|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

یکی از محله هایی که من برای خرید نان بربری از آن عبور میکنم خیابان <زلینگر> است که در اواسط آن کافه <زلینگ ترف> قرار دارد و محل تردد و دیدار کارتون خوابهاست.
ساعت هشت صبح روشنایی آفتاب از شیشه پنجره وارد اطاقم شد و هرچه سر راهش بود سایه دار گشت. نگاهی به حیاط انداختم، درختها راست ایستاده بودند. هر سه درخت آرام و بیحرکت بودند. هم، آن دو درختی که انگار فکر آفتاب گرم ظهر شهریورماه دیوانه شان کرده و در این سرما خود را لخت و عور کرده اند و هم، درختی که همیشه خدا سبز است.
از باد خبری نبود و درختان حیاط خانه از آفتاب زمستانی در سکوت لذت میبردند و مرا به یاد جمله "آفتاب خدا برای همه است، چه عاقل باشی چه دیوانه و مست" انداختند.
دو روزی میشود که تنبلی را بهانه میآورم و از خیر رفتن برای خرید نان میگذرم و مراسم صبحانه خوردن را بدون نان برگزار میکنم. لذت بردن درختان حیاط از زندگی در سکوت و آرامششان و درخشش آفتاب در این ساعت از روز، آنهم روزیکه هواشناسی به بارانی بودنش بشارت داده است دو درس به من میدهد: اول اینکه، هر لختی ایرا لختی نبینم و هر سبزی را سبزی ندانم. دوم اینکه، هر کاری را وقتیست و وقت خریدن نان اکنون است و باید جنبید تا که باران نیامده است.
داخل خیابان زلینگر میشوم. از دور آلکس را نشسته بر صندلی در پیاده رو کنار در ورودی زلینگ ترف میبینم که مشغول کشیدن سیگار است.
نزدیکش میشوم، در دنیای خود است و به سیگارش پکهای طولانی میزند. سلام میدهم، جواب نمیدهد، رویش را هم به طرفم برنمیگرداند تا ببیند سلام کننده چه کسیست. برای آنکه مزاحمش نشوم با احتیاط دوچرخه ام را که به همراه دارم از باریکه باقی مانده جا برای رهگذران عبور میدهم که متوجه ام میشود و نیمه مست و نیمه در رویا در حالیکه با چشمان نیمه بازش به دوچرخه ام نگاه میکرد میگوید: دیگه جا نبود ازش رد شی؟
می ایستم و میپرسم: آلکس صبحونه خوردی؟ و وقتی جوابی نمیشنوم ادامه میدهم، من میرم نون بخرم، صبر کن برگردم با هم صبحونه بخوریم و به راه می افتم.
بعد از سلام و احوالپرسی با خواربار فروش محله دو عدد نان بربری دوآتشه انتخاب میکنم و پولش را میپردازم. در میانه راه یادم میافتد که دوربینم را برای فیلم گرفتن با خود بهمراه آورده ام، تصمیم میگیرم از آلکس فیلمی بگیرم.
آلکس مردیست هفتاد ساله و در هر دیدارمان، اول با زبانی نیمه آلمانی و نیمه فرانسوی صحبت میکند و من باید چندین بار تکرار کنم تا به او در آن حالت مستی بباورانم که من فرانسوی نیستم. بعد از قبول اینکه فرانسوی نیستم بزبانی مخلوط از آلمانی و انگلیسی با من صحبت میکند. بارها به او گفته ام که ایرانیم اما باز فراموشش میگردد و هنگام وداع میپرسد: گفتی اهل کجایی؟
آلکس را من پنجسالی میشود که میشناسم و هر از گاهی بر حسب اتفاق در مکانهای مختلف برلین میبینمش. در این پنجسال تنها دوبار او را در حالی دیدم که از خود بیخود نبود. مردیست بلند قد و چهار شانه، بدون دندانهای پیش هر دو آرواره و دماغی که در اثر ضربه مشت شکسته و پهن شده است.
در هر بار از دیدارمان اول از نوح و کشتیش میگوید و بعد رویدادهای سیاسی و اجتماعی جهان را برایم تفسیر میکند و من هر بار به این میاندیشم که اگر آلکس در مسابقه سیگار کشی شرکت کند حتمن مدال طلا را از آن خود خواهد ساخت.
