تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

صفحهُ حوادث روزنامه کیهان چهارشنبه 25 مهر 1386 را میخواندم که خبر زیر جلب توجه ام را کرد: دو زن مدعي شفاي بيماران در استان تهران دستگير شدند. فرمانده انتظامي استان تهران از دستگيري دو زن افغاني و ايراني كه با ادعاي شفاي بيماران اقدام به كلاهبرداري مي كردند، در شهرستانهاي پاكدشت و شريف آباد استان تهران دستگير شدند. به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي سرتيپ «رضا زارعي» در حاشيه گشايش نمايشگاه دستاوردهاي فرماندهي انتظامي استان تهران در كرج در جمع خبرنگاران گفت: زن افغاني مدعي است سه سال پيش در شب 19 ماه مبارك در خواب، امام زمان(عج) را ديده و بيماري سرطان معده او شفا پيدا كرده است. وي افزود: اين زن كه «دلبر» نام دارد به بيماران حبه قندي مي داد كه با فرو بردن در داخل چاي و خوردن آن همراه با بيان ذكر «يا رحمان يا رحيم» شفا بگيرند. وي تصريح كرد: اين زن همچنين مدعي بود كه دو فرشته به نام «چمن گل» و «سبزه گل» دارد كه تنها او قادر به ديدن آنان است و زماني به صورت چهره نوراني و مواقعي در قالب چهره بد ظهور مي كنند. زارعي اضافه كرد: اين زن پس از دستگيري ادعا مي كند كه 12 انسان فلج و تعدادي از زنان كه باردار نمي شدند را درمان كرده است.وي، دفن دل گوسفند پيچيده در يك پارچه سفيد را از ديگر شگردهاي اين زن براي شفاي بيماران ذكر كرد.فرمانده انتظامي استان تهران گفت: زن ديگري به نام خديجه 50 ساله كه در شريف آباد اين استان با انجام اعمال خرافي از مردم كلاهبرداري مي كرد نيز دستگير شد.

میخواهم کمی چاشنی شوخی و مزاح به این قضیهُ اتفاق افتاده بزنم، مثل خردل که به هات داگ میزنند. میخواهم با آبرنگ جاهائی از این نقاشی را آنطور که مایلم کمرنگ و پُررنگ شایدم بیرنگ بکنم. میخواهم زارعی را مجسم بکنم از چمن بیزار است. میخواهم زارعی را مجسم بکنم که نمیداند سبزه کدام است، گل چیست.

از خیلی قبلها در اینجا و آنجای جهان مردمانی پیدا میشدند که خود را در ارتباط با «چیزی» نادیدنی میافتند و قادر به انجام کارهای غیر معمول در جوامعشان میگشتند و هنوز هم میگردند. اما کمی دیرتر ناخالصان و نالوطیانِ سودجو و سپس شارلاتانهای پشتِ آنان مانند بسیاری از موارد دیگر که خود دانی این پدیده را بازیچهُ مقاصد خود ساختند و برای پُر کردن جیب خود حتی چاقوهایشان را نیز تیز کردند.

تصور کن مسیح اینبار با نامی دیگر مثلاً «دلبر» بازآمده است، به من و تو که شاید بیمار هم باشیم روزی وارد شود و یک استکان چای تعارفمان بکند. قند در دهانمان بگذارد و «يا رحمان يا رحيم» زیر لب زمزمه کند. بعد برایمان از بیماری سرطانش و خواب دیدن امامی که او را شفایش داده شرح دهد. سؤال من این است که کجای این کار غیر قانونیست و خرافات را مانند ذرات اتم اینطرف و آنطرف پخش کرده؟ حافظ هم قند میداد و قند میستاند. تو هم گاهی میگویی یا رحمان یا رحیم. من هم میگویم آی مهربانی، ای آیهُ از یاد رفته و به این خاطر هم اصلا و ابدا خودم را مجرم به حساب نمیآورم. میتوان آیا شخصی را که مدعی داشتن دو فرشته است و تنها او قادر به دیدن آندو میباشد دیوانه خواند و در دارالمجانین حبسش کرد؟ آیا این موضوع ربطی با خرافات میتواند داشته باشد؟

خرافات شاید این باشد:(درختی در کنار بیمارستانی قرار دارد که در ورودیش بروی همه باز است و بیماران چه دارا باشند چه فقیر بوسیلهُ دکترهای انساندوست و حاذقش معاینه و معالجه میشوند. زنی گریان با کودکی بیمار و در حال مرگ که در بغل گرفته خود را با عجله به حوالی بیمارستان میرساند و تکه پارچه ای را که در دست دارد به امید آنکه فرزند دلبندش هرچه زودتر شفا یابد به شاخه ای از درخت کنار در ورودی بیمارستان میبندد  و خسته و نالان همراه فرزند با امید بهبود یافتنش به خانه بازمیگردد).

