|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
*با یاد و سلام به حمیدرضا سلیمانی.*
*اگر خدا هم استغفرالله از آسمان پائین میآمد،*
*تا از مغازهُ اصغر آقا بقال سر کوچهُ مان خرید کند، باید تو نوبت می ایستاد.*
*در مواقع کار یا به قول خودش <خدمت به خلق خدا>، نه زن میشناخت نه بچه؛*
*هر تازه واردی به مغازه میبایست پشت سر نفر قبلی ایستاده،*
*تا حد امکان هم سکوت را رعایت میکرد تا بقیهُ مشتریان دچار اشترس نشوند،*
*و هم اینکه اصغر آقا بتواند در آرامش خاطر به کار مشتریانش برسد.*
*این رسم و روش مشتری راه انداختن اصغر آقا و پافشاری به آن،*
*کم کم برای مشتریها به صورت قانونی مقدس به حساب آمد که عمل کردن به آن واجب بود،*
*حتی برای خرید آدامس و آبنبات چوبی و پرداخت بهای آنها کودکان هم در صف میایستادند.*
*در مغازهُ اصغر آقا هرچیزی نظم و ترتیب خودش را داشت،*
*مثلاً کسی اجازه سؤال از اصغر آقا را در حین راه انداختن مشتری به هیچ وجه نداشت،*
*چون اینکار گاهی که اصغر آقا حال و احوال درست و حسابی نداشت،*
*باعث عصبانیتش میگشت و ناخواسته با مشتری برخلاف معمول با اخم و تَخم برخورد میکرد.*
*در این مواقع گاهی بلند و عصبانی، گاهی با نارضایتی و شاکی میگفت:*
*"پدرم، میبینی که یکی جلوته، منم که ده نفر نیستم، منم یکنفرم،*
*بذار اول کارم تموم بشه بعدش نوبت شماست".*
*اصغر آقا یک دل داشت و دو دلبر. دلبر اول مادر بچه ها بود.*
*بچه های اصغر آقا موقع پول تو جیبی گرفتن باید تو یک صف، پشت سر هم میایستادند.*
*دلبر دوم او غزاله دختر کوچک آقای درخشنده بود.*
*غزاله دلبر تک تک مردان و پسران کوچک و بزرگ محلهُ مان، با خرامیدنش دل میبرد.*
*با هر قدم برداشتنش، چشمی با هوسهای تب آلود به زیر پایش میافتاد.*
*فقط کافی بود بوی غزاله تو مغازه به مشام اصغر آقا بپیچد؛*
*اگر در حال گرفتن پول جنس از مشتری هم بود دست از این کار میکشید،*
*تا لذت بردن از بودنِ غزاله در نزدیکی خود را صد در صد کسب کند.*
*پول مشتریان، بین زمین و هوا از زیبایی غزاله معلق میماند*
*و اصغر آقای شصت ساله مانند جوانان هجده ساله میگفت:*
*_"سلام غزاله خانوم، چه عجب از این طرفا؟ خوب هستید؟ خوش میگذره؟"*
*اگر در روز غزاله ده بار برای خرید به مغازه میرفت، ده بار اصغر آقا جملهُ بالا را میگفت،*
*بعد چنان محو زیبایی غراله میگشت که گاهی میبایستی او را با اصغر آقا، اصعر آقا گفتن،*
*با زحمت از رویاهایش بیرون بکشَند.*
*بارها پیش میآمد که غزاله مغازه را ترک میکرد،*
*ولی اصغر آقا همچنان دقایقی محو خرامیدن*
*و چگونه خارج شدن غزاله از مغازه میماند، همه چیز یادش میرفت،*
*و با این کارش، سر و صدا و اعتراض مشتریها را بلند میکرد.*
*مردهای محله، آنانکه پیر بودند بعد از شنیدن خبر علت مرگ حاج معرفت،*
*که گفته میشد چون بیشتر از پنج دقیقه به چهرهُ زیبای غزاله خیره مانده بوده،*
*از آنجائیکه قلبش طاقت بیش از حد لذت بردن از چنین زیبایی را نداشته،*
*پس سنگکوب کرده و مرده است،*
*دیگر جرأت بیش از پنج دقیقه گفتگو و لذت بردن از زیبایی غزاله را نداشتند.*
*در پنج دقیقه حداکثر سعی و کوششان را میکردند تا خاطرهُ امیال برآورده نشدهُ دوران جوانیشان،*
*برایشان زنده شود، بعد، از رویاهایشان برای همدیگر تعریف میکردند و میخندیدند.*
*گاهی هم از ته قلب آهی میکشیدند و گفتن <احسن الخالقین> از زبانشان نمی افتاد.*
*جوانها، بستگی به وفتی که در اختیار داشتند همیشه با چند قدم فاصله به دنبالش روان بودند.*
*بعضی از آنها را شخصاً میشناختم که حاظر بودند،*
*تا آخر دنیا با همان چند قدم فاصله به دنبال غزاله بروند و هرگز خسته نشوند.*
