تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

*در حال پوست کندن پیاز مدام از چشمانش اشگ سرازیر میگشت.*

*فضای کوچک آشپزخانه از بوی تیز و سوزان پیاز مملو بود.*

*فلفل ریز ولی تیز در عمرش زیاد خورده بود اما پیاز به این تیزی و تندی تا حال پوست نکنده بود.*

*در حالیکه چشمان اشگ آلودش را با پشت دست پاک میکرد به یاد کودکیش افتاد*

*که در آشپزخانه در کنار مادر میایستاد و به آشپزی کردن او مینگریست.*

*مادرش در حال پوست کندن سیب زمینی و خُرد کردن سبزی هم اشگ میریخت!*

*هربار که او از مادرش دلیل گریه کردنش را میپرسید جواب میشنفت:*

*"گریه نمیکنم عزیزم، پیاز ها تندند! چشم آدمو میسوزونن".*

*به یاد آورد کسی به او گفته بود:*

*"هر لایه از پیاز داستان دوره ای از زندگی تو را شرح میدهد،*

*و با نزدیک شدن به مغز آن میتوانی بهتر به اسرار زندگیت آگاه گردی."*

*همیشه از مرگ میترسید.*

*در شش سالگی بود که پدر خبر مرگ برادرش را آهسته به مادر خبر داد.*

*او که روی پله های راهرو نشسته و در حال بازی با هسته تمر هندی بود*

*این خبر را شنیده و به گریه افتاده بود.*

*هنوز معنی مرگ را نمیدانست.*

*برادر پدرش را هم تا حال ندیده بود.*

*تنها چیزیکه از او میدانست این بود که در شهری دورافتاده،*

*که مردمانش به زبان عربی صحبت میکنند زندگی و کار میکند*

*و میخواهد با جمع کردن پول خانه ای بخرد تا با دختری که دوست میدارد ازدواج کند.*

*هربار که از عمویش صحبت به میان میآمد، او مردی بلند قامت و خوش روی را*

*که موهای خرمائی رنگی داشت در ذهنش مجسم میکرد،*

*و در رویا خود را با او میدید که دستانش را گرفته و با خود به گردش میبرد،*

*و برایش بستنی و اسباب بازیهائی را که پدرش پول خریدن آنها را نداشت میخرد.*

*لایه بعدی پیاز رنگ قرمزش پُر رنگتر از لایه قبلی و تندیش شدیدتر بود.*

*نمیدانست که اشگ چشمانش به خاطر تیزی پیاز میباشد*

*و یا خاطرهُ یادآوری شنیدن خبر مرگ عمویش او را به گریه انداخته است؟*

*"خارج شدن اشگ از چشم میتواند دلایل مختلف داشته باشد،*

*میتوان از خوشحالی هم اشگ ریخت."*

*چاقو زخمی عمیق به انگشتش میزند.*

*از جای زخم خون جاری میشود و او بی اختیار خنده اش میگیرد.*

*به یاد نمیآورد کجا خوانده بود:*

*"وقتیکه خنده و گریه توامان بر تو مستولی میشوند باید آگاه باشی که به جنون مبتلا گشته ای."*

*ترس در تمام جانش میدود و او ناگهان پیاز را*

*انگار که عقربی در دست دارد که آمادهُ نیش زدنش میباشد به داخل دستشوئی پرتاب میکند.*

*سراسیمه از آشپزخانه خارج شده،*

*با عجله خود را به اطاقی که تنها پنجره اش را با پارچهُ ضخیمی پوشانده بود میرساند.*

*آلبوم عکسهایش را که تنها عکسی از کودکی او*

*و در صفحه دیگرش عکسی از پدر و مادرش در آن جای داشتند را از کمد برداشته*

*و مجدداً به آشپزخانه بازمیگردد.*

*خون جاری از انگشتش چکه چکه*

*بر روی صفحه ای که عکس پدر و مادرش را درکنار هم جای داده بود میریزد*

*و صورت زرد هر دو را سرخ میسازد.*

*صفحه را آرام در حالیکه به چشمان غمگین مادر در عکس مینگریست*

*از آلبوم میکند و به سوزاندن آن میپردازد، عکس پدر در شعلهُ آتش به روی او لبخند میزند.*

