تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

*با یاد و سلام به ماهور*

*تا عاشقی از یادم نرود.*

*در کربلا آب نبود پپسی کولا بود*

*شیشه ش سفیدو خودش سیاه بود.*

*تشنگی توانم را بریده بود.*

*میدانستم که بیشتر از یک یورو در جیبهایم دارم.*

*شادیم بی وصف میگشت به هنگامیکه انگشتانم هر بار*

*سکه ای را در جیبم لمس میکرد.*

*سکه ها با اندازه های مختلفشان و خنکی مخصوصی که هریک داشتند،*

*ارزششان را به رخ میکشیدند و مرا با آن به امّیدوار بودن دعوت میکردند.*

*چه چیز در این جهان ابدیست که شادی من باشد؟*

*شادی من هم دیری نپائید.*

*هنگامیکه از <حدس و گمان> عمری بگذرد به <یقین> مبدّل میشود.*

*مانند انگور به مویز، مانند غوره به سرکه،*

*مانند کرم ابریشم به پروانه،*

*مانند من که نمیدانم کیستم و اینکه که خواهم گشت.*

*مانند تو که آدم بودی و بعد فرشته ای گشتی،*

*و خوابهایم را هرشب با آمدنت در آن بهشتی میکردی،*

*حتی زمانیکه خواب آن را هم نمیدیدم که بیایی، می آمدی،*

*و مرا که مبهوتِ خرامان آمدنت بودم*

*روی بالهایت مینشاندی و تا آن سر دنیا با خود میبردی.*

*گاهی حدس که به یقین مبدّل میشود، شادی بیرنگ میگردد.*

*"جوجه را آخر پائیز میشمارند"  را،*

*این رنگ به رنگ شدن شادی و شادیها به یادم میآورد،*

*و کسی در من قهقهه میزند،*

*آنچنان بلند که همسایه هایم به خود میگویند:*

*"باز پیروزی بر او غلبه کرد و شکستش داد".*

*گاهی که حدس به یقین مبدّل میشود؛*

*در یک دستم اقیانوسی از آب زمزم جاری میگردد*

*و کویرها را سیراب میسازد *

*و در دست دیگرم ای یار،*

*سهم من از تمامی سکه های این جهان قرار دارد،*

*که هیچگاه از یک یورو و سی و نه سِنت بیش نبوده است.*

*گاهی تعجب کردن میتواند دوا بشود بر دردی.*

*تعجب من امّا درد تشنگیم را داغدار کرد.*

*تعجب من از این نبود که چرا من دارای یک یورو و چهل سِنت نمیباشم،*

*نه دوست من هرگز.*

*تعجب من از این بود که نوشابه ها چه با کلاس و گرانقیمت گشته اند!*

*مخصوصاً در اطراف ایستگاه قطارهای مسافرتی.*

*قدم به قدم فروشنده ها و مغازه داران با اجناس دلربا و خوشمزهُ شان،*

*چشمها را به گرسنگی و اشتها را به راه افتادن آب از دهان دعوت میکردند.*

*خریداران در صفها،*

*با در دست داشتن آنچه که دلشان خواسته بوده منتظر پرداخت پول بودند.*

*در سراسر آن محوطهُ بزرگ که بزرگتر از هفتهشت زمین فوتبال بود،*

*نتوانستم نوشابه ای که قیمتی کمتر از یک یورو و چهل سِنت*

*ارزش داشته باشد بیابم!*

*دوباره تمام دارائی جیبهایم را که بر کف دست چپم سنگینی میکردند میشمارم،*

*"یک یورو و سی و نه سِنت"، نه یک سِنت کمتر و نه یک سِنت بیشتر!*

*<سِنت> این فلز سرد و بی روح <سُنتِ>دوست داشتن <مشتری> را،*

*به وقتیکه او یک <سِنت> کم میدارد از بین برده است!*

*بی آبرویت میکنند اگر سِنتی از کسی بربائی،*

*و یا اینکه بقاپی و فوری بخوریش!*

*یک سِنت برابر است با سُنتِ هزاران سالهُ آن خلقی،*

*که پای برهنه از این کوه به آن کوی کوچ میکردند،*

*و به سگانشان نگهبانی و شکار آموخته بودند.*

*یک سِنت برابر است با غرور مردی تشنه،*

*که با خاک کویر وضو میگیرد،*

*و با یاد گیاهان تشنهُ کویر،*

*دو روز روزه بر پای میدارد.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:21  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*در میان سنگ مینشانمت،*