*بقدری زیبایی غزاله بینظیر بود که زنان محله فرصت نمیکردند به او حسادت بکنند.*
*منهم به سهم خودم در آن دوران کودکی،*
*تا جائیکه شنیده ها و دانسته هایم از زن و فرم زیبای ساختمان بدنش*
*این اجازه را به من میداد، عاشق غزاله بودم.*
*تفاوت من و خیل دیگر عاشقان غزاله در این بود که من،*
*دوست و همشاگردی ایرج برادر کوچک غزاله بودم.*
*و دیگر آنکه همسایهُ دیوار به دیوار هم بودیم و از این دو مهمتر،*
*تنها دوست ایرج بودم که اجازه داشتم به خانهُُ شان بروم.*
*از اینجهت دوستان از حسادت میگفتند:"پیش غزاله، مثل جوجه هم به شمار نمیآیی"*
*این اما اصلاً ناراحتم نمیکرد،*
*میدانستم بهانه های الکی و مسخره شان برای اینکه دعوا راه بیندازند،*
*چیزی نیست جز حسادتشان به موقعیت من.*
*میگفتند "تو هشت سالته، غزاله سیزده ساله ست و این اصلاً باهم جور در نمیاد"*
*و من میدانستم بیخبرتر از آن هستند که بدانند عاشق بودن سن و سال نمیشناسد.*
*روزی که پی بردم واقعاً عاشق غزاله هستم از عید پنج روزی گذشته بود.*
*من به اتفاق ایرج در خانهُ شان مشغول نوشتن مشقهای عید بودیم.*
*بعد از نوشتن مشقهایمان ایرج برای خرید کردن از خانه خارج شده بود.*
*غزاله صدایم کرد تا حولهُ حمام را که فراموش کرده بود با خود ببرد، برایش به داخل حمام ببرم.*
*با رفتن به داخل حمام، برای اولین بار بدن لختش را دیدم.*
*آنروز به من ثابت شد که یک دل نه بلکه صد دل عاشق غزاله هستم،*
*و دیدن هر روزهُ او، از نهار و صبحانه هم برایم واجبتر شده است.*
*روزیکه به او گفتم مادرم بعد از تولد من بلافاصله بیمار شد و نتوانست به من شیر بدهد،*
*و من اجباراً میبایست با شیر خشک بزرگ شوم و نمیدانم پستان اصلاً چه شکلی دارد،*
*اول به خاطر آنکه چرا به سینه میگویم پستان ناراحت شد،*
*ولی بعد برای اینکه من یادم نرود برای چه منظوری از بیماری مادرم صحبت کرده ام،*
*با مهربانی اجازه داد دست به سینه هایش بزنم،*
*تا بزرگی و راز و رمز آن دو میوهُ بهشتی دستگیرم بشود.*
*نمیدانستم که آیا مانند گل سرخ باید آندو را بوئید یا بوسید،*
*یا مانند نوزادن، هوس شیر مکیدن باید کرد؟*
*بوی خوش بدنش، سنگینی سینه هایش که حاظر بودم*
*مانند برده گان بر روی دستان کوچکم تا آخر عمر حمل بکنم،*
*و تکانهایی که هر از چند لحظه به شانه و کمرش میداد،*
*دست به دست هم داده عنان اختیار از دستم خارج ساختند،*
*فراموشم شد که نباید به سینه بگویم پستان، به او گفتم:*
*غزاله "پستونات چقدر خوشگلن، من عاشقشون شدم".*
*بلوزش را با اخم پائین کشید و گفت:*
*"آدمو یاد گاو و گوسفند میندازی تو هم با گفتن این کلمهُ پستون.*
*این چه کلمه ایه که تو مثل اُمُلها تکرارش میکنی!؟*
*اگه به جای پستون نگی سینه، دیگه نه من و نه تو!.*
*همونطور که به تُنُکه دیگه تُنُکه نمیگن و به جاش شُرت میگن!،*
*تو هم باید سعی کنی از این به بعد به جای پستون سینه بگی!*
*و قول بدی که جریان امروز رو هم برای هیچکس تعریف نکنی،*
*اگه قولت مردونه باشه، بازم میزارم دست به سینه هام بزنی".*
*تا امروز بر سر قولم ایستاده و جریان آنروز را برای کسی تعریف نکرده ام،*
*هرچند مطمئنم، اگر هم آنرا تعریف میکردم کسی باور نمیکرد.*
*نمیبایست چنین میشد، اما چنین است که میبینید.*
*نه ناصر از عاقبت کاری که میکرد آگاه بود،*
*و نه کسی تا حال به او گفته بود کاری که او میکند چندان درست هم نمیباشد.*
*همه به نحوی، کم و بیش همان کار ناصر را میکردند.*
*خیلی ها، هم و غمشان این بود که جنسی را ارزان بخرند و گران بفروشند.*
*بعضی ها، ظرفهای پلاستیکی برای نگهداری سبزی به جای پول با معرفت معاوضه میکردند،*