*صفحهُ دوم آلبوم را که عکسی از کودکیش در آن جای داشت از آلبوم جدا میکند*

*و روی شعلهُ زرد و آبی چراغ گاز نگاه میدارد و به سوختن آن خیره میشود.*

*نقش لبخندی دردناک بر روی صورتش*

*با شعلهُ آتش که موهای سر ش را در حال سوزاندن بود به رقص میآید.*

*وقتی مأموران آتش نشانی جسد سوخته اش را از خانه خارج میکردند،*

*همسایگانش با تعجب پیازی را در یک دست و چاقوئی در دست دیگرش میبینند.*

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 18:9  توسط سعید از برلین  | 

 

*خدا هیچ گبر و مسلمان و ارمنی و دیگر پیروان مردان خدا رو محتاج دکتر نکنه.*

*امروز دیگه دل غرق در خونمو زدم به دریا*

*و از سه پزشکی که دوستی آدرسشان را برایم فرستاده بود،*

*یکی را که از قضای روزگار ایرانی هم است انتخاب کرده*

*و ساعت نُه به مطبش برای گرفتن وقت تلفن کردم.*

*بعد از سلام و صبح به خیر گفتن به خانم سکرتر، درخواست قرار دیداری با آقای دکترکردم.*

*پس از چند لحظه ای که به سکوت گذشت،*

*خانم سکرتر با صدای خواب آلود و مهربانش وقتی برای ده روز بعد به من داد.*

*با گفتن اینکه دارم از درد میمیرم و میترسم تا اون موقع جسدم هم بپوسه!،*

*رضایت داد که فوری پاشم و به مطب بیام*

*با این شرط که وقت کافی برای در انتظار ماندن هم همراه خود بیارم!.*

*میخواستم بگم وقت زیاد ندارم که با خودم بیارم،*

*اما ترسیدم فکر کنه از خساست میخوام حاجی جبار بازی در بیارم و به دکتر ندا بده،*

*اونم یه جورائی تلافیشو هنگام معاینه سرم دربیاره.*

*تخصص دکتر هم در بیماریهای کلیه و مثانه و پروستات!! هستش.*

*بنابراین تند گفتم به روی چشم من حتماً سه/چهار مَن وقت با خودم میارم.*

*با خوشحالی از این موفقیت شورت و جوراب ترو تمیزی به پا کرده،*

*کتاب "آونگ خاطره های ما"*

*نوشته آقای معروفی رو هم برای خوندن در اتوبوس برداشتم و عازم مطب شدم.*

*نیمساعتی طول کشید تا رسیدم به مقصد.*

*ماشاءالله مطب شلوغ بود و این نشانه از این داشت که دکتر حاذقی به تورم افتاده است.*

*به خانم سکرتر سلامی کردم و کارت بیمه را روی پیشخوان گذاشتم*

*و گفتم من بودم که ساعت نُه به شما تلفن کردم.*

*بدون اینکه به من و به کارتم نگاه بکنه گفت: _ده یورو!*

*با شنیدن ده یورو من ناگهان پرتاب شدم به ایران و بیمارستانهای آنجا،*

*که اول از بیمار درخواست پول میکنن و اگه بیماری پول همراه نداشته باشه،*

*با اردنگی سرایدار از بیمارستان اخراج میشود و آهی کشیدم.*

*دست بردم اول تو جیب شلوارم بعد تو جیب کتم،*

*بعد از پیدا کردن یک اسکناس پنج یوروئی و گذاشتن رو پیشخون پرسیدم:*

*"خانم نمیشه بقیشو بعداً براتون بیارم؟"*

*با بیحوصله گی گفت: "نه، تو جیباتونو خوب نگاه کنید شاید بقیه اش را هم پیدا کردید،*

