|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
میگویند گربهُ مولا علی به هنگام آموزش جنگ به علی در ظاهر شیری هویدا میگشت و فنون رزم را به او میآموزاند.
بعد از آن سه دور پرواز و مانوور عجیبِ مسیح که بی شباهت با مانوور جنون آمیز خلبانان ژاپونی در دومین جنگ جهانی بر بالای کشتیهای آمریکایی نبود، پریشان و بیچاره بر بام آشیانهُ فرزندانش نشست. بیقرار بود و نگاهش دنیایی از درد و خواهش با خود حمل میکرد. درمانده شده بود و به نظر میآمد که از چشمانش اشگ میچکد.
شیشهُ عینکم را تمیز میکنم تا بهتر از ماجرا با خبر شوم. به سوی لانه نگاه میکنم، تعجبم میگیرد. دوباره شیشه عینک را با نفسم بخار داده و اساسی تمیزش میکنم. آهسته زبر لب زمزمه میکنم: پس اینکه میگویند گربهُ مولا علی برای خود شیری بود حقیقت دارد.
بر بالای بام لانهُ نوزادان خویش، مسیح نشسته بود اما در هیئت آدمی به بزرگی بیست و سه سانتیمتر و با دو دست کوچکش مانند کشتی غرق شدگان شقیقه هایش را میفشرد و زار زار میگریست. با دیدن حال زار مسیح باورم شد اتفاقی که نباید میافتاد افتاده است. مانند فنر از جا پریدم، سه قدم فاصله تا لانهُ نوزادان را در یک قدم پیمودم. مسیح را که از شدّت غم و زاری بیحال شده بود از روی بام برداشتم و با دست دیگر سقف لانه را گشودم. مریم را دیدم که مانند مرغی نشسته بود و فرزند اول و دوم خود را با بالهایش در آغوش کشیده و مرتب غذایشان میداد و نوازششان میکرد. نوزاد چهارم با دستانی باز شده به اطراف بدن نهیفش مانند به صلیب کشیده شدگان از بی غذایی خشک شده بود و سومین فرزند در کنارش قرار داشت و دست و پای کوچکش را با ضعف تکان میداد و رقص قبل از مرگ را از برادر تازه مرده اش تقلید میکرد.
مریم همچنان با دو فرزند اول خود مشغول بود و چنان به نظر میآمد که مرگ یکی از فرزندان و تقلا برای زنده ماندن فرزند سوم برایش اصلاً مهم نیست. عصبانی و غمگین با فریاد از مسیح پرسیدم این چه وضعیست؟ چرا شما که از عهدهُ بزرگ کردن بچه هایتان برنمیآئید به این فکر نمیافتید که کمتر زاد و ولد کنید؟ مسیح فوری خود را در کف دستم جمع و جور میکند و میگوید: از من چرا میپرسی؟ مگر من تخم گذاشتم؟ از مریم باید پرسید که چهار تا تخم گذاشته است، هرچه گفتم مریم همین دو تخم که گذاشته ای کافیمان است زیر بار نرفت که نرفت. هرچه گفتم مریم زیر بار بزرگ کردن همین دو تا هم کمر خم خواهیم کرد بگوشش داخل نشد که نشد و گفت "تو وارد نیستی!، باید چهار تا تخم گذاشت و از بین آنها آندو طفل را که قویترند نان و آب داد تا بزرگ شوند".
مسیح باز به فکر مرگ کودک چهارمش افتاد و گریه کنان از من خواست تا دیر نشده نوزاد سوم را برداشته و نجاتش بدهم. به یاد دوران طفولیت خود افتادم که با آمپولهای پنیسیلین از مرگ نجاتم دادند. اما این پرندهُ نوزاد در حال مرگ را که با دارو نمیتوان درمان کرد، نجات او تنها وارد کردن غذای جویده و بالاآورده شدهُ مخلوط با بذاق دهان پدر و مادر در حلقش است و به جز این چاره دیگر نیست و انجام این کار هم برای من ناممکن بود.
