تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

*آخرین روز پائیز با جاری شدن خون از جانم جانی کند و زمستان شروعش برایم زیبا گشت.*

*شگفتیها به رویم آغوش گشودند و من در بحرشان غرق شدم.*

*تا که بوی پیام در اطاقم پیچید از محبت سرشار شدم.*

*در خواب و بیداری گل سرخی دیدم به صمد بخشیدم.*

*پینوشه در بستر مرگ قاه قاه میخندید.*

*پدرم سر از قبر که خارج کرد هوشی مین بیهوش گشت.*

*در خواب بدنم خیس از عرق کردن بود و روحم مشغول گرفتن حمام بخار.*

*اولین روز زمستان مادرم از رنج کشیدن فارغ گشت و من زاده شدم.*

*عکس آفتاب که در حوض افتاد از سردی آب سرما خورد و تب به جانم چنگ زد.*

*روزها چه زود میگذرند، فصلها چه آرام میآیند.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 13:34  توسط سعید از برلین  | 

 

                        *سخنان نغز آقای هِسه و ترجمهُ آنرا به تو تقدیم میکنم،*

*که از کودکی همیشه برایم معلمی بودی آگاه.*

***

*,*Das Fundament einer kommenden Ordnung wird genauso groß sein wie die Opfer

*die wir heute bringen*. 

*اساس و شالودهُ نظم و ترتیبی که در راه است،*

*به همان اندازه پُر شکوه و آراسته خواهد گشت که ما امروز برایش رنج کشیده و قربانی میدهیم.* 

*Die Kriege werden gemacht von Leuten,*

*denen das Leben anderer gleichgültig ist.*

*Sie machen ihre Kriege mit der Habe, dem Blut und Leben anderer,*

*und was wir dazu denken und dabei leiden, ist ihnen einerlei.*

*جنگهارا کسانی بوجود میآورند که زندگی دیگران برایشان بی اهمیّت است.*

*آنها جنگهایشان را با خون، جان و مال دیگران براه میاندازند،*

*نظرات و اندیشهُ مان در این رابطه و رنج بردن و اندوهمان برایشان بیتفاوت میباشد.* 

Erkennt den Krieg nicht als von außen,**

*sondern von euch selbst geschaffen und gewollt*,

*so habt ihr den Weg zum Frieden vor euch.*

*اگر جنگ را اتفاقی تحمیل شده از خارج نام گذاری نکرده،*

*بلکه خود خواسته و خود خلق کرده اش بشناسید،*

*آنگاه در صلح و آرامش برویتان باز خواهد گشت.*

*Weich ist stärker als hart, Wasser stärker als Fels,*

*Liebe stärker als Gewalt.* 

*لطافت و نرمی قویتر از سِفتی و محکم بودن، آب قویتر از صخره و عشق قویتر از زور است.* 

*Ich habe Freunde genug,*

*die politisch genau umgekehrt wie ich denken,*

*und habe unter politisch Gleichgesinnten Leute genug,*

*die ich nicht ernst nehmen kann.*

*من دوستان زیادی دارم که افکار سیاسیشان کاملاً با افکار من متفاوت است،*

*و در میان همفکران سیاسی ام هم دوستانی دارم که جدیشان نمیتوانم بگیرم.*

*.*Dort, wo die Gegensätze erlöschen, ist Nirwana

*Nirwana <آرامش کامل> آنجائیست که شعلهُ تضادها همگی خاموشند.*

*Wo wir unser Schicksal bejahen, da blüht Tao.*

*هنگامیکه به سرنوشتمان لبیک میگوئیم، Tao <بودن افسانه وار> شکوفا میگردد.*

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:38  توسط سعید از برلین  | 

 

*به تو که مرا هر از گاهی میخوانی*

*و به دیگر برادران و خواهرانم با این امید که آنها نیز روزی نوشته هایم را بخوانند.*

*تازه از حمام بیرون آمده ام.*

*موهایم هنوز خیس است همانگونه که هر بار درونم را میشویم چشمانم خیس میمانند.*

*باغچهُ کوچک دلم از بارش باران چشمانم آبیاری شده اند.*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:59  توسط سعید از برلین  | 

 

