|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
*آخرین روز پائیز با جاری شدن خون از جانم جانی کند و زمستان شروعش برایم زیبا گشت.*
*شگفتیها به رویم آغوش گشودند و من در بحرشان غرق شدم.*
*تا که بوی پیام در اطاقم پیچید از محبت سرشار شدم.*
*در خواب و بیداری گل سرخی دیدم به صمد بخشیدم.*
*پینوشه در بستر مرگ قاه قاه میخندید.*
*پدرم سر از قبر که خارج کرد هوشی مین بیهوش گشت.*
*در خواب بدنم خیس از عرق کردن بود و روحم مشغول گرفتن حمام بخار.*
*اولین روز زمستان مادرم از رنج کشیدن فارغ گشت و من زاده شدم.*
*عکس آفتاب که در حوض افتاد از سردی آب سرما خورد و تب به جانم چنگ زد.*
*روزها چه زود میگذرند، فصلها چه آرام میآیند.*
*که از کودکی همیشه برایم معلمی بودی آگاه.*
***
*,*Das Fundament einer kommenden Ordnung wird genauso groß sein wie die Opfer
*die wir heute bringen*.
*اساس و شالودهُ نظم و ترتیبی که در راه است،*
*به همان اندازه پُر شکوه و آراسته خواهد گشت که ما امروز برایش رنج کشیده و قربانی میدهیم.*
*Die Kriege werden gemacht von Leuten,*
*denen das Leben anderer gleichgültig ist.*
*Sie machen ihre Kriege mit der Habe, dem Blut und Leben anderer,*
*und was wir dazu denken und dabei leiden, ist ihnen einerlei.*
*جنگهارا کسانی بوجود میآورند که زندگی دیگران برایشان بی اهمیّت است.*
*آنها جنگهایشان را با خون، جان و مال دیگران براه میاندازند،*
*نظرات و اندیشهُ مان در این رابطه و رنج بردن و اندوهمان برایشان بیتفاوت میباشد.*
Erkennt den Krieg nicht als von außen,**
*sondern von euch selbst geschaffen und gewollt*,
*so habt ihr den Weg zum Frieden vor euch.*
*اگر جنگ را اتفاقی تحمیل شده از خارج نام گذاری نکرده،*
*بلکه خود خواسته و خود خلق کرده اش بشناسید،*
*آنگاه در صلح و آرامش برویتان باز خواهد گشت.*
*Weich ist stärker als hart, Wasser stärker als Fels,*
*Liebe stärker als Gewalt.*
*لطافت و نرمی قویتر از سِفتی و محکم بودن، آب قویتر از صخره و عشق قویتر از زور است.*
*Ich habe Freunde genug,*
*die politisch genau umgekehrt wie ich denken,*
*und habe unter politisch Gleichgesinnten Leute genug,*
*die ich nicht ernst nehmen kann.*
*من دوستان زیادی دارم که افکار سیاسیشان کاملاً با افکار من متفاوت است،*
*و در میان همفکران سیاسی ام هم دوستانی دارم که جدیشان نمیتوانم بگیرم.*
*.*Dort, wo die Gegensätze erlöschen, ist Nirwana
*Nirwana <آرامش کامل> آنجائیست که شعلهُ تضادها همگی خاموشند.*
*Wo wir unser Schicksal bejahen, da blüht Tao.*
*هنگامیکه به سرنوشتمان لبیک میگوئیم، Tao <بودن افسانه وار> شکوفا میگردد.*
*به تو که مرا هر از گاهی میخوانی*
*و به دیگر برادران و خواهرانم با این امید که آنها نیز روزی نوشته هایم را بخوانند.*
*تازه از حمام بیرون آمده ام.*
*موهایم هنوز خیس است همانگونه که هر بار درونم را میشویم چشمانم خیس میمانند.*
