|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*با سلام و عرض ادب.*
*آدرس جدیدم در blogspot به قرار زیر است:*
http://saidblogspotcom.blogspot.com/
*مهربان، با ( در عالم مستی ) در انتطارت ستاره ها را میشمارم.*
*آخرین نوشته ام در بلاگفا هدیه ایست برای نسیم و ایلیا.*
*تا آماده کردن خلوتی دیگر خدا نگهدار.*
***
*خورشید را برایت میتابانم*
*تا سایه درخت نار فراموشت نشود.*
*نور و روشنایی و گرما برایت به هدیه میآورم تا نگوئی زیر لب:*
*"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"،*
*تا ندَرَد سکوت تو حنجرهُ آن مرد پریشان احوالِ _ دِپرسیو _ زده را.*
*آفریقائیان را گفتند به جای جنگ و کوچ و کُشت،*
*زمین هایتان را آباد کنید،*
*خاک میخندد،*
*آنقدر میخندد تا ترک برش میدارد.*
*تاجری میلش به برج ایفلی از عاج فیل میکشد.*
*میکشَد مردی سیاه پوست خنجری بیرون*
*از درون قلبش که سیاهتر از دیگهای خالی غذائیست*
*که زنی با آتش خورشید برای کودکان کونِ لختش میپخت.*
*و دود، دیگ خالی را پر میساحت از سیاهی خویش،*
* و میزنَد با آن بر سر فیلی که به عروسی دعوت شده بود*
*و بر دستان چند مور قوی حمل میشد.*
*دختر تاجر پر در میآورد از خوشحالی.*
*پدرش را میبوسد و برج ایفلی را از عاج با دستانش میبرد بالا.*
*مهمانها در جشن عروسیش همه وای وای چه زیباست،*
*خوشبخت گردی به او میگویند.*
*دود در دیگ میجوشد*
*میخورند آنرا کودکان آفریقا*
*پخته بر آتش خورشید.*
*و مادرشان میگوید:"بخور فرزندم تا سیاهبخت نشوی،*
*بخور شاید هم کمی سیر بشوی".*
*و تب مشغول بالا رفتن از نوک سرانگشتانم میگردد.*
*باران را که برایت میبارانم*
*نه از دلگرفتگی آسمان است و نه قطرات چشم من.*
*باران را از سر شبنم ها،*
*از سر گلبرگها،*
*از سر هر برگی که در صبح سحر*
*با آب پاکِ خدا وضو میگیرد وام میگیرم*
*و میبارانم بر تو.*
*نسیم جان خواهر مهربانم سه شنبه ات خوش.*
*همیشه شاد و همیشه خندان باشی.*
*سعید از برلین.*

*در دستی مشعلی خاموش و در دست دگر جعبه ای از دروغهای ناب لبریز.*
*سنگریزه هائی ناصاف.*
*دشت میخواند، *
*کویر همراه سراب میرخصد.*
*ناله افتان،*
*ناله خیزان میکشانید هیکل رنجور خود را به دروازهُ شرم.*
*حلق تشنگی را میچشید، زبان کف میکرد*
*آه که گرمش میشد*
*مانند تُفی در دهان تَف میکرد.*
*در یکی دست مشعلی خاموش*
*با دستی دگر*
*سنگریزه های ناصاف*
*به جای تکه های نان میان من و تو به دروغ پخش میکرد.*
***
*شیرین جان پرسیده بودی سیّد چه میکند و حالش چطور است؟*
*حالش خوب است و مثل همیشه دعا میکند به جان شما و من.*
*آخرین دیدارم با او را کوتاه برایت اینجا مینویسم:*
*باشنیدن صدای آرامبخشش که گفت:"خوب حالا از پشت دراز بکش"*
*آرام پاهایم را با فاصله کم کنار هم روی میز ماساژ قرار داده*