*پسرم دیشب آمده بود به دیدارم.*

*طبق معمول این چند ماهی که خودم را با کامپیوتر مشغول کرده ام،*

*لمیده بودم روبروی مونیتور و داشتم نوشته های دیگران را میخواندم که در بستهُ اطاق باز شد.*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:23  توسط سعید از برلین  | 

 

*با یاد و سلام به میثم.*

*امروز برای تمدید حقوق بیکاریم*

*بعد از چند روزی که از خانه بیرون نرفته بودم با رخشم عازم ادارهُ کار شدم.*

*از دستکش زیاد خوشم نمیآید ولی دستکشی را که چند وقت پیش در خیابان پیدا کرده بودم *

*و انگار درست برای دستان من ساخته بودندش به دستم کردم.*

*هوای خنک اما آفتابی امروز شوق آرام و آهسته رکاب زدن*

*و دیدن صحنه های خیابان را در من بیدارکرده بود *

*و به جای اینکه مسافت خانه تا ادارهُ کار را مانند دفعات قبل*

*در یک ربع ساعت با رخشم رکاب زنان طی بکنم اینبار در چهل و پنج دقیقه به انجامش رساندم.*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 19:27  توسط سعید از برلین  | 

 

*پائیز در برلین، فصل عجله داشتن روشنایی روز برای فدا کردن خود در پای سیاهی عصر میباشد.*

*آسمان مانند دمدمی مزاجان رنگش حدود ساعت سهُ بعد از ظهر از این رو به آن رو میگردد.*

*سیاهی مانند بوآی گرسنه ای خود را به دور سپیدی میپیچاند*

*و در کمتر از نیمساعت روشنایی روز را مانند طعمه ای بیجان و خرد گشته به کام میکشد،*

*بعد، تاریکی سراسر آسمان برلین را میپوشاند.*

*گاهی که شمع در خانه ندارم و دلم از فشار تاریکی بر فضای اطاقم به درد میآید،*

*شمع دلم را روشن میکنم تا ببینم که آیا هنوز در آن عشقی یافت میگردد؟*

*چه کسی بود که گفت: اگر دلت مملو از عشق باشد در سیاهی شب جاده ای خواهی*

*یافت نورانی که تو را به سر منزل رهنمون خواهد ساخت؟*

*رنگ سیاه آسمان مانند دزدان که در شب شبیخون میزنند به اطاقم حمله آورده*

*و سپیدی دیوارهای اطاقم را به تاراج میبرد.*

*چهارزانو نشسته در کنجی با چشمانی باز به تاریکی خیره میمانم.*

*سکوت با زوزه اش شلاق به جانم میزند.*

*وَهم ترسناکی دستانم را به لرزش وامیدارند.*

*در ذهنم فراموشی را لعنت میکنم که چرا ظهر*

*به هنگام خرید توتون شمع را از یادم برد.*

*فندکم خالی از گاز گشته و سیگار پیچانده شده میان لبان خشکم*

*مانند یتیمان بی حرکت در انتظار آتش مانده.*

*چشمانم کم کم به تاریکی عادت میکنند اما از آن جادهُ نورانی خبری نیست هنوز.*

*نکند که دلم خالی از عشق گشته؟*

*چشمانم را بسته و به درون دلم مینگرم:*

*شمعی پت پت کنان رو به خاموشیست و دلم از حسرت پُر.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 4:21  توسط سعید از برلین  | 

 

*ساعت نزدیکهای شیش صبح رو نشون میداد.*

*پلک چشم چپم تا نیمه باز مونده و چشم راستم از بیخوابی و خستگی*

*انگار در دریاچه ای از خون دست و پا زده باشه سرخ سرخ به نظر میآمد.*

*<خواب> در حال مهیا دیدن جشن پیروزیش بر حواس من بود.*

*تجربه بهم ثابت کرده بود که اگه در این حالت به خواب تسلیم بشم*

*حتماً بعد از یکی دو ساعت با گردنی کج و پر از درد بیدار خواهم شد.*

*کتابی را که مشغول خوندنش بودم به کناری میذارم و به دستشوئی میرم.*

*صورت و چشامو با آب خنک میشورم،*

*وقتی در آینه به خودم نگاهی میندازم صورت و کل اجزای داخلشو تار و کج و کوله میبینم.*