*آنقَدَر منتظر،*

*که علفی گردی تازه و زیبا*

*سبز گردی، سر برآری و بخوانی باسکوتِ سنگ*

*آواز صبوریِ انتظار مرا.*

 

*هزاران سال است می کَنَد بر دل کوه فرهاد با تیشه داستان صبوری عشق را.*

*با نشاندن خود انگار تمامی خستگی جهان را*

*از روی شانه هایش به زمین مینشاند فرهاد،*

*و جهان را با خود دعوت به رفع خستگی و آرامش میکرد.*

*از فاصله بیست و یک قدمی که نگاهش میکردی*

*با تکه سنگی از کوه شباهتی اقراق آمیز به خود میگرفت.*

*بعضی ها هنوز معتقدند که*

*در ابتدا خداوند او را مأمور گردانده بود که آیه هایش را بر کوه بکند.*

*خداوند شبی مست از نور ماه و بازی ستاره گان آسمان بازیش میگیرد،*

*خود را به زنی زیبا شبیه میسازد و به خواب فرهاد میآید،*

*و فرهاد عاشق آن زن میگردد.*

*پس از آن خواب از فرهاد دیگر به جز *

*" چه شیرین بود این خواب" چیز دیگری نشنیدند.*

*هزاران سال است که زیر لب این جمله را با خود زمزمه میکند فرهاد،*

*و بر کوه ها عکس محبوب خود را با تیشه میکند*

*تا خاطرهُ آن شب و چهرهُ آن زن فراموشش نگردد.*

*چون همان بعضی ها بارها و بارها از فرهاد نام معشوقش را پرسیده و به جز:*

*"چه شیرین است این خواب" از او جوابی نشنیدند،*

*پس به اتّفاق نام معشوقش را "شیرین" انتخاب کردند.*

*از فاصلهُ بیست قدمی مجسمه ای را میمانست*

*که از گرد و خاک خاکستری رنگ ساخته شده باشد.*

*انبوه گرد و خاکی که تمام بدنش را از نوک انگشتانش*

*تا آخرین تار موهای بلندش که انتهایش بر روی زمین کشیده میشد*

*چنان پر و لبریز پوشانده بود که باز و بسته کردن چشمانش را نمیدیدی.*

*گردی که تیشه در این هزاران سال بر او افشانده بود،*

*تا فاصلهُ ده قدمی هم او را هنوز جزئی از کوه نمایان میساخت.*

*نه قدم بیش از او دور نبودم که متوجه پارچه کهنه ای که بر کمر بسته بود گشتم.*

*و آن تکه پاره، آن پارچه تنها پوشش او بود.*

*در هشت قدمی توانستم چشمانش را به هنگام گشودن ببینم.*

*در نگاهش تا شش قدمی میتوانستی تمام دنیا را ببینی،*

*ببینی که جهان در نظرش چه کوچک میآید.*

*سه قدم بیشتر از او فاصله نداشتم*

*که مستقیم به چشمانم نگریست و برخاست *

*من بی اراده یکقدم به جلو برداشتم.*

*قدمی هم او برداشت و در یکقدمی من ایستاد *

*تیشه اش را به سویم دراز کرد و دهان گشود و گفت:*

*"چه شیرین است این خواب" و شبیه مسیح گشت فرهاد.*

*باد که وزشش میگیرد نه گرد میماند و نه خاک.*

*و من ماندم و تیشه ای از او در دستم.*

*هزاران سال است می کَنَد بر دل کوه فرهاد با تیشه*

*داستان صبوری عشق مرا.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:11  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*با یاد و سلام به گلشید مهربان.*

