|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
*در حال پوست کندن پیاز مدام از چشمانش اشگ سرازیر میگشت.*
*فضای کوچک آشپزخانه از بوی تیز و سوزان پیاز مملو بود.*
*فلفل ریز ولی تیز در عمرش زیاد خورده بود اما پیاز به این تیزی و تندی تا حال پوست نکنده بود.*
*در حالیکه چشمان اشگ آلودش را با پشت دست پاک میکرد به یاد کودکیش افتاد*
*که در آشپزخانه در کنار مادر میایستاد و به آشپزی کردن او مینگریست.*
*مادرش در حال پوست کندن سیب زمینی و خُرد کردن سبزی هم اشگ میریخت!*
*هربار که او از مادرش دلیل گریه کردنش را میپرسید جواب میشنفت:*
*"گریه نمیکنم عزیزم، پیاز ها تندند! چشم آدمو میسوزونن".*
*به یاد آورد کسی به او گفته بود:*
*"هر لایه از پیاز داستان دوره ای از زندگی تو را شرح میدهد،*
*و با نزدیک شدن به مغز آن میتوانی بهتر به اسرار زندگیت آگاه گردی."*
*همیشه از مرگ میترسید.*
*در شش سالگی بود که پدر خبر مرگ برادرش را آهسته به مادر خبر داد.*
*او که روی پله های راهرو نشسته و در حال بازی با هسته تمر هندی بود*
*این خبر را شنیده و به گریه افتاده بود.*
*هنوز معنی مرگ را نمیدانست.*
*برادر پدرش را هم تا حال ندیده بود.*
*تنها چیزیکه از او میدانست این بود که در شهری دورافتاده،*
*که مردمانش به زبان عربی صحبت میکنند زندگی و کار میکند*
*و میخواهد با جمع کردن پول خانه ای بخرد تا با دختری که دوست میدارد ازدواج کند.*
*هربار که از عمویش صحبت به میان میآمد، او مردی بلند قامت و خوش روی را*
*که موهای خرمائی رنگی داشت در ذهنش مجسم میکرد،*
*و در رویا خود را با او میدید که دستانش را گرفته و با خود به گردش میبرد،*
*و برایش بستنی و اسباب بازیهائی را که پدرش پول خریدن آنها را نداشت میخرد.*
*لایه بعدی پیاز رنگ قرمزش پُر رنگتر از لایه قبلی و تندیش شدیدتر بود.*
*نمیدانست که اشگ چشمانش به خاطر تیزی پیاز میباشد*
*و یا خاطرهُ یادآوری شنیدن خبر مرگ عمویش او را به گریه انداخته است؟*
*"خارج شدن اشگ از چشم میتواند دلایل مختلف داشته باشد،*
*میتوان از خوشحالی هم اشگ ریخت."*
*چاقو زخمی عمیق به انگشتش میزند.*
*از جای زخم خون جاری میشود و او بی اختیار خنده اش میگیرد.*
*به یاد نمیآورد کجا خوانده بود:*
*"وقتیکه خنده و گریه توامان بر تو مستولی میشوند باید آگاه باشی که به جنون مبتلا گشته ای."*
*ترس در تمام جانش میدود و او ناگهان پیاز را*
*انگار که عقربی در دست دارد که آمادهُ نیش زدنش میباشد به داخل دستشوئی پرتاب میکند.*
*سراسیمه از آشپزخانه خارج شده،*
*با عجله خود را به اطاقی که تنها پنجره اش را با پارچهُ ضخیمی پوشانده بود میرساند.*
*آلبوم عکسهایش را که تنها عکسی از کودکی او*
*و در صفحه دیگرش عکسی از پدر و مادرش در آن جای داشتند را از کمد برداشته*
*و مجدداً به آشپزخانه بازمیگردد.*
*خون جاری از انگشتش چکه چکه*
