم زمزمه می‌کنم و چهارنعلْ راضی و خشنود به کوه‌نورد‌ی خود ادامه می‌دهم. در آن دوردست‌ها پایین کوه دریا جاریست. از کنار نهر و درختان شاه‌بلوط می‌گذرم. چرخ‌آسیاب در خواب فرو رفته است و روزی ساکت و آبی‌رنگ به من چشمک می‌زند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:25  توسط سعید از برلین  | 

فانی.

از درخت زندگیم می‌رباید مرگْ برگ برگ.

ای جهان گیج و رنگین،

وهْ چه ما را سیر می‌سازی،

وهْ چه ما را سیر و خسته از خویش می‌سازی،

وهْ چه ما را مست می‌سازی!

آن‌چه اکنون زنده است،

شتابان غرق ِ در آب خواهد گشت.

به‌زودی جرنگ باد به‌گوش خواهد رسید

بر آسمان گور قهوه‌ای رنگم،

به روی کودک خردسال خویش مادر

خود را خم خواهد نمود آخر.

می‌خواهم چشم‌هایش را دوباره ببینم،

نگاهش ستاره‌ی من است

دگر چیزها می‌توانند بروند و بر باد شوند.

همه چیز خواهد مرد،

تنها جاودان مادر خواهد ماند،

همان جاودان مادری که ما از او آمده‌ایم.

انگشت بازیگوش مادر می‌نویسد

نام‌ ما را در هوایِ ناپایدار.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:43  توسط سعید از برلین  | 

 

counter