تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

*با سلام و عرض ادب.*

*آدرس جدیدم در blogspot به قرار زیر است:*

http://saidblogspotcom.blogspot.com/

*مهربان، با ( در عالم مستی ) در انتطارت ستاره ها را میشمارم.*

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:51  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

*آخرین نوشته ام در بلاگفا هدیه ایست برای نسیم و ایلیا.*

*تا آماده کردن خلوتی دیگر خدا نگهدار.*

***

*خورشید را برایت میتابانم*

*تا سایه درخت نار فراموشت نشود.*

*نور و روشنایی و گرما برایت به هدیه میآورم تا نگوئی زیر لب:*

*"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"،*

*تا ندَرَد سکوت تو حنجرهُ آن مرد پریشان احوالِ _ دِپرسیو _ زده را.*

*آفریقائیان را گفتند به جای جنگ و کوچ و کُشت،*

*زمین هایتان را آباد کنید،*

*خاک میخندد،*

*آنقدر میخندد تا ترک برش میدارد.*

*تاجری میلش به برج ایفلی از عاج فیل میکشد.*

*میکشَد مردی سیاه پوست خنجری بیرون*

*از درون قلبش که سیاهتر از دیگهای خالی غذائیست*

*که زنی با آتش خورشید برای کودکان کونِ لختش میپخت.*

*و دود، دیگ خالی را پر میساحت از سیاهی خویش،*

* و میزنَد با آن بر سر فیلی که به عروسی دعوت شده بود*

*و بر دستان چند مور قوی حمل میشد.*

*دختر تاجر پر در میآورد از خوشحالی.*

*پدرش را میبوسد و برج ایفلی را از عاج با دستانش میبرد بالا.*

*مهمانها در جشن عروسیش همه وای وای چه زیباست،*

*خوشبخت گردی به او میگویند.*

*دود در دیگ میجوشد*

*میخورند آنرا کودکان آفریقا*

*پخته بر آتش خورشید.*

*و مادرشان میگوید:"بخور فرزندم تا سیاهبخت نشوی،*

*بخور شاید هم کمی سیر بشوی".*

*و تب مشغول بالا رفتن از نوک سرانگشتانم میگردد.*

*باران را که برایت میبارانم*

*نه از دلگرفتگی آسمان است و نه قطرات چشم من.*

*باران را از سر شبنم ها،*

*از سر گلبرگها،*

*از سر هر برگی که در صبح سحر*

*با آب پاکِ خدا وضو میگیرد وام میگیرم*

*و میبارانم بر تو.*

*نسیم جان خواهر مهربانم سه شنبه ات خوش.*

*همیشه شاد و همیشه خندان باشی.*

*سعید از برلین.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:59  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*در دستی مشعلی خاموش و در دست دگر جعبه ای از دروغهای ناب لبریز.*

*سنگریزه هائی ناصاف.*

*دشت میخواند، *

*کویر همراه سراب میرخصد.*

*ناله افتان،*

*ناله خیزان میکشانید هیکل رنجور خود را به دروازهُ شرم.*

*حلق تشنگی را میچشید، زبان کف میکرد*

*آه که گرمش میشد*

*مانند تُفی در دهان تَف میکرد.*

*در یکی دست مشعلی خاموش*

*با دستی دگر*

*سنگریزه های ناصاف*

*به جای تکه های نان میان من و تو به دروغ پخش میکرد.*

 

***

*شیرین جان پرسیده بودی سیّد چه میکند و حالش چطور است؟*

*حالش خوب است و مثل همیشه دعا میکند به جان شما و من.*

*آخرین دیدارم با او را کوتاه برایت اینجا مینویسم:*

 

