تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

لوئیجی: و بعد هم سوزنو فرو میکنن تو رگشون.

رُزتا: کی؟

لوئیجی: دکترها. مگه نمیدونیکه دکترها بیشترین گروه از  شاغلینند که ماده مخدر تزریق میکنند؟

پدر بزرگ: به استثنای دکتر جکیل!

رُزتا به پدر بزرگ که دوباره در حال پک زدن به ته مانده سیگار است: پاپا بس کن!

لوئیجی: دیگ خوراک پزی چه اش شده؟

رُزتا: چیز مهمی نیست، بخاره ... اینم بهت بگم که یک دکتر حق داره این اجازه را داشته باشه به خودش هروئین هم تزریق کنه ...

لوئیجی: این بخار نیستش ... این ...

رُُزتا دستش را میگیرد، دستی که در دیگ را میخواست بردارد: چند بار بهت گفتم من دوست ندارم، آدم قبل از غذا توی دیگها رو نگاه کنه.

با این حال لوئیجی در دیگ را برمیدارد: خیلی خنده داره، غذا! دیگ خالیه و بوی حشیش میده!

رُزتا: سعی نکن وقتی من صحبت میکنم تو موضوعو عوض کنی! هربار من راجع به ماده مخدر صحبت میکنم، تو  به نحوی از زیرش در میری!

لوئیجی: کی از زیرش در میره؟ من فقط میگم، اینجا یک کسی کشیده ... ماریجوآنا یا حشیش!

رُزتا: خب، حالا گرفتیم که اینطور باشه؟ روزنامه های شما چی مینویسن! نمینویسند که کانابیس یا "گراس" اینطور که شماها ازش نام میبرید، آدمو شاد میکنه!؟ اگه یکی غمگین باشه ابداً اونو احساس نمیکنه، و وفتی هم که شاد هستش: یوهو، من میکشم... مییییکشم! پایکوبی و دست افشانی، مخصوصاً در جمع، اونجا خودتو پیدا میکنی، دوستی ِ گروهی، همیاری ِ گروهی، فانتزی ... گروهگروهگروه !!

پدر بزرگ در حالیکه با برداشتن قدمهای کوتاه و آهسته میرقصد:

یک آواز بخوان، کانابیس،

سرخ و زیبا ماری جوآنای من

خوش رنگ مانند نیروانا

ماری جوآنا بکش، انقلاب در راه است!

لوئیجی: چیه پدر بزرگ، مشروب خوردی؟

پدر بزرگ: نخیر کشیدم!

لوئیجی: چی؟

پدر بزرگ: آره، کشیدم! و حالا، از اونجائیکه دیگه یخ شکسته و ذوب شده است، اجازه بده به کشیدنم ادامه بدم ... بهترین حشیش، لبنانی قرمز، مخلوط با گراس ِ کتان و چنان گوزپیچت میکند که ابداً به آن پی نمیبری!    

لوئیجی رو به مادرش: پدر بزرگ حشیش میکشه؟ چند وقت میشه که میکشه؟

تقریباً یکماهی میشه. باید اقرار کنم که براش خیلی هم خوبه!

پدر بزرگ: حق با تو بود پسر، این سم نیستش، این بهتر از عرق هستش! و این مادر قحبه ها، که در این حوالی میچرخند و در روزنامه های به قول عمه شان غیر وابسطه مینویسند، تمامی انواع مواد مخدر مانند یکدیگرند ...

رُزتا: درسته! هیچکس راجع به داروهای روانگردان حقیقت را به تو نمیگوید و اختلاف بین یک سیگار حشیش کشیدن و تزریق مرفین و یا هروئین را برایت توضیح نمیدهد، این حقیقتاً یک عمل فاشیستی هستش که باعث مرگ میشه. کانابیس اما نشاط آوره، انگیزنده، گوارا، دارای رنگی سرخ! آه، ای کانابیس من، دو برابر کننده خون، خوبی به توان سه، به من شجاعت یده بدون داشتن کلاه!  