من هم میتوانم مادر یا پدرم و دیگر افرادی که میشناسم و به جهان دیگر سفر کرده اند را احضار کنم و اگر آنها وقت داشتند با کمال میل به دیدنم میآیند، بنابراین بفرمائید که من هم خُل و چل و یاوه سرایم و باید دستگیرم کرد. لطفاً دستور بفرمائید پزشکانیرا هم که زنان نازا را معالجه و باردار میسازند هرچه زودتر دستگیر کنند!. هر کسی قادر است عزیزان از دست رفتهُ خود را در خواب احضار کند، پس باید همه را به جرم خرافات دستگیر کرد؟!.

شاعره ای دلنازک هنگام عروسیش گوسفندی کشته میبیند. ماتمش میگیرد، پیراهن سپید عروسی از تن میدرد و دل سرد شدهُ گوسفند را در آن میپیچد و به خاک میسپارد. خدا در پاسخ احساس لطیف این شاعر ما دوازده انسان فلج را به یاد یارانِ پسرش شفا میبخشد و تعدادی از زنانِ نازا باردار میگردند. آیا در این کار عملی غیر قانونی میتوان دید؟ آیا کسیرا که مدعیست با خدا در ارتباط است و او تنها قادر به دیدن این ارتباط است را باید دستگیر و مجازات کرد؟!. به «دلبر» باید در ازایِ شفا دادن افرادِ از پا فلج مدال طلا بدهند و از او تقدیر کنند. پزشکان و صاحبنظران باید تحقیق کنند که چطور این بانوی شاعر مسلک تنها با یک حبهُ قند، یک استکان چای و کمک گرفتن از نیروی نهفته در قطعه شعری کوتاه "یا بخشاینده یا مهربان" قادر به چنین کاری گشته و از او در مواقع ضروری طلب همکاری کنند و به زنان نازا این شانس را بدهند که آنان نیز به آرزوی خود برسند. و اگر شاکی خصوصی ای از این بانوی افغانی با این ادعا شکایت کرده که "«دلبر» ضمانت داده بوده است که باردار خواهم شد اما بعد از یکسال زحمت کشیدن هنوز هم باردار نشده ام"، اولاً باید دانستکه تنها ادعایِ یک شاکی نمیتواند دلیل بر مجرم بودن و دستگیری «دلبر» گردد. باید اول تحقیق کافی انجام گیرد، مدرک به حد کافی جمع گردد. فوقش پولی را که «دلبر» بابت این کار گرفته باید پس بدهد. اما اگر «دلبر» تعهدی نداده باشد که زن صد در صد حامله خواهد شد و تنها برایش آرزوی بچه دار شدن کرده باشد بنابراین باید آن زن شاکی را جریمه کرد که بی دلیل از «دلبر» شکایت و به دروغ گفتن او را متهم کرده است. من از سرتیپ زارعی میپرسم: چرا بدون دلیل و مدرک دلبرم را دستگیر کردید؟ چرا بی تحقیق «چمن گل» و «سبزه گل» را غمگین کردید؟ کاش میدانستم جرم خدیجه چیزی در حد جرم دلبرکم بود یا نه؟ و اینکه آیا در شریف آباد اصلاً مردم کلاه به سر دارند تا که با اعمال خرافی از خود بیخود شوند و زنی ایرانی به نام خدیجه بتواند مانند شعبده بازان با چند عمل محیرالعقول گیجشان کرده و کلاه از سرشان بردارد؟

دلبرم آرام باش،

نازایان زاینده شدند

و دوازده سوار بر اسبانی که همگی سرنوشت نام دارند برای رهائیت میتازند.

زارعی را دیدم دلبرش را گلکم مینامید، دلبرش او را گل آقا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:35  توسط سعید از برلین  | 

چانه اش را با انگشت اشاره آرام کمی به طرف بالا هدایت کردم. با آنکه چشمان سبز رنگ زیبایی داشت نمیدانم چرا لبانش چشمم را خیرهُ خود ساخت. لبانش قلوه ای بودند و مثل شاه توت سرخرنگ. لب بالایی با لرزشی خفیف که در گوشهُ سمت راستش مخفی میداشت لبانم را به بوسیدن خویش دعوت میکرد. لب پاینیش هوس گاز زدنِ آرام از شاهتوتی آبدار و سرخ را به سرم میانداخت.

دهانش را آرام گشود تا چانه بزند و لبانش مانند دو گلبرگ از هم باز شدند. بردباری از کف میدهم و لبانش را میبوسم. لب بالایی را کمی میلیسم و لب پائینی را گاز زده میمکم. در پاسخ به اعتراضش:"اِوا... خاک عالم به سرم!، این چه کاری بود که شما کردید؟". یکبار دیگر سیر و سریع میبوسمش و میگویم:"چشمانت خیلی زیباست، لبانت اما زیباترند، من متأسفانه عجله دارم و باید بروم".