*باشنیدن صدای آرامبخشش که گفت:"خوب حالا از پشت دراز بکش"*

*آرام پاهایم را با فاصله کم کنار هم روی میز ماساژ قرار داده*

*بعد مانند آدمهای ماشینی  خیلی آرام پشت و سرم را هم روی میز قرار میدهم.*

*احساس میکنم درونم خالیست و هنوز دارای شخصیتی نگشته ام*

*و قرار است نطفهُ کودکی در یاد و خیالم کاشته و زاده شود.*

*چشمانم را به اطراف میچرخانم که شاید وسیله و یا شخص آشنایی دیده.*

*تا با آن به خاطر آورم کایا این شخص دراز کشیده بر روی میز ماساژ چه کسیست؟*

*مانند شبحی خود را در طرف دست راستم قرار میدهد.*

*چشمانم که به چشمانش میفتند*

*احساس ضعف میکنم و خود را سبکتر احساس میکنم.*

*دست راستش را کمی بالاتر از شکمم بدون حرکت نگاه میدارد*

*و با دست دیگر لحظه ای پیشانیم را لمس میکند.*

*بعد با کف دست مژهایم را از بالا به پائین آرام نوازش داده*

*و چشمانم را مهربانانه به بستن دعوت میکند.*

*نوای چنگ از چهار گوشه سقف اطاق به گوش میآمد و روح را نوازش میداد.*

*و مرا گاهی با خود به ساحلی خلوت میبرد.*

*هنگامیکه حرارت دستانش بدنم را داغ میکرد خود را در کویری تنها میافتم.*

*با گرم شدن هر قسمت از بدنم میدانستم که دست شفادهنده اش در آن نزدیکیست.*

*اعضای بدنم همگی احساس تازه گی و طراوت میکردند*

*که صدای نوازشگرش در گوشم پیچید:*

*تو هم اکنون متولّد گشته ای، نه دردی در شکم داری و نه سر دردی احساس میکنی!*

*هنگامیکه چشمهایت را باز کردی در آینه خود را بنگر و به زنده گی سلامی دوباره کن!"*

*چشمانم را باز میکنم. کمی تار میبینند.*

*در آینه پدرم را میبینم که خندان و چابک به سویم میدود و برایم دست تکان میدهد،*

*و با هر قدمی که به من نزدیکتر میشود از سالهای عمرش کاسته میگردد.*

*سیّد آینه را از دستم میگیرد و بکناری میگذارد و در حال شستن دستانش میگوید:*

*"وقتی خواب بودی پیام تلفن زد و با خوشحالی گفت*

*به سعید بگو دیشب خواب پدر بزرگ را دیدم".*

*سیّد دستانی شفا دهنده دارد امّا تعداد کمی این را میدانند.*

*تو چشمهاش که نگاه بکنی اگه میلش بکشد میتواند خوابت هم بکند.*

*راضی و شُکر گویان صورت و شانه اش را میبوسم و اجر صد در آخرتی برایش میطلبم.*

*راستی تا یادم نرفته به پیام هم تلفن باید بزنم.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:5  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*_ خانم عزیز ازتون خواهش میکنم کمی خونسردی خودتونو حفظ کنید!*

