|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

9- عبادتگاه.
عبادتگاهِ سرخفام با آن پشتبام کوچک در کنارش باید بهوسیلهی مردمانی نازکدل ساخته گشته باشد، بهوسیلهی مردمی بسیار متدین.
به من بسیار گفته شده است که امروزه دیگر مردم متدین یافت نمیگردند. به همان آسانی میتوان ادعا کرد که امروزه دیگر نه موزیک وجود دارد و نه آسمان آبیست. من اما فکر میکنم که تعداد زیادی پرهیزگار و متدین وجود دارند. من خودم آدم متدینی هستم، اما نه همیشه.
مسیر رسیدن به پرهیزگاری و تدین نزد مردم متفاوت است. مسیر من از خطا و درد و رنج میگذشت، از خودآزاری و از حماقتهای با شکوه و انبوه. من زمانی آزادهاندیش بودم و از هیچ مذهبی پیروی نمیکردم و معتقد بودم متدین بودن یک بیماری روحیروانی میباشد. زمانی هم مرتاض بودم و ناخن در گوشت خود فرو میکردم. من نمیدانستم که متدین بودن یعنی سلامتی و شاد بودن.
تدین و پرهیزکاری چیزی نیست به جز اعتماد و اطمینان. افراد ساده، سالم و بیآزار دارای اطمیناناند، همینطور کودکان و وحشیان. افرادی مانند ما، کسانیکه هنوز بیآزاری نیاموخته بودند، میبایستی اطمینان و اعتماد را در بیراهِها بهدست آورند.
اعتماد به خود اولین قدم میباشد. با انتقام و تصویهحساب، با جرم و گناه، با وجدانی بداندیش و بدخواه و با ریاضت ایمان حاصل نخواهد شد. تمام این زحمات و کوششها نصیب خدایانی خواهد گردید که در بیرون از ما زندگی میکنند.
خدایی که ما به آن ایمان باید آوریم، خدایی است که در درون خود ما مأوا دارد.
کسیکه به خود <نه> میگوید قادر نیست به خدا <آری> گوید.
آه، ای معابد باطنی و محبوب این سرزمین! شماها نشان و کتیبهی خدایی را در خود حمل میکنید که خدای من نیست. مردمان مؤمن شما نماز و عبادتشانرا با کلماتی به جا میآورند که من آنها را نمیشناسم. با این وجود میتوانم من به همان خوبی که در جنگل درختان بلوط و یا بر روی چمنزارهای کوهستان نماز میخوانم اینجا در درونتان به نماز بنشینم. شماها از درون سبزی میشکفید، از درون زرد و سفید و سرخ، مانند آوازهای بهاری که جوانان میخوانند. هر دعا و نمازی نزد شما مجاز است و مقدس.
نماز و دعا مقدس است، همانگونه که موسیقی شفابخش میباشد. نماز و دعا اطمینان و اعتماد است و گواهی دادن. نمازگزار واقعی خواهش و تمنا نمیکند، او تنها اوضاع و تنگدستیش را شرح میدهد، او رنج و اندوه و سپاس خود را به آواز میخواند، مانند کودکان که آواز میخوانند. اینگونه زاهدانِ سعادتمند نماز میخواندند، زاهدانیکه در وسط آبادیِ میان کویر و آهوان در گورستان پیزا نقاشی شدهاند و زیباترین عکس در جهان میباشد. درختان و حیوانات هم همینگونه نماز میخوانند. بر روی نقاشی آن هنرمند تمام درختان و کوهها در حال نماز و دعا میباشند.
کسیکه در خانوادهای متدین و پروتستان تربیت گشته است، راهی طولانی باید بپیماید تا به این گونه نماز نایل شود. او جهنمهای وجدان را میشناسد، او نیشِ مرگآور فروپاشی و انهدام خویش را میشناسد، او انواع رنج و عذاب را به همراه دارد. او در پایان راه دیر یافته خود با شگرفی میبیند رحمت چه ساده و کودکانه و طبیعی میباشد که او در چنین مسیرخار داری جستجو میکرده است.
اما راههای خار دار بیفلسفه و بیهوده نبودهاند.
غایبِ به آشیانه بازگشته چیزی دگر است با مقایسه با آنکه پیوسته در کاشانه مانده است، او عمیقتر و قلبانهتر دوست میدارد، و او رهاتر است از عدل و داد و وهم و تخیل.
عدل و داد یک فضیلت است برای آنانکه در وطن ماندهاند، یک فضیلت قدیمی، فضیلتی که انسان اولیه داشته است.
ما جوانان و مریدان را به آن احتیاج نیست. ما تنها یک سعادت و خوشبختی را میشناسیم: عشق، و تنها یک فضیلت را : اعتماد و اطمینان.
ای عبادتگاهها من به دیندارانتان حسادت میبرم، به اجتماع نمازگزارانتان. صد نمازخوان درد و نالهتان را نزد حق به شکایت میبرند، صد کودک درهایتان را گلباران و در داخل صحن شما شمعهایشان را پیشکشتان میکنند. ایمان و مذهب ما اما همان تدین و دینداری مسافران دوردستهاست که مهجور میباشند، مهجورانیکه ایمان و مذهب قدیمی از رفقایشان نمیباشد، و وقایع و جریانهای جهان از راه های خیلی دور به جزیرهی تنهاییشان مینگرد.
از چمنزار سر راه گل میچینم؛ گل پامچال، گل شبدر و گل شمعدانی و قرار میدهم آنها را در عبادتگاه. در زیر آن جانپناه که پشتبام کوچکی دارد مینشینم و زمزمه میکنم آواز مقدس خود را در سکوت سحری.
کلاهام روی دیوار قهوهای رنگ قرار دارد و پروانهای آبی رنگ خود را بر روی آن نشانده است. در دره، در آن دور دستها یک قطارْ نازک و آرام سوت زنان میگذرد.
اینجا و آنجا بر روی بوتهها، شبنم سحری چشمک میزند.

8ـ آسمان بارانی.
آسمان میل به بارش دارد. بالای دریا، هوایِ خاکستری رنگ و ترسناکیْ تنبل و بیحال در جریان است. به کنار ساحل میروم، در نزدیکی مهمانخانهای که در آن اقامت دارم.
گاهی هوای بارانی تر و تازگی و بشاشیت به همراه دارد. هوای امروز اما آنگونه نیست. در این هوای فشرده رطوبت مدام بالا و پایین میرود. ابرها فرومیپاشند و باز از نو تودههای جدیدی بهوجود میآیند. شک و دو دلی و بدخویی بر آسمان حکمفرماست.
این شب را در نظر زیباتر مجسم میکردم؛ شام شب و جای خواب راحت در میخانهی ماهیگیران، قدمزدن در کنار ساحل، حمام گرفتن در دریا و شاید هم شنا کردن در روشنایی نور ماه. اما به جای همهی اینها؛ یک آسمان بدگمان و تاریک، عصبی و ناخشنودْ اجازه میدهد رگبار دمدمی مزاجش خود را بر هرچه که مایل است فرو ریزد، و من عصبانی و ناراضی از میان مناظر که خیس شدهاند میگذرم.
شاید دیشب شراب زیاد نوشیده باشم، شاید هم کم و یا شاید هم خوابهای هولناک دیده باشم. خدا میداند دیشب چه خبر بوده است.
اصلاً سر حال نیستم، هوا کسل و عذابآور است، افکارم تاریک و مبهماند و جهان پیش چشمانم بی فروغ گشته است.
امشب، خواهم گفت برایم ماهی بپزند و به همراهشْ فراوان شراب سرخ محلی خواهم نوشبد. ما دوباره کمی نور و جلا به جهان خواهیم بخشید و زندگی را اندکی تحملپذیرتر خواهیم ساخت. در میکده آتشی روشن میکنیم تا صدای این باران تنبل و بیحال را دیگر نشنویم و رویش را نبینیم.
در حال کشیدن سیگار برگِ بلند و خوبی هستم و لیوان شرابم را مقابل آتش نگاه داشته تا قرمزیش تبدیل به یاقوت آتشین رنگ گردد.
شب سپری خواهد گشت و من خواهم توانست خوب بخوابم و فردا همه چیز طور دیگر خواهد بود.
صدای ریزش قطرات باران در آبِ کم عمق ساحل به گوش میآید، بادی خنک و مرطوبْ در میان درختان خیس آشوب به پا ساخته است و درختان از دور مانند ماهیان مرده سربی رنگ میدرخشند. انگار که شیطان دستی در بازی دارد، همه چیز گنگ است. چیزی طنینانداز نیست. هیچچیز گرمابخش و مایهی خشنودی نمیگردد. همهچیز خراب، ملالانگیز و فاسد است.
تمام سیمها از کوک خارج و تمام رنگها جعلی شدهاند.
من میدانم که چرا اوضاع اینطور شده است. دلیلش شراب نیست که من دیروز نوشیدم، و یا تخت بدخواب که رویش خوابیدم. دلیلش هوای بارانی هم نمیباشد.
دلبلش حضور شیطان بود که سیم به سیم مرا با صدایِ زیر کوکم کرد.
ترس دوباره در وجودم سر از خواب برداشت؛ ترس دوران خوابهای کودکیم، ترس از داستانها، ترس از سرنوشت جوانان مدرسهای. ترس از محاصره شدن بهوسیله چیزهایی که قابل تغییر نیستند، ترس از مالیخولیا و تهوع.
چه مزهی بیمحتوایی میدهد این جهان!
چه نفرت انگیز است که آدم باید فردا دوباره از خواب برخیزد، دوباره بخورد، و دوباره زندگی کند! چرا انسان زندگی میکند؟ چرا انسان چنین ابلهانه خوش قلب و مهربان است؟ و چرا انسان هنوز زنده است و در قعر دریا مدفون نیست؟
این اثبات شده است؛ تو نمیتوانی یک کولی و هنرمند و در کنارش یک شهروند نجیب و عاقل باشی. کسیکه سکر و مستی میخواهد، حالت خماری بعدش را هم باید قبول و تحمل کند! همانگونه که به تابش آفتاب و فانتزیهای دوست داشتنی آری میگویی، به کثافت و تهوع هم بگو آری!