*و آن را تجارت پایاپای مینامیدند.*
*تعدادی هم به دنبال زردچوبه تقلبی میگشتند،*
*تا از عوارض ناشی از زردچوبه های اصل در امان باشند.*
*"نمیدونم کدوم شیرناپاک خورده ای تو گوش پسرم خوند که پاسگاه گشت بین راه،*
*تا سه کیلو تریاکو خیلی سخت مجازات نمیکنه؟*
*الهی قربونش برم، نمیدونم الان تو کدوم هلوفدونی، تک و تنها و غریب برای خودش افتاده.*
*آخه بگو سه کیلو هم چیزیه که این بچهُ معصومو دستگیر کردید!"*
*مادر ناصر که زنی میهمان نواز و برعکس سنش زنی بانشاط به نظر میآید،*
*دستی به چارقدش میکشد، گره آنرا باز کرده، گلویش را لحظه ای میخاراند *
*بعد به چارقدش گره ای تنگتر میزند، سینی چای را به طرف شوهر،*
*و دو پسر عموی ناصر که کنار منقلی مشغول تریاک کشیدن هستند،*
*هل میدهد و میگوید:"دهانتان را با چای و نبات شیرین کنید".*
*پدر ناصر که چهره اش سن او را مانند هفتاد سالگان به چشم میرساند*
*ولی هنوز پنجاه سالش هم تمام نشده است،*
*حقه را کنار ذغالی که رنگش با حرارت آتش به سرخی مبدل شده است، تکیه میدهد،*
*جرعه ای از چای مینوشد و با لحنی تشکر آمیز میگوید:*
*"حاجیه خانوم چای دست پختت، مثل خودت شیرینِ شیرینه.*
*بعد از نوشیدن جرعه ای دیگر از چای در حال روشن کردن سیگار ادامه میدهد:*
*"نمیدونم کدوم شیرناپاک خورده ای به جای سه کیلو،*
*اینبار بهش چهار کیلو برای اینور به اونور کردن داده بود!؟"*
*هر چی هم به طرف میگم:*
*"به پیر به پیغمبر پسرم روحش هم خبر نداشت از اینکه جنس بیشتر از سه کیلو بوده"،*
*تو گوشاش نمیره که نمیره، بهش میگم:*
*"مگه هردفعه که دستگیر شده بیشتر از سه کیلو داشته؟*
*مگه هر بار هرچقدر گفتی ندادم؟ خوب حالا هم هرچقدر بخوای میدم،*
*اینکه دیگه اون پسر جوون رو بگیرین و بندازینش زندان نداره.*
*حالا اتفاقی هست که افتاده، یکبار که هزاربار نمیشه،*
*جریمه ش بیشتره؟ خوب نوکر شما هم هستم، چشمم هم کور دو دستی تقدیمتون میکنم"*
*عین این کولیها پاشو کرده توی یک پوتین و هی میگه:"چهار کیلو جرمش از سه کیلو سواست،*
*از سه کیلو بیشتر مجازاتش زندانه، میخواد سه کیلو و سه گرم باشه و یا چهار کیلو".*
*صادق عینکشو که شبیه عینک روشنفکران است،*
*کمی جابه جا کرده و در حال خاراندن صورتش میگوید:*
*"عمو من فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه باشه؛*
*بگمونم همون شیرناپاک خورده خودش زیرآب ناصر رو زده.*
*مخصوصاً هم به جای سه کیلو، چهارکیلو تحویلش داده که بعد از دستگیری روانهُ زندون بشه،*
*تا شیرپاک نخورده بتونه با پول کمتری یه نفر دیگرو استخدام بکنه"*
*عطا در حالیکه لُپهایش در داخل دهان به هم انگار جوش داده شده اند،*
*در حال ُپک زدن به وافور بود،*
*بعد از فراغت از این کارش و دادن دود داخل ریه از دهان و بینیش به بیرون، رو به صادق میگوید:*
*"تو هم انگار هر از چند وقتی، مغزت معیوب میشه و خراب کار میکنه ها! این حرفها چیه میزنی؟*
*لااقل تو همین محل خودمون شصت نفر میان از ناصر جنس میگیرن،*
*یعنی اون شیرناپاک خورده اینو نمیدونه؟ خوب، پس چه کسی بهتر از ناصر برای فروختن؟*
*زن عمو تو هم خیالت راحت باشه،*
*همین روزاست که ناصر دوباره میاد بیرون و مشغول کار و زندگیش میشه.*
*عمو شما هم اگه میتونی به چربی جریمه نقدی تا اونجا که جا داره اضافه کن،*
*خودم همین فردا، تا مشتریاش از خماری نمُردن میرم دنبال کار آزادیش".*
*فاطی خانم مادر ناصر از حرفهای عطا که اعتماد به نفس توش موج میزد،*
*احساس امید پیدا کرده و میگوید:*
*"آقا جلال، به خدا این عطا درست میگه؛ حالا که موقع دو دوتا کردن نیست آخه!،*