از مسیح پرسیدم: مگر مسیح بیماران را شفا نمیداد؟ مگر این مسیح نبود که با دَمَش به مردگان جان میداد؟ تو هم که مسیح نام داری پس چرا خودت به نوزاد در حال مرگت کمک نمیکنی؟ آه بلندی کشید و مانند کسانیکه آب در کنارش است و او از تشنگی در حال مرگ، در حال مالیدن دستان کوچکش به یکدیگر که نشانه نگرانیش بود میگوید:"درست میگویی، نامم مسیح است اما او کجا و من کجا! در ضمن مریم هم از دادن غذا به اطفال منعم کرده و اجازه این کار را ندارم، تو بیا در راه خدا کمکم کن و جان این طفل را نجات بده".
از گریه و خواهش کردن مسیح مستأصل شده بودم. میدانستم که میشود از غذای خود گذشت و سهمی کوچک از آنرا به کودک گرسنهُ آفریقایی داد تا چند ساعتی شکم باد کرده از گرسنگیش آرام گیرد. عاقلان اما میدانند که با این کار باتلاقِ گرسنگی در آفریقا را نمیتوان خشکانید. دلداریش دادم و گفتم شاید مریم چیزهایی میداند که تو از آنها آگاه نیستی. من به خاطر مسیح که بعد از مرگش مرا از مردن بیهوده چند بار نجات داده سعی خودم را میکنم، با این شرط که تو مقداری از غذایت را در روز به من بدهی تا من به طریقی آنرا در گلوی نوزاد کنم.
اولین بار هنگامیکه مسیح برای جلوگیری از مرگ فرزندش تصمیم گرفت خودش به نوزاد غذا بدهد با فریاد سرآسیمهُ مریم مواجه شده بود. مریم گفته بود:"اگر میخواهی این دو نوزاد که کمی بزرگ شده اند و ار آب و گِل در آمده اند از کم غذایی بمیرند میتوانی این کار را بکنی، من چندین بار گوشزد کرده ام که غذای من و تو تنها کفاف این دو طفل را میکند که من زیر بالهایم گرفته ام، حال خود دانی". و مسیح هم ناچار از این کار دست کشیده و شاهد مردن نوزاد خود گشت. با فریاد بلند مریم که میپرسید:"باز کجا رفتی مرد، بچه ها از گرسنگی مردند" مسیح با عجله حرکتی به پاهایش میدهد، ناگهان دستانش مبدل به دو بال میگردند و او در حال پر زدن میگوید:"خودت هرکاری که از دستت برمیاد انجام بده، ازت خواهش میکنم" و بیقرار کنار آشیانهُ کودکانش مینشیند و غذای بالا آورده را به دهان مریم که تنها سرش را از سوراخ لانه کمی خارج کرده بود میگذارد.
(این قصه هنوز ادامه دارد).
ضعیف کُشی، ژنتیک وار با حیوان زاده میشود. شاید هم ضعیف کُشی خصوصیتیست که با شیر مادر که از گوشت و خون حیوان بیمار و ضعیفی تولید شده است که پدر شکارش کرده وارد خون نوزاد میگردد.
نمیتوانستم و یا صادقانه تر بگویم نمیخواستم باور کنم که این ضعیف کشی در خون مریم و مسیح هم جریان دارد و یکی از خصوصیات اخلاقیشان میباشد. نام مریم و مسیح را با این نیّت برایشان انتخاب کردم که به خود آیند و دست به این گونه اعمال زشت نیالایند. به امید آنکه عنکبوتهای اطاقم سر پیری طعمهُ این دو پرنده نشوند نامشان را مسیح و مریم نهادم تا روش مقدسین راه آنان گردد.
گاهی انسان بذر میکارد ولی باد درو میکند؛ با خود فکر کردم اگر این دو پرنده را کرکس و لاشخور مینامیدم حالا حتماً مأیوس و سرخورده تر میبودم. اما این فکر هم از غمگینیم به خاطر فرزند کشی این دو هیچ نکاست. اگر انسان بودند و دست به این عمل شنیع میزدند، میشد آنرا بدلیل فقر مادی/معرفتی انسان به نحوی حلاجی و با سختی درکش کرد. این دو پرنده اما تا لحظهُ نوشتن این غمنامه نه نگرانی کمبود آب و نه غم نبودن و یا کم بودن دانه را میداشتند. مرغوبیت دانهُ شان بقدری بالاست که روزی به هوس افتادم و مشتی از آنرا خام خام خوردم. مانند شاه دانه مزه میداد. دیری نگذشت، در حال مست شدن بودم که شنیدم مریم به مسیح آهسته میگوید:"میترسم مزهُ دانه ها زیر زبانش گیر کند و دیگر برایمان دانه ای باقی نگذارد، تا دیر نشده دروغی مصلحت آمیز بساز و با آن بترسانش تا در امان بمانیم". مسیح گفت حق با توست و با صدایی که نگرانی از آن میبارید خطاب به من گفت:"خوردن این دانه ها برای انسان ضرر دارد و مسمومیت ایجاد میکند زود تا کار از کار نگذشته است هرچه خورده ای بالا بیاور و دهانت را هم چندین بار بشوی".