*باغچهُ کوچک دلم از بارش باران چشمانم آبیاری شده اند.*
*پسرم دیشب آمده بود به دیدارم.*
*طبق معمول این چند ماهی که خودم را با کامپیوتر مشغول کرده ام،*
*لمیده بودم روبروی مونیتور و داشتم نوشته های دیگران را میخواندم که در بستهُ اطاق باز شد.*
*با یاد و سلام به میثم.*
*امروز برای تمدید حقوق بیکاریم*
*بعد از چند روزی که از خانه بیرون نرفته بودم با رخشم عازم ادارهُ کار شدم.*
*از دستکش زیاد خوشم نمیآید ولی دستکشی را که چند وقت پیش در خیابان پیدا کرده بودم *
*و انگار درست برای دستان من ساخته بودندش به دستم کردم.*
*هوای خنک اما آفتابی امروز شوق آرام و آهسته رکاب زدن*
*و دیدن صحنه های خیابان را در من بیدارکرده بود *
*و به جای اینکه مسافت خانه تا ادارهُ کار را مانند دفعات قبل*
*در یک ربع ساعت با رخشم رکاب زنان طی بکنم اینبار در چهل و پنج دقیقه به انجامش رساندم.*
*پائیز در برلین، فصل عجله داشتن روشنایی روز برای فدا کردن خود در پای سیاهی عصر میباشد.*
*آسمان مانند دمدمی مزاجان رنگش حدود ساعت سهُ بعد از ظهر از این رو به آن رو میگردد.*
*سیاهی مانند بوآی گرسنه ای خود را به دور سپیدی میپیچاند*
*و در کمتر از نیمساعت روشنایی روز را مانند طعمه ای بیجان و خرد گشته به کام میکشد،*
*بعد، تاریکی سراسر آسمان برلین را میپوشاند.*
*گاهی که شمع در خانه ندارم و دلم از فشار تاریکی بر فضای اطاقم به درد میآید،*
*شمع دلم را روشن میکنم تا ببینم که آیا هنوز در آن عشقی یافت میگردد؟*
*چه کسی بود که گفت: اگر دلت مملو از عشق باشد در سیاهی شب جاده ای خواهی*
*یافت نورانی که تو را به سر منزل رهنمون خواهد ساخت؟*
*رنگ سیاه آسمان مانند دزدان که در شب شبیخون میزنند به اطاقم حمله آورده*
*و سپیدی دیوارهای اطاقم را به تاراج میبرد.*
*چهارزانو نشسته در کنجی با چشمانی باز به تاریکی خیره میمانم.*
*سکوت با زوزه اش شلاق به جانم میزند.*
*وَهم ترسناکی دستانم را به لرزش وامیدارند.*
*در ذهنم فراموشی را لعنت میکنم که چرا ظهر*
*به هنگام خرید توتون شمع را از یادم برد.*
*فندکم خالی از گاز گشته و سیگار پیچانده شده میان لبان خشکم*
*مانند یتیمان بی حرکت در انتظار آتش مانده.*
*چشمانم کم کم به تاریکی عادت میکنند اما از آن جادهُ نورانی خبری نیست هنوز.*
*نکند که دلم خالی از عشق گشته؟*
*چشمانم را بسته و به درون دلم مینگرم:*
*شمعی پت پت کنان رو به خاموشیست و دلم از حسرت پُر.*
*ساعت نزدیکهای شیش صبح رو نشون میداد.*
*پلک چشم چپم تا نیمه باز مونده و چشم راستم از بیخوابی و خستگی*
*انگار در دریاچه ای از خون دست و پا زده باشه سرخ سرخ به نظر میآمد.*
*<خواب> در حال مهیا دیدن جشن پیروزیش بر حواس من بود.*
*تجربه بهم ثابت کرده بود که اگه در این حالت به خواب تسلیم بشم*
*حتماً بعد از یکی دو ساعت با گردنی کج و پر از درد بیدار خواهم شد.*
*کتابی را که مشغول خوندنش بودم به کناری میذارم و به دستشوئی میرم.*
*صورت و چشامو با آب خنک میشورم،*
*وقتی در آینه به خودم نگاهی میندازم صورت و کل اجزای داخلشو تار و کج و کوله میبینم.*
