تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

*تابستان؛*

*فصل بوسه،*

*فصل نشستن در باغ.*

*تابستان؛*

*فصل جست و خیز بچه ها.*

*تابستان؛*

*فصل ِ برگِ توت و پیلهُ پروانه.*

*تابستان؛*

*فصل نامزد شدن یخ با آب.*

*تابستان؛*

*فصل خوابیدن روی بام،*

*فصل دیدار کسی در آسمان.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 20:30  توسط سعید از برلین  | 

 

*اوّلین بار بود که بعد از تزریق آمپول بیهوشی مورد آزمایش قرار میگرفتم.*

*دیروز برای ارضاء کنجکاویم از دوستی پرسیدم جریان ییهوشی چطور چیزیست؟:*

*(تا حالا 25 بار ببهوشی را تجربه کرده،*

*12 بار بوسیلهُ تزریق آمپول بیهوشی و 13 بار بوسیلهُ گاز با قرار دادن ماسک روی بینی).*

*گفت: "بیهوشی با تزریق آمپول حرف ندارد!".*

*سوزن آمپول که رفت تو رگ دست چپم*

*چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که باقی ماندهُ هوشم ترکم کرد.*

*چشم که باز کردم نگاهم به ساعت دیواری دوخته شده بود*

*و من سعی میکردم تشخیص بدهم ساعت چند است اما هر دو عقربهُ ساعت یک اندازه بودند.*

*دکتر با خنده گفت:"خوب خوابی کردی"*

*پرسیدم ساعت چنده آقای دکتر؟ گفت دوازده و باز خندید.*

*تازه فهمیدم که عقربه بزرگه وقت را مغتنم شمرده*

*و خودش را با آن هیکل گُنده اش رویِ عقربهُ کوچک و ظریف ساعت انداخته.*

*به همین دلیل من، مانند مستان به جای یک عقربه دو عقربهُ هم قد و قواره میدیدم.*

*پرسیدم:" دکتر زنده ام هنوز یا اینکه شما هم مردید"؟*

*باز هم خندید و گفت:"خدا نکنه! نه تو مردی و نه من"!*

*نمیدونم اون موقع چرا به یاد گفتهُ تو افتادم که:*

*"بهترین مردن را آدم تنها در آن لحظه بیهوشی میتواند کسب کند و بس"!*

*هوس به هوش نیامدن کرده بودم.*

*زندگی اما اگر یقهُ کسی را بگیرد مگر دیگر ول میکند!*

*مرگ اگر یقه کسی را بگیرد، یک بار ول نکند آدم میمیرد و خلاص می گردد،*

*ولی در مقابل اگر زندگی یقه کسی را بگیرد و ول نکند،*

*باید هم گاه و بیگاه از مردم شنیده شود که بگویند: وای دَدَم وای.*

*زندگی وقتی یقه کسی را میگیرد آدم را یاد بدهکاری هایش میندازد،*

*و یاد اینکه چقدر دست زندگی پُر قدرت است و هر لحظه اراده کند میتواند آدم را خفه کند.*

*خلاصی از دستهای پُر قدرت زندگی امریست محال مگر آنکه پارتیت خود مرگ باشد!*

*مرگ هم از وقتیکه شنیده طالب فراوان دارد خودش را میگیرد،*

*آن هم چه گرفتنی باید بیایی و تماشا کنی!*

*از کنارت رد که میشود، جواب سلامت را که نمیدهد هیچ؛ نیم نگاهی هم به رویت نمی اندازد.*

*منم دیدم حال که اینطور است، پس بهتر آنکه در چنگ زندگی اسیر باشم تا مِنت مرگ را بکشم.*

*هر بار میبینمش طوری رفتار میکنم که انگار نه مرگ برایم مهم است و نه زندگی*

*و مثل دو غریبه از کنار هم رد میشویم.*

*:تا کی غم مرگ خوری که آید یا نه؟*

*تصویر محو دکتر را با چشمانی نیمه باز بالای سرم میدیدم که بوسیلهُ چراغ قوهُ کوچکی،*