*بر روی صفحه ای که عکس پدر و مادرش را درکنار هم جای داده بود میریزد*
*و صورت زرد هر دو را سرخ میسازد.*
*صفحه را آرام در حالیکه به چشمان غمگین مادر در عکس مینگریست*
*از آلبوم میکند و به سوزاندن آن میپردازد، عکس پدر در شعلهُ آتش به روی او لبخند میزند.*
*صفحهُ دوم آلبوم را که عکسی از کودکیش در آن جای داشت از آلبوم جدا میکند*
*و روی شعلهُ زرد و آبی چراغ گاز نگاه میدارد و به سوختن آن خیره میشود.*
*نقش لبخندی دردناک بر روی صورتش*
*با شعلهُ آتش که موهای سر ش را در حال سوزاندن بود به رقص میآید.*
*وقتی مأموران آتش نشانی جسد سوخته اش را از خانه خارج میکردند،*
*همسایگانش با تعجب پیازی را در یک دست و چاقوئی در دست دیگرش میبینند.*
*خدا هیچ گبر و مسلمان و ارمنی و دیگر پیروان مردان خدا رو محتاج دکتر نکنه.*
*امروز دیگه دل غرق در خونمو زدم به دریا*
*و از سه پزشکی که دوستی آدرسشان را برایم فرستاده بود،*
*یکی را که از قضای روزگار ایرانی هم است انتخاب کرده*
*و ساعت نُه به مطبش برای گرفتن وقت تلفن کردم.*
*بعد از سلام و صبح به خیر گفتن به خانم سکرتر، درخواست قرار دیداری با آقای دکترکردم.*
*پس از چند لحظه ای که به سکوت گذشت،*
*خانم سکرتر با صدای خواب آلود و مهربانش وقتی برای ده روز بعد به من داد.*
*با گفتن اینکه دارم از درد میمیرم و میترسم تا اون موقع جسدم هم بپوسه!،*
*رضایت داد که فوری پاشم و به مطب بیام*
*با این شرط که وقت کافی برای در انتظار ماندن هم همراه خود بیارم!.*
*میخواستم بگم وقت زیاد ندارم که با خودم بیارم،*
*اما ترسیدم فکر کنه از خساست میخوام حاجی جبار بازی در بیارم و به دکتر ندا بده،*
*اونم یه جورائی تلافیشو هنگام معاینه سرم دربیاره.*
*تخصص دکتر هم در بیماریهای کلیه و مثانه و پروستات!! هستش.*
*بنابراین تند گفتم به روی چشم من حتماً سه/چهار مَن وقت با خودم میارم.*
*با خوشحالی از این موفقیت شورت و جوراب ترو تمیزی به پا کرده،*
*کتاب "آونگ خاطره های ما"*
*نوشته آقای معروفی رو هم برای خوندن در اتوبوس برداشتم و عازم مطب شدم.*
*نیمساعتی طول کشید تا رسیدم به مقصد.*
*ماشاءالله مطب شلوغ بود و این نشانه از این داشت که دکتر حاذقی به تورم افتاده است.*
*به خانم سکرتر سلامی کردم و کارت بیمه را روی پیشخوان گذاشتم*
*و گفتم من بودم که ساعت نُه به شما تلفن کردم.*
*بدون اینکه به من و به کارتم نگاه بکنه گفت: _ده یورو!*
*با شنیدن ده یورو من ناگهان پرتاب شدم به ایران و بیمارستانهای آنجا،*
*که اول از بیمار درخواست پول میکنن و اگه بیماری پول همراه نداشته باشه،*
*با اردنگی سرایدار از بیمارستان اخراج میشود و آهی کشیدم.*
*دست بردم اول تو جیب شلوارم بعد تو جیب کتم،*
*بعد از پیدا کردن یک اسکناس پنج یوروئی و گذاشتن رو پیشخون پرسیدم:*
*"خانم نمیشه بقیشو بعداً براتون بیارم؟"*
