تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

ساحر: چرا نمی‌توانید تحمل کنید که هر دو نفر ما می‌توانیم حق داشته باشیم؟

پرزیدنت: برای این‌که شما یک چیز می‌گویید و من چیز دیگری می‌گویم.

ساحر: که این‌طور؟

پرزیدنت: طبیعی است که حقیقت بیش از یکی نمی‌تواند باشد. یا شما درست می‌گویید و من اشتباه می‌کنم، و یا من حقیقت را می‌گویم و شما اشتباه می‌کنید.

ساحر: بنابراین حقیقت شما نمی‌تواند حقیقت من را تحمل کند؟

پرزیدنت: کاملاً این‌طور است.

ساحر: می‌فهمم... تا اندازه‌ای مانند همسر است: کسی همسر خود را با کمال میل با دیگران قسمت نمی‌کند.

پرزیدنت: من هرگز خانم پرزیدنت را با کسی قسمت نکردم، با هیچ‌کس.

ساحر: با کمال میل این‌را از شما قبول می‌کنم. مخصوصاً بعد از این‌که دیروز عکس ایشان را به‌من نشان دادید.

پرزیدنت: (رنجیده خاطر) چه گفتید؟

ساحر: (سخنانش را طوری تکرار می‌کند که انگار با آدم کری حرف می‌زند) شما دیروز عکس همسرتان را به‌من نشان دادید! (ساحر روزنامه‌اش را باز کرده و مشغول خواندن می‌شود. پرزیدنت اما به‌حرف زدن ادامه می‌هد.)

پرزیدنت: آیا امروز دکتر س... را دیدید؟ (ساحر می‌خواهد جواب دهد.) من هنوز او را ندیده‌ام. با تمام تأکیدی که برای گرفتن وقت ملاقات برای امروز صبح داشتم، و تا اکنون هم واکنشی به‌آن نشان داده نشده است. من از شما سؤال می‌کنم، آیا این‌گونه رفتار با انسان صحیح است؟ (ساحر می‌خواهد جواب دهد.) ابداً جای بحث و گفتگو ندارد. نا‌سلامتی برای هر کدام از ما پرونده‌ای تشکیل شده است، برای همین هم دکتر س... باید بداند با چه‌کسی سر و کار دارد. آیا فکر می‌کنید که این دکتر از صلاحیت کافی برخوردار باشد؟ (ساحر می‌خواهد جواب دهد.) استنباط من این است که امروزه دکترها از آموزش کافی برخوردار نیستند، آن‌ها را مانند غاز قربانی گشته‌ای در راه مسیح با دانسته‌های تخصصی انباشته می‌سازند بدون آن‌که اصلی‌ترین موضوع را که آداب ادب و تشریفات است به آن‌ها بیاموزند. در پزشکی مدرن دیگر سر و کارت با پزشکان فاضل و با فرهنگ نیست، بلکه با بربرهایِ آموزش دیده است. آیا شما هم همین نظر را دارید؟ (ساحر برای جواب دادن دهانش را باز می‌کند.) طبیعی‌ست که این روند از فساد و تباهی این نسل خبر می‌دهد، از نسلی ‌که نه گرسنگی و نه سرما و جنگ را می‌شناسد. چه توقعی می‌توان از نسلی که بلافاصله بعد از تولد با شیر و عسل پذیرایی می‌شوند و بیکار ول می‌گردند داشت!

ساحر: پرزیدنت، آیا شما اصلاً برای جواب من به‌سؤال‌هایتان ارزش و اعتباری قایل هستید؟

پرزیدنت: چه گفتید؟

ساحر: (انگار با آدم کری صحبت می‌کند) آیا جواب‌های من راضیتان می‌کند؟

پرزیدنت: منظورتان چیست؟ معلوم است که من برای محاوره ارزش قایلم، اما از این‌که کسی مدام میان حرف زدن من بدود اصلاً خوشم نمی‌آید.

ساحر آهی می‌کشد و دوباره مشغول خواندن روزنامه می‌شود.

ساحر: امیدوارم‌که لااقل سر و صدای‌ روزنامه مزاحم شما نشود؟

پرزیدنت: چه گفتید؟

در این هنگام ماری داخل سالن می‌گردد.

ماری: چهار بار تخت‌خوابمو مرتب کردم، پنج‌بار دستشویی رو تمیز و پاک کردم، تاخوردگی‌های پرده‌ اطاقمو با دست صاف کردم، و حالا دیگه نمی‌دونم باید با وقت باقی‌مونده از روز چه‌کنم. آیا کاری ندارید تا براتون انجام بدم،‌ هر چی باشه مهم نیست، دگمه دوختن و یا چیزی مثل این؟

پرزیدنت: (ماری را مخاطب قرار می‌دهد) شما دکتر س... را دیدید؟

ماری: نه، با وجودی‌که قبلاً برای دیدارشون تقاضای وقت کرده بودم.

پرزیدنت: این تحمل‌ناپذیر است. با من مانند یک زن نظافت‌چی رفتار می‌کنند!

ساحر: پرزیدنت!

ماری: آقای پرزیدنت حق دارن، من واقعاً یک نظافت‌چی هستم.

ساحر: آقای پرزیدنت، این‌جا کسی بر کس دیگری برتری ندارد.

پرزیدنت: فکر کنم که شما از مساوات و برابری می‌گویید؟ این طاعون جمهوری‌خواهی دامن همه را به‌خود آغشته کرده است. دیگر مردم به‌ این‌که تو برای خود کسی هستی توجهی ندارند. ارزش انسان بی‌رنگ شده ا ست.

ساحر: برای من ارزش انسان، انسان بودن اوست و نه چیزی دیگر.

پرزیدنت: حماقت! حماقتی خطرناک!

ماری: (خطاب به‌ساحر) آقا حق دارن: آدم که نمی‌تونه پرزیدنت رو با یک نظافت‌چی مقایسه کنه.

پرزیدنت: ملاحظه می‌فرمایید! حتی این خانم هم به‌این امر اذعان دارند! خانم عزیز، به‌نظر شما تفاوت بین یک پرزیدنت و یک نظافت‌چی چه می‌تواند باشد؟

ماری:‌ آخه....

پرزیدنت: چرا، چرا، من مایل هستم بشنوم. برای این‌که جریان برای دوست‌مان روشن شود... (با صدایی بلندتر) و همین‌طور برای دکتر س...، اگر که اتفاقی سخنان ما را می‌شنوند! خب، بفرمایید بگویید به‌عقیده‌ شما آن اختلافی که میان یک پرزیدنت و یک نظافت‌چی وجود دارد چیست؟

ماری: به‌عقیده من؟ خب، اولیش مسئله دفتر کار است...

پرزیدنت: (مشوقانه) خوبه، و بعد؟

ساحر: پرزیدنت دفتر کارش را کثیف و نظافت‌چی آنجا را تمیز می‌کند.

ساحر: (با حالتی شوخ) و دیگر چه؟

ماری: فرق دیگه طرز صحبت کردن هستش. پرزیدنت با مردم طوری صحبت می‌کنه که انگار بقیه گُه تشریف دارن و یک نظافت‌چی برعکس وقتی با مردم صحبت می‌کنه فکر می‌کنه که خودش گُه است.

ساحر: و دیگر چه اختلافی با هم دارند؟

یک پرزیدنت دارای القاب مختلفی هست و اون القاب رو مانند دُم موشی از عقب و جلوی اسمش با خود حمل می‌کنه: آقای پرزیدنت از نمی‌دونم کجا، مدیر کل بنگاه...، عضو هیئت رئیسه‌ فلان‌ کنسرن، فرمانده افتخاری لشگر سواره... یک نظافت‌چی اما تنها نام خودشو به‌همراه داره، که گاهی به‌نام کوچک او تقلیل پیدا می‌کنه و گاهی اون نام کوچک هم حذف می‌شه...، به‌این خاطر بهتره که آدم از همون اول اسمش ماری باشه.

ساحر: (پرزیدنت را مخاطب قرار می‌دهد) حقیقتاً باعث تعجب است که دکتر س... به‌شما با این اختلاف‌های فاحش وقت دیدار نداده است.

خولیان داخل سالن می‌شود. به‌نظر می‌آید که حالش کمی بهتر شده است.

خولیان: صبح به‌خیر.

دیگران برای خوش‌آمدگویی به‌او نیم‌خیز می‌شوند.

خولیان: با اجازه خود را معرفی می‌کنم، اسم من خولیان پورتال است.

ساحر: اجازه دارم شما را با پرزیدنت دلبک آشنا کنم، ایشان هم خانم...

ماری: ... ماری، ماری مارتین.

ساحر: و من ساحر رادشاپور هستم.

خولیان: می‌بخشید، ممکن است که سئوال من غیر معمولی به‌نظرتان بیاید: من هنوز نمی‌دانم در این‌جا چه می‌کنم؟ و نمی‌توانم به‌یاد بیاورم که من در این هتل اطاقی را رزرو کرده باشم، با این وجود وقتی این‌جا رسیدم نام من در دفتر ثبت‌نام میهمانان نوشته شده بود. مدیر هتل کجاست؟ ما دقیقاً کجا هستیم؟

ساحر: منظورتان از دقیقاً چیست؟

خولیان: کدام شهر؟ کدام خیابان؟

ساحر: بی‌اطلاعم.

خولیان: ‌چه؟ شما هم تازه وارد شده‌اید؟

ساحر: اوه خیر. من با سابقه‌ترین بازنشسته این هتل هستم. من بیش از شش ماه می‌شود که این‌جا منزل گزیده‌ام.

خولیان: ‌می‌بخشید، اما من امروز صبح کمی گیج و مشوشم و قادر نیستم به‌درستی منظورم را بیان کنم. نام  این هتل چیست؟

هر سه میهمان هتل سکوت می‌کنند. خولیان از یکی به‌دیگری نگاه می‌کند. کسی چیزی نمی‌گوید. خولیان سرش را ماساژ می‌دهد. ماری دستش را روی شانه‌ی او می‌گذارد.

