|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*با یاد و سلام به ماهور*
*تا عاشقی از یادم نرود.*
*در کربلا آب نبود پپسی کولا بود*
*شیشه ش سفیدو خودش سیاه بود.*
*تشنگی توانم را بریده بود.*
*میدانستم که بیشتر از یک یورو در جیبهایم دارم.*
*شادیم بی وصف میگشت به هنگامیکه انگشتانم هر بار*
*سکه ای را در جیبم لمس میکرد.*
*سکه ها با اندازه های مختلفشان و خنکی مخصوصی که هریک داشتند،*
*ارزششان را به رخ میکشیدند و مرا با آن به امّیدوار بودن دعوت میکردند.*
*چه چیز در این جهان ابدیست که شادی من باشد؟*
*شادی من هم دیری نپائید.*
*هنگامیکه از <حدس و گمان> عمری بگذرد به <یقین> مبدّل میشود.*
*مانند انگور به مویز، مانند غوره به سرکه،*
*مانند کرم ابریشم به پروانه،*
*مانند من که نمیدانم کیستم و اینکه که خواهم گشت.*
*مانند تو که آدم بودی و بعد فرشته ای گشتی،*
*و خوابهایم را هرشب با آمدنت در آن بهشتی میکردی،*
*حتی زمانیکه خواب آن را هم نمیدیدم که بیایی، می آمدی،*
*و مرا که مبهوتِ خرامان آمدنت بودم*
*روی بالهایت مینشاندی و تا آن سر دنیا با خود میبردی.*
*گاهی حدس که به یقین مبدّل میشود، شادی بیرنگ میگردد.*
*"جوجه را آخر پائیز میشمارند" را،*
*این رنگ به رنگ شدن شادی و شادیها به یادم میآورد،*
*و کسی در من قهقهه میزند،*
*آنچنان بلند که همسایه هایم به خود میگویند:*
*"باز پیروزی بر او غلبه کرد و شکستش داد".*
*گاهی که حدس به یقین مبدّل میشود؛*
*در یک دستم اقیانوسی از آب زمزم جاری میگردد*
*و کویرها را سیراب میسازد *
*و در دست دیگرم ای یار،*
*سهم من از تمامی سکه های این جهان قرار دارد،*
*که هیچگاه از یک یورو و سی و نه سِنت بیش نبوده است.*
*گاهی تعجب کردن میتواند دوا بشود بر دردی.*
*تعجب من امّا درد تشنگیم را داغدار کرد.*
*تعجب من از این نبود که چرا من دارای یک یورو و چهل سِنت نمیباشم،*
*نه دوست من هرگز.*
*تعجب من از این بود که نوشابه ها چه با کلاس و گرانقیمت گشته اند!*
*مخصوصاً در اطراف ایستگاه قطارهای مسافرتی.*
*قدم به قدم فروشنده ها و مغازه داران با اجناس دلربا و خوشمزهُ شان،*
*چشمها را به گرسنگی و اشتها را به راه افتادن آب از دهان دعوت میکردند.*
*خریداران در صفها،*
*با در دست داشتن آنچه که دلشان خواسته بوده منتظر پرداخت پول بودند.*
*در سراسر آن محوطهُ بزرگ که بزرگتر از هفتهشت زمین فوتبال بود،*
*نتوانستم نوشابه ای که قیمتی کمتر از یک یورو و چهل سِنت*
*ارزش داشته باشد بیابم!*
*دوباره تمام دارائی جیبهایم را که بر کف دست چپم سنگینی میکردند میشمارم،*
*"یک یورو و سی و نه سِنت"، نه یک سِنت کمتر و نه یک سِنت بیشتر!*
*<سِنت> این فلز سرد و بی روح <سُنتِ>دوست داشتن <مشتری> را،*
*به وقتیکه او یک <سِنت> کم میدارد از بین برده است!*
*بی آبرویت میکنند اگر سِنتی از کسی بربائی،*
*و یا اینکه بقاپی و فوری بخوریش!*
*یک سِنت برابر است با سُنتِ هزاران سالهُ آن خلقی،*
*که پای برهنه از این کوه به آن کوی کوچ میکردند،*
*و به سگانشان نگهبانی و شکار آموخته بودند.*
*یک سِنت برابر است با غرور مردی تشنه،*
*که با خاک کویر وضو میگیرد،*
*و با یاد گیاهان تشنهُ کویر،*
*دو روز روزه بر پای میدارد.*