اینها همه در تو جمعند؛ طلا و کثافت، لذت و رنج، خنده های کودکانه و ترس به حد جنون و مرگ. به همهی این چیزها لبیک بگو، از هیچ چیز فرار نکن، سعی نکن با دروغ راه چاره جستجو کنی! تو یک شهروند معمولی نیستی، تو یک یونانی هم نیستی، در تو هارمونی ایجاد نشده و فرماندهی خود نمیباشی، تو یک پرنده در طوفانی. بگذار هوا طوفانی گردد! بگذار تو را با خود ببرد! چه اندازه دروغ گفتهای! چندین هزار بار در اشعارت و کتابهایت نقش آدمی که هارمونی در اوست و خردمند استرا بازی کردهای، نقش آدمی حوشبخت، آدمی آگاه و روشن!
در صحنهی جنگ به هنگام حملهْ نقش قهرمانان را بازی کردن در آن هنگامکه امعاء و احشاء از ترس تکان نکان می خورند! آه خدای من، عجب میمون فقیر و فریبکاری است این انسان – و مقدمتر از او یک هنرمند، و مقدمتر از او یک شاعر و مقدمتر از او من میباشم.
امشب خواهم گفت که برایم ماهی بپزند، و شراب سرخ خانگی را از لیوانی کلفت خواهم نوشید، و سیگار برگ بلندی دود خواهم کرد، و در آتش بخاری تف خواهم انداخت، به مادرم خواهم اندیشید، و از فشردهی ترس و غمگینیم یک قطرهی شیرین خواهم نوشید. و سپس در یک تخت بدخواب کنار دیوار نازک اطاق دراز خواهم کشید، به باد و باران گوش خواهم سپرد، با طپش سریع قلبم مبارزه خواهم کرد، مرگ را آرزو خواهم کرد، از مرگ به هراس خواهم افتاد، از خدا یاری خواهم خواست.
تا زمانیکه همهی اینها سپری گردند، تا هنگامیکه ناامیدی و یأس خسته شود، تا اینکه دوباره چیزی مانند خواب و دلجویی برایم دست تکان دهند،
اینگونه بود ماجرا زمانیکه من بیستساله بودم، و امروز به این صورت میباشد، و بعدها هم به همین نحو ادامه خواهد داشت، تا زندگی به پایان برسد.
زندگی زیبا و گرامیم مکرراً هزینه چنین روزهایی خواهد شد.
مکرراً چنین روزها و شبهایی تکرار خواهند گشت و ترس، تهوع، ناامیدی و یأس همراه من خواهند بود. با این وجود من به زندگی ادامه خواهم داد، با وجود تمام این چیزها من زندگی را دوست خواهم داشت.
آه که چه بدخواهانه ابرها آویزان بر کول کوهها هستند! چه غلط منعکس میگردد نور ضعیف در دریا! و چه ابلهانه و پریشاناندْ فکرهایی که به سراغم میآیند!
شادیِ نقاشانه.
کشتزارها حامل بذریاند که بوی پول میدهد،
چمنزارها بهوسیلهی سیمخاردار محاصره گشتهاند،
احتیاج و حرص و طمع برپا است،
و چنین به نظر میآيد که <همهچیز> فاسد و محصور گشته در دیواریست.
اما اینسو در چشم من
یک نظم و قانونی دیگر از تمام <چیزها> ساکن میباشد،
رنگ بنفش ذوب و روان میگردد و رنگ ارغوانی تاج بر سر مینهد،
و سرود پاک و باکرهشان را من با آواز میخوانم.
زرد کنار زرد و زرد کنار قرمز قرار گرفتهاند،
آبی کمرنگ بر فراز رنگی مایل به سرخ در پرواز است،
نور و رنگ از یک جهان به جهانی دیگر در جهشاند،
قوس میدهند و قزح به امواج عشق.
روحیکه تمام بیماریها را شفا میبخشد حاکم است،
از سرچشمهی تازه خلق گشتهای رنگ سبز به صدا میآید،
جهان از نو و پر معنی تقسیم
و در قلبها شادی و روشنایی پخش میگردد.

7-درختان.
برای من درختان همیشه با نفوذترین وعاظ بودهاند.
من آنها را ستایش میکنم هنگامیکه به صورت دستهجمعی و فامیلوار در جنگلها و بیشهها زندگی میکنند.
و بیشتر ستایششان میکنم، وقتیکه تنها ایستاده باشند.
آنها مانند مردم مهجور میمانند، و نه مانند مرتاضان و خلوتنشینان که به خاطر ضعف و ناتوانیْ مانند دزدان گریختهاند، بلکه مانند انسانی بزرگ و مهجور؛ مانند بتهوون، مانند نیتچه میمانند.
از سردرخت آنان است که جهان باشکوه میگردد.
ریشههایشان در ابدیت غنودهاند؛ و تنها که باشند خود را در ابدیت گم نخواهند کرد، بلکه با تمام نیروی زندگانیشان به خاطر تنها یک چیز تلاش میکنند: قانون نهفته در وجودشان را جامهی عمل بپوشانند.، شکل و اندام خود را تکمیل سازند، خودِ خویش را به نمایش بگذارند.
هیچ چیز مقدستر از یک درخت قوی و زیبا نیست، و هیچ چیز قادر به رقابت با سرمشق و نمونه قرار دادن یک درخت نمیباشد.
وقتی درختی با اره به قتل میرسد و زخمکشندهی لخت خود را به خورشید نشان میدهد، آنموقع میتوان در نور خورشید بر سطح کُنده و آرامگاهشْ تمام داستان زندگی او را خواند: در حلقههای سالیانه و جایِ زخمهاْ نقش تمام جنگها نشسته است.
همهی رنجها و اندوهها، همهی بیماریها، تمام خوشبختیها و رشد کردنها صادقانه نوشته شده است؛ سالهای تنگ و سخت و سالهای فراوانی و وفور، فائق آمدن به حمله و هجوم، فائق آمدن به طوفانهای دائمی.
و هر جوان روستایی میداند که محکمترین و اصیلترین چوبْ دارای تنگترین حلقه میباشد که در بالای کوهها و در خطری همیشگی رشد و نمو میکند.
درختان اماکن متبرکه میباشند.
هرکس رسم صحبت کردن با آنها و گوش دادن به آنان را بداند از حقیقت مطلع خواهد گشت.
درختان، درس عبرت و دستورالعمل موعظه نمیکنند. آنها بیخیال و فارغالبال جزئیات قوانین اولیهی زندگانی را تعریف میکنند.
یک درخت میگوید: در درون من دانهایست، یک اخگر. در درونم یک اندیشه مخفی میباشد، و زندگی من از وجودِ آن حیاتِ ازلیست. منحصر به فرد است زاییده و پرتاب شدنم که این جاودانه مادر جسورانه آن را انجام داد، منحصر به فرد است هیبت و قامت من، و طرح رگههای پوست بدنم، منحصر به فرد است بازی برگهایِ ساقه و شاخههایم. کار و شغل من شکل دادن به جاودانگی به صورت برجسته و منحصر به فرد و نشان دادن آن میباشد.
یک درخت میگوید: نیروی من اعتماد و اطمینان من است. من هیچ چیز از پدرانم نمیدانم، من هیچ چیز از هزاران فرزند که هرساله در من بوجود میآیند نمیدانم. من راز و رمز تمام بذرهایم را تا به آخر زندگی میکنم و هیچ چیزی باعث نگرانیم نمیگردد. من اعتماد دارم که خدا در من است. من اعتماد دارم که وظیفهی من مقدس است و با داشتن این اعتماد زندگی میکنم.
هنگامیکه ما غمگین هستیم و نمیتوانیم دیگر زندگی را تحمل کنیم، آنگاه میتواند یک درخت با ما صحبت کند: آرام باش! آرام! به من نگاه کن! زندگی آسان نیست، زندگانی سخت نیست. اینها تفکراتی کودکانهاند. اجازه بده تا خدا در تو سخن بگوید، پس خاموش باش. تو دلواپس و مضطربی زیرا راه تو، تو را از مادر و زادگاهت دور میسازد. اما هر یک قدم و هر روزْ تو را به پیشواز از مادر هدایت میکند. وطن اینجا و یا آنجا نیست. وطن در درون توست و نه در جای دگر.
وقتیکه باد در شبْ برگ درختان را به خشخش کردن میاندازد و من به این موسیقی گوش میسپارم، شوق سفرْ قلبم را از جا میکند.
اگر ساکت و طولانی به آن گوش کنی، جانِ کلام و معنی ِ شوق سفرْ خود را بر تو روشن میگرداند. این سفر آنطور که دیده میگرددْ قصد فرار از درد و رنج نیست. این سفر آرزوی دیدار وطن است، دیدار خاطره و یادبود مادر است، دیدار تمثیلهای تازهیِ زندگیست.
این سفر به سوی خانه هدایت میکند. همهیِ راهها به سوی خانه ختم میگردند، هر قدم یک تولد است، هر قدم یک مرگ است، تمامی قبرها مادرند.
و چنین خِشو خِش میکند درخت در شب، به هنگامیکه ما به خاطر افکار کودکانهی خود در ترسیم.
چون درختان عمر درازتری از ما دارندْ اندیشههایشان نیز طولانیترند، اندیشههایی پرچانه و اندیشههایی که در سکوت میگذرند. مادامیکه به حرفهایشان گوش ندهیم آنها عاقلتر و خردمندتر از ما هستند. اما وقتی که ما آموختیم چگونه به درختان گوش بسپاریم آنوقت ایجاز، چابکی و شتابِ کودکانهیِ افکارمان شادی و سرور بینظیری را تجربه خواهد کرد.
کسیکه راه گوش دادن به درختان را آموخته باشد هرگز آرزوی اینکه یک درخت باشد نخواهد کرد. او آرزوی <هیچچیز> بودن خواهد کرد، به جایِ آنچه که میباشد.
این همان وطن است. این همان خوشبختیست.
باران.
باران ولرم، بارانی تابستانی،
چکهچکه میریزد از بوتهها، چکهچکه میریزد از درختان روی زمین.
آه، چه خوب و پر برکت خواهد بود
دوباره یک دل سیر خواب دیدن!
مدتها در روشنایی بیرون به سر می بردم،
خو نکردهام هنوز به این موجها:
در داخل روح خود زندگانی کردن
آن جاییکه ورود هر غریبهای ممنوع است.
دیگر چیزی طلب نخواهم کرد، دیگر مشتاق نخواهم گشت،
زمزمه میکنم آهسته و آرام آهنگهای کودکانه را،
و شگفتزده به خانه میرسم
در رویایی گرم و زیبا.