ماری: آیا شما با ماشین تصادف کردید؟

خولیان: بله...، خیر... (بعد از کمی فکر کردن.) من اطلاعی ندارم. شب بود و من در اتوبان می‌راندم. اگر هم هنگام شام کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده باشم ولی هنگام رانندگی کنترل ماشینم را در اختیار داشتم، یک <پارادئو>  آخرین مدل، C6، آیا آن را می‌شناسید؟

ساحر: من تنها دو نوع ماشین می‌شناسم: ماشین‌هایِ با تابلوی تاکسی بر سقفشان و ماشین‌های بدون تابلو تاکسی.

خولیان: حقیقتش من تند می‌راندم، اما ماشینم را تحت کنترل داشتم. من به‌سوی خانه می‌راندم.

ماری: آیا کسی در خونه انتظارتونو می‌کشید؟

خولیان: (سرش را پایین می‌اندازد) نه.

ماری: برای جلوگیری از تصادف با ماشین بهترین راه اینه که همیشه کسی در خونه منتظر آدم باشه.

خولیان: (عصبانی) اما من تصادف نکرده‌ام. (آن‌ها مهربانانه اما مشکوک به‌او نگاه می‌کنند. خولیان معترضانه ادامه می‌دهد.) من تصادف نکرده‌ام! من تصادف نکرده‌ام!

(آن‌ها سکوت می‌کنند. خولیان بر روی صندلی می نشیند.) من پس از پی بردن به این‌که هنگام رانندگی گاهی چرت می‌زنم،‌ برای استراحت کردن به‌این مسافرخانه آمده‌ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط سعید از برلین  | 

 

 

بازیگران: خولیان پورتال

            ساحر رادشاپور

            دکتر س...

            پرزیدنت دلبک

            لائورا

            ماری

            مردی در جامه‌ی سفید

            زنی در جامه‌ی ‌سفید

 

در ابتدا سر و صدای عجیبی بگوش می‌آید، سر و صدایی‌ که آسانسور بزرگ و مستحکمی را تداعی می‌کند...

چنین به‌نظر می‌آید که این باد دارای قدرتی پایان‌ناپذیر می‌باشد، انرژیی‌‌ای که می‌تواند هنگام عبور هرچه در مسیرش است را به‌درون خود بمکد، هر چیزی را بر بال‌های مکنده‌اش بنشاند و با خود ببرد: آدم‌ها را، کشتی‌ها را، درختان را، خانه‌ها را...

سر و صدا بلند و بلندتر می‌شود، مانند آماس باد می‌کند و به‌غرش گوش‌خراشی تبدیل گشته و غیر قابل تحمل می‌گردد.

سر و صدا برای چند ثانیه قطع می‌شود و بعد صدای توقف کردن یک آسانسور که شباهت به‌خش خش برگ‌های پاییزی دارد به‌گوش می‌آید.

صحنه‌ که تالار پذیرایی یک هتل است روشن می‌گردد.

هتلی شایسته و مجهز با وسایلی راحت و نوری ملایم، با میز‌هایی پایه کوتاه و صندلی‌هایی که در چنین تالارهایی معمولاً قرار می‌دهند، و محل پذیرش میهمانان هتل که در این لحظه اما خالیست، با دو راهرو که به‌اطاق‌های میهمانان اختصاص دارد. راهروی اول با حرف <F> و دیگری با <U> مشخص شده‌اند.

چراغ بالای آسانسور نشان می‌دهد که یک‌نفر به‌مقصد رسیده است. صدای آهسته زنگی به‌گوش می‌رسد و هر دو در آسانسور از هم باز می‌شود. مردی جوان که بارانی روشنی بر تن دارد کمی گیج، انگار که در شوک است با یک دست سرش را نگاه داشته و دست دیگر را به‌آسانسور تکیه داده است نمایان می‌شود. مرد بعد از ماساژ دادن پیشانی تمام نیرویش را جمع کرده و از آسانسور خارج می‌شود. هنوز مانند کسی‌که انگار تصادف او را از حالت تعادل خارج ساخته است راه می‌رود. چند لحظه‌ای به‌اطراف می‌نگرد، سپس خود را با زحمت به‌محل میز پذیرش میهمانان می‌رساند.

فوراً یک کارمند که مردی است جوان و باریک اندام با لباسی سراسر سفید ظاهر می‌گردد و لبخند مهربانانه‌ای به‌روی او می‌زند.

خولیان برای حفظ تعادل خود دستانش را به‌میز می‌گیرد.

خولیان: من کجا هستم؟ (مرد جوان به‌جای جواب دادن کلیدی‌ را به‌سوی خولیان دراز می‌کند و خولیان بی‌اراده آن‌را می‌گیرد.) حق با شماست، من احتیاج به‌استراحت دارم. (با اشاره مرد، زن جوانی که لباسی کاملاً سفید بر تن دارد و مانند مرد جوان مهربان و ساکت است حاضر می‌گردد و به‌سوی خولیان می‌رود و بدون‌ آن‌که صحبتی کرده باشد، خولیان جواب می‌دهد.) بله، من یک چمدان دارم که در ماشینم قرار دارد، اما... (خولیان داخل جیب‌های بارانی‌اش کلید ماشین را جستجو می‌کند اما آن را نمی‌یابد و مأیوس می‌گردد.) چمدان را فراموش کنید، آن‌را دیرتر می‌آوریم... (زن جوان بازوی خولیان را گرفته و به‌سمت راهرویِ <F> هدایت می‌کند. ناگهان خولیان می‌ایستد و سر خود را به‌سوی مرد جوان می‌چرخاند.) شاید که لازم باشد نام مرا بدانید...، اگر کسی به‌من تلفن کند... (مرد جوان دفتر ثبت نام میهمانان را به‌خولیان نشان می‌دهد.) آخ... شما قبلاً نام مرا در دفتر یادداشت کرده‌اید... عالیست... (خولیان کمی آشفته و گیج به‌نظر می‌آید.) بله، حق با شماست، من احتیاج به‌استراحت دارم...

در حالیکه خولیان تکیه به‌زن جوان داده است با هم به‌سوی راهروی <F> می‌روند.

از راهروی <U> دو نفر به‌سوی سالن می‌آیند، اول ساحر <رادشاپور> با روبدوشامبری از جنس ابریشم داخل سالن می‌شود.

ساحر: من به‌اطلاع شما می‌رسانم که فرد تازه‌واردی به‌ما اضافه شده است!

پرزیدنت <دلبک>که مردی لاغر اندام و محافظه کار به‌نظر می‌آید به‌دنبال ساحر داخل سالن می‌شود. لباسش متفاوت از دیگران است و این، ممتاز بودنش را نشان می‌داد و به‌آن افتخار می‌کرد.

پرزیدنت: اما نه، من چیزی نشنیدم.

ساحر: شما چیزی نشنیدید چون‌‌که گوش‌تان کر است.

پرزیدنت: (رنجیده خاطر) چه گفتید؟

ساحر: نگاه کنید، آن‌جا، می‌بینید! (در حالیکه کارمند جوان را مخاطب قرار می‌هد.) رافائل، آیا حقیقت دارد که تازه‌واردی به‌ما اضافه شده است؟ (مرد جوان لبخندی می‌زند و ساحر آن‌را <آری> معنی می‌کند.) بفرمایید، دیدید که اشتباه نکرده‌ام!

پرزیدنت: (تعجب‌زده) شما او را رافائل صدا می‌کنید؟ من او را گابریل می‌نامم.

ساحر: و او به‌شما جواب می‌دهد؟

پرزیدنت: بدیهی است که جواب می‌دهد.

ساحر: بنابراین حق به‌جانب هر دو نفر ما است.

پرزیدنت: اصلا و ابدا چنین نیست. (مرد جوان را مخاطب قرار می‌دهد.) گابریل، آیا نام شما رافائل است یا گابریل؟ (اما مرد جوان بدون جواب آن‌جا را ترک کرده بود.)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:32  توسط سعید از برلین  | 

Text und Fotografie: Bernd Löffler

 

تصمیم دارم نمایشنامه <هتلی که درش به روی هر دو جهان باز می‌شود> Hotel des deux mondes از اریک ـ امانوئل ـ اشمیت را که آنِته و پائول بکر به آلمانی برگردانده‌اند را به فارسی ترجمه کنم.

 

بازیگران: خولیان پورتال

            ساحر رادشاپور

            دکتر س...

            پرزیدنت دلبک

            لائورا

            ماری

            مردی در جامه‌ی سفید

            زنی در جامه‌ی ‌سفید

 

 

ساحر: هنگامی‌‌که من کوچک بودم گاهی در باغ بالای درخت آلو می‌رفتم، از بالای درخت به دنیای کوچک دهمان می‌نگریستم و احساسی در من می‌جوشید که وادارم می‌کرد جور دیگری بیندیشم.

فکر کردم «اگر بخواهم می‌توانم به نفس کشیدن ادامه ندهم.»، و نفسم را در سینه حبس می‌کردم. و هرچه این کار برایم سخت‌تر می‌شد، هرچقدر رنگ صورتم به خاطر گرمای رگهای باد کرده‌ی گردنم سرخ‌تر می‌شد، من بیشتر احساس قدرت می‌کردم و فکر می‌کردم، هنوز می‌توانم مدت طولانی دیگری نفسم را در سینه حبس کنم.

اما در آخر مجبور به نفس کشیدن بودم.

در روزهای دیگر به خود گفتم:«اگر بخواهم، می‌توانم برای همیشه زنده بمانم.»

به نظرم می‌آمد که کاری ساده می‌باشد، کاملاً ساده، زیرا‌که من در آن‌‌ زمان خود را جدی با فلسفه‌ی مرگ مشغول نساخته بودم.

