تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

 *با یاد و سلام به حمیدرضا سلیمانی.*

*((خداداد))یتیم معروفِ محلمهُ مان را هربار میپرسیدند پدرت کیست، مادرت کجاست؟*

*در جواب چشمانش را میبست،*

*دست راستش را رو به جلو میگرفت،*

*طوریکه فکر میکردی میخواهد تمامی ساکنان محلهُ مان را نشانت بدهد،*

*دست چپش را طوری بر روی صورتش قرار میداد*

*انگار که کسی همین چند لحظهُ قبل سیلی محکمی به او زده است،*

*و بلند داد میزد " پدرم سیاسته، مادرم گیتی خاتون"*

*بعد زبانش را تا نوک دماغش بیرون میآورد،*

*دوسه بار آن را با زبانش تر میکرد و ناگهان به تندی دوباره آنرا به  دهان داخل میکرد.*

*آنگاه با غروری آکنده از فقر و خواهشهایی برآورده نگشته ادامه میداد:*

*"بزرگ که شدم، رئیس جمهور میشم، شایدم نخست وزیر".*

*لبخندش رنگ حسرت میداشت،*

*نگاهش از میان رنگها، تنها رنگ خاکستری را میشناخت.*

*لباسهای کهنه اش هم اکثراً خاکستری رنگ بودند.*

*سپور محله صبحی زود در آخرین روز زمستانی سرد،*

*کودکی را پیچیده شده در میان پتوئی که بر آن عکس شیری نقش یسته بود*

*در کنار درب منزل اوستا عباس کفاش محلهُ مان می یابد.*

*اول به سرش میزند*

*بچه را که پسری زیبا و سالم به نظر میآمد با خودش به خانه ببرد و بزرگش کند،*

*ولی چون نتوانست به سؤالهائی که در ذهنش به وجود آمده بودند جواب قانع کننده بدهد؛*

*مثلاً چون نمیدانست چطور باید به این سؤال همسایگانش جواب بدهد:*

*"تو که زن نداری این بچه رو از کجا آوردی؟"،*

*و یا اینکه: "خودت نون نداری بخوری،*

*میخوای طفل معصوم را به جای شیر گرسنگی بدهی؟"*

*بنابراین لعنت خدا بر شیطانی میگوید و در خانهُ اوستا عباس را به صدا میآورد.*

*این میشود که ((خداداد)) نزد اوستا عباس و خانمش میماند و بزرگ میشود.*

*تقدیر و قضا چنین خواسته بود که زن اوستا عباس بچه اش نشود.*

*همیشه میگفت:"خداوند نداد، نداد؛ حالا هم که داده ببین چه جوریشو داده!"*

*و خودش را که در چادری سفید با خالهای سیاه پوشانده بود*

*چند باری به چپ و راست به نشانهُ شکایت از دست روزگار تکان میداد.*

*روانپزشکان معتقد بودند ((خداداد)) تا سی و پنج در صد عقب مانده گی ذهنی دارد،*

*اما قریب به اتّفاق اهالی محل متفق القول بودند که((خداداد)) کاملاً خل است.*

*این باور باعث شده بود که تو گاهی ببینی وقتی بچه ها حوصلهُ بازی دیگری نداشتند،*

*((خداداد)) را گیر میآوردند، آنقدر سر به سرش میگذاشتند تا عصبانی بشود،*

*وقتی میدید از پسِ بچه ها بر نمیآید پا به فرار میگذاشت*

*بچه ها بدنبالش میدویدند و فریاد میکشیدند:"خداداد خُله، خداداد خُله".*

*خداداد هم مانند بچه آهوئی گریزان از دست گرگان گرسنه از ترس جان،*

*شاید هم به خاطر نجات غرورش از دست کودکان؛*

*که نمیدانست چرا گاهی وحشی میشوند و آنرا هر طوری که مایلند میشکنند،*

*به سرعت قدمهایش می افزود.*

*خستگی که به پاهایش راه میافت و دیگر قادر به دویدن نبود میایستاد،*

*دو دستش را به صورت صلیبی در میآورد و برای حفاظت سر و صورتش*

*که بروی سینه اش خم کرده بود قرار میداد و بچه ها دَم میگرفتند:*

*"خداداد خُله، سنگ میخوره" و با سنگهای کوچک و بزرگ به سویش پرتاب میکردند.*

*به بینی ام در آینه نگاه میکنم،*

*وقتی شباهتی میان آن و بینی خواهران و برادرانم نمیابم دلم هُرّی میریزد.*

*نکند برادرهایم راست میگویند و مرا واقعاً از سر راه پیدا کرده اند و من برادر خونیشان نیستم.*

