تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
سی/چهل متری بیشتر با درب خروجی پارک فاصله نداشتیم که متوجه شدم از سرعت قدمهای غلام کاسته

میشه. فکر کردم از قدم زدن خسته شده یا اینکه گرسنگی بهش فشار آورده. رنگ صورتش شده بود مثل چرم

قهوه ای پر رنگی که کفاشی برای نرم کردنش اونو تو آب قرار داده باشه. ده متر دیگه ای به طرف درب پیش

رفتیم که غلام ایستاد و با صدایی ضعیف گفت:"اوضاع انگار داره ناجور میشه!" و در این اثنا سعی میکرد پای

چپشو به پای راستش نزدیک بکنه. به خیال اینکه مثانه اش پر شده و قصد داره با فشار پاها به همدیگه از

ریخته شدن ادرار جلوگیری بکنه به شوخی گفتم:"پیری و هزار درد سر، تا خونه راهی نیست، اگه کمی سریعتر

بریم شلوارت خشک میمونه". با سختی گفت:"انگار دست چپم حس نداره" و سعی کرد قدمی به جلو برداره

که پای چپش مثل خمیر تا شد و از پهلو به زمین غلطید. فوری خودمو رسوندم بهش که برای برخاستن از زمین

کمکش کنم. دست چپش بدون حرکت زیر بدنش قرار داشت و از بالای لب تا نزدیک چشمش مثل پوست انار

شکاف برداشته و خونین بود. در حال در آوردن تلفن همراه از جیب شلوارم گفتم:"غلام مثل اینکه اوضات زیاد جور

نیست!" و شمارهُ آتش نشانیو گرفته بعد از توضیح سریع و دادن آدرس با دستمال کاغذی کمی از اطراف زخم

صورتشو تمیز کردم. غلام با صدایی که انگار از ته چاه میآمد گفت:"اوضاع از ناجوری هم گذشته، دیشب بهم

الهام شده بود که به همین زودیا خواهم مرد ولی تنبلی باعث شد که وصیتنامه ننویسم. حالا تا دیر نشده کاغذ

و قلم آماده کن و وصیّتم رو بنویس!". نمیدونم چرا از این حرفش خنده ام گرفت، دلسوزانه و مهربون گفتم:"آروم

باش و زیاد صحبت نکن، بزودی آمبولانس میآد و بهت کمک میکنن تا دوباره خوب بشی. وصیت و این اداها رو هم

فعلاً بذار بعد از اینکه خوب شدی ترتیبشو میدی". اما اصرار دوباره غلام مجبورم کرد کاغذ و قلمی از یکی از

کسانیکه دور ما حلقه زده و مشغول تماشا بودند بگیرم و به نوشتن وصیّت غلام بپردازم. برای اینکه تماشاچیان

تو اون اوضاع به خاطر کار من و غلام از تعجب شاخ در نیارن گفتم:" غلام جون مادرت سریع تا آمبولانس نیومده

وصیتتو بکن". گفت باشه بنویس:"از تمام دوستان خوبم به خاطر نپرداختن طلب هاشون عذر خواهی میکنم.

میدونم که شما هم مانند من شیشتون همیشه گرو هفتتونِ و به پول احتیاج دارید. بد قولی کردن منو به خاطر

فراهم نبودن شرایط پرداخت به موقع قرضهام به خوبی خودتون ببخشید ولی اینو هم از نظر دور ندارید که من در

حقیقت بی موقع مرده ام. شماها خودتون میدونید که من هنوز چهل و پنج سالم هم نشده و در این سن

و سال مردن دلیل بر بد قول بودن کسی نمیتونه باشه بلکه بیشتر دلیل بر بد شانسی اون شخص هستش...".
حرفشو قطع کردم و کمی عصبانی گفتم:"غلام چرا مثل خل و چل ها داری وصیّت میکنی؟ سکته مغزی کردی،

ضربهُ مغزی بهت وارد نشده که!". نالید و گفت:"خوب بابا حالا عصبانی نشو، یک دفعه که هزار دفعه نمیشه!".

از شوخ موندش تا دم مرگ خوشم اومد و با خنده گفتم:"غلام جون هرکی دوست داری زودتر وصیّتتو تموم کن!

مردم فکر میکنن من مجروحت کردم و دارم قبل از مرگت ازت رضایتنامه میگیرم!".

به لبش که در اثر سکته کج شده بود کجی بیشتری میده به این معنی که داره میخنده و آهسته میگه:"

رو سنگ مرمر سبز رنگی حک کنید:
غریب آمد
غریب رفت
چه دیر آمد
چه زود رفت.
و بذاریدش بالای قبرم".

از اینکه در این دقایق آخر بازم میخواد رو دست دوستاش خرج بذاره ناراحت میشم و میگم:"حالا نمیشه جسدتو

بسوزونن تا خرجش کمتر بشه؟ خودت بهتر مبدونی که بر و بچه ها مثل خودت مفلسن. تو هم که کسی رو تو

این سرزمین نداری به جز این چند تا دوست که به تک تکشون بدهکاری!.

در ضمن همه وصیت میکنن که این چیزم مال تو، اون چیزم مال اون! تو هم خیر سرت داری وصیّت میکنی، آخه

سنگ قبر بعد از مردن تو به چه دردت میخوره؟ اونم مرمر سبز رنگ!".