*به جز شما انسانهای زبادی پشت خط در انتظارند که احتیاج به کمک و راهنمائی*

*دارند!، اگه براتون ممکنه به اصل مطلب بپردازید و آرام وخلاصه توضیح بدید چه*

*اتّفاقی براتون رخ داده و چه کاری از دست من برای شما ساخته است؟*

*_ تو هم مانند بقیه حقوق بگیری و گوش به فرمان، چاپلوسی و دروغگو!*

*_ دوست محترم کمی بیشتر به خودتون مسلط بشید و برام توصیح بدید که چه شده*

*و مشکلتان چیست؟ لطفاً عفت کلام را هم رعایت کنید!*

*_ عفت کلام بخوره تو اون سرت با اون صدای مفنگیت و راهنماهیهای مسخره ات!*

*الان سه شبه مو به مو هرچی پیشنهاد داده بودی انجام دادم.*

*صورت و گردنم در این سه شب مثل اینکه اسید بهش پاشیده باشند مدام میسوخت.*

*الهی که سی سال بدنت در آتش جهنم جزغاله جزعاله بشه.*

*الهی زبونت اوّل آتیش بگیره تا نتونی از درد فریاد بزنی!*

*_خانم محترم... خانم محترم...، خواهش میکنم کمی خونسردی خودتونو بیشتر حفظ کنید.*

*این عصبانیت شدید ابداً برای سلامتیتان خوب نیست.*

*_ خر اون باباته... خر اون جد و آبادته! مردکهُ مفنگی،*

*راهنمائی اشتباه میکنی بعدشم از سلامتی من صحبت میکنی!؟*

*ازت شکایت میکنم و به حکم قانون پدرتو در میارم، پدرسوختهُ شیّاد!*

*_ خانم دیگه شما دارید از صبوری من سوءاستفاده میکنید.*

*من براتون توضیح دادم که من نه از کسی حقوق دریافت میکنم*

*و نه تا حالا کسی از راهنمائیهای من دچار ضرر و زیان مادی و جانی شده است.*

*_ آره اروای عمه ات! یه نمونه اش خود من.*

*تو این سه روزی که حرفهای تو رو گوش کردم داره تمام بدنم انگار تو آتش میسوزه!*

*کِرمی که قبلاً مصرف میکردم چینهای صورتمو از بین نمیبرد*

*ولی دیگه مثل این یکی هم آتش به جون آدم نمینداخت!*

*گندِت بزنن با این راهنمائیت! لال از دنیا بری ایشاءالله!*

*خانم محترم شما از چی صحبت میکنید؟ کِرم صورت چیه؟*

*من پدر روحانی آلکس هستم*

*و چون پدر روحانی سباستیان به دندان سازی میبایست بروند*

*پس از من خواستند به جای ایشان چند ساعتی*

*به درد دل تلفن کنندگانی که عموماً قصد خودکشی دارند گوش بدهم*

*و اگر توانستم آنها را راهنمایی و از تصمیمشان منصرف گردانم.*

*_ِ اِوا... خاک عالم به سرم! میبخشید،*

*ولی من بخدا شمارهُ سالن زیبایی و آرایش آلکس رو گرفته بودم!*

 

***

*پیوست یک:*

*چون ماحرای مورد تجاوز جنسی قرار گرقتن خسرو قابل فهم نوشته نشده بود،*

*پس لازم دیدم در ادامهُ مطلب توضیح کوتاهی بنویسم.*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:33  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*خسرو پک محکمی به سیگاری میزنه و شروع به تعریف داستانش میکنه:*

*وقتی ساعت سهُ صبح بهش گفتم خوب دیگه دیر شده،*

*خسته ام و باید برم خونه و کمی بخوابم،*

*دستمو محکم تو دستای گرمش گرفت و با طنازی گفت:*

*"حالا تازه اوّل صبحه خسرو چه وقت خوابه!"*

*و منو با خودش به طرف اطاق خوابش کشوند و گفت*

*بیا بشین تا برات خواب دیشبمو تعریف کنم:*

*"ساعت یازده بود که خودمو آمادهُ خوابیدن کردم.*

*از وقتیکه تو برلین هستم وقتی شبها که به رختخواب میرم و خوابم نمیبره*

*همیشه اوّلین کارم میشه به تو فکر کردن.*

*نه اینکه خدایِ نکرده فکر کنی تو رو بلانسبت به جای گوسفند به حساب میارم*

*و میشمرمت تا خوابم ببره!*

*بعضی وقتا که به تو فکر میکنم و خوابم میبره تو خواب خوابهای خوب خوب میبینم.*

*دیشب خواب دیدم یه پروانه از پنجره وارد اطاقم شد*

*و پر زد و اومد راست نشست رو شکم لختم."*

*- بهت گفته بودم که تابستونها هوا که خیلی گرم میشه*

*من لخت و عور میخوابم؟*

*و در حالیکه با ملافهُ صورتی رنگی که*

*پاهای برنزه و خوشتراشش را از قسمت رانها تا شکم کوچک و زیبایش پوشانده بود بازی میکرد*