*هرچی شما پول جریمه رو بیشتر چربش کنید، ناصر هم زودتر از دستشون لیز میخوره میآد بیرون.*
*الهی بمیرم براش، نمیدونم پسرم شام و نهار چی میخوره اونجا؟"*
*دوران خدمت سربازی ناصر که به پایان رسید،*
*ششماهی به دنبال کار پیدا کردن از این در به آن در زد،*
*دوستانش میگفتند:"لیسانسه هاش بیکارند، چه برسد به تو که دیپلمه ای".*
*با اینکه تریاک رخوت به جان و فکر میاندازد،*
*و روح، توانایی تعقل و بدن را به خود محتاج و معتاد میسازد،*
*اعتیاد و احتیاج هم به نوعی، معرفت و بسیاری دیگر از خصلتهای نیک بشر را از او میدزدند،*
*در ناصر اما آن محبت فرزند به پدر و مادر با وجود استفاده از تریاک هنوز زنده بود.*
*از اینکه نمیتوانست کمک مالی به پدر و مادر خود بکند، از خود و اطرافیانش ناراضی بود.*
*به اولین پیشنهاد مردی که خود را مدیر مالی شرکتی به نام "شرکت حمل و نقل برادران داروگر"*
*معرفی کرد، جواب مثبت داد و با حقوق خوبی در استخدام این شرکت مشغول به کار شد.*
*چند وقت به چند وقت هم هنگام بازرسی بین دو شهر، دو محله، دستگیر میشد،*
*و مجبور بود برای رها شدنش، قسمتی از پس اندازش را به عنوان جریمه بدهد.*
*آقا جلال، پدر ناصر زیاد از جنسی که میکشید راضی به نظر نمیآمد؛*
*بستی دیگر به حقه میچسباند و آهسته میگوید:*
*"اینی که ما میکشیم، اگه ده دست بیشتر نچرخیده باشه تا برسه به دست ما کمترهم نچرخیده،*
*تو هر دستی هم بستگی به سلیقه افراد داره که چی چی بهش قاطی بکنن!،*
*تا برسه به دست ماها، جنس صد گرمی تبدیل شده به یه تاپاله تریاکِ یک کیلو و صد گرمی،*
*که دیگه نه بو داره نه خاصیت! تریاکی که آدمو روانی کنه که تریاک نیست، معجونه روانگردانه!*
*میترسم اگه به همین نحو پیش بره،*
*نتونه دیگه کسی از بی حالی برای رأی دادن از جاش حرکت بکنه!".*
*آقا جلال استکانش را پائین سماور در کنار زنش قرار میدهد و میگوید:*
*"حاجیه خانم، شیرین بمانی الهی، دستت درد نکنه، گلوم دوباره خشک شد،*
*شما هم خیالت راحت باشه، همین فردا هرچی دارم نقد و نسیه میکنم، میدم دست عطا".*
*صادق آهسته آرنج دست و رانهایش را میخاراند، با صدائی که انگار از ته چاه بیرون میآید میگوید:*
*"اینجوری نمیمونه، چند ملیون آدم عملی اگه از بی رمقی نتونن برن رأی بدن همهُ کارا میخوابه!*
*برای همین هم همه در تکاپوی این هستن تا جنس مرغوب به دست مشتری برسه!".*
*عطا ده عدد قرص قهوه ای رنگ را از جیب خارج کرده،*
*در نعلبکی با کمک قاشق چایخوری به صورت پودر درمیآورد،*
*بعد از گرم کردن تکه ای تریاک آنرا چند باری در قرص پودر شده میچرخاند،*
*تریاک سنگین شده را به دوقسمت میکند،*
*آنها را دوباره کنار هم قرار داده با فشار به یکدیگر میچسباند*
*و با انبر با احتیاط بالای ذغالی پُر حرارت نگاه میدارد.*
*چند بار این کار را مانند استادکاران صنایع دستی اصفهان و شیراز تکرار میکند،*
*تا از گرد قرص دیگر چیزی باقی نمیماند.*
*سپس تریاک که چهار گرم به وزنش اضافه شده است را به دست صادق داده و میگوید:*
*"این دوازده گرم رو میدی به آقا رضا بابای داوود و میگی عطا میگه چون جنسها مرغوبتر شدن،*
*قیمت ها هم رفته بالا، اینبار مهمون مائی؛ از دفعهُ بعد اما پنج در صد میره رو قیمت جنس!".*
*فاطی خانوم در حال همزدنِ چای پُر نبات آقا جلال زیر لب میگوید:*
*الهی بمیرم برای پسرم، نمیدونم اونجا داره الان چی میکشه!"*
*(دیوانهُ اولی) دستاشو از زور خنده گرفته بود به شکمش،*
*و در حین خندیدن سعی میکرد جمله ای را هم بیان کند.*
*خنده های بی وقفه و جنون آمیزش اما این اجازه را به او نمیداد*
*و به گوشهایت بیشتر از یکی دو کلمه از چیزی که میگفت، نمیرسید.*