دیرتر اما متوجه شدم که نمی‌توان از دست مرگ فرار کرد، مرگ حتمی و گریز ناپذیر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط سعید از برلین  | 

 

صحبت کردن موسیو ابراهیم از استانبول به بعد به علت اندوهی که به او دست داده بود کمتر شد.

«به زودی به دریا می‌رسیم، به محلی ‌که من متولد شده‌ام.»

هر روز درخواست می‌کرد که آرامتر برانم. می‌خواست لذت کافی از مناظر ببرد و در ضمن از سرعت زیاد هم هراس داشت.

«موسیو ابراهیم، پس این دریا کجاست؟ کجای نقشه دریا قرار دارد؟

«مومو، دست از سرم بردار تو هم با این نقشه‌، ما که در مدرسه نیستیم!»

 

در یک دهکده کوهستانی توقف می‌کنیم.

«مومو، من خیلی خوشبخت هستم، زیرا تو را دارم، و می‌دانم که چه در قرآنم نوشته شده است. و حالا می‌خواهم تو را برای رقصیدن با خود ببرم.»

«برای رقصیدن؟»

«آره، کاری است که باید حتماً انجام گیرد.

"قلب انسان مانند پرنده ایست حبس گشته در زندان بدن." وقتی که می‌رقصی، قلب مانند پرنده‌ای می‌خواند، پرنده‌ای که شوق یکی شدن با خدا را دارد.

بیا، باید داخل <تکیه> برویم.»

«داخل کجا؟» و در آستانه‌ی در آهسته می‌گویم: «عجب سالون رقص مضحکی!»

«مومو، <تکیه> یک سالون رقص نیست، <تکیه> یک معبد است، کفش‌هایت را در بیاور.»

و در آن معبد برای اولین بار مردان چرخنده را دیدم. دراویش، جامه‌ای بلند، سفید، سنگین، نرم و لطیف بر تن داشتند. با طنین طبلْ راهبان تبدیل به فرفره شدند.

«می‌بینی مومو، آنها به دور خود می‌چرخند، آنها به دور قلبشان می‌چرخند، محلی که خدا در آن جای دارد. و این چرخش‌ها عبادت کردن است.» «شما این کار را عبادت می‌دانید؟»

«بله، این کار عبادت کردن است.  با این کار تمام پیوند این مردان با زمین از بین می‌رود، و سنگینی‌ای که تعادل و موازنه می‌خوانندش محو می‌گردد.

تو هم بچرخ مومو، سعی کن مانند من بچرخی.»

من و موسیو ابراهیم شروع به چرخیدن کردیم.

با چرخش اول به این فکر کردم که: با داشتن موسیو ابراهیم احساس خوشبختی می‌کنم. بعد به خود گفتم: دیگر از پدرم به‌ خاطر این‌ که مرا ترک کرد عصبانی نیستم. و در آخر به این موضوع پرداختم:‌ در حقیقت مادرم چاره‌ دیگری نداشت، به جز این‌ که...

«بگو ببینم مومو، آیا به چیزهای خوب فکر کردی؟»

«بله، باور نکردنیست. نفرت و انزجار در من به کلی از بین رفت. اگر طبال به کارش ادامه می‌داد من هم می‌توانستم مشکل خود با مادرم را تا به آخر حل کنم.

عبادت خیلی خوبی بود، موسیو ابراهیم، البته من مایل بودم در ضمن عبادت کفش ورزشی خود را به پا می‌داشتم.»

از آن روز به بعد در نقاط مختلف توقف کردیم تا در <تکیه‌هایی> که موسیو ابراهیم می‌شناخت برخصیم.

گاهی موسیو ابراهیم نمی‌چرخید و فقط به چای نوشیدن می‌پرداخت. من اما مانند دیوانه ای می‌چرحیدم، نه، در حقیقت می‌چرخیدم تا کمتر دیوانه باشم.

شب‌ها، در محلی که اهالی دهکده دور هم جمع می‌شدند کوشش می کردم با دخترها باب گفتگو را باز کنم. تا حد امکان به خودم زحمت می دادم، اما باز کار پیش نمی‌رفت. موسیو ابراهیم با آنکه کاری انجام نمی‌داد به جز آنکه با چهره‌ای صمیمی و آرام، لبخند زنان عرق نعنای خود را جرعه جرعه بنوشد، با این حال در عرض یکساعت کلی آدم دورش جمع شده بود.

«مومو، تو زیاده از حد می‌جنبی. اگر می‌‌خواهی دوست پیدا کنی نباید انقدر بیقراری و جست و خیز کنی.»

«موسیو ابراهیم، فکر می‌کنید که من پسر زیبایی هستم؟»

«تو پسر خیلی قشنگی هستی مومو.»

«نه، منظورم این است که آیا دیرتر آنقدر قشنگ خواهم شد که مورد علاقه‌ی دختران قرار گیرم...، بدون پرداختن پول؟»

«چند سال دیگر دختران حتی په تو پول هم خواهند پرداخت!»

«اما... فعلاً... بازار رونق چندانی ندارد...»

«چرا از این موضوع تعجب می‌کنی مومو؟ آیا متوجه نیستی که چه می‌کنی؟ تو به دختران خیره می‌شوی اما با چشمانی که می‌گویند: نمی‌بیند من چه زیبا هستم؟ و به این دلیل هم دخترها تو را ریشخند می‌کنند. تو باید طوری به آن‌ها زل بزنی که چشمانت بگویند: دخترانی زیباتر از شما در عمرم ندیده‌ام!

زیبایی یک مرد معمولی، منظورم مردانی معمولی مانند تو و من ــ نه آلن دولون و یا مارلون براندو ــ، فقط آن زیبایی می‌تواند باشد که او در زن تشخیص می‌دهد.»

 

من به خورشید که خود را میان کوه‌ها ناپدید می‌ساخت نگاه می‌کردم و به آسمان که ینفش رنگ می‌شد.

پاپا سر به آسمان داشت و به ستاره زهره می‌نگریست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 5:30  توسط سعید از برلین  | 

عاقبت موسیو ابراهیم تصمیم می‌گیرد که هر دو با‌ هم به کلاس تعلیم رانندگی برویم. اما به دلیل کم بودن سن من تنها موسیو ابراهیم تعلیم رانندگی می‌دید و من در صندلی عقب می‌نشستم و به توضیحات معلم رانندگی با دقت گوش می‌دادم.

هر بار بعد از پایان ساعات تعلیم، سوار ماشین خودمان می‌شدیم و من پشت رل می‌نشستم. در شب در خیابان‌های پاریس می‌راندیم تا گرفتار ترافیک نشویم. به این ترتیب رانندگی من روز به روز بهتر می‌شد.

با فرا رسیدن فصل تابستان سفر به سوی زادگاه موسیو ابراهیم را آغاز کردیم.

هزاران کیلومتر در دل اروپایِ جنوبی راندیم. تا مشرق زمین پنجره‌های ماشین باز بودند.

باور نمی‌کردم مسافرت کردن با موسیو ابراهیم باعث شود که جهان را چنین جالب و زیبا ببینم.

من رانندگی می‌کردم و متمرکز جاده بودم و موسیو ابراهیم برایم از زیبایی‌ مناظر، آسمان، ابرها و دهکده‌ها می‌گفت.

پر‌حرفی موسیو ابراهیم، صدای ظریفش که نازکتر از کاغذ سیگار بود، لهجه‌ای که با آن صحبت می‌کرد، توصیف کردن‌، فریاد‌هایش و تعجب کردنش که گاهی با  اظهار نظر کردن کنایه آمیز همراه می‌گشت، مرا در تمام مسیر پاریس تا استامبول همراهی ‌کردند. از اروپا هیچ ندیدم، تنها صدا و توضیحات موسیو ابراهیم را شنیدم.

«اوه، مومو اینجا محل ثروتمندان است: نگاه کن، سطل آشغال در کنار خانه‌ها را می‌بینی؟»

«سطل آشغال کنار خانه‌ها چه ارتباطی با ثروتمند بودن دارد؟»

«اگر بخواهی بدانی که آیا در کشور فقیری هستی و یا در یک محل ثروتمند، باید به سطل‌های آشغال نگاه کنی. اگر کنار خانه‌ای نه آشغال و نه سطل آشغال دیدی بدان‌ که ساکنین آن‌جا خیلی ثروتمندند. اگر تنها سطل آشغال دیدی و از آشغال خبری نبود، بنابراین ساکنین آنجا ثروتمند معمولی هستند. اما وقتی آشغال کنار سطل آشغال قرار داده شده باشد نشان از این دارد که ساکنین آن‌جا نه فقیرند و نه ثروتمند بلکه آن‌جا محلی توریستی می‌باشد. و هنگامی‌که آشغال را بدون سطل آشغال می‌بینی بدان‌ که ساکنین آن‌جا فقیرند. و اگر مردم در میان آشغال‌ها زندگی کنند بدان‌که خیلی خیلی فقیرند. ابن‌جا اما محل ثروتمندان است.»

«کاملاً صحیح است چون ما هنوز در سوئیس هستیم.»

«آخ، نه مومو، از آتوبان نران. آتوبان‌ها می‌گویند: بی‌توقف عبور کن، اینجا چیزی برای دیدن وجود ندارد. آتوبان برای دیوانه‌هایی است که می‌خواهند هرچه سریع‌تر از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر بروند. ما داریم مسافرت می‌کنیم و نه کار هندسی. یک خیابان فرعی خوشگل و کوچک پیدا کن که تمام زیبایی‌ها را نشانمان دهد.»

«موسیو ابراهیم می‌بخشید، اما من راننده‌ی ماشین هستم و نه شما.»

«گوش کن مومو، اگر تو مایل به دیدن مناظر نیستی، میتوانی مانند بقیه مردم با هواپیما مسافرت کنی.»

 

«موسیو ابراهیم، آیا این‌جا محل فقیر نشین‌ها است؟»

«آره مومو، این‌جا کشور آلبانی است.»