*باز هم چند مشت آب خنک به صورت و چشام میپاشم و به اطاق برمیگردم.*

*Leo Navratil را نمیشد زباد منتظر گذاشت.*

*کنجکاویمو با کتابش به نامschizophrenie und Sprache  برانگیخته بود.*

*میشینم و به خوندن ادامه میدم.*

*میدونستم اگه خواب برم به جای دیدن حوریان بهشتی کابوسهای آنچنانی خواهم دید*

*و به بیزاریم از هرچه خواب و خواب دیدن هستش اضافه میشه.*

*درست رأس ساعت شیش و سی دقیقه*

*وقتی عقربه بزرگه خودشو مانند مستها با اون هیکل درازش رو عقربهُ کوچیکه میندازه*

*مژه های چشای منم خودشونو میندازن رو همدیگه و <خواب> بر بیداری من پیروز میشه.*

*در میانهُ خواب و بیداری زمانیکه هنوز خواب منو به عمق خودش نکشونده بود،*

*شبحی بالاسرم سبز میشه و میگه: "بیدار شو، تا دیر نشده باید بریم".*

*خواب آلوده میگم حالا چه عجله ای دارید شما؟ من همین الان پیش پای شما به خواب رفتم.*

*خم میشه و با عصبانیت لالهَ گوش چپمو وشگون محکمی میگیره و به طرف خودش میکشه.*

*با درد و تعجب میبینم کسی شبیه خودم از کالبدم خارج میشه*

*نگاهی به من میندازه و همراه شبح به راه میفته.*

*با ترس و هیجان داد میزنم کجا میرید بدون من؟*

*واستید منم میام و سعی میکنم از جام بلند شم.*

*ولی انگار که جسمم از سنگ صد تُنی تراشیده شده باشه،*

*تقلام به جائی نمیرسه و نمیتونم از جام جُم بخورم.*

*با صدای بلندتری داد میزنم: "آهای کجا میبری منو بدون من؟*

*شبح روشو برمیگردونه و با پوزخند میگه:*

*"همون موقع که گفتم بلند شو اگه از خواب بیدار میشدی تو رو هم با خودمون میبردیم،*

*حالا اما دیگه خیلی دیره، بگیر تا دلت میخواد بخواب،*

*هیچکسی هم دیگه نمیاد از خواب ناز بیدارت کنه و مزاحمت بشه!"*

*بعد دستشو میده به دست اونیکه از کالبدم بیرون کشیده بود و*

*انگار که هفتصد ساله با هم رفیق هستن،آرام آرام از من دور میشن.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:18  توسط سعید از برلین  | 

 

*یازده روز دیگر زمستان شروع خواهد گشت.*

*آسمان برلین عاشقیش پایانی ندارد و در اواخر فصل پائیز دلش هنوز بهاری مانده.*

*آفتاب در حال درخشیدن است.*

*مرغان عشقم با موزیک که از رادیو مشغول پخش شدن است میخوانند و خوش میباشند.*

*دل من از گرسنگی به ضعف رفتن مشغول است*

*و من با بی رحمی تمام تنها چای و قند را میبندم به این خندق بلا،*

*که شاید تمامی بلاهای در جانم آبکی گردند و با دفع ادرار ترکم بکنند.*

*بگمانم چند روزیست که تمام ویروسها،*

*باکتریها و دردهای بی درمان درون کالبد بی قواره ام*

*دست به دست یکدیگر داده اند و قصد براندازی مرا کرده اند.*

*اندیشهُ اینکه دوباره بیماری سل از خواب بیدار گردیده باشد حالم را میگیرد.*

*مدام جلوی آینه به چشمانم خیره میشوم تا ببینم آیا زیاده از حد زرد شده اند یا نه؟*