*(دیوانهُ دوم) دست راستش زبر چانه قرار داشت،*
*آرنج دست دیگر را محکم به شکم تکیه داده*
*و مچ دست راست را در دستش نگاه داشته بود،*
*تا از خسته شدن دست راستش جلوگیری کند!*
*و با تعجب به دیوانهُ اولی خیره مانده بود.*
*(دیوانهُ سوم) مرتب پا به زمین میکوبید، با دو دست موهای خود را میکشید،*
*و با فریاد از دیوانهُ اول سؤال میکرد:*
*"چطور.....؟ چطور آخه با وجود دیوونه خوندن خودت،*
*میتونی ادعا بکنی که سیاستمدار هم هستی؟*
*ولی ندونی که چطور و به چه نحو مسئلهُ بیکاری قابل حل خواهد بود؟*
*و یا اینکه ندونی به چه شکل مشکل کمبود مسکن را حل میکنند؟*
*و ندونی چگونه و چه روز وضع بهداشت و درمان مردم رایگان خواهد شد"*
*(دیوانهُ اولی) در حالیکه همچنان میخندید و تو میتوانستی در میان خنده اش،*
*تک و توک حروف الفبا مانند: –ت-، -م- و -ج- را بشنوی و همزمان با حرکات دست و اشاره*
*از (دیوانهُ دوم) تقاضای قلم و کاغذ میکرد.*
*اما این حرکات باعث ترس و تعجب بیشتر (دیوانهُ دوم) شده بود.*
*(چهارمین دیوانه) در حالیکه به دستش حالت یک بلندگو داده*
*و آنرا جلوی دهان نگاه داشته بود، میخواند:*
*"من قطاری دیدم که سیاست میبرد و لوکوموتیورانش یک رُبات بیش نبود"*
*و در حالیکه با دست دیگرش یک قلم مو با جعبه ای آبرنگ و ورقی نقاشی را در هوا تکان میداد،*
*رقص کنان به سوی (دیوانهُ اول) میرود*
*و به گونه ای که انگار میخواهد آنها را به او هدیه بکند، به سوی او میگیرد.*
*از آنجائیکه (دیوانهُ اول) انتظار داشت که (دیوانهُ دوم) قلم و کاغذ به او بدهد و نه (دیوانهُ چهارم)؛*
*پس نگاهی ناراضی و عصبانی به (دیوانهُ چهارم) انداخته*
*قلم مو، آبرنگ و کاغذ نقاشی را از دست او میقاپد و کنار (من) و (مایک) مینشیند.*
*کاغذ نقاشی را روی میز میگذارد،*
*درب جعبهُ آبرنگ را باز کرده و نگاهی به داخل آن میاندازد.*
*چند ثانیه ای فکر میکند بعد بلند شده و پبش (دیوانهُ دوم)،*
*که همچنان با ترس و تعجب کارهای او را زیر نظر دارد میرود.*
*در حالیکه جعبه رنگ را مقابل دهان او نگاه داشته با هیجان و چند بار پشت سرهم میگوید:*
*"تف کن تو رنگِ قرمز.....تف کن تو رنگِ قرمز".*
*(دیوانهُ دوم) بالاتنه اش را از قسمت کمر نیم متری به عقب میکشد و با صدائی لرزان میگوید:*
*"نه، نه، من عاشق رنگ قرمزم، خواهش میکنم، اجازه بده تو رنگ زرد تف بکنم!".*
*(دیوانهُ اول) تفی به طرف دستهای او که به نشانه ترس جلوی صورتش گرفته بود پرتاب میکند.*
*خیلی تند و سریع به طرف (دیوانهُ چهارم) میرود و با صدائی غمگین میگوید:*
*"تو جعبه رنگت آب نیست، یه تف میکنی برام رو رنگ قرمز؟ از رنگ زرد اصلاً خوشم نمیاد".*
*(دیوانهُ چهارم) با غرور و افتخار نگاهی به تک تک کسانیکه در سالن اجتماعات بیمارستان روانی،*
*به نوعی با این قضیه درگیر شده بودند انداخته و میگوید:*
*"هر آنکس که جعبهُ رنگ دهد، آب چشم هم دهد"*
*و مثل ابر بهار شروع به گریه کردن میکند و تمام رنگها از قطرات اشگ خیس میشوند".*
*(دیوانهُ اول) در حال خندیدن خود را روی صندلی کنار میز مینشاند.*
*پس از نگاه کوتاهی به (من) و (مایک)، حالت چهره اش عوض شده و خنده اش قطع میگردد.*
*قلم مو را به داخل رنگ قرمز فرو میکند، چند دور میچرخاند تا خوب رنگ گیر بشود،*
*و رو کاعذ نقاشی مینویسد: "من راه از بین بردن بیکاری را میدانم، جون تو"!*
*نگاهی به (دیوانهُ سومی) انداخته، بلند میشود و به طرف (دیوانهُ دومی) میرود،*
*آثار باقیماندهُ خیسی تف نشسته بر دست او را؛*
*که هنوز در همان حالت ترس جلوی صورتش نگاه داشته بود با آستین پیراهنش پاک میکند،*
