تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

*فراموشی دردیست که گاهی بی درمان میگردد.*

*فراموشی هنگامهُ مرگ به من خواهد گفت:*

*"هشیاری و بیداری چنان از تو ربودم*

*تا بعد از مرگ با زایشی دگر هم ندانی کیستی، ندانی چیستی".*

*یک جهان بیرون ز منست و جهانی نیز در درون خویش میدارم.*

*جهان بیرونم صحنهُ جنگ است و خونریزی *

*و جهان درونم هر لحظه دچار اضطراب و پیچ و تاب.*

*چشم و گوشم پُر است از دیدنیها و از شنیده های جهان بیرونم*

*و هر لحظه مرا وامیدارند تا به خود گویم:*

*"کاشکی کر بودم، کاشکی کور بودم".*

*درونم ناآرام است و میجوشد قُل و قُل چیزی مدام در آن *

*و نمیدانم چیست آن وآن چراست!.*

*به خود میگویم:"به لعنت خدا هم نمی ارزد این دو جهان".*

*با فوتی شعلهُ گاز را خاموش میکنم و میخوابم دراز به دراز،*

*بر روی زمینی سرد و میبندم چشمان خستهُ خود را.*

*جهان رویایم از بوی گاز سرفه اش میگیرد،*

*برای آنکه از خواب بیدار نشوم پاورچین و آرام از من دور میگردد.*

*من میمانم و دو جهان،*

*و بوی گاز پنجه ای میگردد و مجرای نفس را به چنگ میگیرد.*

*از زمان کودکی، انسان برای خود*

*در رویای خویش جهانی میسازد که بر طبق امیال او میگردد.*

*عشوه های جهان درونم که حال دیگر با جهان بیرونم بی اختلاف گشته اند،*

*نمیگذارند که فراموشی پی کار دیگر برود*

*و دست در دست بیخبری جهان رویایم را منهدم میسازند.*

*جهان بیرونم با انفجار بمبی در ایرلند چشم از خواب میگشاید،*

*و ظهر با به صدا در آمدن دوازده ضربهُ ناقوس کلیسائی،*

*تو میدانی دوازده جان بدست جور از جام لبریز گشتند *

*و شب هم که تاریک است و بی فرجام.*

*با کمی وسواس درکنکاش درمیابم که دنیای درونم،*

*چه راحت و ساده متأثر گشته و میگردد از این جهانی که میبینَمش،*

*این جهانی که موچین بدستان کورش کردند.*

*دنیای درونم دست خود در دست این کور بیرونی داده تا به مقصد برساندم!*

*گاهی هم فراموشی سعادیست برای تو*

*تا با آن نام مرا از یاد ببری.*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 13:58  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*فاصلهُ قلب تا مغز این فرماندهُ کلّ بدن، چندان طولانی نیست.*

*حال و احوال روح متأثر از افکار در مغز آدمیست.*

*هرچه قلب نرمتر باشد به همان نسبت افکار انسان بار مخربش کمتر است.*

*افکار که درذهن انبار میشوند هرچه لطیفتر باشند به همان نسبت نیز قلب نرمتر میگردد.*

*از قلب تا مغز اگر گردن دراز نباشد*

*مسیری به درازایِ بین بیست تا بیست و پنج سانتیمتر قرار دارد.*

*گاهی سالها طول میکشد برای طی کردن این چند سانت*

*تا از مغز به قلبت برسی و یا وارونهُ آن.*

*ناهنجاریهای جهان ما از آنجا آغاز میگردند که انسان این جهانِ زیبای در حالِ ویرانی،*