*باز هم چند مشت آب خنک به صورت و چشام میپاشم و به اطاق برمیگردم.*
*Leo Navratil را نمیشد زباد منتظر گذاشت.*
*کنجکاویمو با کتابش به نامschizophrenie und Sprache برانگیخته بود.*
*میشینم و به خوندن ادامه میدم.*
*میدونستم اگه خواب برم به جای دیدن حوریان بهشتی کابوسهای آنچنانی خواهم دید*
*و به بیزاریم از هرچه خواب و خواب دیدن هستش اضافه میشه.*
*درست رأس ساعت شیش و سی دقیقه*
*وقتی عقربه بزرگه خودشو مانند مستها با اون هیکل درازش رو عقربهُ کوچیکه میندازه*
*مژه های چشای منم خودشونو میندازن رو همدیگه و <خواب> بر بیداری من پیروز میشه.*
*در میانهُ خواب و بیداری زمانیکه هنوز خواب منو به عمق خودش نکشونده بود،*
*شبحی بالاسرم سبز میشه و میگه: "بیدار شو، تا دیر نشده باید بریم".*
*خواب آلوده میگم حالا چه عجله ای دارید شما؟ من همین الان پیش پای شما به خواب رفتم.*
*خم میشه و با عصبانیت لالهَ گوش چپمو وشگون محکمی میگیره و به طرف خودش میکشه.*
*با درد و تعجب میبینم کسی شبیه خودم از کالبدم خارج میشه*
*نگاهی به من میندازه و همراه شبح به راه میفته.*
*با ترس و هیجان داد میزنم کجا میرید بدون من؟*
*واستید منم میام و سعی میکنم از جام بلند شم.*
*ولی انگار که جسمم از سنگ صد تُنی تراشیده شده باشه،*
*تقلام به جائی نمیرسه و نمیتونم از جام جُم بخورم.*
*با صدای بلندتری داد میزنم: "آهای کجا میبری منو بدون من؟*
*شبح روشو برمیگردونه و با پوزخند میگه:*
*"همون موقع که گفتم بلند شو اگه از خواب بیدار میشدی تو رو هم با خودمون میبردیم،*
*حالا اما دیگه خیلی دیره، بگیر تا دلت میخواد بخواب،*
*هیچکسی هم دیگه نمیاد از خواب ناز بیدارت کنه و مزاحمت بشه!"*
*بعد دستشو میده به دست اونیکه از کالبدم بیرون کشیده بود و*
*انگار که هفتصد ساله با هم رفیق هستن،آرام آرام از من دور میشن.*
*یازده روز دیگر زمستان شروع خواهد گشت.*
*آسمان برلین عاشقیش پایانی ندارد و در اواخر فصل پائیز دلش هنوز بهاری مانده.*
*آفتاب در حال درخشیدن است.*
*مرغان عشقم با موزیک که از رادیو مشغول پخش شدن است میخوانند و خوش میباشند.*
*دل من از گرسنگی به ضعف رفتن مشغول است*
*و من با بی رحمی تمام تنها چای و قند را میبندم به این خندق بلا،*
*که شاید تمامی بلاهای در جانم آبکی گردند و با دفع ادرار ترکم بکنند.*
*بگمانم چند روزیست که تمام ویروسها،*
*باکتریها و دردهای بی درمان درون کالبد بی قواره ام*
*دست به دست یکدیگر داده اند و قصد براندازی مرا کرده اند.*
*اندیشهُ اینکه دوباره بیماری سل از خواب بیدار گردیده باشد حالم را میگیرد.*
*مدام جلوی آینه به چشمانم خیره میشوم تا ببینم آیا زیاده از حد زرد شده اند یا نه؟*
*کاش چهارشنبه سوری زودتر فرا میرسید،*
*تا میتوانستم بگویم زردی من از تو و سرخی تو از من!*
*بیچاره آتش، میترسم دیگر از سرخیش اثری نماند و زرد زرد خود را نمایان سازد.*
*مردن حق است ولی چگونه مردن برایم همیشه خیلی مهم بوده است.*
*نمیخواهم از چند تا ویروس و باکتری بی سر و پا شکست بخورم*
*و قبضی بدستم بدهند و راهی آن دیارم بکنند.*