لوئیجی: بگو ببینم مامان، نکنه تو هم میکشی!؟

رُزتا: آیا برای یک زن و مادر، سکر و مستی و شادی را که از ماری جوآنا حاصل میشه ممنوع کرده اند؟ قرمز و زیبا، مانند نیروانا، ماری جوآنایی بکش، انقلاب در راه است. نگاه کن! من حتی یک گوشواره دارم درست مانند گوشواره پدر بزرگت. پدر بزرگ، گوشوارهُ طلائیتو نشون بده، خیره کننده و زیبا، روح را زنده میسازد، خشم را آرامش میدهد و به تو مستی و سکر میبخشد به هنگامیکه یبوست داری!

لوئیجی: مامان، بس کن، این حرفها چیه که میزنی!؟

رُزتا: آهان، میفهمم! چونکه بهت یاد دادند – من که بهت یاد ندادم- اما در مدرسه، کشیشها، دوستانت، پدرت، تلویزیون: مادر تو مادر توست! تمام زنها فاحشه اند به استثنای مادرت. مادر تنها یک زن نیست، خیر؛ او یکی از معصومین است! چیزی گرم با یک پیشبند، با پیشبندی مادرانه! چیزی گرم که به فرزندانش، به شوهر و گربه اش خدمت میکند! که دو پستان دارد و به جای متکا استفاده میگردد، وسیله ای است برای گرفتن پول از شوهر به هنگامیکه به آن احتیاجت است، مادر یعنی این:"مامان، امشب به خانه نمیایم، غذا را برایم روی میز بگذار! میتونی به من چند هزار لیره بدی! … بس کن مامان، من سرم پر از چیزهای دیگر است!" مامان، مریم مقدس، مامان!

و همه معتقدند که یک مادر درست و حسابی اینطوریه: سیگار نمیکشه، مشروب نمینوشه، همیشه مانند گُه با محبت و گرم است، اوه معذرت میخوام! یک مادر خوب از واژه های آغشته به دشنام استفاده نمیکنه، گناه و معصیت نمیکنه … از زندگیش لذت نمیبره … صبوره … با یک مرد میخوابه اما نه با عشق: ارضاء کننده درخواستهای مرد مورد اعتمادش، پدر تو ، میباشد. و اگر این مرد مورد اعتماد، پدر تو، که با یک زن دیگر زندگی میکند، شاید هم  سالیان درازی ... او چه میکند؟ مادر پاک و بیگناه؟ منتظر میماند! صبورانه! خودش را از درون میخورد، نقش خود را به عنوان یک مقدس با خوشحالی میپذیرد ... همه چیز را میریزد درون خودش، هزاران لیتر چای طبی مینوشد، کیلو کیلو قرصهای آرامبخش میخورد، اما در تختخواب تنها با یک مرد میخوابد، مردی که شاید مورد علاقه اش باشد؟ هرگز! مرگ برایش بهتر است تا اینکه به پسرش توهین کند. پسر این اجازه را دارد هر کاری که مایل است بکند، همیشه با خیالی آسوده ... در خانه یک مادر پاک و معصوم نشسته است، با پیشبندش با سینه ای جلو داده و پر از آگاهی ... همیشه آماده، او را در بغل بگیرد ... همیشه میتوانی به خانه بیایی تا آثار راه راه شلاق را برایت بلیسند! و مامان میلیسد، دوا و درمان میکند، نوازش میکند و میلیسد! و هیچکس نمیپرسد: میبخشی مامان، شاید تو هم جای چند زخم که دردت میآورند برای لیسیدن داشته باشی؟ ابداً! برای هیچکس مهم نیست. اما یک روز کشف میکنی، که این گاو احمق با آن پیشبندش خودشو انباشته میکنه از Ansiolin, Librium, Serenol, Valium, Calmidal, Brenicol, Freschitin برای اینکه از درون منفجر نشه ... برای اینکه نیایند به عنوان دیوانه از خانه ببرندش ...بعداً تو میگی:" پیری باید دلیلش باشد ... مادر وارد مراحل یائسه گی میگردد!" اما اگر تو ناگهان کشف کنی، که مادرت با آن پیشبند گرمش، با پستانی پر از غم و اندوه در پیپش حشیش و ماری جوآنا میکشه ... وای! چه بدبختی ای!  چه شوک عظیمی! بله، بگو، تا همین ده دقیقه پیش برام تعریف میکردی، که حاکمین واژه "ماده مخدر" را خلق کرده اند تا هر کاری دلشون میخواد با ما بکنند، و حالا خود تو داری منو محکوم میکنی!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 5:43  توسط سعید از برلین  | 