*کاش چهارشنبه سوری زودتر فرا میرسید،*

*تا میتوانستم بگویم زردی من از تو و سرخی تو از من!*

*بیچاره آتش، میترسم دیگر از سرخیش اثری نماند و زرد زرد خود را نمایان سازد.*

*مردن حق است ولی چگونه مردن برایم همیشه خیلی مهم بوده است.*

*نمیخواهم از چند تا ویروس و باکتری بی سر و پا شکست بخورم*

*و قبضی بدستم بدهند و راهی آن دیارم بکنند.*

*این را هم میدانم که همیشه آدم به خواسته هایش نمیرسد.*

*اشعهُ آفتاب به شیشهُ خانه همسایه میخورد*

*و انعکاسش از پنجرهُ اطاقم داخل گشته و چشمانم را میزند.*

*دلم نمی آید از پیشت پا شوم و تنهایت بگذارم.*

*ولی باید بروم دستشوئی تا از فشاری که در مثانه ام ایجاد شده خلاصی پبدا بکنم.*

*داخل دستشوئی به این می اندیشم که چرا هنردوستان،*

*بیشتر هنرمندان را که افیونی بودند و هستند دوست میدارند و برایشان احترام قائلند؟*

*ولی همین افیونی بودن کسانی را که دوست نمیدارند،*

*اسلحه ای برای نابود کردنشان قرار میدهند؟!*

*مثلاً نمیدانم که چرا عرق خورها خودشان را انسان برتری از بنگی ها به شمار میاورند؟*

*و یا چرا سیگاریها به دیگران فخر میفروشند که نه آبجو مینوشند نه شراب!*

*یادش به خیر قدیما که میرفتی خواستگاری دختری،*

*وقتی میگفتی نه اهل دودی و نه عرق خور هستی*

*میتوانستی هر چهار پنج دختر آن خانواده را به عقدت در بیاوری.*

*فکر کنم مثانه که پر باشد آدم میتواند به چرت و پرت گوئی هم مبتلا گردد.*

*من در کنار پائیز تا فرا رسیدن زمستان همچنان مینشینم*

*و به آواز مرغان عشقم که با صدای موزیک میخوانند و خوشند گوش میدهم*

*و به چهارشنبه سوری و بته هایی میاندیشم که سرخی آتششان به زردی نگرائیده است.*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 13:46  توسط سعید از برلین  | 

 

 *با یاد و سلام به حسن*

*اگر دقیقه ای بی تو صد سال تنهائی من باشد*

*اگر صد سال تنهائی من با آمدنت در کمتر از ثانیه ای بخار شود و در هوا محو گردد*

*اگر دیروز من پر از بی بودن تو بوده باشد*

*اگر امروز من تمام با خیال آمدن تو بگذرد*

*اگر فردا تو بیائی و جهان از نو زاده بشود*

*تو بگو ای عاشق، چند سال از عمر من میگذرد*

 

***

*به هنگامیکه قطرات اشک چشم تو خشکی رود را داغدار میسازد دریا بیتابیش میگیرد*

*اقیانوس به طغیان بر میخیزد*

*ماه خود را از میان می بُرد*

*ستاره ها سیاه میپوشند*

*ماهیان کور میگردند*

*چوپان به زنش میگوید انگار گوسفندان بیمار شده اند*

*زارع نماز وحشت میخواند*

*ارباب خشمش میگیرد، دختر دهقان باردار میگردد*

*مردی دستهای خونینش را در رود میشوید*

*آسمان سرخ رنگ میگردد*

*درودگر درختی بر دوش میکشد*

*زنی سنگها را میساید تا کوچک بشوند*

*آواز خوانی زبان بریده اش را به گردن می آویزد*

*دارها بی ساقه و برگ مانند سربازانی بی سر به صف می ایستند*

*و شمارش معکوس آغاز میگردد*

*ده، نه، هشت ...آتش*

*وقتی تو گریانی، جهان میسوزد*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:3  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *یکی از قناریهایم مدتی به سرماخوردگی مبتلا شده بود*

*و میبایست برای مداوا به دکتر میبردمش.*

*دکتر هنگام معاینه و در حال گوش کردن به ضربان قلب قناریم،*

*مرتب چپ چپ نگاهم میکرد که بالاخره طاقت نیاورد و گفت:*

*"آقا چرا شما از قناریتان خوب نگهداری نمیکنید؟! "کمی ناراحت شدم و با تعجب گفتم:*

*"این چه فرمایشیست آقای دکتر شما میفرمائید؟*

*من از مرغان عشقم بهتر و بیشتر از سلامتی خودم مراقبت میکنم."*

*پس از پایان معاینه به دستیارش میگوید که کمی خون برای آزمایش از او بگیرد*

*و با کمی عصبانیت رو به من کرده و میگوید:*

*"اگر اینطور است که شما میگویید پس چرا شما سرما نخورده اید و سالمید؟"*

*دیدم دارد اوضاع کم کم به (سه) شدن نزدیک میشود و اگر دلیل قانع کننده ای تحویلش ندهم*

