قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

یک‌هفته‌ی بعد موسیو ابراهیم مرا نزد دوست دندانپزشک خود که مطبی در خیابان <پروانه> داشت می‌فرستد. ظاهراً موسیو ابراهیم رابطه‌ی بسیار نزدیکی با دکتر داشت.

فردایِ آن‌روز موسیو ابراهیم را می‌بینم:

«مومو، موقع لبخند زدن دهانت را زیاد باز نکن، همین اندازه کافی است.

نه، شوخی کردم ... دوست من به من اطمینان داد که تو احتیاجی به سیم کشی دندان‌هایت نداری.»

و بعد با چشمانی خندان مانند شوالیه‌ای تعظیم بلند‌بالایی به من می‌کند.

«مومو خودت را تصور کن که در خیابان <بهشت> هستی با فلزی در دهان: چه کسی را میتوانستی متقاعد سازی که شانرده ساله‌ای؟"

جمله‌ی آخر موسیو ابراهیم تیری بود که دقیق میان هدف نشست. برای به دست آوردن آرامشی که با شنیدن این خبر به ناگهان ترکم کرده بود از او پول خرده‌های بیشتری برای بسته‌بندی کردن تقاضا می‌کنم.

«موسیو ابراهیم، این‌ خبر را شما از کجا می‌دانید؟»

«من؟ من هیچ خبری ندارم. من فقط می‌دانم چه چیزی در کتاب قرآنم نوشته شده است.»

من به بسته‌بندی پول خرده‌ها ادامه می‌دهم.

«مومو، یسبار خوب و بجاست پیش حرفه‌ایها رفتن. بارهای اول باید همیشه نزد فاحشه‌هایِ حرفه‌ای رفت، پیش خانم‌هایی که در کار خود سر رشته دارند. بعدها، وقتی جریان کمی مشکل‌تر می‌شود، هنگامیکه ‌احساس هم در بین می‌آید، می‌توانی با آماتور‌ها هم خوش بگذرانی.»

کمی آرام گرفته و می‌‌پرسم:

«شما هم گاهی به خیابان <بهشت> سر‌ می‌زنید؟»

«در ِ‌ بهشت به‌روی همه باز است»

«موسیو ابراهیم شما منو دست میندازید و برای گول‌ زدن من ادعا می‌کنید با این سن و سالتان هنوز هم به آنجا می‌روید!.»

«چرا نه؟ مگر آنجا تنها برای افراد غیر بالغ رزرو شده است؟»

متوجه می‌شوم حرف اشتباهی زده‌ام.

«مومو، مایلی با هم گردشی کنیم و قدمی بزنیم؟»

«مگه شما قدم هم می‌زنید؟»

باز هم اشتباه، اما فوری لبخندی ضمیمه‌ی آن می‌کنم.

«نه، می‌خواستم بگم من شما را همیشه نشسته بر این چهار‌پایه دیده‌ام.»

از یپشنهاد موسیو ابراهیم آنفدر خوشحالم بودم که داشتم بال در‌می‌آوردم.

 

روز بعد موسیو ابراهیم پاریس را نشانم داد، پاریس زیبا را، جاهایی را که روی کارت پستال‌ها دیده می‌شوند، محله‌هایی که توریستها می‌رفتند. در امتداد <زاینه> با آن قوس بزرگش قدم زدیم.

«مومو، پلها را نگاه کن،<زاینه> این پلها را مانند زنی که شیفته‌ و شیدایِ دستبندهایش است دوست می‌دارد.»

سپس در میان پارکهای اطراف <کاخ الیزه> قدم زدیم و از کنار ساختمان تئاتر و محل خیمه‌شب‌بازی گذشتیم. به خیابان<فابورگ/ساینت/هونور> هم سر‌ زدیم؛ جایی‌که مغازه‌های زیادی وجود داشت و اجناسی با مارکهای معروف می‌فروختند: لاوین، هرمِز، ساینت/لاورنت،کاردین ...، بوتیکهایِ جالبی نبودند، بسیار بزرگ و خالی از مشتری؛ بر‌عکس مغازه‌ی موسیو ابراهیم که به اندازه ی یک دستشویی است و هیچ جایش محلی برای یک تار مویِ اضافه‌ را ندارد، جاییکه از کف آن تا سقفش روی هر قفسه ای، سه ردیف روی هم  و چهار ردیف کنار هم از وسایلی که لازمه‌ی زندگی است پر گشته است ــ و همین‌طور از اجناس نه چندان ضروری.

«واقعاً مسخره است موسیو ابراهیم، چقدر ویترین ثروتمندان فقیرانه به چشم می‌آید. انگار هیچ‌چیزی درون آن نیست.»

«مومو، این <حال و اکنون> است که نادر و لوکس‌اند و نه اجناس پشت ویترین‌ که در این بوتیک به قیمت خیلی گران به‌فروش می‌رسند.»

 

گردش و قدم‌زدن من و موسیو ابراهیم با رفتن به باغی دور افتاده و پنهان از چشم رهگذران نا‌آشنا در کاخ رویال به پایان رسید. در آنجا موسیو ابراهیم مرا به‌ ‌یک لیوان آب پرتقال دعوت کرد و همان‌جا بر روی چهارپایه‌ی کنار بار، بی‌حرکتی و آرامش معروفش را به هنگام جرعه‌ جرعه نوشیدن عرق‌ رازیانه‌اش باز‌یافت.

«موسیو ابراهیم، در پاریس زندگی کردن باید خیلی عالی باشه.»

«مومو خودت هم که در پاریس زندگی می‌کنی.»

«نه، من در خیابان <آبی> زندگی می‌کنم.»

به موسیو ابراهیم نگاه می‌کنم که چگونه هنگام نوشیدن عرق رازیانه‌اش لذت می‌برد.

«تا حالا فکر می‌کردم مسلمان‌ها الکل نمی‌نوشند.»

«آره درست شنیدی، اما من درویشم.»

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:33  توسط سعید از برلین  | 

 

حالا که موسیو ابراهیم به این مهربانی از من خواهش میکند و یک قوطی خوراک کلم هم به من هدیه کرده است، آن هم مرغوبترینش را، پس بادا‌‌باد من هم سعی خودم را میکنم ...

 

روز بعد، رفتارم مانند دیوانه‌ای بود که انگار در شب چیزی نیشش زده باشد: به رویِ همه لبخند می‌زدم.

"نه مادام، من تکالیف ریاضی را متوجه نشدم."

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

"من مؤفق به حلشان نشدم!"

"باشه موسی، من یکبار دیگر برایت توضیح میدهم."

برای اولین‌ بار نه از توپ و تشر خبری بود و نه از ملامت و سرزنش.

در سالن غذاخوری مدرسه ...

"می‌تونم لطفاً کمی بیشتر سس شاه‌بلوط داشته باشم؟"

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

"آیا ممکنه یک قوطی ماست‌میوه هم داشته باشم؟"

آنرا هم خیلی راحت بدست می‌آورم.

در زنگ ورزش اقرار کردم که کفش ورزشیم را فراموش کرده‌ام.

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش کردم!

"دیروز شستمشون و هنوز خشک نشده‌اند، موسیو ..."

معلمم میخندد و با دست به پشتم می‌نوازد.