*در میان سنگ مینشانمت،*
*آنقَدَر منتظر،*
*که علفی گردی تازه و زیبا*
*سبز گردی، سر برآری و بخوانی باسکوتِ سنگ*
*آواز صبوریِ انتظار مرا.*
*هزاران سال است می کَنَد بر دل کوه فرهاد با تیشه داستان صبوری عشق را.*
*با نشاندن خود انگار تمامی خستگی جهان را*
*از روی شانه هایش به زمین مینشاند فرهاد،*
*و جهان را با خود دعوت به رفع خستگی و آرامش میکرد.*
*از فاصله بیست و یک قدمی که نگاهش میکردی*
*با تکه سنگی از کوه شباهتی اقراق آمیز به خود میگرفت.*
*بعضی ها هنوز معتقدند که*
*در ابتدا خداوند او را مأمور گردانده بود که آیه هایش را بر کوه بکند.*
*خداوند شبی مست از نور ماه و بازی ستاره گان آسمان بازیش میگیرد،*
*خود را به زنی زیبا شبیه میسازد و به خواب فرهاد میآید،*
*و فرهاد عاشق آن زن میگردد.*
*پس از آن خواب از فرهاد دیگر به جز *
*" چه شیرین بود این خواب" چیز دیگری نشنیدند.*
*هزاران سال است که زیر لب این جمله را با خود زمزمه میکند فرهاد،*
*و بر کوه ها عکس محبوب خود را با تیشه میکند*
*تا خاطرهُ آن شب و چهرهُ آن زن فراموشش نگردد.*
*چون همان بعضی ها بارها و بارها از فرهاد نام معشوقش را پرسیده و به جز:*
*"چه شیرین است این خواب" از او جوابی نشنیدند،*
*پس به اتّفاق نام معشوقش را "شیرین" انتخاب کردند.*
*از فاصلهُ بیست قدمی مجسمه ای را میمانست*
*که از گرد و خاک خاکستری رنگ ساخته شده باشد.*
*انبوه گرد و خاکی که تمام بدنش را از نوک انگشتانش*
*تا آخرین تار موهای بلندش که انتهایش بر روی زمین کشیده میشد*
*چنان پر و لبریز پوشانده بود که باز و بسته کردن چشمانش را نمیدیدی.*
*گردی که تیشه در این هزاران سال بر او افشانده بود،*
*تا فاصلهُ ده قدمی هم او را هنوز جزئی از کوه نمایان میساخت.*
*نه قدم بیش از او دور نبودم که متوجه پارچه کهنه ای که بر کمر بسته بود گشتم.*
*و آن تکه پاره، آن پارچه تنها پوشش او بود.*
*در هشت قدمی توانستم چشمانش را به هنگام گشودن ببینم.*
*در نگاهش تا شش قدمی میتوانستی تمام دنیا را ببینی،*
*ببینی که جهان در نظرش چه کوچک میآید.*
*سه قدم بیشتر از او فاصله نداشتم*
*که مستقیم به چشمانم نگریست و برخاست *
*من بی اراده یکقدم به جلو برداشتم.*
*قدمی هم او برداشت و در یکقدمی من ایستاد *
*تیشه اش را به سویم دراز کرد و دهان گشود و گفت:*
*"چه شیرین است این خواب" و شبیه مسیح گشت فرهاد.*
*باد که وزشش میگیرد نه گرد میماند و نه خاک.*
*و من ماندم و تیشه ای از او در دستم.*
*هزاران سال است می کَنَد بر دل کوه فرهاد با تیشه*
*داستان صبوری عشق مرا.*

*با یاد و سلام به گلشید مهربان.*
*دو هفتهُ دیگر در چنین روزی پائیز از مسافرت باز میگردد *
*و بهار را به سفر میخواند.*
*خورشید انگار امروز دلش گرفته،*
*آن درخشنده گی و حرارت دیروزیش را هنوز بدست نیآورده.*
*من به یاد آفتاب پائیز دلگرمم و همراه با نوای پرندگان حیاط خانه ام*
*و دو مرغ عشقی که مرا با بودنشان در اطاقم، با چهچهه و آوازشان،*
*با صبوری و مهربانیشان به ساده گی دنیایشان میخوانند ، آواز میخوانم.*
*دیشب ماه مهمان آسمان برلین بود،*
*من بودم، تو بودی و کسی که خدا خود را مینامید.*
*بعد از دو سه جام من گفتم:" امشب ماه کامل نیست".*
