تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

پروانه دلش میخواست هرچه فریاد است بر سر شمع بریزد و بگوید بیرحم تو که عاشقت را چنین سخت میسوزانی بر دشمنت چه روا میداری!؟

شمع، این رازدار شبهای دراز بیخوابی زبانش از تعجب بند آمد، خواست جواب پروانه را بدهد به پت پت افتاد. ناگهان شعله اش اوج میگیرد و سلیس و روان تند میگوید: پروانه ی خودخواهی هستی و بیخبر از حال زار من! و بعد مانند رو به موتی که آخرین وصیتش را کرده باشد بی شعله و روح میگردد.

پروانه میماند با بالهای زخمی و یک روز دراز دیگر تا باز که شمعی در شب روشن گردد.     

http://www.youtube.com/v/PoIDZrcWMQk&rel=1

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 6:26  توسط سعید از برلین  | 

بهار بود یا شاید هم روزی مثل بهار، من و خدا برای اولین بار باهم در باغی پر میوه قرار دیدار داشتیم. آسمان آبی بود، بادی ملایم میوزید و بوی خوشی همراه داشت.

خدا چهره زیبایش را آرایش کرده و زیباتر از دفعه قبل که میهمانم بود شده بود. لبهایش که انگار با آب دانه های سرخ انار رنگین شده بود دهانمرا آب میانداخت. مژه های سیاهش بلند بودند و پاروهایی را میمانستند که با باز و بسته شدن پلکهایش، کشتی رویایی چشمانش را در اقیانوسی آبیرنگ به حرکت میانداختند. رنگ چمنی پلکهایش با هر پاروزدن مژگانش میغلتید در آبی ِ اقیانوس چشمانش و هوش از سر میبرد. زیبایی و تأثیر رنگها وقتیکه در هم میرفتند بی کیش دادن ماتت میکرد و زمان از حرکت میایستاد. گردن باریک و زیبایش را که نگاه میکردی، خواهش اینکه کاش تمام بدنش لخت میبود از یادت میرفت. پوست تیره رنگش در زیر تشعشع آفتاب بهاری میدرخشید و در جنگل انبوه روشن موهایش میتوانستی خود را تا ابد پنهان سازی.

مست از زیبایی یار پا به پایش میرفتم و دهانم قفل شده بود.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:5  توسط سعید از برلین  | 

تا اشگ، خود را در کاسهُ چشم جمع و جور کند و از گوشهُ آن عزم خروج که به دل راه یابد و آنرا شستشو دهد، باید مراحل اولیهُ زیر را طی بکند: باید کافی خوابیده و خوب استراحت کرده باشد. باید قبل از عبادت وضو با آه گرفته باشد. باید بعد از مناجات رنگش زلال شده باشد. باید هنگام خروج از گوشه ی چشم با دقت مسیر جاری شدن تا دل را شناسائی  کرده باشد.

آن اشگریزی ای که با کشیدن و کندن مو، خراش بر دست و چهره همراه باشد نمایانساز جنونیست که اشگریزنده بدان مبتلا گشته. اینگونه از اشگ ریختن را در اشخاصیکه بدون قصد قبلی و زمانیکه به جنون آنی مبتلا شده و دست به جنایت میزنند میتوان بعد از انجام قتل و خروج از شوک و همچنین در زنان و مردانِ کنار اجساد نزدیکان و عزیزانشان و یا کنار سنگ قبر آنها مشاهده کرد. چنین اشگریزی ای نیز میتواند در اثنای خواب و با دیدن کابوس انجام پذیرد. اینگونه اشگریزی گاهی میتواند روح و روان شخص را در دره جنون سرگردان نماید و چهره اشگریز را مسخ از جنون سازد.

آشنایی با آداب اشگریزی و تمرین آن، شخص را با راز مرگ آشنا میسازد، اسرار زندگی برایش فاش میگردد و درهای ارتباط دل و مغز بر روی هم گشوده میگردند.

روح، بندباز ماهریست، استادش عقل است. و تعادل را حفظ کردن برای بندباز مثل ماهی است و آب. آداب اشگریزی آن چوب باریک و بلندیست که تو آن بالا بر روی بند به هنگام بازی، آرام و متین در دستانت که رو به جلوست نگاه میداری. آداب اشگریزی آشنا گشتن با کنترل احساس است، کنترل عشق و حسد، کنترل خوب از بد. عاشقان و اساتید اشگریز، خود را تنها با قطرات اشگ شستشو میدهند و قادرند جهان خود را با قطرات اشگشان همواره پاکیزه نگاهدارند.