انگار در عالم هپروت سیر می‌کردم. کسی تاب مقاومت در برابرم را نداشت. موسیو ابراهیم مؤثرترین اسلحه را به دستم داده بود. من تمام جهان را با لبخندم گلوله‌باران می‌کنم و دیگر کسی مانند حشره‌ای موذی با من برخورد نمی‌کند.

بعد از مدرسه به طرف <خیابان بهشت> می‌دوم. به زیباترین فاحشه مراجعه می‌کنم، یک سیاهِ بلند قد که همواره مرا از خود رانده بود.

"سلام!"

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

"بریم بالا تو اطاقت؟"

"شونزده سالت شده؟"

"معلومه که شانزده ساله‌ام. من از وقتی به دنیا آمدم شانزده سالم بود!

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

برای رفتن به اطاقش به بالا می‌رویم.

در پایان کار، هنگام پوشیدن لباس به او می‌گویم که خبرنگارم و در باره‌ی فواحش می‌نویسم.

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

... و اگر لطف کند و از زندگیش کمی برایم تعریف کند بی‌نهایت خوشحالم خواهد کرد.

"داری حقیقتو می‌گی، واقعاً تو خبرنگاری؟"

با لبخند جواب میدهم:

آره، دانشجویِ خبرنگار ..."

او شروع به صحبت کردن برایم می‌کند و من متوجه پستان‌هایش می‌شوم: وقتی سخنانش جاندار و با روح می‌گردید، پستانهایش آرام به بالا و پایین می‌جهیدند. باورش برایم مشکل است. یک زن با من صحبت می‌کند. یک زن. او صحبت می‌کرد و من با لبخندی در گوشه‌ی لب به او نگاه می‌کردم.

 

وقتی‌ پدرم به خانه آمد مانند هر شب در در‌آوردن کت به او کمک کردم و در روشنایی نور تملق و دم‌جنبانی برایش به‌جا ‌اوردم تا ببیند.

"غذا آماده است."

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

او با تعجب به من نگاه می‌کند.

لبخند زدن در پایان روز چندان آسان هم نیست، اما من تمام کوششم ‌را می‌کنم و به لبخند‌ زدن ادامه می‌دهم.

"ٱیا کار خطایی انجام داده‌ای؟"

نقش خنده بر لبم محو می‌گردد. سعی می‌کنم دلسرد نشوم و هنگام سرو کردن دسر دوباره لبخندی به‌رویش زدم.

مضطربانه نگاهم کرد و گفت:"بیا جلوتر."

احساس کردم لبخندهایم بَرنده شده‌اند. یک قربانی جدید.

نزدیکش می‌شوم. شاید می‌خواهد ببوسدم؟ برایم یکبار تعریف کرد که <پوپول> را با اشتیاق می‌بوسیده چونکه او خیلی ملوس و تو دلبرو بوده است. شاید‌که <پوپول> از جریان لبخند زدن از ابتدای خلقت آگاه بوده؟ یا شاید هم مادر به خود زحمت داده و آنرا به <پوپول> در کودکی آموزانده است.

کاملاً به او نزدیک شده و خود را به شانه‌اش آویزان می‌کنم. صدایِ برخورد مژه‌هایش را می‌شنوم. من لبخند می‌زنم. از یک گوش به گوش دیگرش می‌خندم.

"من تا حالا نمی‌دانستم دندانهایت کج‌اند، باید پیش دندانپزشک بروی."

بعد از این ماجرا شروع کردم هر شب بعد از به خواب رفتن پدرم نزد موسیو ابراهیم بروم.

 

"مقصر من هستم، اگر من هم مانند <پوپول> بودم، پدرم می‌توانست راحت‌تر دوستم بدارد."

"از کجا می‌دانی که چنین می‌‌شد؟ <پوپول> هم رفته."

"خوب رفته باشه"

"شاید تحمل کردن پدرت براش سخت بوده."

فکر می‌کنید که این‌طور باشه؟"

"اینکه او دیگر اینجا نیست خود دلیلی کافیست."

هنگام بسته‌بندی کردن پول خرده‌هایِ موسیو ابراهیم کمی آرام می‌گیرم.

"موسیو ابراهیمِ، شما <پوپول> را می‌شناختید؟ او را دیده بودید؟ به نظرتون <پوپول> چه‌جور آدمی بود؟"

موسیو ابراهیم طوری‌که انگار مایل به جواب‌ دادن نیست ضربه کوتاهی به دخل می‌زند.

"مومو، من تو‌ را صد‌ بار، نه، هزار باربیشتر از <پوپول> دوست دارم."

"که این‌طور؟"

تا اندازه‌ای خوشحال بودم، اما نمی‌خواستم آنرا نشان دهم. آدم باید از خانواده‌اش دفاع کند، دستم را مشت کرده و دندان قرچه‌ای می‌کنم.

"موسیو ابراهیم، مواظب باشید، من به شما اجازه نمی‌دم در باره‌ی برادرم بد صحبت کنید. چه دشمنی‌ای با <پوپول> دارید؟"

"او خیلی مهربان بود، اما مومو برای من عزیزتره."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 7:52  توسط سعید از برلین  | 

دوستی و آشنایی با موسیو ابراهیم و فاحشه ها، زندگی کردن من با پدرم را سخت‌تر ساخته بود.

آغاز به کاری وحشتناک و  سرگیجه ‌آور کرده بودم: مقایسه. در کنار پدرم همیشه سردم میشد. نزد موسیو ابراهیم و فاحشه‌ها اما هوا گرم بود و روشن.

ارتفاع و ژرفایِ کمد کتابها را از نظر گذراندم؛ یک قطعه میراث، تمام کتابهایی را‌ که از قرار معلوم باید جوهر و عصاره‌ی معنویت بشری را در خود حمل کنند، چرکنویسی از قوانین باطله، فراست و زیرکی فلسفه، در تاریکی آنها را تماشا می‌کردم  ــ"موسی، حفاظ جلوی پنجره‌ها را ببند، نور به جلد کتاب‌ها آسیب می‌رساند"ــ، سپس پدرم را از نظر گذراندم که رویِ صندلی راحتیش زیر نور دایره‌وار‌‌‌ِ چراغ پایه‌داری که مانند  هاله‌ای زرد رنگ از خرد و آگاهی بالایِ کتابش قرار داشت مشغول کتاب خواندن بود. دیوار ِ فضل و دانش او را در محاصره‌ی خود گرفته و دیگر توجه‌ای به من نمی‌‌کرد، حتی آن مقداری‌که به سگ محبت می‌کنند را از من دریغ می‌داشت ­­ــ او از سگ متنفر بود ــ، حتی یک‌بار هم سعی نکرد استخوان کوچکی از دانسته‌ها و دانشش را جلویم پرتاب کند. با کوچکترین صدایی می‌بایستی از او معذرت‌خواهی می‌کردم ...

"موسی، ساکت. من دارم کتاب می‌خوانم. من دارم کار می‌کنم ..."

واژه‌ی کار ارزشمند بود و پر قدرت‌ و دلیل برائت هر عملی ...

"معذرت می‌خوام پاپا."

"افسوس، خوشبختانه برادرت <پوپول> طور دیگری بود."