«و این‌جا؟»

«نگه‌دار مومو. بو را حس میکنی؟ بوی خوشبخی را؟ اینجا یونان است. مردم اینجا صبور و هوشیارند، آن‌ها وقت خود را هزینه‌ی نگاه کردن عبور ماشین ما می‌کنند، و هنوز هم عمیق نفس می‌کشند.

می‌دانی مومو، من در تمام سالیان زندگی به سختی کار کردم، اما آهسته و آرام کار کردم، نخواستم سود فراوان ببرم و یا انبوهی از مشتریان صف کشیده داخل مغازه‌ام داشته باشم، نه. <آهستگی>راز خوشبختیست. میخواهی بعدها چه‌کاره بشوی مومو؟»

«می‌خواهم مشغول کار صادرات و واردات شوم.»

«صادرات و واردات؟»

واژه‌ی جادویی را یافته و با آن یک امتیاز به‌دست آورده بودم. صادرات و واردات، واژه‌ای‌ که از آن به بعد موسیو ابراهیم مدام آن را مصرف می‌کرد، واژه‌ی مرتب و جمع‌ و‌ جوری که در عین حال ماجراجویانه و مخاطره آمیز هم بود. واژه‌ای که فکر را به سفر متوجه می‌سازد، به کشتی، به جعبه‌ی اجناس، به سود سرشار، واژه‌ای‌ به سنگینی هجاهایی که صادرات و واردات را به غلتیدن در می‌آورند!

«اجازه دارم پسرم مومو را به شما معرفی کنم؟ او قرار است که بعدها کار صادرات و واردات کند.»

 

ما بازی‌های مختلفی می‌کردیم. موسیو ابراهیم مرا با چشمان بسته داخل اماکن مذهبی می‌برد و من می‌بایست مذهبشان را از بوی داخل این اماکن حدس بزنم.

«این‌جا بوی شمع می‌دهد، مذهب: کاتولیک.»

«درست است، این‌جا کلیسای <آنتونیوی مقدس> است.»

«این‌جا بوی عود می‌دهد، مذهب: ارتودکس.»

«صحیح است، این‌جا کلیسای معروف <آبا صوفیا> است.»

«و این‌جا بوی پا می‌آید، مذهب: اسلام. حقیقتاً که بوی خیلی تند و آزار دهنده‌ای...»

«چه گفتی! این‌جا «مسجد آبی» نام دارد!

محلی که بوی بدن می‌دهد برای تو محل خوبی نیست؟ پاهای تو هرگز بو نمی‌دهند؟ محلی که بوی آدم می‌دهد و ساخته شده است برای عبادت مردم حال تو را بهم می‌زند؟ چه فکرهایی تو می‌کنی، حقا که اهل پاریس هستی! بوی این جوراب‌ها یک حس آرامش در من ایجاد می‌کند. همیشه به خودم می‌گویم که من بهتر از همسایه‌ام نیستم. خودم را بو می‌کشم، خودمان‌را بو می‌کشم و بعد آرامش به من روی می‌آورد!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط سعید از برلین  | 

 

جنگ ما با کارمندان دولتی، با مُهر و با فرمهای اداری شروع شد.

مأمورین دولت از دست ما عصبانی بودند، چون می‌بایست از چرت زدن در اداره دست بکشند و به کار ما رسیده‌گی کنند و این مخالفتشان با کاری که در پیش داشتیم را سختتر می‌کرد. اما هیچ چیز قادر به دلسرد کردن موسیو ابراهیم نبود.

"مومو، فعلاً یک <نه> کاسبی کردیم. حالا باید برای گرفتن یک <آری> به خودمان زحمت بدهیم.»

عاقبت مادرم با وساطت اداره‌ی امور جوانان با تقاضای موسیو ابراهیم موافقت کرد.

«موسیو ابراهیم، آیا همسرتان هم موافق این کار است؟»

«همسر من سالیان درازی می‌شود که به وطنش برگشته است و من در انجام کارهایم کاملاً آزادم. اما اگر مایلی می‌توانیم در تابستان به دیدارش برویم.»

در روزی‌که سند را به دستمان دادند، همان سند معروف را که در آن ثبت شده بود من پسر کسی هستم که خود انتخابش کرده‌ام، موسیو ابراهیم بخاطر پیروزی تصمیم به خریدن ماشین می‌کند تا جشن و سرورمان کامل شود.

«ما به مسافرت خواهیم رفت مومو. در تابستان به سوی <هلال ماه طلایی> خواهیم راند، من به تو دریا را نشان خواهم داد، دریایی را که من از آنجا آمده‌ام.»

«بهتر نیست روی یک فرش پرنده بنشینیم و مسافرت کنیم؟»

«به جای این حرف‌ها عکس آگهی فروش ماشینها را خوب نگاه کن و ببین از کدام ماشین خوشت می‌آید.»

«باشه پاپا.»

با گفتن <پاپا> به موسیو ابراهیم نقش لبخندی بر دلم نشست، شکفته شدم و آینده برایم تابناک گشت.

برای خرید ماشین به نمایشگاه فروش ماشین می‌رویم.

«من مایلم این مدل ماشین را بخرم، پسرم آن را انتخاب کرده است.»

موسیو ابراهیم در هر جمله‌اش <پسر من> را می‌گنجانید، انگار که همین چند لحظه‌ی پیش برای اولین بار <پدر بودن> را او کشف کرده است.

فروشنده شروع به تعریف از امتیازات ماشین می‌کند.

«احتیاج به تعریف و تمجید شما از ماشین نیست، من که گفتم می‌خواهم آنرا بخرم.»

«می‌بخشید موسیو،‌ شما تصدیق رانندگی دارید؟»

«طبیعی است که تصدیق دارم.»

و از داخل کیف جیبی چرمی خود کاغذی را خارج می‌سازد که به احتمال نزدیک به یقین در عهد مصر قدیم صادر شده بود. فروشنده با چشمانی از حدقه در آمده به کاغذ که حروف آن  از کهنگی زرد رنگ شده بودند و به زبانی نوشته شده بود که او آنرا نمی‌شناخت زل زد.

«آیا این تصدیق رانندگی می‌باشد؟»

«آیا از قیافه‌ آن مشخص نیست؟»

«باشد، قبول است، شما می‌توانید ماشین را به اقساط خریداری کنید، برای مدت سه سال به عبارت هر ماه...»

«وقتی می‌گویم که می‌خواهم یک ماشین بخرم، یعنی می‌توانم یک ماشین بخرم. من پولش را نقد می‌دهم.»

فروشنده با دسته گل به آب دادنش باعث رنجش موسیو ابراهیم می‌گشت.

«بنابراین، خواهش میکنم چکی به مبلغ...»

«کافیست! من به شما گفتم که نقد می‌پردازم. با پول. با اسکناس حقیقی.»

و بسته‌های بزرگ اسکناس‌های قدیمی را از ساک پلاستیک‌ای خارج می‌سازد و آنها را روی میز قرار می‌دهد.

فروشنده برای نفس کشیدن تقلا می‌کند.

«اما... اما...، کسی نقد پرداخت نمی‌کند...، موسیو، این شدنی نیست...»

«مگر اینها پول نیستند؟ من هم آنها را قبول کردم، چرا نباید شما قبول کنید؟ مومو، آیا مطمئن هستی که اینجا یک نمایشگاه معروف و معتبر ماشین فروشی است؟»

«باشد، قبول است، ما ماشین را در دو هفته‌ی دیگر تحویل می‌دهیم.»

«دو هفته‌ی دیگر؟ این غیر ممکن است، من تا دو هفته‌ی دیگر خواهم مرد!»

 

بعد از دو روز ماشین را جلوی مغازه تحویل دادند... موسیو ابراهیم واقعاً در همه کاری استاد است.

موسیو ابراهیم سوار ماشین می‌شود و با انگشتان دراز و ظریفش دگمه‌های داخل ماشین را لمس می‌کند، سپس عرق پیشانی و صورت سبز رنگ شده‌اش را پاک می‌کند.

«مومو، من دیگر نمی‌توانم رانندگی کنم.»

«مگر شما رانندگی یاد نگرفته‌اید؟»

« چرا، از دوستم عبدالله در زمانهای قدیم یاد گرفتم. فقط...»

«فقط چه؟»

«فقط، ماشینی که من با آن رانندگی یاد گرفتم شکل دیگری بود.»

موسیو ابراهیم سعی می‌کند هوا به داخل ریه‌هایش بفرستد.

«موسیو ابراهیم، آیا ماشینی که شما با آن رانندگی یاد گرفتید با اسب کشیده نمی‌شد؟

«نه مومو، به ‌وسیله‌ی الاغ کشیده می‌شد.»

«پس جریان آن تصدیق رانندگی که نشان فروشنده‌ی ماشین دادید چبست؟»

«هوم...، آن یک نامه‌ی قدیمی از دوستم عبدالله بود که برایم از وضع محصول مزرعه خود نوشته بود.»

«پس اوضاع ناجور است!»

«آره مومو، اوضاع ناجور است.»

«و در قرآن شما نوشته نشده چه ورد و دعایی می‌تواند به ما کمک کند؟»

«مومو، خواهش می‌کنم، این چه حرفی است که تو می‌زنی؟ قرآن که کتاب فیزیک و مکانیک نیست! قرآن برای معنویات است و نه برای راه انداختن یک تکه آهن. در ضمن در قرآن با شتر به مسافرت می‌روند و نه با ماشین!»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط سعید از برلین  | 

 

از اینکه برای گفتن <موسی> زحمت زیادی به خود داد متعجب می‌شوم، انگار نام من به هیچ روی مایل نبود از میان لبان مادرم عبور کند.

هوس می‌کنم سر به سرش بگذارم.

«شما چه نسبتی با موسی دارید؟»

«من مادر موسی هستم.»