قلب، چه زخمی و پاره پاره گشتهای!
و چه خجسته است مانند کوری کاویدن،
فکر نکردن، ندانستن،
تنها نفس کشیدن، تنها احساس کردن!
6-خانهی روستایی.
هنگامیکه من این محل مبارک کنار دامنهی جنوبی کوههای آلپ را دوباره میبینم، چنین تصور میکنم که از یک تبعید به خانه بازمیگردم، به خیالم چنین میرسد که عاقبتْ من در آن سمتِ بهتر کوهها قرار گرفتهام.
اینجا خورشید خالصانهتر میتابد و کوهها سرخترند. در اینجا درخت بلوط میبینی و تاکستان، مزارع بادام زمینی و درخت انجیر، و مردم اینجا با وجود فقیر بودنشان خوبند و مهربان، مؤدب و با فرهنگ.
و هرچه را که انجام میدهند زیباست و درست و دوستانه به نظر میآید، طوریکه فکر میکنی این طبیعت است که این زیبایی را خلق کرده و باعث رشد و نموشان شده است.
خانهها، دیوارها، شیارهای مزارع تاک، جادها، کشتزارها و تراسها همگی نه کهنهاند و نه نو، انگار که این چیزها با کوشش بهدست نیامده و آگاهانه به خاطرش تفکر نگردیده است، بلکه مانند صخرهای حاضر بوده و یا مانند درخت و خزه خودبهخود روییده است.
دیوارهای تاکستان، خانه و پشتبام، همه از سنگ قهوهای رنگی ساخته شدهاند، همه چیز برادرانه بههم میآیند. اینجا چیزی غریب و خشن و خصمانه دیده نمیشود، همه چیز خودمانی، شاداب و همسایهوار به چشم میآید.
مهم نیست کجا بنشینی و استراحت کنی؛ روی دیوار، روی صخره و یا آن کندهی درخت، روی علف و یا روی زمین؛ همهجا تو را عکسهای زیبا و شعر محاصره خواهند کرد، و موسیقی جانافزایِ جهان در اطرافت به طنین میآید و تو احساس خوشبختی خواهی کرد.
اینجا یک خانهی روستاییست و در آن دهقانانی فقیر زندگی میکنند. آنها گلهی گاو و گوسفند ندارند، فقط خوک دارند، بز و مرغ و خروس. انگور میکارند، ذرت، میوه و سیزیجات.
تمام خانه از سنگ ساخته شده است، حتی کف و پلههای خانه. پلهای که در میان دو ستون سنگی کنده شده است تو را رو به سوی حیاط خانه هدایت می کند. از لابهلای تمامی گیاهان و سنگهای این خانه رنگ آبی دریا پیداست.
چنین به نطر میآید که تمام تفکرات و تشویشها آنطرف کوههای برفنشسته جای داده شدهاند. مردمان زجر دیده و چیزهایی زشت آدم را به تفکر، تشویش و نگرانی زیاد وامیدارد! در بین چنین مردمی سخت و ناامیدانه مهم میباشد بقا را توجیه کردن. وگرنه چگونه میتوان به زندگی خود ادامه داد؟ از بد شانسی و بیچارگی است که آدم مالیخولیایی میگردد.ــ اینجا اما هیچ مشکلی وجود ندارد و هستی به توجیه محتاج نیست و تفکرات تبدیل به بازی میگردند. آدم احساس میکند: جهان زیباست و زندگی کوتاه.
بعضی از خواهشها در من هنوز بیدارند: آرزو دارم یک جفت چشم بیشتر و به جای یک شش دو شش میداشتم.
پاهایم را به درون علفزار فرو و آرزوی دراز شدن لنگهایم را میکردم.
دلم میخواست آنقدر غولپیکر میبودم و طوری دراز میکشیدم که سرم را بتوانم نزدیک برفهای یکی از کوههای آلپ و در میان بزها قرار دهم و انگشتان پاهایم را در محل آببازی یک دریای عمیق.
اینگونه دراز خواهم کشید و هرگز از جا برنخواهمخاست. در میان انگشتانم بیشهای سبز خواهد شد، در میان موهایم رزهایِ مناطق آلپ و زانوهایم دامنهی کوه خواهند گشت، و بر روی تن من تاکستان، خانهها و عبادتگاهها قرار خواهند گرفت. به این نحو دهها هزار سال دراز میکشم، به آسمان و به دریا چشمک میزنم. وقتی عطسه میزنم، آسمان رعد و برق می زند، هرگاه به کوه میدمم، برفش ذوب میگردد و آب آبشارها شروع به رخصیدن میکنند. و وقتیکه من میمیرم تمام جهان با من خواهد مرد. و سپس من بر روی اقیانوس به پرواز خواهم آمد تا خورشید تازهای را با خود بیاورم.
امشب کجا خواهم خوابید؟ بیاهمیت است! جهان در چه حال است؟ آیا خدایان نویی سر از کیسههای مارگیری بهدر آوردهاند؟ قوانین جدید؟ آزادیهای تازه؟ همهی اینها بیاهمیتاند! اما اینکه هنوز این بالا گل پامچال میروید و شبنم نقرهای رنگ روی برگها مینشیند، و اینکه باد با صدایی آرام و شیرین در آن پایین میان سپیدارها آواز میخواند، و اینکه میان چشمهای من و آسمان یک زنبور طلایی در پرواز است و زیر لب آواز میخواند،ــ این اما برای من مهم است.
زنبورْ آوازی از خوشبختی، آوازی از ابدیت میخواند و ترانهی او داستان جهان من میباشد.
5-کلیسا.
از کنار این خانهی زیبا گذر کردن مزهی آرزو و درد غربتی را میدهد که میل صلح و آرامش و از طبقهی عوام بودن با خود به همراه دارد.
درد غربت به خاطر تختخوابی راحت و نرم، درد غربت به خاطر نیمکتی در باغ و بوی خوش آشپزخانه، درد غربت به خاطر اطاق مطالعه، توتون و کتابهای کهنه.
و چه زیاد در دوران جوانیْ الهیات را تحقیر کرده و دست میانداختم!
الهیات طوری که من امروز آن را میفهمم، دانشی است پر از سحر و افسون و فریبندگی و ملاحت و مانند کیلو گرم و متر و سانتیمتر سر و کاری با نیرنگ ندارد، و همچنین با تاریخ پست و فرومایه جهان که در آن بیوقفه شلیک میگردد، صدای زنده باد گوش را کر می سازد و خیانت در آن رایج است هم هیچ کارش نیست.
الهیات خود را نرم و لطیف با باطن و قلب مشغول میسازد، با چیزهایی خجسته و پاک ، با احسان و رهایی و نجات با فرشتهگان و مراسم مذهبی.
برای کسی مانند من در این کلیسا زندگی کردن و کشیش اینجا بودن بسیار عالیست.
مخصوصاً برای کسی مانند من!
آیا برای این کار ساخته نشدهام که در اینجا با یک دامن سیاه نرم ِخانگی به اینسو و آنسو قدم بزنم؟ و آن درخت گلابی در باغ که بهوسیلهی داربست راست نگاه داشته شده است را مهربانانه، معنوی و تمثیلوار دوست بدارم؟، پبران دهکده را که رو به موت میباشند تسلی بدهم؟، کتاب های قدیمی لاتین را بخوانم، به آشپز با مهربانی دستور بدهم و یکشنبهها با موعظهای خوب در سر از روی سنگفرشهای خیابان به سوی کلیسا روانه گردم؟
در روزهای سردْ بخاریهای دیواری را پر از هیزم میکنم و بعد گاهی تکیه به دیوارهی سبز این بخاری و گاهی به دیوارهی آبی آن بخاری خواهم داد و هر از چندی هم کنار پنجره خواهم ایستاد و سر خود را بهخاطر چنین هوایِ سردی با افسوس تکان خواهم داد.
در روزهاییکه هوا آفتابیست اما اکثر اوقات در باغ خواهم بود، داربستها را تعمیر خواهم کرد، و یا کنار پنجرهی باز خواهم ایستاد، به کوهستانها نگاه خواهم کرد که چگونه رنگ خاکستری و سیاهشان دوباره سرخ فام و گداخته میگردد.
با احساس عمیق همدردی از هر مهاجری که از کنار خانهی ساکت من میگذشت مراقبت میکردم، و اندیشهی خیرخواهانهام را با شوق همراهش میساختم، زبرا که او آن بخش بهتر از زندگی را برگزیده است، او در حقیقت مهمان و زائر در این جهان است و نه اینکه مانند من نقش عالیجناب و فردی وابسطه به خاک را بازی کند.
شاید یک چنین کشیشی خواهم بود. شاید هم کس دیگری خواهم بود، و در اطاق مطالعهی تاریک و غمگینی شبهایم را با جدال با دشمنان خیالی و هزاران شیطان به سر برم، و یا شبها با دیدن خوابهای وحشتناک از خواب بپرم، و از ترس وجدان به خاطر گناهان پنهانی با دختری که برای توبه به کلیسا پیش من به اعتراف آمده بود کابوس به خوابم آید.
یا اینکه در سبز باغم را بسته نگاه خواهم داشت، ناقوس کلیسا را به طنین خواهم انداخت و بیخیال سِمَت و دهکده و جهان خواهم شد و بر روی کاناپهی پهن و نرمی خواهم نشست ، سیگار خواهم کشید و تا حد جنون از بیکاری لذت خواهم برد. شب ها تنبل برای در آوردن لباسهایم و روزها تنبل برای برخاستنم خواهم گشت.
کوتاه سخن اینکه؛ من کشیش این خانه نخواهم شد، بلکه همان رهگذر بیثبات و بیخطر خواهم ماند همانگونه که اکنون هستم، من هیچگاه به شغل کشیشی روی نخواهم آورد، بلکه به زودی یک دینشناس عالی و خارقالعاده خواهم گشت، بزودی یک فرد خوشخوراک و بسیار تنبل که مدام به دنبال شیشههای شراب میدود، بزودی شیفته و مشتاق دختران جوان خواهم شد، پانتومیم بازی خواهم کرد و شعر خواهم سرود، بزودی از رنج دوری از وطن بیمار و ترس و رنج در قلب خود خواهم کاشت.