نام دیگر عقده‌ی حقارت من <پوپول> بود. پدرم، به محض اینکه کوچکترین خطایی از من سر‌میزد خاطره‌یِ برادرم را مانند سنگی به سویِ سر و صورتم پرتاب می‌کرد. "پشتکار و جدیت <پوپول> در مدرسه زبانزد اولیایِ مدرسه بود. <پوپول> عاشق ریاضیات بود، <پوپول> وان حمام را کثیف نمی‌کرد، <پوپول> هرگز اثر شاش‌اش به در ‌و‌ دیوار توالت مشاهده نمی‌شد، <پوپول> کتاب خواندن را بیشتر از هر‌ کاری دوست می‌‌داشت، کتابهایی را که من دوست دارم او هم از خواندنشان لذت می‌برد."

این‌که چرا و به چه دلیل مادرم بعد از مدت کوتاهی پس از به دنیا آوردنم به‌ همراه <پوپول> من و پدرم را ترک کرد کاملاً برایم قابل درک است. با خاطرات جنگیدن برایم به قدر کافی سخت و طاقت‌فرسا می‌باشد، اما زندگی کردن با گوشت و خون و استخوانِ بی‌نقص و عیبی مانند <پوپول> می‌توانست به راحتی از عهده‌ی طاقت من خارج باشد.

"پاپا، اگر <پوپل> پهلویِ ما زندگی می‌کرد، فکر میکنی مرا دوست می‌داشت؟"

پدرم خیره به من می‌نگرد، یا بهتر است که بگویم، مضطربانه کوشش می‌کند سر از دنیای درونم در‌آورد.

"این چه سؤالی‌ است‌که تو می‌پرسی!"

بهترین جواب در نوع خودش!: این چه سؤالی است که تو می‌پرسی!

یاد گرفته بودم آدم‌ها را با چشمان پدرم ببینم؛ با بد‌گمانی، با تحقیر و بی احترامی ... اما با یک عرب خرده‌ فروش گفتگو کردن، گرچه او عرب نبود ــ زیرا " در پیشه‌ی ما عرب بودن بدین معنیست: از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مغازه‌ات باز باشد، حتی در یکشنبه ها." ــ، و کمک به فواحش از کارهای دلخواهم بودند که من در کشویِ مخفی سرم از نگاه دیگران محفوظشان می‌داشتم؛ کارهایی‌‌که به زندگی رسمی‌ام تعلق نداشتند.

روزی موسیو ابراهیم از من پرسید: "مومو، چرا تو هرگز لبخند نمی‌زنی؟"

این سؤال مانند مشت محکمی به صورتم خورد، ضربه‌ای کاری که من آماده‌اش نبودم.

"لبخند تنها برای مردمان ثروتمند است، موسیو ابراهیم. من توان انجام دادن آن‌را ندارم."

شاید برای به خشم آوردنم بود که شروع به خندیدن کرد.

"منظورت این است‌که من ثروتمندم؟"

"شما همیشه داخل دخل‌تان اسکناس وجود دارد. من کسی را نمی‌شناسم به قدر شما در روز این همه اسکناس ببیند."

"اما اسکناسها را برای خرید جنس و کرایه‌ی مغازه احتیاج دارم. میدونی مومو، در پایان ماه چیز زیادی از اسکناسها برایم باقی نمیماند." و طوریکه انگار قصد به خشم آوردنم را دارد قهقه‌ی بلندی سر می‌دهد.

"موسیو ابراهیم، وقتی من میگم لبخند زدن چیزی برای ثروتمندان است منظورم این است‌که فقط برای آدمهای خوشبخت است."

"اما تو در اشتباهی. ابن لبخند است که خوشبختی می‌آفریند."

"چرند و پرند."

"سعی کن لبخند بزنی، پشیمون نمیشی"

گفتم که:"چرند و پرند."

"مومو، تو آدم مؤدبی هستی؟"

"باید مؤدب باشم، وگر‌نه تنبیه میشوم."

"مؤدب بودن خوب است. لطف داشتن و مهربانی اما بهتر است. اگر سعی کنی و  لبخند بزنی، مطمئن باش که دنیا هم به رویت خواهد خندید."

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:5  توسط سعید از برلین  | 

در آن روز من و موسیو ابراهیم با هم دوست شدیم.

طبیعیست که میبایستی از آن به بعد قوطیهای کنسرو را از جای دیگری بدزدم، اما موسیو ابراهیم قسمم داد:

"مومو، فراموش نکن؛ تو باید هر وقت فکر دزدی به سرت افتاد، فقط از مغازه من دزدی کنی."

موسیو ابراهیم بعد از این دیدار، در عرض تنها چند روز هزاران نیرنگ و کلک به من آموزاند که چگونه از پدرم کلاهبرداری کنم بدون آن‌ که او متوجه شود: نانهای کهنه و باقیمانده‌ی از دیروز و پریروز را برایش دوباره گرم کرده و به‌ خوردش دهم؛ قهوه را هربار با مقداری از مالت مخلوط کنم؛ بسته های چای ِ فوری را دو بار مصرف کنم؛ شراب بوژوله‌ی گرانقیمتش را با شرابهای ارزان قیمتِ سه فرانکی مخلوط کنم؛ و یکی از بهترین و تحسین برانگیزترین الهاماتش که نشان میداد موسیو ابراهیم چه استاد زبردستی در دست انداختن جهان و جهانیان است این بود: هنگام پختن خورش از غذای مخصوص سگها استفاده کن.

دیوار جهانِ بزرگسالان که سرم دائماً به آن اثابت میکرد با کمک و همیاریِ موسیو ابراهیم شکافی برداشت و از میان آن دستی برای کمک به طرفم دراز گردید.

دوباره دویست فرانک پس انداز کردم، دوباره میتوانستم ثابت کنم که یک مرد هستم.

در <خیابان بهشت> مستقیم به سوی در ورودی‌ایکه کنارش صاحب جدید عروسک خرسی‌ام ایستاده بود رفتم. به عنوان هدیه صدفی به همراه داشتم. صدفی حقیقی از دریایی حقیقی که کسی به من هدیه داده بود.

دختر با لبخندی از من تشکر کرد.

در این هنگام مردی مانند موش رم کرده‌ای از دالان خانه به بیرون میجهد و پا به فرار میگذارد. فاحشه‌ای فریاد زنان بدنبالش میدود.

"نذارید فرار کنه! آی کیفم! نگهش دارید، نذارید فرار کنه!"

بدون هدر دادن ثانیه ای پایم را به جلو می‌برم. دزد پایش به پایم گیر میکند، سکندری میخورد و بعد از چند متری با سر به زمین می‌افتد و من خودم را رویش پرت میکنم.

دزد سرش را به طرف بالا میگیرد و متوجه کم‌سالیم میشود، پوزخندی به رویم میزند. قصد مشت و مال دادنم را میکند که دختر فریاد زنان وسط خیابان میدود. دزد، غضبناک از جایش بلند میشود و شتابان صحنه را ترک میکند. خوشبختانه فریاد فاحشه از به کار انداختن عضلاتم در نبرد با دزد جلوگیری میکند.

فاحشه، تلو تلو خوران با آن کفش پاشنه بلندی که به پا داشت خود را به من میرساند. کیفش را به او برمیگردانم و او آنرا با خوشحالی فراوان به سینه های شهوت برانگیزش میفشارد.