رُزتا: گفتی چه بویی اینجا میاد؟

لوئیجی: این بوی عجیب ته ماندهُ مخلوطی از تاپالهُ اسب و عود به مشامتون نمیخوره؟

رُزتا: پاپا، تو سیگاری از تاپالهُ اسب کشیدی؟

پدر بزرگ: میدونی دخترم، امروزه مردم هرچی دم دستشون میاد میکنن تو سیگار، حتی تنباکو.

لوئیجی: پدر بزرگ، اقرار کن! تو هم همینطور مامان! یک کسی اینجا حشیش کشیده.

رُزتا: و چه کسی میتونه این یک نفر باشه؟ میخوای بگی مادر و پدر بزرگت معتاد به مواد مخدر هستند؟

تو هم تنها وقتی به خونه میایی که بخوای به طرفمون نجاست پرتاب کنی ... اونم نه فقط تاپالهُ اسب ... ده روزه که خونه نبودی بدون اینکه کوچکترین خبری از خودت بدی، وقتی هم که خونه میای بهمون توهین میکنی! فکرمیکنی با کی داری صحبت میکنی؟ با دوستای محله ات؟ یا شاید با این پسرهای مو بلند گروهکهای سیاسی؟

لوئیجی: دوباره همون فاشیسم هر روزه بر علیه مو بلندان! مائو مائو دوباره شروع شد؟

پدر بزرگ: تو به ما توهین کردی! تو چرت و پرت گفتی، یعنی چه که اینجا حشیش با بوی تاپالهُ اسب میاد!

لوئیجی: معذرت میخوام، شاید شما چیزی رو سوزونده باشید، چیزیکه این بو رو میده.

پدر بزرگ از مردد بودن لوئیجی استفاده میکند تا یک دم عمیق از باقیماندهُ سیگار بگیرد: ما هیچ چیزی اینجا نسوزوندیم.

رُزتا: پاپا، این چه کاریه! وبا دست ضربه ای به پشتش میزند.

بگو ببینم، تو اصلاً از کجا میدونی حشیش چه بویی میده؟

لوئیجی: چند باری در کارخانه بویش به دماغم خورده. ما در کارخانه یک کارگر داریم که همیشه حشیش میکشد.

رُزتا: یک کارگر؟

لوئیجی: آره.

رُزتا: چه آدم بدبختی.

لوئیجی: نه، یک رفیق خوب، او حتی عضو شورای کارگران هم است.

رُزتا: و حشیش و ماریجوآنا میکشه؟

لوئیجی: آره.

رُزتا: یک عضو شورای کارگری، که مواد مخدر مصرف میکنه؟ برای عضویت در سندیکا حالا باید دیگه از این نوع کارها کرد؟ بنابراین رهبران سندیکاهای کارگری هم حشیبش و ماریجوآنا میکشن؟ پس بگو چرا مرتب حقوق کارگران کمتر و کمتر میشه. حالا دیگه برام معلوم شد این رهبر برجسته سندیکا چه چیزی داخل پیپش میکنه و همیشه میکشه: در تلویزیون با پیپش، در عکس داخل روزنامه ها با پیپ و وقتی هم که تو رختخواب زنش میره باز حتماً با پیپ میره! ای آدم حشیشی.

لوئیجی: مامان بس کن، چقدر از مواد مخدر صحبت میکنی!

دفعه پیش هنگامیکه بحث میکردیم بهت گفتم که...

پدر بزرگ: خوبه تو اونو بحث کردن به حساب میاری ... کم مونده بود گردانامونو قطع کنیم.

