|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
*
تابستان؛**
فصل بوسه،**
فصل نشستن در باغ.**
تابستان؛**
فصل جست و خیز بچه ها.**
تابستان؛**
فصل ِ برگِ توت و پیلهُ پروانه.**
تابستان؛**
فصل نامزد شدن یخ با آب.**
تابستان؛**
فصل خوابیدن روی بام،**
فصل دیدار کسی در آسمان.*
*
اوّلین بار بود که بعد از تزریق آمپول بیهوشی مورد آزمایش قرار میگرفتم.**
دیروز برای ارضاء کنجکاویم از دوستی پرسیدم جریان ییهوشی چطور چیزیست؟:**
(تا حالا 25 بار ببهوشی را تجربه کرده،**
12 بار بوسیلهُ تزریق آمپول بیهوشی و 13 بار بوسیلهُ گاز با قرار دادن ماسک روی بینی).**
گفت: "بیهوشی با تزریق آمپول حرف ندارد!".**
سوزن آمپول که رفت تو رگ دست چپم**
چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که باقی ماندهُ هوشم ترکم کرد.**
چشم که باز کردم نگاهم به ساعت دیواری دوخته شده بود**
و من سعی میکردم تشخیص بدهم ساعت چند است اما هر دو عقربهُ ساعت یک اندازه بودند.**
دکتر با خنده گفت:"خوب خوابی کردی"**
پرسیدم ساعت چنده آقای دکتر؟ گفت دوازده و باز خندید.**
تازه فهمیدم که عقربه بزرگه وقت را مغتنم شمرده**
و خودش را با آن هیکل گُنده اش رویِ عقربهُ کوچک و ظریف ساعت انداخته.**
به همین دلیل من، مانند مستان به جای یک عقربه دو عقربهُ هم قد و قواره میدیدم.**
پرسیدم:" دکتر زنده ام هنوز یا اینکه شما هم مردید"؟**
باز هم خندید و گفت:"خدا نکنه! نه تو مردی و نه من"!**
نمیدونم اون موقع چرا به یاد گفتهُ تو افتادم که:**
"بهترین مردن را آدم تنها در آن لحظه بیهوشی میتواند کسب کند و بس"!**
هوس به هوش نیامدن کرده بودم.**
زندگی اما اگر یقهُ کسی را بگیرد مگر دیگر ول میکند!**
مرگ اگر یقه کسی را بگیرد، یک بار ول نکند آدم میمیرد و خلاص می گردد،**
ولی در مقابل اگر زندگی یقه کسی را بگیرد و ول نکند،**
باید هم گاه و بیگاه از مردم شنیده شود که بگویند: وای دَدَم وای.**
زندگی وقتی یقه کسی را میگیرد آدم را یاد بدهکاری هایش میندازد،**
و یاد اینکه چقدر دست زندگی پُر قدرت است و هر لحظه اراده کند میتواند آدم را خفه کند.**
خلاصی از دستهای پُر قدرت زندگی امریست محال مگر آنکه پارتیت خود مرگ باشد!**
مرگ هم از وقتیکه شنیده طالب فراوان دارد خودش را میگیرد،**
آن هم چه گرفتنی باید بیایی و تماشا کنی!**
از کنارت رد که میشود، جواب سلامت را که نمیدهد هیچ؛ نیم نگاهی هم به رویت نمی اندازد.**
منم دیدم حال که اینطور است، پس بهتر آنکه در چنگ زندگی اسیر باشم تا مِنت مرگ را بکشم.**
هر بار میبینمش طوری رفتار میکنم که انگار نه مرگ برایم مهم است و نه زندگی**
و مثل دو غریبه از کنار هم رد میشویم.**
:تا کی غم مرگ خوری که آید یا نه؟**
تصویر محو دکتر را با چشمانی نیمه باز بالای سرم میدیدم که بوسیلهُ چراغ قوهُ کوچکی،**
داخل چشمانم دنبال چیزی میگشت و به خانم دستیارش میگفت:**
"کاش به حرفش گوش نداده بودم و بیشتر از معمول بهش مادهُ بیهوشی تزریق نمیکردم!**