"خیلی ممنون، کوچولو. میتونم کاری برات بکنم؟ دلت میخواد بریم خونه‌ی من؟"

پیر بود. حداقل سی سال را داشت. اما، همانطور که موسیو ابراهیم همیشه میگوید، آدم اجازه ندارد پیشنهاد یک خانم را رد کند.

"O.K "ای میگویم و به طرف اطاقش براه می‌افتیم.

صاحب عروسک خرسی‌ام به خاطر این‌که همکارش مشتری او را از چنگش ربوده برآشفته به نظر می‌آمد. هنگام رد شدن از کنارش زیر گوشم زمزمه کرد:

"فردا بیا. من مجانی کارتو راه میندازم."

البته من تا فردا صبر نکردم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 7:3  توسط سعید از برلین  | 

 

"پس چرا مردم میگن که شما تنها عرب این خیابان هستید اگر شما اصلاً عرب نیستید؟"

"مومو، در پیشه‌ی ما عرب بودن بدین معنیست: از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مغازه‌ات باز باشد، حتی در یکشنبه ها."

گفتگویمان کوتاه بود. یک جمله در روز. به قدر کافی وقت داشتیم. او وقت داشت چون پیر بود و من چونکه جوان بودم. و هر دو روز یکبار کنسروی از او میدزدیدم.

تصور میکنم اگر ما با برژیت باردو مواجه نمیشدیم دو سالی طول میکشید تا یک گفتگوی یک ساعته با هم میداشتیم.

در <خیابان آبی> بروبیایی بر پا بود. خیابان را بسته و تردد اتوموبیل در آن ممنوع شده بود. فیلمبردارها مشغول فیلمبرداری بودند.

تمام جانداران <خیابان آبی> و <خیابان بهشت> که آلت تناسلی داشتند در هیجان کامل به سر میبردند. خانمها میخواستند با چشمان خود ببیند که آیا ب.ب واقعاً آنجور که میگویند زیبا است یا نه؛ مردان نمیتوانستند دیگر درست فکر کنند، چون که مغزشان داخل آخور شلوارشان لیز خورده بود. برژیت باردو اینجاست! با آن اندام رعنا و زیبایش، برژیت باردو!

خودم را از پنجره به بیرون خم میکنم. به ب.ب مینگرم و  ناخواسته فکر گربهُ‌ی همسایه‌ طبقه چهارم به سراغم میآید؛ یک گربه‌‌ی زیبا که لمیدن روی بالکن در زیر تابش خورشید را دوست میدارد، بخاطر شوق زندگی، بخاطر تنفس کردن، بخاطر چشمکهای ناز زدن تا ستایش و تحسین درو کند.

با دقت کردن بیشتر متوجه شباهت ب.ب با فواحش <خیابان بهشت> میگردم بدون آنکه درک کنم در حقیقت فواحش <خیابان بهشت> میباشند که خود را مانند برژیت باردو آرایش میکنند تا راحتر مشتری به تور اندازند. بعد با تعجب فراوان موسیو ابراهیم را کنار در مغازه اش میبینم. برای اولین بار _در هر صورت از هنگامیکه من به دنیا آمده ام_ چهارپایه اش را ترک کرده بود.

بعد از تماشای لمیدنهای عشوه برانگیز برژیت باردو جلوی دوربین فیلمبرداری، به دختر زیبای مو طلایی که خرس عروسکی‌ام را هدیه دادم فکر کردم. تصمیم میگیرم پایین نزد موسیو ابراهیم بروم و  از موقعیت پیش آمده استفاده کرده و چند قوطی کنسرو بدزدم.

فاجعه! او دوباره پشت دخلش نشسته است. چشمانش اما خندانند و نگاهش از بالای صابونها و گیره‌های رختشویی به برژیت باردو دوخته شده بود. اینچنین او را هرگز ندیده بودم.

"موسیو ابراهیم آیا شما متأهلید؟"

"البته که متأهلم."

در این لحظه نمیتوانستم قسم بخورم که آیا حقیقتاً موسیو ابراهیم  آنقدر پیر است که همه فکر میکردند.

"موسیو ابراهیم! تصور کنید شما و همسرتان و برژیت باردو در یک قایق نشسته اید. قایق واژگون میشود. شما چه میکنید؟

"من شرط میبندم که خانمم میتواند شنا کند."

تا آنروز چنین چشمان خندانی ندیده بودم، از ته قلب میخندیدند، آتشبازی میکردند.

ناگهان موسیو ابراهیم طوریکه انگار میخواهد زیر دامن زنی را بنگرد خود را خم میکند: برژیت باردو داخل مغازه اش میگردد.

"صبح به خیر موسیو، آیا آب دارید؟"

"برای شما همیشه، مادمازل."

و حادثه‌ی خارج از تصور اتفاق می‌افتد: موسیو ابراهیم شخصاً می‌رود و شیشه‌ی آبی را از روی قفسه برمیدارد و برای ب.ب میآورد.

"مرسی، موسیو. چقدر بهتون بدهکارم؟"

"چهل فرانک مادمازل."

ب.ب شوکه میشود. من هم همینطور. یک شیشه آب در آنزمان دو فرانک ارزش داشت.

"من نمیدونستم که آب در اینجا به این با ارزشیست."

"آنچه با ارزش است ستاره گان نامی میباشند و نه آب."

با چنان دلربایی و چنان لبخند مقاومت شکنی آنرا بیان کرد که برژیت باردو صورتش کمی سرخ میگردد، چهل فرانک را کنار دخل میگذارد و می‌رود.

درک آنچه رخ داد برایم مشکل بود.

"موسیو ابراهیم، فکر نمیکردم شما بی شرم و گستاخ باشید."

"خُب پسر جان، من هم باید پول کنسروهایی را که تو از من به غارت میبری به طریقی تهیه کنم."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:10  توسط سعید از برلین  | 

تقریباً در همین ایام بود که موسیو ابراهیم را شناختم.

مسیو ابراهیم همیشه به همین پیری بوده که هست. همه‌ی اهالی <خیابان آبی> و خیابان‌های اطراف میتوانستند بخاطر بیاورند که مسیو ابراهیم همیشه این مغازه که در آن فرآورده های مستعمراتی یافت میشود را داشته است، از ساعت هشت صبح تا دیر وقتِ شب روی چهارپایه‌ای که میان دخل و وسایل نظافت قرار دارد بدون حرکت مینشیند، یک پایش در راهرو و پای دیگرش را در زیر جعبه ای از بسته‌های کبریت قرار میدهد، با یک روپوش خاکستری رنگ که بر روی پیراهن سفیدی پوشیده شده است، دندانهایی دارد از جنس عاج، سبیلی نازک و چشمانی مانند پسته سبز و قهوه ای، روشنتر از پوست قهوه ای رنگش که پر از لکه های ِ خرد است.