*گناه بیمار شدن قناریم به حساب من نوشته خواهد شد، فی الفور جواب میدهم:*

*"آقای دکتر گناه از من نیست مقصر خودش است که مدام نزدیک پنجرهُ باز مینشیند،*

*بیش از صد بار تذکر دادم که هوا سرد است و سرما خواهد خورد ولی دریغ از گوش شنوا؟"*

*دکتر با پوزخندی ادامه میدهد: "آقای محترم اینکه نشد دلیل قانع کننده!*

*خوب شما پنحره را باز نکنید وقتی میبینید که به حرفتان گوش نمیدهد.*

*در هر صورت من باید جریان را به ادارهُ حمایت از حیوانات گزارش بکنم!"*

*دیدم اوضاع از مرز (سه) شدن گذشته و دارد وارد فاز (خیط) بودن میگردد*

*و اگر خدای نکرده زبانم لال اتفاقی برای مرغ عشقم بیفتد*

*این آقای دکتر سر پیری کار دست من خواهد داد!*

*پس اجباراً کلک رشتی را به کار گرفته و خود را کمی عصبانی نشان داده و میگویم:*

*"آقای دکتر این که درست نیست شما حرف بگذارید تو دهان این پرنده!*

*چه کسی گفته که من پنجره را باز میکنم؟ این پرنده ها خودشان یک پا پنجره باز کن هستند!*

*ماشاءالله تعداشان هم یکی دو تا نیست که آدم بتواند از پسشان بر بیاید!*

*جلوی یکیشان را میگیرم آن دیگری میپرد و پنجره را باز میکند!*

*شما خودتان مطلعید که این پرنده ها چه جانورهایی هستند؟!"*

*نگاه عاقل اندر سفیه دکتر مرا به دوران کودکیم میکشاند*

*و به یاد نگاه های پدر به آن دیار سفر کرده ام میاندازد.*

*هنگامیکه به سؤالاتش جوابهای آبدوغ خیاری میدادم نگاهش رنگ (خر خودتی) میگرفت.*

*و زمانیکه از شنیدن حقیقت از زبانم ناامید میگشت،*

*با کمی عصبانیت و مخلوطی از غرور به خاطر داشتن چنین فرزندی میگفت:*

*"خوب کافیه پسر، من خودم ختم چاخانهای دنیا هستم!"*

*با صدای بلند دکتر که به فریاد شبیه بود از رویا خارج میگردم:*

*"آقای محترم حواستان کجاست؟ از این شریت ده قطره به آب خوردنش اضافه بکنید*

*و فردا برای گرفتن جواب آزمایش خون دوباره تشریف بیاورید، متوجه عرایضم شدید؟"*

*با گفتن بله و تشکر کردن از مطب خارج میشوم.*

*مرغ عشقم که شاهد نگرانی من در مطب شده بود در راه بازگشت به خانه*

*به من قول میدهد که تا فردا حتماً سلامتیش را بازخواهد یافت.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:22  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

*در حالیکه لبخندی بر لب داشت میگوید: "نمیدانم چرا باید دو تا چشم داشته باشم؟*

*و چرا انسان با یک چشم خلق نمیشود؟"*

*و انگشت اشاره اش را داخل کاسهُ چشم راست میکند.*

*چشم مانند تیله ای به بیرون میپرد و من از این عمل او چندشم میشود.*

*هر چه فکر میکنم که آیا این کار ضرری به هستی خواهد زد و یا نه راه به جائی نمیبرم.*

*سپس من هم طبق قول و قراری که با او بسته ام با صدائی لرزان میگویم:*

*" نمیدانم چرا باید دو تا چشم داشته باشم؟ و چرا انسان با یک چشم خلق نمیشود؟"*

*و با فرو کردن انگشت اشاره بدرون کاسهُ چشم چپم آنرا از حدقه خارج میسازم.*

*آدمی با یک چشم چه تفاوتی با انسانی با دو چشم میتواند داشته باشد؟!*

*"چشمت کور تا دیگر از این خطاها نکنی!"*

*این جمله را در موارد بسیاری، مواقعی که به قول دیگران خطائی میکردم میشنیدم.*

*نمیدانم به عنوان فحش آنرا به کار میبستند و یا قصدشان نفرین کردنم بود،*

*و یا اینکه منظورشان پند و اندرز دهی به من بود تا دیگر آن اشتباه را انجام ندهم؟!*