بعد پسر پا به فرار میگذارد و دختر هاج و واج در حال لمس کردن لبانش با خود زمزمه میکند:"پس چرا پول عینکشو از من نگرفت!؟.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:21  توسط سعید از برلین  | 

اینکه انسان اولیه به چه زبانی صحبت میکرده به قصهُ ما هیچ ربطی ندارد. اینکه آیا اول زن خلق شد و بعد مرد به دنیا آمد هم با ماجرای ما در ارتباط نیست. اینکه آیا این دو از گِل ساخته شدند یا اینکه ابتدا میمون بودند و بعد دیرتر دگردیسی باعث آدم شدنشان گشته است هم بی ارتباط با قصهُ ماست. اینکه اصلاً خدائی وجود دارد یا نه؟ و اینکه این جهان چگونه بوجود آمده است هم هیچ دری از درهای بستهُ قصه ای را تا حال باز نکرده است. اما اینکه در جهانِ بعد از خلق شدن انسان همیشه یک زن بوده است و یک مرد که با عشقبازی با یکدیگر مسبب شده اند تا من و تو اینجا باشیم در تمام قصه ها یک ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر دارند و در قصه ما نیز این ارتباط ارگانیک مانند تارهای عنکبوت به هم بافته شده اند.

یکی بود، یکی نبود. در زمانهای خیلی قدیم که هنوز آتش کشف نشده بود تا با کمک گرفتن از حرارتش فلز را به خنجر مبدل کنند مردی بود که در جنگل زندگی میکرد. دست و پا و سینهُ مرد از موهای پرپشت پوشانده شده بود بطوریکه از فاصله ای نزدیک هم اگر به او نگاه میکردی نمیتوانستی بین او و یک گوریل ِ خیلی بزرگ فرق بگذاری. دماغ و دهان مرد کمی بزرگتر از آدمهای معمولی امروزی بود و موهای دراز و از گِل و خاک پوشیدهُ سر و ریشهای ضخیم و بلندش لانهُ حشرات ریز و درشتی بود که او بعد از شکار در وقت استراحت آنها را از لایِ موی سر و پشمهای تنش یکی یکی با دو انگشت شستِ پاهایش میگرفت، نزدیک دماغ بزرگ و چاقش میبرد و بعد از نگاهی کوتاه و کنجکاوانه به حرکتهای دست و پا زدنشان آنها را در دهان داخل میکرد و نجویده خیلی سریع قورتشان میداد.

مرد از وقتیکه چشم به جهان باز کرد بجز جنگل و حیوانات جنگلی چیزی ندیده بود که باعث ترسش شود. گرسنه که میشد نعره اش دلهره به جان هر حیوان میانداخت. وقتی اراده شکار میکرد تمام حیوانات از بزرگ و کوچک خود را از ترس مخفی میساختند، اما او اصلاً ترس را نمیشناخت. نه مانند تارزان خنجری داشت که بدست گیرد و نه پوششی بر تن که به آن بیاویزاندش، با این وجود با دست خالی از پسِ هر حیوانی برمیآمد. هنگامیکه میل به جفتگیری داشت، با حیوانات بزرگتر و کوچکتر از خود که کمی رام و دم دستش بودند به اصطلاح عشقبازی میکرد و بعد میخوردشان.

این جنگل از یک سر منتهی میشد به اقیانوسی که بزرگیش یکدهم کل جهان بود و میلیاردها ماهی از ریزو درشت در آن شنا و زندگی میکردند. کوه بزرگی از سنگ همسایه جنگل از سر دیگر بود که در دامنهُ آن زنی با گاوی زندگی میکرد. تنها فرق زن با مرد این بود که بدن و صورت زن مو نداشت، اما مانند مرد بدنش لخت بود و کثیف. زن در زمستانها بیشتر خود را در آغوش گاو جا میداد و از آزار برف و سرما اینگونه در امان میماند. گاهی گاو میل عشقبازی با زن را میکرد و گاه نیز زن میل همخوابی با گاو به سرش میافتاد.