*بعد مانند آدمهای ماشینی خیلی آرام پشت و سرم را هم روی میز قرار میدهم.*
*احساس میکنم درونم خالیست و هنوز دارای شخصیتی نگشته ام*
*و قرار است نطفهُ کودکی در یاد و خیالم کاشته و زاده شود.*
*چشمانم را به اطراف میچرخانم که شاید وسیله و یا شخص آشنایی دیده.*
*تا با آن به خاطر آورم کایا این شخص دراز کشیده بر روی میز ماساژ چه کسیست؟*
*مانند شبحی خود را در طرف دست راستم قرار میدهد.*
*چشمانم که به چشمانش میفتند*
*احساس ضعف میکنم و خود را سبکتر احساس میکنم.*
*دست راستش را کمی بالاتر از شکمم بدون حرکت نگاه میدارد*
*و با دست دیگر لحظه ای پیشانیم را لمس میکند.*
*بعد با کف دست مژهایم را از بالا به پائین آرام نوازش داده*
*و چشمانم را مهربانانه به بستن دعوت میکند.*
*نوای چنگ از چهار گوشه سقف اطاق به گوش میآمد و روح را نوازش میداد.*
*و مرا گاهی با خود به ساحلی خلوت میبرد.*
*هنگامیکه حرارت دستانش بدنم را داغ میکرد خود را در کویری تنها میافتم.*
*با گرم شدن هر قسمت از بدنم میدانستم که دست شفادهنده اش در آن نزدیکیست.*
*اعضای بدنم همگی احساس تازه گی و طراوت میکردند*
*که صدای نوازشگرش در گوشم پیچید:*
*تو هم اکنون متولّد گشته ای، نه دردی در شکم داری و نه سر دردی احساس میکنی!*
*هنگامیکه چشمهایت را باز کردی در آینه خود را بنگر و به زنده گی سلامی دوباره کن!"*
*چشمانم را باز میکنم. کمی تار میبینند.*
*در آینه پدرم را میبینم که خندان و چابک به سویم میدود و برایم دست تکان میدهد،*
*و با هر قدمی که به من نزدیکتر میشود از سالهای عمرش کاسته میگردد.*
*سیّد آینه را از دستم میگیرد و بکناری میگذارد و در حال شستن دستانش میگوید:*
*"وقتی خواب بودی پیام تلفن زد و با خوشحالی گفت*
*به سعید بگو دیشب خواب پدر بزرگ را دیدم".*
*سیّد دستانی شفا دهنده دارد امّا تعداد کمی این را میدانند.*
*تو چشمهاش که نگاه بکنی اگه میلش بکشد میتواند خوابت هم بکند.*
*راضی و شُکر گویان صورت و شانه اش را میبوسم و اجر صد در آخرتی برایش میطلبم.*
*راستی تا یادم نرفته به پیام هم تلفن باید بزنم.*

*_ خانم عزیز ازتون خواهش میکنم کمی خونسردی خودتونو حفظ کنید!*
*به جز شما انسانهای زبادی پشت خط در انتظارند که احتیاج به کمک و راهنمائی*
*دارند!، اگه براتون ممکنه به اصل مطلب بپردازید و آرام وخلاصه توضیح بدید چه*
*اتّفاقی براتون رخ داده و چه کاری از دست من برای شما ساخته است؟*
*_ تو هم مانند بقیه حقوق بگیری و گوش به فرمان، چاپلوسی و دروغگو!*
*_ دوست محترم کمی بیشتر به خودتون مسلط بشید و برام توصیح بدید که چه شده*
*و مشکلتان چیست؟ لطفاً عفت کلام را هم رعایت کنید!*
*_ عفت کلام بخوره تو اون سرت با اون صدای مفنگیت و راهنماهیهای مسخره ات!*
*الان سه شبه مو به مو هرچی پیشنهاد داده بودی انجام دادم.*