*این را هم میدانم که همیشه آدم به خواسته هایش نمیرسد.*
*اشعهُ آفتاب به شیشهُ خانه همسایه میخورد*
*و انعکاسش از پنجرهُ اطاقم داخل گشته و چشمانم را میزند.*
*دلم نمی آید از پیشت پا شوم و تنهایت بگذارم.*
*ولی باید بروم دستشوئی تا از فشاری که در مثانه ام ایجاد شده خلاصی پبدا بکنم.*
*داخل دستشوئی به این می اندیشم که چرا هنردوستان،*
*بیشتر هنرمندان را که افیونی بودند و هستند دوست میدارند و برایشان احترام قائلند؟*
*ولی همین افیونی بودن کسانی را که دوست نمیدارند،*
*اسلحه ای برای نابود کردنشان قرار میدهند؟!*
*مثلاً نمیدانم که چرا عرق خورها خودشان را انسان برتری از بنگی ها به شمار میاورند؟*
*و یا چرا سیگاریها به دیگران فخر میفروشند که نه آبجو مینوشند نه شراب!*
*یادش به خیر قدیما که میرفتی خواستگاری دختری،*
*وقتی میگفتی نه اهل دودی و نه عرق خور هستی*
*میتوانستی هر چهار پنج دختر آن خانواده را به عقدت در بیاوری.*
*فکر کنم مثانه که پر باشد آدم میتواند به چرت و پرت گوئی هم مبتلا گردد.*
*من در کنار پائیز تا فرا رسیدن زمستان همچنان مینشینم*
*و به آواز مرغان عشقم که با صدای موزیک میخوانند و خوشند گوش میدهم*
*و به چهارشنبه سوری و بته هایی میاندیشم که سرخی آتششان به زردی نگرائیده است.*
*با یاد و سلام به حسن*
*اگر دقیقه ای بی تو صد سال تنهائی من باشد*
*اگر صد سال تنهائی من با آمدنت در کمتر از ثانیه ای بخار شود و در هوا محو گردد*
*اگر دیروز من پر از بی بودن تو بوده باشد*
*اگر امروز من تمام با خیال آمدن تو بگذرد*
*اگر فردا تو بیائی و جهان از نو زاده بشود*
*تو بگو ای عاشق، چند سال از عمر من میگذرد*
***
*به هنگامیکه قطرات اشک چشم تو خشکی رود را داغدار میسازد دریا بیتابیش میگیرد*
*اقیانوس به طغیان بر میخیزد*
*ماه خود را از میان می بُرد*
*ستاره ها سیاه میپوشند*
*ماهیان کور میگردند*
*چوپان به زنش میگوید انگار گوسفندان بیمار شده اند*
*زارع نماز وحشت میخواند*
*ارباب خشمش میگیرد، دختر دهقان باردار میگردد*
*مردی دستهای خونینش را در رود میشوید*
*آسمان سرخ رنگ میگردد*
*درودگر درختی بر دوش میکشد*
*زنی سنگها را میساید تا کوچک بشوند*
*آواز خوانی زبان بریده اش را به گردن می آویزد*
*دارها بی ساقه و برگ مانند سربازانی بی سر به صف می ایستند*
*و شمارش معکوس آغاز میگردد*
*ده، نه، هشت ...آتش*
*وقتی تو گریانی، جهان میسوزد*

*یکی از قناریهایم مدتی به سرماخوردگی مبتلا شده بود*
*و میبایست برای مداوا به دکتر میبردمش.*
*دکتر هنگام معاینه و در حال گوش کردن به ضربان قلب قناریم،*
*مرتب چپ چپ نگاهم میکرد که بالاخره طاقت نیاورد و گفت:*
*"آقا چرا شما از قناریتان خوب نگهداری نمیکنید؟! "کمی ناراحت شدم و با تعجب گفتم:*
*"این چه فرمایشیست آقای دکتر شما میفرمائید؟*
*من از مرغان عشقم بهتر و بیشتر از سلامتی خودم مراقبت میکنم."*
*پس از پایان معاینه به دستیارش میگوید که کمی خون برای آزمایش از او بگیرد*
*و با کمی عصبانیت رو به من کرده و میگوید:*