روزی گاو کنجکاو شد ببیند در جنگل چه خبر است؛ پیشنهاد سیر و سیاحت درداخل جنگل را به زن میدهد و زن هم از این پیشنهاد جالب استقبال کرده و سفرشان به جنگل را آغاز میکنند. برای اینکه قصهُ مان به درازا نکشد از اینکه زن و گاو چه ها دیدند و چه ها کشیدند، و از پشیمانی بخاطر سفر رفتنشان که هرچه بیشتر به میانهُ جنگل میرفتند بیشتر میشد چیزی نمیگویم و برمیگردیم سراغ مرد. با تابیدن نور خورشید و روشن شدن جنگل، پرندگان بیدار میشوند و آواز خواندن و سرو صدایشان مرد را از خواب میپراند. مرد چشمش را باز میکند، به دور خود نگاهی میاندازد و چون حیوانی بجز پرندگانِ نشسته بر ساقهُ درختان در اطرافش نمیبیند با عصبانیت چند نعره از سر ِ گرسنگی کشیده، دستی به شکم برآمده اش میکشد و برای تهیهُ صبحانه برمیخیزد و براه میافتد. با نعرهُ مرد تمام حیوانات خود را مخفی میسازند. یکی دوساعتی وقت مرد برای پیدا کردن شکار و خوردن صبحانه بیهوده تلف میگردد. مرد، گرسنه و عصبانی میغرید و میرفت که ناگهان چشمش از دور به گاوی میافتد که بر دو پایِ جلویِ خود به طرز مضحکی ایستاده، با دو پای عقب خود به زمین زانو زده و تندُ تند در حال تکان دادن باسن خود به جلو و عقب میباشد.

زن و گاو بعد از صرف صبحانه و مقداری پیشروی در جنگل زیر سایهُ درختی دراز کشیده و مشغول استراحت بودند. بوی برگ و میوهُ درختان هوس عشقبازی با گاو را در زن زنده میکند و گاو را که بخواب رفته بود بیدار کرده و برای عشقبازی بروی خود میکشد. مرد کنجکاو مانند گرگی آرام آرام خود را به گاو نزدیک کرده و با مشت محکم به سرش میکوبد. گاو که در اوج لذت بردن از زن بود با خوردن ضربه به سرش اول شوکه شده و بعد بیحال میگردد. مرد سر گاو را از تن جدا کرده و در حال جویدن خرخرهُ گاو بود که چشمش به زن میافتد و برای اولین بار حسی مانند ترس از نوک انگشتان پایش تا بالای پیشانیش را مثل یخ سردِ سرد میسازد.

با چه زبانی این دو با هم گفتگو کردند و چه ها برای یکدیگر تعریف کردند بماند برای وقتی دیگر. مرد بعد از خوردن گوشت گاو و پُر شدن معده اش، مانند گاو کنار زن زیر سایهُ درخت دراز میکشد تا استراحتی کرده و غذایش هضم شود. زن از اینکه کنار مردی دراز کشیده که گاوش را با یک مشت از پای انداخته و خورده است احساس آسایش و خوشی میکرد، اما چون هنوز کام خود را کامل از گاو نستانده بود بنابراین مرد را که نیمیش در خواب و نیم دیگرش بیدار بود با دستان قویش مانند کودکی بلند کرده و بروی خود میاندازد و ناقصی کامش را کامل میگرداند.

از آن تاریخ به بعد آن زن و مرد با هم در جنگل به زندگی ادامه میدهند. زمانیکه زن بچهُ اولشرا به دنیا میآورد یکبار دیگر همان احساسی که در اولین دیدارشان به سراغ مرد آمده بود و سرمائی که از نوک پاهایش تا انتهای پیشانیش شروع به دویدن کرده بود باز به سراغش آمد. اینبار سرما اما از سر انگشتان پا میدوید تا نوک سر و از آنجا برمیگشت تا نوک پا و این دویدنهای پیاپی سرمای کشنده ای در تنش به جریان میانداخت که هیکل بزرگ و پوشیده از پشمش را به لرزش وامیداشت. و این دومین بار بود که زن او را بوحشت می انداخت. بار اول از زن ترسیده بود، چون موجودی را میدید مانند خود که صورتی بی ریش و بدنی بی پشم دارد و اینبار دیدن صحنهُ زائیده شدن بچه این اطمینان را به او داد که زن از قدرت جادوئی برخوردار باید باشد و این خیال تخم ترس از زن را در مزرعهُ دل و ذهنش چنان محکم کاشت که هنوز که هنوز است هرساله بارش مثل قدیم برداشت میگردد.

در فصل دیگر قصه؛ از تزویر و ریایِ مرد، برای گرفتن تمام قدرت به دست خود به خاطر ترسی که از زن دارد و متهم کردن زن به اینکه جادوگر است و سزای جادوگران همیشه سوزانده شدن بوده و بس را برایت خواهم خواند. حالا دیگر لحاف را خوب بکش رویِ خودت تا نکند نیمهُ شب سردت بشود و خواب جنگل ببینی. شب به خیر خوش بخوابی دخترکم، ایشاءالله خواب شاه پریرون ببینی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 6:14  توسط سعید از برلین  | 

تو میگویی: روسریم خیلی سنگینه، احساس میکنم داره مغزم از فشارش لِه میشه.