*دو هفتهُ دیگر در چنین روزی پائیز از مسافرت باز میگردد *

*و بهار را به سفر میخواند.*

*خورشید انگار امروز دلش گرفته،*

*آن درخشنده گی و حرارت دیروزیش را هنوز بدست نیآورده.*

*من به یاد آفتاب پائیز دلگرمم و همراه با نوای پرندگان حیاط خانه ام*

*و دو مرغ عشقی که مرا با بودنشان در اطاقم، با چهچهه و آوازشان،*

*با صبوری و مهربانیشان به ساده گی دنیایشان میخوانند ، آواز میخوانم.*

*دیشب ماه مهمان آسمان برلین بود،*

*من بودم، تو بودی و کسی که خدا خود را مینامید.*

*بعد از دو سه جام من گفتم:" امشب ماه کامل نیست".*

*خدا اخمی کرد، آسمان صورتش از خجالت سرخ شد و تو خندیدی.*

*خواستم بپرسم به چه میخندی؟*

*که تو دست بردی، صورت خدا را کندی و جلوی ماه گرفتی و پرسیدی:*

*"این به این گِردی کجایش کامل نیست؟!".*

*صورت خدا گرد بود، به همان گِردی گِردهایِ مانی خودمان امّا،*

*گِردی ماه کمَکی قوص میداشت.*

*صورت خدا را از دستت گرفتم نگاهی به پشتش کردم،*

*عکس کودکی تو پیدا شد که میخندیدی.*

*من گیج میخوردم و خدا با دستانش بدنبال صورتش میگشت،*

*و تو میچرخیدی و زمین میچرخید و ماه میخندید و میگفت فردا...فردا...*

*میگویم:"فردا به تو نشان خواهم داد گِردی ماه را" و صورت خدا  را به تو برمیگردانم.*

*تو صورت خدا را مانند آینه جلوی چشمانت نگاه میداری،*

*بدرون آن مینگری و با تعجب میگوئی:*

*"خدای من، من چقدر شبیه کودکی های تو به نظر میآیم!"*

*و لبخند زنان میگوئی:*

*"فردا خواهیم دید ماه گردِ شما را هم آقا"*

*و با انگشت اشاره ات دایره ای در فضا رسم میکنی.*

*ماه کامل را برایت به آسمان میخوانم،*

*از ستاره ها خاک میروبانم،*

*به رنگها میگویم همه گی حاظر باشند.*

*و من سوار بر ابری برای آوردنت به سوی تو میبارم.*

*گلشید جان امشب تو را به دیدن چهرهُ کامل ماه در آسمان برلین دعوت میکنم.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:0  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*با یاد و سلام به الله.*