*داخل چشمانم دنبال چیزی میگشت و به خانم دستیارش میگفت:*

*"کاش به حرفش گوش نداده بودم و بیشتر از معمول بهش مادهُ بیهوشی تزریق نمیکردم!*

*کاش میشد شنید که این مجنون در بارهُ چه و با که در حال گفتگوست!"*

*عقربه بزرگ ساعت مانند مردانی که کامشان را از معشوق ستانده اند حرکتی به خود میدهد*

*و قوارهُ بزرگش را از روی عقربهُ کوچک به کناری میکشد؛*

*همزمان با آن سایهُ دستی از برابر چشمانم رد میشود*

*و صدای کشیدهُ محکمی که دکتر به صورتم مینوازد به هشیار شدنم کمک میکند!*

*برای اثبات اینکه به هوش آمده ام نیمخیز شده بی اراده میپرسم ساعت چنده آقای دکتر؟*

*چهره اش، آرامش بعد از طوفانی را دارد که همین چند لحظهُ پیش، ویرانی بزرگی به بار آورده.*

*خیلی جدی مانند غریبه ای اخمو میگوید:*

*"چند دقیقه ای از ساعت سه میگذره؛*

*شوخی بی مزه ات داشت کار دستم میداد، هنوز هم به نهار خوردن نرسیدم."*

*و بلافاصله با پشت دست به آن طرف صورتم هم سیلی ای محکمتر از سیلی اول مینوازد،*

*و بعد پشت میزش میرود تا برایم نسخه ای بنویسد.*

*برای رفع سوءتفاهم میگویم:*

*"دندانپزشکم هم هر بار دو برابر حد معمول برای بی حس کردن لثه هایم دارو مصرف میکند،*

*تا حالا هم همیشه، هم به نهار خوردنش رسیده و هم به شام خوردنش".*

*در حال دادن نسخه میگوید:"یک کپسول قبل از صبحانه یکی هم قبل از شام."*

*و عصبانی میپرسد:"دیگه خوابت که نمیاد؟"*

*برای اینکه سیلی دیگری نوش جان نکنم نسخه را میگیرم و در حال رفتن میگویم:*

*"چشمانم چنین هشیار هرگز نبوده است!" و نیمه هشیار، نیمه مست از مطب خارج میگردم.*

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:57  توسط سعید از برلین  | 

*دل*

*مانند نرم تنان نرمِ نرم*

*چشم*

*مانند تو نورانی*

*دهان*

*واژهُ عشق*

*دست*

*بال خدا*

*پا*

*جاده به سوی یار*

*صورت*

*خودِ ماه*

*فکر*

*بازیگوشی چند مرغ با وفا*

*میپرد بازی این سو و آن سوی حیاط*

*نکُند بکنَد پرهایشان*

*در اطاق تَلِه ویزیون روشن است*

*صدای خندهُ صاحب چند پمپ بنزین از داخلش میـآید*

*پسرم میگوید، انگار باز چند نفر را کشتند!*

*عینکم را به چشم میگذارم*

*به صفحهُ تَلِه ویزیون خیره میمانم*

*چند نفر تانکی را که موتورش خوابیده هل میدادند*

*پسرم میپرسد، سعید سار پرید یعنی چه؟*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 14:26  توسط سعید از برلین  | 

 

*گاهی وقتی ستاره ای از خواب پا میشه خمیازه میکشه بعد رو به زمین فرود میاد،*

*وقتی بادی میوزه  پنبه خوابش میپره  رو به هوا بال میگیره،*

*یاد تو و بادبادک تو من زنده میشه.*

*میگه:"آخه چه مرگته؟ آب نداری که داری! غذا هم که همیشه داری برای خوردن،*

*دیگه ناله و شکوه کردنت برای چیه؟"*

*میگم:"آخه داشتن نون و آب که دلیل نمیشه آدم از ناله و شکایت دست برداره!"*

*میگه:"میخوای بگی که چیزای دیگه ای هم هست که بودنشون باعث نارضایتی و ناله میشن؟"*