لوئیجی: واژه ماده مخدره را طبقهُ حاکم درآورده و طوریکه مایلند تفسیرش میکنند ... آنها تا چند صد سال پیش در انگلیس و اسپانیا هرکسی را که قهوه مینوشید به زندان میانداختند، چونکه عشقشان کشیده بود و در روسیه لبهای دهقانانی که در حال سیگار کشیدن دستگیر میکردند با قیچی باغبانی میبریدند.

پدر بزرگ: برای اینکه نتونن دیگه به سیگار پک بزنن؟ عجب حیوونایی!

رُزتا: خواهش میکنم از این چیزا برام تعریف نکن!

لوئیجی: و حالا هم در بارهُ مواد مخدر صحبت میکنند، تا لازم نباشه راجع به تورم اقتصادی صحبت کنند و به این وسیله بتوانند ما را در کارخانه ها خرد کنند.

رُزتا: لوئیجی، چرا سعی میکنی هرچیزی رو به سیاست ریط بدی!

لوئیجی:خب، معلومه که این یک کار سیاسی ِ! چرا مرتب راجب به ماری جوآنا صحبت میشه اما از نیکوتین و الکل چیزی نمیگویند، باوجودیکه هر ساله هزاران نفر در این رابطه نفله میشوند، بگذریم از آن تعداد بیشمار الکلیهایی که در تیمارستاها بستریند. چرا هیچکس از باربی تورات که قانونی و در دسترس است چیزی نمیگوید؟ صد و پنجاه کشته در سال!؟ اینها مواد مخدری اند که بهتر میبینند در باره اش صحبت نکنند!

پدر بزرگ: اینو نمیتونی با حشیش مقایسه کنی ...خبر داری که واژه ایتالیایی قاتل از حشیش میاد "آساسینو"؟ این قاتلین انسانهایی فناتیک بودند که حشیش میکشیدند، وقتیکه رهبرشان دهان میگشود و میگفت:

"ای قاتلین! این و این باید به قتل برسند!" یکی دو پیپ حشیش میکشیدند و با سه شماره ترتیب کار را میدادند! انگار که جد اندر جد قاتل بودند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط سعید از برلین  | 

بیش از دو هفته گذشت که من بعلت قطع تلفن خانه ام دسترسی به اینترنت نداشتم. از امروز، باز این امکان برایم آماده شد.

 

هفتهُ پیش در کتابخانهُ محله ام، کاملاً تصادفی کتابی جیبی به نام Mama hat den besten Shit (مامان بهترین شیت را دارد) نظرم را جلب کرد.

بعد از خواندن نام کتاب و نگاه کوتاهی به عکس روی جلدش، آنرا دوباره روی قفسهُ کتابها نهادم و برای پیدا کردن کتابی که بخاطرش به کتابخانه رفته بودم به جستجویم ادامه دادم.

چند دقیقه ای گشتم و کتاب مورد نظرم را نیافتم. برای گرفتن راهنمایی به سمت میز اطلاعات کتابخانه رفتم.

پشت میز، مردی بلند و لاغر اندام نشسته و در حال مطالعه کتابی بود.

سلام میکنم، سرش را بالا میآورد و با نگاهی که در آن شیطنت کودکانه و مهربانی پدربزرگان موج میزد آمادهُ شنیدن سؤالم میگردد.

نام کتابیرا که در جستجویش بودم میگویم و ازو خواهش میکنم که در پیدا کردنش کمکم کند.

به صندلی روبروی خود اشاره ای کرده و میگوید:"خواهش میکنم، بفرما بشین". از لحن صمیمانه اش خوشم میاید و این باعث میشود که در هنگام نشستن نگاه عمیقتری به چشمانش بیندازم.

از آن تیپ مردانی بود که نمیشد راحت به شوخ طبع بودن و یا جدی بودنش پی ببری، صدایش هنوز جوان مانده بود، صورتش را دوتیغه اصلاح کرده و دهسالی جوانتر از سن واقعیش به چشم میآمد، موهای تمام سفید شده اش بر این شهادت میداد.