من میگویم: شبها خواب میبینم داخل یک تابوت دراز کشیده ام، کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید یقه آهاری بر تن دارم و نیمهُ شب دستی نامرئی انتهای کراوات سیاهرنگی را که به گردن دارم آرام به سوی سقف اطاق بالا میکشد و آنرا آویزان میخی که به سقف وصل است میکند. دست نامرئی دیگری، مردی را که سر زخمیش بانداژ شده است و مانند وقتی تو روسری به سر داری به چشم میآید را در تابوت من قرار میدهد. آنگاه مرد از جیب کتش عکس لخت زنی را خارج کرده و من حلق آویز از سقف شاهد عشق بازی او با عکس لخت زن میگردم.

تو میگویی: برادرم با ایرادهای بنی اسرائیلیش حالمو بهم میزنه و ذله ام کرده.

من میگویم: کاش چهره زن را در عکس میدیدم. هنگام عشقبازی، مرد طوری روی عکس میخوابد که تنها موهای زن دیده میشود و شباهت عجیبی با موهای مادرم دارد. کاش یک شب مرد کمی سرش را به کناری بکشد تا من بتوانم صورت زن را دیده و با آن آتش کنجکاویم را مهار کنم.

تو میگویی: روسری سبکتر از این برای فروش ندارین؟ و روسریت را که دور تا دورش سکه های طلا آویزان است و صورت مادرم بر آنها نقش بسته نشانم میدهی و من حلق آویز از سقف چشمانم را میبندم تا شاهد عشقبازی مرد غریبه با عکس لخت زن که موی سرش شبیه به موی سر مادرم میباشد نشوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:19  توسط سعید از برلین  | 

(شر) درست مانند (خیر) گاهی به صورت یک دوست ظاهر میگردد، گاهی هم خود را مانند حروف لابلای نوشته ها مخفی میسازد.

(خیر) امروز برای افطار کردن به خانه ام میآید. با زحمت زیاد (شّر) را که به هیچ وجه حاضر به ترک خانه ام قبل از خوردن سحری نبود بعد از سحری با هزاران فن و آدابِ دک کردن میهمان مزاحم بیرونش میکنم تا نزد (خیر) هنگام افطار باز هم مانند دفعهُ قبل شرمنده نشوم. هفتهُ پیش، زنگ خانه که به صدا آمد دلشورهُ خفته در دلم فوری چشم از خواب گشود. در را باز کرده و با (شّر) که مست و پاتیل بود روبرو میشوم. با شیطنت میگوید مهمان حبیب خداست و بدون دعوت داخل خانه میگردد. در این چند روزی که در خانه ام میهمان! بود آسایش برایم باقی نگذاشت، یا غیبت از این و آن میکرد، یا با فریب و نیرنگ روزه ام را جوری باطل میساخت که من ساعتها طول میکشید تا پی به روزه خواریم میبردم. از خاصیتِ آلوچهُ ترش داستانها میگفت و زبانم را آب میانداخت و باعث میگشت تشنگی را احساس نکنم. پنهانی، کاست اذانی را در ضبط صوت قرار میداد، هوا را با جادو تاریک میساخت و بعد در پایان افطار کردنمان قاه قاه میخندید و میگفت افطاری وسط روز چه حالی دارد! و هوا ناگهان روشن میگشت.

دیشب (خیر) بعد از هفت سال به خوابم آمد و گفت:"اگر بتوانی (شّر) را چند ساعتی از خود دور کنی به وقت افطار میهمانت خواهم گشت." چشم که از خواب گشودم احساس خجالت میکردم. در کنارم (شر) دراز به دراز با چشمانی باز به خواب رفته بود. هوا هنوز تاریکتر از آن بود که اذان گو از روشنی سحر بخواند. هفت سال پیش از این، هنگامیکه (شر) در خانه ام به عنوان میهمان! حضور داشت (خیر) نیز برای احوالپرسی از حالم و گذراندن افطاری با یکدیگر پیشم آمد. بعد از بحثی که نزدیک بود به جدال فیزیکی بین این دو بینجامد (شر) خانه ام را با قهر ترک کرد.