*فصل زمستان بود که به خیابان خرمشهر اسباب کشی کردیم.*

*زمستان سرد و پر برفی بود آن سال.*

*بادهای خشک و سرمای آن زمستان*

*انگشت شصت پای هرکول را هم اگر پاپوش مناسبی به پا نمیداشت*

*کرخت و بی جان میکرد،*

*چه برسد به شصت پاهای کوچک و حساس من به سرما.*

*وقتی شب اوّل اسبابکشیمان قرعهُ خرید نفت به نام من افتاد،*

*سرما از شصت پاهایم به سرعت نور*

*خود را به تمام ارکانم رساند و مرا بلرزیدن واداشت.*

*لرزشم از سرمای شدید آنشب نبود،*

*لرزشم از آن بود که دیده بودم در آن کوچه دویست متری بن بست*

*که خانهُ ما در میانه آن واقع بود،*

*قدم به قدم بچه های قد و نیم قد در دسته های چند تائی*

*مشغول به کاری و بازی ای هستند.*

*با شنیدن"سعبد بپر بدو نفت بخر"*

*من خود را در کویری یافتم بی انتها*

*با پیت نفتی در دست که به دنبال مغازهُ سرکوچهُ مان*

*در زیر آفتابی سوزان افتان و خیزان میگشتم و با لبانی چاک چاک از تشنگی*

*دچار سراب گرفته گی گشته و هر خار و خاشاکی را مغازه میپنداشتم*

*و خود را بر روی آنها پرتاب کرده و قاه قاه میخندیدم و میگفتم:"یافتم... یافتم".*

*با پسِ گردنی و "دِ یالا بجنب" برادرم به خود آمدم.*

*با اوقاتی تلخ دل به دریا زده و از در خانه برای خرید نفت خارج میشوم.*

*پیت نفت خالی ده لیتری برای دست بی دستکشم*

*هم سنگین بود و هم سرد.*

*یک لحظه با خودم فکر کردم که شاید برادرم*

*اصلاً از اینکه <لیتر> چه معنی میدهد*

*و سنگینیش چقدر است بیخبر باشد!*

*آیا عقلانیست کسی که به دبیرستان میرود نداند که هشت لیتر نفت*

*آنهم در چنین شب سردی*

*چه سنگینی ای میتواند داشته باشد؟*

*آنهم برای من که به زور سی و پنج کیلو وزنم میشد!*

*یعنی نمیتوانست زبان به کام بگیرد*

*و رو حرف مادرمان که گفت:*

*"چهار لیتر نفت بگیر" نگوید:*

*"چهار لیتر کم است، ده لیتر بگیر"*

*تازه وقتیکه مادرمان با اعتراض میگوید:*

*"اوا مگه این بچه میتونه ده لیتر نفت را حمل بکنه؟!"*

*برادر دبیرستانی من در جواب بگوید:"برای خودش خوبه، بازوش قوی میشه"*

*ودر ادامه با تمسخر بگوید:*

*"خوب حالا که لاجونی! هشت لیتر بخر"؟.*

*هشت قدم بیشتر برنداشته بودم که کسی از پشت سرم داد میزند:*

*"آهای جوجه... فکر کردی ما اینجا پشه ایم!*

*سرتو انداختی پائین،واسه خودت رد میشی و به کسی سلام نمیدی؟"*

*میخواستم پیت نفت را زمین بگذارم و برگردم ببینم طرف چه کسیست*

*و چقدر قد و هیکلش است تا خود را آمادهُ دفاع بکنم*

*که پشت پای انداخته شده تمام محاسباتم را بهم ریخت*

*و من و پیت نفت که هنوز در دستم بود*

*و بیشتر از من سردش بود هر دو به زمین افتادیم.*

*بچه ها مثل یک دسته غاز همه گی خندیدند.*

*با زحمت بلند شدم و به دست خراش برداشته ام نگاهی انداختم*

*و با درد و بغض گفتم:*

*" نامرده اگه کسی نگه کی پشت پا انداخت"!*

*صدای بسته شدن چند شیشکی باز مرا به یاد غاز ها انداخت*

*و متوجّه اتّحادی که بچه های آن محل برای مردم آزاری با هم داشتند کرد.*

*بدون عکس العملی باز هم با اوقاتی تلخ*

*به سمت سر کوچه روان بودم که کسی گفت:*

*" صبر کن یه دقیقه"*

*و خو را به من رساند و ادامه داد:*

*"من اسمم اللهِ، خونمون روبروی خونه شماست،*

*از دست بچه ها ناراحت نشو! بچه های خوبین،*

*همیشه اوِّلش با غریبه ها ازین کارا میکنن ولی بعدش باهات دوست میشن".*

*اوّلین دوستی که بدون زد و خُرد در آن محله پیدا کردم <الله> بود.*

*پدر الله در یک نزاع دسته جمعی چاقو خورده و کشته شده بود.*

*مادرش دلاک بود.*

*مادرم هربار به حمام میرفت راضیه خانم مادر الله را سفارش میداد.*

*هربار صحبت راضیه خانم به میان میآمد مادرم میگفت:*

*"این زن چقدر ماه و دوست داشتنیست".*

*الله را که به سربازی به کرمان بردند*

*سه ماهی میشد که در پادگانی در کرج*

*به عنوان سپاهی ترویج و آبادانی به سر میبردم.*

*صبح جمعه ای با فغان بلند مادرم چشم از خواب گشودم.*

*مادرم مرتب به پشت دستانش میزد و گریان میگفت:*

*"ایوای...ایوای...بمیرم برای راضیه خانم...بمیرم براش".*

*الله را افسر کشیک در زیر درخت سیبی در پادگان*

*در حالیکه صورت و دستانش در اثر مسمومیت*

*کمی سیاه و باد کرده بود یافته بود.*

*در نامه ای که در جیب شلوار سربازیش بدست آمد نوشته بود:*

*"مادر بهتر از جانم و خواهر مهربانم.*

*یکهفته است که از شماها دورم.*

*با درخواست مرخصیم موافقت نشد.*

*دوریتان طاقتم را امشب طاق کرد.*

*نمیدانم تریاکی که خورده ام مرا خواهد کشت یا نه؟*

*اگر مردم بدانید که تا آخرین لحظه به یادتان بودم".*

*در آخر به جای امضاء نوشته بود:*

*"الله دلتنگ است.".*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:48  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*دیالوگِِ نمایشنامه ای در یک پردهُ کوتاه در دارالمجانین*