*"اگر اینطور است که شما میگویید پس چرا شما سرما نخورده اید و سالمید؟"*
*دیدم دارد اوضاع کم کم به (سه) شدن نزدیک میشود و اگر دلیل قانع کننده ای تحویلش ندهم*
*گناه بیمار شدن قناریم به حساب من نوشته خواهد شد، فی الفور جواب میدهم:*
*"آقای دکتر گناه از من نیست مقصر خودش است که مدام نزدیک پنجرهُ باز مینشیند،*
*بیش از صد بار تذکر دادم که هوا سرد است و سرما خواهد خورد ولی دریغ از گوش شنوا؟"*
*دکتر با پوزخندی ادامه میدهد: "آقای محترم اینکه نشد دلیل قانع کننده!*
*خوب شما پنحره را باز نکنید وقتی میبینید که به حرفتان گوش نمیدهد.*
*در هر صورت من باید جریان را به ادارهُ حمایت از حیوانات گزارش بکنم!"*
*دیدم اوضاع از مرز (سه) شدن گذشته و دارد وارد فاز (خیط) بودن میگردد*
*و اگر خدای نکرده زبانم لال اتفاقی برای مرغ عشقم بیفتد*
*این آقای دکتر سر پیری کار دست من خواهد داد!*
*پس اجباراً کلک رشتی را به کار گرفته و خود را کمی عصبانی نشان داده و میگویم:*
*"آقای دکتر این که درست نیست شما حرف بگذارید تو دهان این پرنده!*
*چه کسی گفته که من پنجره را باز میکنم؟ این پرنده ها خودشان یک پا پنجره باز کن هستند!*
*ماشاءالله تعداشان هم یکی دو تا نیست که آدم بتواند از پسشان بر بیاید!*
*جلوی یکیشان را میگیرم آن دیگری میپرد و پنجره را باز میکند!*
*شما خودتان مطلعید که این پرنده ها چه جانورهایی هستند؟!"*
*نگاه عاقل اندر سفیه دکتر مرا به دوران کودکیم میکشاند*
*و به یاد نگاه های پدر به آن دیار سفر کرده ام میاندازد.*
*هنگامیکه به سؤالاتش جوابهای آبدوغ خیاری میدادم نگاهش رنگ (خر خودتی) میگرفت.*
*و زمانیکه از شنیدن حقیقت از زبانم ناامید میگشت،*
*با کمی عصبانیت و مخلوطی از غرور به خاطر داشتن چنین فرزندی میگفت:*
*"خوب کافیه پسر، من خودم ختم چاخانهای دنیا هستم!"*
*با صدای بلند دکتر که به فریاد شبیه بود از رویا خارج میگردم:*
*"آقای محترم حواستان کجاست؟ از این شریت ده قطره به آب خوردنش اضافه بکنید*
*و فردا برای گرفتن جواب آزمایش خون دوباره تشریف بیاورید، متوجه عرایضم شدید؟"*
*با گفتن بله و تشکر کردن از مطب خارج میشوم.*
*مرغ عشقم که شاهد نگرانی من در مطب شده بود در راه بازگشت به خانه*
*به من قول میدهد که تا فردا حتماً سلامتیش را بازخواهد یافت.*
*در حالیکه لبخندی بر لب داشت میگوید: "نمیدانم چرا باید دو تا چشم داشته باشم؟*
*و چرا انسان با یک چشم خلق نمیشود؟"*
*و انگشت اشاره اش را داخل کاسهُ چشم راست میکند.*
*چشم مانند تیله ای به بیرون میپرد و من از این عمل او چندشم میشود.*
*هر چه فکر میکنم که آیا این کار ضرری به هستی خواهد زد و یا نه راه به جائی نمیبرم.*
*سپس من هم طبق قول و قراری که با او بسته ام با صدائی لرزان میگویم:*
*" نمیدانم چرا باید دو تا چشم داشته باشم؟ و چرا انسان با یک چشم خلق نمیشود؟"*
*و با فرو کردن انگشت اشاره بدرون کاسهُ چشم چپم آنرا از حدقه خارج میسازم.*
*آدمی با یک چشم چه تفاوتی با انسانی با دو چشم میتواند داشته باشد؟!*
*"چشمت کور تا دیگر از این خطاها نکنی!"*