*میگم:"آره دیگه! آب و غذا جسمو زنده نگه میدارن اما من روحم تشنه و گشنه هستش."*

*میگه:"خوب این همه درخت و پارک و جنگل و کو هستان اطرافته،*

*برو توشون کمی قدم بزن تا روحت هم سیر بشه."*

*میگم:"تو هم که همه چیزو ساده میگیری، آخه..."*

*میگه:"تو هم بند کردی همش به آخه،*

*خوب نوع سختشو میخوای برو تو کویر قدم بزن اونجا هم روحتو جلا میده."*

*میگم:"بابا تو اصلاً انگار نمیخوای منو درک کنی!"*

*میگه:"پس چه مرگته؟ سرپناه نداری که داری، هوای پاک نداری که داری،*

*کفش و لباس و جوراب هم که داری، آب و غذاتم که به راهه،*

*خودت میگی حال جسمانیت هم که روبراه هستش، پس دیگه چه دردته؟"*

*میگم:"همه اینارو که گفتی درست،*

*ولی این خیل عظیم از مردم که تمام این چیزهایی رو که تو شمردی ندارن پس چی،*

*این خودش باعث میشه که نتونم خوشحال باشم، نتونم خوب بخوابم."*

*میگه:"خوب به تو چه ربط داره کی گرسنه هست و کی سیر!*

*مگه وکیل وصی گرسنه ها و بیخانمانها هستی؟*

*تا حالا یکی از همین بدبختها اومده بگه حالت چطوره؟*

*یا بگه دستت درد نکنه که به خاطر بیخانمانی من تو شبها خوابت نمیبره؟*

*تا حالا اصلاً دیدی که از میون همین گرسنه و پا برهنه ها*

*یکی از خودشون پیدا بشه مهار هدایتشونو به دست بگیره*

*تا فکری اساسی به حال بقبه افراد مثل خودش بکنه؟"*

*با دستمال خیسی چند بار محکم رو آینه میکشم تا پاک بشه،*

*شاید تصویرش محو بشه و من از دستش راحت شم.*

*آینه برق میافته و دوباره شفافتر تو آینه ظاهر میشه،*

*میگم:"تو که هنوز اینجایی! چرا نمیری دنبال کارت؟"*

*میگه:"منو بگو که خیال کردم چون میدونستی چند روزه خودمو نشستم*

*داری آیینه رو پاک میکنی تا با این کار کمی ترو تمیز بشم!*

*تو هم دست کمی از بقیه مردم نداری و فقط به فکر منافع خودت هستی!"*

*میگم:"مشکل من و تو اینه که تو همه چیز رو به شوخی برگزار میکنی*

*و به مشکلاتی که یقهُ میلیونها انسان رو گرفته و ول هم نمیکنه جدی برخورد نمیکنی."*

*میگه:"بازم داری ادای روشنفکرهای این جهان رو در میاری!*

*بگو ببینم کدوم یک از این روشنفکرهایی که در جهان بودند و تو میشناسی*

*و خیلی هم جدی به مشکلات جهان و مردم بی پناه اندیشیدن،*

*مسائل این بدبختها رو تا حال که همچنان هم باقی هستند حل کردن؟*

*آیا لنین مسائل پابرهنگان و بیخانمان را در جهان حل کرد؟*

*آیا گاندی و مسیح و محمد مسائل گرسنگی و بیماری بیچاره گان را حل کردن؟*

*یانگ و فروید و رازی و کوروش و داریوش،*

*و یا رستم و کاوهُ آهنگر کدامیک از معضلات این جهان را حل کردن؟"*

*نمیدونم جدی صحبت میکنه یا داره بازم باهام شوخی میکنه،*

*در هر صورت احساس عصبیت شدیدی تو خودم حس میکنم،*

*دستمو به صورت مشت در میارم و به طرفش نشونه میگیرم*

*که ناگهان دستی با دستکش بکس از آیینه خارج میشه و محکم میکوبونه تو دماغم.*

*با دماغ خونین پخش زمین میشم،*

*و آینه مانند آواری از جاش کنده میشه و رو صورتم فرود میاد و هزار تیکه میشه.*

*خیس عرق از خواب میپرم، دستی به دماغم میکشم و سریع خودمو به دستشویی میرسونم.*

*آیینه به زمین افتاده و به هزار تیکه تقسیم شده بود!*

*و تو هر تیکش عکس یک نفر از افرادی که در ایّام عمرم تا حال دیده بودمشون جا گرفته بود،*