*با بیحوصله گی گفت: "نه، تو جیباتونو خوب نگاه کنید شاید بقیه اش را هم پیدا کردید،*
*لطفاً کمی هم سریعتر که مانع کسب ما نشید!"*
*پول خوردهایم رو که شمردم از شش یورو هم بیشتر بود،*
*پنج یورو پول خورد رو با شرمنده گی کنار اسکناس گذاشتم و در اطاق انتظار به نوبت نشسته*
*و مشغول خوندن ادامهُ نمایشنامه "آونگ خاطره های ما" شدم.*
*من این نمایشنامه رو بیشتر از ده بار خوندم و مطمئنم که ده ها بار دیگر هم خواهم خواند.*
*پس از لحظه ای خانم سکرتر صدام کرد و لیوان پلاستیکی ای را برای آزمایش ادار بدستم داد.*
*باز هم آه از نهادم برخواست، چون من قبل از خروج از خانه مفصلاً ادرار کرده بودم.*
*توی راهرو کمی به زمستان و سرما و اقیانوس فکر کردم تا شاید کمک حالم بشه!*
*لیوان آزمایش دویست و پنجاه گرم حجم داشت و من نمیدونستم باید پُرش کنم و یا نه؟*
*نزد خانم سکرتر برگشته با خجالت پرسیدم میبخشید خانم باید حتماً این لیوان رو پُرش کنم؟*
*خانم سکرتر با خنده اما اینبار با زبان فارسی گفت:"شما هم که همش چونه میزنید!*
*نه لازم نیست پُرش کنید یک چهارمش هم کافیه".*
*از این خبر انگار پر در آورده باشم با خوشحالی به دستشوئی رفتم.*
*در جین انجام وظیفه با کمال تعجب متوجه شدم:*
*ای دل غافل لیوان پُر شده که هیچ دو لیوان دیگه هم هنوز برای اتمام کارم لازمه،*
*پس باعجله لیوان رو در جای مخصوصش قرار داده و به ادرار کردنم داخل توالت ادامه میدم.*
*بعد از خاتمه کار میخواستم نیمی از ادرار لیوان رو خالی کنم،*
*ولی از این کار منصرف شدم تا خانم سکرتر فکر نکنه که وافعاً آدم خسیسی هستم.*
*مدت ماندن مراجعین نزد دکتر بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید،*
*با این وجود یکساعت و نیمی در انتظار نشستم که آقای دکتر صدام کرد.*
*وارد اطاقش شدم و بعد از دست دادن و تعارف به نشستن پرسید:*
*"چه کاری از دست من برای کمک به شما ساخته است؟"*
*توضیح دادم که قبلاً پیش دکتری بوده ام و بیماریم برنشیت تشخیص داده شده است،*
*و آنتی بیوتیک هم مصرف کرده ام. در حالیکه مشغول یادداشت توضیحاتم بود گفت:*
*"دراز بکشید روی تخت و لباستونو تا سینه بزنید بالا".*
*هر جا از شکممو فشار میداد دردی حس نمیکردم.*
*با دستگاه اولترا شال جگر، مثانه و کلیه هایم را معاینه کرد و گفت:*
*"ماشاءالله همه چی روبراهه،*
*نه سنگ مثانه دارید و نه جگرتون معیوبه و کلیه راست و چپتون هم اوضاش روبراهه."*
*و رفت رو صندلیش نشست و مشغول یادداشت شد.*
*پرسیدم آقای دکتر پس چه چیز من ناسالمه که باعث عرق کردن در خواب*
*و درد کمر و استخوانهای بدنم شده؟*
*لازم نمیبینید به خاطر بیماری پروستات هم از من معاینه ای بکنید؟*
*که با عجله گفت: "کمرتونو گرم نگه دارید،*
*این دردها دردهای عضلانیه که ادامهُ بیماری برنشیت باعث آن شده،*
