تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

انار از دستم میفته

تو میگی چه بی احتیاط

من میگم حیف شد.

انار میخوره زمین مثل توپ میپره بالا

تو کمی میخندی

من میگم شانس آوردیم و انار را در هوا میگیرم.

یادت میاد؟

http://www.youtube.com/v/Qqc_MS8j3_I&rel=1

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 19:41  توسط سعید از برلین  | 

میگم چه شب تاریک و بی ستاره ای

میگه دلت باید روشن باشه

و شمعی روشن میکنه. 

http://www.youtube.com/v/F1jQZ2KeKfc&rel=1

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 22:25  توسط سعید از برلین  | 

دستمو تکیه دادم به دیوار

کاهگلی و کمی نمدار بود

دستم بوی گُل گرفت.

http://www.youtube.com/v/VQk2LtK680w&rel=1

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:0  توسط سعید از برلین  | 

_عشق یعنی چی؟

نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم معنی عشقو بلدم

میبوسمش و میگم از مامانت بپرس پسرم.

http://www.youtube.com/v/3u68Xr3tZ8U&rel=1

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:59  توسط سعید از برلین  | 

زنگ تلفن به صدا میآد

از خودم میپرسم چه کسی قرار بود به من زنگ بزنه؟

کسی به یادم نمیآد

تلفن زنگش قطع میشه.

http://saidazberlin.de/pirmard%20wa%20drya.wmv

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:29  توسط سعید از برلین  | 

نانوایی پر بود از مشتری

جیبهایم خالی

بوی نان سیرم کرد.

http://www.youtube.com/v/VkCFeNeqyHk&rel=1

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 10:55  توسط سعید از برلین  | 

میگم بخدا دوستت دارم

میپرسه چقدر؟

کاش هزار تا انگشت داشتم.

http://saidazberlin.de/gardesh.wmv 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:32  توسط سعید از برلین  | 

به ماه گفتم که در نیاد

تو در بیا.

http://www.youtube.com/v/VOcEscrI-EU&rel=1

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:3  توسط سعید از برلین  | 

دیروز نطفه ای بسته گشت، امروز مورچه ای در جوی آب غرق گردید، فردا هوا ابریست و من مانند آسمان زار زار خواهم گریست.

دیروز میگفتی دوستت دارم و من باور کردم، امروز چه روز خوبی میتوانست باشد اگر برگی بر روی آب شناور میبود، فردا اگر فرا نرسد بدان یا من مرده ام  و یا اینکه خدا به زیارت رفته.

دیروز نه از روشنایی روز خبری بود و نه از آفتاب در ظهر، امروز تمام شهر را که در تاریکی فرو رفته بود بدنبال نفت برای چراغ گرسوز میگشتم افسوس حتی یک شمع هم پیدا نشد، فردا باید خود را بدون ریختن نفت بر اندامم به آتش بکشم شاید که دلم کمی روشن گردد.

دیروز چراغ کُشها هرچه باطری در شهر یافت میشد را دوجین دوجین چال کردند، امروز باید چشمانم را به تاریکی عادت دهم تا خدا را ببینم، فردا آسمان رعد و برق خواهد زد و من دستانم را روی چشمانم خواهم گذاشت تا کورم نکند.

http://www.youtube.com/v/FX--7gFHkU0&rel=1

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:44  توسط سعید از برلین  | 

برای شخص خاصی نمینویسم، برای تو مینویسم. اگر میبینی گاهی هم دروغ در لابلای نوشته هایم است از ترس یا مصلحت نیست بلکه معمایی است در دل آن دروغ که من با دستان خود کاشته امش تا تو این فرصت را بدست آورده و هوش خود را بیازمایی و با حل کردنشان بخوبی درخواهی یافت:«معما چون حل شود آسان شود» یعنی چه و چه مزه ای میدهد.

برای تو مینویسم چون کس دیگری را ندارم که برایش بنویسم. تو هم که هنوز خواندن و نوشتن نیاموخته ای و سالیانی باید بگذرند تا زمان مدرسه رفتنت فرا برسد.

