|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
*با یاد و سلام به تکاتک دوستان مهربانم، چه هزار تن باشند چه یک تن.*
*به نام خداوند جان آفرین.*
*به نام خداوندی که عید را آفرید تا مردمان به جشن و سرور نشینند و قهر را با آشتی تاخت زنند.*
*به نام آفرینندهُ سیزده بدر، تا که جوانانش از دختر تا پسر سبزه ها را گره بزنند و با آن سال دگر،*
*یا خانهُ شوهر باشند با دو سه بچه در بغل و یا در خانهُ پدر/مادر زن بمانند تا خانه ای تهیه کنند.*
*به نام خداوند بخشایندهُ مهربان.*
*همان خدایی که تو را آفرید از خاک و گِل تا گُل شوی در باغ مهر.*
*به نام خداوند ماه و مهر،*
*که آموخت مرا کین و خشم و چشانید لذت بخشش و نشان داد آتش انتقام.*
*به نام خدای علی اکبر و اصغرم،*
*به نام خداوند حسین و حسن که از نامشان تشنگی آموزانده ام.*
*به نام خداوند تاج و تخت، نشانَد جمشید بر آن به فخر.*
*به نام خداوند سادگی که سهراب را نمایاند فاخته گی.*
*به نام آدم، اوّلین یار او که انسان گشت و با آن به باد داد یاد او.*
*به نام تو عباس شیرین زبان، حمد گوی هفت آسمان.*
*عجم بودی و عرب خواندنت، تو امّا به سیزده گرفتی نحسی از پیکرم.*
*سیزده بدرت خوش یمن باد ای دوست ای یار.*