شکلاتی تعارفم میکند و میگوید کتابی که دنبالش میگردم تا دو هفتهُ دیگر به امانت دست دیگران است، بعد با اشاره به کتابی که مشغول خواندنش بود و همچنان در دستش قرار داشت میگوید:"توصیهُ من بتو این است، اول این کتاب را بخون"! و کتاب (مامان بهترین شیت را دارد) را نزدیک  صورتم میگیرد.

شباهت عکس روی جلد کتاب و کتابدار مهربان بقدری زیاد بود که لازم ندیدم بپرسم  آیا عکس اوست که روی جلد کتابست با خیر. مانند سیبی میمانست که از میان به دو نیمش کرده باشی.

کتاب را از دستش گرفتم، نود صفحه بیشتر نداشت. خواندنش راحت بود: نمایشنامه ای در دو پرده.

فکر کردم لنگ کفش ِ پاره در بیابان خود نعمتیست و بعد از تشکر کردن گفتم تا دو هفتهُ دیگر که کتاب مورد نظرم برگردانده شود سعی میکنم کتابی را که توصیه کرده است و حتماً جالب هم باید باشد تا پایان بخوانم.

با صدای آهسته برای اینکه سکوت کتابخانه را بهم نریزد خندهُ طولانی ای کرد، بعد از جیب کتش کتاب دیگری در آورد و به من داد و گفت:"این کتاب را من به تو هدیه میکنم تا مجبور نباشی با عجله بخونیش".

خوشحال از اینکه روزم با همصحبتی کوتاه با مردی مهربان کمی جالب شده است و با در دست داشتن کتاب اهدایی ِ (مامان بهترین شیت را دارد) مشغول خارج شدن از در کتابخانه بودم که صدای زنگدار زنی مانع از خروحم شد، سرم را به طرف صدا برگرداندم تا ببینم جریان از چه قرار است؛ خانم کتابدار با همان صدای زنگدارش گفت:"آره، با شما هستم، کجا دارید کتاب را میبرید!؟"

حاضرین با تعجب به ما دو نفر خیره مانده و منتظر عکس العملی از طرف من بودند. خونسرد و حق به جانب به سوی زن رفتم، کتاب را نشانش دادم و گفتم:"همکارتان این کتاب را به من هدیه کرده است".

خانم کتابدار زیر چشمی به من نگاهی میکند، کتاب را خیلی سریع از دستم میگیرد و میگوید:"برای امانت گرفتن کتاب از اینجا باید عضو کتابخانه باشید، کارت عضوبت دارید؟"!

از اینکه حرفم را جدی نگرفته و آن را دروغ میپندارد کمی ناراحت میشوم و میگویم:"فکر کنم اگر شما از همکارتان سؤال کنید، حتم دارم که از گفتگوی بیهوده بین من و شما جلوگیری به عمل خواهد آمد".

با عصبانیت میپرسد:"کدام همکار!؟"

برای اینکه کمی ادبش کرده باشم با انگشت شستم، از بالای شانه، سمتی را که میز همکارش قرار دارد نشان میدهم و بدون آنکه خود به آن سو نگاه کنم میگویم:"همآن همکار مهربانتان که پشت میز اطلاعات نشسته است".

نگاهی به تیتر کتاب میاندازد و میگوید:"مثل اینکه شیت مامان خیلی خوب بوده!".

به اطرافم در سالن کتابخانه چشم میگرداندم، تنها میز موجود داخل سالن، میزی بود که خانم کتابدار پشتش نشسته و با عصبانیت مشغول برسی کارت عضویتم بود تا تقلبی بودنش را اثبات کند.

 

گاهی اتفاقاتی در زندگی انسان رخ میدهند که باورشان زمان میبرد.

عجیب بودن ماجرایی که در کتابخانه برایم رخ داد، بر آنم داشت که این کتاب جیبی را به زبان فارسی برگردانم.

هر روز کمی از آنرا.