*مثل عکس کودکی هام توی قاب.*

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:15  توسط سعید از برلین  | 

*"در دوران کودکی کمتر برایم اتفاق می افتاد جریانی مرا به سوی جنگیدن بکشاند.*

*در دوران کودکی هر جنبنده ای یاری بود برای بازی و ایجاد کنجکاوی.*

*سوسکی، مورچه ای، کرمی حتی مار و گرگ،*

*برگهایی که با وزش بادی رو زمین در حرکت بودند و یا تو هوا مشغول چرخ زدن،*

*همه همبازی بازیگوشیهایم میگشتند.*

*دزد و آژدان هردو چون برادر یا پدر برایم بی تفاوت بودند.*

*وقتی آژدان دنبال دزد میکرد،*

*وقتی گربهُ بازیگوشی میپرید تا با پروانه بازی بکند یا که بالاشو گاز بگیره گوشه ایشو بکَند،*

*تو بازیشون منم شریک بودم. گاهی دزد میشدم گاهی هم آژدان بودم.*

*دوران کودکی پایهُ دورانهای بعدی زندگیست، *

*اگر کژی ای در این راستای راست ایجاد گردد،*

*فروریزی آجرها در یکی از دورانهای بعدی زندگی نیز امری بدیهی میگردد.*

*از لحظهُ آگاهی به این تِز تا حال مشغول برداشتن آجرهای ریخته در کنار دیوار زندگانیم هستم.*

*در جواب سؤال اینکه چه کاره هستم هم همیشه،*

*اگر نه با صدای رسا با غرور اما هربار آهسته گفته ام: من کارگر سادهُ ساختمان هستم.*

*دوران نوجوانی دوران شناخت و فراگیریم بود.*

*دیدن و لمس نابرابریها، حق خوری و حق کشیها در کنار خوانده ها و آموخته هایم*

*جا به جا جا داشتند و خشم و عصبی گشتنم را باعث میگشتند.*

*ادبیات دوران جوانی من لبریز بود از بار کینه و انتقام.*

*صلح و دوستی خیلی کم پیدا میشد تو نوشته ها.*

*جُک گفتن شده بود سیری سه شاهی،*

*با سه شماره برایت برای هر چیزی جُک میساختند،*

*عشق و عاشقی هم بود اما دل و مغز آبشون تو یک جوب نمیرفت..."*

*از اون دورها هم از طرز راه رفتنش میشه حدس زد که بله خود خسروست که داره میاد.*

*چندین هفته ای میشه که ندیده بودمش.*

*از حرکتای دستش معلومه که داره با خودش بازم بلند بلند حرف میزنه.*

*از مغازه اومدم بیرون که دیدم از ته خیابون داره میاد.*

*سیگاری روشن کردم و منتظر رسیدنش شدم.*

*از جلوم دو سه متری که رد میشه بلند میگم:*

*"آقا اونیکه باهاش حرف میزنی دو دقیقهُ پیش ازت خداحافظی کرد و رفت".*

*برمیگرده سلام میکنه و بعدشم ماچ و بغل و خنده کنان میگه:*

*"دوران زندگیمو داشتم مرور میکردم".*

*از اینکه روحش شاده خوشحال میشم و میگم:*

*"صد دفعه بهت گفتم خوبیت نداره آدم بیرون از خونه با صدای بلند با خودش صحبت کنه،*

*آخه مگه اونکه باهاش حرف میزنی گوشاش سنگینه که تو باید بلند بلند گپ بزنی تا بشنَوه؟*

*خوب آهسته ، تو دلت باهاش صحبت کن. شراب خوردی و ماشاءالله مست هم که هستی."*

*بازم میخنده و میگه:"شراب خوردم ولی مست نیستم اما خوشحالم"*

*خوشحالیش مستم میکنه بهش میگم:*

*"همیشه خوشحال باشی،*

*اما سعی کن خوشحال هم که هستی تو خیابون بلند با خودت حرف نزنی".*

*بوی علف، بویی که همیشه همراه خسروست باز به مشامم هجوم میاره،*

*میفهمم که خودشو ساخته؛ با لبخند مخصوصش میگه:*

*"گفتم که، دوران زندگیمو داشتم مرور میکردم".*

*در حال باز کردن در خانه به این اندیشیدم که دوران زندگیم چه شبیهه دوران زندگی اوست.*

*در که باز شد هر دو با هم داخل خانه گشتیم.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:44  توسط سعید از برلین  | 

 

counter