زن بیچاره، دلم برایش سوخت. در موقعیت نامطلوبی قرار گرفته بود و نزد من آمدن برایش حتماً خیلی سخت می‌باید بوده باشد. نگاهی جدی به صورتم انداخت، کوشش کرد افکارم را بخواند و ترسی بزرگ در چهره‌اش لانه ساخته بود.

«و تو، پس تو کی هستی؟»

«من؟»

سیزده سال از زمانی که مرا ترک کرد می‌گذرد، و حال در چنین موقعیتی قرار گرفتن در من رغبت عجیبی به خندیدن ایجاد کرده بود.

«اسم من مومو است.»

صورتش بی روح می‌شود.

پوزخندی زده و اضافه می‌کنم:

«"مومو" کوتاه شده‌ی نام محمد است و دوستانم مرا به این نام می‌خوانند.»

صورتش بی‌رنگتر از رنگ کف پا می‌شود.

«چی؟ تو موسی نیستی؟»

«اوه نه. خواهش می‌کنم مادام، منو با موسی اشتباهی نگیرید، من محمد هستم.»

آب دهانش را قورت می‌دهد. به نظرم آمد شنیدن این خبر زیاد ناراحتش نکرده است.

«اما مگر جوانی به نام موسی این‌جا زندگی نمی‌کند؟»

می‌خواهم جواب بدهم: من خبر ندارم، شما مادر او هستید، شما باید این را بدانید و نه من. اما از آنجائیکه زن بیچاره قادر به سرپا نگاه داشتن خود نبود من هم در آخرین لحظه منصرف می‌شوم و به جای آن یک دروغ کوچک و زیبا تحویلش می‌دهم.

«موسی از اینجا رفته است، مادام. زندگی در این خانه جانش را به لب رسانده بود.»

«آه، که اینطور؟»

از خودم می‌پرسم که آیا حرف‌هایم را باور کرده است؟ به نظر نمی‌آمد که مجاب گشته است. شاید آنطور که فکر می‌کردم چندان بی عقل هم نباشد.»

«و چه موقع برمیگردد؟»

«از تاریخ برگشتن موسی بی‌اطلاعم مادام. موسی تصمیم گرفته بود که برادرش را پیدا کند.»

«برادرش را؟»

«بله، موسی یک برادر دارد.»

«مطمئن هستی؟»

به نظر می‌آمد که کاملاً دستپاچه شده است.

«بله، و موسی به جستجوی برادرش پوپول رفته است.»

«پوپول؟»

«بله، مادام، پوپول برادر بزرگش.»

از خودم سؤال می‌کنم آیا باور کرده که من محمد هستم و یا اینکه فکر می‌کند که عقلم را به کل از دست داده‌ام؟»

«اما من قبل از موسی کودک دیگری نداشتم. من هرگز فرزندی به نام پوپول نداشته‌ام.»

به خاطر این دروغ احساس رقت‌انگیزی به من دست می‌دهد.

مادرم متوجه حالت من می‌شود و زانوهایش شروع به لرزیدن می‌کنند. برای جلوگیری از افتادن خود را روی صندلی‌ می‌نشاند و من هم همین‌کار را می‌کنم.

با دماغی انباشته از بوی تندِ رنگ در سکوت به یکدیگر خیره می‌مانیم. چنان به من خیره شده بود که کوچکترین حرکت مژه‌ام هم از نگاه کاونده‌اش مخفی نمی‌ماند.

«مومو، آیا تو...»

«مومو نه مادام،‌ محمد.»

«محمد، آیا تو موسی را خواهی دید؟»

«امکانش است مادام.»

با آهنگی بی‌تفاوت جوابش را می‌دادم، هرگز تصورش را هم نمی‌کردم روزی قادر به نمایش بی‌تفاوتی به این عظمت گردم. مادرم نگاهی عمیق به چشمهایم می‌اندازد.

می‌تواند هرچه دلش می‌خواهد نگاهم کند، من مطمئن هستم که از نگاه کردن به من چیزی عایدش نخواهد شد.

«اگر روزی موسی را دیدی، به او بگو هنگامی‌که من با پدرش ازدواج کردم دختر جوانی بودم و تنها دلیل ازدواج من با او فرار از خانه‌ی پدری بود. من هرگز عاشق پدر موسی نبوده‌ام، اما موسی را می‌توانستم دوست داشته باشم. و بعد مرد دیگری را شناختم. پدر تو...»

«چه فرمودید؟»

«میخواستم بگویم پدر موسی. او به من گفت: برو و موسی را اینجا برای من بگذار، واللا... من هم رفتم. ترجیح دادم زندگی جدیدی را شروع کنم، زندگی‌ای که در آن خوشبختی هم جایی برای خودش دارد.»

«شما بهترین کار را کردید.»

مادرم نگاهش را به زیر می‌اندازد.

خودش را به من نزدیک می‌کند. حس می‌کنم که می‌خواهد مرا ببوسد و من نشان نمی‌دهم که از جریان بویی برده‌ام.

با صدایی التماس‌آمیز می‌پرسد:

«تو این‌ها را به موسی خواهی گفت؟»

«امکانش است مادام.»

 

در همان شب پیش موسیو ابراهیم رفتم و با خوشحالی از او پرسیدم:

«موسیو ابراهیم، پس کی قرار است من را به عنوان پسر‌خوانده‌ی‌ خود قبول کنید؟»

و او خندان جواب می‌دهد:

«اگر مایل باشی همین فردا، کوچولوی من!»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:16  توسط سعید از برلین  | 

 

آخرین کار پدرم مانند بقیه‌ی کارهایش عجیب و غریب بود: به خاطر خودکشی کردن تا مارسل می‌راند! قطار که همه جا پیدا می‌شود. حتی در پاریس تا دلت بخواهد قطار وجود دارد، اگر نه بیشتر از مارسل کمتر هم نه. واقعاً که نتوانستم من هرگز پدرم را بشناسم.

«تمام نشانه‌ها حاکی از آنند که پدر شما ناامید و مأیوس بوده و داوطلبانه دست به کشتن خود زده است.»

خودکشی پدر باعث نشد تا درونم آرام گیرد. از خود پرسیدم، آیا بهتر نبود اگر پدری می‌داشتی که ترکت کرده باشد تا پدری که خود را کشته است؟ زیرا اگر پدرم زنده می‌بود می‌توانستم امیدوار باشم که به خاطر ترک کردن من روزی ناراحتی وجدان از درون تکه و پاره‌اش کند.

به نظر می‌آمد که پلیس‌ها سکوت کردنم را درک می‌کنند. آنها نگاهی به قفسه‌های خالی کتاب‌ها انداختند و خانه‌ی ملال‌آور را از نظر گذراندند. فهمیدن این‌که پلیس‌ها مایلند هرچه زودتر خانه را ترک کنند برایم سخت نبود.

«چه کسی را باید از این جریان با اطلاع کنیم، پسرم؟»

در این لحظه عکس‌العمل‌ام تا اندازه ای مناسب می‌گردد. بلند شده و لیست اسامی چهارنفری را که پدرم قبل از ترک کردن من برایم در نامه نوشته بود می‌آورم. کمیسر آن‌ را از من می‌گیرد و در جیب شلوارش جا می‌دهد.

« ما تمام جریان را برای اداره امور جوانان گزارش خواهیم داد.»

بعد به طرفم آمده، نگاهی به من می‌اندازد؛ انگار به توله سگی کتک خورده نگاه میکند و فوری حدس می زنم که می‌خواهد سؤال وحشتناکی از من بکند.

«من باید حالا از شما خواهش کنم که با ما بیایید، شما باید جسد پدرتان‌ را شناسایی کنید.»

با شنیدن این حرف شروع به فریاد کشیدن کردم، انگار کسی ضبط ‌صوت را روشن کرده و فریاد مرا با صدای بلند به گوش جهانیان می‌ر‌ساند. پلیس‌ها سعی می‌کردند مرا آرام کنند و به دنبال کلید خاموش کردنم می‌گشتند. اما مؤفق نمی‌شدند، زبرا کلیدی در کار نبود تا خاموشش کنند، فریاد کننده من بودم و نمی‌توانستم دست از فریاد کشیدن بکشم.

رفتار موسیو ابراهیم  نمونه بود. وقتی‌که فریادم را شنید، به بالا آمد، موقعیت را فوری درک کرد و پیشنهاد داد که اگر ممکن است، او به جای من به مارسل برای شناسایی جسد برود. پلیس‌ها ابتدا به او بی‌‌اعتماد بودند، چون‌که حقیقتاً موسیو ابراهیم مانند یک عرب به چشم می‌آید، اما از آنجایی‌که من دوباره شروع به فریاد کشیدن کردم، پلیس‌ها مجبور به پذیرفتن پیشنهاد موسیو ابراهیم گشتند.

بعد از مراسم خاکسپاری از موسیو ابراهیم پرسیدم:

«از چه زمانی از جریان رفتن پدرم خبر داشتید؟»

«از زمانی‌که با هم به مسافرت رفتیم. گوش کن مومو، تو اجازه نداری از پدرت عصبانی باشی.»

«که اینطور! به چه دلیل نباید از دست پدرم عصبانی باشم؟ از پدری که باعث تباه شدن زندگی من گشته، از پدری که ترکم کرده و به زندگی خود پایان داده، از پدری که مرا از زندگی بیزار کرده. و من نباید از دست چنین پدری عصبانی باشم؟»

«مومو، پدر تو کسی را نداشت که سرمشق خود قرار دهد. در عنفوان جوانی پدر و مادرش را از دست داد، آنها به وسیله‌ی نازی‌ها دستگیر و به اردوگاه‌های آدمکشی برده شدند و در آن‌جا به قتل رسیدند. پدر تو نتوانست هرگز به خاطر جان بدر بردن از این مهلکه خود را ببخشد. او همیشه خود را ملامت می‌کرد که چرا زنده مانده است و به همین خاطر هم عاقبت خود را به زیر قطار پرتاب کرد.»