*لطفاً کمی هم سریعتر که مانع کسب ما نشید!"*

*پول خوردهایم رو که شمردم از شش یورو هم بیشتر بود،*

*پنج یورو پول خورد رو با شرمنده گی کنار اسکناس گذاشتم و در اطاق انتظار به نوبت نشسته*

*و مشغول خوندن ادامهُ نمایشنامه "آونگ خاطره های ما" شدم.*

*من این نمایشنامه رو بیشتر از ده بار خوندم و مطمئنم که ده ها بار دیگر هم خواهم خواند.*

*پس از لحظه ای خانم سکرتر صدام کرد و لیوان پلاستیکی ای را برای آزمایش ادار بدستم داد.*

*باز هم آه از نهادم برخواست، چون من قبل از خروج از خانه مفصلاً ادرار کرده بودم.*

*توی راهرو کمی به زمستان و سرما و اقیانوس فکر کردم تا شاید کمک حالم بشه!*

*لیوان آزمایش دویست و پنجاه گرم حجم داشت و من نمیدونستم باید پُرش کنم و یا نه؟*

*نزد خانم سکرتر برگشته با خجالت پرسیدم میبخشید خانم باید حتماً این لیوان رو پُرش کنم؟*

*خانم سکرتر با خنده اما اینبار با زبان فارسی گفت:"شما هم که همش چونه میزنید!*

*نه لازم نیست پُرش کنید یک چهارمش هم کافیه".*

*از این خبر انگار پر در آورده باشم با خوشحالی به دستشوئی رفتم.*

*در جین انجام وظیفه با کمال تعجب متوجه شدم:*

*ای دل غافل لیوان پُر شده که هیچ دو لیوان دیگه هم هنوز برای اتمام کارم لازمه،*

*پس باعجله لیوان رو در جای مخصوصش قرار داده و به ادرار کردنم داخل توالت ادامه میدم.*

*بعد از خاتمه کار میخواستم نیمی از ادرار لیوان رو خالی کنم،*

*ولی از این کار منصرف شدم تا خانم سکرتر فکر نکنه که وافعاً آدم خسیسی هستم.*

*مدت ماندن مراجعین نزد دکتر بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید،*

*با این وجود یکساعت و نیمی در انتظار نشستم که آقای دکتر صدام کرد.*

*وارد اطاقش شدم و بعد از دست دادن و تعارف به نشستن پرسید:*

*"چه کاری از دست من برای کمک به شما ساخته است؟"*

*توضیح دادم که قبلاً پیش دکتری بوده ام و بیماریم برنشیت تشخیص داده شده است،*

*و آنتی بیوتیک هم مصرف کرده ام. در حالیکه مشغول یادداشت توضیحاتم بود گفت:*

*"دراز بکشید روی تخت و لباستونو تا سینه بزنید بالا".*

*هر جا از شکممو فشار میداد دردی حس نمیکردم.*

*با دستگاه اولترا شال جگر، مثانه و کلیه هایم را معاینه کرد و گفت:*

*"ماشاءالله همه چی روبراهه،*

*نه سنگ مثانه دارید و نه جگرتون معیوبه و کلیه راست و چپتون هم اوضاش روبراهه."*

*و رفت رو صندلیش نشست و مشغول یادداشت شد.*

*پرسیدم آقای دکتر پس چه چیز من ناسالمه که باعث عرق کردن در خواب*

*و درد کمر و استخوانهای بدنم شده؟*

*لازم نمیبینید به خاطر بیماری پروستات هم از من معاینه ای بکنید؟*

*که با عجله گفت: "کمرتونو گرم نگه دارید،*

*این دردها دردهای عضلانیه که ادامهُ بیماری برنشیت باعث آن شده،*

*کمرتونو حتماً گرم نگه دارید بزودی خوب خواهید شد!،*

*براتون داروئی هم نمینویسم چون به معده تون آسیب میرسونه!،*

*در ضمن از هنگامیکه یکی از بیمارانم را به خاطر معاینه پرستاتش این شعر را برایم خواند:*