میگویند: مهم نیست کجایی، هر کجا باشی خدا نیز آنجا حاظر است و شاهد رفتار، گفتار و پندارت میباشد. و ادامه میدهند: خداوند با بسته شدن هر نطفه ذره ای از وجودش را به امانت در آن میریزد تا انسان با یاری آن، داور و قاضی خویش گردد. داوری و قضاوت به خاطر کاری که این دو پرنده کردند از عهدهُ من خارج است پس اینکار را به خدا وامیگذارم و به اصل ماجرا میپردازم.
دیروز صبح زود هنگام عکس و فیلمبرداری از فرزندان مریم و مسیح متوجه اختلاف رشد بچه سوم و چهارم با دو بچهُ دیگر شدم. با اینکه تفاوت سنیشان بیشتر از یک روز نیست اما رشد دو فرزند اول و دوم چندین برابر بیشتر از دو فرزند دیگر بود. از این موضوع متعجب و کمی هم نگران شدم و برای اطمینان از زنده بودنشان با سر انگشت کمی جابجایشان کردم. تکان خوردن آهسته و جیک جیک ضعیفشان خاطرم را آسوده ساخت. یک آن تصمیم گرفتم که چند وعده غذا هم من در روز به آنها بدهم تا زودتر رشد کنند، اما نمیدانستم چگونه باید به بچه پرنده ای که کوچکتر از بند انگشتیست و دهانش با چشم بزحمت دیده میشود غذا باید داد؟ پس صلاح دیدم از خیر این کار بگذرم. مریم و فرزندانش را با این امید که مسیح بعد از دیدن این تفاوت فاحش در رشد کودکانش تذکری به مریم به خاطر بیشتر غذا دادن به دو کودک ضغیف آخریشان خواهد داد به حال خود گذارده و به کارهای دیگر پرداختم. ظهر با نواخته شدن دوازده ضربه ناقوس کلیسا شروعش را بگوشم رساند. هنوز انعکاس طنین دوازدهمین ضربهُ ناقوس کلیسا از مغزم خارج نشده بود که مسیح مانند جن زدگان سه دور پیاپی، پریشان و سریع با ارتفای بینهایت کم، آنقدر کم که هر بار من چشمانم را از وحشت تصادف با او میبستم از کنار سر و صورتم فریاد کنان مانند هواپیمای جنگنده مانووری داد و بر روی آشیانه کودکانش نشست و با آوازی غریب و بلند و آن نگاه نگرانش که به چشمانم دوخته بود از من تقاضای کمک میکرد.
(این قصه هنوز ادامه دارد).
از وقتی مرغ عشقم (مریم) تخم گذاشت آنهم نه یکی بلکه چهار عدد، این پرندهُ آدمباز (مسیح) با عجله نام خود را از پسر به پدر تغییر داد و شروع به شادی و آوازخوانی کرد.
اولین طفل رأس ساعت یک و سی بعد از ظهر روز سه شنبه در یازده سپتامبر 2007 سر از تخم در آورد و اولین چیزی که گفت این بود:" اَه اَه!". دومین کودک دوازدهم سپتامبر ساعت هشت و شش دقیقه صبح بود که چشم به دنیای ما گشود، پیف پیفی کرد و مانند شناگران کورمال خود را با سختی به نوزاد اول رساند، بعد بال در آغوش هم کرده به خواب رفتند. نوزاد سوم در سحرگاه روز جمعه ساعت چهار و چهار دقیقه وقتی سر از تخم خارج کرد گفت:"بَد بَده!" و با کله روی کف چوبین محل تخمگذاری مریم فرود آمد ، آخ ی گفت، با مشقت خود را به دو خویشش رساند و در آعوششان خود را پنهان از سردی جهانِ نو کرد. فرزند چهارم مسیح و مریم دقیقاً چهل دقیقه دیرتر بعد از سومین نوزاد از تخم خارج شد. چشمانش مانند آن سهُ دیگر کاملاً بسته بود، مثل بچه گنجشکها جیک جیکِ ضعیفی کرد و خود را کشان کشان به سه طفل دیگر رساند و در آغوششان پناهگاهی یافت و آرام به خواب رفت.
