|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*تقدیم به پدیده که در نوع خود بی همتاست و برایم عزیز است.*
*بعد از سه چهار روزی که میهمانِ زیبا خویِ پیری در فرانکفورت بودم*
*دیشب باز به برلین بازگشتم.*
*در دوران کودکی، مادر و برادر بزرگم*
*هر بار که عصرهای جمعه به بیمارستان روانی چهرازی*
*برای ملاقات بیماران میرفتند مرا هم به همراه خود میبردند.*
*مادر و برادرم بین بیماران شیرینی و شکلات و سیگار تقسیم میکردند.*
*صبح های جمعه، گذشت زمان برایم به کندی میگذشت تا عصر فرا برسد.*
*انگار زمان سربالائی خواهشها و آرزوهائی که هرگز بدست نخواهد آورد را طی میکرد.*
*حمعه ها زمان با جان کندن خود را به جلو میکشید تا عصر بشود.*
*شوق دیدار خاله صغرا بود که جمعه هایم را قابل تحمّل میکرد.*
*خاله صغرا، خانمی که سالیان متمادی در آسایشگاه چهرازی با کمک پزشکان*
*به مداوای زخمهای روحش مشغول بود را در یکی از ملاقاتهایم شناختم.*
*خاله را در روزی شناختم که هفتاد و هفت سالش شده بود.*
*بار اوّل که دیدمش دستم هنوز در دست مادرم بود که به طرفمان آمد.*
*مو های یکدست سپید و پر پشتش زیبایی چهره و درد درونش را*
*صد چندان به چشم میآورد.*
*وقتی به ما رسید رو به مادرم با مهربانی گفت:*
*"سلام صغرا خانم شما بفرمائید به کاراتون برسید،*
*بذارید این بچه کمی هم پهلوی خاله اش بمونه."*
*و من نگاهی به مادرم کردم و دست او را گرفتم و بدون گفتگوئی با مادرم*
*همراه او به سمت گوشه ای که درخت شاهتوتی سایه به زمین داده بود روانه شدم.*
*زیر درخت شاهتوت تا حالا نشسته ای؟*
*بوی برگ و میوهُ آن مستم کرده بود.*
*آنجا بود که از من پرسید:" بگو ببینم مادر اسمت چیه؟"*
*یهش گفتم من دو تا اسم دارم ولی همه منو سعید صدا میکنن.*
*لبخندی زد که خیلی به دلم نشست و گفت:*
*"آره همیشه اینطور بوده و اینطور هم باقی خواهد ماند.*
*آنوقتها هم همه سعید صدات میکردند.*
*غم نداشته باش که بعدها هم همه سعید صدایت خواهند زد!*
*قدیما که من مادر تو بودم یعد از بدنبا آمدنت*
*نام سعید را در گوشت خواندم تا شیطان آن را نشنود.*
*آن خانمی را هم که تو مادر صدایش میکنی خواهر من است او هم همین نام را در گوشت خواند.*
*امّا تو منو جلوی بقیه خاله صغرا صدا بزن پسرم، چون اینجا از خود بی خبر فراوان یافت میشود.*
*اگر هر بار که به یادم آوری، پرنده ای را به سوی آزادی پرواز دهی و این کار را صد و یکبار*
*انحام دهی و گوشت پرنده ای را نخوری و به گاو و گوسفند احترام بگذاری *
*از مردم هرگز شرّ و گزند نخواهی دید و سعادتمند گردی."*
*بعد به آرامی دوباره دستم را گرفت و گفت:*
*"خوب دیگه بلند شو بریم پسرم،*
*خواهرم داره کم کم دلواپس تو میشه."*
*و من انگار روی ابرها قدم میزدم،*
*هنوز از بوی خوش برگ و میوهُ شاهتوت مستِ مست بودم و دستم در دست مهربانش بود.*