صدای آژیر آمبولانس صدای ضعیف غلام رو تو خودش دفن میکنه. غلام بعد از معاینهُ کوتاه دکتر بوسیلهُ برانکارد

به داخل آمبولانس در حال حمل بود که انگشت شست دست راستشو جوهری میکنم و به جای امضاء پای

وصیتنامه اش مهر میکنم تا دوستان فکر نکنن سنگ مرمر سبز رنگ ایدهُ من هستش و نه ایدهُ غلام و از زیر

اجرای وصیّت دوستشون شونه خالی کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:2  توسط سعید از برلین  | 


هزار سال پیش در تاریخ 07/07/1007 در دهکده ای کوچک به نام (اینجا کجاست) زنی زندگی میکرد به نام

(چون تو) که زیبائیش زبانزد خاص و عام مردمان آن دهکده بود.

اندام موزون وزیبای این زن در سراسر خاک پهناور چین بی همتا بود.

فرمانروای دهکدهُ (اینجا کجاست) دو پسر داشت که هر دو عاشق (چون تو) بودند.

از آنجائیکه سنّت اهالی این دهکدهُ قدیمی که جمعیتی نزدیک به یک ملیون نفر داشت این اجازه را به دو برادر

نمیداد که هم زمان یک زن را به همسری انتخاب کنند، بنابراین برادر بزرگ که قویتر و زیرک بود در لحظه ای

مناسب برادر کوچک خود را میکشد و تنها خواستگار (چون تو) باقی میماند.

فرمانروا از کشته شدن پسر کوچک خود سخت خشمگین میشود و دستور میدهد که قاتل را گردن بزنند.

سر بریدهُ قاتل را پیش فرمانروا میآورند و او با دیدن سر پسر بزرگ خود آه از نهادش خارج گشته و فریاد میزند:

مسبب از دست دادن پسرانم (چون تو) است و دستور میدهد که (چون تو) را فوری نزد او بیاورند تا او انتقام

کشته شدن پسرانش را با دستان خودش از (چون تو) بگیرد. چشمان از غضب خونین فرمانروا چون به (چون تو)

می افتد ضربان قلبش شدیدتر شروع به زدن میکند، غضب آلوده گی از چشمانش رخت بر میبندد و شهوت

جای آن مینشیند و با خود فکر میکند:

"چه سود که او را مجازات کرده و با دستان خود بکشم؟ با کشتن او که پسرانم زنده نمیشوند، بهتر آن است

که (چون تو)را به همسری گیرم تا به این وسیله یاد فرزندانم را زنده نگاه دارم". فوری دستور مراسم ازدواج را

صادر میکند و (چون تو) به ازدواج فرمانروا در می آید.

فرمانروا برای اینکه مرد دیگری به خاطر هیکل و اندام هوش برانداز (چون تو) هوس کشتن او و تصاحب (چون تو)

را نکند دستور میدهد که بر تن (چون تو) لباسی بپوشانند که دیگر هیچ مردی رغبت نگاه به اندام (چون تو) را

نکند و دستور میدهد که تمام زنان (اینجا کجاست) لباسی مانند لباس (چون تو) بر تن کنند.

زنان بد هیکل (اینجا کجاست) از این دستور خوشحال میشوند و جشن بر پا میسازند.

بعد از مدتی فرمانروا برای خواباندن شعلهُ آتش حسادتش دستور میدهد صورت (چون تو) را با پارچه ای سیاه

بپوشانند تا دیگر چشم غریبه ئی به این جمال زیبا روشن نگردد. و تمام دیگر زنان دهکده (اینجا کجاست)

هم میبایست از آن به بعد همین کار را میکردند.

زنانی که به خوشگلی خود اطمینان نداشتند و به زیبایی دیگر زنان حسادت میکردند این امر را هم خیر دانسته

و فوری صورتهای خود را پوشاندند. از این ماجرا چندی نگذشت که خبر به فرمانروا رساندند:

چه نشسته ای که مردان با شنیدن صدای (چون تو) از زیر آنهمه پارچه که به سر و صورت و دور خود بسته

است باز هم حالی به حالی شده و خود را فراموش میکنند. فرمانروا از این خبر خشمگین گشته دستور میدهد

زبان (چون تو) را ببرند تا دیگر مردی از شنیدن صدای خوش (چون تو) حالی به حالی نشود.

اما عجیب آن است که بعد از کشته شدن فرمانروا در جنگ، بلافاصله رسمی بین زنان این دهکده پیدا میشود

که تا به امروز آنرا در هفتمین روز از ماه هفتم هر سال اجرا میکنند. و آن اینگونه است که زنانِ (اینجا کجاست)

از کودک و پیر، به زیر پارچه ای سیاهرنگ و ضخیم میروند و خود را میپوشانند و از آن زیر آرام و غمگین میخوانند:

"فرمانروای سنگدل (چون تو) را داخل گونی کرد.

فرمانروای سنگدل صورت چون ماه (چون تو) را با پارچه پوشاند و زبانش را برید."

در پایان مراسم زنان (اینجا کجاست) یکدیگر را میبوسند و برای شادی روح (چون تو)،

زیباترین زن چینی دست به دعا بلند میکنند.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 17:5  توسط سعید از برلین  | 

 

counter