چهار طفل معصوم و بیگناه، پیچیده در آغوش یکدیگر به بزرگی یک گردو هم نمیشوند. هنوز نه مسیح نامی برایشان انتخاب کرده و نه مریم، به همین دلیل من هم فعلاً نمیدانم کدامشان دختر است و کدام پسر.
در این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده بود تا همین چند لحظهُ پیش. ساعت یازده و سی دقیقهُ قبل از ظهر ناگهان متوجه شدم از مسیح سر و صدائی بلند نیست. تمام اطراف اطاق را مانند برق گرفته ها به سرعت برق با چشم نگران گشتم. هیچ اثری از او نبود. چندین بار بلند مانند دیوانه ای که گم شده اش را میخواند نامش را فریاد زدم و جوابی نشنیدم. چشم به طرف پنجرهُ باز اطاق گرداندم تا شاید مثل همیشه که هوا آفتابیست نشسته بر بالای پنجرهُ باز ببینمش که به حیاط و موجودات زنده ای که هر کدام مشغول به کاریند مینگرد، آنجا هم نبود.
در لحطاتی انسان به حدّی از جنون میرسد که فرزندش را میکشد. گاهی به علل فرهنگِ خرافاتی رایج در اجتماع او را سر گذری میگذارد و راه خویش میگیرد و میرود و یا به خاطر مشکلات اقتصادی فرزندش را میفروشد تا با پول آن به خانواده سر و سامان بدهد. پیش خود فکر کردم شاید آمدن این چهار طفل نمسیح را نگران ساخته است، یا اینکه از خود سؤال کرده:_تا به کی باید غذا را بجَوَد و به جای فرو بردن در معده آن را در گلو نگاه بدارد و با هر جیک و هر وَنگی فوری آنرا بالا آورده به دهان این اطفال که انگار هرگز سیر نمیشوند بگذارد؟ تا چه وقت باید از خوابیدن در ایام شب و روز گذشت کند و به ونگو ونگِ این جوجه های لخت و بی پَر گوش بدهد؟ پس چه وقت این کوچولوها پر در میارن تا این بدن لخت و سرخشون از سرما نلرزه؟_ و چون نتوانسته برای این سؤالها جوابی بیابد بنابراین خود را در چنگ هراس اسیر یافته و برای رهایی خود از پنجرهُ باز فلنگ را بسته.
از اینکه مسیح مجبور به ترکم گشته غمگین شدم ولی بیشتر دلم برای مریم سوخت که با چهار تا بچه چه سختیها و عذابی باید برای بزرگ کردنشان بکشد. حتماً بعد از خبر دار شدن فرار مسیح اول گریه خواهد کرد و بعد تا مدتی طولانی هنگام غذا دادن به طفلانش خاطرات خوش زندگی با مسیح را مرور کرده، دلتنگ و غمگین خواهد شد. و یا اینکه به خود خواهد گفت:"کاش آنقدر با عجله از او نمیخواستم که یاد بگیرد چطور غذای جویده را بالا میآورند و در حلق جوجه ها میکنند. کاش از او نمیخواستم که غذای جویدهُ خود را در دهان من بگذارد تا من سریعتر آن را در گلوی جوجه هایم بگذارم. نکند فکر کرده غذاهای جویده را من به جوجه هایم نمیدادم بلکه به او کلک زده و خودم میخوردم؟ کاش به او اجازه میدادم لااقل از سوراخ ورودی/خروجی به بچه هایش نگاهی میانداخت، چقدر التماس میکرد و میگفت فقط یک نگاه و من میگفتم هنوز زوده".