*<انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت>،*

*دیگر نه با انگشت بلکه با دستگاه معاینه میکنم ولی شما به این معاینه احتیاجی ندارید!!"*

*و با دست دادن ازم خداحافظی و بیمار دیگری را صدا کرد!.*

*چون دیگه به اندازه کافی پول برای اتوبوس نداشتم ناچاراً پیاده به سوی خونه حرکت کردم.*

*از اینکه برای 250 گرم ادرار ده یورو باید پرداخت داشت کم کم رو سرم دو تا شاخ سبز میشد.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:30  توسط سعید از برلین  | 

 

*صدای ونگ ونگ بچه اعصاب داغونمو خردتر میکنه.*

*بالشت رو از زیر سرم با حرص میکشم و سرمو زیرش پنهان میکنم.*

*با هر دو دست روی بالشت فشار میارم تا صدای کمتری تو گوشهام نفوذ کُنه.*

*بی فایده بودن این کار بیشتر عصبانیم میکنه،*

*از همون زیر داد میزنم: _چرا کسی نمیاد ببینه این بچه چه مرگشه آخه؟!*

*از دیروز که شنیدم قیمت قبر گرون شده اعصابم درست و حسابی بهم ریخته.*

*قرصهای آرامبخشم هم دو روزی است که ته کشیده و پولی هم برای خرید سیگار ندارم.*

*تمام جیبهای کت و شلوارمو ده دفعه هم بیشتر جستجو کردم،*

*به جز چند تکه کاغذ مچاله شده کثیف و بی مصرف،*

*و کشف سوراخ جدیدی در جیب بغل کتم و جیب چپ شلوارم چیزی عایدم نشد.*

*از اولش هم میدونستم که قرار نیست چیزی عایدم بشه!*

*ولی همیشه در این مواقع مثل آدمهای دیوانه ای که هر هفته لاتاری بازی میکنن*

*تا شاید یکبار شانس به آنها رو کنه و برنده بشن عمل میکنم و جیبامو میگردم!*

*خدا نور به قبر پدرم ببارونه،*

*اون فلک زده هم همیشه از بدشانس بودنش مینالید و فغانش گوش فلک رو کر میکرد.*

*نور بباره به قبرت پدر که اسم بی مثمائی برام انتخاب کردی،*

*و با این کارت مایهُ دست انداخته شدنم بین رفیق و نارفیقانم ساختی.*

*آخه شانس الله هم اسم بود که تو روی من گذاشتی؟*

*فکر کردی با این کارت شاید من برات شانس بیارم؟*

*آخه مرد ساده اگه من شانس داشتم که به این دنیا پا نمیذاشتم.*

*اگه یکبار هم که شده به حرف زنت گوش میکردی چی میشد؟*

*مگه تو دست و پات نیفتاد که اسم این بچه رو شانس الله نذار شگون نداره!*

*و مثل اون یکی ششماهش نشده عزرائیل جونشو میگیره.*

*هنوزم به اون برادر خدابیامرزم که حتی عکسشو هم ندیدم حسودیم میشه!*

*چه ماهرانه و زود دست روزگارو خوند و تو ششماهگی قال قضیه رو فوری کند و رفت.*

*مثلاً اگه اسممو میذاشتی بدبخت الله یا رضا بدبخت از خدائی خدا چیزی کم میشد؟*

*نور به قبرت بباره که تو هم مثل من بدبخت به دنیا اومدی*

*و مثل بقیهُ بدبختهای دنیا هم از دنیا رفتی.*

*آسمون داشت به حالم اشگ میریخت اونم چه اشگ ریختنی،*

*تو این دوساعتی که از آمدن بارون بیشتر نمیگذره*

*سقف اطاق دو تا از همسایه هارو رو سرشون خراب کرده*

*و از این زندگی خراب راحتشون میکنه.*