*دوباره پیش (من) و (مایک) برمیگردد، مینشیند و با رنگ زرد مینویسد:*
*"بخدا من میدانم که چطور مشکل مسکن حل میشود"!*
*بعد رویش را به طرف (دیوانهُ سوم) میگرداند،*
*کاغذ نقاشی را به او نشان میدهد و خنده های مالیخولیائیش بلند میشود.*
*(مایک) با عصبانیت با دستهای بزرگش روی میز میکوبد و از (من) میپرسد:*
*"چی نوشته این دیوانه؟ و چرا من در این سالن در دارالمجانین ِ سرزمینم در اقلیتم!؟"*
*از سؤال دومش خنده ام میگیرد و برایش نوشته (دیوانهُ اولی) را ترجمه میکنم:*
*!"*"Ich weiss, wie man Arbeitslosigkeit beseitigen kann, glaube mir
*!"Ich schwöre auf Gott, ich weiss, wie man die Probleme der Obdachlosichkeit lösen kann"**و مانند خوانندگان رپ در حالیکه تنها "دیوانه ای از آفریقا" را تکرار میکرد شروع به خواندن میکند،*
*در این بین، نوک بینی (دیوانهُ اول) را هم با رنگ قرمز میکند، بعد ناگهان، کاملاً جدی از او میپرسد:*
*"تو اصلاً معلوم هست از کدوم دهاتِ بی درختِ آفریقا،*
*بلند شدی اومدی تو این دارالمجانین بی در و پیکر،*
*که ادعا میکنی میتونی بیکاری رو از بین ببری!؟*
*یعنی تو، مهاجری دیوانه از آفریقا،*
*عقلت از دانشمندان اقتصاد کشورهای آزاد سرمایه داری هم بیشتر میرسه؟*
*خوب اگه راست میگی پس چرا هنوز پنج/ شش میلیون نفر، تنها در کشور آلمان بیکار داریم؟*
*در فرانسه، تو آمریکا در آسیا و همین محلی که خودت ازش اومدی، چرا اِنقدر بیکار توشه؟!،*
*اگه راست میگی و دیوانهُ عاقل و متفکری هستی!*
*به من بگو چطوری مشکل مسکن رو میخوای حل بکنی؟"*
*(دیوانهُ اول) و (دیوانهُ سوم) هردو آفریقائی هستند، دیوانهُ دوم اهل ترکیه،*
*و (دیوانهُ چهارم) دو رگه ست، پدرش ایرانیست، مادرش آلمانی.*
*(مایکِ) آلمانی و (من) هروقت، شربت و قرص آرام بخش میخوردیم،*
*فراموشمان میشد و نمیدانستیم اهل ری هستیم یا کاشان یا از سوراخ سمبه ای در آلمان!*
*و (ماریا) اهل لهستان، که همیشه چشماش از غم پر بود و ساکت و آرام به حرفها گوش میداد.*
*دکتر (مایر) پزشک روانکاو دارالمجانین را اکثراً دوست داشتند.*
*صدای موزیک ملایمی در اطاق دکتر (مایر) همیشه به گوش میآمد.*
*موزیک بیشتر اوقات صدای بر خورد آب دریا با کناره های سنگی یک ساحل را به گوش میرساند،*
*و بیماران روحی را به آرامش درون دعوت میکرد.*
*در میانهُ اطاق میز چوبی گردی بوسیلهُ هفت صندلی محاصره شده بود.*
*هر چهار گوشهُ اطاق را گلدانِ سفیدرنگ بزرگی به اشغال خود در آورده بود.*
*بلندی گلهای آفتابگردان درون گلدانها تا نزدیکیهای سقف میرسید.*
*با بیمارانش بقدری مهربان بود که همه تصور میکردند،*
*ضرب المثل _ یک روح در دو بدن_ را به خاطر او ابداع کرده اند.*
*امکان اینکه هنگام گفتگو با بیمارانش خنده از لبانش بی نقش شود هرگز داده نمیشد.*
*(ماریا) در جلساتِ – گفتگو درمانی -،*
*سه شنبه و جمعهُ هر هفتهُ دکتر (مایر) با اشتیاق شرکت میکرد.*
*هر بار آرزویش این بود که زمان از چرخش بایستد،*
*تا چهل و پنج دقیقه وقتِ این جلسات هرگز به پایان نرسد.*
*(خوزه) معتقد بود که خنده های دکتر (مایر) نه تنها از تهِ دل برنمیخیزد،*
*بلکه نوعی تمسخر کردن بیماران را در آن میشود به راحتی مشاهده کرد.*
*(مایک) هم مانند (خوزه) از (ماریا) که دختر زیبایی بود خوشش میآمد.*
*(خوزه)؛ همان (دیوانهُ چهارمی)؛ آرام و با احتیاط خود را به (ماریا) که روی زمین نشسته است*
*و به نقطه ای دور خارج از سالن مینگرد، نزدیک میکند و آهسته میگوید:*
*"(ماریا) نظر تو چیه؟ بهتر نیست برای اطمینان هم که شده همگی پیش دکتر (مایر) برویم؟*
*هرچند امروز جمعه و حتی سه شنبه هم نیست،*