از تمرینهای اولیه هنر اشگریزی تجسم دو تصویر همزمان که حالات متضادی در بیننده ایجاد میکنند میباشد. تصویر اول خنده بر لب و تصویر دوم گریه به چشم میریزد. تمرین کننده باید با دادن تمرین به چشمانش این توانایی را بیابد که از دو چشمش در آن واحد دو استفاده ببرد: چشم راستش با تجسم تصویری خنده آور بخندد و چشم چپش با دیدن تصویری گریه آور بگرید. با به پایان بردن این تمرین که مدتش را تمرین کننده تعین میکند باید بلافاصله با تمرین دوم که مدتش برابر با تمرین اول است ادامه یابد، و آن تعویض سمتِ دو تصویر تجسمی با یکدیگر میباشد. اینبار چشم چپ میخندد و چشم راست میگرید. این تمرین همچنین قدرت تخیل و تجسم در انسان را رشد داده و چشم را سلطان و تصمیم گیرنده احساسمان قرار میدهد. آداب اشگریزی به ما چگونگی کنترل احساس را میآموزاند و از خنده و گریه های ناگهانی که در ما منفجر میگردند بازمان میدارد و از اسیر شدن در چنگ جنون میرهاندمان. آداب اشگریزی تعادل را همان مقصد میداند و انسان متعادل را استاد بندبازی.                            

حافظ ز غم از گریه نپرداخت  بخنده       ماتم زده را داعیهُ سور نمانده است.

پ.ن: اشگی که با بغض گلوله شکلی درگلو خویشتن است به شناسائی مسیر جاری شدن احتیاجش نیست، میتواند جاری شود مانند سیلی خروشان که وقتی خسته میشود آرامتر از آرامی دُن میگردد. چنین اشگی میتواند بی مهابا بریزد. میتواند مانند آبشار نیاگارا بریزد، میتواند مانند ابر هزارسال حامله ای ناگهان فارق شود و ببارد هرچه باران دروست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:56  توسط سعید از برلین  | 

 هنگامیکه برف میبارد اگر به رنگ خاکستری آسمان خیره شوی رنگش نه به خاکستریِ تیره بل به سیاه تبدیل میگردد، همان رنگی که میگویند بالاتر از آن نیست رنگی.

اگر خوب خیره شوی میبینی که آسمان همهُ سطحش سیاه میگردد و مانند آبکشی از منفذهای کوچک شش پهلوئی آن بلورهای کوچک شفافی خارج میگردند. خوب گوش کنی اجرای آرام ارکستر نسیم بگوشت خواهد خورد و خواهی دید چه زیبا بلورها گاهی تند و گاهی آرام میرخصند و در پهنهُ سیاه رنگ آسمان درخشش رنگهایشان تحسین را در نگاهت برمیانگیزاند. رخص و بازیگوشی بلورهای شفاف را گرم و مانند ذرت بو داده ناگهان از جنس پنبه میسازد و آسمان سراسر سفید میگردد، بدون هیچ خال ِ سیاهی بر آن.

به هنگام باریدن برف، عدسی چشمانت را عمود بر آسمان و نگاهترا به بارش برف دوخته کن، در این حالت اگر دستانت را برای دعا رو به آسمان بگیری و در کف هر دستت دانه ای از برف بنشیند و تو گرمت گردد آنوقت دودل بودن در تو میمیرد، یکدل و یکزبان با خود میگردی و آرزوهایت آب و تشنگی در تو سراب میگردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:55  توسط سعید از برلین  | 

هربار کاری میکردم که باب میل پدرم نبود و بخاطر سرپیچی کردن از دستورش تنبیه میشدم مادرم میگفت نباید زیاد ناراحت بشوم!. مادرم معتقد بود از آنجائیکه پدرم با کمربند، ترکه و بزیر مشت و لگد کشیده شدن توسط پدرش تنبیه میشده است، پس تنبیه شدن من در مقابل تنبیه هائی که او میشده قابل مقابسه نیست و نباید روحم را زخمی کند!.