در این چند روزیکه تخم گذاشتن مریم و سر در آوردن جوجه ها از تخم به طول کشید مسیح یک مسیح دیگر شده بود. از شلوغ کاری و مانوورهای خطرناک به هنگام پرواز در صحن اطاق دست برداشته بود. احساس مسؤلیت پدری از او مسیحی صبور ساخته بود. در این پنجاه ساعتی که از آمدن این چهار طفل میگذرد به اندازه چهل گرم وزن کم کرده بود چرا که هرچه میخورد با روشی که مریم به او آموخته بود بالا میآورد و به دهان مریم میگذاشت. مانند سگ گله کنار محل تخمگذاری مینشست و با کوچکترین صدائی احساس خطر میکرد و مانند سیمرغی چند دوری در اطاق میچرخید و بعد از اطمینان از نبود خطر باز برای محافظت از معشوقش مریم و کودکانش که هنوز آنها را ندیده بود در آن کنار مینشست.
غمگین و متأثر از اتفاق پیش افتاده برای خبر دادن به مریم سقف محل تخمگذاری را باز میکنم و با دیدن صحنه ای که هرگز فراموشم نخواهد شد با خوشحالی تمام سقف را دوباره میبندم. مریم در حال غذا دادن به دو جوجه بود و در کنارش مسیح موقر و آرام نشسته و در زیر هر یک از دو بالش جوجه ای خود را مانند بچه گربه ای به اندام نحیفش میمالیدند.
دیوانه ای در اطاقش در تیمارستان نشسته بود و با خود فکر میکرد اگر سیل بیاید تکلیفش چیست؟! و جوابی نمیّافت. از قضایِ روزگار سیلی ویرانگر جاری شد. دیری نپائید که سیل به تیمارستان رسیده و به اطاق دیوانه راه یافت. دیوانه که بر روی تخت نشسته بود با دیدن سیل ناگهان چشمانش درخشید و با فریادی گفت:"یافتم، یافتم. به هنگام جاری شدن سیل اگر نشسته ای باید بایستی“ و ایستاد. خوشحالی دیوانه چند ثانیه ای اما بیشتر نگذشت که افزوده شدن سریع آب و بالا آمدنش در اطاق دیوانه را باز به فکر فرو برد. سیل تمام اطاق را پر کرده بود که دیوانه دست و پا زنان زیر آب فکری کرد گفت:"یافتم؛ اگر آبی جاری شد و سیل گشت و از سر گذشت دیگر نه از دست عاقل کاری بر آید و نه از دست هیچ دیوانه ای". دیوانهُ قصهُ ما از اینکه برای سؤالی چنین حیاتی دقیقترین جواب علمی/عملی را یافته است خنده ای دیوانه وار و پیروزمندانه کرد، سیلاب بدهانش داخل گشت، خفه شد و درگذشت.
از دیوانه ای پرسیدند چرا همهُ دیوانه ها خود را عاقل و دیگران را دیوانه میپندارند؟ جواب داد:"به خاطر عدالت و مساوات! از آنجائیکه هیچ عاقلی خود را دیوانه نمیپندارد پس دیوانگان هم این حق را به خود میدهند که خود را دیوانه ندانند". پرسیدند پس چرا دیگران را دیوانه مینامید جواب داد:"چونکه در اتهام زنی و دعوا نقل و نبات تقسیم نمیکنند".
روانپزشک دارالمجانین به مایک که پرستارها دست و پایش را بر روی تخت بسته بودند میگوید:"اگر حقیقتش را بگوئی که چرا با رادیویِ به آن بزرگی و سنگینی به سر جرج کوبیدی شاید آمپول آرام کننده ای به تو تزریق کرده و اجازه بدهم که دست و پایت را باز کنند". مایک با قیافه ای حق به جانب شرح ماجرا را چنین میدهد:"بعد از شام وقتی قرصها و شربتمان را برای خوردن به ما دادند جرج از من خواست که سهم داروهایم را برای اینکه اعصاب داغانش آرامتر شود و بتواند بخوابد به او بدهم. چون جرج دوست و هم اطاقی من است بنابراین داروهایم را به او دادم. زمانیکه جرج به خواب رفت خیلی خوشحال شدم اما وقتی خُرخُر کردن بلندش مزاحم خوابیدنم شد از اینکه داروهایم را به او داده ام پشیمان شدم و برای پس گرفتنش چند بار جرج را تکان دادم تا بیدار شود ولی چون جرج برای پس ندادن داروهایم همچنان خود را به خواب زده بود ناچار شدم رادیو را به سرش بکوبانم تا لااقل تأثیر داروهای من از سرش بپرد و بی حساب شویم"!.