«چرا زیر قطار؟»

«پدر بزرگ و مادر بزرگ تو به وسیله‌ی قطار به اردوگاه مرگ برده شدند. پدر تو هم سال‌های طولانی‌ای را شاید به دنبال قطار خود می‌گشت... مومو، اگر پدرت توان زندگی کردن را نداشت به خاطر وقایعی بود که قبل از تو برایش رخ داده بود و نه به خاطر وجود تو.»

بعد موسیو ابراهیم چند اسکناس داخل جیبم می‌کند.

«بفرما، برو خیابان <بهشت>. دخترها مرتباً از خودشان سؤال می‌کنند کار کتابی که در باره‌ آنها می‌نویسی به کجا رسیده و چه پیشرفتی کرده است؟»

 

شروع به تغییر کلی آپارتمان کردم. موسیو ابراهیم چند سطل رنگ و قلم‌مو به من داد. به علاوه، راهنمایی‌ام کرد که چگونه خانم مسؤل اداره امور جوانان را به دیوانگی بکشانم تا زمان بیشتری برای رفع مشکلات داشته باشم.

در یک بعد از ظهر، هنگامی‌که در و پنجره‌ها را باز کرده بودم تا بوی رنگ خارج شود زنی داخل خانه می‌گردد.

حجب، تردید و دو دلی، مواظبِ لکه‌های رنگ بر روی زمین بودن، شیوه‌ی اعتماد نکردن و از میان نردبان رد نشدنش فوری متوجه‌ام ساخت که این خانم چه کسی می‌تواند باشد.

اما من طوری رفتار کردم که انگار غرق در کارم هستم.

سرانجام سرفه آرامی می‌کند و من صورت تعجب‌زده‌ام را به سویش می‌چرخانم.

«دنبال کسی می‌گردید؟»

مادرم می گوید:«من دنبال موسی می‌گردم».

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  | 

تقدیم به حمید‌رضا سلیمانی که هر روز روز تولدش است، امید که مورد قبولش افتد.

 

در اولین روز از ماه می چشم به جهان گشودم.

ساعت هفت صبح بود که در دستان لاغر و چروکیده‌ قابله‌ای جای گرفتم و او به پدر که پشت در ِ بسته‌ی اطاق نگران ایستاده بود با خوشحالی خبر به دنیا آمدن‌ مرا چنین گزارش داد: «خدا را شکر، این‌بار پسر از آب در آمد.»

من پنجمین و آخرین فرزند خانواده می‌باشم. چهار خواهر دارم که یکی زیباتر از دیگریست.

پدرم سرمایه‌دار است. معامله مقوا می‌کند و سرگرمی مادرم آشپزی، خیاطی و رختشویی ‌است.

هفت ساله بودم که یکی از دوستانم در روز اول ماه می سنگ‌ریزه‌ای به سویم پرتاب کرد و گفت:«مرگ بر سرمایه‌دار، پدر تو خونِ پدر منو تو شیشه می‌کنه.»

دوست من شش ساله بود و من توقع نداشتم که نشانه‌گیریش خوب باشد، اما خوب بود و سنگ به پیشانیم خورد.

گریه کنان به خانه رفتم. پدرم در خانه بود و با مادرم مانند همیشه در باره علم اقتصاد بحث میکرد و این‌که سرمایه چگونه رشد میکند و زیاد می‌شود. پدرم خون روی پیشانی مرا دید و با تعجب پرسید چه شده؟ به جای اینکه بگویم چه شده گفتم: شیشه‌ی خون را بیاور تا خون پیشانی من را هم در آن بریزی.

پدرم تعجب کرد، مادرم زود خود را با دو خواهرم که در خانه بودند مشغول ساخت. ماجرا را برای پدرم تعریف کردم، دوباره تعجب کرد و  پرسید:«مگر وقتی من به تو شکلات می‌دهم به دوستت هم نمی‌دهم؟»، جواب دادم: بله، می‌دهی. پدر رو به مادرم کرد و گفت:«می‌بینی مردم چقدر حسود هستند؟ چشم دیدن این‌که ما هم هر از گاهی غذای خوبی بخوریم، میوه‌ای بخریم ندارند.»

پدرهای دوستان من یا کارگر بودند با حقوقی بخور و نمیر و یا اینکه بیکار بودند. پدر من گاهی که محبتش گل می‌کرد تعدادی از بیکارانِ محله را به استخدام خود در می‌آورد تا بتوانند پولی به‌دست آورده و جلوی همسر و فرزند خجالت‌زده نباشند.

همه‌ی ساکنان محله‌ی ما می‌دانستند و می‌دیدند که وضع زندگی ما از زمین تا آسمان با زندگی آن‌ها و خوراک و پوشاکشان فرق دارد.

پدرم میگفت:«اگر تمام دارائی و هستیت را هم به این مردم بدهی باز هم چشم و دلشان سیر نمی‌شود و اگر ببینند یک پرتقال خریده‌ای تا با زن و بچه‌ات بخوری به خونت تشنه می‌شوند.»

دوستان من کفش‌هایشان پاره است، پیراهن‌های کهنه و کثیف بر تن دارند و کش شلوارشان همیشه شل است. همه‌ی آنها از کم غذایی لاغر و رنگ‌پریده هستند.

مادرم میگوید شاید باید از این محله برویم و پدر معتقد است: نه، هنوز زود است و از رشد سرمایه داد سخن می‌گوید.

من اما اصلاً دلم نمی‌خواهد از این محل به جای دیگر بروم، چون‌که من دوستانم را دوست می‌دارم و معتقدم اگر پدرم همان شغل و کار قبلی خود را انجام می‌داد مردم از ما راضی‌تر بودند.

شغل پدرم قبل از مقوا فروشی، جمع کردن روزنامه‌ی خوانده شده و کاغذ پاره و فروختن آنها بود و زندگی‌مان مانند زندگی بقیه همسایه‌ها به خوشی می‌گذشت، اگر هم گاهی غذا برای خوردن نداشتیم لااقل دشمن هم نداشتیم. از وقتی‌ پدر‌بزرگ من به خواب پدرم آمد و به او مژده داد که اوضاعش بهتر خواهد شد، پدرم تصمیم به عوض کردن شغلش نمود و از آن به‌ بعد خود را سرمایه‌دار نامید.

چون پدرم همیشه مقوا جمع می‌کرد تا خواهر‌های من از آن به عنوان دفترچه استفاده کنند، پس تصمیم گرفت روی به مقوا فروشی آورد و گاهی‌که مقواها زیاد می‌شدند، تعدادی از همسایه‌های بیکار را استخدام می‌کرد و آنها را برای فروش مقوا‌ها به این سو و آن‌سوی شهر روانه می‌ساخت.

خواهر‌های من دیگر کفش‌های پاره به پا نمی‌کنند، هرچند که کفش‌های دو نفر از خواهران من لنگه‌به‌لنگه است اما باز باعث حسادت و دشمنی دیگران شده است.

برای زیاد شدن سرمایه و رشد آن، مادرم به خانه‌های مردم در محله‌های بالای شهر می‌رود و رخت می‌شوید، جارو و گرد گیری می‌‌کند و برایشان غذا می‌پزد، غذاهایی‌که من در تمام عمرم نخورده‌ام.

و من هنوز پا‌برهنه در کوچه فوتبال بازی می‌کنم و از این‌که هنوز لباس پدرم آنقدر کهنه نشده تا برای خودش لباس دیگری بخرد و مادر لباس کهنه‌ی او را برای تن من کوچک کند خیلی خوشحالم.

 

http://www.youtube.com/v/8ioavsW0tgI&hl=en

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:19  توسط سعید از برلین  | 

 

« موسیو ابراهیم، شما که گفته بودید دارای همسر هستید.»

«بله، من ازدواج کرده‌ام.»

«پس چرا با همسرتان این‌جا نیامدید؟»

موسیو ابراهیم با انگشت دریا را نشان میدهد.

«واقعاً که شبیه به یک دریایِ انگلیسی شده است، سبز و خاکستری، رنگی نه چندان معمولی‌‌ برای دریا. حتی می‌شود ادعا کرد که لهجه‌ی انگلیسی هم گرفته است.»

«موسیو ابراهیم، نمی‌خواهید جواب سؤال مرا بدهید؟ سؤال مربوط به همسرتان را؟»

«مومو، جواب ندادن یک نوع جواب دادن است.»

صبح‌ها، موسیو ابراهیم زودتر از همه از خواب بر می‌خاست. به کنار پنجره می‌رفت، به آسمان نگاهی می‌کرد و آرام به ژیمناستیک می‌پرداخت.

موسیو ابراهیم همه‌ی صبح‌های زندگیش با ژیمناستیک کردن آغاز شده بود و به این خاطر بدنی کاملاً نرم و چابک داشت. وقتی من همانطور که سرم روی متکا بود و با چشمان نیمه باز او را نگاه می‌کردم به‌نظرم ‌آمد که مردی جوان، لاغر‌اندام و بی‌غم و غصه‌ای را می‌بینم و به خود می‌گویم باید حتماً موسیو ابراهیم در جوانی اندام موزونی می‌داشته است.

روزی در حمام کشف کردم که موسیو ابراهیم هم مانند من ختنه شده است و این تعجب مرا بر‌انگیخت.

«موسیو ابراهیم،‌شما هم؟»

«بله، مسلمان‌ها و یهودی‌ها دقیقاً مانند هم. این قربانی‌ای است از ابراهیم: او فرزندش را با دو دست به سوی خدا گرفت و به او گفت: فرزندم‌ را از من قبول کن.

این یک قطعه پوستی که ما مردان کم داریم علامت و نشانه‌ی ابراهیم است. عمل ختنه نشان دادن آن دردیست که ابراهیم هنگام قربانی کردن فرزند خود می‌کشید.»