کاش میشد شنید که این مجنون در بارهُ چه و با که در حال گفتگوست!"**
عقربه بزرگ ساعت مانند مردانی که کامشان را از معشوق ستانده اند حرکتی به خود میدهد**
و قوارهُ بزرگش را از روی عقربهُ کوچک به کناری میکشد؛**
همزمان با آن سایهُ دستی از برابر چشمانم رد میشود**
و صدای کشیدهُ محکمی که دکتر به صورتم مینوازد به هشیار شدنم کمک میکند!**
برای اثبات اینکه به هوش آمده ام نیمخیز شده بی اراده میپرسم ساعت چنده آقای دکتر؟**
چهره اش، آرامش بعد از طوفانی را دارد که همین چند لحظهُ پیش، ویرانی بزرگی به بار آورده.**
خیلی جدی مانند غریبه ای اخمو میگوید:**
"چند دقیقه ای از ساعت سه میگذره؛**
شوخی بی مزه ات داشت کار دستم میداد، هنوز هم به نهار خوردن نرسیدم."**
و بلافاصله با پشت دست به آن طرف صورتم هم سیلی ای محکمتر از سیلی اول مینوازد،**
و بعد پشت میزش میرود تا برایم نسخه ای بنویسد.**
برای رفع سوءتفاهم میگویم:**
"دندانپزشکم هم هر بار دو برابر حد معمول برای بی حس کردن لثه هایم دارو مصرف میکند،**
تا حالا هم همیشه، هم به نهار خوردنش رسیده و هم به شام خوردنش".**
در حال دادن نسخه میگوید:"یک کپسول قبل از صبحانه یکی هم قبل از شام."**
و عصبانی میپرسد:"دیگه خوابت که نمیاد؟"**
برای اینکه سیلی دیگری نوش جان نکنم نسخه را میگیرم و در حال رفتن میگویم:**
"چشمانم چنین هشیار هرگز نبوده است!" و نیمه هشیار، نیمه مست از مطب خارج میگردم.*
*
دل**
مانند نرم تنان نرمِ نرم**
چشم**
مانند تو نورانی**
دهان**
واژهُ عشق**
دست**
بال خدا**
پا**
جاده به سوی یار**
صورت**
خودِ ماه**
فکر**
بازیگوشی چند مرغ با وفا**
میپرد بازی این سو و آن سوی حیاط**
نکُند بکنَد پرهایشان**
در اطاق تَلِه ویزیون روشن است**
صدای خندهُ صاحب چند پمپ بنزین از داخلش میـآید**
پسرم میگوید، انگار باز چند نفر را کشتند!**
عینکم را به چشم میگذارم**
به صفحهُ تَلِه ویزیون خیره میمانم**
چند نفر تانکی را که موتورش خوابیده هل میدادند**
پسرم میپرسد، سعید سار پرید یعنی چه؟*
*
گاهی وقتی ستاره ای از خواب پا میشه خمیازه میکشه بعد رو به زمین فرود میاد،**
وقتی بادی میوزه پنبه خوابش میپره رو به هوا بال میگیره،**
یاد تو و بادبادک تو من زنده میشه.**
میگه:"آخه چه مرگته؟ آب نداری که داری! غذا هم که همیشه داری برای خوردن،**
دیگه ناله و شکوه کردنت برای چیه؟"**
میگم:"آخه داشتن نون و آب که دلیل نمیشه آدم از ناله و شکایت دست برداره!"**
میگه:"میخوای بگی که چیزای دیگه ای هم هست که بودنشون باعث نارضایتی و ناله میشن؟"**
میگم:"آره دیگه! آب و غذا جسمو زنده نگه میدارن اما من روحم تشنه و گشنه هستش."**
میگه:"خوب این همه درخت و پارک و جنگل و کو هستان اطرافته،**
برو توشون کمی قدم بزن تا روحت هم سیر بشه."**
میگم:"تو هم که همه چیزو ساده میگیری، آخه..."**
میگه:"تو هم بند کردی همش به آخه،**
خوب نوع سختشو میخوای برو تو کویر قدم بزن اونجا هم روحتو جلا میده."**