 

معروف بود که موسیو ابراهیم مرد عاقل و خردمندیست. شاید به این خاطر چون او بیش از چهل سال تنها عربِ محله یهودیها بود. شاید به خاطر اینکه زیاد لبخند و حرف کم میزد. شاید هم چون او بر سرعت و هیجان عادیِ روزانه ای که مردم با آن درگیرند پیروز گشته بود، مخصوصاً بر سرعت و التهاب پاریسی ها. مانند شاخه‌‌‌‌‌ای بود که در چهارپایه فرو کرده باشندش، هرگز از جایش تکان نمیخورد، هیچگاه در حضور مشتری _مهم نبود مشتری چه کسیست_ قفسه ها را پر نمیکرد، از نیمه‌ی شب تا هشت صبح ناپدید میگشت و کسی نمیدانست که او به کجا میرود.

 

هر روز باید خرید میرفتم و غذا را آماده میکردم. تنها جنسی که برای تهیّه غذا میخریدم کنسرو بود. نه به این خاطر که تازه بودند، بلکه چون پدرم پول تنها خرید یک روز را به من میداد، بگذریم از این که درست کردن غذا با کنسرو ساده تر بود!

برای تنبیه کردن پدرم که به من تهمت دزدی زده بود شروع به دزدی از او کردم و همزمان از مسیو ابراهیم هم میدزدیدم. البته کمی خجالت میکشیدم، اما به خاطر پیروز شدن بر خجالتم هنگام پرداخت پول تمام فکرم را متمرکز کردم به اینکه:

چه اهمیتی دارد، او تنها یک عرب است!

هر روز به چشمهای مسیو ابراهیم نگاه میکردم و این باعث جرئت و جسارتم میگردید.

چه اهمیتی دارد، او تنهال یک عرب است!

"من عرب نیستم، مومو، من از هلال ماه طلاییم."

وسایل خریداری شده را برمیدارم و خسته و کوفته از مغازه خارج میشوم. موسیو ابراهیم میتواند فکر کردنم را بشنَود! اگر چنین باشد پس شاید اینرا هم بداند که من از او دزدی میکنم؟

در روز بعد کنسروی ندزدیدم اما از او پرسیدم:

"هلال ماه طلایی چیست؟"

باید اقرار کنم تمام شب تصور میکردم که موسیو ابراهیم بر نوک یک هلال ماه طلایی نشسته و در آسمان پُر ستاره در حال پرواز است.

"هلال ماه طلایی نام منطقه ایست که از آناتولی شروع میشود و تا ایران ادامه‌اش است، مومو."

روز بعد، در حال در آوردن کیف پولم گفتم:

"من اسمم مومو نیست، اسم من موسی است."

 در روز بعد او بود که در جواب گفت:

"میدانم که نامت موسی است و من به این خاطر مومو صدایت میکنم چونکه مانند موسی مهم به گوش نمیآید."

روز بعد هنگام شمردن پول‌خوردهایم پرسیدم:

"شما چه مخالفتی با نام موسی دارید؟ موسی نامی یهودیست و نه عربی."

"من عرب نیستم، مومو، من مسلمانم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:59  توسط سعید از برلین  | 

تقدیم به ماهور مهربان.

یازده ساله بودم که قلک پولم را که خوکی از جنس چینی بود گردن زدم و با پول درون شکمش پیش فاحشه ها رفتم.

قلک پولم، لعاب داده شده و رنگهای به کار رفته در آن مانند قی و استفراق بود و شکافی داشت که سکه از آن داخل میشد ولی دوباره خارج ساختنش غیر ممکن بود.

پدرم این قلک <مسیر یکطرفه> را برایم انتخاب کرد چونکه با فلسفه و جهانبینیش همخوانی داشت: پول را باید پس اندازش کرد و نه خرج.

درون شکم خوک چینی‌ دویست فرانک وجود داشت. ثمره‌ی چهار ماه جان کندن بود.

یک روز صبح قبل از رفتن به مدرسه  پدرم به من گفت:

"موسی، من سر در نمیاورم ... مقداری پول ناپدید شده ...، از این لحظه به بعد تمام پولهای پرداختی برای خرید خانه را در دفتر مخارج روزانه ثبت میکنی."

اینکه در مدرسه مانند سگ پاچه‌ات را میگیرند کافی نیست، در خانه هم همینگونه با تو رفتار میکنند: شستشو، مانند گاو زحمت کشیدن، آشپزی، مواد خریداری شده برای خانه را حمل کردن، این هم بس نیست! تنها و بی کس در یک خانه بزرگ زندگی کردن، تاریک، خلوت و بدون عشق، بیشتر برده بودن تا پسر یک وکیل مدافع بدون مشتری و بدون همسر. و چون این مکافاتها برایم کافی نبودند، بنابراین متهم به دزد بودن هم شدم! حال که مهر تهمتِ دزدی بر پیشانیم خورده شده پس چرا دزدی نکنم؟

دویست فرانک در شکم قلکم جای داشت و قیمت یک دختر در <خیابان بهشت> دویست فرانک بود و کسی‌که قصد مرد شدن می‌کرد می‌بایستی آن‌را بپردازد.

چند خانم اولی شناسنامه ام را می‌خواستند ببیند. با وجود صدا و وزنم باورشان نمی‌شد که من شانزده ساله‌ام  _ من مانند کیسه‌ای از شکر چاق بودم _ و به ادعایم که: شانزده ساله‌ام مشکوک بودند؛ حتماً در تمام سالیانی‌که من با کیسه‌ی خرید از اینجا عبور میکردم مرا می‌دیدند و شاهد بزرگ شدنم بوده‌‌اند.

در انتهای خیابان، در کنار در ورودی دختر جدیدی ایستاده بود. توپول بود و مانند یک عکس زیبا. من پولم را به او نشان دادم و او خندید.

" و تو شانزده سالته؟"

"آره، از امروز صبح شانزده ساله شدم"

داخل خانه شدیم. باورش برام سخت بود؛ او بیست و دو سال داشت، دهسال از من بزرگتر بود و تنها به خاطر من آنجا بود. او به من یاد داد که چطور اول باید خود را شست و بعد عشقبازی کرد ...

البته خودم آن را می‌دانستم، اما گذاشتم حرفش را بزند تا احساس بهتری پیدا کند، از آن گذشته از صدایش خوشم می‌آمد، کمی سرکشانه و کمی هم غمناک بود. در تمام مدت نیمه بیهوش بودم. در آخر به موهای سرم دست کشید و گفت:

"تو باید دوباره بیایی و برام هدیه کوچکی بیاری".

نزدیک بود تمام خوشیم ضایع شود: من هدیه کوچک را فراموش کرده بودم.

این هم از اقبال من. من یک مرد بودم، غسل تعمید داده شده میان ران‌های یک زن. زانوهایم چنان لرزان بودند که به سختی می‌توانستم خود را روی پاهایم نگاه دارم و دیری نگذشته دردسر شروع شد: من هدیه کوچک معروف را فراموش کرده بودم.

تند با قدمهای بلند خو را به خانه می‌رسانم، به اطاقم هجوم برده و تمام وسایلم را از نظر می‌گذرانم تا با ارزشترینش را که برای هدیه دادن مناسب است پیدا کنم، بعد مستقیم به سوی <خیابان بهشت> میدوم. دختر دوباره کنار در ورودی ایستاده بود و من خرس عروسکیم را به او هدیه می‌دهم.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط سعید از برلین  | 

دیروز سه شنبه بود و روز سیزده بدَر.