*کمرتونو حتماً گرم نگه دارید بزودی خوب خواهید شد!،*
*براتون داروئی هم نمینویسم چون به معده تون آسیب میرسونه!،*
*در ضمن از هنگامیکه یکی از بیمارانم را به خاطر معاینه پرستاتش این شعر را برایم خواند:*
*<انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت>،*
*دیگر نه با انگشت بلکه با دستگاه معاینه میکنم ولی شما به این معاینه احتیاجی ندارید!!"*
*و با دست دادن ازم خداحافظی و بیمار دیگری را صدا کرد!.*
*چون دیگه به اندازه کافی پول برای اتوبوس نداشتم ناچاراً پیاده به سوی خونه حرکت کردم.*
*از اینکه برای 250 گرم ادرار ده یورو باید پرداخت داشت کم کم رو سرم دو تا شاخ سبز میشد.*
*صدای ونگ ونگ بچه اعصاب داغونمو خردتر میکنه.*
*بالشت رو از زیر سرم با حرص میکشم و سرمو زیرش پنهان میکنم.*
*با هر دو دست روی بالشت فشار میارم تا صدای کمتری تو گوشهام نفوذ کُنه.*
*بی فایده بودن این کار بیشتر عصبانیم میکنه،*
*از همون زیر داد میزنم: _چرا کسی نمیاد ببینه این بچه چه مرگشه آخه؟!*
*از دیروز که شنیدم قیمت قبر گرون شده اعصابم درست و حسابی بهم ریخته.*
*قرصهای آرامبخشم هم دو روزی است که ته کشیده و پولی هم برای خرید سیگار ندارم.*
*تمام جیبهای کت و شلوارمو ده دفعه هم بیشتر جستجو کردم،*
*به جز چند تکه کاغذ مچاله شده کثیف و بی مصرف،*
*و کشف سوراخ جدیدی در جیب بغل کتم و جیب چپ شلوارم چیزی عایدم نشد.*
*از اولش هم میدونستم که قرار نیست چیزی عایدم بشه!*
*ولی همیشه در این مواقع مثل آدمهای دیوانه ای که هر هفته لاتاری بازی میکنن*
*تا شاید یکبار شانس به آنها رو کنه و برنده بشن عمل میکنم و جیبامو میگردم!*
*خدا نور به قبر پدرم ببارونه،*
*اون فلک زده هم همیشه از بدشانس بودنش مینالید و فغانش گوش فلک رو کر میکرد.*
*نور بباره به قبرت پدر که اسم بی مثمائی برام انتخاب کردی،*
*و با این کارت مایهُ دست انداخته شدنم بین رفیق و نارفیقانم ساختی.*
*آخه شانس الله هم اسم بود که تو روی من گذاشتی؟*
*فکر کردی با این کارت شاید من برات شانس بیارم؟*
*آخه مرد ساده اگه من شانس داشتم که به این دنیا پا نمیذاشتم.*
*اگه یکبار هم که شده به حرف زنت گوش میکردی چی میشد؟*
*مگه تو دست و پات نیفتاد که اسم این بچه رو شانس الله نذار شگون نداره!*
*و مثل اون یکی ششماهش نشده عزرائیل جونشو میگیره.*
*هنوزم به اون برادر خدابیامرزم که حتی عکسشو هم ندیدم حسودیم میشه!*
*چه ماهرانه و زود دست روزگارو خوند و تو ششماهگی قال قضیه رو فوری کند و رفت.*
*مثلاً اگه اسممو میذاشتی بدبخت الله یا رضا بدبخت از خدائی خدا چیزی کم میشد؟*
*نور به قبرت بباره که تو هم مثل من بدبخت به دنیا اومدی*
*و مثل بقیهُ بدبختهای دنیا هم از دنیا رفتی.*
*آسمون داشت به حالم اشگ میریخت اونم چه اشگ ریختنی،*
*تو این دوساعتی که از آمدن بارون بیشتر نمیگذره*
*سقف اطاق دو تا از همسایه هارو رو سرشون خراب کرده*