*از آن زمان هر از گاهی مرغ عشقی میخرم و بعد از مدتّی که پرواز در اطاقم را آموختند*
*و مطمئنم کردند که آمادهُ پرواز زیر این کرانهُ نامحدودِ آبی رنگ زیبا همراه با خطر گشته اند،*
*به یاد خاله صغرا عددی را در دل میخوانم،*
*بعد از بوسه ای به رسم خداحافطی و دیداری دوباره، پروازشان میدهم.*
*گاهی هم اتّفاق می افتد که دو و یا سه پرنده ای که نزد من به امانت هستند *
*در یکزمان آماده گی پرواز در آزادی را به نمایش میگذارند،*
*که در ابن مواقع هر دو و یا هر سه در یک زمان طعم آزادی را میچشند.*
*و من ایمان دارم *
*که پرنده های آزادی همدیگر را *
*هر کجا که باشند دوباره خواهند یافت.*
*برایت پرواز در آزادی تا آن دورها را میطلبم.*

*قسمتی از فصل اوّل داستان کوتاهی که هرگز نوشته نشد.*
*چای داخل استکان بقدری داغ بود*
*که هیچ دستکش چرمی با تودوزی پشمی هم نمیتونست جلوی حرارتشو بگیره*
*و در دست گرفتن و نگاه داشتن آن شجاعت میخواست و پوستی کلفت! *
*میدونستم پوست کلفتم، هرچند که به جثه ام نمیآمد!*
*داشتم از خودم تحقیق به عمل می آوردم که آیا فرد شجاعی هستم و یا نه؟*
*اگر نه، چرا و به چه دلیل! و اگر جواب آری است، تا چه حد دلیرم؟*
*آنقدر که قادر باشم در جنگی شرکت نمایم و با اسلحه به سوی انسانی شلیک بکنم؟*
*در اطاق با اصابت جسم سختی به آن با شدت باز میشه،*
*چندین باری با سرعت به دیوار*
*و وسیله ای که باعث بوجود آمدن این سر و صدای گوشخراش شده بود برخورد میکنه*
*و نزدیک دیوار از حرکت می ایسته.*
*مرد ی نشسته بر ویلچر، با تمام قوا سعی میکرد*
*با نیروی دو دست و بازویش خود را به اطاق داخل کند.*
*مرد به سختی قادر به نگاهداری سر بر روی گردنش بود *
*و سرش مرتب به چپ و راست و سینه اش خم میگشت،*
*با فریاد به زنی چادری که سعی به هل دادن ویلچر به داخل اطاق داشت داد زد: *
*(( مگه زبون انسان حالیت نمیشه!؟ *
*مگه در روز صد دفعه بهت نمیگم که لازم نیست هولم بدی؟ *
*زنیکه چشم دریده!))*
*قاضی که از ورود پر سر و صدا و ناگهانی این دو به اطاقش متعجب و عصبانی شده بود*
*نیمخیز در را نشان میدهد و با تندی میگوید: *
* (( بفرمائین بیرون! میبینید که مشغولم، بفرمائید بیرون، وقتی نوبتتون شد صداتون میکنند!))*
*مرد پای چپش از زانو قطع بود،*
*از کنار ابروی چپ به طرف راست پیشانی تا بالای گوش راستش*
*جای زخم تازه عمل شده ای پیدا بود و حالتی ترسناک به چهره اش میداد.*
*به احتمال زیاد عدم کنترل سرش به خاطر زخم طولانی و عمیقی بود که بر پیشانیش حک بود.*
*و یا شاید هم به علت خطائی که جراح مغز و پیشانی در هنگام عمل مرتکب شده بود!؟*
*زن در حالیکه با دست راست*
*چادر خود را کمی از جلوی بینیش به طرف دهان و چانه اش باز میکرد*
*تا سخنانش بهتر به گوش برسد گفت:*
*(( حاجی آقا من بدون حکم طلاقم از این اطاق بیرون نمیرم!*
*مگه اینکه نعش منو از این اطاق بیرون ببرین!،*