*صورت و گردنم در این سه شب مثل اینکه اسید بهش پاشیده باشند مدام میسوخت.*
*الهی که سی سال بدنت در آتش جهنم جزغاله جزعاله بشه.*
*الهی زبونت اوّل آتیش بگیره تا نتونی از درد فریاد بزنی!*
*_خانم محترم... خانم محترم...، خواهش میکنم کمی خونسردی خودتونو بیشتر حفظ کنید.*
*این عصبانیت شدید ابداً برای سلامتیتان خوب نیست.*
*_ خر اون باباته... خر اون جد و آبادته! مردکهُ مفنگی،*
*راهنمائی اشتباه میکنی بعدشم از سلامتی من صحبت میکنی!؟*
*ازت شکایت میکنم و به حکم قانون پدرتو در میارم، پدرسوختهُ شیّاد!*
*_ خانم دیگه شما دارید از صبوری من سوءاستفاده میکنید.*
*من براتون توضیح دادم که من نه از کسی حقوق دریافت میکنم*
*و نه تا حالا کسی از راهنمائیهای من دچار ضرر و زیان مادی و جانی شده است.*
*_ آره اروای عمه ات! یه نمونه اش خود من.*
*تو این سه روزی که حرفهای تو رو گوش کردم داره تمام بدنم انگار تو آتش میسوزه!*
*کِرمی که قبلاً مصرف میکردم چینهای صورتمو از بین نمیبرد*
*ولی دیگه مثل این یکی هم آتش به جون آدم نمینداخت!*
*گندِت بزنن با این راهنمائیت! لال از دنیا بری ایشاءالله!*
*خانم محترم شما از چی صحبت میکنید؟ کِرم صورت چیه؟*
*من پدر روحانی آلکس هستم*
*و چون پدر روحانی سباستیان به دندان سازی میبایست بروند*
*پس از من خواستند به جای ایشان چند ساعتی*
*به درد دل تلفن کنندگانی که عموماً قصد خودکشی دارند گوش بدهم*
*و اگر توانستم آنها را راهنمایی و از تصمیمشان منصرف گردانم.*
*_ِ اِوا... خاک عالم به سرم! میبخشید،*
*ولی من بخدا شمارهُ سالن زیبایی و آرایش آلکس رو گرفته بودم!*
***
*پیوست یک:*
*چون ماحرای مورد تجاوز جنسی قرار گرقتن خسرو قابل فهم نوشته نشده بود،*
*پس لازم دیدم در ادامهُ مطلب توضیح کوتاهی بنویسم.*

*خسرو پک محکمی به سیگاری میزنه و شروع به تعریف داستانش میکنه:*
*وقتی ساعت سهُ صبح بهش گفتم خوب دیگه دیر شده،*
*خسته ام و باید برم خونه و کمی بخوابم،*
*دستمو محکم تو دستای گرمش گرفت و با طنازی گفت:*
*"حالا تازه اوّل صبحه خسرو چه وقت خوابه!"*
*و منو با خودش به طرف اطاق خوابش کشوند و گفت*
*بیا بشین تا برات خواب دیشبمو تعریف کنم:*
*"ساعت یازده بود که خودمو آمادهُ خوابیدن کردم.*
*از وقتیکه تو برلین هستم وقتی شبها که به رختخواب میرم و خوابم نمیبره*
*همیشه اوّلین کارم میشه به تو فکر کردن.*
*نه اینکه خدایِ نکرده فکر کنی تو رو بلانسبت به جای گوسفند به حساب میارم*
*و میشمرمت تا خوابم ببره!*
*بعضی وقتا که به تو فکر میکنم و خوابم میبره تو خواب خوابهای خوب خوب میبینم.*
*دیشب خواب دیدم یه پروانه از پنجره وارد اطاقم شد*
*و پر زد و اومد راست نشست رو شکم لختم."*
*- بهت گفته بودم که تابستونها هوا که خیلی گرم میشه*
*من لخت و عور میخوابم؟*
*و در حالیکه با ملافهُ صورتی رنگی که*