*که با بازیگری پنج دیوانه در ذهنم بافته شد.*

*اوّلی- "با این موافق نیستم که بخاطر به آن جهان سفر کرده ای*

*حتماً باید در چهلم و یا سال وفاتش جلسه گرفت*

*و به یادش ساعاتی را سپری کرد.*

*با این هم موافق نیستم که باید بر سر قبر او حاظر شد و اشگ ریخت."*

*دوّمی- "بخشش معنی کامل خود را آنهنگام ظاهر میسازد*

*که انتقام نه به مانند گوشت مرغ و نه جان آدمیزاد در تو یافت نشود."*

*سوّمی-"چرند میگوئی و بدان آگاه نیستی."*

*چهارمی- "که بود این گستاخ که بُزدلی او را زیر سایه خویش از دیدها پنهان ساخته؟*

*آگاهی از بصیرت جدا نیست،*

*جرأتی نوش کن و چهره از تاریکی بدر آور."*

*اوّلی- "با این هم موافق نیستم که بخاطر سفر به آن جهان*

*نباید جشن گرفت و شادی کرد."*

*دوّمی- "رفته گانت را هر روز در چهره باز ماندگانت ببین و با آنان مهربان باش*

*تا روح رفته گانت از تو خوشحال و خشنود گردند.*

*و از آنها به نیکی یاد کن تا آنان تو را یاری دهند." *

*پنجمی- "گاهی میشود با گفتارت هم ایمان گردید،*

*امّا اگر کسی به دار عدالت آویخته گشت او را چه کنیم؟،*

*برای او هم باید جشن بر پا داشت؟"*

*سوّمی- "چرندیات و چرندیات، بابتشان پشیزی پرداختن نابخردیست."*

*پنجمی- "اگر در شباهنگام مردی خسته از کار در راه*

*با کاردی از پشت در پشت زپای افتد،*

*برای او هم جشن باید بر پای میداشت؟"*

*اوّلی- "با این موافقم آنکس که به آن جهان سفر آغاز میکند*

*گاهی به ما میخندد که چرا ما دائماً در حال گریه ایم.*

*این را هم میدانم که گفته اند:"ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی باز...*

*با این هم موافقم که یک قاتل هم میتواند حتی دوباره یک مسیح گردد،*

*اگر که خدا هم آن را بخواهد که دیگر حتماً آن گردد."*

*سوّمی- "این دو قطعه پنبه شاهدان منند،*

*این دو را در گوشهایم فرو میکنم تا هم چرندیات شما را نشنوم*

*و هم شاهدان حلقه بگوشی دارا باشم."*

*پنجمی- "اگر کسی پیدا شد و خو را از ناچاری و یأس عمداً کشت با آن چه کنیم؟"*

*دوّمی- "کودکان شما مادران شمایند و خواهرانتان ...*

*هیچکس را تصاحب فردی چه آن را "فرزند خود" بنامد*

*و چه نام "همسر" بر آن نهد واجب نیست.*

*از کودکان و اسیران جنگی با مهربانی رفتار کنید و به آزادیشان بکوشید.*

*اسیران جنگی شما همان یاران وفادار ""انتقام"" هستند*

*که شما دلاورانه با زدن شبیخون به  قلب دشمن*

*که نام خود را ""انتقام"" نهاده تا که از احساستان سوءاستفاده ببرد،*

*به اسارت گرفته اید.*

*تا زمانیکه کوچکترین نشانه ای از "انتقام" در شما یافت میگردد*

*باید دلیرانه به این مبارزه با ""انتقام"" ادامه دهید*

*که پیروزی با آنانست که خسته گی نمیشناسند."*

*اوّلی- "من دلم میخواهد باز که بدنیا میآیم به صورت پروانه ای زیبا ظاهر بشوم"*

*پنجمی- "کاش دیگر کسی حاظر نشود دیگری را بکشد*

*تا مرگ یا سفر کردن به آن دنیا کمی از پردهُ ابهام بدر آید."*

*سوّمی-"شاهدان حلقه به گوشم خوب گوش کنید،*

*میشنوید چرندیات را یا شما هم پنیه در گوش کرده اید؟"*

*اوّلی-"من با این موافقم که..."*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:28  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*با یاد و سلام به حمید رصا سلیمانی*