*خدا اخمی کرد، آسمان صورتش از خجالت سرخ شد و تو خندیدی.*
*خواستم بپرسم به چه میخندی؟*
*که تو دست بردی، صورت خدا را کندی و جلوی ماه گرفتی و پرسیدی:*
*"این به این گِردی کجایش کامل نیست؟!".*
*صورت خدا گرد بود، به همان گِردی گِردهایِ مانی خودمان امّا،*
*گِردی ماه کمَکی قوص میداشت.*
*صورت خدا را از دستت گرفتم نگاهی به پشتش کردم،*
*عکس کودکی تو پیدا شد که میخندیدی.*
*من گیج میخوردم و خدا با دستانش بدنبال صورتش میگشت،*
*و تو میچرخیدی و زمین میچرخید و ماه میخندید و میگفت فردا...فردا...*
*میگویم:"فردا به تو نشان خواهم داد گِردی ماه را" و صورت خدا را به تو برمیگردانم.*
*تو صورت خدا را مانند آینه جلوی چشمانت نگاه میداری،*
*بدرون آن مینگری و با تعجب میگوئی:*
*"خدای من، من چقدر شبیه کودکی های تو به نظر میآیم!"*
*و لبخند زنان میگوئی:*
*"فردا خواهیم دید ماه گردِ شما را هم آقا"*
*و با انگشت اشاره ات دایره ای در فضا رسم میکنی.*
*ماه کامل را برایت به آسمان میخوانم،*
*از ستاره ها خاک میروبانم،*
*به رنگها میگویم همه گی حاظر باشند.*
*و من سوار بر ابری برای آوردنت به سوی تو میبارم.*
*گلشید جان امشب تو را به دیدن چهرهُ کامل ماه در آسمان برلین دعوت میکنم.*

*با یاد و سلام به الله.*
*فصل زمستان بود که به خیابان خرمشهر اسباب کشی کردیم.*
*زمستان سرد و پر برفی بود آن سال.*
*بادهای خشک و سرمای آن زمستان*
*انگشت شصت پای هرکول را هم اگر پاپوش مناسبی به پا نمیداشت*
*کرخت و بی جان میکرد،*
*چه برسد به شصت پاهای کوچک و حساس من به سرما.*
*وقتی شب اوّل اسبابکشیمان قرعهُ خرید نفت به نام من افتاد،*
*سرما از شصت پاهایم به سرعت نور*
*خود را به تمام ارکانم رساند و مرا بلرزیدن واداشت.*
*لرزشم از سرمای شدید آنشب نبود،*
*لرزشم از آن بود که دیده بودم در آن کوچه دویست متری بن بست*
*که خانهُ ما در میانه آن واقع بود،*
*قدم به قدم بچه های قد و نیم قد در دسته های چند تائی*
*مشغول به کاری و بازی ای هستند.*
*با شنیدن"سعبد بپر بدو نفت بخر"*
*من خود را در کویری یافتم بی انتها*
*با پیت نفتی در دست که به دنبال مغازهُ سرکوچهُ مان*
*در زیر آفتابی سوزان افتان و خیزان میگشتم و با لبانی چاک چاک از تشنگی*
*دچار سراب گرفته گی گشته و هر خار و خاشاکی را مغازه میپنداشتم*
*و خود را بر روی آنها پرتاب کرده و قاه قاه میخندیدم و میگفتم:"یافتم... یافتم".*
*با پسِ گردنی و "دِ یالا بجنب" برادرم به خود آمدم.*
*با اوقاتی تلخ دل به دریا زده و از در خانه برای خرید نفت خارج میشوم.*
*پیت نفت خالی ده لیتری برای دست بی دستکشم*
*هم سنگین بود و هم سرد.*
*یک لحظه با خودم فکر کردم که شاید برادرم*
*اصلاً از اینکه <لیتر> چه معنی میدهد*
*و سنگینیش چقدر است بیخبر باشد!*
*آیا عقلانیست کسی که به دبیرستان میرود نداند که هشت لیتر نفت*
*آنهم در چنین شب سردی*
*چه سنگینی ای میتواند داشته باشد؟*
*آنهم برای من که به زور سی و پنج کیلو وزنم میشد!*
*یعنی نمیتوانست زبان به کام بگیرد*
*و رو حرف مادرمان که گفت:*
*"چهار لیتر نفت بگیر" نگوید:*
*"چهار لیتر کم است، ده لیتر بگیر"*
*تازه وقتیکه مادرمان با اعتراض میگوید:*
*"اوا مگه این بچه میتونه ده لیتر نفت را حمل بکنه؟!"*