*من دیگه یک ثانیه هم حاظر نیستم با ایشون زندگی کنم))،*
*و با دست چپش دستهُ ویلچر را محکم گرفته*
*و به مرد که سعی در خارج شدن از اطاق را داشت، اجازه حرکت و مانور نمیداد*
*و این مرد را بیشتر ضله و عصبانی کرده بود طوریکه فریاد زد:*
*((مگه کری؟ حاجی آقا فرمودند بریم بیرون،*
*دستهُ ویلچر رو هم وِل کن واِلّا جلوی آقایون آبروتو میبرم! وقیحِ چشم دریده!))*
*و در حالیکه به نظر میآمد که شعلهُ خشمش کمی فروکش کرده است *
*با زحمت گردنش را به طرف قاضی میچرخاند*
*تا شاید بتواند با قیافهُ ترسناکش دل قاضی را به دست آورد:*
*_ میبینی حاجی آقای خدا ندیده! میبینی شانسو؟ *
*علی شهید شد، احمد شهید شد...*
*مگه من چه چیزیم کمتر از برادرا و رفقای همسنگر شهید شده ام است*
*که اونا الان هر کدوم با بی گناهان و حوریان در خلوتند *
*و من ؛شهید زنده باید بعد از پنج سال جنگیدن با دشمن و ده سال اسارت *
*گیر این عزرائیل و قوم گناه کارش بیفتم؟*
*حاجی تو بهش بگو! تو بهش بگو دست از این جلف بازی ها برداره*
*و جلوی اون چشمهای حرامزاده شو با پارچه ای بپوشونه!*
*قاضی که توقع شنیدن "حاجی آقای خدا ندیده" را از مرد نداشت*
*و یا شاید هم چنین اتهامی را برای اولین بار از کسی در باره خودش شنیده بود،*
*غضبناک و با چهره ای افروحته فریاد برآورد:*
*(( این چرندبات چیه شما میگید!خانم آقا رو کمی آرام کنید*
*و خودتون هم بشنید رو یک صندلی و آرام و شمرده *
*بعد از معرفی کامل اسم و رسمتان توضیح بدید که منظور از آمدنتان به اینجا چیست؟! ))*
*بعد نگاهی با لبخندی اجباری به من انداخته *
*سعی در مهربان جلوه دادن چهره اش میکند *
*و به منشی جوانی که به نظر می آمد تازه ریشش سبز شده است*
*دستور سفارش چای میدهد. منشی بعد از گفتن <چَشم حاجی آقا>*
*گوشی تلفن را بر داشته و پنج استکان چای سفارش میدهد. *
*سه استکان برای خودش و حاجی و من که مهمان دادستان بودم*
*و دو استکان چای برای دو مراجعین که زن و شوهر بودند.*
*زن که از چشمانش اشک سرازیر بود آهسته با مرد در گفتگو بود:*
*(( ببین خسرو تو دیگه آبرو برام باقی نذاشتی،*
*از همسایه ها گرفته تا فامیل و آشناهای من؛*
*پیش همه بی آبروم کردی.*
*جلوی هر کس و ناکسی هرچی از دهنت در اومده بهم گفتی،*
*دیگه خسته شدم از دست بی احترامی و زشتگوئی های تو*
*و سرکوفت مردم، میفهمی، خسته شدم.))*
*و من در این فکر بودم که آیا شجاعت به قدر کافی دارم *
*و استکان چای انگشتان دستم را میسوزاند.*
*...*
*گفته ها و شنیده های یکی دوروزهُ اخیرم*
*الف:*
*"اژدری ساختن به حق خدا آخر اژدراست! به این بزرگی!"*
*دو دستشو از هم باز میکنه*
*و یک چیز خیالی هفتاد و پنج سانتی را رو هوا مجسم میکنه.*
*و من فکر میکردم الساعه یک ساختمون بلندی رو نشون میده*
*و میگه دو برابر این ساختمون!*
*در حالیکه خودش هم کمی با تعجب*