*"سایه...همسایه...مزخرف گوئی این و آن*

*میفروشمش...دیگر این روزها برای سایه کسی تَره هم خُرد نمیکنند،*

*لعنت بر هر چه سایه، لعنت به نداری...میفروشمش".*

*نان سنگکِ خشخاشی که به قدر کافی آتش هم خورده باشد*

*برای من همیشه مزهُ بهتری از انواع نانهای دیگر داشته*

*و هم بوی آن برایم جالبتر بوده.*

*انگار که خلقش کرده باشن که تو همراه با پنیر و چای شیرین*

*خود را با آن به صرفِ صبحانه ای مجلل دعوت بکنی.*

* ((پسر آ سِد حسین دو تا خشخاشی دو آتشه مال شماست)).*

*چند وجه مشترک،*

*سیّد حسین نانوای محلهُ مان را با پدرم مانند دو برادر خونی کرده بود*

*هر دو از مهاجرین بودند و نام یکسانی هم داشتند.*

*پدرم او را سیّد صدا میزد و او پدرم را آ سِد حسین خطاب میکرد.*

*گاهی به زبان ترکی و گاهی گیلکی با هم گفتگو میکردند.*

*و دلتنگی مهاجرتشان را اینچنین از یاد میبردند*

*و خود را در دشتها و کوهستانها میافتند.*

*یکی از معایب نان سنگک امّا سنگهاِئیست که خود را از دید چشم مخفی میدارند*

*تا با دندانت هنگام جویدن نان دیدار و خوش و بش بکنند.*

*و دیگر آنکه هنگام حمل نان اگر دقّت در سنگ گیری از نان نکرده باشی*

*و با انگشتان دست تماس برقرار کنند تا فی الخالدونت را میسوزاند.*

*خلوتی خیابان در این ساعت تعجب برانگیز بود.*

*هنگام آمدن به نانوائی هم،*

*خیابان و کوچه ها به تسخیر خلوتی و سکوت در آمده بودند.*

*در حالیکه با هر دستم یک نان حمل میکردم*

*از حسین آقا خداحافضی کرده و از نانوائی خارج شدم.*

*در زیر نور ماه سایه ام مثل پنگوئنی شده بود*

*که سعی میکرد مثل آدمها راه رفتن را تقلید بکند.*

*چند قدمی بیشتر پیش نرفته بودم*

*که سایه ای دیگر خود را به سایه من نزدیک کرد.*

*صاحب سایه که مردی بود،*

*وقتیکه به من رسید سایه اش دو سر و گردن از سایهُ من درازتر شد.*

*سایهُ من آرام آرام میرفت،*

*ولی هرچه قدمهای مرد سریعتر میگشت سایهُ او هم به سرعتش میافزود.*

*مردبا خودش صحبت میکرد،*

*با آنکه صدایش بلند نبود امّا در آن سکوتی که در خیابان حکمرانی میکرد*

*صدایش را به راحتی میتوانستی بشنوی:*

*"میفروشمش...گور پدر حرف مردم...بذار بهم بگن مردِ بی سایه.*

*مگه حالا که سایه دارم چه گلی به سرم زدم؟*

*کدوم کاری رو تا حالا این سایهّ نحس برای من انجام داده؟*

*اگر این نداری لعنتی نبود...اگر...اگر...اگر...*

*میفروشَمش و اوّل پول کرایه خانه را میدهم*

*تا آن زالو صفت پیش هر کس و ناکسی بی آبروترم نکند.*

*این روزها کسی دیگر سایه ندارد!*

*آنهائی هم که دارای آنند اگر بپرسیشان*

*به تو خواهند گفت که به این خاطر مثل سگ پشیمانند.*

*میفروشمش... خودش گفت بیشتر از او کسی تا حالا برای خرید سایه نپرداخته*

*و تنها سایه خریست که برای سایه های بلند ده درصد هم اضافه میدهد*

*شاید هم توانستم به خاطر بیش از حدِ بلندیِ سایه ام*

*بیست در صد اضافه از او درخواست کنم...آره... میفروشمش".*

*به پاهایم قدرت بخشیدم و قدمهایم را سریعتر کردم و در نزدیکیش با گفتن:*

*"میبخشید آقا" مرد را به ایستادن واداشتم.*

*نان دست راست را به دست چپم میسپارم،*

*با دست راست پولهای جیبم را در آورده*

*و در حالیکه با خجالت تعارفش میکنم، میگویم*

*"میبخشید که مقدارش کم است،*

*فکر کردم شاید این وجه ناقابل بتواند شما را*

*یکی دو روزی از تصمیم به فروختن سایه تان منصرف گرداند*

*و شاید هم تا آن روز دری به تخته ای خورده و مشکل شما هم حل گردد".*

*مرد در حالیکه با تعجب انگار دیوانه ای دیده است،نگاهم میکند و میگوید:*

*"تو هم تو این سرما وقت گیر آوردی!؟*

*یکساعت دیگر یاید رو صحنه تئاتر باشم"*

*"و هنوزم هم آنچه باید بگویم حفظ نشده ام.*

*و با سرعت بیشتر از قبل به رفتن ادامه میدهد،*

*لحظه ای نمیگذرد که  به خیابانی دیگر می پیچید*

*سایه اش امّا قبل از محو شدن برایم دستی تکان مبدهد.*

*و من از شرم اشتباهم رها میگردم.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:9  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*نوشتهُ زیر پَس نویسیت بر <عاشقی از نوع دیگر>*

