|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
*"وقتی با کف دو تا دستاش گوشاشو میپوشونه تا چیزی رو نَشنَوه،*
*میشه درست مثل اذان گوها.*
*عین بچه هائیکه جلوی چشاشونو با کف دو دستشون سد میکنن تا عامل ترس رو نبینن،*
*این رفیق در بدر از شهر و دیار منم هر موقع عشقش بکشه*
*و نخواد حرفی که باب طبعش نیست بشنوه فوری دستاش میرن طرف گوشاش.*
*اِنقدر هم محکم به گوشاش فشار میده که سرش در اثر فشار مدام*
*داره کم کم عین کله قند میشه!.*
*هر دفعه هم بهش میگی آخه دیوانه این کار اگه فایده داشت که رندان و زرنگان،*
*تا حالا پونصد دفعه به ثبت رسونده بودنِش به گوشش نمیره.*
*دستاشو از فشار دادن که خسته میشن از رو گوشاش بر میداره و میگه:*
*"نمیدونی صدای انفجار خمپاره وقتیکه نزدیکت منفجر میشه چه وحشتناکه؛*
*با شنیدن زوزهُ خمپاره، جهانِ به این پهناوری تبدیل میشه به قطعه زمینی دویست/سیصد متری،*
*و آدم خودشو از ترس رو زمین پرت میکنه و در حالیکه گوشاشو میگیره،*
*منتظره که هر آن جهان با صدای رعب انگیزی زیر وزبر بشه."*
*هر کی هم بهش بگه تو که در جنگی شرکت نداشتی،*
*و در زمان تو اصلاً جنگی در سرزمینت اتفاق نیفتاده با اندوه میگه:*
*"مگه ممکنه خمپاره ای جائی منفجر بشه و پرده های گوش بقیهُ آدمها پاره و خونین نشه!"*
*و بعد با اطمینان ادامه میده:مهم نیست کجای دنیا آتش جنگ روشنه،*
*دودش تا اون سر دنیا هم به چشم بقیه میره و میسوزونه..."*
*دکتر جکیل که تا اون لحظه با صبوری به حرفهای مرد گوش میداد،*
*ناگهان مانند جن زدگان با مشت به روی میز میکوبد،*
*با سختی و عصبانیت صندلی چرمی و راحتی را که رویش نشسته است*
*به عقب هل میدهد تا هیکل چاق و فربه اش را بتواند بلند کند.*
* وقتی خود را به مرد که در صندلیش فرو رفته و ترس و خوشحالی هر دو،*
*در چشمانش لانه کرده اند میرساند با هیحان میپرسد:*
*"خوب حالا این طرف کجا هستش؟ جاش امنه؟*
*نکنه اشتباهی بکنی و اون از دستت بپره و در بره."*
*مرد که بر ترسش مسلط شده بود با خوشحالی کودکانه ای میگوید:*
*دیدی بالاخره به آرزوت رسیدی و برای به تحقق رسوندن آرمانت،*
*مادهُ خامی رو که در به در دنبالش می گشتی برات پیدا کردم؟*
*بمبِ با کلاهک عشقی واقعاً ایده ای بی نظیره، حتماً یه روز جایزه نوبل میبره. *
*ببین بعد از انفجار چه احساس و عاطفه ای رو بین مردم خوشه خوشه پخش میکنه.*
*بمبهای موجود جهان با هر نوع کلاهک باید دونه دونه بیان جلوی بمب تو لُنگ بندازن.".*
*دکتر جکیل ناگهان یقهُ کُت مرد را گرفته به طرف خود میکشد و با صدایی تحدید آمیز میگوید:*
*"اگه یه مو از سرش کم بشه تمام موهای بدنتو دونه به دونه با شمع میسوزونم.*
*خوشبختی مردم جهان به این رفیق تو بسته است و دقت عمل تو، می فهمی؟*
*خیلی باید مواظبش باشی تا قبل از تبدیل کردنش به مادهُ خام صدمه ای بهش نرسه."*
*مرد که باز ترس به جانش افتاده بود و اعتماد به نفسش را از دست داده بود،*
*گریبانش را با کشیدن سر به عقب از دست دکتر جکیل خلاص میکند،*
*و با حالتی قهرآمیز رو صندلی نشسته و آهسته میگوید:*