*مادرم میگفت تمام پسران در سن بلوغ دماغشان باد میکند و کمی بزرگتر میشود.*

*تنها اسلحه ای که در برابرش من همیشه شکست میخوردم و به گریه ام ختم میگردید،*

*شنیدن "بچه سر راهی"، و یا "بچه اضافی" از برادرانم بود.*

*هنگامیکه در بحث و گفتگوهایمان، برادرانم ازین اسلحه،*

*که برایم خطرناکتر از سلاح اتمی بود استفاده میکردند،*

*عصبانی میشدم، احساس تنهایی و در فضا معلق بودن به وحشتم می انداخت*

*و اشگم را سرازیر میکرد.*

*_خداداد بزرگ که شدی میخوای چه کاره بشی؟*

*_ "بزرگ که شدم، رئیس جمهور میشم، شایدم نخست وزیر".*

*و زبانش را در میآورد، مانند ماری به بالا تا سر بینیش سُر میداد،*

*نوک بینیش را چند بار با زبانش لمس میکرد، میچشیدش،*

*بعد سریع و تند مثل زبان قورباغه ای که مگسی را صید کرده باشد،*

*آنرا با سرعت به دهانش داخل میکرد و در این هنگام صدائی مثل ((هُلوپ)) به گوش میآمد.*

*((خداداد)) ده سالش شده بود، کلاس اول را سه سال تکرار کرده بود.*

*متصدیان آموزشی بر این باور بودند که از خداداد انتظار قبولی و به کلاس دوم رفتن را نباید داشت.*

*در تابستان سومین سال مردودیش مردی از راه رسیده و گفته بود که خداداد بچهُ اوست.*

*مادر ((خداداد)) چند ماه پیش از مرگش برای همسایگانش ماجرای ((خداداد))*

*و اینکه پدرش چه کسیست را تعریف کرده تا شاید خدا از تقصیراتش بگذرد.*

*مرد دو ماه پیش در قهوه خانه هنگام نهار از مسافری داستان مادر ((خداداد)) را شنیده*

*و بعد از دو ماه جستجو توانسته محل زندگی پسرش را بیابد.*

*و حالا هم آمده و میخواهد پسرش را همراه خود به دهش که در اطراف کاشان است ببرد.*

*به اوستا عباس چاقو میزدی خونش در نمیآمد.*

*نه اینکه ((خداداد)) را مثل فرزند خونی خودش دوست داشته باشد؛*

*ولی خوب هرکس و ناکسی هم که نمیتوانست ادعا کند که پدر ((خداداد)) میباشد.*

*زن اوستا عباس معتقد بود دهسال از بهترین دوران زندگیش را،*

*برای بزرگ کردن ((خداداد)) صرف کرده و در این دهسال به اندازه سی سال پیر شده است.*

*اما در ته دل ناراضی هم نبود اگر که اوستا عباس کوتاه میآمد و ((خداداد)) را به پدرش پس میداد.*

*پیرمردهای محل همگی به خانهُ اوستا عباس دعوت شدند*

*تا آنها هم در این ماجرای پیش آمده نظر خود را ابراز بکنند.*

*هنگام رفتن پدرم به خانهُ اوستا عباس،*

*از او خواهش کردم به رفتن ((خداداد)) نزد پدرش رأی بدهد.*

*پدرم دستی به سرم کشید و خانه را ترک کرد.*

*((خداداد)) را پدرش با پرداخت مبلغی به اوستا عباس با خود به محل زندگیش میبرد.*

*بچه های محل هم بعد از گذشتن چند ماه ((خداداد)) از یادشان میرود.*

*من اما هنوز به درستی نمیدانم،*

*آیا آنروز که از پدرم خواهش کردم به رفتن خداداد نزد پدرش رأی بدهد،*

*برای این بود که میخواستم او را از دست بچه های محلم نجات بدهم،*

*و یا اینکه در پی نجات خودم از دست تصاویر سنگسار شدن و فرار آهووار ((خداداد)) بودم؛*