*ولی دکتر (مایر) حتماً برای پیدا کردن راه حل این مشکل به ماها وقت میده،*
*بعد از لبخندی زورکی و ابلهانه ادامه میدهد:*
*"تو هم که از دیدن دکتر (مایر) بدِت نمیاد، فقط خدا کنه هرچه زودتر خنده هاشو درمان کنه".*
*(جمعه) نام (دیوانهُ اول) که اهل گوشه ای از خاک آفریقا است؛*
*مثل وقتهائیکه هیجان زده میشود و چهار بار هرچیزی را تکرار میکند، فوری میگوید:*
*"دکتر (مایر) برای هر سؤالی یک جواب تویِ جیبش داره" و قاه قاه شروع به خندیدن میکند.*
*(مایک) با شنیدن نام (جمعه) همیشه خود را در نقش مردی میدید،*
*که در جزیره ای آن سر جهان،*
*خالی از سکنه؛ تک و تنهاست و مردی با پوستی سیاه به نام (جمعه)،*
*هنگام شکار، همه جا پا به پای او میدود و مثل چی هم از این کارش کیف میبرد.*
*اما من اصلاً از اینکه نام (دیوانهُ اول) (جمعه) است، نه خنده ام گرفت و نه تعجب کردم،*
*چرا؟ چون من در ایام جوانیم دوستی داشتم که اهل خاش از استان سیستان و بلوچستان بود،*
*اسمش (شنیه) بود و من با شنیدن نام (جمعه) همه وقت به یاد (شنبه) دوستِ خوبم میفتادم.*
*(دیوانهُ سوم) که (آدی سا) نام داشت،*
*دست (مایک) و (جمعه) را گرفته و با خود به طرف اطاق دکتر (مایر) میکشید.*
*در همین هنگام در اطاق دکتر (مایر)باز شد،*
*دکتر برعکس همیشه، نه خنده ای بر لب داشت و نه سر حال به نظر میآمد، با صدای بلند پرسید:*
*"چه خبره راهرو رو گذاشتید رو سرتون؟ چرا همتون اومدید تو راهرو؟ مگه امروز جمعه است؟"*
*(آدی سا) در حال گفتن ماجرا بود که دکتر (مایر) حرفش را قطع کرده و بلند میگوید:*
*"از راهرو برید بیرون، جمعه در بارهُ همه چیز صحبت خواهیم کرد، برید و بگذارید به کارم برسم".*
*وقتی دکتر (مایر) مطمئن شد که همه راهرو را ترک کرده اند،*
*در حال بستن در اطاق، زیر لب تفکرکنان به خود میگوید:*
*"نکند امروز جمعه است و این دیوانه ها در اشتباه غرق باشند؟!"*
*(مایک) رو به من میگوید:*
*"ببین ما چقدر دیوانه ایم که از دکتر (مایر) میخواهیم جواب این سؤالات را بپرسیم!،*
*کمی فکر کنیداگر دکتر مایر آنقدر باهوش بود که جواب این سؤالات را بداند،*
*دیگر نمیآمد با یک مشت دیوانه مانند شماها سر و کله بزند!"*
*(خوزه) در حالیکه سعی میکرد خودش را در دل (ماریا) جای بدهد؛*
*نوک انگشت دستانش را تند و تند به هم میمالد و خوشحال و خندان میگوید:*
*"دیدی (ماریا)، دیدی دکتر داشت خنده های دروغیشو درمان میکرد؟!"*
*(جمعه) با هر دو دست نوشته اش را به بالای سرش برده بود،*
*و (آدی سا) هرچه میپرید که نوشته را از دستان (جمعه) بگیرد و پاره کند، مؤفق نمیشد.*
*از حرص پا به زمین میکوبید، موهای خود را میکشید و میکند،*
*(جمعه) با این کار او بلندتر میخندید و کاغذ را در هوا تکان تکان میداد.*
*(ماریا) با آن چشمان غمناکش خیره به (دیوانهُ دوم) که نامش از یادم رفته،شده بود،*
*و (دیوانهُ دوم)، همچنان با تعجب و ترس به حرکاتِ دیوانه وار (جمعه) مینگریست،*
*اما از کارهایش سر در نمیآورد و این تعجبش را هر لحظه بیشتر میکرد.*
*(مایک) مانند آنکه در خواب راه مبرود، زیر لب از من خداحافظی میکند،*
*در راه با خود زمزمه میکند: "اول خواب مفصلی میکنم،*
*بعد از خواب هم باید فوری دنبال یک دارالمجانین دیگه بگردم تا از دست این دیوانه ها راحت شم!"*
*و در حالیکه سرش را میان دستانش گرفته و میفشرد، از در سالن تلو تلو خوران خارج میشود.*
*(منهم) از (خوزه) با زدن چشمکی خداحافظی میکنم، او و بقیهُ دیوانه ها را به خدا میسپارم،*
*و برای گرفتن یکی دو قرص آرامبخش، شاید هم جرعه ای از شربت آن،*
*به سوی اطاق پرستاران به راه می افتم.*
*خداوند نادیدنیست.*