*برادر دبیرستانی من در جواب بگوید:"برای خودش خوبه، بازوش قوی میشه"*
*ودر ادامه با تمسخر بگوید:*
*"خوب حالا که لاجونی! هشت لیتر بخر"؟.*
*هشت قدم بیشتر برنداشته بودم که کسی از پشت سرم داد میزند:*
*"آهای جوجه... فکر کردی ما اینجا پشه ایم!*
*سرتو انداختی پائین،واسه خودت رد میشی و به کسی سلام نمیدی؟"*
*میخواستم پیت نفت را زمین بگذارم و برگردم ببینم طرف چه کسیست*
*و چقدر قد و هیکلش است تا خود را آمادهُ دفاع بکنم*
*که پشت پای انداخته شده تمام محاسباتم را بهم ریخت*
*و من و پیت نفت که هنوز در دستم بود*
*و بیشتر از من سردش بود هر دو به زمین افتادیم.*
*بچه ها مثل یک دسته غاز همه گی خندیدند.*
*با زحمت بلند شدم و به دست خراش برداشته ام نگاهی انداختم*
*و با درد و بغض گفتم:*
*" نامرده اگه کسی نگه کی پشت پا انداخت"!*
*صدای بسته شدن چند شیشکی باز مرا به یاد غاز ها انداخت*
*و متوجّه اتّحادی که بچه های آن محل برای مردم آزاری با هم داشتند کرد.*
*بدون عکس العملی باز هم با اوقاتی تلخ*
*به سمت سر کوچه روان بودم که کسی گفت:*
*" صبر کن یه دقیقه"*
*و خو را به من رساند و ادامه داد:*
*"من اسمم اللهِ، خونمون روبروی خونه شماست،*
*از دست بچه ها ناراحت نشو! بچه های خوبین،*
*همیشه اوِّلش با غریبه ها ازین کارا میکنن ولی بعدش باهات دوست میشن".*
*اوّلین دوستی که بدون زد و خُرد در آن محله پیدا کردم <الله> بود.*
*پدر الله در یک نزاع دسته جمعی چاقو خورده و کشته شده بود.*
*مادرش دلاک بود.*
*مادرم هربار به حمام میرفت راضیه خانم مادر الله را سفارش میداد.*
*هربار صحبت راضیه خانم به میان میآمد مادرم میگفت:*
*"این زن چقدر ماه و دوست داشتنیست".*
*الله را که به سربازی به کرمان بردند*
*سه ماهی میشد که در پادگانی در کرج*
*به عنوان سپاهی ترویج و آبادانی به سر میبردم.*
*صبح جمعه ای با فغان بلند مادرم چشم از خواب گشودم.*
*مادرم مرتب به پشت دستانش میزد و گریان میگفت:*
*"ایوای...ایوای...بمیرم برای راضیه خانم...بمیرم براش".*
*الله را افسر کشیک در زیر درخت سیبی در پادگان*
*در حالیکه صورت و دستانش در اثر مسمومیت*
*کمی سیاه و باد کرده بود یافته بود.*
*در نامه ای که در جیب شلوار سربازیش بدست آمد نوشته بود:*
*"مادر بهتر از جانم و خواهر مهربانم.*
*یکهفته است که از شماها دورم.*
*با درخواست مرخصیم موافقت نشد.*
*دوریتان طاقتم را امشب طاق کرد.*
*نمیدانم تریاکی که خورده ام مرا خواهد کشت یا نه؟*
*اگر مردم بدانید که تا آخرین لحظه به یادتان بودم".*
*در آخر به جای امضاء نوشته بود:*
*"الله دلتنگ است.".*

*دیالوگِِ نمایشنامه ای در یک پردهُ کوتاه در دارالمجانین*
*که با بازیگری پنج دیوانه در ذهنم بافته شد.*
*اوّلی- "با این موافق نیستم که بخاطر به آن جهان سفر کرده ای*
*حتماً باید در چهلم و یا سال وفاتش جلسه گرفت*
*و به یادش ساعاتی را سپری کرد.*
*با این هم موافق نیستم که باید بر سر قبر او حاظر شد و اشگ ریخت."*
*دوّمی- "بخشش معنی کامل خود را آنهنگام ظاهر میسازد*
*که انتقام نه به مانند گوشت مرغ و نه جان آدمیزاد در تو یافت نشود."*
*سوّمی-"چرند میگوئی و بدان آگاه نیستی."*
*چهارمی- "که بود این گستاخ که بُزدلی او را زیر سایه خویش از دیدها پنهان ساخته؟*