*به هنگامیکه برادرانم با اسلحهُ "بچه سر راهی" به من حمله میکردند.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 18:10  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *نه تنها نمیدانست منتظر چه چیزیست بلکه نمیدانست منتظر چه چیزی هم باید بود؟!*

*انتظار معجزه ای نداشت،*

*هرچند که چهره اش طوری دیگر او را نشان میداد اما زیاد هم نادان نبود.*

*میدانست در قرنی که او در آن می زیَد معجزه دیگر بی رنگ شده است.*

*چشم از خواب که میگشود در مخیله اش <<انتظار>> خمیازه ای میکشید*

*بعد او را به خود مشغول میساخت.*

*در بارهُ <<انتظار>> مطالب زیادی به یاد داشت،*

*بارها در بارهُ آن شنیده و خوانده بود:*

*"در انتظارت ستاره ها را میشمارم تا کور شوم."،*

*"انتظار تلخترین دارو است."،*

*"انتظارش بعد از سالها برآورده گشت و در دم جان سپرد."،*

*"انتظار دیدن معشوق با کس دیگر نداشت، پس زدو خود را کشت."،*

*نه تنها او این انتظارات را نداشت*

*بلکه تقریباً تمامی انتظاراتی را که از کودکی تا حال میشناخت*

*برایش عجیب و غریب به نظر میآمدند.*

*او حتی انتظار برنده شدن در لاتاری را هم نداشت؛*

*اما چشم که از خواب باز میکرد گرفتار انتظار میشد*

*بدون آنکه بداند منتظر چه چیزی باید باشد.*

* ((شاید از این حال من خنده ات بگیرد و یا با تعجب بگوئی:*

*" عجب، چه بد احوالیست این وضع"*

*در هر صورت باید در این وضع قرار بگیری تا متوجه بشوی*

*چه مقاومتی برای ادامه دادن به زندگی در خود نهان میداری!)).*

*نمیخواستم تو حرفش بدَوَم، _ولی دست خودم نیست *

*بعد از اولین جام شراب من همیشه سری به دستشوئی میزنم _.*

*نیمی از جام دوّمَم هم خالی شده بود که متوجه شدم باید بروم و خجالت زده گفتم:*

*"دوست عزیز یادت باشه تا کجا تعریف کردی، من میرم دستشوئی و زود برمیگردم".*

*تا دستشوئی به این فکر میکردم:*

*چگونه میتوان خود را در وضعیت او قرار دهم تا بتوانم متوجه حال و احوال او بشوم!.*

*من نه شناختی از او داشتم و نه هنوز فرصت کرده بودم سؤالی از او بکنم.*

*هنوز بیش از یکربع نمیگذرد که؛*

*ناگهان متوجه حضورش در کنار میز دونفره ایکه من نشسته بودم گشته ام.*

*بدون گرفتن اجازه و پرسیدن اینکه آیا صندلی رزرو شده است یا نه آنجا نشست.*

*بعد از سفارش شراب رو به من کرد و گفت:*

*"خوشحالم از زیارتتون، اسم من مانی است" و شروع کرد به تعریف حال و احوالاتش.*

*من اول کمی خودم را به کارم مشغول کردم،*

*اما چون دیدم به تعریفش ادامه میدهد،*

*برای اینکه بی ادبی نکرده باشم دست از کارم میکشم،*

*به نشانهُ اظهار ادب،*

*جرعه ای شراب به سلامتیش مینوشم و به تعریفش گوش مینشینم.*

*آنقدر او را میشناسم که میدانم زندگیش در انتظار چیزی میگذرد*

*و او نمیداند آن چیز چه میباشد.*

*نمیدانم چرا در مواقعیکه به دیوانه ای مانند خود برخورد میکنم سؤال آزار دهندهُ:*

*"چرا من زندگی میکنم؟"*

*از خاطرم پاک میشود و احساسی خوش و مقاوم مرا به زندگانی امیدوار میسازد؟!.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 14:24  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *با یاد و سلام به پدیدهُ مهربان.*

 