میگم:"بابا تو اصلاً انگار نمیخوای منو درک کنی!"**
میگه:"پس چه مرگته؟ سرپناه نداری که داری، هوای پاک نداری که داری،**
کفش و لباس و جوراب هم که داری، آب و غذاتم که به راهه،**
خودت میگی حال جسمانیت هم که روبراه هستش، پس دیگه چه دردته؟"**
میگم:"همه اینارو که گفتی درست،**
ولی این خیل عظیم از مردم که تمام این چیزهایی رو که تو شمردی ندارن پس چی،**
این خودش باعث میشه که نتونم خوشحال باشم، نتونم خوب بخوابم."**
میگه:"خوب به تو چه ربط داره کی گرسنه هست و کی سیر!**
مگه وکیل وصی گرسنه ها و بیخانمانها هستی؟**
تا حالا یکی از همین بدبختها اومده بگه حالت چطوره؟**
یا بگه دستت درد نکنه که به خاطر بیخانمانی من تو شبها خوابت نمیبره؟**
تا حالا اصلاً دیدی که از میون همین گرسنه و پا برهنه ها**
یکی از خودشون پیدا بشه مهار هدایتشونو به دست بگیره**
تا فکری اساسی به حال بقبه افراد مثل خودش بکنه؟"**
با دستمال خیسی چند بار محکم رو آینه میکشم تا پاک بشه،**
شاید تصویرش محو بشه و من از دستش راحت شم.**
آینه برق میافته و دوباره شفافتر تو آینه ظاهر میشه،**
میگم:"تو که هنوز اینجایی! چرا نمیری دنبال کارت؟"**
میگه:"منو بگو که خیال کردم چون میدونستی چند روزه خودمو نشستم**
داری آیینه رو پاک میکنی تا با این کار کمی ترو تمیز بشم!**
تو هم دست کمی از بقیه مردم نداری و فقط به فکر منافع خودت هستی!"**
میگم:"مشکل من و تو اینه که تو همه چیز رو به شوخی برگزار میکنی**
و به مشکلاتی که یقهُ میلیونها انسان رو گرفته و ول هم نمیکنه جدی برخورد نمیکنی."**
میگه:"بازم داری ادای روشنفکرهای این جهان رو در میاری!**
بگو ببینم کدوم یک از این روشنفکرهایی که در جهان بودند و تو میشناسی**
و خیلی هم جدی به مشکلات جهان و مردم بی پناه اندیشیدن،**
مسائل این بدبختها رو تا حال که همچنان هم باقی هستند حل کردن؟**
آیا لنین مسائل پابرهنگان و بیخانمان را در جهان حل کرد؟**
آیا گاندی و مسیح و محمد مسائل گرسنگی و بیماری بیچاره گان را حل کردن؟**
یانگ و فروید و رازی و کوروش و داریوش،**
و یا رستم و کاوهُ آهنگر کدامیک از معضلات این جهان را حل کردن؟"**
نمیدونم جدی صحبت میکنه یا داره بازم باهام شوخی میکنه،**
در هر صورت احساس عصبیت شدیدی تو خودم حس میکنم،**
دستمو به صورت مشت در میارم و به طرفش نشونه میگیرم**
که ناگهان دستی با دستکش بکس از آیینه خارج میشه و محکم میکوبونه تو دماغم.**
با دماغ خونین پخش زمین میشم،**
و آینه مانند آواری از جاش کنده میشه و رو صورتم فرود میاد و هزار تیکه میشه.**
خیس عرق از خواب میپرم، دستی به دماغم میکشم و سریع خودمو به دستشویی میرسونم.**
آیینه به زمین افتاده و به هزار تیکه تقسیم شده بود!**
و تو هر تیکش عکس یک نفر از افرادی که در ایّام عمرم تا حال دیده بودمشون جا گرفته بود،**
مثل عکس کودکی هام توی قاب.*
*
"در دوران کودکی کمتر برایم اتفاق می افتاد جریانی مرا به سوی جنگیدن بکشاند.**در دوران کودکی هر جنبنده ای یاری بود برای بازی و ایجاد کنجکاوی.*