هوا آفتابی بود و چمنها همه سبز _امروز هوا اما غمگین است، توریِ خاکستری رنگی بر چهره آویخته و بغض کرده به من مینگرد.

دیروز تو را دیدم که سبزه به آب میدادی و ماهی های سرخ تنگ هفت سینت را با آب رودخانه آشنا ساختی.

تو، سینهای سفره هفت سین تمام سالهای در سفر بودنمی.

چهره ات با دیدن من به خنده گشوده گشت، با دیدن روی گشاده ات درهای بهشت همگی برویم باز گشتند.

 

*** 

کتابدار مهربان کتابخانه محل زندگیم با مراسم سیزده بدر آشنا بود. کتابهایی را که ماه پیش سفارش داده بودم در کاغذ کادوی زیبایی پیچیده بود و با خطی کودکانه که زیبایی قلبش را نمایش میداد بر روی کارتی نوشته بود: عید مبارک.

میدانست طبق عادتم سه بار صورتش را خواهم بوسید.

بوی عطری که به گردن زیبا و بناگوشش زده بود عادتم را از سر پراند و تنها یکبار گونهُ جذابش را که انگار برای بوسیدن خلق شده است بوسیدم _ طولانیترین بوسه ای که تا حال از گونه ای گرفته ام 

 

***

قصد دارم از اریک امانوئل اشمیت: 

Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran (حضرت ابراهیم و گلهای قرآن) که آنِتِه و پائول ب ِکِر آنرا به آلمانی برگردانده اند و از هرمن هسه:

Wanderung, Schön ist die Jugend, Kinderseele (هجرت و آوارگی، جوانی زیباست، روح کودکان) را به فارسی برگردانم.

هنوز اما مرددم که کدامیک را اول شروع و به پایان ببرم 

 

                                           

 

حضرت ابراهیم و گلهای قرآن.

یازده ساله بودم که قلک پولم را که خوکی از جنس چینی بود گردن زدم و با پول درون شکمش پیش فاحشه ها رفتم.

قلک پولم لعاب داده شده و رنگهای به کار رفته در آن مانند قی و استفراق بود و شکافی داشت که سکه از آن داخل میشد ولی دوباره خارج ساختنش غیر ممکن بود.

پدرم این قلک مسیر یکطرفه را برایم انتخاب کرد چونکه با فلسفه و جهانبینیش همخوانی داشت: پول را باید پس اندازش کرد و نه خرج.

درون شکم خوک چینی ام دویست فرانک وجود داشت. ثمرهُ چهار ماه جان کندن بود.

یک روز صبح قبل از رفتن به مدرسه  پدرم به من گفت:

"موسی، من سر در نمیاورم ... مقداری پول ناپدید شده ...، از این لحظه به بعد تمام پولهای پرداختی برای خرید را در دفتر مخارج روزانه ثبت میکنی."

 

                                      

                                     

 

هجرت و آوارگی.

وداع کردنم از این خانه آغاز میگردد. مدتهای طولانی موفق به دیدن چنین خانه ای نخواهم گشت، زیرا که من  به گذرگاه آلپ نزدیک میشوم و اینجا سبک معماری رایج در شمال آلمان همراه با زبان و مناظر آلمانی به پایان میرسد.

چه زیباست عبور از چنین مرزهایی! یک فرد مهاجر در بسیاری از نقطه نظرها یک انسان ابتداییست، همانگونه که یک چادر نشین در مقایسه با یک دهقان آدمی بدویست. اما با وجود این، حقیر شمردن مرزها و غلبه بر سکونت، آدمهایی مانند من را در آینده به تابلوی مبدل خواهند ساخت.

اگر انسانهای بیشتری مانند من یافت میگشتند که از صمیم قلب مرزها را حقیر میشمردند دیگر نه از جنگ خبری بود و نه از راهبندانی.

مرزها احمقانه و خصمانه اند. مانند تانگ و توپند و ژنرالها: تا هنگامیکه عقل و خرد، انسانیت و صلح و آشتی بر قرار است، وجودشان را حس نمیکنی و به آنها میخندی،_ اما در هنگامیکه جنگ و دیوانگی آغاز میگردد، آنها هم مهم و مقدس میگردند.

ای مرزها! چه سخت و وحشتناک ما آواره گان و مهاجران در سالهای جنگ را مورد شکنجه و زندانتان قرار دادید، شیطان نصیب و همراهتان باد!

 

http://www.youtube.com/v/DEldA8KuL4E&hl=en

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:7  توسط سعید از برلین  | 

زمزمهُ "پهلوون حیدر" آهسته آهسته به آوای بلند و بعد به غریو شادی در بین زنان و مردانی تبدیل شد که امید و آینده خود و کودکانشان را به جان و هستی و فکر و ایمان مردی گره زده بودند که شهرهُ دلاوریش از قلهُ بلند <کوهانه>؛ آن دو کوه  سنگی ِ بلندی که ساکنان آبادی را با واژهُ اوج آشنا ساخته بود به پرواز آمده و مردمان آنسوی <کوهانه> را سخت شیفتهُ جوانمردی و عدالتخواهی خویش ساخته بود.

ماه ها میگذشت که اهالی از پهلوان حیدر بیخبر بودند و اینک وقت آن رسیده بود که دختران و زنان آبادی گرد سُمان اسبش را سرمهُ چشمان زیبای خود سازند.

اسب مانند رعد زیر آفتاب میتاخت. بدن قهوه ای رنگ و پر عضله اش را شیارهای عرق که به دو سوی شکمش سرازیر بودند پوشانده بود. او هم مانند پهلوان حیدر دلش میخواست هرچه زودتر به آبادی برسد. میدانست که مردم آبادی با دیدن پهلوان خوشحال و نگرانیشان بخاطر غیبت طولانیش بر طرف خواهد شد و رقص و پایکوبیشان تا سپیده صبح که خورشید سر از نوک <کوهانه> خارج سازد ادامه خواهد داشت.

دل او هم برای همتاز مهربان و زیبایش (شهابه) تنگ شده بود. هفت ماه میگذشت که شهابه را ندیده و بویش نکرده بود. در این مدت علفهای جوان و لطیفی را که بوی بدن <شهامه> را میدادند بو میکشید و دلتنگیش را آرامش میداد.

این اواخر هر بار اهالی آبادی آندو را در کنار هم میدیدند بهم چیزی میگفتند و بعد لبخندی ردو بدل میکردند. از زمانیکه اهالی آبادی او و <شهابه> را "دو بازیگوش عاشق" نام نهادند، احساس عاشق بودن در او اوج گرفت و مهرش به <شهابه> رنگ دیگری به خود گرفت.  

غریو شادی بچه ها و سر و صدای بلندِ خنده و شوخی مردان و زنان آبادی باعث شدیدتر شدن ضربان قلب <شهابه> گردید. بوی آشنایی در فضا پیچید، چشمان <شهابه> برقی زد، شیهه ای کشید و آرام سم بر زمین کوبید.

پهلوان حیدر دهانه اسب را کمی به طرف عقب میکشد و دو سم جلویین اسب مانند دو نیزه در زمین خاکی فرو میروند و اسب از حرکت میایستد. پهلوان حیدر با جستی ماهرانه از اسب بزیر میآید، دهانه اسب را بدست مردی که برای گرفتن آن پیش دویده بود میدهد و مهربانانه میگوید:"یادت نره عرقاشو خشک کنی، خسته است، خوب بهش برس".