*و از این زندگی خراب راحتشون میکنه.*
*اینم از شانس ما! آسمون به حال و بدبختی من زار میزنه*
*همسایه هام سودشو میبرن.*
*نور به قبرت بباره پدر که هرچه میبینم از صدقه سری تو میبینم.*
*در روز بیشتر از صد دفعه به این زنم میگم الکی تو اطاق راه نرو شیرت خشک میشه!*
*مگه دیگه زنهای امروزه به حرف مردشون گوش میدن!*
*آخه اطاق دو متری که دیگه از صبح تا بوق شب پاک کردن نداره!*
*هرچی بهش میگم به جای اینکارها بشین یه گوشه تا (بدبخت علی)*
*از بی شیری مثل ماها ضعیف نشه به گوشش نمیره.*
*هر وقت هم میگم کار اصلی تو شیر دادن و تربیت این بچه مفنگی هستش،*
*از یه گوش میشنفه و از اون یکی خارج میکنه و به پاک کردن اطاق خودشو مشغول میکنه.*
*خدا مادر بدبختم رو بیامرزه، زن هم زنهای زمان مادرم!*
*پدرم هنوز حرف (آ) از دهنش خارج نشده مادرم لیوان آب رو میداد دستش،*
*بگذریم از اینکه خیلی وقتها هم چون آب در خونه نداشتیم*
*هم مادرم کتک میخورد و هم من.*
*چه دستهای سنگینی داشتی پدر! اصلاً به آن هیکل استخوانیت نمیآمد*
*چنین قدرتی در دستهات نهفته داشته باشی!*
*نور به قبرت بباره که کتک زدن رو لااقل از پدربزرگ بدبختم به ارث بردی.*
*خوب که فکر میکنم و بدبختی خودم و خانواده ام رو*
*با بدبختی پدر و مادرم و بدبختیهای پدربزرگ و مادربزرگم مقایسه مبکنم،*
*میبینم که من از همشون بدبخت ترم!*
*چراش هم خبلی واضح است:*
*چون نه پدرم اهل سیگار و قرص آرامبخش بود و نه پدربزرگم.*
*مادرم هم با اینکه در بدبختی کامل به سر میبرد،*
*اما لااقل سینه های پُر شیرتری از این زن خل و چل من داشت.*
*_زن به جای این دیوونه بازیها (بدبخت علی) رو بگیر بغل تا آروم شه.*
*بعدشم بپر برو ببین میتونی یه نخ سیگار از کسی برام قرض بگیری؟*
*موقع اومدن هم چند تکه چوب خشک پیدا کن با خودت بیار*
*تا گوشهُ این خرابشده آتشی روشن کنیم، بجُنب زن مُردم از سرما.*
*دست در دست تو که میگذارم خون در رگهایم به جوشش میآید.*
*پا به پای تو که میآیم ابرها به حرکت میآیند. *
*چشم در چشم تو که میدوزم صبح چشم از خواب میگشاید، شب به خواب میرود.*
*ای مسافر شهر در خواب رفتهُ آنسوی زمان؛*
*آیا میشنوی ضربان قلب مرا که چه تند و بلند تو را فریاد میزند؟*
*نمیدانم به رنگ چای که برایش در استکان کمر باریک ریخته ام خیره مانده*
*و یا به بخاری که از دهانهُ آن رو به سقف خارج میشود؟*
*انتهای برآمدهُ استکان را که با گرمای چای،*
*داغی دلچسبی به خود گرفته است*
*به کف دستم میچسبانم.*
*میل چشیدن بوسه ای از لبان یار در من زنده میشود و جرعه ای از چای مینوشم.*
*یاد شبی میافتم که برای دیدن سریالی به نام بالاتر از خطر به خانهُ علی اصغر رفته بودم.*
*برای اولین بار دستم را آهسته به دست نسرین*
*که او هم به علت نداشتن تلویزیون در خانه شان به آنجا آمده بود نزدیک کردم.*