*"خودت میدونی که خیلی وقته برات دنبال چنین آدمی بودم.*
*بازم خودت بهتر از من میدونی که میبایست خیلی از جاهای دنیا رو میگشتم*
*تا بتونم یه همچین آدمی برات پیدا کنم..."*
*دکتر جکیل در حال مالیدن دستانش به یکدیگر در حالیکه پیش چشمانش،*
*جهانِ بعد از انفجار بمبِ عشقیش را مجسم میکرد با مهربانی به مرد میگوید:*
*"ناراحت مقدار مزدت نباش، بعد از انفجار هم به مردانی مثل تو احتیاج هست،*
*برات حتماً پستِ وزارتی در نظر خواهم گرفت."*
*مرد پس از شنیدن وعدهُ دکتر جکیل با خوشحالی کودکانه ای میگوید:*
*"خیالت راحت باشه؛ نمیذارم حتی یه مو از سرش کم بشه.*
*فقط از اینکه با انفجار بمب میلیونها آدم ذوب میشن،*
*و نمیتونن از موهبات جهان پُر احساس و عاطفهُ تو فیض ببرن دلم براشون میسوزه."*
*دکتر جکیل که داشت کم کم حوصله اش سر میرفت با فریاد میگوید: *
*"دلت برای اونایی بسوزه که بعد از بمبهای اتمی و شیمیایی زنده میمونن.*
*اوناییکه دچار صد تا بیماری لاعلاج میشن.*
*آره، انفجار بمب من باعث کشتار میلیونها نفر میشه،*
*ولی آثار مخرب برای اوناییکه زنده میمونن به جا نمیذاره بلکه اونایی که زنده میمونن،*
*از اونجائیکه بمب حامل کلاهک عشقی هستش مبتلا به احساس و عاطفه میشن.*
*بعد سیگاری روشن میکند و با خیالی آرامتر ادامه میدهد:*
*"برای خلق کردن جهانی که مردمش عاشق باشن و آزاد،*
*مردمی که دارای احساس و عاطفهُ بالای انسانی باشن،
*و بتونن در صلح و صفا با هم زندگی کنن باید بهائی هم پرداخت یا نه؟.*
*تو هم بلند شو ترتیب کارهارو هرچه زودتر بده.*
*فراموش نکنی که اول ماشین آدم چرخ کنی رو خوب چک کنی،*
*مخصوصاً پره های بُرش ماشین رو با دقت کامل چک بکن.*
*باید حواستو جمع کنی تا قطره ای از خون رفیقت هدر نره،*
*اول بیهوشش میکنی و بعد میندازیش تو ماشین آدم چرخ کنی.*
*ماشینی که بعداً اونو به مادهُ خام تبدیل میکنه خودش اتوماتیک کار میکنه.*
*تو در برابر آینده گان مسئولی، وظیفتو باید خیلی جدی بگیری!".*
*و در حالیکه سیگارش را در جا سیگاری خاموش میکرد مانند فرمانده ای امر کرد:*
*"خوب بلند شو تا دیر نشده برو دنبال کارا. با دقت و بدون عجله تک تک کارا رو انجام میدی."*
*مرد خندان و خوشحال از دکتر جکیل خداحافظی میکند و در حال فکر کردن به اینکه*
*چگونه باید دوستش را بیهوش کند تا قطره خونی از او هدر نرود از اطاق خارج میشود.*
*تو این چند روزی که کامپیوترم در اثر سکتهُ مغزی در عالم کُما سیر و سیاحت میکرد،*
*ذهنم فرصت بیشتری پیدا کرد تا خودشو با فراغ بال مشغول به خیالپردازیهای بهارانه کنه؛*
*مثلاً اگه تو پارک بادی هم در وزش نبود تا برگ درختا رو به رقص بیاره*
*و زندگی مست از لذت زیباییِ پرواز سنجاقکی بشه*
*و فراموش کنه که نطفهُ مرگ با زایش بسته میشه،*
*منِ بیکار و هوای آفتابی برلین دست به دست هم داده*
*خیال از همه جا بیخبرم رو برای نقش آفرینی به هوس مینداختیم.*
*من با نگاهم برگی رو نشانه میگرفتم و آفتاب به سطح برگ نور میپاشید.*
*من فوتی میکردم و باد به وزش میآمد و برگ با لرزشی که به اندامش میافتاد*