کلمهُ استغفرالله که از دهانم خارج میشد اخم پدرم درهم میرفت و مادرم از ترس ساکت میشد و من هم آمادهُ شنیدن خطابه ای ادیبانه از پدرم بدین مضمون میشدم:_نباید آدم کاری را انجام دهد که دیرتر باعث پشیمانیش شود_ و چون فکر میکرد بدون دلیل کسی استغفرالله نمیگوید و باید خطائی کرده که از خدا طلب بخشش میکنم، بنابراین مستحق تنبیه شدن میباشم!. بحث کردن با پدرم در بارهُ اینکه کلمهُ استغفرالله برای من معنای دیگری دارد و برای پیشگیری از تبدیل شدن فکر باطل به عمل به کار میبرمش به خرجش نمیرفت و میگفت:"پایهُ کارِ خراب فکر خراب است و آن هم تنبیه دارد!"و من خود را باز ناچاراً آماده تنبیه شدن میکردم. مادرم میگفت از این تعجب میکنم که چرا با اینکه هربار به خاطر گفتن استغفرالله تنبیه میشوی باز هم این کلمه را تکرار میکنی و باعث عصبانی شدن پدرت میگردی؟ چه فکری در سرت میچرخد که از ترس به وقوع پیوستنش این کلمه را مدام تکرار میکنی؟

مدتها بود که فکر کشتن پدر در سرم افتاده و خواب و خوراک را از من گرفته بود. مخالف تنبیه در خانه و مدرسه و کوچه و شهر هستم و این با عقاید پدرم در تضاد بود. سخت معتقد به این بود که تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر و آنرا مانند آیه ای از طرف خداوند میدانست، من اما معتقدم تعلیم و تربیت بدون تنبیه باید انجام بگیرد و استفاده کلمه ای به نام ممنوع نباید آزاد باشد و این باعث عصبانیت او میگشت و عاملی برای تنبیه شدن من. نوع تنبیه کردن پدرم غیر معمولی و متفاوت با تنبیه دیگر پدران بود. برای هر بار گفتن استغفرالله باید صد بار مینوشتم: زبان در دهان پاسبان سر است!. برای مخالفت با نظراتش باید پنجاه بار مینوشتم: عروس نمیتوانست برخصد میگفت اطاق کج است!. اگر احیاناً همسایگان و یا اولیاءِ مدرسه از من شکایتی میکردند میبایسنی برای یکبار از رفتن به سینما چشمپوشی کرده و هزار بار هم مینوشتم: نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!.

دو ماه قبل از تصمیم به قتل رساندن پدرم از گفتن استغفرالله دست کشیدم و این آن ترس همیشگی را که در چشمان مادرم به خاطر تنبیه شدن من لانه داشت تبدیل به کنجکاوی کرد و نگاهش پا به پای قدمهایم میآمد و تحت نظرم داشت. باید راهی برای کشتن پدرم انتخاب میکردم که هیچ ردی از دست داشتن من در قتل برجا نمیگذاشت و مادرم را هم از متهم شدن به قتل او مبرا میداشت. به فعل تبدیل کردن این فکر کار آسانی نبود و تحمل تنبیه شدن برایم روز به روز سختر میشد. وقت کم داشتم، مدرسه و انجام تکالیف مدرسه زمان زیادی برایم باقی نمیگذاشت تا در باره تصمیمم نقشه مناسبی طرح ریزی کنم. پدر هم به خاطر به کار نبردن کلمهُ استغفرالله در خانه به من و کارهایم مشکوک شده بود و به دنبال بهانه برای تنبیه کردنم میگشت. هرگز ندیدم مادر از طرف پدرم تنبیه شود اما چشمان همیشه نگرانش به خاطر تنبیه شدن من و ترس از پدرم که سایهُ غمی ابدی را در تمام سطح چشمانش نشانده بود مرا در انجام تصمیم به قتل پدرم راسختر میکرد.