*در فکر کردن، تصمیم گرفتن و عمل کردن تنها از دستگاه مغز خود استفاده میبرد*

*و در این امر مهم قلب خود را سهیم نمیدارد*

*و یا اینکه احساس به تنهائی مرکز ارادهُ او میگردد و مغز خود فلج میانگارد.*

*تعادل؛ حکم ساچمه را دارد مابین اندیشه و احساس*

*برای دقیق چرخیدن و صحیح عمل کردن این دو.*

*اندیشه بدون احساس آدمی ماشینی را مانَد*

*و احساس بدون اندیشه کفتری بی بال را شبیه.*

*روح هر لحظه در جشن و سرور است در آن بدنی که*

*اندیشه و احساسش با هم به برادری نشسته*

*و قصّهُ هابیل و قابیل را پس از مطالعه به کتابخانهُ تاریخ پس داده*

*بیکدیگر دست داده و  از کشتار دیگری دست شسته اند.*

*میگویند خداوند نادیدنیست،*

*امّا چشمانت به من چیز دگر میگویند.*

*چون خداوند معشوق عاشقان است و عاشق عاشقان،*

*پس در قلب عاشق شعلهُ عشق را فروزان میدارد تا چهرهُ مهر پدیدار گردد،*

*و بعد از نیست شدن فیزیکی عاشق هم این شعله خاموشی نگیرد.*

*عاشق در هر چیز خدا را میبیند و هماره خدا را خیره به خود.*

*عاشق بیخبر از احوال خویش است و معشوق نگاهدارندهُ او.*

*میگویند خداوند نادیدنیست،*

*لبانت امّا به من چیز دگر میگویند.*

*قلب عاشق بقدری بزرگ و پر شکوه است که بزرگی آسمان در مقابلش هیج است،*

*به همین دلیل خداوند در آسمان دل عاشق کاشانه دارد.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 1:54  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*دو روز پس از آن که خدا آدم را خلق کرد بفکرش رسید که حوا را هم بیافریند.*