*اشتباه پشت اشتباه، اینبار هم اشتباه کردم،*

*میبایست چشم ضعیفم را از حدقه در میآوردم و نه چشمی که با آن بهتر میتوانستم ببینم!*

*ولی خوب کاری بود که انجام شده و کار از کار گذشته بود.*

*تنها راه باقی مانده برای من نزد چشم پزشک رفتن برای گرفتن عینک بود!*

*از دکترها زیاد دل خوشی ندارم، دلیلش هم برمیگردد به دوران کودکیم.*

*هنگامیکه دکتر لوزه هایم را با آن قیچی کُند جراحیش میبرید*

*و آنها در برایر کُندی قیچی مقاومت به خرج میدادند و بریده نمیشدند،*

*و آن نیشخند جنون آمیز دکتر که انگار از این ماجرا لذت میبرد،*

*مرا از هرچه پزشک است و علم پزشکی متنفر ساخته بود.*

*بعد از آن عمل جراحی هر بار که از من سؤال میشد چکاره میخواهی بشوی؟*

*فوری جواب میدادم پزشک نمیخواهم بشوم!*

*نمیدانستم چه کاره میخواهم بشوم ولی مطمئن بودم که هرگز پزشک نخواهم شد!*

*در آینه که نگاه میکنم چشم چپم بزرگتر از آن چشم دیگرم است!*

*سیاست که به راست میچرخاندم چشم راستم هم در آینه بزرگتر به چشم میآمد!*

*به چپ که متمایل میگرداندم چشم چپم بزرگتر میشد!*

*خدایا چرا مرا از هر دو چشم نابینا نساختی؟ آیا با این کارت جهان زیر و رو میگردید؟!*

*روز سوم اقامتم در دارالمجانین بود که با (هانس) آشنا شدم.*

*یکهفته بر سر این موضوع که آیا انسان به دو چشم احتیاج دارد و یا نه بحث میکردیم.*

*از تصمیمش همان روز اول آشنائیمان آگاهم ساخت.*

*هرچه برایش دلیل میآوردم که کارهای خدا بدون دلیل نمیباشد به خرجش نمیرفت.*

*دلایلم را با آنتی دلیلهای جنون آمیزش رد میکرد.*

*دلایلش هم غیرمنطقی نبودند، پس قرار گذاشتیم آزمایشی بکنیم.*

*یک روز، تمام وقت را با چشمان بسته به زندگی پرداختیم.*

*نتیجهُ آن شکستگی سر من در برخورد به نوک تیز نهار خوری به هنگامیکه*

*یکی از دیوانه های هم آسایشگاهی پشت پائی برایم گرفت،*

*و شکستن پای راست (هانس) در اثر افتادن از پله های راهرو دارالمجانین بود.*

*این آزمایش به هر دوی ما لزوم داشتن چشم را ثابت کرد.*

*آزمایش دوم با بستن تنها یک چشم به انجام رسید*

*و چون صدمه و جراحتی بر ما وارد نگردید عقلانی بودن تز (هانس) را به اثبات رساند.*

*تنها ناراحتی من و (هانس) بعد از به اجرا گذاردن تصمیممان،*

*جدا کردن اطاق من و او در آسابشگاه بود.*

*هر بار که برای شستن و تمیز کردن چشم مصنوئیم جلوی آینه میایستم،*

*(هانس) را میبینم که چشم راستش را میان انگشتان دستش نگاه داشته*

*و با آن به من مینگرد و با مهربانی به رویم لیخند میزند.*

*روانپزشکان با تبعید و فرستادن او به دارالمجانین شهر دیگری،*

*مرا از داشتن دوستی دانشمند در کنارم بی نسیب و غرق اندوه ساختند،*

*و مرا در تصمیمی که در کودکی گرفته بودم تا هرگز پزشک نگردم راسختر گرداندند.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 18:26  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *خوشا پیله ای که به شیله آغشته نگشت.*