(خیر) میگفت:"بر انسان مسلمان و غیر مسلمانِ واقعی واجب است که در هر دوازده ماه سال روزه دار باشد اگر معتقد و مؤمن به این است که آداب و رسوم روزه داری میتواند او را به زیبایی، حقیقت و خدا رهنمون سازد و اگر انسان این نکند یا معتقد واقعی نیست و یا هنوز {آی کیویش} به آن درجه از رشد و تکامل نرسیده که بداند تقلیدگر است و بدانچه که میکند آگاه نیست". (شر) اگر به روی دندهُ چپ بیفتد در مباحث چنان انسان را میپیچاند که باز کردن مجددش مشکل میگردد. در آن افطار هم (شر) به روی دندهُ چپ خود را ول کرد و لجوجانه با منطق (خیر) به جدال برخاست و هوار زد:"این انسانی که من میشناسم یک ثانیه هم از سرش زیادتر است برای رسیدن به خوشبختی! برای همین هم من تمام سعیم را میکنم هرجا که تو به میهمانی میروی در آنجا حاضر باشم تا مهمانداران با شنیدن عقایدت از راه بدر نشوند. اینطور که تو شعار میدهی باید انسان دست از کار و زندگی کشیده و در کوه و جنگل زندگی کند. مگر میشود در معاملات دروغ نگفت؟در ماه روزه داری اما دروغگوئی حرام است و دروغ نگفتن باعث ورشکستگی و من نمیفهمم شما با کدام درجه از {آی کیوی} خود از انسان میخواهید که هر دوازده ماه از سال را روزه دار باشد و دروغ نگوید؟ مگر میشود دوازده ماه از سال را عصبانی نشد و سیلی به گوش فرزند خود ننواخت؟ اگر لایقترین انسانها در این یک ثانیه از ماه رمضان که مبارک مینامندش و ماهی است که در آن انسان میتواند به خدا برسد غفلت کرده و فکری از مخیله اش بگذرد، این یک ثانیه را هم از کف داده است. حال میخواهد این فکر آرزویِ دیدار خدا، در آغوش گرفتنش و ذوب شدن در او و یا خدا را دیدن و ازو خواهش بینایی چشم کردن باشد" و (خیر) با صدائی آرام در جواب گفت:"من به انسان مؤمن به عقایدش که خردمند است و آگاه این پیشنهاد را دادم نه به کسانی مانند تو" و آرام به چشمهای (شر) خیره ماند. (شر) که همیشه به خاطر خونسردیِ (خیر) در بحث و گقتگو عصبانی میشد برای اولین بار با حالت قهر خانه ام را ترک کرد و مرا با (خیر) تنها گذاشت.

راز ِ داشتن برادری دوقلو را (خیر) در آخرین دیدارمان بعد از رفتن (شر) از خانه برایم فاش ساخت و دهان من از تعجبپِ شنیدن اینکه برادر دوقولوی او (شر) است ساعتها همچنان باز ماند. تعریف کرد که برادر دوقلوی خود را خیلی دوست میدارد و از بودن و گفتگو با (شر) همیشه لذت میبرد و جدال بین او و (شر) تنها هنگامی سرمیگیرد که هردو باهم توأمان میهمان کسی باشند.

(خیر) امروز برای افطاری میهمان منست و قرار است برایم از آداب و رسوم روزه داری اهل حقیقت تعریف کند. باید زولبیا و بامیه تهیه کنم تا (خیر) هنگام افطاری دهانش را شیرین کند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 18:54  توسط سعید از برلین  | 

انسان گاهی فکر و عقیده ای را مانند وحی الهی تلقی کرده و از فرزند خویش میخواهد که او هم آن را بیاموزد. افکار و عقاید بسیار زیادی در نزد انسان امروزی یافت میشود که از نیاکانش به ارث برده است بدون آنکه خود بدان دست یافته باشد.

اینکه میگویند زمین گرد است و چرخنده به جای خود؛ اما از اینکه انسان امروزی بر این باور است و تصور میکند هنوز که از حیوان عاقلتر است (چرا؟ چونکه پیرمردان و متفکران قومش در قرنها پیش از این به این باور رسیده بودند) باید کمی تعجب کرد. خب؛ از روز هم روشنتر است که من این نوع نگرش، این ایمان باطل را هرگز باور نخواهم کرد و به فرزندانم هم نخواهم گفت ماست سیاه است.

انسان با مثالها و دلایلی که گاهی حتی باعث خنده مرغان سرخشده در ماهیتابه میگردد کوشش میکند به خود، فرزندان و اطرافیانش چنین تلقین نماید از آنجائیکه حیوان قادر به صحبت کردن نیست بنابراین نمیتواند انسان باشد و حیوان است. بیچاره آن انسانی که توانا به صحبت کردن نیست. باز هم جای شکرش باقیست که این نوع از انسان حیوان خطاب نمیشود و آنان را لال نام نهاده اند.