*از آنچه نمی توانست ببیند هراس داشت.*
*نمیدانست این جهان چگونه بوجود آمده است.*
*نمیدانست علت خلق گشتن این همه حیوان را، این همه انسان و نباتات را.*
*به آنچه با چشم دیده نمیشد اعتماد و ایمانی نداشت.*
*خدا را ساختهُ ذهن انسان میدانست و انسان او را به هراس میانداخت.*
*از هنگامیکه قادر به تفکر گشته بود پی به این برده بود که انسان دروغ میگوید،*
*بیرحم است، هم حیوان را میکشد و هم همنوع خود را،*
*ویرانگری از خصائل اصلی اوست، مهربانیش مصنوعیست،*
*برای رسیدن به جاه و مقام از هیچگونه جنایتی رویگردان نیست،*
*برای رسیدن به پول و ارضای هوسهای نفسانیش؛*
*فرزند، زن و مادر خویش را هم میفروشد و حتی خود گاهی آنها را میکشد.*
*به خدا ایمان نداشت چون قادر به دیدنش نبود.*
*به انسان بی اعتماد بود زیرا هیچگاه لطف کسی شامل حالش نشده بود.*
*از علم رویگردان بود و اختراعات را برای نابودی جانداران و جهان میپنداشت.*
*در دوران بیماری اما، از همین انسانها که ازشان ترس میداشت کمک تقاضا میکرد.*
*گرسنه که میشد دست تکدی سوی هر بی سرو پایی دراز میکرد.*
*برای پرداخت کرایه خانه و امورات دیگر که به پول احتیاجش میشد آه از نهادش برمیخواست.*
*فکر پرداختن اقساط ماشین، پول بنزین، پرداخت مالیتهای گوناگون،*
*خرج خوراک و پوشاک، خرج تحصیل فرزندان، نمیدانست از کدام راه حلال پرداخت باید بشوند.*
*به خدا ایمان نداشت و تصور میکرد یکی از پاکترین انسانهاست.*
*آنقدر قطره قطره ریا و تزویر در هم آمیختند که تمام نقاشیهایش دریایی از پلیدی گشتند.*
*بازشناسی خویش فراموشش گشت و شد درست یکی مانند من، شاید هم کسی مثل شما.*

*با یاد و سلام به حسن با امید آنکه هرچه زودتر دلش دوباره شاد گردد.*
*زمان وسعتی دارد به درازای یک و هفتاد سانتیمتر،*
*و پهنائی که هنوز به سی سال نرسیده مرا مشغول سماق مکیدن گرداند.*
*و با این کارش مرا ناچار ساخت در روز تولد به خودم هر ساله به جای تبریک و سلام،*
*فحشهائی از نوع خارمادریش را بدهم.*
*زمان مانند من نه پدر دارد و نه مادر، تو گمان کن که از زیر بوته های علف بوجود آمده است.*
*فرق من و زمان در خیلی از چیزها هست:*
*مثلاً؛ زمان میتواند از سوراخ یک سوزن بگذرد،*
*اما جلوی من را برای عبور از دروازه های به چه بزرگی هم میگیرند.*
*زمان قادر است پیش هرکس که خواست بماند یا بخوابد،*
*و کارهای دیگر که رویم نمیشود بگویمشان نیز بکند.*
*اما من هیچ کجا جایم نیست، همخوابه والّا چه عرض کنم، خواب هم ندارم؛*
*زمان میگوید از بی خوراکی توست که خواب به ازدواج با تو تن نمیدهد.*
*من اما معتقدم زمان خود در این قضیه دست دارد و زیاد هم بی تقصیر نیست.*
*برای آنگه نگوئی بی مدرک متهمش میسازم ماجرائی برایت میگویم:*
*همین دیروز که گرسنگی در جانم افتاده بود و شکمم مرتب قاروقور میکرد،*
*پاشدم رفتم نان بخرم و بخورم تا شاید به قول زمان سیر که شدم خوابم ببرد،*
*دیدم مغازه ها همه تعطیل هستند!.*
*خوب تو بگو این چه زمانیست که نه میداند چه وقت مغازه باز است کِی بسته؟!*
*خیر دوست عزیز؛ زمان چندان هم بی تقصیر نیست.*
*فرق دیگرم با زمان اینست که همه بیکدیگر سفارش میکنند:*
*زمان را از دست نده که پشیمان خواهی گشت.*
*اما تا حال دست که حرفش را نزنم سنگینترم،*
*انگشت کوچک دستم را هم هیچکس نگرفت.*
*حوصله ات را سر نبرم دوست عزیز،*
*فرقهائی هست بین من و زمان که اگر همه را شرح دهم وقت ذیقیمتتان را خواهم گرفت،*
*و مرا به عنوان وقت دزدی زندانیم خواهند کرد و زمان را از من جدا خواهند ساخت.*
*پس بهتر آنست که دگر هیچ نگویم، شاید که زمان خودش روزی چاره ای برای دیوانگیم پیدا بکند.*