*همه چیز به خوبی و خوشی میگذشت تا اینکه در عصری گرم*

*هنگامیکه حوا به آب زده بود تا تنش را خنک کند*

*شیطان گذرش از آن حوالی میافتد.*

*شیطان چشمش برای اوّلین بار با سینه های حوا*

*که لختِ مادر زاد مشغول آبتنی بود آشنا میشود.*

*بدن را اگر در گرما به آب خنک بسپاری پوست زنده و با طراوت میگردد،*

*مانند گل و گیاه در عصر تابستان که با تری و خنکی آب زنده و خوشبو میگردند.*

*سینه های حوا هم در آن هوای گرم*

*در آبی که خنکایش را از چشمه ای به نام زمزم میگرفت*

*و آبتنی در آن هر پیری را دهها سال جوانتر میکرد از این موهبت بی بهره نمانده*

*و سینه های خوش ترکیبش هزاران بار خوشتراشتر به دیده میآمدند.*

*آدم هنوز تا آن عصر گرم آنچنان عاشق حوا نشده بود که ازو تقاضای ازدواج بکند.*

*شیطان خسته امّا مؤفق از مأموریتی که خدا به او محول کرده بود بازمیگشت،*

*با دیدن چهرهُ زیبا و پوست خوشرنگ و سینه های خوشتراش حوا*

*یک دل نه بلکه صد دل عاشق او شده*

*و با آنکه پاهایش از خستگی قادر به نگهداریش نمیبودند*

*آمّا آنقدر به نگاه به آن موجود زیبا بر پای می ایستد*

*تا حوا از آبتنی سیراب شده و تن به خشکی میدهد.*

*چشم حوا به شیطان که افتاد از نگاه او خجالت به جانش افتاد و صورتش را سرخ کرد.*

*دو برگ از درخت موزی که کنارش بود میکند*

*و  سینه ها  و زیر شکمش را با آن ها میپوشاند.*

*شیطان فوری به نزد حوا دویده و پس از سلام به او خود را معرفی میکند و میگوید:*

*" تو زیباترین موجودی هستی که تا حالا پدر خلق کرده*

*و من سخت عاشق زیبایی تو شده ام،آیا مایلی زن من بشوی؟".*

*حوا از رک گویی و تعریف زیبایی خود از دهانِ شیطان خوشش میآید.*

*هیکل قوی و روی زیبای شیطان هم علاقهُ حوا را به خود جلب کرده بود.*

*و حوا نیز عاشق شیطان میشود، البته نه آنفدر زیاد که شیطان عاشق او گشته بود.*

*آدم هم تا آنروز چند باری به او اظهار علاقه کرده*

*ولی هرگز ازو به خاطر زیباییش تقاضای ازدواج نکرده بود.*

*چون به جز آدم و شیطان کس دیگری را نمیشناخت که با او بتواند ازدواج کند،*

*بنابراین به شیطان جواب مثبت میدهد.*

*شیطان خوشحال و خندان نزد پدر میدود*

*و ماجرای عاشق شدن خود را به خدا و بهترین دوستش آدم مژده مبدهد.*

*خدا ازین خبر خوشحال میشود و برای اینکه میزان عشق حوا به شیطان را*

*مورد محک قرار داده و بسنجد نقشه ای میکشد.*

*درختی خلق میکند و آن را سیب مینامد.*

*الیته سیب مخفف ( سرّ یک بیخبری) میباشد*

*ولی چون در بعضی از کتب قدیمی علامت تشدید در کلمه (سّر )  به کار برده نشده،*

*بنابراین بعضی از روی نادانی سیب را مخفف(سَر یک بیخبری) میدانند.*

*پس از خلق درخت خداوند به حوا میگوید:*

*"نکند از میوهُ این درخت به کسی تعارف کنی،*

*که هرکه از میوهُ این درخت بخورد از خود بی خود گردیده*

*و هر امری را فرمانبرداری خواهد کرد.".*

*حوا هم فوری در جواب میگوید:*

*"من و گوش نکردن به نصایح و اوامر شما؟ هرگز".*

*روز بعد خدا شیطان را با زدن چشمکی روانهُ به انجام رساندن مأموریتی میکند.*

*عصر همان روز خداوند هوا را گرم میسازد تا آدم هوس آبتنی به سرش بیفتد.*

*آدم بعد از آبتنی زبر درخت سیب مینشیند*

*تا هم تن خیس به هوای خنک شدهُ اوایل غروب بدهد*

*و هم در نور ماه خیره شود تا شاید کمی شعر گفتنش بگیرد.*

*حوا از گردش عصرانه اش به خانه برمیگشت*

*که آدم را در حال استراحت زبر درخت سیب میبیند.*

*قطرات آب زمزم نشسته بر اندام ورزیدهُ آدم در زیر نور ماه*

*چشمان حوا را خیره ساخته و در دلش شعلهُ کام گرفتن از آدم شعله ور میگردد*

*و در دل آرزوی اینکه:*

*"کاشکی آدم از میوهُ این درخت میخورد*

*تا من به او میگفتم که چه باید بکند" تقویت میشود.*

*ناگهان بادی میوزد و سیبی از ساقه ای جدا گشته و آرام روی دست آدم میافتد.*

*آدم از همه جا بیخبر! به سیب گازی میزند و چشمان حوا در روشنایی مهتاب میدرخشد.*

*شیطان که از مأموربت برمیگردد نه از حوا اثری میبیند و نه از آدم.*

*خدا ماجرا را برایش تعریف میکند*

*و چون میبیند که شیطان از دوری آدم و حوا سخت غمگین گشته*

*به او قول میدهد حوایی برایش خلق کند که*

*هیچ بنی بشری نه دیده و نه از آن شنیده باشد،*

*و یک آدم که قابلیت دوستی با شیطان را هم داشته باشد.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 18:48  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

*نذر که قبول افتد، یکی از درهای بهشت برویت گشوده میگردد.*

*من میگویم:اگر غذایت را در عهد روزه داری به دیگران نبخشی*

*و در زمان افطار و یا سحر خود آنرا بخوری،*

*پس از روزه خوارانی.*

*تو میگوئی:اگر در زمان افطار و سحر آنقدر غذا بخوری که سیر بگردی،*

*پس از روزه خوارانی.*

*او میگوید:اگر در زمان روزه داری که خدای خود در پیش میداری، اَر دروغ روا بداری،*

*پس از روزه خوارانی.*

*تو میگوئی:اگر روزه داری و دیدی دستت به خطا رفت آنرا از مچ قطع مکن،*

*بلکه هر دو دستت را در جیبهای شلوار یا کُتت داخل کن*

*و در آنجا به دنبال چیزی بگرد؛*

*مثل راستی،*

*مثل بوی خوش گل یاس که از دیوارهای خانه سرک کشیده به من مینگرند.*

*او میگوید:اگر پاهایت در زمان روزه داری کافر گشتند*

*و ترا از دنیای درونت به جهان بیرون خوانده و به بیراهِ هدایت کردند،*

*آنها را قطع مکن که این کار از جاهلان برآید.*

*دل قوی دار و هر دوپایت در یک کفش کن و بر عهدت با خدایت پای فشار.*

*من میگویم: حال که نذرم مورد قبول حق افتاده،*

*پس افطار را با یک استکان آب گرم و نقل شروع کرده*

*و بعد آرام آرام با نان قندی و نان شیرمال و چای شیرین به جشن مینشینیم.*

*تو میگوئی:نان شیرمال، نان قندی و شیرینی تو ای مستی.*

*او میگوید: دیشب مسیح باز به خوابم آمد، ازو پرسیدم:*

*"روزه داری یعنی چه؟ که جوابم داد:*

*"روزه داری یعنی به خود رسیدن، حقیقت را درک کردن و خدا را دیدن.".*

*استکانها را که از آب گرم پر میکنم،*

*هر سه نفر نقلی را بین انگشتانمان به علامت سلامتی بالا برده و در دهان قرار میدهیم.*

*جرعهُ اوّل،نقل را در دهانم نرم و در خود حل میکند و زبانم شیرین میگردد.*

*تو میگوئی:چه شیرینی حقّی دارد این نقل،خدا را شکر که نذرت مورد قبول دوست افتاد.*

*او میگوید: نذرت به خاطر چه چیزی بود؟*

*من کمی فکر میکنم، امّا چیزی به خاطر نمیآورم و میگویم:*

*نقل باید شیرین باشد که هست، نان باید قندی باشد و شیرمال که هست،*

*و مهمتر آنست که نذر،*

*مورد قبول حق افتد تا زبان را شیرین سازد.*

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:22  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