*به قد و قواره اژدر ساخت ذهنش به دقت نگاه میکرد ادامه میده:*
*"آخه تمام اژدرهای موجود دنیا بیست و پنج میل دریائی سرعت دارن*
*که تقریبن میشه پنجاه کیلومتر در ثانیه..."*
*شخصی که روبرویش نشسته تصحیح کنان میپرسه:" منظورت پنجاه متره؟"*
*"آره همون که شما میفرمائید آره به قول آقا پنجاه متر در ثانیه است.،*
*امّا این اژدرایی که ساختن رعشه به جان آمریکائیها و کشتیهایشان در خلیج انداخته!*
*از ترس میخکوب روی آب همینطوری چهار چنگولی ماندن *
*نه قدرت حرکت به پیش دارن و نه به پَس!!*
*...*
*ب:*
*آنان که خربره را با پوست و با خیار میخورند*
*زیر پایشان پوست موز بگذاری لیز هم میخورند*
*گهی مته بر خشخاش نهند و گَه تریاق بر چپق*
*گهی این کنند و آن گویند گه مرغ کنند خود را گه شتر*
*...*
*پ: *
*ترا قسم میدم به هرچه پاکه*
*بذار یارم بیاد دل بیقراره*
*به دست قلبی طلا به پاش ستاره*
*بذار ماهم بیاد دل غصه داره*
*بذار یارم بیاد دل پاره پاره*
*ترا قسّم میدم بذار بیایه*
*...*
*ج:*
*آه میکشم دود میشود*
*مرا به دور میکشد*
*آه که چه دیر و چه دورا دورم میکشد*
ناله میشوم میسوزم*
*شعله ام کو؟ کجاست آن نزدیک خوی من*
*...*
*پ.ن:*
*بخش <الف> را میتوان با لحجهُ شیرین شمالی هم خواند.*

*فرشید جان شنیدی که احمد جان با چه صدای خوشی میخواند:*
*"طاس اگر خوش نشیند، همه کس نراد است!"*
*در فرهنگ عمید سراغی از نراد نیافتم.*
*معنی نرد را میخواندم به دو مثال رسیدم که برایت به پاس بازی خوبت در تخته نرد*
*و چون به من آموزاندی که "بازندهُ خوب نیز برندهُ بازیست" اینجا می آورم.*
*مثال از کسائی:*
*مردم اندر خور زمانه شده است*
*نرد چون شاخ گشته شاخ چو نرد*
*و فردوسی هم مثال میآورد:*
*ز خاکی که خون سیاوش بخورد*
*با بر اندرآید یکی سبز نرد*
*دوست پاک دل و خردمندم، گاهی انسان در بازی تخته نرد با دوستی*
*شاهدِ نوعی از بازی میشود که تصورش قبلاً برایش سخت میبوده،*
*از اینکه تو را از عذاب سختیِ تجسم وجود چنین نرادی رهاییت دادم خوشحالم.*
*پاکت سیگار مالبورو را برای یادآوری بازی دیروزمان تا جائیکه مقدورم باشد حفظ میکنم*
*تا با دیدنش یاد دوستی عزیز و محترم خیالم را نوازش دهد.*
*...*
*برای نسرین و پروانهُ عزیز.*
*نسرین جان برای عرض سلام خدمتت بودم، چون کامنتدانی نوشته قبول نمیکرد*
*فکر کردم آن را به ودیعه نزد پروانه جان بذارم*
*چون کامنتدانیش هنوز اعتصاب نکرده بود*
*از آنجائیکه کامنتدانی پروانه هم در حال حاظر دچار اشکال هست*
*پس من آنها را اینجا میآورم.*
*...*
*پروانه جان از آنجائیکه کامنتدانی نسرین جون دچار اشکاله*
*پس اگه رخصتم بدی کامنتی که برایش نوشتم را نزد تو به امانت میذارم.*
*در نوشتهُ قبلی به جای سعید سغید تایپ کردم،*
*به فرهنگ عمید رجوع کردم ببینم سغید چه معنایی دارد*
*که چشمم به سغد و سغدیانه خورد و مثالی از نظامی:*