به جای شتر مردیکه یه موتور خریده و هر شش نفر افراد خونواده رو ترک این بی زبون میکنه و تو خیابون و پیاده رو و جاده اوتوبان همچی تند میرونه که انگار شترش، ببخشید موتورش شاشش گرفته!
بهش میگم کره خر (بلانسبتِِ خر) فکر جونِ خودتو نمیکنی به درک، تقصیر زن و این بچه های قد و نیم قد چیه که باید به خاطر خریت تو تاوون بدن؟ آخه مگه این چراغ راهنمایی سر خیابونارو گذاشتن که سگا پاش بشاشن یا اینکه گذاشتن تو گردن خرتو ببندی بهش تا کسی ندزدَدِش؟ کره خر این چراغو گذاشتن برای تو که وقتی رنگ قرمزو نشون داد از خیابون رد نشی و ماشینی بزنه بهت بفرستَتِت اون دنیا بعدش هزار تا پدر و مادر و کس و کارت پیدا بشه از رانندهُ بی پدر و مادر خسارت بخوان!
نمیدونم نصیحتهای من بود که ترسوندش و یا چیز دیگه ای باعث شد که کره خر رفته موتورشو فروخته و به جاش یه دونه ماشین خریده که آدم اول باید وصیتشو بکنه بعد سوارش بشه!
بهش میگم یابو (حیف یابو که بعد از خرید ماشین لقب این کره خر شده) این که خطرناکتر از موتورته و هر آن پیچ و مهره هاش میتونن از هم طلاق بگیرن، چرا فکر جون زن و بچه هاتو نمیکنی؟ چرا درست رانندگی نمیکنی و با سرعت مجاز نمیرونی؟ مگه مقررات رانندگی رو برای تو وضع نکردن یابو؟
مثل اونائیکه وقتی تومبونشون دوتا میشه انگار کک تو تومبونشون میفته و زود یا ادعای خدایی میکنن یا میگن پیغمبرن و دیگه هیشکیرو قبول ندارن و یا مثل اونائیکه میز و صندلی غذاخوری تهیه میکنن و دیگه روی سفره پهن شده روی زمین غذا نمیخورن و کم کم خیالاتی شده و فکر میکنن دیگه متمدن شدن و یه درجه از اوناییکه هنوز روی زمین سفره پهن میکنن بالاترن، این یابو هم بعد از خریدن ماشین بی بوق و صندلی خیال وَرش داشته و فکر مبکنه دیگه آدمی (متمدن) شده و حین رانندگی مرتب به موتور سوار، دوچرخه ران و عابر پیاده فحش خواهر و مادر میده که چرا مردم مقررات را رعایت نمیکنن!.
از وقتیکه یه زنِ توریست فرانسوی را سوار کرد تا زیر بارون خیس نشه و به هتل رسوندش نمیدونم چه چیز این زن باعث شد که دیگه سلام و خداحافظیو به فرانسه بلغور میکرد و تو دنیای خودش خودشو یه آدم غربی به حساب میاورد و یکی از آرزوهاش رفتن به فرانسه شد. میگفت اینجا نه کسی قانونو رعایت میکنه و نه فرهنگ سرشون میشه!.
مدتها بود از یابو خبر نداشتم تا اینکه دیروز باقرو دیدم، تعریف کرد یابو چند سالیه که تو پاریس زندگی میکنه و دیروز خبر رسیده که یابو وقت رانندگی سر یه سه راهی بعد از رد کردن چراغ قرمز با سرعت صد کیلو متر ماشینو کوبونده به یه پیرزن. وقتی پلیس ازش پرسیده چرا با این سرعت میروندی و چراغ قرمزو رد کردی؟ اونم با تعجب پرسیده: کدوم چراغ راهنمائی آقای پلیس!؟.
باقر میگفت حالا خیلی مونده تا آدم بشه. مادر یابو هم از دیروز تا حالا هی میزنه تو سرش و گریه کنان میخونه: تا گوساله گاو شود دل صاحب آب شود.