*اینم از شانس ما! آسمون به حال و بدبختی من زار میزنه*

*همسایه هام سودشو میبرن.*

*نور به قبرت بباره پدر که هرچه میبینم از صدقه سری تو میبینم.*

*در روز بیشتر از صد دفعه به این زنم میگم الکی تو اطاق راه نرو شیرت خشک میشه!*

*مگه دیگه زنهای امروزه به حرف مردشون گوش میدن!*

*آخه اطاق دو متری که دیگه از صبح تا بوق شب پاک کردن نداره!*

*هرچی بهش میگم به جای اینکارها بشین یه گوشه تا (بدبخت علی)*

*از بی شیری مثل ماها ضعیف نشه به گوشش نمیره.*

*هر وقت هم میگم کار اصلی تو شیر دادن و تربیت این بچه مفنگی هستش،*

*از یه گوش میشنفه و از اون یکی خارج میکنه و به پاک کردن اطاق خودشو مشغول میکنه.*

*خدا مادر بدبختم رو بیامرزه، زن هم زنهای زمان مادرم!*

*پدرم هنوز حرف (آ) از دهنش خارج نشده مادرم لیوان آب رو میداد دستش،*

*بگذریم از اینکه خیلی وقتها هم چون آب در خونه نداشتیم*

*هم مادرم کتک میخورد و هم من.*

*چه دستهای سنگینی داشتی پدر! اصلاً به آن هیکل استخوانیت نمیآمد*

*چنین قدرتی در دستهات نهفته داشته باشی!*

*نور به قبرت بباره که کتک زدن رو لااقل از پدربزرگ بدبختم به ارث بردی.*

*خوب که فکر میکنم و بدبختی خودم و خانواده ام رو*

*با بدبختی پدر و مادرم و بدبختیهای پدربزرگ و مادربزرگم مقایسه مبکنم،*

*میبینم که من از همشون بدبخت ترم!*

*چراش هم خبلی واضح است:*

*چون نه پدرم اهل سیگار و قرص آرامبخش بود و نه پدربزرگم.*

*مادرم هم با اینکه در بدبختی کامل به سر میبرد،*

*اما لااقل سینه های پُر شیرتری از این زن خل و چل من داشت.*

*_زن به جای این دیوونه بازیها (بدبخت علی) رو بگیر بغل تا آروم شه.*

*بعدشم بپر برو ببین میتونی یه نخ سیگار از کسی برام قرض بگیری؟*

*موقع اومدن هم چند تکه چوب خشک پیدا کن با خودت بیار*

*تا گوشهُ این خرابشده آتشی روشن کنیم، بجُنب زن مُردم از سرما.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:3  توسط سعید از برلین  | 

 

*دست در دست تو که میگذارم خون در رگهایم به جوشش میآید.*

*پا به پای تو که میآیم ابرها به حرکت میآیند. *

*چشم در چشم تو که میدوزم صبح چشم از خواب میگشاید، شب به خواب میرود.*

*ای مسافر شهر در خواب رفتهُ آنسوی زمان؛*

*آیا میشنوی ضربان قلب مرا که چه تند و بلند تو را فریاد میزند؟*

 

*نمیدانم به رنگ چای که برایش در استکان کمر باریک ریخته ام خیره مانده*

*و یا به بخاری که از دهانهُ آن رو به سقف خارج میشود؟*

*میانهُ استکان چایم را انگار که کمر باریک معشوقم را به دست گرفته ام در دستم نگاه میدارم.*

*انتهای برآمدهُ استکان را که با گرمای چای،*

*داغی دلچسبی به خود گرفته است*

*به کف دستم میچسبانم.*

*میل چشیدن بوسه ای از لبان یار در من زنده میشود و جرعه ای از چای مینوشم.*

*یاد شبی میافتم که برای دیدن سریالی به نام بالاتر از خطر به خانهُ علی اصغر رفته بودم.*