*در لحظهُ حساسی از فیلم دستش را که بر کف اطاق قرار داده بود در دستم گرفته*
*و تا پایان فیلم رهایش نساختم.*
*گرمای دست نسرین، اولین تجربهُ عشقیم را تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد.*
*_چرا داری استکانو میچلونی؟!*
*متوجه نبودم که با دست دیگرم در حال لمس و فشار قسمت برجستهُ بالای استکانم.*
*جدی و شوخی مآبانه برای اینکه ایز گم کرده باشم گفتم:*
*_چیه مبهوت؟ بازم فکرتو فرستادی جاهای ناجور؟*
*الکی نیست که میگن کافر همه را به کیش خود پندارد!!*
*چائیت یخ کرد، به چی خیره مونده بودی؟*
*حالت چشمهایش را مانند فیلسوفان یونان باستان میگرداند و میگوید:*
*"به این فکر میکردم چه خوب میشد اگر انسانها لااقل به خودشان دروغ نمیگفتند!!"*
*به تصور اینکه فکرم را خوانده و میداند که چرا استکان را میچلاندم،*
*و با کنایه میخواهد متوجه ام کند که در عالم دوستی دروغ خیانتی است عظیم، گفتم:*
*"خوب بابا تو هم مثل اینکه آسمونو آوردیم رو زمین!*
*حالا خوبه ما جلوی تو فقط یکبار استکان بغل کردیما!"*
*صدایش را مانند دوبلور چارلتون هستون تو فیلم ده فرمان کرد و گفت:*
*"اگر انسانها مؤفق بشن به خودشون دروغ نگن اولین قدم رو برای خودشناسی برداشتن،*
*و خدا در قلبشان روشنایی خواهد افشاند و جهانشان زیبا خواهدگشت!!"
*استکان چای سرد گشته را از جلویش برداشتم تا چای گرمی برایش بریزم که گفت:*
*"این استکان انقدر کوچیکه که تو دست آدم گم میشه،*
*لطفاً تو اون استکان کمر باریک بزرگه برام بریز!!"*
*رفتی اما جای تو خالی نیست،*
*خوب میدانی که در دلم جای داری.*
*در راهروی خانه ام جای دوچرخه ات اما خالیست.*
*در اطاقم جای کتابها و روزنامه هایت که هر بار فرصت میکردی میخواندیشان خالیست.*
*دستشوئی خانه ام بدون حولهُ تو که با آن بدنت را خشک میکردی از نشاط افتاده.*
*از روزیکه رفتی و دوچرخهُ خود را بردی، دوچرخه ام ماتمش گرفته است.*
*مسواکم احساس تنهائی میکند در جا مسواکی.*
*بی تو حوصلهُ پاک کردن آیینه در دستشوئی را هم دیگر ندارم.*
*آشپزخانه بی تو سوت و کور است و اجاق خوراکپزی سردش گشته.*
*نه به اس ام اسهایم جواب میدهی و نه یادی با ایمیل از ما میکنی.*
*پس چرا ماشین رختشوئی را با خود نبردی، چون که سنگین و سخت بود؟*
*یا گذاشتیش تا من خاطراتت را در آن بشویم بی رحم؟*
*رفتی اما بوی تو در اطاقم جاریست،*
*خانه ام بی تو بی رونق گشته.*
*تقدیم به دوستان مهربانم محمد عرب زاده و حمیدرضا سلیمانی.*
*اطاق از سکوت لبریز بود، سکوتی دلگشا که معنای جاودانگی را به گوش میرساند.*
*من بودم، تو بودی و او که انگار خالی از جسم میبود و در گوشه ای از اطاق،*
*با چشمانی باز و بی حرکت به ما مینگریست.*
*مرغان عشقم نشسته کنار هم بر لبهُ گلدانی،*
*نه تکان میخوردند و نه آواز خواندن را به یاد می آوردند.*