پیوست1:
تمدن= شهر نشین شدن، خوی شهری گزیدن و به اخلاق مردم شهر آشنا شدن، زندگانی اجتماعی، همکاری مردم با یکدیگر در امور زندگانی و فراهم ساختن اسباب ترقی و آسایش خود.
متمدن= شهر نشین، شهری، دارای تمدن، تربیت شده. (فرهنگ عمید).
وقتی سایه ام شال به گردن دائمن عطسه اش می گیرد یعنی پائیز آمده است.
آیینه اگر چشمانت را با رنگی متمایل به ماوراء بنفش نشان دهد به این معنیست که تابستان خوبی داشته ای و یاد و انرژی حاصل از آن سدّیست در پائیز در برابر هجوم افکاری که افسردگی را مانند عروسی بر سر دست گرفته هَلهَله کنان به سوی خانه ات میآورند.
اگر ماه نیمه ای از خود را به تو نشان دهد و تو از دوست داشتن زیاد او را کامل ببینیش به این معنیست که باید به چشم پزشک مراجعه کنی، این کار به تو اطمینان به نفس میدهد و دیگر فصل پائیز نمی هراساندَت و تو آنرا رئیس جمهور فصلها خواهی خواند.
دو چیز فصل پائیز را سرد میکند: یکی بیکاری افکار که باعث سرماخوردگی میگردد و دیگری ندیدن کافی ِ تابش خورشید است. به آن دسته که سرماخوردگی افکارشان در فصل پائیز آنان را افسرده خاطر ساخته توصیه میشود به جای محبوس کردن افکارشان آنها را خوب با لباس گرم بپوشانند و اجازه بدهند هرکجا خواستند بروند. و آندسته ای هم که تابش آفتاب بیشتری را طالبند باید از نیروی خالقانهُ تخیل خویش یاری گرفته خود را در نقش زرتشت ببینند که در معبد ِکنار منزل خود در حال گرم کردن دستانش با آتش است.
آنانکه انار را در این فصل عبادت میکنند اگر آخر فصل مجبور شوند چیزی را بشمارند حتماً درست خواهند شمرد و کم و کسر نخواهند آورد.
گاهی فصل پائیز مانند چاهیست بی تَه، اگر افسردگی جادویت کرد و تو را از روی غرض و یا حتی بی غرض درون این چاه هل داد و تو خود را در حال سقوط در این چاهِ تاریک یافتی و ترس چنگ به جانت انداخت بدانکه چطر نجات تو آگاهی به آنست که فراموش نکنی چاهی که دارای ته نیست نمیتواند دارای سر هم باشد و چاهِ با سر و بی ته چاهیست زایدهُ خیال تو که ترسان و معلق در آن به دنبال چیزی میگردی شاید به دنبال یافتن یک دهشاهی.
همانگونه که به بهار ارج نهاده میشود اگر به پائیز هم بها داده شود، زمستان دیگر دست از سر کسی برنخواهد داشت تا اینکه از او هم مانند تابستان تعریف و تجلیل بشود.