عکس العمل سریع من بعد از خوردن پس گردنی که درد آور و شوکه کننده بود، مچاله کردن و به زیر میز بردن کاغذی بود که رویش مشغول نوشتن داستان بودم.

آقای بجنوردی ناظم و دبیر ریاضیمان بود و خوشش نمیآمد که محصلینش به جای حل کردن مسائل ریاضی به کارهای دیگر بپردازند و از قضا دست محکمی هم داشت.

_ کاغذو بده ببینم!

_ کدوم کاغذو آقا؟

چون آقای بجنوردی از تکرار کردن سخنانش برای شاگردان متنفر بود و معتقد بود:_یکبار توضیح برایِ آدمه و دو بارش مال خر_ بنابراین با چوب بلند و نازکی که از آن برای نشان دادن اعداد و ارقام نوشته شده بر تختهُ سیاه استفاده میکرد محکم بر پشت دست مشت شدهُ حاوی کاغذ میزند و عصبانی میگوید: همون کاغدی که تو مشتت داری، مسخره.

مکث کردن من باعث بالا رفتن دست آقای بجنوردی و دیدن ترکه بالای سرم دلیل بالا آوردن دستم و باز کردن مشتم  میگردد.

آقای بجنوردی کاغذ مچاله شده را صاف میکند و نگاه کوتاهی به نوشته میاندازد، بعد نگاهی به من میکند و میپرسد: پس کی میخوای آدم بشی؟ آدم موقع حل کردن حساب داستان مینویسه؟ با زدن پس گردنی دیگری امر به حل کردن مسائلی که برای تمرین داده بود میکند و در حالی که سرش را به نشانه تعجب تکان میداد کنار میزش رفته روی صندلی مینشیند و بعد از نگاه کردن مجدد به من به خواندن داستانم میپردازد.

چهارده فروردین ۱۳۴۷  

http://www.youtube.com/v/eSKe5Hq0Yo8&hl=en

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 4:4  توسط سعید از برلین  | 

 

"مامان بهترین شیت را دارد" را ترجمه کردم تا کمی خود را با نظم کنم.

ترجمه هر روزه اش ذهنمرا به حرکت میانداخت و روز به روز عادتم به انضباط در کار بیشتر میشد.

اینکه آیا "مامان بهترین شیت را دارد" آن ارزش ادبی ای را داراست که برای ترجمه اش بتوان وقت قایل شد یا نه؟ موضوعی نبود که مرا به خود مشغول سازد. روان بودن نوشته، ساده نگاشته شدنش، دیالوگ بامزه، صفحات اندک کتاب و پیش از همه؛ قولی بود که من به کتابدار کتابخانه دادم: "کتاب را از دستش گرفتم، نود صفحه بیشتر نداشت. خواندنش راحت بود: نمایشنامه ای در دو پرده.

فکر کردم لنگ کفش ِ پاره در بیابان خود نعمتیست و بعد از تشکر کردن گفتم تا دو هفتهُ دیگر که کتاب مورد نظرم برگردانده شود سعی میکنم کتابی را که توصیه کرده است و حتماً جالب هم باید باشد تا پایان بخوانم.".

ترجمه "مامان بهترین شیت را دارد" اولین تجربه دنیای مجازیم است، تمامی حقوق حقیقی و مجازی آن هدیه ایست از من به کسی که جانانه ویرایشش کند.

بعد از یکماه _انضباط آموزی_ تصمیم گرفته ام وقتم را بیشتر با ترجمه کردن به سر برم، که هم بیشتر با واژه ها سرگرم باشم تا فراموششان نکنم و هم شاید با تمرین کردن ترجمه ام خوب و زیبا گردد.

http://www.youtube.com/v/VTgeNw1guBs&hl=en

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 16:17  توسط سعید از برلین  | 

دوست: بفرما! شما ماشاءالله چقدر چیزهای مهم و خوب آموخته اید ... فرمول جادویی "فرهنگ"!. چه اتفاقی افتاده که حالا همه چیز بر محور فرهنگ میچرخه!؟

رزتا: خب، این طبیعیه که همه این مشکلات از فرهنگ سرچشمه میگیره ... بخصوص معضلات مواد مخدر که مستقیم با "فرهنگ و سیاست" در ارتباطه! من به این موضوع چند وقتی است که فکر میکنم.

دوست میخندد: تو خودت ماری جوآنا میکشی و از "فرهنگ و سیاست" هم حرف میزنی!

رزتا: شاید باور نکنی ... اما این چیزهایی که من امروز شاهدش بودم چشمهامو باز کرد ...

لوئیجی با خوشحالی و امید: مامان، خیلی خوشحالم ... واقعاً میخواهی ترک کنی؟

دوست: العانه که اشگم راه بیفته! چه پایان زیبایی برای یک کمدی که علم آموزش اخلاق را به نمایش میذاره! واقعاً روحپروره! "و در آخر پاک و آمرزیده در لجنزاری به گور سپرده میشوند! پدر بزرگ، برمیگردد به زهدان مادرش ... به همان حزب کمونیست. و مادر عضو گروه <کارگران آوانگاردیست> میگردد ... پسر اما گروه <نبرد انقلابی> را انتخاب کرد و هر کدام با روش خود به نبرد پرداختند! و از آن زمان به بعد حتی یک گرم هم از ماری جوآنا نمیکشند!". و دوستشان هم از سوراخ کردن بدنش برای تزریق هروئین دست برداشته و در کارخانه قدیمیش مشغول به کار گردید ... اما او همچنان به نبرد ادامه میداد ... به نبرد ادامه میداد! و حالا همه با هم: "صفوف خود را تشکیل دهید، در دسته های منظم ... پیش به سوی میدان سرخ" پس چرا ساکتید؟ همه با هم بلند:"پیش به سوی میدان سرخ، پیش به سوی میدان سرخ"!

رزتا: آره، آره، راحت باش ... سرخوردگیها و عقده هاتو بالا بیار، در هر صورت کسی پارچه خنکی رو نشیمنگاهت که در حال سوزشه نمیذاره ... گوش کن: ما احتیاج به نجات یافتن از چنگ بیماری اعتیاد به مواد مخدر نداریم، چونکه نه من و نه پدر بزرگ تا حالا یک گرم هم از ماری جوآنا و حشیش نکشیده ایم!

لوئیجی: مامان، لازم نیست پرت و پلا بگی ... وقتیکه امروز داخل خونه شدم با چشمهای خودم دیدم دارید میکشید، اینجا طوری بو پیچیده بود که آدم فکر میکرد به باری که توش کانابیس میکشن داخل شده ...

پدر بزرگ: ما انتظار آمدن تو رو میکشیدیم، و وقتی دیدیم داری میایی عودی که بوی حشیش میدهد روشن کردیم ... تمامش وانمود بود و بس ...

لوئیجی: دارید سر به سرم میذارید ... پس جریان کشیدن ده عدد جوینت در روز، چلیم و قلیان دروغ بود؟

رزتا و پدر بزرگ: همه اش را خودمان به هم بافتیم!