*آگاهی از بصیرت جدا نیست،*
*جرأتی نوش کن و چهره از تاریکی بدر آور."*
*اوّلی- "با این هم موافق نیستم که بخاطر سفر به آن جهان*
*نباید جشن گرفت و شادی کرد."*
*دوّمی- "رفته گانت را هر روز در چهره باز ماندگانت ببین و با آنان مهربان باش*
*تا روح رفته گانت از تو خوشحال و خشنود گردند.*
*و از آنها به نیکی یاد کن تا آنان تو را یاری دهند." *
*پنجمی- "گاهی میشود با گفتارت هم ایمان گردید،*
*امّا اگر کسی به دار عدالت آویخته گشت او را چه کنیم؟،*
*برای او هم باید جشن بر پا داشت؟"*
*سوّمی- "چرندیات و چرندیات، بابتشان پشیزی پرداختن نابخردیست."*
*پنجمی- "اگر در شباهنگام مردی خسته از کار در راه*
*با کاردی از پشت در پشت زپای افتد،*
*برای او هم جشن باید بر پای میداشت؟"*
*اوّلی- "با این موافقم آنکس که به آن جهان سفر آغاز میکند*
*گاهی به ما میخندد که چرا ما دائماً در حال گریه ایم.*
*این را هم میدانم که گفته اند:"ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی باز...*
*با این هم موافقم که یک قاتل هم میتواند حتی دوباره یک مسیح گردد،*
*اگر که خدا هم آن را بخواهد که دیگر حتماً آن گردد."*
*سوّمی- "این دو قطعه پنبه شاهدان منند،*
*این دو را در گوشهایم فرو میکنم تا هم چرندیات شما را نشنوم*
*و هم شاهدان حلقه بگوشی دارا باشم."*
*پنجمی- "اگر کسی پیدا شد و خو را از ناچاری و یأس عمداً کشت با آن چه کنیم؟"*
*دوّمی- "کودکان شما مادران شمایند و خواهرانتان ...*
*هیچکس را تصاحب فردی چه آن را "فرزند خود" بنامد*
*و چه نام "همسر" بر آن نهد واجب نیست.*
*از کودکان و اسیران جنگی با مهربانی رفتار کنید و به آزادیشان بکوشید.*
*اسیران جنگی شما همان یاران وفادار ""انتقام"" هستند*
*که شما دلاورانه با زدن شبیخون به قلب دشمن*
*که نام خود را ""انتقام"" نهاده تا که از احساستان سوءاستفاده ببرد،*
*به اسارت گرفته اید.*
*تا زمانیکه کوچکترین نشانه ای از "انتقام" در شما یافت میگردد*
*باید دلیرانه به این مبارزه با ""انتقام"" ادامه دهید*
*که پیروزی با آنانست که خسته گی نمیشناسند."*
*اوّلی- "من دلم میخواهد باز که بدنیا میآیم به صورت پروانه ای زیبا ظاهر بشوم"*
*پنجمی- "کاش دیگر کسی حاظر نشود دیگری را بکشد*
*تا مرگ یا سفر کردن به آن دنیا کمی از پردهُ ابهام بدر آید."*
*سوّمی-"شاهدان حلقه به گوشم خوب گوش کنید،*
*میشنوید چرندیات را یا شما هم پنیه در گوش کرده اید؟"*
*اوّلی-"من با این موافقم که..."*

*با یاد و سلام به حمید رصا سلیمانی*
*"سایه...همسایه...مزخرف گوئی این و آن*
*میفروشمش...دیگر این روزها برای سایه کسی تَره هم خُرد نمیکنند،*
*لعنت بر هر چه سایه، لعنت به نداری...میفروشمش".*
*نان سنگکِ خشخاشی که به قدر کافی آتش هم خورده باشد*
*برای من همیشه مزهُ بهتری از انواع نانهای دیگر داشته*
*و هم بوی آن برایم جالبتر بوده.*
*انگار که خلقش کرده باشن که تو همراه با پنیر و چای شیرین*
*خود را با آن به صرفِ صبحانه ای مجلل دعوت بکنی.*
* ((پسر آ سِد حسین دو تا خشخاشی دو آتشه مال شماست)).*
*چند وجه مشترک،*
*سیّد حسین نانوای محلهُ مان را با پدرم مانند دو برادر خونی کرده بود*
*هر دو از مهاجرین بودند و نام یکسانی هم داشتند.*