*که ویرایش گشته.و هدبه ایست به میثم*

*میثم گل، برادر خوبم سلام.*

*امّید که زندگی برایت آنطور میگردد که تو مایلی.*

*میثم جان من پست _ عاشقی از نوع دیگر _ را*

*نه به این منظور که برای این نوع از عاشقی*

*(اگر سکس را هم جزء جداناپذیری از عشق و عاشقی بدانیم)*

*خدای ناکرده تبلیغ کرده باشم.نوشتم.*

*اهدافی که من از این نوشته دنبال میکردم بدین قرارند:*

*الف- افکاری که در مغز و مخیلهُ من هر روز و هر ثانیه در چرخش است*

*و مرا به گفتن و به عمل و عکس العمل کردن وامیدرد*

*میتوانند کاملاً متفاوت با افکار تو و دیگران باشند،*

*همینطور افکار و نظریات تو هم از این قانون بی بهره نیستند. *

*ب- و دیگر اینکه برای فکر کردن به امری*

*و تخیّل و تجسّم را تا آن دور دورها فرستادن*

*حد و مرزی تصوّر نمیتوان کرد*

*و این قوانین تدوین شده میباشند*

* (چگونگی تدوین قوانین و اجرای آنها اینجا مورد بحث نیست) *

*که سدّی میشوند در برابر پیشروی افکار*

*و برای تجسم و تفکر حد و مرز و خطوط قرمز و سبز و بنفش قائل میگردند*

*که این باعث یک دست شدن دیدها و نظرات بین افراد جامعه گشته*

*و بردباری در برابر افکار دگرگونه دیگران را در ما تضعیف کرده*

*و تاب شنیدن سخنان دیگران و عقایدشان را از ما دزدیده*

*و عقایدمان را در قاب عکسی جای میدهد*

*و با میخ طویله به دیواری بالای سرمان میکوباند*

*و اینطور میشود که این نوع انسان*

*همیشه در بر حق بودن افکارش آنقدر پای میفشرد*

*که رگهای گردنش میشود به کلفتی شلنگِ آب*

*و خدا را شاهد میگیرد*

*و چشمهای من از حدقه بیرون میآیند

*در آن هنگام که طناب دار را بالا میکشد او

*و زیر پاهایم که هنوز تکان تکان میخورند بر روی خاک میافتند*

*و من قبل از پرواز خاک را از نزدیک زیارت میکنم.*

*پ- نوع زندگی کسانیکه ما از آنها میخوانیم و یا آنها را در فیلمهایشان میبینیم*

*و موزیکشان را میشنویم، خلاصه کسانیرا که از راه دور میشناسیم*

*نباید حتماً آنطوری زندگی معمولی روزمره خود را بگذرانند که ما تصوّرش را میکنیم.*

*و خلاصه اینکه در تمامی جوامع قوانینی چه مدنی و چه – عرفیعادتی- وجود دارند*

*که اهالی آن جامعه را با آنها به اجرای آن دعوت و تشویق میکنند.*

*اجرای قوانین مقولهُ جالبیست، اجرای قوانین باعث نظم جامعه میگردد*

*امّا داشتن آزادی هر فرد برای تدوین قوانین شخصی خود*

*و به مورد اجرا گذاردن این قوانین*

*تا جائیکه زیان و ضرری به دیگران و حقوقشان وارد نکند*

*واجب کفائیست برادرم مهربانم.*

*امّید که با این چرندیات تونسته باشم منظورم رو برسونم که من هنوز از خواهرانم*

*که در بند زندگی گرفتارند و مادر به آن دیار سفر کرده ام*

*نه فرزندی دارم و نه قصد آن دارم.*

*هنر هنرمند امّا،*

*نقاشی دوباره ایست بر روی بوم نقاشی که هزاران کودک را*

*که تنها با یک سر بهم وصل شده اند و تکیه بر دیوار زده اند*

*با رنگ و روغن نقاشی کرده است*

*هنر هنرمند نقاش،*

*کشیدن دشیست سرسبز که در آن*

*هزاران کودک با هزاران سر،*

*همه گی رها از مرزها در حال بازیگوشیند.*

*برادر خردمند و مهربانم دوشنیه بر تو چنان مهربان گردد*

*که گویی آن انفجار عظیم اوّلیه*

*تنها برای خلق این دوشنبه بوده است و بس.*

*همیشه شاد و همیشه خندان باشی.*

*گاهی قصّه و شعر شوخیست*

*گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:38  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