*پاهای برنزه و خوشتراشش را از قسمت رانها تا شکم کوچک و زیبایش پوشانده بود بازی میکرد*
*و آن را گاهی بالاترمیکشید و پائینتر سُر میداد ادمه داد:*
*"دیشب هم هوا خیلی گرم بود و منم اصلن خوابم نمیبرد.*
*اوّل به تو فکر کردم و به اون روزی که به من گفتی بیا در گوشت یه چیزی بگم*
*و من تا سرمو جلو آوردم تو از لبم یک بوسه دزدیدی! بعد آروم آروم خوابم برد.*
*پروانه که رو شکمم نشست اوّل چشمای ریزش شروع به یزرگ شدن کردن،*
*بعد بالهاش شدن مثل دو تا دست انسان، خیلی شبیه دستای تو بودن!*
*در آخر شبیه به یک مرد جوان شد که اصلن به تو شبیه نبود!*
*ولی صداش عینن صدای تو بود !.*
*وقتی که هنوز پروانه بود و رو شکمم راه میرفت*
*خیلی خوشم اومده بود و همش قلقلکم میگرفت.*
*بعد از اینکه شبیه آدم شد و میخواست با من عشقبازی رو شروع بکنه با تعجب پرسیدم:*
*"شما کی هستید؟ مگه خبر ندارید که من هنوز دخترم و باکره؟"*
*که با صدائی شبیه صدای تو جواب داد:*
*" نترس، کارهای خدا بیدلیل نیست. آن که تو را آفریده و پرده داده مرا هم همو فرستاده،*
*آسوده خاطر باش، به تو صدمه ای نخواهد رسید.*
*پرسیدم:"از کجا بدونم که شما رو خدا فرستاده و خودتون سرخود نیومدید تو خوابم؟"*
*فوری انگار که منتظر این سوُال بوده باشه گفت:*
*" از اونجائیکه اوّل به شکل و شمایل پروانه بودم!"*
*و این کمی از ترسمو گرفت و به من اعتماد به نفس داد.*
*مشغول عشق بازی با من شد که یادم افتاد اگه بچه دار بشم چه خاکی باید بریزم تو سرم،*
*که دست از عشقبازی کشید و گفت:"تمام شد."*
*من تعجب کردم و گفتم:" چه زود!*
*حالا اگه من بچه دار بشم چه جوری باید جواب پدر و مادر*
*و اونی که دوستش دارم و قراره بیاد خواستگاریم رو بدم؟"*
*که ناگهان چشماش شد به اندازه چشمهای یک پروانهُ کوچولو*
*و من از ترس و تعجب یادم رفت که قبلاً چی ازش سوُال کرده بودم!*
*یه دونه از سینه هام تو دستش بود که آهسته آهسته*
*اون یکی دستش داخل شانه اش شد*
*و از همونجا فوری پَری بیرون اومد که انگار داستان زندگی منو روش نقاشی کرده بودن.*
*دستی که هنوز هم منو یاد دست تو مینداخت*
*و سینهُ منو با اون گرفته بود و طوری نگه داشته و فشار میداد*
*که انگار اگر ولش میکرد دود میشد و نیست میگردید*
*هرچه بیشتر داخل شونَش فرو میرفت بیشتر سینمو فشار میداد و میکشید.*
*دستش که رسید به شونه اش حس کردم داره سینهُ منو هم*
*با خودش داخل شونه ش میکشه.*
*از درد و ترس فریادی زدم و از خواب پریدم.*
*وقتی چشامو باز کردم خیس عرق بودم و سینه هام از درد داشتن منو میکشتن.*
*خوب که چشام باز شدن دیدم پروانه ای وسط دو تا سینه هام نشسته*
*و آنها را با بالهای زیبایش باد میزند و با شاخکهای روی سرش سینه هایم را هی ناز میکند.*
*داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که به صدا در اومد*