*برای اولین بار دستم را آهسته به دست نسرین*

*که او هم به علت نداشتن تلویزیون در خانه شان به آنجا آمده بود نزدیک کردم.*

*در لحظهُ حساسی از فیلم دستش را که بر کف اطاق قرار داده بود در دستم گرفته*

*و تا پایان فیلم رهایش نساختم.*

*گرمای دست نسرین، اولین تجربهُ عشقیم را تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد.*

*_چرا داری استکانو میچلونی؟!*

*متوجه نبودم که با دست دیگرم در حال لمس و فشار قسمت برجستهُ بالای استکانم.*

*جدی و شوخی مآبانه برای اینکه ایز گم کرده باشم گفتم:*

*_چیه مبهوت؟ بازم فکرتو فرستادی جاهای ناجور؟*

*الکی نیست که میگن کافر همه را به کیش خود پندارد!!*

*چائیت یخ کرد، به چی خیره مونده بودی؟*

*حالت چشمهایش را مانند فیلسوفان یونان باستان میگرداند و میگوید:*

*"به این فکر میکردم چه خوب میشد اگر انسانها لااقل به خودشان دروغ نمیگفتند!!"*

*به تصور اینکه فکرم را خوانده و میداند که چرا استکان را میچلاندم،*

*و با کنایه میخواهد متوجه ام کند که در عالم دوستی دروغ خیانتی است عظیم، گفتم:*

*"خوب بابا تو هم مثل اینکه آسمونو آوردیم رو زمین!*

*حالا خوبه ما جلوی تو فقط یکبار استکان بغل کردیما!"*

*صدایش را مانند دوبلور چارلتون هستون تو فیلم ده فرمان کرد و گفت:*

*"اگر انسانها مؤفق بشن به خودشون دروغ نگن اولین قدم رو برای خودشناسی برداشتن،*

*و خدا در قلبشان روشنایی خواهد افشاند و جهانشان زیبا خواهدگشت!!"

*استکان چای سرد گشته را از جلویش برداشتم تا چای گرمی برایش بریزم که گفت:*

*"این استکان انقدر کوچیکه که تو دست آدم گم میشه،*

*لطفاً تو اون استکان کمر باریک بزرگه برام بریز!!"*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:12  توسط سعید از برلین  | 

 

*رفتی اما جای تو خالی نیست،*

*خوب میدانی که در دلم جای داری.*

*در راهروی خانه ام جای دوچرخه ات اما خالیست.*

*در اطاقم جای کتابها و روزنامه هایت که هر بار فرصت میکردی میخواندیشان خالیست.*

*دستشوئی خانه ام بدون حولهُ تو که با آن بدنت را خشک میکردی از نشاط افتاده.*

*از روزیکه رفتی و دوچرخهُ خود را بردی، دوچرخه ام ماتمش گرفته است.*

*مسواکم احساس تنهائی میکند در جا مسواکی.*

*بی تو حوصلهُ پاک کردن آیینه در دستشوئی را هم دیگر ندارم.*

*آشپزخانه بی تو سوت و کور است و اجاق خوراکپزی سردش گشته.*

*نه به اس ام اسهایم جواب میدهی و نه یادی با ایمیل از ما میکنی.*

*پس چرا ماشین رختشوئی را با خود نبردی، چون که سنگین و سخت بود؟*

*یا گذاشتیش تا من خاطراتت را در آن بشویم بی رحم؟*

*رفتی اما بوی تو در اطاقم جاریست،*

*خانه ام بی تو بی رونق گشته.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:26  توسط سعید از برلین  | 

 

*تقدیم به دوستان مهربانم محمد عرب زاده و حمیدرضا سلیمانی.*

*اطاق از سکوت لبریز بود، سکوتی دلگشا که معنای جاودانگی را به گوش میرساند.*

*من بودم، تو بودی و او که انگار خالی از جسم میبود و در گوشه ای از اطاق،*

*با چشمانی باز و بی حرکت به ما مینگریست.*

*مرغان عشقم نشسته کنار هم بر لبهُ گلدانی،*

*نه تکان میخوردند و نه آواز خواندن را به یاد می آوردند.*

*خیره به سکوت ما بودند و سکوتمان لالشان ساخته بود.*

*او با نگاهش ما را از گذشتهُ مان کشان کشان به زمانهُ حال آورده بود و اکنون در سکوت،*