*نوشتهُ نسرین عزیز منو به یاد گفتگوی دو مسافر تاکسی انداخت *

*که سالیان پیش شاهد آن بودم: *

***

*اوّلی: آدم در درگاه خدا خجالت زده میشه*

*با این کارهائی که از این مردم بی خدا سر میزنه! *

خدا خودش به تمامی بندگانش رحم کنه! *

*آخه آدم با مادر خودش هم همچین کاری میکنه؟*

*دوّمی: روزی یکی از دوستایِ صمیمیِ پسره بهش میگه: *

"اینکارو با مادرت نکن خوب نیست!" *

*اونم برگشته و گفته: *

*"کی گفته خوب نیست؟*

*اگه خوب نیست پس چرا بابام اینکارو با مادرم میکنه؟!*

*اوّلی: خوب همین چیزاست که منو در اعتقاد به این عقیده که*

*_رسیدنِ آخر زمان زیاد دور نیست _ راسختر میکنه دیگه دوست عزیز!*

*دوّمی:البته فراموش نباید کرد که در تعدادی از دهات چین، زنان قبل از ازدواج*

*اوّل با تمامی مردان ده همخوابه گی میکنند *

*بعد از میان آنان با مردیکه با مزاج و سلیقهُ شان بیشتر جور در آید ازدواج میکنند.*

*این آداب و رسوم نه باعث حسادت و جنگ در مردان آن ده میشود *

*و نه امری ناشایست و زشت به حساب میآید که برایش جریمه ای تعین کنند.*

*اوّلی: جل الخالق! آدم چه چیزها که نمیشنَود! *

*خدایا همه را به راه راست هدایت کن. *

*دوّمی:دیروز هم خونه همسایه من داد و فریادی بود که باید بودی و میشنیدی!. *

*پدر خانواده برای اینکه پسرش با زنش *

*یعنی مادر پسرش دیگه از اون کارا نکنه *

*فکر بکری به سرش میزنه و میره زنی جوون رو صیغه میکنه،*

*بعد به پسرش میگه خوب حالا تو هم بیا زن صیغه ای منو صیغه کنَ! *

*پسره اوّل زیر بار نمیرفت و راضی نمیشد! *

*خلاصه با صد تا ناز و ادا که مامانِ خودم خوشگلتره و دستپختش هم خیلی بهتره *

*راضی به صیغهُ کردنِ زن صیغه ای پدرش میشه! *

*اوّلی:خدا آخر و عاقبت همهُ ما رو بخیر کنه!*

*دوّمی:کجای کاری؟ تازه اوّل ماجراست! *

*دیروز مادر پسره از ماجرا خبردار شده و قشقرقی به پا میکنه که بیا و ببین. *

*با داد و فریاد و گریه و زاری مانع بستن عقد قرارداد صیغه پسرش میشه.*

*اوّلی:خدایا بنده گان خطاکارت را ببخش.*

*دوّمی:مادر پسره پاشو کرده تو یه کفش و میگه پسرم هنوز بچه ست! *

حالا حالاها هم لازم نکرده که ازدواج بکنه! *

*چه موفع ازدواج کردنشه با این سن و سال، *

*دهنش هنوز بوی شیر میده پسرم!*

*دوّمی:خدایا خودمو میسپارم به تو!*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:25  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*بی خواست من و تو،زندگی با ما در رخص است و میچرخاندمان.*

*دل من هر بار بُزی میبیند بع بعش میگیرد.*

*از دلاوری و جنگ و پهلوانی که میگویند،*

*دل بُز بازم به خیال آنکه شیریست غرشش میگیرد.*

*انتری که در زیبایی خود را سرآمد عالم میدانست*

*و شیفتهُ زیبایی خود بود بوزینه ای را گفت:*

*"حیف تو نیست بهت بگن شبیه آدما هستی! *

*من جای تو بودم حتماً به بهترین جراح زیبایی مراجعه میکردم!".*

*شیری دیدم از تشنه گی مثل سگ لَه لَه میزد.*

*سگی عاشق بُزی بود،*

*شیری شکار میکند و دلش را به گردن بُز کنار زنگوله اش میبندد.*

*گرگی زیرک بره ای میکشد،*

*پوستش را تن خود میکند و از پستان مادر میش شیر مینوشد.*

*"مورچه ها در آفریقا همگی آدمخوارند و در هندوستان همگی بیکار!" *

*حکایت میکرد مورچه خواری به دوستش و تند و تند میگوزید.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:14  توسط سعید از برلین  | 

 

counter