 

 

داریو فو   

بهترین شیت ر ا مامان  دارد

برگردان از ایتالیایی به آلمانی توسط پتر. او. چاتجویتز

نام اصلی کتاب:La marjuana della mamma e` la piu` bella       

چاپ اول: ۱۹۷۹

 

بازیگران:

مامان رُزتا

پدر بزرگ

لوئیجی، پسر رُزتا

دوستِ لوئیجی

کاملیا،دختر جوان

آنتونیو، بلیس و خواهرزادهُ رُزتا

کشیش

 

 

پردهُ اوّل

 

یک خانهُ ساده. در پشت صحنه بر روی طنابِ رختی چندین پیراهن و ملافه آویزان است.

یک خانم و پیر مردی در حال سیگار کشیدن هستند. خانم رُزتا، لباسی پوشیده که او را چاق به نظر میرساند و حریصانه مشغول پک زدن به سیگار است. موهای سیاه جمع شده اش را با سنجاقی در پشت سرش نگاه داشته است. مردجوانی صدا میزند.

 

لوئیجی: مامان! پدر بزرگ! آیا در خانه اید؟ چرا جواب نمیدید؟

رُزتا: وای لوئیجی آمد، تمام چیزا رو مخفی کن!

پدر بزرگ: حالا چه وقت آمدنه ... اونم در بهترین لحظهُ کار!

رُزتا: سیگار را بنداز دور و پنجره را باز کن!

سیگارهایشان را داخل دیگی که روی اجاق قرار دارد میاندازند.

لوئیجی: مامان، من صداتون رو میشنوم! چرا درو باز نمیکنید؟

رُزتا: دارم میام... داریم میاییم ...من داخل توالت بودم و پدر بزرگ هم خوابیده بود ... رُزتا در را بروی مرد جوانی که با زحمت بیست سالش میشود باز میکند.

خوبی لوئیجی؟ کجا بودی این همه وقت؟ نمیخوای لااقل به مادرت یک بوس بدی؟ لوئیجی...

لوئیجی: خب، خوبه ... چرا انقدر هیجانزده هستی؟ سلام پدر بزرگ!

پدر بزرگ: این دیگه کیه؟ اوه، توئی ... معذرت میخوام، من خوابیده بودم! هنوز هم کمی خواب آلودم.

لوئیجی: شما دو نفر چنان سرو صدایی راه انداخته بودید، که انگار شما ... این چه بوئیه که اینجا پیچیده؟

رُزتا: آهان، آره! ما دوباره شروع کردیم به سیگار کشیدن، پدر بزرگ و من ... یک کمی بعد از غذا ...

پدر بزرگ: یک عدد سیگار برای هضم غذا همیشه خوب هستش.

لوئیجی: و تو در حین سیگار کشیدن خوابیدی؟

رُزتا: درسته، لوئیجی بهش بگو، چقدر خطرناکه در حین خواب آدم سیگار بکشه؛ یک روز بالاخره خونه رو با این کارش به آتش میکشه!

لوئیجی: اما این بوی سیگار نیستش! این بو را من میشناسم. این بوی حشیشه.

 

رُزتا سبد پری از رختهای شسته را برداشته و شروع به آویزان کردنشان بروی طنابی که از یک سر صحن نمایش تا سر دیگرش امتداد دارد میکند. لوئیجی و پدر بزرگ در این کار به او کمک میکنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:24  توسط سعید از برلین  | 

 با یاد و تقدیم بدوستی که سبیل ندارد و از سگ هم میترسد.

نگاهی به تنها میز داخل اطاقم که سطحش پوشیده شده از لوازمیست که برایم مهم اند انداخت، انگشتی به میز کشید و آنرا که مانند ذغال سیاه شده بود مقابل چشمانم نگاه داشت و بعد سرش را با افسوس تکانی داد و گفت: آخه اینم شد زندگی؟

میز داخل اطاقم سیاه رنگ است و گرد و خاک را تند و سریع بخود جذب میکند و من از آن نه بعنوان میز غداخوری بلکه، بعنوان میز کار استفاده میکنم و برایم مهم نمیباشد اگر گرد و خاک رویش را بپوشاند و سیاهی رنگش را به رنگ سفیدی مبدل سازد که دود سیگار کدرش ساخته است.