*سوسکی، مورچه ای، کرمی حتی مار و گرگ،*
*
برگهایی که با وزش بادی رو زمین در حرکت بودند و یا تو هوا مشغول چرخ زدن،**
همه همبازی بازیگوشیهایم میگشتند.**
دزد و آژدان هردو چون برادر یا پدر برایم بی تفاوت بودند.**
وقتی آژدان دنبال دزد میکرد،**
وقتی گربهُ بازیگوشی میپرید تا با پروانه بازی بکند یا که بالاشو گاز بگیره گوشه ایشو بکَند،**
تو بازیشون منم شریک بودم. گاهی دزد میشدم گاهی هم آژدان بودم.**
دوران کودکی پایهُ دورانهای بعدی زندگیست، **
اگر کژی ای در این راستای راست ایجاد گردد،**
فروریزی آجرها در یکی از دورانهای بعدی زندگی نیز امری بدیهی میگردد.**
از لحظهُ آگاهی به این تِز تا حال مشغول برداشتن آجرهای ریخته در کنار دیوار زندگانیم هستم.**
در جواب سؤال اینکه چه کاره هستم هم همیشه،**
اگر نه با صدای رسا با غرور اما هربار آهسته گفته ام: من کارگر سادهُ ساختمان هستم.**
دوران نوجوانی دوران شناخت و فراگیریم بود.**
دیدن و لمس نابرابریها، حق خوری و حق کشیها در کنار خوانده ها و آموخته هایم**
جا به جا جا داشتند و خشم و عصبی گشتنم را باعث میگشتند.**
ادبیات دوران جوانی من لبریز بود از بار کینه و انتقام.**
صلح و دوستی خیلی کم پیدا میشد تو نوشته ها.**
جُک گفتن شده بود سیری سه شاهی،**
با سه شماره برایت برای هر چیزی جُک میساختند،**
عشق و عاشقی هم بود اما دل و مغز آبشون تو یک جوب نمیرفت..."**
از اون دورها هم از طرز راه رفتنش میشه حدس زد که بله خود خسروست که داره میاد.**
چندین هفته ای میشه که ندیده بودمش.**
از حرکتای دستش معلومه که داره با خودش بازم بلند بلند حرف میزنه.**
از مغازه اومدم بیرون که دیدم از ته خیابون داره میاد.**
سیگاری روشن کردم و منتظر رسیدنش شدم.**
از جلوم دو سه متری که رد میشه بلند میگم:**
"آقا اونیکه باهاش حرف میزنی دو دقیقهُ پیش ازت خداحافظی کرد و رفت".**
برمیگرده سلام میکنه و بعدشم ماچ و بغل و خنده کنان میگه:**
"دوران زندگیمو داشتم مرور میکردم".**
از اینکه روحش شاده خوشحال میشم و میگم:**
"صد دفعه بهت گفتم خوبیت نداره آدم بیرون از خونه با صدای بلند با خودش صحبت کنه،**
آخه مگه اونکه باهاش حرف میزنی گوشاش سنگینه که تو باید بلند بلند گپ بزنی تا بشنَوه؟**
خوب آهسته ، تو دلت باهاش صحبت کن. شراب خوردی و ماشاءالله مست هم که هستی."**
بازم میخنده و میگه:"شراب خوردم ولی مست نیستم اما خوشحالم"**
خوشحالیش مستم میکنه بهش میگم:**
"همیشه خوشحال باشی،**
اما سعی کن خوشحال هم که هستی تو خیابون بلند با خودت حرف نزنی".**
بوی علف، بویی که همیشه همراه خسروست باز به مشامم هجوم میاره،**
میفهمم که خودشو ساخته؛ با لبخند مخصوصش میگه:**
"گفتم که، دوران زندگیمو داشتم مرور میکردم".**
در حال باز کردن در خانه به این اندیشیدم که دوران زندگیم چه شبیهه دوران زندگی اوست.**
در که باز شد هر دو با هم داخل خانه گشتیم.*