به کافه زلینگ ترف میرسم، دوچرخه ام را کنار درختی قرار میدهم و با اشاره به نانهای بربری میگویم: آلکس دوست داری با هم صبحونه بخوریم؟ فنجانش را بغل جاسیگاری روی دیواره کنار پنجره قرار میدهد و در حالیکه با تنباکو مشغول پیچیدن سیگار میگردد با کنایه اما خیلی جدی میگوید: ظهر بخیر! یکساعتِ که از صبحونه خوردنم میگذره و با اشاره به فنجانش ادامه میدهد: این سومین فنجون قهوه من بعد از صبحونَست و بعد به آرامی از جیب بغل پالتوی کهنه و کثیفش شیشه پهن و کوتاه کنیاکی را در میآورد و تمام محتوایشرا داخل فنجان میریزد، جرعه ای از آن مینوشد، شیشه خالی را در جیب بغل پالتو قرار میدهد و سیگارش را روشن میکند.
از اینکه آلکس هوای سرد بیرون را به هوای گرم درون کافه ترجیح داده و در سرما مشغول سیگار کشیدن است کمی تعجب میکنم ، میپرسم آلکس چرا تو این هوای سرد بیرون نشستی و سیگار میکشی؟ جرعه ای از معجونش مینوشد، پکی به سیگارش میزند و در حال خاراندن ریشش میگوید: قربون حواس جمع! مگه خبر نداری که قانون ممنوعیت سیگار کشیدن در کافه ها از اول ماه سال جدید رسمیت پیدا کرده؟!
از این قانون اطلاع داشتم اما از اینکه این قانون در کافه زلینگ ترف هم به اجرا گذاشته میشود تعجب کردم. افرادی مانند آلکس که از بیست و چهار ساعت تنها در زمانیکه در خوابند و الکل نمینوشند در این کافه رفت و آمد دارند و این گروه از مردم برایشان سیگار کشیدن مانند الکل نوشیدن حیاتیست.
میپرسم: تو و دوستان کافه نشینت بر علیه این قانون اعتراضی نکردید؟ با تعجب نگاهم کرده و میگوید: چه اعتراضی؟ قانون قانونه دیگه. در ضمن اطاق تلویزیون نگاه کردنو برای سیگاریها در نظر گرفتن و میشه اونجا سیگار کشید ولی من وقتیکه بارون میاد میرم اونجا سیگار میکشم.
بدون مقدمه میپرسم: آلکس اگه بهت پیشنهاد کاری به ارزش شصت یورو در ساعت بشه قبول میکنی؟ با بی تفاوتی ساختگی میگوید: تا چه کاری باشه. برای آنکه زودتر راضیش کنم میگویم: کارش خیلی راحته و اصلن زحمتی نداره، همینطور که من و تو داریم با هم حرف میزنیم من ازت ده دقیقه فیلم میگیرم.
فنجانش را برمیدارد و تا ته سرمیکشد. نگاهی به دوربین میاندازد و میگوید: من خودم سی سال پیش یک سونی هشت میلیمتری داشتم، برای ده دقیقه چقدر میخوای بدی؟ خوشحال از اینکه در حال راضی شدن است میگویم ده یورو. پکی طولانی به سیگارش میزند و میپرسد: برای کی میخوای فیلمو بگیری؟ با خنده میگویم: برای خودم.
مانند بازجوها با کنجکاوی میپرسد چرا؟ متعجبانه جواب میدهم: مگه وقتی توریستهای ژاپنی عکس و فیلم میگیرن ازشون میپرسی چرا!؟ نگاهی به دوربینم و بعد به من میاندازد و میگوید: از ژاپونیا نمیپرسم چرا چون اونا از من عکس و فیلم نمیگیرن.
طوریکه راضیش کند میگویم: خب منم مثل ژاپونیها برای دل خودم میخوام اینکارو بکنم در ضمن میخوام ببینم آیا دوربینم خوب فیلمبرداری میکنه یا نه.