کاملاً بیاهمیت میباشد که آیا من در سبز و درختان با داربست راست نگاه داشته شده را، باغ و کلیسایِ زیبا را از داخل و یا از خارج نگاه کنم، و یا اینکه شوق و اشتیاق من از میان پنجره میگذرد و به مرد روحانی ساکت که در کنار پنجره ایستاده است میرسد یا نه، و یا اینکه عالیجناب با حسد و دلتنگی نگاهش را به رهگذران خیره می سازد.
کاملاً بیتفاوت است که آیا من در این خانهی زیبا کشیش میباشم و یا یک کولی دوره گرد در جادهها.
تمام اینچیزها برایم بیتفاوتند، تنها یک چیز است که برایم بسیار مهم میباشد و آن احساس کردن زنده بودن زندگانی در من میباشد، میخواهد نشانهی زنده بودن تکان و حرکت زبانم باشد و یا پاشنهی کفشهایم، میخواهد در زمان شهوت و یا دوران رنج و عذابم باشد، روح من در حرکت باید باشد تا بتواند با صدها بازیهای رویایی در صدها فرم خود را تصور بکند، تا بتواند خود را در نقش یک کشیش و یا یک رهگذر ببیند، و یا در نقش یک آشپز یا یک قاتل، و یا خود را در نقش کودکان و حیوانات و مخصوصاًٌ پرندگان ببیند، و همچنیین در نقش درختان و این خیلی مهم است. به اینها برای زندگی محتاجم و اگر روزی تمام اینها اتفاق نیفتند و من مجبور شوم در جهان واقعی زندگی کنم، آن روز روز مرگ من خواهد بود.
در کنار چشمه نشستم و کلیسا را نقاشی کردم، با دری سبزرنگ که بیش از هر چیز از آن خوشم میآید و منارهای در پشت آن.
امکان این که در را سبزتر و مناره را درازتر از آنچه که است نقاشی کرده باشم میرود. مطلب عمده اما در این نهفته است که یک ربع ساعت این خانه وطن من گردید. روزی دل من برای این کلیسا که تنها از بیرون دیدمش و کسی از ساکنین آن را نمیشناسم مانند وطنی حقیقی تنگ خواهد گشت، همچنانکه دل من برای محلهای کودکیام که در آنها خوشحال بودم تنگ میباشد، چرا که اینجا من یک ربع ساعت یک کودک بودم و خوشحال و خوشبخت.
جهان پر شکوه.
همواره، چه در جوانی و چه در پیری، احساس کردهام چیزی را:
کوهستانی در شب، در کنار یک بالکنْ زنی در سکوت ایستاده،
یک خیابان سفید زیر نور لطیف مهتاب پیداست،
و اشتیاقیْ قلب ترسوی مرا در قفس سینهام پاره پاره میکند.
آه، ای جهان که در آتش شعلهوری، آه، ای زن سفید ایستاده در کنار بالکن،
واقواق سگی در دره، و قطاری در آن دوردستها میپیچد،
آه، از دروغ گفتنهای بیپایان شما، آه که چه تلخ فزیبم دادید،
با این وجود هنوز همْ وهم و رویای شیرین من شما میباشید.
بارها راه «واقعیت» وحشتناک شما را پیمودم،
آنجاکهْ قاضی، قانون، مُد و ارزش پولْ تنها به حساب میآیند،
اما هر بارْ دلسرد و ناامید، رها کردم خود را و گریختم غمگین و تنها
به آنجاییکه رویا و دیوانگیای خجستهْ از سرچشمهی آن میجوشد.
وزش باد شرجی شبانه در میان ساقههای یک درخت، زن سیاه کولی،
جهان پر از شوق دیوانگی و بوی خوش شاعرهگیست،
جهان پر شکوهی که منْ تا ابد خراب آن میباشم،
آذرخشت ای جهان لرزه به جانم میاندازد، و آوازت مرا هر دم به خود میخواند!
4ـ پل.
در اینجا، جاده به پلی میرسد که بر روی نهر کوهستانی کشیدهاند و از کنار آبشار میگذرد.
من از این جاده یکبار دیگر هم گذر کرده بودم ــ شاید هم بیش از یکبار، آری بیش از یکبار بوده است. اما آن بار، باری دیگر بود.
در زمان جنگ بود و مرخصی من به پایان رسیده بود.
باید با عجله با قطار و از طریق جادههای فرعی برمیگشتم تا به موقع آنجا و در اداره سر خدمت حاضر باشم.
جنگ و در اداره کار کردن، مرخصی و احضار کردن. ورقهی قرمز رنگ، ورقهی سبز رنگ، جناب، وزیر، جنرالها، کارهای اداری ــ چه دنیای تاریک و باورنکردنیای بود، و هنوز زنده بود، و هنوز قدرت مسموم ساختن زمین را داشت، و میتوانست کسی مانند من ِ رهگذر ِ کوچک و نقاش ِ آب و رنگ کار را از پناهگاهم با شیپور زدن احضار کند.
پایین پل سبزه بود و تاکستان، شب بود. صدای هقهق گریه در تاریکی نهر میپیچید و بیشهی خیس میلرزید. و سیاهی ِ آسمان را در شب رنگ قرمز کمرنگی پوشانده بود.
زمان برای آمدن کرمهای شبتاب بیتابی میکرد.
تکتک سنگهای این محل را من دوست میداشتم. شاکر تکتک قطرههای این آبشار بودم که مستقیماً از خزانهی خدا میآمد.
اما تمام اینها چیزی نبودند، و عشق من به بیشه از روی احساس بود، و حقیقت کاملاً چیزی دیگر بود: حقیقت جنگ نام داشت، حقیقت شیپوری بود در دهان یک جنرال و یا یک سرجوخهی مست. و من میبایست میدویدم، و از میان تمام درههای جهان میبایست هزاران نفر دیگر بدوند، و یک زمان بزرگ آغاز گردیده بود.
و ما حیوانهای خوب و بیچاره سریع میدویدیم، و زمانْ لحظه به لحظه بزرگتر میشد.
در تمام طول سفر اما آبِ زیر پلْ با هقهق ِ گریهاش در درونم آواز میخواند، و طنینِ خستگی تاریکِ شبهای آسمان در گوشم میپیچید، و همه چیز فوق العاده احمقانه و غمگین بود.
حال دوباره میرویم، هر کدام از نهری و جادهای مخصوص به خود. و جهان پیر را، بیشه و سراشیبی چمنزار را با چشمهای ساکت و خسته گشتهمان میبینیم. ما به دوستان خود فکر میکنیم که در خاک آرمیدهاند، و فقط میدانیم که باید این میشد و غمگینانه آن را بر دوش خود حمل می کنیم.
اما آب زیبا هنوز هم سفید است و آبی رنگ و از چشمههای کوهستان رو به پایین جاریست، و همان آواز قدیمی را میخواند، و بوتهها پر شدهاند از سار.
فریاد هیچ شیپوری از دور به این سو نمیرسد، و زمان بزرگ دوباره تشکیل شده است از روزها و شبها که پر از سحر و شگفتیست، تشکیل شده است از صبحها و عصرها، از ظهرها و از غروبها، و قلب صبور جهان همچنان میطپد.
هنگامیکه ما روی چمن ها دراز میکشیم و گوش بر روی زمین قرار میدهیم، یا وقتی از روی پل خود را روی آب خم میکنیم، و یا این که نگاهمان را به سوی آسمانِ روشن دراز میکنیم، میشنویم ضربان قلبِ بزرگی را، این قلب مادر است که آرام آرام میطپد و ما کودکان این مادر هستیم.
اگر من امروز به آن شامگاه فکر میکنم، به این خاطر استکه من اینجا مسیر خداحافطی را میپیمودم، اینگونه است که طنین غم از راهی دور به این سو میآید و بو و رنگ آبی آن از مبارزه و فریاد چیزی نمیداند.
زمانی خواهد رسید که از اینها چیزی به جای نخواهد ماند، چیزهایی که زندگیام را تلخ، عذابآور و از ترس پر ساخته بود.
با آخرین خستگی ما آرامش و صلح فرا خواهد رسید، و زمین مادرانه ما را در خود جای خواهد داد. و این نه پایان کار که تولدی مجدد خواهد بود، یک استخر یک خواب کوتاه خواهد بود که پیری و پژمردهگی در آن غرق خواهند گشت و جوانی و تازهگی شروع به تنفس خواهد کرد، و بعدْ من دوباره یک چنین مسیری را با افکاری متفاوت خواهم پیمود، و به صدای جویبار و غروب کردن آسمان گوش فرا خواهم سپرد، دوباره و دوباره.
گمگشتگی.
کورمال کورمال میکشانم خود را از میان جنگل و گردنهها به جلو،
در اطرافم دایرهای جادویی با شکوه میگدازد،
بیتوجه به اظهار عشق و نفرت این و آن،
سر میسپارم صادقانه به فرمان درون خویش.
واقعیتْ مرا بارها از خواب پرانده است،
واقعیتی که شما در آن به زندگی خود مشغولید،
و مرا در آنْ امر به زندگی کردن فرمودید!
من ایستاده بودم با هشیاری و با ترس در میان واقعیتهای شما
اما خیلی زود دانستم که باید خویش بربایم و با خود ببرم.
آه، ای سرزمین گرم مادری، و شما، ای کسانیکه خود را از من دریغ میکنید،
آه، ای خوابهای عاشقانه، که در میانهاش مرا غرق زحمت و اندوه میسازید،
با هزاران بهانه باز بهسوی شما میشتابد وجود من،
مانند آبی که بهسوی دریا جاریست.
آواز چشمهها هدایت میکنند مرا در نهان،
پرندهگان رویاییْ بال و پر درخشانشانرا استراحت میدهند؛
و کودکی من از نو به طنین میآید،
و من در تاج گلی طلایی, در آواز شیرین زنبورها
خود را گریه کنان نزد مادر میبینم.
3- دهکده.
این اولین دهکدهی سمت جنوبِ اطراف کوهستانها است.
از این جا زندگی حقیقی در هجرت آغاز میگردد که من عاشق آن میباشم؛
ولگشتن بی هدف، استراحت زیر آفتاب، یک زندگی کولیوار رها از هر قید و بندی. من تمایل شدیدی به آن دارم که از مال جهان فقط با یک کوله پشتی به بقیه زندگی خود ادامه دهم و لباسم از کهنهگی ریشه ریشه و وصله دار شده باشد.