*این جمله را در موارد بسیاری، مواقعی که به قول دیگران خطائی میکردم میشنیدم.*
*نمیدانم به عنوان فحش آنرا به کار میبستند و یا قصدشان نفرین کردنم بود،*
*و یا اینکه منظورشان پند و اندرز دهی به من بود تا دیگر آن اشتباه را انجام ندهم؟!*
*اشتباه پشت اشتباه، اینبار هم اشتباه کردم،*
*میبایست چشم ضعیفم را از حدقه در میآوردم و نه چشمی که با آن بهتر میتوانستم ببینم!*
*ولی خوب کاری بود که انجام شده و کار از کار گذشته بود.*
*تنها راه باقی مانده برای من نزد چشم پزشک رفتن برای گرفتن عینک بود!*
*از دکترها زیاد دل خوشی ندارم، دلیلش هم برمیگردد به دوران کودکیم.*
*هنگامیکه دکتر لوزه هایم را با آن قیچی کُند جراحیش میبرید*
*و آنها در برایر کُندی قیچی مقاومت به خرج میدادند و بریده نمیشدند،*
*و آن نیشخند جنون آمیز دکتر که انگار از این ماجرا لذت میبرد،*
*مرا از هرچه پزشک است و علم پزشکی متنفر ساخته بود.*
*بعد از آن عمل جراحی هر بار که از من سؤال میشد چکاره میخواهی بشوی؟*
*فوری جواب میدادم پزشک نمیخواهم بشوم!*
*نمیدانستم چه کاره میخواهم بشوم ولی مطمئن بودم که هرگز پزشک نخواهم شد!*
*در آینه که نگاه میکنم چشم چپم بزرگتر از آن چشم دیگرم است!*
*سیاست که به راست میچرخاندم چشم راستم هم در آینه بزرگتر به چشم میآمد!*
*به چپ که متمایل میگرداندم چشم چپم بزرگتر میشد!*
*خدایا چرا مرا از هر دو چشم نابینا نساختی؟ آیا با این کارت جهان زیر و رو میگردید؟!*
*روز سوم اقامتم در دارالمجانین بود که با (هانس) آشنا شدم.*
*یکهفته بر سر این موضوع که آیا انسان به دو چشم احتیاج دارد و یا نه بحث میکردیم.*
*از تصمیمش همان روز اول آشنائیمان آگاهم ساخت.*
*هرچه برایش دلیل میآوردم که کارهای خدا بدون دلیل نمیباشد به خرجش نمیرفت.*
*دلایلم را با آنتی دلیلهای جنون آمیزش رد میکرد.*
*دلایلش هم غیرمنطقی نبودند، پس قرار گذاشتیم آزمایشی بکنیم.*
*یک روز، تمام وقت را با چشمان بسته به زندگی پرداختیم.*
*نتیجهُ آن شکستگی سر من در برخورد به نوک تیز نهار خوری به هنگامیکه*
*یکی از دیوانه های هم آسایشگاهی پشت پائی برایم گرفت،*
*و شکستن پای راست (هانس) در اثر افتادن از پله های راهرو دارالمجانین بود.*
*این آزمایش به هر دوی ما لزوم داشتن چشم را ثابت کرد.*
*آزمایش دوم با بستن تنها یک چشم به انجام رسید*
*و چون صدمه و جراحتی بر ما وارد نگردید عقلانی بودن تز (هانس) را به اثبات رساند.*
*تنها ناراحتی من و (هانس) بعد از به اجرا گذاردن تصمیممان،*
*جدا کردن اطاق من و او در آسابشگاه بود.*
*هر بار که برای شستن و تمیز کردن چشم مصنوئیم جلوی آینه میایستم،*
*(هانس) را میبینم که چشم راستش را میان انگشتان دستش نگاه داشته*
*و با آن به من مینگرد و با مهربانی به رویم لیخند میزند.*
*روانپزشکان با تبعید و فرستادن او به دارالمجانین شهر دیگری،*
*مرا از داشتن دوستی دانشمند در کنارم بی نسیب و غرق اندوه ساختند،*
*و مرا در تصمیمی که در کودکی گرفته بودم تا هرگز پزشک نگردم راسختر گرداندند.*

*خوشا پیله ای که به شیله آغشته نگشت.*
