تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

*با سلام به آنانکه مرا دیده و میشناسند و آنانیکه ندیده از من متنفرند.*

*فردا بهار آغاز میگردد.*

*آیا بهار دل من نیز فردا شروع خواهد گشت؟*

*چند ساعتی بیشتر به پایان سال 1385 باقی نمانده است.*

*سالیانیست که من پایِ ثابت سفرهُ تک "سین" شروع عید هستم.*

*سعید، بهار، عید و تنهایی روزهای دگر.*

*عید امسالم اما رونقی دیگر دارد.*

*برای شش مرغ عشقم اسامی خنده داری انتخاب کرده ام.*

*"سمنو" نام مرغ عشقی است که در اصل آزاد نام دارد،*

*نه رنگ قهوه ای تریاکی دارد و نه در کنار سفرهُ هفت سینم تا حال نشسته است.*

*سفید رنگ است مانند ابری پاک و باران زا.*

*قناری زرد و سبز رنگم را که مثل قرقی پرواز میکند"سنجد" نامیدم.*

*شاید اگر پی ببرد به او لقب سنجد داده ام زیاد خوشش نیاید، اما چارهُ دیگری نداشتم.*

*با کمی مرکورکرُم که به بالهای آبی رنگ "مسیح" زدم نام موقتی "سیب" را برایش انتخاب کردم.*

*مریم را که چند روزیست اوقاتش چندان خوش نیست "سرکه" نامیدم.*

*دلیل اوقات تلخیش شاید حاملگی ناخواستهُ اوست.*

*"سماق" هم نام مرغ عشقی است که به علت خردسالی هنوز روش پرواز را کاملاً نیاموخته.*

*نام شناسنامه ایش شادی است.*

*شکموترین مرغ عشقم را به لقب "سیر" مفتخر کردم.*

*با اینکه بیشتر از بقیه میخورد اما لاغرترین مرغ عشقم است.*

*"سکه" را هم چون ندارم، نداشتم و نخواهم داشت،*

*بنابراین جزء سینهای سفرهُ هفت سینِ دلم به شمار نمیآورم.*

*دلت بهاری دوست من.*

*هفت سینهای سفره ات تا ابد تازه و برقرار باد.*

*با مرغان عشقم به سوی تو پرواز میکنم،*

*در گوشهُ کوچکی از سفرهُ هفت سینت مینشینیم تا شاهد شادیتان باشیم،*

*شاید که این جشن و سرور شما، دلتنگیمان را کمی تسلّی دهد.*

*عیدت مبارک برادر، نوروزت خالی از غم خواهرم.*

*ایّام به کامت ای دوست ای یار.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:26  توسط سعید از برلین  | 

 

*دستانم بوی زن میدهند*

*چشمانم رنگ زن گرفته است*

*در سرم میچرخند خاطرات زنان محله ام،*

*کریم با خشم فریاد میدارد:*

*"اگِه مردی بزن، اگه تو تُنبونت خایه داری و زن نیستی بزن!"*

*و من در حسرت اینکه چرا زن نیستم!،*

*افسوس به منطقش میخوردَم و داد و قالش باعث خنده ام شده بود.*

*در جواب با آن هیکل نحیفم مانند پهلوانان گفتم:*

*"برو خدا رو شکر کن که زن نیستم، والّلا از خایه جدات میکردم بی منطق!"*

*قمر خانم، کلانتر محله وقتی چادرش را به کمر محکم میبست،*

*اسمال آقا لات محلهُ مان از وحشت خایه هایش جفت میشد!!.*

*از پسِ زبان قمر خانم برنمیآمد که هیچ، زور بازویش هم بر قدرت اسمال لاته میچربید!*

*خاله پروانه، حکیم محلهُ مان، نظراتش مورد احترام همه بود.*

*در محلهُ ما، پسران هم از دست پدرهاشان دل خوشی نداشتند،*

*این مادران بودند که برای فرزندانشان قصه میخواندند، غصه میخوردند.*

*مادر غلامرضا، فال گیر و آینده بین محله قسم میخورد که:*

*"میانگین قدرت بدنی زنان آفریقایی برتر است از قدرت جسمانی مردان آفریقایی،*

*و با اطمینان میگفت در هندوستان نیز وضع به همین نحو است".*

*مردانِ محلهُ ما هم که خیلیهایشان را به خاطر تریاکی بودن*

*اگر دماغشان را میگرفتی جانشان در میرفت!*

*از اینکه مادر غلامرضا به خیلی از حقایق آگاه است از او بدشان میآمد.*

*تقریباً سیصد و شصت و چند روزیست که منتظر رسیدن هشتم مارس بودم!*

*تا با آمدنش بلافاصله بگویم "هشتم مارس خوش اومدی، بفرما تو".*

*از آنجاییکه این انتظار باعث اختلال در پندارم گشت*

*و کردارم به همدستی با پندارم برخاست و آن کرد که میبینی،*

*لال بمانم تا گفتارم آزرده ات نسازد.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 13:11  توسط سعید از برلین  | 

 *با یاد و سلام به لی لاک*

*بهار در راه است*

*خاک درد زایش دارد*
*باد خبرهای خوش با خود به همراه دارد*

*باران میبارد*

*بوی خوش تر عشق در هوا میپیچد*

*شعلهُ آتش عشق مرا آب آیا خاموش خواهد کرد؟*

*آب و آتش*

*من و تو*

*و دستانمان که خیسند و چه گرم.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:41  توسط سعید از برلین  | 

 

counter