در اثنای سفارش دادن شراب ناگهان فروچیو بوزونی Ferruccio Busoniبه یادم آمد: "شما خیلی به روستاییان شبیهاید"، طعنه و تمسخر در گفتهاش موج میزد، در آخرین دیدارمان ـ مدت زیادی از آن نمیگذرد، در زوریخ. آندرهآ رهبری یک سمفونی از مالر Mahlerرا به عهده داشت، ما در رستوران همیشگی نشسته بودیم، من خوشحال از اینکه میتوانم باز صورت رنگپریده و روحانی بوزونی و آن آگاهی جاندار این درخشانترین مبارز با بی فرهنگی را ببینم. چگونه این خاطره اینجا به سراغم آمد؟
در همان کافه خانم جوانی هم نشسته بود، با موهای روشن طلایی و گونههایی سرخرنگ، و من کلمه ای با او رد و بدل نکردم. نگاه کردن به او هم لذت داشت و هم شکنجه بود، چه زیاد او را در آن یک ساعت دوست میداشتم! من دوباره هجده ساله شده بودم.
خانم بامزهی مو طلایی زیبا! نامت فراموشم شده است. یکساعت نگاهت میکردم، عاشقت شده بودم و دوستت میداشتم، امروز هم که آسمان خیابان کوچکِ دهکده کوهستانی آفتابیست دوباره تو را دوست میدارم، برای یکساعتِ تمام.
کسی بیشتر از من هرگز عاشق تو نبوده است، تا حال کسی مانند من به این حقیقت اعتراف نکرده که تسلط تو بر من چه زیاد بوده است، تسلطی بی پایان.
اما من به بیوفایی و پیمان شکنی محکوم شدهام. من به آن دسته از مردم تعلق دارم که فقط عاشق یک زن نیستند بلکه عشق را دوست میدارند.
ما کولیها همه اینگونه خلق شدهایم. عشق و عشقورزی سهم بزرگی در انگیزه مهاجرت و خانه بهدوشی ما دارند. نیمی از آنچه سفر و سیاحت را رمانتیک میسازد انتظار اتفاقی پر ماجراست. نیم دیگرش اما غریزهای و از روی بیخبریست که عشق و عشقورزی را محو و نابود میسازد.
ما کولیها در این امر استاد شدهایم که خواهش و آرزوهای عاشقانه خود را به خاطر دست نیافتنی بودنش گرامی بداریم. و آن عشقمان را که به زن مربوط می گردد، بازیکنان تقسیمش میکنیم با دهکده و کوهستان، دریا و گردنه، با کودکان رهگذر، با گدایان کنار پلها، با گاو در چراگاه، با پرندگان، با شاپرکها.
ما عشق را از اشیاء تهی میسازیم، عشق به تنهایی برایمان کافیست، همان گونه که در سفر مقصد را نمیجوییم، بلکه تنها به خاطر لذت از سفر و خوشی ِ در راه بودن به سفر میپردازیم.
خانم جوان که صورتی تازه و بشاش میداری، نامت را نمیخواهم بدانم. دوست داشتنت را نمیخواهم پرورش داده و در خود افزون کنم. تو مقصد و مراد من نیستی، بلکه انگیزه و محرک عشق منی. من این عشق را به گلهای سر راه هدیه خواهم کرد، به آذرخش ِ خورشید در جام شراب، به گلدستهی قرمز مناره یک کلیسا. تو بانی عاشق شدن من به جهان میباشی.
آه، سخن بیهوده چرا! من دیشب در کلبهی کوهستانی خود خوابِ آن زنِ موبور را دیدم. ابلهانه عاشق آن زن بودم. میتوانستم باقیماندهی عمرم را با هرچه خوشی که در راه سفر است به پایش ریخته تا کنارم بماند.
امروز تمام وقت به او فکر خواهم کرد. به جای او شراب خواهم نوشید و نان خواهم خورد. برای او دهکده و مناره را در دفتر کوچک خود نقاشی خواهم کرد. برای او خدای را شکر و سپاس خواهم گفت ـ که او زنده است، و من اجازه داشتم او را ببینم.
برای او شعری میسرایم و با این شراب سرخ خود را مست خواهم ساخت.
و تقدیر چنین خواست که شوق و اشتیاقم در اولین روز استراحت در این هوای صاف و آفتابی به زنی با موهای روشن طلایی در آنسوی کوهها تعلق گیرد.
چه زیبا بود دهان جوان و تازهاش!
چه زیبا، چه دیوانه، و چه جادو گشته میباشد این زندگی بیچاره!
دیروقت است و من در جادهای پر از گرد و غبار در گذرم،
سایهیِ دیوارها، کژ فرود آمدهاند روی زمبن،
و من از میان پیچکهایِ درختان مو
پرتو افشانی مهتاب روی جاده و نهر را میبینم.
ترانههایی را که روزگاری میخواندمشان،
باز آهسته زیر لب زمزمه میکنم،
خاطره هجرتهای بیشماری
مسیرم را سایهدار میسازند.
باد و برف و گرمای شدید خورشید
سالیان درازیست که منعکس میسازند خود را در من،
نیمهشبِ تابستان و صاعقهای آبیرنگ،
طوفان و زحمت و آزار هجرت.
زیر تابش خورشید سوختن و خاکستری رنگ گشتن
با بدنی خشک و زبانی خشکتر،
از فراوانی مهر این جهان.
احساس میکنم هنوز هم باید بروم،
تا آنجاییکه این کوره راه در تاریکی محو میگردد باید بروم.

2ـ گردنه.
جاده در پیش و باد در وزش است. از درخت و بوته خبری نیست، اینجا فقط سنگ و خزه میروید. کسی اینجا چیزی گم نکرده تا به خود زحمت پیدا کردن آنرا بدهد. زمین این بالا بیصاحب است، دهقان این بالا نه کاه دارد و نه چوب.
اما آن دورها تو را به سوی خود میخواند، اشتیاق شعله میکشد، و از بالای صخرهو باتلاق و برف می گذرد. و این جاده کوچک خلق گشته تا تو را به سوی درههای دیگر، خانههای دیگر و زبانها و مردم دیگر راهی سازد.
بر بلندی گردنه برای استراحت کردن توقف میکنم. جاده از هر دو طرف سرازیر میشود، آب در هر دو سو جاریست. چیزهایی که این بالا نزدیک بههم و دست در دستْ کنار یکدیگر قرار دارند، در ادامهی راهشانْ به دو جهان تقسیم میگردند. برکهیِ کوچکی که کفشهایم را خیس میکند به سمت شمال روان است. آب این برکه از آب سردِ دریاهای دور است.
کوپه باقی ماندهی برف در کنار این برکهْ قطره قطره به سمت جنوب فرو میریزد، و بعدْ آرام آرام به سمت سواحل <لیگور> و یا <آدریا> سرازیر میگردد و به دریایی میریزد که هممرز آفریقا میباشد. اما تمام آبهای دنیا دوباره همدیگر را مییابند؛ دریایِ یخْ و دریایِ نیل در پرواز نمناکِ ابرها مخلوط هم میشوند. تمثیلی قدیمی و زیبا که مقدس میسازد لحظههایم را. عاقبت ما مسافران و آوارهگان را همْ جادهای به خانه خواهد رساند.
هنوز نگاه من حق انتخاب دارد، هنوزْ شمال و جنوب به نگاهم تعلق دارند. بعد از پنجاه قدم، تنها جنوب است که به رویم آغوش خواهد گشود. چه تنفس پر رمز و رازی از درههای آبیرنگ به گوشم میآید، و چه با هیجان ضربان قلبم به پیشواز این نوا میرود! بویِ اسطوره مقدس ِ اشتیاقو زیارت رُم، بوی دریاها و باغ و بوستانها، بوی شراب و بادام میرسد از آنسو به سمت بالا.
خاطرات جوانیْ مانند طنین ناقوسْ از درههای دور در من به صدا میآيند: نشأت اولین سفر زیارتی من به جنوب، مستی منْ از تنفس هوای باغ و بوستانِ کنار دریایِ آبی، استراق سمع کردنِ آنچه مغربی است از بالای کوههای برفی ِ رنگ باخته در آن دوردستها، در زادگاه! اولین نمازْ جلویِ آن ستونهای مقدس عهد عتیق! اولین چشمانداز رویایی دریایِ کفآلودْ پشت صخرههای قهوهای رنگ!
آن مستی و سکر در من دیگر رو به خاموشی گذارده است، و برای نشان دادن خوشبختیام و زیبایی آن دوردستها به عزیزانمْ بیرغبت شدهام. بهار در قلب من به پایان رسیده است. تابستان است. آهنگ سلام غریبهْ نوعی دیگر به گوش میرسد، و انعکاس آن در سینهی من آرامتر است. من کلاه خود را به هوا پرتاب نخواهم کرد. من دیگر آواز نخواهم خواند. اما لبخند خواهم زد، و نه تنها با دهان، بلکه من با روح خود لبخند خواهم زد، با چشمهایم، با تمام سطح پوست بدنم لبخند خواهم زد. و من با حسی دیگر به بدرقهی بوی زمین که در هوا پخش است خواهم رفت، با حسی متفاوتتر از سابق. با حسی خالصتر، آرامتر، با حسی قویتر، حسی مشق کرده و ماهر گشته و با حسی شاکرتر به بدرقهی بوی زمین خواهم رفت.
اینها امروز به من بیشتر از آن زمانها تعلق دارند، بلندتر با من سخن میگویند و سایهشان صدها برابر شده است.
اشتیاق مست منْ دیگر با رنگهای رویاییْ بر حجاب غربت نقاشی نخواهد کشید، چشمهای منْ به آنچه میبینند راضیند، زیراکه چشمهای من دیدن را آموختهاند. جهان زیباتر از آن زمان شده است.
جهان زیباتر شده است. من تنهایم، اما به این خاطر در رنج نیستم.
دیگر هیچ آرزویی ندارم. آمادهام بهوسیلهی خورشید کاملاً پخته شوم. من مشتاق مردن خود میباشم، من آماده برای دوباره بهدنبا آمدنم.
جهان زیباتر شده است.
قبرستان روستایی.
بالای سر چهارراهِ کجوماوجِ اِپویهانگ (Epheuhang)
میدرخشد ملایم خورشید، میتراود بویی خوش و زنبورها آواز میخوانند.