*نهم آذرماه سال پیش با پیشنهاد و تشویق دوستان مهربان و خردمندم:*

*(حمیدرضا سلیمانی) این شاعر و نویسندهُ زبردست و (محمد عرب زاده)*

*داستان نویس ماهر و خبرنگار هنری چیره دست بعد از یکی دو ماهی که*

*از آشنایی من با اینترنت بیشتر نمیگذشت به بلاگفا اسباب کشی کردم.*

*در این مدت من از دانش و آگاهی بسیاری از دوستان وبلاگ نویس بهره مند شدم.*

*از معرفتشان آموختم، از توانائیشان در نوشتن صحیح فارسی بهره بردم،*

*از عهدشان با ادب، فرهنگ و هنر زادگاهم ایران،*

*که از خاک آن بدور مانده ام غرق غرور و مباهات گشتم.*

*و بر من مسلم شد که تا این جوانان غیور زنده اند،*

*فرهنگ و هنر سرزمین آبا و اجدادیم نیز زنده و جاوید خواهد ماند.*

*بر من پوشیده نیست که گاهی بر اثر سهل انگاری در نوشته هایم*

*باعث رنجش این دوستان مهربان گردیده ام.*

*امید که دوستانم این را تنها به ندانم کاری و کم سوادیم مربوط بدارند.*

*لازم میدانم از (زیتون) این بانوی شیرین نگار که بانی و مشوقم به وبلاگ نویسی گشت،*

*به خاطر مهمان نوازی بیدریغش در اینجا تشکر بکنم.*

*از (عباس معروفی) رمان نویس نامی وطنم که معلمی مهربان است، با استادی میآموزاند*

*و با شعرهایش هر بار جان تازه ای در کالبد نحیفم میدمد سخت سپاسگزارم.*

*شعرهایش دم مسیحائیست برای روح سرگشته و حیرانم.*

*از (راوی) عزیز که مهربانانه و خسته گی ناپذیر کوشاست تا حقیقت فراموشمان نگردد،*

*و با ترانه های اهدائیش شادمان میسازد تشکری قلبانه دارم.*

*از (فائزه جوان) بانوی شاعر وطنم که طلوع صبحهایم است بینهایت سپاس دارم.*

*از (نسیم) نویسنده ای که با جای پاهایش مرا به افقهای دور رهنمون میسازد تشکر دارم.*

*از (شیدا محمدی) این شاعر و نویسندهُ توانا که کوتاه نویسی را خاطرنشانم ساخت ممنونم.*

*از (احلام) بانوی نویسنده ای که درون نگر است و من خالصانه دوستش میدارم*

*و از من رنجیده خاطر است، هم سپاس و هم درخواست بخشش دارم.*

*از تک تک بقیه دوستان این دنیای مجازی به خاطر مهربانیشان بی نهایت سپاسگزارم.*

*باشد که تمامی شما دوستان گرامی به آرزوهایتان جامهُ عمل بپوشانید.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 10:42  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*با یاد و سلام به تو که از من رنجیده خاطری.*

*دو هفته است که دستم به نوشتن نمیگردد.*

*نه اینکه دستانم را کسی بسته باشد تا نتوانم بنویسم، نه اینطور نیست،*

*کسی به جز من در این اطاق سه در چهار نیست که دستانم را ببندد!*

*خودم هم که به تنهایی قادر به این کار نیستم.*

*به تنهایی قادرم دهانم را ببندم تا چیزی نگویم،*

*میتوانم به تنهایی چشمانم را ببندم که چیزی نبینم *

*و یا با دستانم گوشهایم را بگیرم تا چیزی نشنوم، *

*اما به تنهایی نمیشود که دستان خود را بست!*

*شاید دیگران بتوانند اما من توانا به این کار نیستم و مایل هم نیستم این کار را فرا گیرم.*

*دو هفته ای میشود که از روی ویلچرم پایین نیامده ام نه برای خوابیدن و نه برای غذا خوردن.*