*دعوا از آنجا شروع شد که تو مدعی گشتی که مرغان عشقم *

*مرا به بوسیدن مدام تو معتاد کرده اند خانم عزیز!*

*و من به تو گوشزد کردم،*

*این مرغان عشق هستند که بوسیدن را از من آموخته اند و نه بر عکس!*

*و یا اینکه برعکسش بود و تو مدعی بودی که من میبایست به مرغان عشقم بوسیدن بیاموزم*

*و من اقرار کرده بودم بدون وجود آنها بوسیدن تو برایم محال بود؟!*

*هرچه بود داستان بوسه بود،*

*و شگوهُ تو که چرا من اِنقدر زیاد دوستت میدارم و مرتب میبویمت و میبوسمت.*

*انگشتانت که به پرواز میآیند به هنگامیکه سخن میگویی مرا به بوسیدن تو میخوانند.*

*چشمانت پر از غم هم که باشد باز مرا به بوسیدن خود دعوت میکنند.*

*چه کنم؟ زیباییت چاره ای دیگر برایم باقی نگذاشته است.*

*حال هِی تو بگو دعوا از آنجا شروع شد که ملا لحافش را گم کرد!*

*آه، خدایا مرا چه به بوسیدن او!*

*مرا چه به بوییدن تو!*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:46  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

*آسوده خاطر بود، نه پدرش پیر و از کار افتاده بود و نه مادری بیمار و علیل داشت.*

*تنها فرزند والدینش بود.*

*هرچه را که میلش میکشید برایش آماده میکردند.*

*نه خواهر و برادر کوچکتری داشت که محبّت بیشتر پدر و مادر به آنها*

*حسّ حسادت را در قلب و اندیشهُ او بکارد*

*و نه دوستانش میتوانستند با اسباب بازیهایشان او را با حسادت آشنا سازند.*

*پدرش از مقامات بلند پایهُ کشوری بود و مادرش در مهربانی و زیبایی بی همتا.*

*خود او پسری بلند بالا و درشت هیکل بود و زیبا روی.*

*آگاهی و دانشش بیش از سنش بود و از همسالانش در این میدان گوی سبقت میبرد.*

*در آبانماه بیستمین سال زندگیش بود که مهر آذر به دلش افتاد.*

*احساس تصاحب کردن در او تا حال چنان خود را ننموده بود*

*که اینک او را به آن وسوسه میکرد.*

*آذر را دوست میداشت و از نگاه دیگر مردان به آذر احساس تنفر به او دست میداد.*

*کم کم حسادت در درونش به جنبش افتاد.*

*"حسادت که بیاید،*

*آسوده گی خاطر پژمرده میگردد،*

*برگ و گلش به زردی گرائیده،*

*و با بادی در پائیز فرو میریزد.*

*حسادت که بیابد،*

*تمامی آنچه که انسان را خشنود میسازند،*

*یکی یکی راه خود را پیش میگیرند و ترا با حسادتت تنها میگذارند،*

*گاهی آنقدر آرام ترکت میکنند که درنمیابی رفتنشان را.".*

*با عاشق شدن به آذر، بذر حسادت در درون او کاشته گشت*

*و سایهُ خود را بر صحنه های دیگر زندگی او گستراند*

*و آسایش و آسوده گیش را که از کودکی با آن عجین گشته بود به باد فنا داد.*

*چند ماهی بیشتر طول نکشید*

*که آذر هم نتوانست دیگر حسادتهای بیجای او را تحمل کند و ترکش کرد.*

*مانند بسیاری از خصلتهای خوبش که او را ترک کردند،*

*و او حتی جای خالی آنها را هم حس نکرد.*

*"حسادت که بیاید زندگی را از این رو به آن رو میکند.".*

*به خاطر شکست در عشق که آذر آن را به او چشاند،*

*و پراکنده شدن دوستان از اطرافش،*

*به دلیل حسادتی که او را گرفته و در چنگال خود اسیر نگاه داشته بود*

*دچار یأس و ناامیدی شدید گشت.*

*افسرده گی او را به زیر یوغ خود کشیده و در سیاهی رهایش ساخته بود.*

*مادر از غمی که پسرش را در چنبره خود میداشت*

*بیمار و علیل گشته و پس از چندی میمیرد.*

*پدر از غم از دست دادن همسر و بیماری فرزند، دق میکند و دیوانه میگردد.*

*او میماند و دوستان صمیمیش حسادت و افسرده گی،*

*که مدام او را از درون مانند موریانه ای سیری ناپذیر میخوردند.*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:55  توسط سعید از برلین  | 

 

counter