سعادت نصیبتان، اِی کسانیکه درون خاک خفتهاید،
خود را عزیز خاک وْ در دلش جای خود باز کردهاید،
سعادت بر شما که آرام و بینام به خانهی خود بازگشتهاید،
و درون زهدان مادر آرمیدهاید!
اما گوش کنید، از پرواز زنبور و شکفتن شکوفهها
اشتیاق زندگی و شوق بودن به گوشم میرسد،
دیر زمانیست وجودی خاموشگشته به روشنایی نفوذ کرده
و از درونِ ریشهی عمیق رویا سر برافراشته است،
زندگی ویرانه و انبوه تاریکی، متغییر میگردند
و تنفس میکنند حضور زمان حال را،
و زمین پادشاهانه
در میان هجوم زایش خویش استراحت میکند.
کبوتر کوچک صلح در گوری باقی مانده از زمان جنگ
سبک بود، مانند یک رویایِ شبانه،
رویای مرگ؛ که بوی ویرانگی میداد
و زیرش آتش زندگی زبانه میکشید.
تقدیم به پسرانم؛ پیام و پیمان و مادرشان سیمین که بهترین و مهربانترین انسان دنیاست و من بی بخشش آنها هرگز لایق مردن نیستم.

1- خانه دهقانی.
زمان وداع کردنم از این خانه آغاز میگردد. مدتی طولانی موفق به دیدن چنین خانهای نخواهم گشت، زیرا که من به گذرگاه آلپ نزدیک میشوم و اینجا سبک معماری رایج در شمال آلمان همراه با زبان و مناظر آلمانی به پایان میرسد.
چه زیباست عبور از چنین مرزهایی! یک فرد مهاجر در بسیاری از نقطه نظرها یک انسان ابتداییست، همانگونه که یک چادرنشین در مقایسه با یک دهقان آدمی بدویست. اما با وجود این؛ حقیر شمردن مرزها و غلبه بر سکونت، آدمهایی مانند من را در آینده به تابلویِ راهنمایِ آیندگان مبدل خواهد ساخت.
اگر انسانهای بیشتری مانند من یافت میگشتند که از صمیم قلب مرزها را حقیر میشمردند، دیگر نه از جنگ خبری بود و نه از بستن راه بوسیله نیرویی به نام ارتش.
مرزها احمقانه و خصمانهاند، مانند تانگ و توپند و آقایان ژنرالها: تا هنگامیکه عقل و خرد، انسانیت و صلح و آشتی بر قرار است، وجودشان را حس نمیکنی و به آنها میخندی، اما هنگامیکه جنگ و دیوانگی آغاز میشود، آنها هم مهم و مقدس میگردند.
ای مرزها! چه سخت و وحشتناک ما آوارهگان و مهاجران در سالهای جنگ را مورد شکنجه و زندان خود قرار دادید، شیطان نصیب و همراهتان باد!
در دفتر یادداشتم خانه دهقانی را نقاشی می کنم، چشمهایم از پشت بام آلمانی، داربست و شیروانی آلمانی و بعضی از آن صمیمیتها و نشانههای بومی آلمانی خداحافظی می کند.
یکبار دیگر عاشقانه خانه دهقانی و مناظر زیبای اطراف آنرا از نظر میگذرانم.
فردا پشت بام و کلبههای دیگری را دوست خواهم داشت.
من قلبم را آنطور که در نامههای عاشقانه نگاشته می شود اینجا جا نخواهم گذاشت. اوه نه، من قلبم را با خود خواهم برد، من به قلبم در آن سوی کوهها هم در هر لحظه محتاجم؛ زبرا که من یک چادرنشینم و نه یک دهقان.
من ستایشگر بی وفاییام، عاشق تغییر و فانتزیام.
برایم بیمعنیست عشقم را برای همیشه در یک نقطه از این جهان میخکوب کنم. برای من چیزهایی را که دوست میداریم تمثیلی بیش نیست.
برایم مشکوک به نظر خواهد آمد، هنگامی که عشق ما از حرکت بایستد و به وفا و فضیلت مبدل شود.
فضیلت و وفا نوش جان دهقانان! نوش جان مالکان و آنان که ساکن و مقیم میباشند، گوارای صادقین و پرهیزکاران!
من میتوانم دهقانان را دوست بدارم، پرهیزکاران را ستایش کنم. من میتوانم به مالکان و انسانهای صادق رشگ ببرم. و من نیمی از عمرم را در این راه به هدر دادهام، چون میخواستم فضیلبت و پاکدامنی آنان را تقلید کنم.
میخواستم آن کسی باشم که نبودم. در حقیقت میخواستم که یک شاعر باشم و در کنارش یک شهروند. من میخواستم یک هنرمند و انسانی دارای رویا باشم و در کنار آن پاکدامن هم باشم و از زادگاهم لذت ببرم.
زمان درازی لازم بود تا متوجه شوم که این شدنی نیست و نمیتوان هر دو را با هم داشت، تا بدانم که من یک چادرنشین میباشم و نه یک دهقان، که من یک جوینده میباشم و نه یک نگهبان.
زمان درازی به خاطر خدایان و قوانین که برایم بتی بیش نبودند به خود ریاضت دادم. و این اشتباه من بود، رنج من بود و شریک جرم بودن من در فقر و مصیبت جهان.
با روا داشتن زور و ستم به خود به رنج و گناه در این جهان میافزودم، برای راه رهایی و نجات، جسارت به خرج نمیدادم و این به ناهنجاری جهان میافزود.
راه رهایی، تو را نه از راه چپ می برد و نه از راه راست. راه رهایی تو را مستقیم به قلب هدایت میکند، و در آن جا تنها خدا است و آرامش و آشتی.
از طرف کوهها باد خیسی در حال وزش است. در آن سوی، آسمانِ آبی نگاهش را به روی ممالک دیگر میباراند. زیر آن آسمانها غالباً خوشبخت خواهم بود و به همان اندازه درد غربت خواهم داشت. انسان کاملی از نوع من، یک جوینده خالص؛ نمیباید درد غربت را بشناسد. من اما آن را میشناسم، من کامل نیستم، و برای نیل به آن تلاشی هم نمیکنم.
من میخواهم درد غربتم را بچشَم همان طور که شادی و خوشبختیم را میچِشَم.
بادی که به صورتم میخورد بویی خارقالعاده شبیه به آخرت و فاصله با خود به همراه دارد.
خدا نگهدار خانهی دهقانی کوچک و اِی مناظر وطنی! با شما مانند نوجوانی وداع میکنم، مانند نوجوانی از مادرش: نوجوان میداند که برای او زمان خداحافظی از مادر فرا آمده است، و نوجوان نیک میداند که مادر را نمیتواند برای همیشه ترک کند، اگر هم به آن مایل باشد.
ساحر: لطفاً کمی صبر داشته باشید. آقای پرزیدنت بفرمایید، نوبت شماست.
پرزیدنت: من سخنم را کوتاه میکنم. آخرین خاطره من قبل از آمدن بهاینجا، مربوط به دو روز پیش میشود. مانند هر روز، صبح رأس ساعت هشت از خانه خارج شدم. از سمت راست در پیادهرو دوچرخه سواری میراند. یک نوجوان. او زنگ مسخره دوچرخهاش را بهصدا آورد. در پیادهرو دوچرخه راندن ممنوع است و من فکر کردم که این نابکار دیوانه نگاه خواهد داشت. دو قدم بیشتر نرفته بودم که ناگهان بههوا پرتاب میشوم و با سر بهروی نیمکت سیمانی فرود میآیم. این آخرین خاطرهای بود که من قبل از چشم باز کردن در اینجا بهیاد دارم.
ساحر: یک قربانی در راه ممنوعیتها.
پرزیدنت: من همواره بهتمام قوانین احترام گذاشتهام. این آن الاغسوار ِ پدالزنِ کله پوک بود که قانون را رعایت نکرد.
خولیان: (بهساحر) و شما؟
ساحر: به کُما رفتن در اثر قند خون.
خولیان: اگر ما در کلینیک هستیم، پس دکترها و پرستارها کجا هستند؟ پس چرا اطاقهای ما بهوسایل پزشکی مجهز نیستند؟
ساحر: ما در بیمارستان نیستیم.
خولیان: پس کجاییم!
ساحر: کمی فکر کنید.
ماری: در راهروی <U> هستید یا <F>؟
خولیان: در آن راهرو، آنجا.
ساحر:<F>؟ بنابراین شما تصادف نکردهاید!
خولیان: معلومه که من تصادف نکردهام، اینرا که قبلاً هم بهشما گفته بودم. (او بهفکر فرو میرود) معنای راهرو <F> چه میتواند باشد؟ و چرا راهروی دیگر <U> نامیده میشود؟
ساحر: شما حتماً دکتر س... را خواهید....
خولیان: شما چند لحظه پیش گفتید که ما در بیمارستان نیستیم و حال ادعا میکنید دکتری هم اینجا است.
ماری: س... دکتر س...
خولیان: من میخواهم فوری دکتر را ببینم.
ساحر: اما دوست گرامی، دکتر س... را که نمیشود بههمین سادگی ملاقات کرد. هرچقدر هم بهخودت زحمت بدهی باز نمیتوانی او را ملاقات کنی، طوریکه نزد خود فکر میکنی نکند قصدی در کار باشد.
ماری: شما مطمئنی با قصد قبلی خودتونو بهدرخت چنار آویزیون نکردید؟
خولیان: قصد قبلی؟ آویزان کردن بهدرخت چنار؟ منظورتان چیست؟
ساحر: شما هنوز متوجه نشدهاید؟ بعد از این همه ماجرا که برایتان تعریف کردیم؟ کُما... سکته قلبی... تصادف رانندگی... آیا رابطهای بین آخرین خاطراتمان نمیبینید؟
خولیان: (از جا برمیخیزد و بهاطراف خود نگاه میکند.) میخواهید بگویید که...
(همه سر تکان میدهند.)
ساحر: آخرین خاطرات ما متأسفانه... آخرین خاطرات ما هستند.
خولیان: (جرئت ابراز آنچه از مخیلهاش می گذرد را ندارد) بنابراین اینجا؟ (همه سر تکان میدهند.) آیا ما... مردهایم؟
(هر سه از خنده ریسه میروند. خولیان شروع بهداد زدن میکند.) مرده! من مردهام؟ (آن سه نفر مجدداً شروع بهخندیدن میکنند. خولیان ساحر را بهعقب و جلو تکان میدهد.) لعنت بر شیطان! پس چرا جواب نمیدی! من مردهام و شماها میخندید.