*پدرم او را سیّد صدا میزد و او پدرم را آ سِد حسین خطاب میکرد.*
*گاهی به زبان ترکی و گاهی گیلکی با هم گفتگو میکردند.*
*و دلتنگی مهاجرتشان را اینچنین از یاد میبردند*
*و خود را در دشتها و کوهستانها میافتند.*
*یکی از معایب نان سنگک امّا سنگهاِئیست که خود را از دید چشم مخفی میدارند*
*تا با دندانت هنگام جویدن نان دیدار و خوش و بش بکنند.*
*و دیگر آنکه هنگام حمل نان اگر دقّت در سنگ گیری از نان نکرده باشی*
*و با انگشتان دست تماس برقرار کنند تا فی الخالدونت را میسوزاند.*
*خلوتی خیابان در این ساعت تعجب برانگیز بود.*
*هنگام آمدن به نانوائی هم،*
*خیابان و کوچه ها به تسخیر خلوتی و سکوت در آمده بودند.*
*در حالیکه با هر دستم یک نان حمل میکردم*
*از حسین آقا خداحافضی کرده و از نانوائی خارج شدم.*
*در زیر نور ماه سایه ام مثل پنگوئنی شده بود*
*که سعی میکرد مثل آدمها راه رفتن را تقلید بکند.*
*چند قدمی بیشتر پیش نرفته بودم*
*که سایه ای دیگر خود را به سایه من نزدیک کرد.*
*صاحب سایه که مردی بود،*
*وقتیکه به من رسید سایه اش دو سر و گردن از سایهُ من درازتر شد.*
*سایهُ من آرام آرام میرفت،*
*ولی هرچه قدمهای مرد سریعتر میگشت سایهُ او هم به سرعتش میافزود.*
*مردبا خودش صحبت میکرد،*
*با آنکه صدایش بلند نبود امّا در آن سکوتی که در خیابان حکمرانی میکرد*
*صدایش را به راحتی میتوانستی بشنوی:*
*"میفروشمش...گور پدر حرف مردم...بذار بهم بگن مردِ بی سایه.*
*مگه حالا که سایه دارم چه گلی به سرم زدم؟*
*کدوم کاری رو تا حالا این سایهّ نحس برای من انجام داده؟*
*اگر این نداری لعنتی نبود...اگر...اگر...اگر...*
*میفروشَمش و اوّل پول کرایه خانه را میدهم*
*تا آن زالو صفت پیش هر کس و ناکسی بی آبروترم نکند.*
*این روزها کسی دیگر سایه ندارد!*
*آنهائی هم که دارای آنند اگر بپرسیشان*
*به تو خواهند گفت که به این خاطر مثل سگ پشیمانند.*
*میفروشمش... خودش گفت بیشتر از او کسی تا حالا برای خرید سایه نپرداخته*
*و تنها سایه خریست که برای سایه های بلند ده درصد هم اضافه میدهد*
*شاید هم توانستم به خاطر بیش از حدِ بلندیِ سایه ام*
*بیست در صد اضافه از او درخواست کنم...آره... میفروشمش".*
*به پاهایم قدرت بخشیدم و قدمهایم را سریعتر کردم و در نزدیکیش با گفتن:*
*"میبخشید آقا" مرد را به ایستادن واداشتم.*
*نان دست راست را به دست چپم میسپارم،*
*با دست راست پولهای جیبم را در آورده*
*و در حالیکه با خجالت تعارفش میکنم، میگویم*
*"میبخشید که مقدارش کم است،*
*فکر کردم شاید این وجه ناقابل بتواند شما را*
*یکی دو روزی از تصمیم به فروختن سایه تان منصرف گرداند*
*و شاید هم تا آن روز دری به تخته ای خورده و مشکل شما هم حل گردد".*
*مرد در حالیکه با تعجب انگار دیوانه ای دیده است،نگاهم میکند و میگوید:*
*"تو هم تو این سرما وقت گیر آوردی!؟*
*یکساعت دیگر یاید رو صحنه تئاتر باشم"*
*"و هنوزم هم آنچه باید بگویم حفظ نشده ام.*
*و با سرعت بیشتر از قبل به رفتن ادامه میدهد،*
*لحظه ای نمیگذرد که به خیابانی دیگر می پیچید*
*سایه اش امّا قبل از محو شدن برایم دستی تکان مبدهد.*
*و من از شرم اشتباهم رها میگردم.*

*نوشتهُ زیر پَس نویسیت بر <عاشقی از نوع دیگر>*