*درونش خالی بود، نه شاد بود و نه ضرورتش را احساس میکرد.*

*تا همین چند وقت پیش،*

*روزها و گاهی اوقات در ایام شب به گذشته اش نظری میانداخت*

*و آیندهُ خود را مجسم میکرد. *

*حال اما روز و شب برایش بی معنا شده بود، روزها میخوابید و شبها کار میکرد.*

*کارش شده بود به این اندیشیدن که در بیداری به چه چیز فکر باید بکند؟!*

*گاهی تصور میکرد که سرش کاملاً خالی از مغز شده است.*

*مدام با دو دست آن را میفشرد شاید که سردردش خوب شود.*

*زیاد پیش میآمد که در آینه به چشمانش خیره شود*

*با این امید که روحش را کشف کند.*

*بدست خونین و با دستمالی نه چندان تمیز باند پیچیده شده اش نگاهی میاندازد*

*و به یاد نمی آورد به چه قصدی آینه را با مشت شکسته است.*

*میلش به غذا نمیکشید، گونه اش از بی خوراکی و تشنگی فرو رفته*

*و زیر چشمانش گود افتاده و سیاه رنگ شده بود.*

*چروک پوست دستها و صورتش مانند تقویمی سالهای عمرش را نشان میدادند.*

*به دستانش در روشنایی شمعهائی که در اطرافش به تاریکی نور میبخشیدند نگاهی کرده*

*و سعی میکند به یاد آورد چند سال از عمرش میگذرد.*

*پس از لحظهُ ای کوتاه شقیقه هایش با شدت و تند شروع به زدن میکنند.*

*با هر ضربه انگار در سر خالی از مغزش با پتکی بر سندان میکوبیدند.*

*وقتی تو بیآئی حتماً من رفته ام،*

*نه برای خرید نان و یا ماست و پنیر؛ نه.*

*وقتی تو بیائی جسمم را خواهی یافت که خالی از روح گشته، و سرم خالی از مغز.*

*چشمانِ بسته ام را باز خواهی کرد*

*تا ببینی من در لحظات آخر عمر چه دیده و چه ها کشیده ام.*

*وقتی تو بیائی اطاق سرد و چای سردتر از اطاق گشته است،*

*تو مرا در حال نشسته خواهی یافت با دستی مشت شده*

*که در آن بر روی کاغذی نوشته شده است:*

* "حیف که دیر آمدی، آنقدر دیر آمدی که به انتها رسیدن صبوری و تحمّلم را ندیدی".*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 16:17  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *هفت روز پیش بر حسب اتّفاق کتابی به نام*

*((درّهُ سبزوخرّم)) که شامل چند داستان کوتاه*

*از نویسندگان شوروی سابق که آقای ((حبیب ف))*

*آنرا به فارسی برگردانده اند و در بنگاه نشریات پروگرس در سال 1975*

*دراتحاد شوروی به چاپ رسیده  است بدستم رسید.*

*درهُ سبزوخرم از آقای ماتوسیان به دلم نشست،*

*پس با سلام به ایشان آنرا اینجا میآورم.*

*اگر زنده اند سلامت بمانند و اگر نیستند روحشان شاد باد.*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:3  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *هفده هجده ساعت پیش بعد از گذشت بیست و پنج سال،*

*داستان کوتاهِ <<Der Lacher>>، ((لبخند زن))،*

*از آقای هانریش بول را باز بطور تصادفی خواندم.*

*چیزی به ذوقم انداخت،*

*درونم گرمش گشت و مرا به برگرداندن آن به فارسی تشویقم کرد.*

*پس با سلام تقدیم میدارمش به او: که معلمیست با خرد،*

*رمان نویسی قادر، ادیبی مهربان،*

*و شاعریست عریان.*

*باشد که مورد قبول افتادنش، بی نیازم سازد.*

*تقدیم به عباس معروفی* 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 11:25  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*داستان کوتاه پلنگ از آقای علی دشتی است که در سال 1331 همراه با دو داستان*

*دیگر جادو و شبحی از پاریس منتشر شد.*

 

 

*رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی*

*جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود*

*حافظ*

 

*اگر این واقعه ای که ذیلاً نقل میکنم روی نمیداد ابداً بیاد نامه ایرج نمیافتادم.*

*با وجود اینکه نامه های او بیمزه و خالی از غرابت (اوریژینالیته) نیست*

* [زیرا عادت کرده است ماجراهائی که در نقاط مختلفه دنیا*

*برایش روی میدهد بمن بنویسد]*

*مثل سایر اوراق غیر ضروری نگاه نمیداشتم.* 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:50  توسط سعید از برلین  | 

 

counter