ساحر: خُب، اگر شما مرده باشید، بنابراین ما هم مردهایم.
و هر سه مهمان قهقهه سر میدهند.
خولیان: اینجا دیوانهخانه است، من دیگر یک ثانیه هم اینجا نمیمانم.
مدت کوتاهی در آن محل ماندم. من و عبدالله در باره پاپا ساعتها حرف زدیم و هر کدام خاطرات شیرینی از او برای هم تعریف کردیم. در حین گفتگو، من هم از سیگاریهای جادویی که عبدالله یکی بعد از دیگری میپیچید میکشیدم.
موسیو عبدالله کمی مانند موسیو ابراهیم بود، موسیو ابراهیمی که بعد از شستشو خیلی زیاد آبرفته باشد.
موسیو عبدالله واژههای کمیاب خیلی میدانست، شعرهای زیادی را از حفظ بود، موسیو ابراهیمی بود که وقتش را بیشتر با خواندن گذرانده بود تا با پول در آوردن.
موسیو عبدالله، زمانی را که من و او در <تکایا> به چرخیدن میگذراندیم رقص کیمیاگری مینامید؛ رقصی که مس را طلا میسازد.
اکثراً از رومی یاد میکرد و این را میخواند:
طلا، احتیاج به سنگ هیچ حکیم و خردمندی ندارد، اما مس به آن محتاج است.
پالوده ساز خویش را.
آنچه زنده است، بگذار بمیرد: و آن <جسم> توست.
آنچه مرده است را زنده ساز: و آن <قلب> توست.
آنچه حاضر است، غایب گردان: و آن <این جهان> است.
آنچه غایب است بگذار بیاید: و آن <آن جهان> است.
آنچه موجود است، ویرانش ساز: و آن <حرص و آز> است.
آنچه موجود نیست را خلق کن: و آن <شوق> است.
سالهای زیادی از آن زمان میگذرد، اما هنوز هم، هر وقت حالم چندان خوش نیست باز میچرخم. با یک دست به بالا، به سوی آسمان و با دستی به پایین، به سوی زمین میچرخم. آسمان بالای سر من میچرخد. زمین زیر پاهای من میچرخد و من دیگر خودم نیستم، بلکه ذرهای از اتم میگردم که در خلاء مشغول رقصیدن است، ذرهای که همه چیز از اوست.
همانطور که موسیو ابراهیم همیشه میگفت:
«هوش و بصیرت تو در قورک پای تو مأوا دارد، و میتواند بسیار عمیق فکر کند.»
با دست نگاه داشتن جلویِ ماشینها توانستم خود را به پاریس برسانم، همانطور که موسیو ابراهیم میگفت "به خدا باید اطمینان داشت" من هم به خدا اعتماد کردم: گدایی کردم، زمین و آسمان لحاف و تشک من گردید و این هم در نوع خود هدیده خوبی بود. نمیخواستم اسکناسهایی که موسیو عبدالله هنگام بوسههای خداحافظی داخل جیبم قرار داده بود خرج کنم.
بعد از بازگشت به پاریس متوجه شدم که موسیو ابراهیم قبلاً تمام پیشبینیهای لازم را کرده است. او با شهادت دادن به اینکه من بالغ و عاقلم و به ثبت رساندن آن، قانوناً آزادیم را به من اهدا کرده و مرا وارث دارایی خود خوانده بود؛ وارث مغازه و قرآنش. محضردار پاکت خاکستری رنگی را که قرآن در آن بود به دستم داد و من با احتیاط کتاب کهنه را بیرون آوردم. عاقبت میتوانستم بدانم در قرآنش چه چیزهایی نوشته شده است.
در میان قرآن پاپا، دو گل خشک شده و یک نامه از دوستش عبدالله قرار داشت.
حالا دیگر اهالی محل مرا به نام مومو میشناسند. شغلم صادرات و واردات نیست، آنزمان هم به موسیو ابراهیم جدی نگفتم که میخواهم صادرات و واردات را پیشهی خود سازم، فقط میخواستم تأثیر خوبی بر او گذاشته باشم.
هر از گاهی، مادرم سری به من میزند و برای این که عصبانی نشوم محمد صدایم میکند و میپرسد که آیا در این بین از موسی خبری شنیدهام یا نه؟ و من هم دروغی سرهم کرده و برایش تعریف می کنم.
همین اواخر برایش تعریف کردم که موسی برادرش پوپول را پیدا کرده و با همدیگر به مسافرت رفتهاند و به این زودیها بر نمیگردند و شاید بهتر باشد که دیگر در باره این موضوع صحبت نشود. مادرم مدتی طولانی فکر کرد، بعد با لحنی ناراضی موافقت خود را چنین بیان کرد:
«در واقع اینطور بهتر است. دورانهایی از کودکی وجود دارند که باید خود را از آنها رها کرد، باید به خود استراحت داد و آن دوره را فراموش کرد.»
من به او گفتم: روانشناسی حرفهی من نیست و من با فرآوردههای مستعمراتی سر و کار دارم.
«محمد، من خیلی مایلم ترا به شام دعوت کنم. همسر من هم خیلی دلش میخواهد ترا بشناسد.»
«همسر شما به چه کاری مشغول هستند؟»
«زبان انگلیسی تدریس میکند.»
«و شما؟»
«من زبان اسپانیایی درس میدهم.»
«و با چه زبانی قرار است هنگام شام خوردن با هم صحبت کنیم؟ نه، شوخی کردم، من دعوت شما را با کمال میل قبول میکنم.»
از خوشحالی صورت مادرم مثل رنگ گلسرخ قرمز شد، خوشحالی تمام صورتش را از آن خود کرد و جوان و زیبابش ساخت.
«پس موافقی؟ تو برای شام میآیی؟»
«یکبار که گفتم، بله میآیم.»
شاید کمی عجیب به نظر آید که دو معلم اداره آموزش و پرورش، محمد را که فرآوردههای مستعمراتی میفروشد به خانهی خود دعوت کنند، ولی چرا که نه؟ من که راسیست نیستم.
اما حالا دیگر این برایمان یک عادت شده است. هر شنبه با همسر و فرزندانم به خانهی آنها میرویم. چون فرزندانم خیلی مهربان هستند او را مادر بزرگ صدا میکنند و خوشحالی معلم زبان اسپانیایی در این مواقع واقعاً دیدن دارد! گاهی که به این خاطر از شادی و خوشبختی انباشته میگردد، یواشکی از من میپرسد نکند از اینکه بچهها او را مادر بزرگ خطاب میکنند برایم ناگوار باشد؟ و من به او جواب میدهم: نه، اینطور نیست، من جنبه شوخی دارم.
حالا؛ همه مرا مومو مینامند و من در<خیابان آبی> زندگی میکنم، خیابانی که آبیرنگ نیست و برای تمام جهان آن مرد عربم که در کنج خیابان آبی مغازه دارد.
در پیشه ما عرب بودن بدین معنیست:
از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مغازهات باز باشد، حتی در یکشنبهها.
ـ پایان ـ
«مومو، برای هر کدام از ما نردبانی قرار دادهاند تا بالا رفتن ما را مقدور و آسان سازد.
انسان در ابتدا مادهای معدنی بیش نبوده و بعد به گیاه مبدل شده است و در دور بعدی تکامل به حیوان تبدیل گشته ـ این دوره را انسان نتوانسته هنوز از یاد ببرد و در بسیاری از مواقع میل شدید تبدیل شدن به حیوان دوباره در او زبانه میکشد ـ.
و بعد از پایان این ایام است که حیوان به انسان مبدل شد، به انسانیکه در او استعداد فراگیری دانش نهفته است، انسانیکه شعور دارد و ایمان.
مومو، آیا قادری مسیری را که تا امروز طی کردهای و شروعش از ذرهای گرد و غبار بود مجسم کنی؟
دیرتر وقتی این دور انسان بودن را پشت سر بگذاری تبدیل به فرشته میگردی و دیگر با این جهان کاری نخواهی داشت. این حس، زمانی که میرخصی و میچرخی به تو منتقل میشود.»
«من از این دورانها و مسیر طی شده چیزی یادم نیست. آیا شما دورهای که گیاه بودید را به خاطر دارید؟»
«پس فکر میکنی که من وقتی ساعتها بدون حرکت در مغازه روی صندلی چمباته مینشینم چهکاری انجام میدهم؟»
سپس آن روز معروف فرا رسید و موسیو ابراهیم نوید رسیدن به دریای زادگاهش را داد و گفت که دوستش عبدالله را به زودی خواهیم دید. او مانند مرد جوانی کاملاً هیجان زده بود و مایل بود که اول به تنهایی به سوی زادگاه خود براند و از من خواهش کرد زیر سایه یک درخت زیتون منتظر او بمانم.
ظهر بود و زمان استراحت. به درخت تکیه دادم و خوابم برد.
وقتی چشمهایم را دوباره باز کردم، شب شده بود. تا نیمهشب منتظر بازگشت موسیو ابراهیم ماندم و بعد پیاده به طرف ده رفتم. به محض رسیدن به ده، اهالی به سویم هجوم آوردند.
نمیتوانستم زبانشان را بفهمم، با این وجود بیقرار و هیجانزده برایم تند تند چیزی را تعریف میکردند. به نظر میآمد مرا کاملاً میشناسند.
آنها مرا با خود به خانهی بزرگی میبرند. از میان اطاق بسیار بزرگی که تعدادی زن چمباته زده و در حال گریه و زاری بودند میگذریم و بعد به موسیو ابراهیم میرسیم.
او آنجا بر روی زمین دراز کشیده بود و بدنش پر بود از جای زخم و لکههای خون. ماشین با یک دیوار تصادف کرده بود.
کاملاً ضعیف به نظر می آمد. خودم را روی او پرت می کنم. موسیو ابراهیم چشمانش را باز کرده و لبخند میزند.
«مومو، اینجا برای من سفر به پایان میرسد.»
«نه اینطور نیست، ما هنوز به دریایی که شما آنجا متولد شدهاید نرسیدهایم.»
«چرا مومو، من رسیدم. تمام دستهای یک رودخانه به یک دریا متصلند. به آن دریایِ یکتا.»