*نشیمنگاهم از نشستن طولانی مانند پاهایم بی حس شده است.*

*دو هفتهُ پیش نزدیک غروب تلفن زنگ زد.*

*زنگ دوم که به صدا در آمد ضربان قلبم با شدت شروع به زدن کرد.*

*فضای اطاق از هوا خالی شد، نفسم بند آمد.*

*چیزی مانند گردی نفس گیر در فضا پخش شد و احاطه ام کرد.*

*یقین کردم که خبر جالبی نخواهم شنید.*

*میخواستم خود را به نشنیدن بزنم تا شاید با آن از افتادن اتفاقی نحس جلوگیری کرده باشم! *

*ولی زنگ تلفن همچنان گوشم را میآزرد.*

*گوشی را که برداشتم صدای ((آهو)) که با ترس و هیجان در آمیخته بود*

*وجدانم را ناراحت کرد که چرا زودتر گوشی را برنداشته ام.*

*((آهو)) با نگرانی خاص خودش پرسید:*

*"حالت خوبه؟ چرا گوشی رو انقدر دیر برداشتی؟ داشتم زهره ترک میشدم"*

*((آهو)) این دختر مهربان که قلبش مانند فرشته گان پاک و صاف است را *

*شش ماه پیش بوسیلهُ دوستی شناختم که کمک زندگیم بود؛*

*بدون او تا حال میبایست صد کفن پوسانده باشم.*

*((آهو)) برای آشنایی و معرفی خود روز شنبه ای به خانه ام آمد.*

*تمام مدت کنار ویلچرم بر روی زمین نشسته بود*

*و هر دو دستانش را بر روی رانهای خالی از حس و حرکتم قرار داده بود.*

*هرچه اصرارش کردم که بر روی صندلی بنشیند قبول نکرد و گفت:*

*"بر روی زمین نشستن در کنار پاهایی که به جز جادهُ عشق نپیموده اند باعث افتخار است!*

*نمیتوانستم حرارت دستانش را که بر روی پاهایم قرار داشت حس کنم،*

*اما حرارت قلبش گرمایی لذتبخش در وجودم برانگیخته بود.*

*دختری بود بیست و پنج ساله،*

*بر این باور بود که نیروی درونی مفلوجین او را به زندگانی امیدوار میسازد.*

*چشمانش رنگ مغز پسته ای داشت،*

*پوستش تیره رنگ بود و مرا به یاد اوایل غروب در تابستان میانداخت.*

*قرار بر این شد روزی دو ساعت برایم وقت بگذارد.*

*قراری که پایبندش نبود و اکثر روزها بیشتر از چهار و پنج ساعت پهلویم میماند.*

*طرز کار با ویلچر را انگار در گهواره آموخته باشد،*

*با مهارت مرا به این سو و آنسو حرکت میداد.*

*گاهی خواهش بیدار شدن پاهایم را از خواب سنگینی*

*که بعد از تصادف به آن مبتلا شده بودند از یاد میبردم*

*و خودم را همراه او خوشبخترین انسان میپنداشتم.*

*به خاطر دیر برداشتن گوشی از او معذرت خواستم*

*و گفتم که با به صدا در آمدن زنگ تلفن دلشوره ام گرفته بود.*

*خندهُ آهسته ای کرد و گفت:"مثل همیشه درست حس کردی. باید خبر بدی رو بهت بدم،*

*من از امروز متأسفانه نمیتونم مثل همیشه هر روز بهت سر بزنم".*

*ناگهان دستانم مانند ساقه های نازک گرفتار طوفان به لرزش افتادند*

*و گوشی از دستم به زمین افتاد.*

*همانطور که داد میزدم ((آهو)) صبر کن گوشی از دستم افتاد،*

*کمی صبر کن، و خودم را از کمر با زحمت خم کردم و گوشی را دوباره بدست گرفتم.*

*گوشی را که به گوشم نزدیک کردم هنوز ((آهو)) مشغول صحبت و تعریف بود:*

*".....وفتی ماشین به من خورد، بسویی پرتاب شدم و بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم،*

*چشم که باز کردم خودمو بر روی تخت بیمارستان یافتم.*

*پزشکان معتقدند ده در صد شانس اینکه بتوانم بار دیگر بر روی پاهایم راه بروم دارم.*

*برام دعا کن.*

*منم دعا میکنم کسی که به جای من برای کمک به تو میآید آدم مهربانی باشد.".*

*دو هفته ای میشود که قادر به نوشتن نمیباشم.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:44  توسط سعید از برلین  | 

 

counter