*نهم آذرماه سال پیش با پیشنهاد و تشویق دوستان مهربان و خردمندم:*
*(حمیدرضا سلیمانی) این شاعر و نویسندهُ زبردست و (محمد عرب زاده)*
*داستان نویس ماهر و خبرنگار هنری چیره دست بعد از یکی دو ماهی که*
*از آشنایی من با اینترنت بیشتر نمیگذشت به بلاگفا اسباب کشی کردم.*
*در این مدت من از دانش و آگاهی بسیاری از دوستان وبلاگ نویس بهره مند شدم.*
*از معرفتشان آموختم، از توانائیشان در نوشتن صحیح فارسی بهره بردم،*
*از عهدشان با ادب، فرهنگ و هنر زادگاهم ایران،*
*که از خاک آن بدور مانده ام غرق غرور و مباهات گشتم.*
*و بر من مسلم شد که تا این جوانان غیور زنده اند،*
*فرهنگ و هنر سرزمین آبا و اجدادیم نیز زنده و جاوید خواهد ماند.*
*بر من پوشیده نیست که گاهی بر اثر سهل انگاری در نوشته هایم*
*باعث رنجش این دوستان مهربان گردیده ام.*
*امید که دوستانم این را تنها به ندانم کاری و کم سوادیم مربوط بدارند.*
*لازم میدانم از (زیتون) این بانوی شیرین نگار که بانی و مشوقم به وبلاگ نویسی گشت،*
*به خاطر مهمان نوازی بیدریغش در اینجا تشکر بکنم.*
*از (عباس معروفی) رمان نویس نامی وطنم که معلمی مهربان است، با استادی میآموزاند*
*و با شعرهایش هر بار جان تازه ای در کالبد نحیفم میدمد سخت سپاسگزارم.*
*شعرهایش دم مسیحائیست برای روح سرگشته و حیرانم.*
*از (راوی) عزیز که مهربانانه و خسته گی ناپذیر کوشاست تا حقیقت فراموشمان نگردد،*
*و با ترانه های اهدائیش شادمان میسازد تشکری قلبانه دارم.*
*از (فائزه جوان) بانوی شاعر وطنم که طلوع صبحهایم است بینهایت سپاس دارم.*
*از (نسیم) نویسنده ای که با جای پاهایش مرا به افقهای دور رهنمون میسازد تشکر دارم.*
*از (شیدا محمدی) این شاعر و نویسندهُ توانا که کوتاه نویسی را خاطرنشانم ساخت ممنونم.*
*از (احلام) بانوی نویسنده ای که درون نگر است و من خالصانه دوستش میدارم*
*و از من رنجیده خاطر است، هم سپاس و هم درخواست بخشش دارم.*
*از تک تک بقیه دوستان این دنیای مجازی به خاطر مهربانیشان بی نهایت سپاسگزارم.*
*باشد که تمامی شما دوستان گرامی به آرزوهایتان جامهُ عمل بپوشانید.*

*با یاد و سلام به تو که از من رنجیده خاطری.*
*دو هفته است که دستم به نوشتن نمیگردد.*
*نه اینکه دستانم را کسی بسته باشد تا نتوانم بنویسم، نه اینطور نیست،*
*کسی به جز من در این اطاق سه در چهار نیست که دستانم را ببندد!*
*خودم هم که به تنهایی قادر به این کار نیستم.*
*به تنهایی قادرم دهانم را ببندم تا چیزی نگویم،*
*میتوانم به تنهایی چشمانم را ببندم که چیزی نبینم *
*و یا با دستانم گوشهایم را بگیرم تا چیزی نشنوم، *
*اما به تنهایی نمیشود که دستان خود را بست!*
*شاید دیگران بتوانند اما من توانا به این کار نیستم و مایل هم نیستم این کار را فرا گیرم.*
*دو هفته ای میشود که از روی ویلچرم پایین نیامده ام نه برای خوابیدن و نه برای غذا خوردن.*
*نشیمنگاهم از نشستن طولانی مانند پاهایم بی حس شده است.*
*دو هفتهُ پیش نزدیک غروب تلفن زنگ زد.*
*زنگ دوم که به صدا در آمد ضربان قلبم با شدت شروع به زدن کرد.*