و من بدون اراده شروع به گریستن میکنم.
«مومو، من راضی نیستم که تو گریه کنی.»
«من به خاطر شما میترسم، موسیو ابراهیم.»
«من ترس ندارم، مومو. من میدانم که چه در قرآنم نوشته شده است.»
نمیبایست این جمله را میگفت، این جمله خاطرات شیرینی را در من زنده کرد و این بیشتر مرا به گریه انداخت.
«مومو، تو به خاطر خودت گریه میکنی، و نه به خاطر من.
من زندگی خوبی را گذراندم. من سالیان درازی زندگی کردم و زیبایی پیر شدن را دیدم. من یک همسر داشتم که سالها پیش از این مرد اما من هنوز هم دوستش دارم. من دوست خوبی مانند عبدالله داشتم و تو باید سلام مرا به او برسانی. مغازه کوچکم هم خوب چرخید. <خیابان آبی> خیابان زیباییست، هرچند که رنگش هم آبی نباشد. از اینها گذشته، من تو را داشتم.»
برای اینکه خوشحالش کنم، از ریختن اشگهایم جلوگیری میکنم، و با سختی مؤفق میشوم لبخندی بهرویش بزنم.
با لبخند من، رضایت روی صورتش نقش میبندد. به نظرم آمد با لبخند زدن من کمتر درد میکشد، بنابراین یک لبخند دیگر بهرویش میزنم.
او آهسته و آرام چشمهایش را میبندد.
«موسیو ابراهیم!»
«نترس مومو...، نگران نباش، من نمیمیرم. من به ابدیت ملحق میشوم.»
و این آخرین جملهی او بود.
ساحر: مسافرخانه! خیلی خنده دار و جالب است! یک مسافرخانه!
هر سه نفر مجبور بهخندیدن میشوند.
در این لحظه مرد جوان سفیدپوش از میان سالن و از کنار حاضرین میگذرد و نگاه کوتاه و محبتآمیزی بهآنها میاندازد و هر سه نفر فوری سکوت میکنند.
ماری: (کمی شرمنده) امانوئل، حق با شماست، دستانداختن این آقا کار درستی نبود.
پرزیدنت: (متعجب) شما او را امانوئل صدا میکنید؟
اما مرد جوان پیش از این آنجا را ترک کرده بود.
خولیان: میتوانید بهمن کمک کنید؟
ساحر: (بهخولیان) اگر تجربه من را باور داشته باشید، باید بگویم شما در حقیقت تنها یک راه بیشتر ندارید تا بدانید که کجا هستید. شما باید از آخرین خاطرات هر کدام از ما قبل از آمدن بهاینجا سؤال کنید.
پرزیدنت و ماری سر خود را بهعلامت تأیید تکان میدهند.
خولیان: اما این کار احمقانه است...
ساحر: راه دیگری وجود ندارد.
ماری: درست میگه. (بهخولیان) از من بپرسید. (خولیان واکنشی انجام نمیدهد) لعنت بر شیطون، سؤال کن دیگه. (خولیان با تعجب بهماری نگاه میکند و ماری این نگاه را بهعنوان درخواست از او برداشت میکند.) او از من سؤال کرد. (ذوقزده شروع بهتعریف قصهی خود میکند.) ماری: پدر و مادرم اسم منو ماری گذاشتن. از این ایده بهتر دیگه پیدا نمیشد! من بزرگترین فرزند خونواده بودم. بعد از من مادرم دوازده بچه دیگه زایید. من در تمام عمرم نظافت و گردگیری کردم! چون پدر و مادرم میدونستن که جارو، ابر ظرفشویی و دستمال نظافت سرنوشت منو تشکیل میدن این اسمو رو پیشونیم مهر کردن. پاپا، کارگر مزرعه بود، یک مرد خوشگل با موی سیاه. خیلی پر مو بود، وقتی صبحها ریششو دقیق و مرتب اصلاح میکرد سر ظهر نشده دوباره موهای ریز و زیرش در میومد. شما که میدونید معنی این چی هست؟: رشد کردن مو نشانه مردونگیه و این یعنی که پدرم پر از شیره بود و بهاین دلیل باید مرتب عشقورزی میکرد. و مادرم هر بار یک برادر و یا خواهر کوچک پسمینداخت. از اونجاییکه من فرزند بزرگ خونواده بودم و مادرم مرتب خسته بود، میبایست همیشه بهاو کمک میکردم. چون پاسکال؛ سیزدهمین فرزند خونواده سالم و نرمال نبود ـ صورتش مثل گل آفتابگردون صافِ صاف بود و نمیتونست با بقیه بچهها کنار بیاد و بازی کنه. پدر و مادرم همهجا میگفتن چون پاسکال از ماشین حمل شلغم پایین افتاده اینطوری شده. خوشبختانه بعد از پاسکال پدرم تصمیم میگیره از کاپوت استفاده کنه.
پرزیدنت: (وحشتزده) بس است دیگر، کوتاهش کنید.
ماری: نمیتونم این کار رو بکنم.
چون بهمن هرگز اجازه حرف زدن داده نشده، وقتی فرصتی پیش میآد و شروع بهصحبت میکنم دیگه نمیتونم جلوی حرف زدنمو بگیرم. خلاصه؛ از اول صبح تا آخر شب نظافت و گردگیری میکردم و یکثانیه وقت هم برای خودم نداشتم، هرگز وقت برای رویا دیدن نداشتم. وقتی شونزده سالم شد با اولین مردی که هنگام رقصیدن دست به تنکهام زد همخوابگی کردم.
بعدش دست دختر کوچولومو گرفتم و برای زندگی پیش او رفتم. من اونو چون مثل پاپا بود انتخاب کردم. اما این شباهت تنها شامل موی او میشد.
پاپا میتونست بهخودش زحمت بده و اهل کار کردن بود و تونست برای تمام بچههاش ـ که خارش بین پاهایِ او و مامان باعث بهوجود اومدنشون شده بودـ غذا بهدست بیاره، ولی این که نصیب من شده بود، آدم بهدرد نخور و تنبلی بود. بهاندازه یک آدم مرده تنبل بود. و اینطور بود که من برای سیر کردن شکم او و دو بچهای که دیرتر بهدنیا آوردم مجبور شدم کار کنم و چه کاری بهتر از نظافت کردن! دو دختر براش بهدنیا آوردم و او هرگز نه تشکری کرد و نه چیزی گفت. نه از نوازش خبری بود و نه از همخوابگی، حتی برای اینکار هم تنبلی میکرد.
و این هم واقعیت داره که یک خانم با یک همخوابگی ساده و معمولی، هرچند هم کوتاه و سریع باشه، خودشو مثل یک زن واقعی حس میکنه.
پرزیدنت: قصه را خلاصهتر کنید!
ماری: نمیتونم، منکه قبلاً هم اینو گفتم!
پرزیدنت: آخرش را تعریف کنید و شروع نکنید دوباره از اولش تعریف کردن.
ماری: میدونم زندگی من ارزش تعریف کردن نداره، اما حالا که قراره براتون تعریفش کنم پس همه رو تعریف میکنم. میخواستید از من سؤال نکنید.
در یک روز قشنگ برای خریدن سیگار از خونه خارج شد و دیگه هرگز برنگشت. البته زیاد هم مهم نبود، چون رفتنش باعث نشد که من خودمو جذاب و دلربا احساس نکنم.
دخترام بزرگ شدن. نمیدونم که سه دخترم به چه کسی رفتن، شاید هم بهپدر بزرگشون رفته باشن. در هر صورت انگار زیر دامنشون آتیش روشن کرده باشن، دوست مردشونو تندتر از شورتشون عوض میکردن. زحمت زیادی کشیدم شاید که بتونم شوهرشون بدم تا دنبال هر کسی که خیار شوری لای پاهاش آویزون داره ندوند. و بعد هم یکماه پیش بازنشستهام کردن. قسم خورده بودم که در آخرین روز کار بهآخرین رئیسم بگم <گُه>. بهجای اون وقتی جارو و خاکانداز را آویزون میخ کردم ناگهان رعشه وحشتناکی تمام بدنمو لرزوند. یکهو وسط اطاق نشیمن روی فرش مردم دراز بهدراز نقش زمین و ِلو شدم.
در بیمارستان همه مهربون بودن. نمیتونستم باور کنم که یک بیمارستان انقدر قشنگ و خوب باشه. کاملاً تمیز، سراسر سفید. بدون اینکه لازم باشه من جایی رو نظافت و یا کف راهرو و اطاقها رو بسابم، همهجا از تمیزی برق میزد. سه وعده غذا در روز داده میشد. آدمای جوونی که بهت لبخند میزدن. بهترین روزای عمرم رو در این بیمارستان گذروندم. دکترا بهمن گفتن که قلبم خسته و مستعمل شده و این برای سن من غیر معمولیه. بعد منو برای استراحت بهقصر Ferronniere که در وسط پارکی قرار داره و محلی خوش آب و هواست فرستادن. آدمایی که اونجا کار میکردن مهربون بودن و همه منو "خانم عزیز" صدا میکردن و من باورم شده بود که پرنسس شدهام. حتی باغبون هر روز صبح یک گل رُز بهاطاقم میآورد و موقع دادن گل بهمن تعظیم هم میکرد که باعث قرمز شدن صورتم میشد.
چند وقت پیش وقتی از پلههای جلوی قصر پایین میرفتم و دستمو بهنرده گرفته بودم، با خودم فکر میکردم که بالاخره جایی پیدا شد که من خودمو خوب و سرحال احساس کنم، بهخودم گفتم که حالا میتونی راجع بهتموم اون چیزایی فکر کنی که تا حال وقتشو نداشتی؛ راجع بهزندگی، مرگ، خدا و خیلی چیزای دیگه... حس میکردم میتونم شفاف و روشنتر ببینم، هوای بیشتری داخل ریهام کنم، دلم میخواست زندگی جدیدی رو شروع کنم، همهچیز در دور و بر من زنده بود و من میتونستم نفس کشیدنشو بشنوم. اونجا بهخودم گفتم: "این باید همان خوشبختی باشد"، و بعد بووووم!
خولیان: بووووم!
ماری: یک سکته دیگر.
خولیان: و بعد؟
ماری: و من از آن زمان بهبعد اینجا هستم.
خولیان: بنابراین اینجا یک کلینیک است و نه یک هتل؟