*و چقدر هم صداش شبیه صدای تو بود و گفت:*
*"بزودی فرزندی بدنیا خواهی آورد که در آب نفس میکشد،*
*در خشکی راه میرود و میدود.*
*تنها مسئولیت تو به عنوان مادر آموزاندن پرواز به اوست."*
*خواستم بپرسم:" جواب مردم رو چی بدم؟ پسره یا دختره؟ اسمشو چی بذارم؟"*
*داشت از پنجره به خارج پرواز میکرد که گفت:*
*"اسمشو بذار روشن و تو گوشش روشنک بخون،مرا هم فراموش نکن!"*
*و بعد پر زد و از پنجره پرید و رفت.*

*تقدیم به فائزه جوانمرد که سحرهایم هنوز که هنوز است با خیال او آغاز میشوند.*
*کودکی خرد بیش نبودم و هر بار که نام بیافرا را از زبان پدرم میشنیدم*
*دستی به شکم به درون رفته ام میکشیدم و تعجب میکردم*
*که چرا شکم من مانند کودکان بیافرائی باد نمیکند!؟*
*مانند شکم ماهیان که تا پا به خشکی میگذارند*
*عین ندید بدیدها آنقدر هوا به شش هایشان داخل میکنند*
*تا مثل بادکنک باد میکنند و رو زمین جان میدهند!*
*وقتی مادر به خاطر پول کمی که پدرم برای خرج خانه به او میداد اعتراض میکرد*
*پدرم چیزی نگرانش میکرد، مستأصل میشد و به مادرم میگفت:*
*"چقدر غر میزنی زن به جون آدم."*
*و من هر بار از خود میپرسیدم ما که بر عکس بیافرائیها غذا برای خوردن داریم*
*پس مادر چرا به خاطر پول بیشتر با پدرم بد اخلاقی میکند؟!*
*و دستی به شکم فرو رفته ام میکشیدم.*
*با آنکه هنوز نه نقشه بیافرا را میشناختم و نه عکسی از بیافرائیان را دیده بودم،*
*امّا تک تک کودکان گرسنه و شکم باد کردهُ بیافرا را میشناختم.*
*نمیدانم آیا پدرم هم مانند من پدران و مادران گرسنه و مستأصل بیافرائی را میشناخت یا نه؟*
*کاش پدرم پول بیشتری داشت تا به جای آن رادیو ترانزیستوری کوچک برای خانه،*
*تلویزیون کوچکی میخرید تا همه میدیدند چه شکمهای بزرگی کودکان شیرخواره بیافرائی دارند *
*با مادرانی با پستانهای بی شیر و آویزان با چشمانی یأسی رنگ.*
*"خوب میگی چه کار کنم زن؟ برم دزدی؟ *
*من که از اذان صبح تا بوق شب کار میکنم ومسافر اینوروآنور میکنم،*
*با دنده ای یک غاز و سه عباسی چه کاری بیشتر از من ساخته است که براتون نکرده باشم؟"*
*حالا دیگه تله ویزیون در خانه هر کسی یافت میشود.*
*همه راحت و بدون درد سر میتوانند ببیند به خاطر چند دانه گندم*
*که از سوراخهای گونیهای اهدائی سازمانهای خیریه! جهانی*
*برای گرسنه گان آفریقا که هنگام حمل بر زمین میریزند *
*چندین کودک شکم باد کرده *
*برای جمع آوری و تصاحب آن چند دانه گندم چه شیرجه های جانانه ای در خشکی میزنند.*
*به خاطر تو ای کودک بیافرائی*
*امروز غذائی که مادرم برای فرزندانش پخته است را نخواهم خورد،*
*شاید که گرسنگی امروز من تسلّی خاطر لب تشنه و دل گرسنه تو گردد*
*و سهم باقیماندهُ برنج من در دیگ،*
*مادرم را از نگرانی گرسنه ماندن کودکانش رهایی دهد*
*و دیگر به خاطر پول بیشتر با پدرم بد اخلاقی نکند.*