بالاخره آن لحظهُ موعد فرا رسید و من دیشب با اسلحه ای که از قبل تهیه کرده و در خشابش بش از سه گلوله نداشت در یک لحظهُ بحرانی روحی هنگامیکه مادر و پدرم در کنار هم به خواب رفته بودند، اول مادرم را با شلیک یک گلوله در مغزش کشتم تا دیگر نگران سرنوشت من نباشد و بعد پدرم را با شلیک یک گلوله در قلبش به قتل رساندم و قصد داشتم با آخرین تیر اسلحه که برای شقیقهُ خودم در نظر گرفته بودم به این زندگی سراسر تنبیه پایان بدهم که تپانچه عمل نکرد و من زنده ماندم. فعلاً هم با دستانی دستبندزده در کلانتری خدمت شما نشسته و آماده برای کشیدن مکافاتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:14  توسط سعید از برلین  | 

دوستم را دیروز تصادفاً دیدم، پرسید جام شرابی نوش کنیم؟ گفتم چرا که نه و راه افتادیم. میکده شلوغ بود و دود سیگار مشتریان در فضای میکده مانند مستان درهم میپیچیدند و به سوی سقف بالا میرفتند. میکده از انبوه ابرهای مست مانند حمام بخار شده بود و چشم چشم را به سختی میدید. میزی خالی یافته مینشینیم و سفارش شراب میدهیم. دوستم وقتی بقدر کافی شراب مینوشد لحظه ای میرسد که مردمک چشمهایش تغییر مکان چهل و پنج درجه ای میدهند. یکی اینسو را مینگرد و دیگری آنسو را و در این هنگام است که همیشه مانند فیلسوفان سیگار میکشد و تو نمیدانی هنگام صحبت با تو به تو مینگرد یا به کسانی دیگر. سرمان را با جام بر جام زدن اول کمی گرم میکنیم و بعد روده درازیمان آغاز میگردد:

دوستم در حال سیگار کشیدن مانند فیلسوفان میپرسد:_میدونی به کی میگن روحانی؟ و من هم مانند کسانیکه با معدهُ خالی شراب مینوشند و زود تحت تأثیرش قرار میگیرند میگویم:_به کسیکه تورات و انجیل و قرآن و کتب مذهبی دیگر را خوانده و از حفظ باشد؟

د:_به هر کی که کتابی مذهبی بخونه که روحانی نمیگن دوست عزیز! روحانی به مردمی خاص گفته میشه، اگه تو یکی دوتا کتاب فلسفه بخونی بهت میگن فیلسوف؟

م:_به کسی که چهره اش منوره میگن روحانی؟

د:_داری کم کم نزدیک میشی، حالا بگو ببینم به کی میگن روحانی؟

م:_شخصیکه آگاه به علم روحشناسی باشه؟

د:_تو اگه فیزیکدان باشی باید هم از علم فیزیک سردربیاری، ولی فکر نکنم کسی که روحشناس و روانشناس باشه حتماً میتونه روحانی هم باشه.

م:_کسیکه لباساش با مردم عادی فرق داره؟

د:_خیلی دور شدی، مگه نشنیدی که میگن نه همین لباس زیباست نشان آدمبت؟ چند تا سیاستمدار میخوای بهت نشون بدم که لباساشون از زیبایی بیهمتاست ولی خودشون تا آدم بودن فرسنگها فاصله دارن؟ من فکر نکنم پیغمبرا لباسی که تنشون بوده با دیگر مردم فرقی داشته. مگه تو از نوع لباس یک دزد و کلاهبردار میفهمی که طرف چکاره است؟

م:_کسیکه از مادیات چشم پوشیده باشه؟

د:_داری دوباره نزدیک میشی، ولی باید بدونیکه هر فقیری نمیتونه روحانی بشه ولی روحانی باید حتماً فقیر باشه.

م:_منظورتو نمیفهمم، یعنی یه روحانی باید گدائی بکنه؟

د:_گدائی نه، ولی نباید مادیات ذهنشو بیشتر از حد ضروری به خودش مشغول بکنه. خوب میگفنی روحانی به کی میگن؟

م:_آدمیکه روح القدس تو گوشش سه دفعه خونده باشه روحانی؟

د:_نخیر، شوخی که نداریم و خیلی هم دور شدی، بجنب تا شرابمون سرد نشده.

م:_شخصیکه تبلیغ یه دینی رو میکنه؟

د:_آفرین، داری بازم نزدیک میشی، ولی یادت باشه کسیکه مثلاً میگه مسیح یا محمد گفته_ پدر و مادران خود را دوست بدارید و به آنان احترام بگذارید_ لزوماً نباید روحانی باشه تو هم میتونی همین حرفو بزنی ولی روحانی نیستی.