اینکه میز خاک گرفتهُ اطاقم موجب شده است دلش برایم بسوزد را نمیتوانستم درک کنم.

فرش کف اطاق را که بیش از پانزده سال از عمرش میگذرد و از رنگ قهوه ای اولیه اش تنها لکه های قهوه و چای باقیمانده و محلهایی از سوختگی روی آنرا را نشانم میدهد و اینبار انگار با آدمی جذامی در تماس تنگاتنگ قرار گرفته و این حالش را تا حد بالا آوردن بهم زده است میگوید: بیا تا دیر نشده دوست دختری برای خودت پیدا کن که از این زندگی سراسر نکبتبار نجاتت بده.

از خدا میخواستم کسی در زندگیم پیدا شود، آنرا سر و سامان داده و از نکبتیش رهایم سازد.

گاهی؛ وقت تنهایی، آنموقع که خدایم در سفر است و معلم و راهنمایم در مرخصی استعلاجیست و نمیدانم با چه کس باید گفتگو و تبادل افکار کنم تازه میفهمم که چقدر تنهایم و در این موقع دلم میخواهد که کسی میبود تا برایش خانه ام را مانند دسته گل تمیز میکردم، برایش هر روز غذا میپختم و آنقدر عشق در آن میریختم که با خوردن اولین قاشق عاشق میگشت، مزه عشق تا ابد زیر زبانش میماند و تا لحظهُ مرگ راضی به ترک ام نمیشد.

در جواب سؤالم که آیا چای مینوشد یا نه؟، نگاهی به استکان چای که زیاد تمیز به نظر نمیآمد میاندازد و میگوید نه.

میگویم از دوست دختر گرفتن من دیگر گذشته است و تصمیم به ازدواج گرفته ام.

خوشحال میگردد، ذوقزده و کنجکاو میپرسد: با چه کسی؟

میخواهم بگویم با کسیکه گوشی برای شنیدن، زبانی برای گفتن، چشمی برای دیدن و دلی که بخاطر عشق میتپد داشته باشد، که فرصتم نمیدهد و میگوید: سعی کن خانم خانه داری پیدا کنی.

میگویم: دلم مبخواهد همسرم طلاق گرفته باشد و با تجربه و...

نمیگزارد حرفم به پایان برسد و مانند فالگیرها میگوید: از من بتو نصیحت با زن مطلقه ازدواج نکن، اگه از من میپرسی با زن شوهر مرده ازدواج کنی بهتره.

باز هم مانند خیلی از چیزهای دیگرش که فهم و درکشان برایم آسان نیست، دلیل مفیدتر بودنِ ازدواج با زن شوهر مرده از زنِ مطلقه را نمیفهمم.

سکوت میکنم و او ادامه میدهد: اگه با زن مطلقه ازدواج کنی شاید این فکر به سرت بیفته و از خودت سؤال کنی:<نکنه وقتهاییکه زنمو میبوسم اون به شوهر قبلیش فکر میکنه و بوسیدنهای اونو با بوسه های من مقایسه میکنه؟>، یا اتفاق میفته که تو با زنت به گردش میری و در خیابون شوهر قبلی همسرتو میبینی که داره از روبرو میآد و چشم در چشم زنت انداخته. خب، تو هم مثل بقیه مردای دیگه هزار تا فکر و خیال از سرت میگذره و بعدش زندگیت از همین هم که هست بدتر میشه، اما اگه با زنِ شوهر مرده ازدواج کنی خیالت از این بابتها راحته.

شب از راه رسیده بود که سکوت اطاقم با صدای زنگ تلفن شکسته میشود، گوشی را بر میدارم و صدای لرزانش را میشنوم: <تموم شد با زهر کشتمش، حالا میتونیم با هم ازدواج کنیم>.

http://www.youtube.com/v/Bm2Oe1NUhDk&rel=1

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط سعید از برلین  | 

 

counter