در سحرگاه روز دوشنبه هنگامیکه مردان محلهُ مان برای رفتن به سر کار در کوچه و خیابان همسایه ها را میدیدند از شمار اجسادِ موشهای یافته شده در خانهُ شان به یکدیگر خبر داده و از اینکه در هر خانه ای این اتفاق اقتاده دچار تعجب گردیده اما به خاطر دیر نرسیدن به سر کارهایشان زود از یکدیگر خداحافظی کرده هریک به سوئی رفتند. بعد نوبت دانش آموزان و رفته گران و پستچیها بود که خبر پیدا شدن موشهای مرده در خانه های محلهُ مان را که تعدادشان در هر خانه دست ِکم تا پنجاه تا میرسید را به گوش دیگران برسانند. ظهر دوشنبه فرا نرسیده بود که این خبر در تمام سطح شهر پخش شد و وزیر بهداشت از ترس نخست وزیر که برای بهداشت اهمیّت خاصی قائل بود به رادیو آمده و از اینکه عده ای بیکار و مردم آزار چنین شایعاتی را در بین مردم و در سطح شهر پراکنده اند اظهار تأسف کرد و به مردم اطمینان داد که از نظر بهداشتی کشور با هیچ کمبودی مواجه نیست و با همیاری مردم که برای چنین شایعاتی تره هم خورد نمیکنند در آینده خیلی نزدیک از این هم که است صد چندان بهتر خواهد شد. وزیر بهداشت در جواب سؤال خبرنگاری که از او پرسید پس با فرمایشات جنابعالی خبر پیدا شدن جنازهُ دهها هزار موش در خانه های محله ای در شهر صحت نداشته و شایعه ای بیش نیست و نگرانی مردم هم بیمورد است؟ صد در صدی گفته و ادامه میدهد: ببینید، من اصل جریان را برایتان شرح میدهم؛ در یک محله ای در شهر هنگامیکه پدر خانواده ای میخواسته سر کار برود با اسباب بازیهاییکه همسرش روز قبل با پارچه برای کودکانشان دوخته بوده که از قضا حیواناتی شبیه به موش بودند مواجه میشود که در اطاق و آشپزخانه پخش و پلا بودند و چون هنوز فرزندانش در خواب بوده و با این اسباب بازیها بازی نمیکردند بنابراین پدر خانواده در آن خانهُ تاریک در آن ساعت از روز توهمش گرفته و خیال کرده که آنها موشهای واقعی هستند و چون تکان نمیخورند فکر کرده پس مرده اند و این خبر را هم بدون آنکه به عاقبتش فکر کند برای همسایه هایش هنگام سر کار رفتن تعریف میکند و همسایه های این آقا هم به نوبهُ خود بعد از چرب کردن این خبر به رسم یک کلاغ به چهل کلاغ آنرا به گوش دیگران میرسانند و در این بین بعضی از مردم مغرض هم اوضاع را مساعد مقاصد ناپاکشان میابند و به این شایعه دامن میزنند.
عصر دوشنبه خبر مردن ناگهانی دهها پیرمرد و کودک در شهر میپیچد. زمزمهُ شیوع طاعون مردم کشور را به هراس انداخته مانند مورچه گانی که آب به لانهُ شان جاری شود بی هدف از این سو به آنسو میدویدند و از بیچاره گی بر سر خود کوبیده و چه کنم چه کنم میگفتند. مادران زاری کنان بچه های کوچکشان را سفت در بغل گرفته و هراسان به این سو و آنسوی مینگریستند.
خبر مردن مردم در شهرهای دیگر هم به خبرهای قبلی افزوده شد و اینبار نخست وزیر شخصاً به رادیو آمد و به مردم اطمینان داد که هیج اتفاق خاصی در مملکت رخ نداده تنها چند فرد پیر و بیمار در اثر خوردن آب آلوده فوت کرده اند. خبرنگاری با ترس و لرز از نخست وزیر میپرسد: پس اینکه میگویند طاعون از صبح تا حال جان هزاران انسان را گرفته شایعه ای بیش نیست و مردم نباید نگران باشند؟ نخست وزیر با قیافه و صدائی که صداقت از آن میبارید پاسخ میدهد: با گفته های شما کاملاً موافقم. همانطورکه ظهر وزیر محترم بهداری کشور از طریق خبرنگاران به مردم اطلاع دادند کشور از نظر بهداشت و درمان با بزرگترین کشورهای جهان قادر به رقابت است و جای نگرانی به هیچ وجه نیست و من از مردم میخواهم به شایعه سازان اجازه ندهند که به ثبات جامعه صدمه برسانند.
در هفت روز طاعون هفت ملیون از مردم هفده ملیونی کشور را به دیار عدم فرستاد و هنوز بعد از گذشت سالها از آن تاریخ سیاستمداران و مسؤلان کشور در حال بحث و گفتگو با یکدیگرند تا به این حقیقت دست یابند که کدامیک از سه نظریه زیر دلیل واقعی کشته شدن هفت ملیون از اتباع کشور بوده است:
_آیا مسبب کشتار طاعون بوده است؟
_نکند وبا بود که این بلا را بر سر مردم آورد؟
_خواست تقدیر بود که چنان بشود.
بعد از آن هفت روز بود که من کم کم از مادران محلهُ مان هنگام نفرین فرزندانشان میشنیدم که میگفتند:"طاعون به جانت بیفتد که ذلیلم کردی".