انسان موجود مضحکیست. انسان زبان حیوان را نمیفهمد و این نفهمی خود را مانند بسیاری از ندانسته ها و نشناخته های دیگرش در کوله ای کرده و در درازای زمان که گاهی به صد سال میرسد با خود بر دوش میکشد. کدام خصلت انساندوستانهُ بشر؛ نمیگویم خصلت حیوان پسندِ انسان، کدام رفتار انسان نسبت به همنوعش و حیوان را سراغ دارید که این اعتماد را در حیوانات بیدار کند تا آنها بدون ترس از عواقب آن زبان خود را به انسان بیاموزند؟ تا کدامین نقطهُ دور این جهان باید بگریزند تا از گزند انسان در امان بمانند؟ تا مرتفع ترین قلهُ کوهِ جهان، عمیقترین نقطهُ اقیانوسها، تا دورترین نقطهُ جنگلها انسان رفت تا موجودی بیابد که زبان او را نفهمد و بتواند او

آنرا حیوان نام نهد. حیوان در زبان عامیانه یعنی موجودی که یا باید خوردش و یا اینکه باید کشتش. انسان موجود مضحکیست. انسان هنگام کشتن همنوعش گاهی میگوید:"پست فطرت، مثلِ گوسفند میکشمت!" و با چاقو شکمش را میدرد. قرنها طول خواهد کشید که انسان به آن تکامل کامل برسد تا اینکه بتواند خود را حیوان نام نهد. طول عمر حیوان نسبت به طول عمر انسان کوتاهتر است. هوش و درایت حیوان چون از انسان بیشتر است بنابراین برای شناخت این جهان زمان زیادی مانند انسان لازمش نیست. حیوان موجودیست کاملاً نرمال. متولد که میشود از زندگی بدون محتاج بودن به مخدرات و مسکرات لذت میبرد، از انسان میهراسد، طبیعت را ارج مینهد و برای ویران کردنش نمیکوشد و بعد از مدتی کوتاه مانند حیوان میمیرد.

انسان موجود مضحکیست؛ مردنش هم به آدم نمیرود. دانشمندانش بمب هائی میسازند و با منفجر و ویران کردن طبیعت آنرا دلیل رشد و تکامل بافت مغزی خود مینامند و چون حیوان قادر به ساخت بمب و هواپیما نیست بنابراین به قول اجداد غارنشینمان از هوش و درایت نیز برخوردار نیست و هر لحظه باید آماده باشد تا که بدست انسان کشته شود، یا مانند شتر و خر اول بار بکشد بعد که پیر شد آنوقت کشته شود. عجبا!

انسان همیشه به خاطر دارا بودن عاطفه به خود بالیده است. بگذریم از اینکه خیلی از انسانهای بی خرد ادعای داشتن آن را میکنند و اگر هوش و عقلشان به اندازهُ فهم حیوان میبود میبایستی بدانند که عاطفه بدون خرد مانند هلی کوپتر بی ملخ میباشد. کدام حیوان بیشعوری به خود اجازه میدهد آبی را که لازمهُ زندگیست مسمومش سازد؟

انسان موجود مضحکیست؛ نسل دایناسورهای به آن بزرگی را از روی زمین محو میسازد و بعد ادعا میکند یخبندان مسبب آن گشت. اگر از فیلها بپرسید چیز دیگر خواهند گفت. همانگونه اگر هنوز سرخپوستی یافت گردد و از او سؤال شود که چگونه نسلش را برانداختند؟ اول برایت قصهُ نابودی بوفالوها را خواهد خواند و تو در بخاری که از سوراخ بینی بوفالوی تیر خورده ای که خونش رنگ سپید برف را سرخ میسازد قتل عام سرخپوستان را خواهی دید و بر عاقبت بومیان استرالیا اشگ خواهی ریخت. اینکه چند قرن طول بکشد تا انسان حیوان شود را خدا داند و بس. خداوندا دشمنانم را شادی ده تا که غمم کم گردد. خدایا دشمنانم را دلی مانند شیر ده تا از من نهراسند و قصد جانم نکنند.

روز دوشنبه <شنگول> فرزند اول مسیح و مریم را مدت سی دقیقه از لانه اش برای اولین بار خارج کردم. بال راست و گردن <منگول> آنقدر از بدو خروجش از تخم زیر فشار بدن بزرگ برادر بزرگش شنگول و آن سنگدان همیشه پرش که مانند بادکنکی بزرگتر از شکمش میباشد قرار داشت که منگول فکر میکرد تمام مرغهای جهان یک بال دارند و از این بابت غمگین بود، چون بال راستش در اثر فشار مدام بی حس شده بود و او میتوانست تنها بال چپش را حرکت دهد. گردنش هم همیشه زیر گردنِ کلفت و سر بزرگ و کچل برادرش شنگول قرار داشت، به همین دلیل گردنش مانند گردن شترمرغ شده بود.