جدی و شوخی را مخلوط هم کرده و میگوید: برای ده دقیقه شصت یورو حساب کنی قبول میکنم. داخل جیبهایم را میگردم، دوازده یورو پیدا میکنم و آنرا پیشنهاد میدهم که باز ردش میکند.
در این میان سیگار آلکس به تهش میرسد و انگشتش را میسوزاند. با حرکتی تند باقیمانده سیگار را در جاسیگاری میاندازد، انگشت سوخته اش را با آب دهان خیس میکند و مانند روانکاوان نگاهی به چشمانم میاندازد و بدون عجله از جایش بلند میشود. فنجان خالیش را در دست میگیرد و در حال داخل شدن بدرون کافه میگوید: وقتی شصت یورو جور کردی بیا تا برات یه فیلم خیلی عالی بازی بکنم.
ساده نیست سادگی آموختن
سادگیست سادگی آموختن
ساده باشیم اگرچه ساده بودن سخت است
سادگی موجب بروز سرطان میگردد
سادگی سگی میشود هار و مدام پای صاحبش را گاز میگیرد
ساده باشیم شاید سرطان سرسختی نکند
ساده باشی سرت را میشکنند
ساده بودن سیلی خوردن به همراه دارد
ساده باشیم سختیها خودبخود سهل میگردند
ساده بود و فرقی بین انار ساوه و انار کاشان نمیگذاشت
ساده بود در سرما کلاه از سرش برداشتند
ساده باشیم و از بانک سعادت سهمی بخریم.
امروز از آن روزهاییست که دلم میخواهد
میتوانستم با دستهای خودم گردنم را آنقدر میفشردم تا زبانم از دهانم خارج گردد
رنگ صورتم کبود شود
به خر و خر بیفتم
اول چشم چپم و بعد چشم دیگرم از حدقه بیرون بجهد
پاهایم رعشه بگیرند
و من قبل از مرگ بتوانم دست چپم را از گردن بردارم و به کنار بدنم بگذارم
سرانگشت اشاره دست راستم را به علامت تعجب در دهانم کرده
تا یابنده من کنجکاویش تحریک شود و از خود بپرسد
جریان از چه قرار میتوان بوده باشد!؟
تره
جعفری
تربچه
نعناع و تلخون
پیازچه
میریزیشون تو آبکش
شیر آبو باز میکنی تا پاک شَن
صد گرم پنیر بلغاری
یه عدد نون سنگگ گرم
نون نوش جونو میشنوم
لقمه ای میگیرم.
وقتی بدنت پس از موج در موج شدن به ساحل آرامش میرسد
و تو آرام و بیحرکت انگار در خواب میروی
برایم زیباترینی.
در کوچه رهگذری آهنگ "هفته خاکستری" فرهاد را با سوت میزد.
گربه همسایه روی دیوار خانه ما عطسه ای میکند
مادرم از رفتن به خرید منصرف میگردد، چادر از سر برمیدارد
زنبیل خرید را به کناری میگذارد و در حال نشستن میگوید عجب جمعه نحسی.
میخندم و میگویم اما امروز پنجشنبه است
مادرم با تعجب میپرسد راست میگی؟ و در حال برخاستن میگوید:
ببین یک عطسه چه بلایی سر آدم میاره!
بعد چادر بر سر میکند، زنبیل خرید را برمیدارد و از خانه خارج میگردد.
به گربه همسایه که حالا در زیر آفتاب به لیسیدن دم و دستهایش مشغول است مینگرم
و آهنگ "جمعه" فرهاد را با سوت میزنم.
پدرم میگفت: یک روده راست هم تو شکم این بچه پیدا نمیشه
مادرم میگفت: مظلومتر از چشمهای بچه ام دیگه پیدا نمیشه
پدر منو خوب میشناخت
مادر منو زاییده بود.
وقتی بیحرکت مینشینم
وقتی گذشت زمان را حس نمیکنم
وقتی چند ساعتی نمیدانم کجا هستم
یعنی حالم خیلی خوب است.
سرمای سختی خوردم
خدا کنه به آنفولانزا مبدل نشه
نگران سلامتی مرغهای عشقم هستم.
میخواست با هدیه ای روز مادر را شیرین کند
قلک اما خالی خالی بود
دلش از غصه شکست.