لوئیجی: و داستان ال-اس-دی برداشتن پدر بزرگ در اثر اشتباه، آنهم دروغ بود؟

رزتا: این جریان متأسفانه اتفاق افتاد ... و همین موضوع هم چشمهایمان را در برابر خطرات مواد مخدر باز کرد، و به این دلیل...

دوست: آیا شما دو نفر نمایشنامه ای را مطالعه کرده اید!؟ ...

رزتا: ما برای آشنایی بیشتر با مشکلاتی که مواد مخدر ایجاد میکند با جوانانی که در مرکز بازپروری از معتادین منطقه زندگیمان که برای معالجه و ترک اعتیاد آنجایند

پرستاری میکنند گفتگو و تبادل افکار کردیم.

پدر بزرگ: ما تحقیقی انجام دادیم و دستگیرمان شد که پیش از هر چیز اسطوره "سفر" باید بیرنگ شود ... ادبیات درب و داغان این شاعران روانپریش هذیان گو که مواد توهمزا را بی خطر جلوه میدهند باید اساسی عوض شود: "بردار، مصرف کن! تو به سفری با حال میری ... تو شروع به پرواز میکنی ... تو و هستی یکی میشوید ... خدا! تو خدا را میبینی! پای برهنه بر رنگین کمانی قدم میگذاری! بردار و سفرت آغاز خواهد گشت!"

دوست: من کم کم داره مخم سوت میکشه: فرهنگ، طبقه، اسطوره!

پدر بزرگ: صحیح است! او میخندد. هیچکدام از مواد مخدر بد نیستند، باید دید که چه کسی مصرفش میکنه و چه فاصله ای میان تو و آن است و اینکه توانایی تو در برخورد با آن چه اندازه است. فهمیدن این آیا سخت بود؟ در آخر میخوام به رسم یادگار چیزی بگم: آدمی که قبل از رفتن به سفر ابله تشریف دارد، بعد از بازگشت از سفر باز همان ابلهیست که بوده.

 

                                                       پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط سعید از برلین  | 

پدر بزرگ: آره از پلاستیکه، از جنسهاییکه در کارنوال ازشون استفاده میشه ...

لوئیجی: یعنی چه؟ نشون بده ببینم ... لوئیجی خندهُ بلندی سر میدهد.

دوست: اما عقربی که پشت گردنمو نیش زد این نیست... عقربی که منو نیش زد زنده بود.

رزتا در حال خنده: اما ما به جز این عقرب، عقرب دیگری نداریم ...

دوست: و نیش زدنش؟

رزتا: با سوزن ... تق!

لوئیجی: ولی آنتونیو و پدر روحانی چطور؟ ... آیا آنها بوسیله عقرب نیش زده شدند؟

پدر بزرگ: نه، با سوزن ... من سوزنها را زیر آستر صندلیها قرار دادم ... بفرما برای امتحان کردن بشین روشون ... پدر بزرگ مانند کودکی بازیگوش  میخندد.

لوئیجی: پس برام توضیح بده چرا ما طوری رفتار کردیم که انگار به اندازه ده هزار نفر نشئه هستیم!

دوست: آره، چرا؟!

رزتا: تا حالا از تلقین به نفس یا خودتلقینی چیزی نشنیده اید؟

دوست: خودتلقینی! ... فکر میکنید که من خل هستم ... من تو عمرم چنین نشئه ای نشده بودم ... تلقین به نفس یعنی چه!!

پدر بزرگ: حرف رزتا کاملاً درسته، آدم فقط باید بخواهد ... تو در سرت خواهش نشئه شدن چنان در تکاپو بود که هر نیشی میتوانست تو را نشئه کرده و به سفر بفرستد!

لوئیجی: یک عقرب پلاستیکی ... میخندد ... چه راحت همه چیز برایم قابل باور بود و حقیقی به نظر میآمد... پدر بزرگ، تو خیلی با تجربه و پخته ای!

رزتا: تند نرو ... این تنها ایده پدر بزرگت نبود. باید قبول کنید که نقش من هم در این بازی کم نبوده: " حالا، حالا، ... حالا مثل غواصها میریم زیر آب گرم ... دریا ... لرزش ...خدای من، من نمیتونم دیگه نگهش دارم ... جاری شد ... جیییشششم جاری شد!" رزتا میخندد.

دوست: پدر روحانی و آنتونیوی ِ پلیس هم دچار وهم و رویا بودند؟

پدر بزرگ: تمامش وهم و رویا بود ... مثل اینکه از پشت کوه آمده ای! ... آیا خبر نداری که در آزمایشی به پنجاه نفر قرصی میدهند و به آنها به دروغ میگویند که ال-اس-دی میباشد؟ چهل نفر، تکرار میکنم: واکنش چهل نفر از پنجاه نفر اشخاص تحت آزمایش مانند اشخاصی بود که واقعاً ال-اس- دی برداشته باشند. دچار توهم شده بودند و هذیان میگفتند، در رویا سیر میکردند و دچار ترس بودند، درست مانند کسی که ال-اس-دی برداشته است!    

دوست: ولی من از پادزهر مصرف کردم و مسموم هم نشدم، روی شیشه هم نوشته شده پادزهر ...

رزتا: تو باید نوشته های زیرش را هم میخواندی، آنجا نوشته: برای کودکان هنگام التهاب عمومی مخاط دهان ...

لوئیجی میخندد: قرص بیخطر برای کودکان قنداقی را خورده ای رفیق... لوئیجی دوباره میخندد.

رزتا: در اصل میبایستی با شیشه شیرت میخوردیش و قهقه ای سر میدهد.

دوست: بس کنید با این شوخیهای بی مزه تون، من بقدر کافی عصبانی هستم!

رزتا: تو عصبانی هستی، چونکه آزمایش علمی ما با موفقیت به سرانجام رسیده ... ما در این بازی مطالب زیاد و جالبی آموختیم ... مثلاً چه اندازه  هیستری و فریب و نیرنگ در ارتباط با داستان مواد مخدر در جریان است ... این همه را ما کاملاً واضح دیدیم.

دوست: درسته، بخاطر توهم و فریب و نیرنگ این بازی صدها نفر در سال جانشان را از دست میدهند!

پدر بزرگ: بس کن دیگه ... اینو قبلاً گفتیم و خودت هم میدونی که آنچه انسان را میکشد نه خیالپردازی است و نه قوه جاذبه مواد مخدر، بلکه آنچیزی که انسان را میکشد دلیل ِ روی آوردن  انسان به مواد مخدر است! برای مثال؛ این حقیقت که در دو سال گذشته تعداد 65% از دختران و پسران جوان مؤفق به یافتن کار نگردیده اند ... یأس و ناامیدی، آینده ای بدون اطمینان داشتن ... به این شناخت و آگاهی رسیدن که مقدسترین ارزشهای اجتمایی ملت بر کوهی از زبالهُ تشکیل شده از: وطن، سرزمین پدری و مادری، خانواده، شرف و آبرو، تمدن، عدالت، مذهب و غیره و غیره بنا شده اند و چیزی بیشتر از زباله نیستند! بنابراین سهم تو از این اجتماع تنها لاشه ای بد بو میباشد ... با آن استثمار بیشرمانه نیروی کار از انسان و آن فرهنگش که باعث استفراغ میگردد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:51  توسط سعید از برلین  | 

 

counter