*خیره به سکوت ما بودند و سکوتمان لالشان ساخته بود.*
*او با نگاهش ما را از گذشتهُ مان کشان کشان به زمانهُ حال آورده بود و اکنون در سکوت،*
*در انتظار (شدن) مان لحظه ها می گذشت و ما بی خبر از گذشت زمان در حال خود،*
*مانند مجسمه ای از سنگ بی حرکت مانده بودیم و گذشته را به خاطر نمی آوردیم،*
*سکوتمان اختیاری نبود، همانگونه که غوقای قبل از آن نیز بی ارادهُ ما در سرمان برپا بود.*
*نه زمان میچرخید و نه خاطره ای به دورمان میرخصید.*
*قرار گذارده بودیم هرکدام از ما از تونل زمان گذشته،*
*گذشته را پشت سر بگذاریم و بعد از رسیدن به حال،*
*آن بشویم که همیشه در آرزویش میسوختیم، زندگانی را دشنام میدادیم*
*و میگریستیم هر لحظه به بد شانسی خود.*
*او که چشمانش را بست، مرغان عشق پا به پا کردند و تو برخاستی.*
*مانند آنکه بر روی ابرها قدم برمیداشتی به میانهُ اطاق آمدی،*
*چند دوری بر روی پنجهُ پاهایت چرخیدی و با هر بار چرخش خود زیر لب میخواندی (گشتم).*
*او با چشمانی بسته به من مینگریست،*
*بدون آنکه لبانش از هم بازگردند مدام از من میپرسید که آیا (شده ام)؟*
*و من حیران بودم و نمیدانستم چه باید (بشوم)؟*
*حال خود را نمیفهمیدم و سرم از چرخ زدنهای تو گیج میخورد،*
*در گوشهایم آواز مرغان عشقم میپیچید و یارای فکر کردن از من سلب شده بود.*

*خفاش شب را که دستگیر کردند در ایران بودم.*
*هفت نفر در بارهُ خفاش شب و اینکه چگونه باید به جزایش برسد نظراتشان را برایم شرح دادند.*
*هر هفت نفر در اعدام کردن او متفق القول بودند.*
*هر هفت نفر سکولار و از شیوهُ قضائی در ایران ناراضی بودند.*
*هر هفت نفر موافق با آن بودند که قبل از اعدام او باید ابتدا دستها و پاها و زبانش را قطع کرد،*
*چشمهایش را از حدقه در آورد، آلت تناسلیش را سوزاند و بعد او را به دار آویخت.*
*هفده شهریور هزار و سیصد و پنجاه و هفت در ایران بودم و شاهد بحثی در خیابان هاشمی.*
*مردی در حالیکه کوشش میکرد با تهیج دیگران خود را انقلابی دوآتشه جابزند میگفت:*
*"اگر شاه و خواهرشو به دستم بدن قبل از اعدامشون با تیغ اول تیکه تیکشون میکنم به این ریزی!"*
*و بعد قسمت کوچکی از بند انگشتش را به کسانیکه دور او جمع شده بودند نشان میداد.*
*امروز خسرو بهم تلفن کرد و گفت:*
*"سعید فکر میکنی امروز تو عراق مردم بابا کرم میرخصن یا علی بابا توئیست!؟"*
*موسی به رهی دید یکی کشته فتاده.....*

*Was mich an Jesus interessiert und ihn mir wichtig macht,*
*sind nicht seine historische Bedingtheiten,*
*sondern das Einmalige,*
*dass er diesen Bedingtheiten entwachsen ist*
*und sie hinter sich ließ.*
*آنچه مسیح را برایم با اهمّیت و جذاب جلوه گر میسازد،*
*منحصر به فرد بودن او در رها کردن خویش مانند پروانه ای از پیلهُ تنگناهای تاریخی زمانه اش*
*و پیروز گشتن او بر آنهاست.*