*که ویرایش گشته.و هدبه ایست به میثم*
*میثم گل، برادر خوبم سلام.*
*امّید که زندگی برایت آنطور میگردد که تو مایلی.*
*میثم جان من پست _ عاشقی از نوع دیگر _ را*
*نه به این منظور که برای این نوع از عاشقی*
*(اگر سکس را هم جزء جداناپذیری از عشق و عاشقی بدانیم)*
*خدای ناکرده تبلیغ کرده باشم.نوشتم.*
*اهدافی که من از این نوشته دنبال میکردم بدین قرارند:*
*الف- افکاری که در مغز و مخیلهُ من هر روز و هر ثانیه در چرخش است*
*و مرا به گفتن و به عمل و عکس العمل کردن وامیدرد*
*میتوانند کاملاً متفاوت با افکار تو و دیگران باشند،*
*همینطور افکار و نظریات تو هم از این قانون بی بهره نیستند. *
*ب- و دیگر اینکه برای فکر کردن به امری*
*و تخیّل و تجسّم را تا آن دور دورها فرستادن*
*حد و مرزی تصوّر نمیتوان کرد*
*و این قوانین تدوین شده میباشند*
* (چگونگی تدوین قوانین و اجرای آنها اینجا مورد بحث نیست) *
*که سدّی میشوند در برابر پیشروی افکار*
*و برای تجسم و تفکر حد و مرز و خطوط قرمز و سبز و بنفش قائل میگردند*
*که این باعث یک دست شدن دیدها و نظرات بین افراد جامعه گشته*
*و بردباری در برابر افکار دگرگونه دیگران را در ما تضعیف کرده*
*و تاب شنیدن سخنان دیگران و عقایدشان را از ما دزدیده*
*و عقایدمان را در قاب عکسی جای میدهد*
*و با میخ طویله به دیواری بالای سرمان میکوباند*
*و اینطور میشود که این نوع انسان*
*همیشه در بر حق بودن افکارش آنقدر پای میفشرد*
*که رگهای گردنش میشود به کلفتی شلنگِ آب*
*و خدا را شاهد میگیرد*
*و چشمهای من از حدقه بیرون میآیند
*در آن هنگام که طناب دار را بالا میکشد او
*و زیر پاهایم که هنوز تکان تکان میخورند بر روی خاک میافتند*
*و من قبل از پرواز خاک را از نزدیک زیارت میکنم.*
*پ- نوع زندگی کسانیکه ما از آنها میخوانیم و یا آنها را در فیلمهایشان میبینیم*
*و موزیکشان را میشنویم، خلاصه کسانیرا که از راه دور میشناسیم*
*نباید حتماً آنطوری زندگی معمولی روزمره خود را بگذرانند که ما تصوّرش را میکنیم.*
*و خلاصه اینکه در تمامی جوامع قوانینی چه مدنی و چه – عرفیعادتی- وجود دارند*
*که اهالی آن جامعه را با آنها به اجرای آن دعوت و تشویق میکنند.*
*اجرای قوانین مقولهُ جالبیست، اجرای قوانین باعث نظم جامعه میگردد*
*امّا داشتن آزادی هر فرد برای تدوین قوانین شخصی خود*
*و به مورد اجرا گذاردن این قوانین*
*تا جائیکه زیان و ضرری به دیگران و حقوقشان وارد نکند*
*واجب کفائیست برادرم مهربانم.*
*امّید که با این چرندیات تونسته باشم منظورم رو برسونم که من هنوز از خواهرانم*
*که در بند زندگی گرفتارند و مادر به آن دیار سفر کرده ام*
*نه فرزندی دارم و نه قصد آن دارم.*
*هنر هنرمند امّا،*
*نقاشی دوباره ایست بر روی بوم نقاشی که هزاران کودک را*
*که تنها با یک سر بهم وصل شده اند و تکیه بر دیوار زده اند*
*با رنگ و روغن نقاشی کرده است*
*هنر هنرمند نقاش،*
*کشیدن دشیست سرسبز که در آن*
*هزاران کودک با هزاران سر،*
*همه گی رها از مرزها در حال بازیگوشیند.*
*برادر خردمند و مهربانم دوشنیه بر تو چنان مهربان گردد*
*که گویی آن انفجار عظیم اوّلیه*
*تنها برای خلق این دوشنبه بوده است و بس.*
*همیشه شاد و همیشه خندان باشی.*