از موسیو ابراهیم آموختم که یهودی‌ها، مسلمانان و حتی مسیحی‌ها پیش از آنکه شروع به شکستن سر و صورت همدیگر کنند ــکاری‌که البته به من ربطی نداشت، اما به نحوی حالم را جا می‌آوردــ، توامان مردان معروفی را از میان اقوام یکدیگر قبول می‌داشتند.

 

پس از بازگشت از نُرماندی، هنگامی‌که دوباره به آن خانه‌ی خالی و تاریک وارد شدم، احساسم تغییری نکرد، نه، بر من معلوم شده بود که جهان ترتیب دیگری می‌تواند داشته باشد: می‌توانستم پنجره را بگشایم، دیوارها می‌توانستند روشنتر باشند.

به خود گفتم: چیزی قادر به مجبور کردن من برای نگه داشتن این مبل‌ها که بویِ  گذشته را می‌دهند نمی‌باشد، گذشته‌ای نه چندان زیبا، گذشته‌ای قدیمی و فاسد شده که مانند قاب‌دستمال کهنه شده‌ای بوی تعفن می‌دهد.

 

پولم تمام شده بود و من شروع به فروش کتاب‌های پدرم کردم. کتاب‌ها را دسته دسته به فروشندگان کتاب‌های دست دوم در کنار ساحل زاینه می‌فروختم. کتاب‌فروشها را هنگام قدم زدن با موسیو ابراهیم کشف کرده بودم. با فروش هر کتاب احساس می‌کردم کمی رهاتر می‌شوم.

بعد از سه ماه از ناپدید شدن پدرم باز هنوز وانمود می‌کردم که برای دو نفر غذا می‌پزم، و عجیب آن‌که موسیو ابراهیم دیگر کمتر از پدرم از من می‌پرسید.

رابطه‌ی من و مریم به‌طور آشکاری بدتر می‌شد و این موضوع صحبت‌های شبانه‌ی من و موسیو ابراهیم شده بود.

بعضی از شب‌ها هم وقتی به پوپول فکر می‌کردم احساس دلتنگی به من دست می‌داد. خیلی  دلم می‌خواست حالا که دیگر پدرم اینجا نیست پوپول را بشناسم. حالا  که دیگر کسی نبود تا مدام او را با بی ثمر بودن من مقایسه کند، حتماً بهتر می‌توانستم او را تحمل کنم.

شب‌ها قبل از به خواب رفتن گاهی به این فکر می‌کردم که من در گوشه‌ای از این جهان برادری دارم زیبا، بدون عیب و نقص که او را نمی‌شناسم، اما شاید روزی برسد که من او را دیده و مؤفق به شناختن او شوم.

 

یک روز صبح، پلیس با مشت در خانه را کوبید، مانند فیلم‌ها فریاد می‌زدند.

«باز کنید! پلیس!»

به خودم گفتم: همه چیز به پایان رسید، چون زیاد کلاه‌برداری کرده‌ام آمده‌اند که دستگیرم کنند. حوله‌ی حمام را به تن کرده و در را باز می‌کنم. پلیس‌ها آن‌چنان هم که من تصوّر می‌کردم غضبناک نبودند. آنها حتی مؤدبانه برای داخل خانه شدن از من اجازه خواستند. برای من هم بد نمی‌شد اگر داخل خانه می‌آمدند، چون مایل بودم قبل از برده شدن به زندان لباس بر تن کنم.

در سالن، کمیسر دستم را گرفت و مهربانانه گفت:

« پسرم، ما برای شما خبر ناگواری داریم. پدر شما کشته شده است.»

نمی‌دانم در اصل چه مرا غافلگیر کرد، مرگ پدرم و یا <شما> که با آن پلیس مرا خطاب کرد. در هر صورت بعد از شنیدن خبر روی صندلی نشستم.

«پدر شما خودش را در نزدیکی مارسل زیر قطار پرتاب کرد.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:20  توسط سعید از برلین  | 

 

روزی در مدرسه به خود گفتم: نباید وقت را تلف کرد و باید هرچه زودتر عاشق شد.

مدرسه‌ی‌‌ ما پسرانه بود و همه‌ی شاگردان عاشق دختر سرایدار مدرسه بودند. با اینکه مریم بیش از سیزده سال نداشت اما زود شصتش خبردار شده بود که قلاده‌ی سیصد سگ در حال بلوغ که از شدت عشق مرتب له له‌ می‌زدند را در دست دارد.

با شوق و التهاب یک غریق برای دوست شدن با او تمام سعی خود را کردم. لبخند زدن را هم فراموش نمی‌کنم!

باید به خودم ثابت می‌کردم که می‌شود مرا هم کسی دوست بدارد. این را باید به تمام عالم نشان می‌دادم، قبل از اینکه کشف شود که حتی پدر و مادرم، تنها آدم‌هایی که موظف بودند مرا تحمل کنند، ترجیح داده‌اند پا به فرار بگذارند.

 

از فتح کردن مریم برای موسیو ابراهیم تعریف کردم. در تمام مدت با لبخند نرمی بر لب به حرف هایم گوش می‌داد، مانند کسی‌ که می‌دانست داستان چگونه به پایان می‌رسد.

«راستی حال پدرت چطور است؟ صبح‌ها دیگر او را نمی‌بینم...»

«در محل جدید، کار زیاد دارد و خیلی سرش شلوغ است و صبح‌ها خیلی زود به سر کار می‌رود...»

«که این‌طور؟ و از اینکه تو قرآن می‌خوانی ناراحت و عصبانی نیست؟»

«مخفیانه می‌خوانم...، در هر صورت چیز زیادی دستگیرم نمی‌شود.»

«برای یاد گرفتن که نباید آدم کتاب بخواند. باید کسانی را جستجو کنی که گفتگوی با آنها به تو کمک کند. من به کتاب اعتقاد ندارم.»

«موسیو ابراهیم، پس چرا همیشه به من می‌گویید که شما می‌دانید چه...»

«آره، من می‌دانم چه در کتاب قرآنم نوشته شده است...، مومو، من میلم کشیده دریا بروم. می‌توانیم به ساحل نرماندی برویم. با من می‌آیی؟»

«اوه، واقعاً می‌خواهید مرا هم با خود ببرید؟»

«البته، ولی در صورتیکه پدرت موافق باشد.»

«او صد در صد موافقت خواهد کرد.»

«مطمئن هستی؟»

«گفتم که، او صد در صد موافقت خواهد کرد!»

 

زمانی‌که وارد تالار بزرگِ گراند‌ هتل در کابورگ شدیم نتوانستم از سرازیر شدن اشگم جلوگیری کنم. دو‌/سه ساعت گریه کردم، قادر به تسکین دادن به خود نبودم.

موسیو ابراهیم به گریه کردن من نگاه می‌کرد. با صبوری در انتظار بود که گریه‌ام را تمام کنم و اول من چیزی بگویم. عاقبت توانستم دوباره حرف بزنم:

«موسیو ابراهیم، اینجا خیلی زیباست، خیلی زیاد. من ارزش اینکه اینحا و با شما باشم را ندارم.»

موسیو ابراهیم لبخندی می‌زند.

«مومو، زیبایی همه جا پیدا می‌شود. هر‌طرف که چشم بچرخانی. این در کتاب قرآنم نوشته شده است.»

بعد در کنار دریا به قدم‌ زدن پرداختیم.

«مومو، هیچ کتابی نمی‌تواند رمز زندگی را بر مردم آشکار سازد، مگر آنکه خدا خود مستقیماً آن‌را برایشان فاش و آشکار نماید.»

از مریم برای موسیو ابراهیم گفتم. بخاطر صحبت نکردن از پدرم، تمام چیزهایی‌که می‌شد از مریم تعریف کرد را برای موسیو ابراهیم شرح دادم. پس از مدتی، بعد از آنکه مریم مرا هم در قلمرو ستایشگران خود پذیرفت، چون مرا شایسته‌ی خود ندانست شروع به پس زدنم کرد.

«اصلاً مهم نیست؛ عشق تو به مریم، متعلق ِ به خود توست. کسی آن‌را نمی‌تواند بدزدد. حتی اگر او عشق تو را نپذیرد هم تغییری در این امر داده نخواهد شد. و در حقیقت این مریم است که در این بازی بازنده است.

مومو، چیزی را که تو هدیه می‌دهی برای همیشه مال تو می‌شود و آن‌چه را که برای خود نگاه می‌داری برای همیشه از دست داده‌ای.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:44  توسط سعید از برلین  | 

 

از خانه خارج شده و پیش موسیو ابراهیم می‌روم که شاد و خندان مشغول جویدن بادام زمینی بود.

«موسیو ابراهیم، شما این آرامش و آسایش را چطور به‌دست می‌آورید؟»

«من از آنچه در قرآنم آمده است با خبرم.»

«باید یک روزی قرآنتان را بدزدم. اما یک یهودی اجازه‌ی این کار را ندارد.»

«هوووم...، مومو، برای تو یهودی بودن چه معنایی دارد؟»

"نمی‌دانم چطور تعریف کنم: برای پدرم یهودی بودن یعنی تمام روز را دلواپس و افسرده بودن. برای من اما یهودی بودن سدی است که از <شدن>، از نوع دیگر شدنِ من جلوگیری می‌کند.»

موسیو ابراهیم یک بادام زمینی به من می‌دهد.

«مومو، کفشهایت عمر خود را کرده‌اند، فردا می‌رویم و یک جفت کفش نو می‌خریم.»

«آره، اما...»

«آدم در تمام عمر زندگیش با تختخواب و با کفشهایش بیش از هر چیز دیگری در تماس است و از آنها استفاده میبرد.»

«اما من که برای خرید کفش پول ندارم، موسیو ابراهیم.»

«پول کفش را خودم خواهم پرداخت، یک هدیه از طرف من برای تو. مومو تو تنها یک جفت پا داری و باید از آنها خوب مراقبت کنی. اگر کفشی پای تو را می‌ز‌ند، عوضش کن. یادت باشد! پایِ آسیب دیده را هرگزنمی‌توان عوض کرد.»