م:_عده ای اونو به روحانی بودن قبول داشته باشن؟ دوستم آهی طولانی میکشد، بلند میشود و میگوید: جمع کن بریم بابا مأیوسم کردی. برخوردش ناراحتم میکند. میپرسم چرا زود ناراحت میشی؟ من هرچی به نظرم رسید گفتم، حالا خودت بگو به چه کسی روحانی میگن؟

د:_مرد عاقل اگه من جواب این سؤالو میدونستم که دیگه از تو نمی پرسیدم. من در حالیکه از تعجب خشکم زده بود میگویم:_ بیا بشین و اعصابتم کنترل کن. تو که دیوانه تر از من هستی!. لااقل یه سؤالی طرح کن که جوابشو خودت تا اندازه ای بدونی و بتونیم با گفتگو به نتیجه برسیم. به ناگهان مردمک چشمهایش دوباره درجای معمولی خود قرا گرفته و مسیر نگاهش قابل تشخیص میگردند. نگاهی کوتاه به چشمانم انداخته و بعد سفارش دور دیگر شراب را میدهد و روی صندلیش مینشیند و در حالیکه سعی میکند به خودش مسلط باشد میگوید:_آیا به نظر تو عقلانیه که یک و یا چند نفر تصمیم به از بین بردن مجرمی بگیرن و حکم به اعدامش بدن؟

م:_در هر صورت تصمیمیه که یک یا چندنفر با دارا بودن عقل میگیرن، اما به نظر من این کاری انسانی نیستش و نتیجهُ مثبتی هم به جا نمیذاره. شاهدش هم جوامعیه که هنوز حکم اعدام داخلشون حکمفرماست اما طبق آمار نشانه ای از پائین اومدن جرمهایی که به اعدام مجرم منتهی میشن نشده و این ثابت میکنه که قانونی به نام اعدام قاتلین اونطوریکه قانونگذارها ادعا میکنن باعث ترس نمیشه و مردمو از ارتکاب به جنایت بازنمیداره و اما دلیل اینکه پس چرا و با چه منطقی منتخبین مردم به این کار راضین و به ادامه اون میکوشن رو خدا میدونه.

د:_پس با قاتلین و جنایتکاران که نه یه نفر بلکه دهها نفر رو میکشن چکار باید کرد؟

م:_خیلی راحت مثل بقیهُ مجرمین، میشه تا ابد به زندان انداختشون و یا تا هنگامیکه روانشناسان مسؤل به این امر تشخیص بدن که دیگه مجرمو میشه آزاد کرد و خطری برای اجتماع نداره و کسی رو هم دیگه نمیکشه.

د:_بهمین سادگی؟ بزنی ده پونزده نفرو نفله کنی و بری زندان و ازت مثل هتل تا آخر عمر پذیرائی هم بکنن!؟

م:_چراکه نه؟ وقتی مردم اجتماعی با وجود چنین قانونی این اطمینانو بدست میارن که بدون وجود خطر از طرف آدمای بیماری در آسایش زندگی میتونن بکنن حاضر میشن با کمال میل مالیاتشو هم تقبل کنن.

د:_میدونی بابت نگهداری جانیها و غذاشون چه پول زیادی باید هزینه کرد؟

م:_اگه مردم یه اجتماعی حاضر نباشن برای زنده موندن نام انسانیت و جان آدمی مالیات بپردازن و معتقد به این باشن که اعدام مجرمین قاتل براشون بیشتر صرف میکنه! و اگه همین مردم اما حاضر به پرداخت مالیات برای ساخت و خرید اسلحه باشن که برای جنگیدن و در راه کشتار به کار میره باید این اجتماع و مردمشو جنگ طلب دونست که جان آدمی براشون پشیزی هم اهمیت نداره.

د:_فکر میکنی چنین اجتماعی وجود داشته باشه؟

م:_مثل اینکه شراب خوب گرفتتت دوست خوبم!، معلومه که هنوز چنین اجتماعاتی تو دنیا هستش و آمار هم تعداد اعدام شده ها رو در این کشورها نشون میده. چین، آمریکا، ایران خودمون و... از کشورائین که حکم اعدام توشون هنور لغو نشده!.