*در انتظار (شدن) مان لحظه ها می گذشت و ما بی خبر از گذشت زمان در حال خود،*

*مانند مجسمه ای از سنگ بی حرکت مانده بودیم و گذشته را به خاطر نمی آوردیم،*

*سکوتمان اختیاری نبود، همانگونه که غوقای قبل از آن نیز بی ارادهُ ما در سرمان برپا بود.*

*نه زمان میچرخید و نه خاطره ای به دورمان میرخصید.*

*قرار گذارده بودیم هرکدام از ما از تونل زمان گذشته،*

*گذشته را پشت سر بگذاریم و بعد از رسیدن به حال،*

*آن بشویم که همیشه در آرزویش میسوختیم، زندگانی را دشنام میدادیم*

*و میگریستیم هر لحظه به بد شانسی خود.*

*او که چشمانش را بست، مرغان عشق پا به پا کردند و تو برخاستی.*

*مانند آنکه بر روی ابرها قدم برمیداشتی به میانهُ اطاق آمدی،*

*چند دوری بر روی پنجهُ پاهایت چرخیدی و با هر بار چرخش خود زیر لب میخواندی (گشتم).*

*او با چشمانی بسته به من مینگریست،*

*بدون آنکه لبانش از هم بازگردند مدام از من میپرسید که آیا (شده ام)؟*

*و من حیران بودم و نمیدانستم چه باید (بشوم)؟*

*حال خود را نمیفهمیدم و سرم از چرخ زدنهای تو گیج میخورد،*

*در گوشهایم آواز مرغان عشقم میپیچید و یارای فکر کردن از من سلب شده بود.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 2:44  توسط سعید از برلین  | 

 

*خفاش شب را که دستگیر کردند در ایران بودم.*

*هفت نفر در بارهُ خفاش شب و اینکه چگونه باید به جزایش برسد نظراتشان را برایم شرح دادند.*

*هر هفت نفر در اعدام کردن او متفق القول بودند.*

*هر هفت نفر سکولار و از شیوهُ قضائی در ایران ناراضی بودند.*

*هر هفت نفر موافق با آن بودند که قبل از اعدام او باید ابتدا دستها و پاها و زبانش را قطع کرد،*

*چشمهایش را از حدقه در آورد، آلت تناسلیش را سوزاند و بعد او را به دار آویخت.*

*هفده شهریور هزار و سیصد و پنجاه و هفت در ایران بودم و شاهد بحثی در خیابان هاشمی.*

*مردی در حالیکه کوشش میکرد با تهیج دیگران خود را انقلابی دوآتشه جابزند میگفت:*

*"اگر شاه و خواهرشو به دستم بدن قبل از اعدامشون با تیغ اول تیکه تیکشون میکنم به این ریزی!"*

*و بعد قسمت کوچکی از بند انگشتش را به کسانیکه دور او جمع شده بودند نشان میداد.*

*امروز خسرو بهم تلفن کرد و گفت:*

*"سعید فکر میکنی امروز تو عراق مردم بابا کرم میرخصن یا علی بابا توئیست!؟"*

*موسی به رهی دید یکی کشته فتاده.....*

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:12  توسط سعید از برلین  | 

 

*Was mich an Jesus interessiert und ihn mir wichtig macht,*

*sind nicht seine historische Bedingtheiten,*

*sondern das Einmalige,*

*dass er diesen Bedingtheiten entwachsen ist*

*und sie hinter sich ließ.*  

*Hermann Hesse*

 

*آنچه مسیح را برایم با اهمّیت و جذاب جلوه گر میسازد،*

*منحصر به فرد بودن او در رها کردن خویش مانند پروانه ای از پیلهُ تنگناهای تاریخی زمانه اش*

*و پیروز گشتن او بر آنهاست.*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:34  توسط سعید از برلین  | 

 

counter