*فضای اطاق از هوا خالی شد، نفسم بند آمد.*
*چیزی مانند گردی نفس گیر در فضا پخش شد و احاطه ام کرد.*
*یقین کردم که خبر جالبی نخواهم شنید.*
*میخواستم خود را به نشنیدن بزنم تا شاید با آن از افتادن اتفاقی نحس جلوگیری کرده باشم! *
*ولی زنگ تلفن همچنان گوشم را میآزرد.*
*گوشی را که برداشتم صدای ((آهو)) که با ترس و هیجان در آمیخته بود*
*وجدانم را ناراحت کرد که چرا زودتر گوشی را برنداشته ام.*
*((آهو)) با نگرانی خاص خودش پرسید:*
*"حالت خوبه؟ چرا گوشی رو انقدر دیر برداشتی؟ داشتم زهره ترک میشدم"*
*((آهو)) این دختر مهربان که قلبش مانند فرشته گان پاک و صاف است را *
*شش ماه پیش بوسیلهُ دوستی شناختم که کمک زندگیم بود؛*
*بدون او تا حال میبایست صد کفن پوسانده باشم.*
*((آهو)) برای آشنایی و معرفی خود روز شنبه ای به خانه ام آمد.*
*تمام مدت کنار ویلچرم بر روی زمین نشسته بود*
*و هر دو دستانش را بر روی رانهای خالی از حس و حرکتم قرار داده بود.*
*هرچه اصرارش کردم که بر روی صندلی بنشیند قبول نکرد و گفت:*
*"بر روی زمین نشستن در کنار پاهایی که به جز جادهُ عشق نپیموده اند باعث افتخار است!*
*نمیتوانستم حرارت دستانش را که بر روی پاهایم قرار داشت حس کنم،*
*اما حرارت قلبش گرمایی لذتبخش در وجودم برانگیخته بود.*
*دختری بود بیست و پنج ساله،*
*بر این باور بود که نیروی درونی مفلوجین او را به زندگانی امیدوار میسازد.*
*چشمانش رنگ مغز پسته ای داشت،*
*پوستش تیره رنگ بود و مرا به یاد اوایل غروب در تابستان میانداخت.*
*قرار بر این شد روزی دو ساعت برایم وقت بگذارد.*
*قراری که پایبندش نبود و اکثر روزها بیشتر از چهار و پنج ساعت پهلویم میماند.*
*طرز کار با ویلچر را انگار در گهواره آموخته باشد،*
*با مهارت مرا به این سو و آنسو حرکت میداد.*
*گاهی خواهش بیدار شدن پاهایم را از خواب سنگینی*
*که بعد از تصادف به آن مبتلا شده بودند از یاد میبردم*
*و خودم را همراه او خوشبخترین انسان میپنداشتم.*
*به خاطر دیر برداشتن گوشی از او معذرت خواستم*
*و گفتم که با به صدا در آمدن زنگ تلفن دلشوره ام گرفته بود.*
*خندهُ آهسته ای کرد و گفت:"مثل همیشه درست حس کردی. باید خبر بدی رو بهت بدم،*
*من از امروز متأسفانه نمیتونم مثل همیشه هر روز بهت سر بزنم".*
*ناگهان دستانم مانند ساقه های نازک گرفتار طوفان به لرزش افتادند*
*و گوشی از دستم به زمین افتاد.*
*همانطور که داد میزدم ((آهو)) صبر کن گوشی از دستم افتاد،*
*کمی صبر کن، و خودم را از کمر با زحمت خم کردم و گوشی را دوباره بدست گرفتم.*
*گوشی را که به گوشم نزدیک کردم هنوز ((آهو)) مشغول صحبت و تعریف بود:*
*".....وفتی ماشین به من خورد، بسویی پرتاب شدم و بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم،*
*چشم که باز کردم خودمو بر روی تخت بیمارستان یافتم.*
*پزشکان معتقدند ده در صد شانس اینکه بتوانم بار دیگر بر روی پاهایم راه بروم دارم.*
*برام دعا کن.*
*منم دعا میکنم کسی که به جای من برای کمک به تو میآید آدم مهربانی باشد.".*
*دو هفته ای میشود که قادر به نوشتن نمیباشم.*