د:_آره راست میگی، شراب خوبیه مثل دزدِ زیرکی هوش آدمو میبره. من هنوز اما یه چیزی دستگیرم نشده، اونم اینه که اگه در اکثر کشورهای پیشرفته و مترقی جهان سالیان درازی هست که حکم اعدام ملغی اعلام شده پس چرا در آمریکا که ادعای پیشتازی در حرکت دموکراسی رو داره این قانون هنوز پابرجاست؟ مگه آمریکا یکی از کشورهای مترقی و پیشرفته در جهان نیست؟ مگه مردماش باهوش، مهربان، پیشرفته و خردمند نیستن؟ و حقوق بشر هم که از بخشهای جدائی ناپذیر قانون مدنیشون هست، پس چطور مردم آمریکا با این ماجرای اعدام موافقن؟! و چرا به حملهُ ارتششون به کشورهای دیگه از این سر دنیا به اون سرش اعتراضی نمیکنن؟ پس چرا هنرمندان در آمریکا دست به اعتراض دسته جمعی بر ضد جنگ و اعدام نمیزنن؟ پس کجا هستن اون انسانهای نوعدوست و دموکرات منش، چه در آمریکاش و چه در کشورهای دیگه!؟ همه انگار راضی به قتل دیگران بخاطر گران و یا ارزان شدن نفت و بنزین هستن!.

م:_ای بابا تو انگار از همه چی بیخبری! کی گقته حالا همهُ مردم آمریکا با اعدام کردن قاتلین موافقن؟ بر علیه جنگ هم خیلیها اعتراض میکنن ولی از قرار گردن جنگجوهای آمریکائی کلفتره و حرفشون بیشتر خریدار داره!.

د:_پس چطور مردم میتونن به احزاب به خاطر جنگیدن سربازاشون در کشورهای دیگه رأی آری بدن که به کشتار انسان و ویرانی و مسموم کردن طبیعت منتهی میشه ولی نمیتونن برای لغو اعدام که میراث انسان بدوی و اجتماع آنچنانیه که با جوهرهُ دموکراسی دیگه هیچ همخونی نداره سعی و کوشش بکنن؟! چطور میتونن برای دفاع از خود قانون آزادیِ داشتن اسلحهُ گرم را به قوانینشون پیوند بزنن!؟ اما نتونن از دولتشون که با رأی مردم سر کار اومده بخوان به قوانین وحشیانه خاتمه بدن؟ معروفه که در دموکراسیهای حقیقی مردم قادرند دولتهائیرو که کارشونو درست انجام نمیدن به راحتی آب خوردن همونطور که سوار قدرت میکنن از قدرت هم پائین بکشن، اینکارا رو میتونن بکنن ولی قدرت ندارن قانونی که با اون جون آدم گرفته میشه تغییر بدن؟!

م:_میخوای بگی مردم و دولتای این نوع کشورها ستیزه جو هستند و دشمن صلح؟

د:_من میخوام بگم روئسای این نوع سیستمها باید چند وقت به چند وقت مورد معاینهُ روانشناسا قرار بگیرن تا سلامتی عقل و روانشون ثابت بشه، مخصوصاً که قبل از رسیدن به مقامشون هم معتاد به الکل و مواد مخدر دیگه بوده باشن!

م:_اول یه سوزن به خودت بزن بعد یه جوالدوز به دیگرون!، خودت هم که کلَت با همین الکل گرم شده!.