 

روز بعد هنگامی‌که از مدرسه به خانه آمدم، تکه کاغذی را که گوشه‌ى تاریکی از راهرو افتاده بود پیدا کردم. نمی‌دانم چرا وقتی خط پدرم را شناختم اضطراب به جانم افتاد و طپش قلبم شدت گرفت:

<موسی،

خیلی متأسفم، من رفتم. من نمیتوانم پدری درست و حسابی باشم. پوپو...

و بعد جمله‌ای که رویش خط خورده بود. بدون شک می‌خواست جمله‌ای در باره‌ی پوپول بنویسد. مانند این جمله:

«با پوپول می‌توانستم کنار بیایم، اما با تو نه» و یا:«پوپول می‌توانست به من انرژی بدهد تا پدر خوبی باشم، اما تو نتوانستی»، خلاصه چیزی در این مایه‌ها که جرئت نوشتنش را نداشت. اما من منظورش را متوجه شده و درک کردم. متشکرم پدر.

شاید روزی دوباره همدیگر را ببینیم...، دیرتر... وقتی‌که تو بزرگ و بالغ شدی. هنگامی‌که من دیگر لازم نباشد خجالت بکشم و تو مرا بخشیده باشی.

بدرود.

دقیقاً، بدرود!

پانوشت: من تمام پولم را روی میز گذاشته‌ام. و این هم لیستی از افرادی‌که تو آنها را از رفتن من باید آگاه ‌سازی. آنها از تو مواظبت خواهند کرد.>

در انتها چهار اسم نوشته شده بود که من هیچکدام‌ را نمی‌شناختم.

فوراً تصمیم می‌گیرم همچنان مانند همیشه به زندگی‌ام ادامه دهم؛ گویا که اصلا و ابدا چیزی رخ نداده است.

به هیچ روی مایل نبودم اقرار کنم که پدر و مادرم مرا ترک کرده‌اند. دو ‌بار مرا تنها گذارده و ترکم کرده‌ بودند. بار اول بعد از به دنیا آمدنم مادرم ترکم کرد و حالا در دوران نو‌جوانی پدرم تک و تنها رهایم کرده.

اگر این موضوع بر‌ملا شود پیش همه سر‌شکسته خواهم شد.

چه چیز کریهی آیا در من وجود داشت؟ چه عاملی در من باعث می‌گردید که دوستم نداشته باشند؟

تصمیمم خدشه ناپذیر بود: به حضور پدرم در خانه تظاهر خواهم کرد. به گونه‌ای رفتار خواهم کرد که انگار او هنوز در این خانه زندگی می‌کند، غذا می‌خورد و شب‌های خسته کننده و طولانی خود را با من می‌گذراند.

به این خاطر بی ثانیه‌ای درنگ از خانه خارج شده و به مغازه‌ی موسیو ابراهیم می‌روم.

«موسیو ابراهیم، پدرم دستگاه گوارشش خوب کار نمی‌کند، آیا شما  چیزی برای خوب شدنش دارید؟»

«مومو، روغن زیتون بهترین دارو برای رفع یبوست است.» و شیشه‌ کوچکی را به من می‌دهد.

«مرسی. فوری می‌روم خانه و دارو را به او می‌دهم.»

با پولی که پدرم برایم گذاشته بود توانستم یک‌ماه زندگی کنم. یاد گرفتم که امضای پدرم را جعل کنم تا به نامه‌های مهمی که برایش فرستاده می‌شد از طرف او جواب دهم، مانند نامه‌هایی که از طرف مدرسه به خانه فرستاده می‌شد.

همچنان برای دو نفر غذا می‌پختم و هرشب بشقاب پدرم را روبرویم روی میز قرار می‌دادم، بعد از پایان غذا سهم او را در توالت می‌ریختم.

به خاطر همسایه‌ی روبرویمان، چند شبی در هفته روی صندلی راحتی او می‌نشستم، پلوورش را به تن و کفشهایش را به پا می‌کردم، روی موهایم آرد می‌پاشاندم و کوشش می‌کردم کتاب قرآن نویی را که به خواهش من موسیو ابراهیم به من هدیه داده بود، بخوانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:3  توسط سعید از برلین  | 

مشخص بود سؤال اشتباهی کرده و رنجش موسیو ابراهیم را فراهم آورده‌ام که دیگر مایل به ادامه صحبت کردن در باره‌ی بیماریش با من نبود. حق با او بود و به همین دلیل هنگام بازگشت تا رسیدن به خیابان <آبی> سکوت اختیار کردم.

 

با وجودیکه از واژه‌نامه‌ها همیشه دلسرد و مأیوس بودم‌ اما شدت نگرانی‌ام به خاطر موسیو ابراهیم باعث شد تا شب در خانه به کتاب لغات پدرم نگاهی بیندازم.

«صوفیسم: شاخه‌ی عرفانی اسلام، بر خلاف شرعیت بر توجه به درونگرایی تأکید می‌ورزد.»

بعد از مدتی مطالعه، درک کردن این‌که صوفیسم نوعی بیماری نیست برایم آسان شد و این کمی به آرام شدنم کمک کرد. صوفیسم نوعی از فکر و اندیشه بود ــ موسیو ابراهیم می‌گوید اندیشه‌هایی هم وجود دارند که شبیهِِِِِِِِِِِِِِ به بیماری‌اند.

بعد از مطالعه‌ی دقیق و دقت در معانی واژه‌ها دریافتم که موسیو ابراهیم با نوشیدن عرق رازیانه، مانند مسلمانها به خدا ایمان دارد، اما به نوعی‌که با خدعه و نیرنگ هم‌مرزیِ تنگاتنگی دارد؛ زیرا طوریکه نویسندگان دیکشنری شرح داده‌اند اگر <شرعیت> واقعاً « پیروی بی‌چون و چرا از قوانین» را معنا بدهد...، پس می‌توان ادعا کرد که موسیو ابراهیم صداقت و بی‌ریایی در کارش نیست و معاشرت من با او کار اشتباهی است.

اما اگر پیروی و احترام به قوانین بدین معنیست که باید وکیل مدافعی مانند پدرم باشم، با یک صورت خاکستری و یک چنین خانه‌ی ملال‌انگیزی، بنابراین من هم مانند موسیو ابراهیم ترجیح می‌دهم یک درویش باشم.

نویسندگان دیکشنری به تعریف و تفسیرشان چنین افزوده بودند: صوفیسم به وسیله‌ی دو تن به نامهای حلاج و غزالی پایه‌ریزی گشته است. نام‌هایی که آدم فقط می‌تواند در زیر شیروانی و حیاط خلوت با آنها زندگی کند، و در ادامه چنین شرح داده شده بود که صوفیسم یعنی درونگرا بودن و به نظر من کاملاً درست و صحیح آمد؛ موسیو ابراهیم هم در مقایسه‌ی با یهودی‌های خیابان‌مان همیشه کم حرف می‌زد.

هنگام غذا خوردن نتوانستم بر خود مسلط شوم و از پدرم که در حال خوردن گوشت شانه‌ی گوسفندی ذبح و پخته شده بود پرسیدم:

«پاپا، به خدا اعتقاد داری؟»

او نگاهی به من انداخت و آهسته گفت:

«می‌بینم که داری مرد می‌شوی.»

ارتباطی بین سؤالی که از او کردم و جواب پدرم نیافتم. یک لحظه به این فکر افتادم که شاید کسی از رفتن من پیش فاحشه‌هایِ خیابان <بهشت> به او چیزی گفته است، اما او ادامه داد:

«نه، من هرگز مؤفق نشدم به خدا معتقد باشم.»

«هرگز مؤفق نشدی؟ چرا؟ مگر آدم باید برای این‌ کار خیلی زحمت بکشد؟»

نگاهش را به سمت نیمه تاریک اطاق می‌چرخاند:

آره، برای اعتقاد داشتن به وجود خدا باید رنج و زحمت فراوان برد.»

«اما پاپا، مگر من و تو یهودی نیستیم؟»

«آره، هستیم.»

«و یهودی بودن با خدا رابطه‌ای ندارد؟»

«برای من دیگر رابطه‌ای ندارد. یهودی بودن برای من یعنی با خاطرات زندگی کردن، با خاطرات بد و عذاب‌آور.»

و در این لحظه صورتش طوری به نظر آمد که انگار چند آسپرین لازمش شده است. شاید هم به این خاطر چونکه او بر‌خلاف معمول کمی صحبت کرده بود. بعد از جایش بلند میشود و مستقیم به سویِ تخت‌خوابش برای خوابیدن می‌رود.

 

چند روز بعد پدرم با صورتی رنگ‌پریده‌تر از معمول به خانه می‌آید. من شروع به سرزنش خود می‌کنم. با خود فکر می‌کنم این گند و کثافات که به خورد او می‌دهم سلامتیش را نابود کرده‌. پدرم می‌نشیند و با ایما و اشاره به من می‌فهماند که چیزی برای گفتن دارد، که بعد از ده دقیقه مؤفق به گفتن آن می‌شود.

«موسی، در اداره دیگر به وجودم احتیاجی نبود و مرا اخراج کردند.»

این‌که دیگر کسی میل نداشت در اداره با پدرم کار کند زیاد باعث تعجبم نشد ــ حتماً موکلینِ مجرم را به افسردگی مبتلا می‌کرد ــ، در همین حال به این فکر کردم که هرگز یک وکیل از وکیل بودن نمی‌تواند دست‌ بکشد.

«من باید دنبال کار بگردم. یک جای دیگر، یک شهر دیگر. ما باید کمر‌بندهایمان را تنگتر ببندیم، کوچلوی من.»

و برای خوابیدن به سوی تخت‌خوابش می‌رود.

برای پدرم کاملاً بی‌اهمیت بود که من در این باره چه فکر می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط سعید از برلین  | 

 

counter