تنها برای تو مینویسم که در راهی. میدانی چقدر آرزوی داشتنت را در دلم مخفی نگاه داشتم و هیچکس از آن با خبر نشد؟ میدانی چه شبها با تو گفتگو کردم و تو از آن بیخبری؟ میدانم که هیجان گشودن چشم و دیدن ناگهانی جهانی نو و ناشناخته مضطربت خواهد ساخت، ترس به خود راه مده که تا زنده ام در کنارت خواهم ماند و تو را با جهان نو آشنا خواهم ساخت.

هنوز که هنوزه نفهمیدم سبزی خریدن از سر کوچه چرا باید چهار ساعت طول بکشه!، بعد از سال و ماهی دلم هوس بچه دار شدن کرده، پس چرا کسی به جز خودم در خانه نیست!.

http://www.youtube.com/v/TrHBSt7uEJI&rel=1

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:51  توسط سعید از برلین  | 

ما مردم عتیقه ای هستیم، مثلاً وقتی میخوانیم «پرواز» فوری کبوتری در ذهنمان مجسم میگردد. کبوتر و  پرندگان دیگر را مظهر رهایی میپنداریم و آنانرا در چنگالمان چنان محکم نگاه میداریم که نکند از چنگمان رها شوند و بپرند آنجائیکه که چشمانمان هم دیگر قادر به دیدنشان نباشد.

دیگران اما وقتی میگویند "پرواز"، داوینچی مانندی وسیله ای در ذهنش خلق میکند تا با آن حس واقعی پرواز و اوج گرفتن را برای من و تو مقدور سازد.

ما مردم عتیقه ای هستیم و سخت پایبند آداب و رسوماتی که قرنها پیش از نیاکانمان بر جای مانده اند. ما به گفتار و کردار اشخاصی که گاهی اصلاً از مادر زاده نشده اند هم ایمان میآوریم و برای حفظ و بسطشان کوتاهی نکرده و  حاضریم  تا پای جان در این راه فدا کاری کنیم.

دیگران هم افراد تخیلی  خلق میکردند تا برایشان اژدها را که با آتش دهانش مردم  را تهدید به مرگ میکرد به نبرد بفرستند و یا غول یک چشم را که گوسفند و گاهی انسان را زنده زنده میبلعید اول از موهبت بینایی بی نصیب ساخته بعد بکشد. دیگران وقتی کودکند عاشق پاپانوئلند و  بیقراری میکنند برای فرا رسیدن روزی که او میآید و برایشان هدیه میآورد، اما وقتی بزرگتر میشوند درمیابند که پاپانوئل فردیست بافتهُ خیال.

ما اما به کودکانمان در این زمانه هنوز که  هنوز است میباورانیم که جن هست و با دو چشم خود او را دیده ایم و کتابها مینویسیم برای اثبات وجودش و کارهای خارق العاده اش. برای پی بردن به عتیقه و عجیب بودن رفتار، کردار و گفتارمان موردی که شاهدش بودم را مو به مو شرح میدهم.

روزی بود نه سرد و نه گرم. آفتاب بود، باد بود و عده ای مردم که مانند من یا از سر بیکاری به آن پارک آمده بودند و یا اینکه قصد دویدن دور پارک را داشتند تا چربیهای اضافی اندامشان را به عضله مبدل سازند. آفتاب آنقدر گرم نبود که احتیاج به لخت شدن مادرزادی گردد. باد هم طوری نمیوزید که کلاه از سر کسی بپراند، طوری میوزید که پوست بدنت دچار توهم میگردید و احساس میکردی که پوستت تبدیل به چمنزار گشته و زنی زیبا با سرپنجهُ انگشتان باریک و خیال انگیزش به سر سبز علفها دست نوازش میکشد.