د:_درست میگی ولی من وقتی مست و از عقل خالیم برای مردم یه کشور تصمیم نمیگیرم و اعلام جنگ به کشوری که نه به کشورم حمله کرده و نه قدرت چنین کاری رو داره نمیدم. بدون ترس از حرف دیگرون که بگویند من الکلی هستم و معتاد، شرابمو میخورم و دوست داشته باشم مست هم میکنم و از خود بیخبر میشم. اما اونیکه بوسیلهُ رأی مردم انتخاب شده تا برای پیشرفت کشور و خوشبختی مردمش کوشش کنه و قول هم داده که دیگه لب به الکل نزنه ولی وقتی حرفهای ناجور مبزنه مشخص میشه که بله خورده و زیاد هم خورده و مسته و به مردم داره دروغ میگه که دیگه لب به این زهرماری نمیزنه، اونوقته که جریان خیط میشه!، اونوقته که باز بدبختها و پابرهنه ها دوباره به خاک و خون کشیده میشن. میفهمی چی میگم؟ سیاستمدار رو راست با مردم مثل هلموت اشمیت آلمانی باید باشه! هشت سال صدارت کرد و وزیر خارجه، وزیر اقتصاد و وزیر دفاع آلمان بود بدون اینکه از کسی رودربایستی داشته باشه و از سر ریا ادعا کنه که ورزشکاره. تو مجلس منتخبین مردم، در مهمانیهای خصوصی و عمومی جعبهُ گردِشو از جیب در میآورد و مقدار دلخواهشو میریخت بین انگشت شست و انگشت شهادتش و گرد رو میکشید تو دماغ بدون خجالت کشیدن از کارش!. سیاستمداری که دروغگو و دو رو نیست باید درست مثل یلسین وقتیکه مست بود و میرخصبد باشه. هرجا میخواد باشه، مگه رخصیدن چشه؟ عیبه؟! نه اینکه مثل اون یکی که کارخونهُ عرقسازی به اسم خودش زده و به مردم میگه از وقتیکه به دنیا اومده با فن کاراته و جودو آشنا بوده و از الکل هم بیزاره و کلی ورزشکاره و زور داره و میتونه شاخ غولو تو یک دقیقه بشکونه!. جُرج وقتی راه میره فکر میکنه دوتا هفت تیر اینور اونورش آویزونه و احساس جان وین بودن میکنه و دستاش بی اراده مثل جاهلای درخونگاه از هم باز میشن، درست عین اینکه زیر بغلاش دو تا هندونه جا داده باشن. ولادیمیر هم که موقع راه رفتن همش ادای بروس لی رو در میاره. انگار تو قرن اول زندگی میکنیم، تمام رؤسای جمهور کشورها سعی میکنن به مردم نشون بدن یا هرکولن یا اینکه نشونه گیریشون حرف نداره! و همچین میتونن بزنن وسط خال که هدف حالی به حالی و عاشق تیر بشه، تیری که مثلاً جُرج در حال مستی از هفت تیرش شلیک کرده!. باعث تعجب تو نمیشه که در کشورای آزاد مردمش چنین احزابی و مرد و زنی رو برای ریاست انتخاب میکنن؟ خدا رحمش گرفت که نذاشت مردم آمریکا آقای چارلز مانسون قاتل مرحوم شارون تیت را تو اون عصر و زمونه به ریاست جمهوریشون انتخاب بکنن!

م:_دوست عزیز چطوره از جُرج بکشیم بیرون و به خودمون بپردازیم؟ دوستم با صورتی سرخ شده از تأثبر شراب و چشمانی که مردمکهایش باز جا بجا شده اند میگوید:_تو هم که هنوز افکارت دور مفهومات ناسیونالیستی میچرخه و دلتو با اونا خوش میکنی!. یعنی چی به خودمون بپردازیم؟ مرد حسابی جهان شده یک کلبه!. دیگه خودمون و خودشون، خودی و غیر خودی، ما و آنها مدلش قدیمی و از رده خارج شده!. حالا دیگه هر کشوری تو جهان میتونه به مردم کشورهای دیگه مدل خوشبخت زندگی کردنو نشون بده و نوید احترام به حقوق بشر رو به اونها بده و مردم هم وقتی ببینند و بشنوند که در آن کشوری که بشارت صلح و سرور از آن برخاسته مردمش همگی در آرامش زیر چتر قوانین جاری اون کشور زندگی میکنن براشون بی تفاوت میشه که رئیس جمهورشون از کشور خودشون باشه یا از آمریکا، روسیه یا افغانستان. مثلاً تو میتونی در وین زندگی کنی اما به رئیس جمهور محبوبت که در سری لانکا زندگی میکنه رأی بدی و به این صورت کم کم جهان هرچه بیشتر کوچکتر میشه و تنها به اصطلاح خردمندان روزگار برای حکومت از طریق رأی مردم جهان انتخاب میشن!

م:_دوست خوبم میگم تا بالا نیاوردیم بلند شو بریم با آب سرد صورتمونو قشنگ بشوریم تا مستی کمی از سرمون بپره!. فکر خودتو نمیکنی لااقل فکر گوش منو بکن، گوش مفت دیدی هرچی بزبونت میاد ولش میکنی اون تو!. بلند شو بریم دوست خوبم، خدا را شکر که طناب مجانی گیرت نیفتاده!. دوستم در حال بلند شدن میگه:_حالا خوبه تو بعضی از کشورا الکل حرومه واللا که باید خدا خودش رحم میکرد!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:44  توسط سعید از برلین  | 

 

counter