*در زیر تابش آفتاب شَبح موجهای طلایی و نقره رنگی رو به چشم میآورد*
*که با بالا و پائین رفتنشون رنگ سیم و زرّ در هم مخلوط میشدند.*
*و یا اینکه خورشید تابششو در یک زمان*
*متمرکز به دو برگ از دو درخت میکرد که در کنار هم قرار داشتند*
*و من به خیالم تقویت روحی میدادم و چنین تلقین میکردم که قادر به هر کاریه،*
*بعد برگ تکونی به خود میداد، از ساقه خودشو به نرمی جدا میکرد*
*و مانند رقاصی زبردست به برگ درخت دیگر میرسوند و با تعظیمی درخواست رقص از او میکرد.*
*آفتاب وقتی تابششو از من دریغ نمیکنه و سایهُ گمشده ام رو دوباره پیشم میاره؛*
*یاد دوست داشتن تو، یاد حیاط، یاد آبپاچی های دمِ عصر،*
*یاد حوض، یاد ماهیها که هروقت فوارهُ وسط حوض باز میشد فکر میکردند داره بارون میاد*
*و یاد گفتهُ تو که "چه خوشبختند ماهیها که نمیدونن چتر چی چیه"،*
*دونه دونه زنده میشن و جلوی چشام رژه میرن.*
*سکته مغزی کامپیوتر رو پیمان پسر مهربانم با وجود وقت تنگی با صبوری درمان کرد*
*اما حافظهُُ کامپیوتر مانند حافظهُ من که مانند کودکان خالیست*
*بعد از جراحیِ چندین ساعته از هرچه که تا هنگامهُ سکته حفظ و حراست کرده بود پاک شد*
*و من خدا را شکر کردم که لااقل بیمار زنده مانده، چه باک اگر هم مانند من خل و چل شود.*
*حین مداوای کامپیوتر به پیمان خیره مانده به این فکر میکردم که اگه من یکصدم مهربانی او را*
*در حق پدرم به کار میبستم، پدرم حتماً خیلی خوشحال میشد.*
*هنگامی رو مجسم میکردم که پیمان در ایران پدر منو برای اولین و آخرین بار دید،*
*تو دلم آرزوی اینکه کاش میتونستم زمان رو به عقب بکشم*
*تا تو جشن دیدارشون شرکت بکنم شکوفه زد.*
*دلم میخواست بتونم نگاه پدرمو که به نگاه نوه اش دوخته از نزدیک ببینم.*
*نقش شوق خنده رو تو چشمای پدرم ببینم*
*و عکس چشمای پیمان رو تو چشمای پدرم که نگاهشو به چشمای من دوخته*
*تا مطمئن بشه که آیا صحنهُ این دیدار چشمامو تر و طربناک کرده یا نه؟*
*مدتی که کامپیوتر در کُما بود*
*به تک تک دوستان دنیای مجازی هم کم و بیش فکر کردم و دلم براشون تنگ بود.*
*با خودم هم صحبت زیاد کردم،مانند دو نفر که روبروی هم نشسته اند.*
*به هر وسیله ای متوصل شدم تا تونستم خودمو خوشبختانه سر عقل بیارم و متقاعد کنم که:*
*"در انتها این عشق است که پبروز است."*
*خودم هم میدونم، یعنی تجربهُ زندگی اینو بهم آموخته که عشق جاودانه و پیروزست،*
*هر چند زخم بر پیشانی و دست و پا دارد،*
*اما خوب ابتلای به فراموشی رو که انسان و حیوان هر دو کم و بیش دچارش میشن هم*
*نمیشه به همین راحتی فراموش کرد آخه.*
*وقتی فراموشم میشه که عشق پیروز نهائیه مثل قماربازایِ غیر حرفه ای و بدشانس*
*همش روی اسب بازنده شرط بندی میکنم.*
*خدا را صد هزار بار شکر که از خر شیطون اومدم پائین*
*و طفلکی همزادم تونست با زحمت زیادی که کشید بالاخره بهم بقبولونه:*
*"این عشقه که نمی میره".*
*خوشحالم از اینکه کامپیوترم بعد از شفا یافتن باز همچنان مانند قالیچهُ حضرت سلیمان*
*قادر به رساندم به دنیای مجازیست.*
*به تمامی دوستان سلام دارم و به خاطر مهربانیتان احساس شعف و غرور میکنم.*