*گاهی قصّه و شعر شوخیست*
*گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد.*
*نوشتهُ نسرین عزیز منو به یاد گفتگوی دو مسافر تاکسی انداخت *
*که سالیان پیش شاهد آن بودم: *
***
*اوّلی: آدم در درگاه خدا خجالت زده میشه*
*با این کارهائی که از این مردم بی خدا سر میزنه! *
خدا خودش به تمامی بندگانش رحم کنه! *
*آخه آدم با مادر خودش هم همچین کاری میکنه؟*
*دوّمی: روزی یکی از دوستایِ صمیمیِ پسره بهش میگه: *
"اینکارو با مادرت نکن خوب نیست!" *
*اونم برگشته و گفته: *
*"کی گفته خوب نیست؟*
*اگه خوب نیست پس چرا بابام اینکارو با مادرم میکنه؟!*
*اوّلی: خوب همین چیزاست که منو در اعتقاد به این عقیده که*
*_رسیدنِ آخر زمان زیاد دور نیست _ راسختر میکنه دیگه دوست عزیز!*
*دوّمی:البته فراموش نباید کرد که در تعدادی از دهات چین، زنان قبل از ازدواج*
*اوّل با تمامی مردان ده همخوابه گی میکنند *
*بعد از میان آنان با مردیکه با مزاج و سلیقهُ شان بیشتر جور در آید ازدواج میکنند.*
*این آداب و رسوم نه باعث حسادت و جنگ در مردان آن ده میشود *
*و نه امری ناشایست و زشت به حساب میآید که برایش جریمه ای تعین کنند.*
*اوّلی: جل الخالق! آدم چه چیزها که نمیشنَود! *
*خدایا همه را به راه راست هدایت کن. *
*دوّمی:دیروز هم خونه همسایه من داد و فریادی بود که باید بودی و میشنیدی!. *
*پدر خانواده برای اینکه پسرش با زنش *
*یعنی مادر پسرش دیگه از اون کارا نکنه *
*فکر بکری به سرش میزنه و میره زنی جوون رو صیغه میکنه،*
*بعد به پسرش میگه خوب حالا تو هم بیا زن صیغه ای منو صیغه کنَ! *
*پسره اوّل زیر بار نمیرفت و راضی نمیشد! *
*خلاصه با صد تا ناز و ادا که مامانِ خودم خوشگلتره و دستپختش هم خیلی بهتره *
*راضی به صیغهُ کردنِ زن صیغه ای پدرش میشه! *
*اوّلی:خدا آخر و عاقبت همهُ ما رو بخیر کنه!*
*دوّمی:کجای کاری؟ تازه اوّل ماجراست! *
*دیروز مادر پسره از ماجرا خبردار شده و قشقرقی به پا میکنه که بیا و ببین. *
*با داد و فریاد و گریه و زاری مانع بستن عقد قرارداد صیغه پسرش میشه.*
*اوّلی:خدایا بنده گان خطاکارت را ببخش.*
*دوّمی:مادر پسره پاشو کرده تو یه کفش و میگه پسرم هنوز بچه ست! *
حالا حالاها هم لازم نکرده که ازدواج بکنه! *
*چه موفع ازدواج کردنشه با این سن و سال، *
*دهنش هنوز بوی شیر میده پسرم!*
*دوّمی:خدایا خودمو میسپارم به تو!*

*بی خواست من و تو،زندگی با ما در رخص است و میچرخاندمان.*
*دل من هر بار بُزی میبیند بع بعش میگیرد.*
*از دلاوری و جنگ و پهلوانی که میگویند،*
*دل بُز بازم به خیال آنکه شیریست غرشش میگیرد.*
*انتری که در زیبایی خود را سرآمد عالم میدانست*
*و شیفتهُ زیبایی خود بود بوزینه ای را گفت:*
*"حیف تو نیست بهت بگن شبیه آدما هستی! *
*من جای تو بودم حتماً به بهترین جراح زیبایی مراجعه میکردم!".*
*شیری دیدم از تشنه گی مثل سگ لَه لَه میزد.*
*سگی عاشق بُزی بود،*
*شیری شکار میکند و دلش را به گردن بُز کنار زنگوله اش میبندد.*
*گرگی زیرک بره ای میکشد،*
*پوستش را تن خود میکند و از پستان مادر میش شیر مینوشد.*
*"مورچه ها در آفریقا همگی آدمخوارند و در هندوستان همگی بیکار!" *
*حکایت میکرد مورچه خواری به دوستش و تند و تند میگوزید.*