امروز در حین تمیز کردن اتاق خواب نوزادان و خارج کردن فضلات روز قبلشان متوجه شدم که چشمان شنگول و منگول به جهان باز شده و مریم و مسیح را دیده اند. منهم فکر کردم حال که شنگول خوب تغذیه شده است و غذای کافی در سنگدانش دارد، پس بهتر است لحظه ای از لانه خارجش کرده تا هم منگول بتواند براحتی یک وعده غذای حسابی بخورد و هم اینکه من و شنگول با هم آشنا شویم. باید نوزادان هرچه زودتر بوی دست و بدن مرا هم استنشاق کنند تا بویم برایشان مانند بوی پدر و مادر آشنا شود و با آن چشمان کوچکشان که زود بزود به خواب میروند و آرام بسته میگردند مرا هم بعد از دیدار پدر و مادر ببیند و اهل خانواده خود به حساب آورند. باید آنقدر با هم آشنا و صمیمی شویم که بتوانیم دیرترک با همدیگر، هنگامیکه پرهایشان هنوز قادر به پرواز دادنشان نیستند هر از گاهی اگر هوا مناسب بود به پیاده روی رویم.

نیمساعتی شنگول را روی دستان و پیراهنم حملش میکنم. چشمانش کوچک است و نگران. هنوز آن حالت کنجکاوی را که من در نگاه حیوانات دوست میدارم به خود نگرفته است. اما به راحتی از منقارش برای کشیدن خود به این سو و آنطرف استفاده میکند و این نشانهُ خوبیست بر باهوش بودن شنگول و اینکه بدنش از قدرت کافی برخوردار است.

(این قصه هنوز ادامه دارد).

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:47  توسط سعید از برلین  | 

برلین این روزها میهماندار دالای لاما است و من ِ فقیر در حال خجالت کشیدن که چرا چیزی برای هدیه به این مهربان ندارم. این نوشته را به او تقدیم میکنم که نگهبان تقوی و خرد است. میدانم بعد از خواندنش خنده ای جانانه میکند و در دل برایم دعا.

هالیوود هم مانند هیئتی مذهبی متشکل از پیرمردانیست که خبر زائیده شدن دوبارهُ دالای لاما را با دیدن چیزی محیر العقول؛ مثلاً با مشاهدهُ دوازده ستارهُ قلمو بدست که در حال سقوط به سوی زمین با حروف تبتی آدرس دقیق سقوطشان را در آسمان نقاشی میکنند بگوش مریدان خویش میرسانند، سپس مراسم شکرگذاری به جای میآورند و چند نفری را مأمور یافتن امام و حاکم آیندهُ قوم و رهروان آئین خود میگردانند.

مأموران نیز بعد از سفری طولانی و پر خطر که پای پیاده بایستی انجام گیرد تا خون ریخته شده از پایشان استواری و راستی آنان را دلالت کند؛ عاقبت، کودک را در پس ِ کوهی که در آنجا نه گیاه میروید و نه حیوان میزید، داخل آلونکی ساخته شده از گِل و لای می یابند که کنار در ورودیش دوازده ستارهُ کوچک به اندازهُ ستاره های فلزی کلانترهای فیلمهای تگزاسی ِ ساخت کمپانی هالیوود که هنگام سقوط از آسمان انگار با هم از قبل قرار گذاشته دقیق و حسابشده چنان کنار هم بنشینند تا آنکه مانند تابلوی "به شهر ما خوش آمدید" شوند و بر روی تابلو به دو زبان تبتی و انگلیسی نوشته شده: به پایان سفر خوش آمدید جانشین جایش همینجاست و دستی که با انگشت اشاره به کلبه میکند در پایان جمله نقش بسته.

مأموران با دیدن این نشانی بر روی خاک به سجده افتاده ضمن تبریک و بوسیدن یکدیگر داخل کلبهُ گِلی میشوند و نزد خانوادهُ کوه نشین با دیدن دو دختر و یک پسر خردسال خوشحالیشان افزونتر میگردد و بعد از شرح دلیل سفر و ماجراهای خطرناک آن بقچهُ همراه خود را که داخلش یک تسبیح، یک قطعه عکس کهنه شده، یک عینک و کمی نان خشک، دو کیلو برنج و مقداری خرما است را باز میکنند و از پسر خردسال میپرسند که آیا میتواند عینک دالای لامای هفتم را به آنها نشان دهد؟ پسر هم با برداشتن تنها عینک درون بقچه و به چشم گذاشتنش حقانیت دالای لاما بودن خود را به اثبات میرساند. مأموران با دادن یک کیلو برنج به پدر خانواده و چند عدد خرما به دو دختر و مقداری از نان خشک به مادر کودک را با خود میبرند تا او را برای دالای لامائی شدن تربیت و آماده اش کنند.

هالیوود هم هر از گاهی یکنفری را پیدا میکند و به تماشاچیانش این خبر شور انگیز را میدهد که ستاره ای زاده شد و کشف گردید. سپس برای هر فیلم میلیونها دلار به او میپردازند؛ هرچه بیشتر بهتر، چرا که درخشانی ستاره های هالیوود با مقدار دستمزدی که میگیرند مشخص میگردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:35  توسط سعید از برلین  | 

 

counter