پرندگان میخواندند و با یکدیگر بازی میکردند. خانم پیری با کمک عصا سگ پیرش را برای هوا خوری همراهی میکرد. نمیدانم چرا آهسته قدم برداشتن و به پیش رفتن این دو مرا به یاد لاک پشت تنبلی که از دوران کودکی با هم رفاقت میکردیم انداخت. در تمام دهسال عمرش که با هم بودیم صد متر هم راه نرفت. خانم پیر و جلوتر از او سگش به نیمکتی که بروی آن جوانی نشسته و در حال خواندن کتابی بود میرسند. زن پیر به پسر جوان سلامی از روی مهربانی میدهد و در طرف راست نیمکت مینشیند، عینک آفتابیش را از کیف در آورده به چشم میگذارد و مشغول گرفتن حمام آفتاب میشود.

پسر نگاهی به پیر زن و سگ میاندازد و خود را تا منتهی الیه سمت چپ نیمکت میکشاند. سگ در حالی که زبان از دهان خارج شده اش با نفس زدنهای تندش بالا و پایین میرفت و مانند پیرزن از آفتاب لذت میبرد زیرچشمی مواظب پسر جوان و تک تک حرکاتش بود و احساس تنفر پسر از سگها را وقتی از کنارش رد میشد بو کشیده بود.

من هم مانند بیمار! فراموشکاری که تنها خاطرات دور گذشته را به یاد میآورد و از گذشته نزدیک و حال خود بیخبر است این صحنه را از راه دور میدیدم و همان حسی را داشتم که سگ در هنگام رد شدن از کنار پسر جوان پیدا کرده بود. سگ با نگاهش از راه دور از من دعوت به نشستن در کنارشان را میکرد که من با کمال میل پذبرفتم و آرام به سوی نیمکتشان براه افتادم.

آهسته سلامی میدهم و در بین پیرزن و پسر جوان مینشینم. سگ سینه خیز خود را به من نزدیک میکند و سرش را روی دستانش قرار داده و به پسر جوان خیره میماند و حمام آفتاب میگیرد. باد میوزد و بوی ایرانی بودن پسر جوان را به مشامم میرساند، سگ نگاهی به من میاندازد، بینیش را با دست چپش میخاراند، سرش را روی کفشاهیم میگذارد و دوباره خیره به پسر مشغول گرفتن حمام آفتاب میگردد.

پسر پاهایش را کنار میکشد و آهسته با خود میگوید:«عجب گیری کردیما». با لحنی شوخ میگویم:«بچه ایران و انقدر ترسو! این که قدش یک وجب هم نیست!» میگوید:«نه بابا این حرفها نیست که!، شیرم باشه از پسش برمیام!». با سر به کتابی که در دست دارد اشاره میکنم و میپرسم:«دانشجویی؟» میگوید:«آره، پزشکی میخونم». میپرسم چرا سگها را دوست نداری؟ میگوید:«چونکه سگها نجسند!».

پیرزن، که تا آن لحظه فکر میکردم در خواب است عینک دودیش را از چشم برمیدارد و با لهجه جالبی به زبان فارسی به پسر میگوید:«شما هم مثل شوهر من سگ را نجس میدانید و من به این خاطر سگم را انتخاب کردم و از او طلاق گرفتم، حالا هم از نشستن کنار شما خودداری میکنم» و بعد عینکش را در کیف قرار داده و به زبان آلمانی به سگش میگوید:«برویم، اینجا جای ما نیست». سگ در حال بلند کردن سرش از روی کفشهایم نگاهی به من میاندازد و من در حالیکه با خود زمزمه میکنم:«کاش لااقل ایرانی نبود» بی اراده از جایم بلند میشوم و در کنار سگ به راه مبافتم.

مورد اشاره بالا شاید عتیقه بودنمان را به نحو احسن به نمایش نگذارد اما از عتیقه بودنمان هم چیزی کم نمیکند. فرق ما و دیگران خیلی چیزهای دیگر هم هست که اگر این بیماری! فراموشکاری امانم دهد آنها را هم به یاد آورده و برایت خواهم گفت.

http://www.youtube.com/v/nzLZ32kZT5M&rel=1

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:23  توسط سعید از برلین  | 

 

counter