*و آن را گاهی بالاترمیکشید و پائینتر سُر میداد ادمه داد:*

*"دیشب هم هوا خیلی گرم بود و منم اصلن خوابم نمیبرد.*

*اوّل به تو فکر کردم و به اون روزی که به من گفتی بیا در گوشت یه چیزی بگم*

*و من تا سرمو جلو آوردم تو از لبم یک بوسه دزدیدی! بعد آروم آروم خوابم برد.*

*پروانه که رو شکمم نشست اوّل چشمای ریزش شروع به یزرگ شدن کردن،*

*بعد بالهاش شدن مثل دو تا دست انسان، خیلی شبیه دستای تو بودن!*

*در آخر شبیه به یک مرد جوان شد که اصلن به تو شبیه نبود!*

*ولی صداش عینن صدای تو بود !.*

*وقتی که هنوز پروانه بود و رو شکمم راه میرفت*

*خیلی خوشم اومده بود و همش قلقلکم میگرفت.*

*بعد از اینکه شبیه آدم شد و میخواست با من عشقبازی رو شروع بکنه با تعجب پرسیدم:*

*"شما کی هستید؟ مگه خبر ندارید که من هنوز دخترم و باکره؟"*

*که با صدائی شبیه صدای تو جواب داد:*

*" نترس، کارهای خدا بیدلیل نیست. آن که تو را آفریده و پرده داده مرا هم همو فرستاده،*

*آسوده خاطر باش، به تو صدمه ای نخواهد رسید.*

*پرسیدم:"از کجا بدونم که شما رو خدا فرستاده و خودتون سرخود نیومدید تو خوابم؟"*

*فوری انگار که منتظر این سوُال بوده باشه گفت:*

*" از اونجائیکه اوّل به شکل و شمایل پروانه بودم!"*

*و این کمی از ترسمو گرفت و به من اعتماد به نفس داد.*

*مشغول عشق بازی با من شد که یادم افتاد اگه بچه دار بشم چه خاکی باید بریزم تو سرم،*

*که دست از عشقبازی کشید و گفت:"تمام شد."*

*من تعجب کردم و گفتم:" چه زود!*

*حالا اگه من بچه دار بشم چه جوری باید جواب پدر و مادر*

*و اونی که دوستش دارم و قراره بیاد خواستگاریم رو بدم؟"*

*که ناگهان چشماش شد به اندازه چشمهای یک پروانهُ کوچولو*

*و من از ترس و تعجب یادم رفت که قبلاً چی ازش سوُال کرده بودم!*

*یه دونه از سینه هام تو دستش بود که آهسته آهسته*

*اون یکی دستش داخل شانه اش شد*

*و از همونجا فوری پَری بیرون اومد که انگار داستان زندگی منو روش نقاشی کرده بودن.*

*دستی که هنوز هم منو یاد دست تو مینداخت*

*و سینهُ منو با اون گرفته بود و طوری نگه داشته و فشار میداد*

*که انگار اگر ولش میکرد دود میشد و نیست میگردید*

*هرچه بیشتر داخل شونَش فرو میرفت بیشتر سینمو فشار میداد و میکشید.*

*دستش که رسید به شونه اش حس کردم داره سینهُ منو هم*

*با خودش داخل شونه ش میکشه.*

*از درد و ترس فریادی زدم و از خواب پریدم.*

*وقتی چشامو باز کردم خیس عرق بودم و سینه هام از درد داشتن منو میکشتن.*

*خوب که چشام باز شدن دیدم پروانه ای وسط دو تا سینه هام نشسته*

*و آنها را با بالهای زیبایش باد میزند و با شاخکهای روی سرش سینه هایم را هی ناز میکند.*

*داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که به صدا در اومد*

*و چقدر هم صداش شبیه صدای تو بود و گفت:*

*"بزودی فرزندی بدنیا خواهی آورد که در آب نفس میکشد،*

*در خشکی راه میرود و میدود.*

*تنها مسئولیت تو به عنوان مادر آموزاندن پرواز به اوست."*

*خواستم بپرسم:" جواب مردم رو چی بدم؟ پسره یا دختره؟ اسمشو چی بذارم؟"*

*داشت از پنجره به خارج پرواز میکرد که گفت:*

*"اسمشو بذار روشن و تو گوشش روشنک بخون،مرا هم فراموش نکن!"*

*و بعد پر زد و از پنجره پرید و رفت.*

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:3  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*تقدیم به فائزه جوانمرد که سحرهایم هنوز که هنوز است با خیال او آغاز میشوند.*

*کودکی خرد بیش نبودم و هر بار که نام بیافرا را از زبان پدرم میشنیدم*

*دستی به شکم به درون رفته ام میکشیدم و تعجب میکردم*

*که چرا شکم من مانند کودکان بیافرائی باد نمیکند!؟*

*مانند شکم ماهیان که تا پا به خشکی میگذارند*

*عین ندید بدیدها آنقدر هوا به شش هایشان داخل میکنند*

*تا مثل بادکنک باد میکنند و رو زمین جان میدهند!*

*وقتی مادر به خاطر پول کمی که پدرم برای خرج خانه به او میداد اعتراض میکرد*

*پدرم چیزی نگرانش میکرد، مستأصل میشد و به مادرم میگفت:*

*"چقدر غر میزنی زن به جون آدم."*

*و من هر بار از خود میپرسیدم ما که بر عکس بیافرائیها غذا برای خوردن داریم*

*پس مادر چرا به خاطر پول بیشتر با پدرم بد اخلاقی میکند؟!*

*و دستی به شکم فرو رفته ام میکشیدم.*

*با آنکه هنوز نه نقشه بیافرا را میشناختم و نه عکسی از بیافرائیان را دیده بودم،*

*امّا تک تک کودکان گرسنه و شکم باد کردهُ بیافرا را میشناختم.*

*نمیدانم آیا پدرم هم مانند من پدران و مادران گرسنه و مستأصل بیافرائی را میشناخت یا نه؟*

*کاش پدرم پول بیشتری داشت تا به جای آن رادیو ترانزیستوری کوچک برای خانه،*

*تلویزیون کوچکی میخرید تا همه میدیدند چه شکمهای بزرگی کودکان شیرخواره بیافرائی دارند *

*با مادرانی با پستانهای بی شیر و آویزان با چشمانی یأسی رنگ.*

*"خوب میگی چه کار کنم زن؟ برم دزدی؟ *

*من که از اذان صبح تا بوق شب کار میکنم ومسافر اینوروآنور میکنم،*

*با دنده ای یک غاز و سه عباسی چه کاری بیشتر از من ساخته است که براتون نکرده باشم؟"*

*حالا دیگه تله ویزیون در خانه هر کسی یافت میشود.*

*همه راحت و بدون درد سر میتوانند ببیند به خاطر چند دانه گندم*

*که از سوراخهای گونیهای اهدائی سازمانهای خیریه! جهانی*

*برای گرسنه گان آفریقا که هنگام حمل بر زمین میریزند *

*چندین کودک شکم باد کرده *

*برای جمع آوری و تصاحب آن چند دانه گندم چه شیرجه های جانانه ای در خشکی میزنند.*

*به خاطر تو ای کودک بیافرائی*

*امروز غذائی که مادرم برای فرزندانش پخته است  را نخواهم خورد،*

*شاید که گرسنگی امروز من تسلّی خاطر لب تشنه و دل گرسنه تو گردد*

*و سهم باقیماندهُ برنج من در دیگ،*

*مادرم را از نگرانی گرسنه ماندن کودکانش رهایی دهد*

*و دیگر به خاطر پول بیشتر با پدرم بد اخلاقی نکند.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:26  توسط سعید از برلین  | 

 

counter