*بریشم نوازان سغدی سرود*
*بگردون بر آورده آواز رود*
*پیشاپیش ازت تشکر میکنم بانوی مهربان غربت شبهای دراز.*
*نسرین جان سلام.*
*خوشحالم از اینکه تیم محبوبت باعث و بانی خوشحالی و سرور تو شد.*
*به حق بازی جوانمردانه و ورزشکارانه ای تیم ایتالیا در این بازی حساس ارائه داد.*
*به تو و بقیهُ دوستداران این تیم این پیروزی را تبریک میگم.*
*موُید بودن و شادیت را در تمامی عرصه های زندگانی از دوست میطلبم.*
*به امیر جون سلام مخصوص دارم و آوید جون رو میبوسم.*
*امبد که کم کم سلامت و نشاطش را با مصرف آنتی بیوتیک بدست آورده باشد.*
*چالاک و عاشق بمانی مهربان مادر.*
*سعید از برلین.*

*بعد از سی و دو سال چشمم به جمالش روشن شد.*
*پدر به آن دیار سفر کرده ام همیشه میگفت:*
*"میهمان نطلبیده یکی از بزرگترین حبیبان خداست".*
*ساعت چهار و نیم صبح که برای قضای حاجت وارد دستشویی شدم دیدمش.*
*اوّل فکر کردم شاید چشمم اشتباهی میبینه،*
*بعد از دوش گرفتن در حال خشک کردن بدنم بودم که با پَرشی خودشو رسوند به من*
*و روی شانهُ راستم نشست.*
*از تو آینه نگاهی بهش انداختم، با اون چشمهای بزرگش به من خیره مونده بود.*
*خیلی شبیه جوانی های خودم به نظر میآمد.*
*سلام کردم و صبح بخیر گفتم.*
*با صدایی آهسته انگار که از عمق چاهی عمیق به گوش میرسید گفت:*
*"سحرت به خیر پسرم، هشیار و آگاه باش که امروز روز سختی برای تو خواهد گشت!*
*فراموشت نشود امروز به هر کجا میروی مرا هم همراه خود ببر!"*
*و با جهشی خود را کنار آیینه مینشاند.*
*گفتم آقا جون چرا اینبار با شمایل < ملخ> به سراغم آمدید،*
*من بیش از سی و چند سالیست که در این غربت ملخ زیارت نکرده بودم،*
*فلسفه اش چیه؟ که گفت:*
*"پسر حالا وقت این حرفها نیست، بجنب که امروز روز سختی برایت خواهد گشت!"*
*به نماز نشستم و یکساعتی از خود بی خود گشتم.*
*سه سالی میشد که یکی از دندانهای پیشین فک پائینیم لق لق میزد،*
*منم به رسم <چیزه لقش> گذاشته بودم انقدر لق بزنه تا*
*<جون از چیزش> خارج بشه و اگه خواست خودش بیفته!*
*تا اینکه یک هفتهُ پیش هنگام به دندان کشیدن نان بربری*
*ناگهان درد سختی به جانم افتاد و مجبورم کرد آخ بلندی فریاد کنم.*
*پیام پهلوم بود و از صدای فریادم کمی ترسید و پرسید چی شد؟ تخمت موند زیر کونت؟*
*گفتم نه پسرم، تو هم چه با نزاکت احساس همدردی با بابات میکنی!*
*دندونم بی خبر درد گرفت.*
*خلاصه بعد از اینکه پیام کمی غر غر به جانم کرد که من اصلاً به سلامتیم اهمیت نمیدم*
*برام از دندان پزشکش وقتی گرفت.*
*ساعت هشت و نیم صبح نزد مطب دکتر بودم.*
*بعد از دادن کارت بیمه به خانم سکرتر و کمی انتظار خدمت آقای دکتر شرفیاب شدم.*
*بعد از سلام و دست دادن با ایشان بلافاصله گفت:"دهانتان را باز کنید!"*
*تعجب کردم!گفتم چه عجله ای دارین آقای دکتر!*
*اوّل اجازه بدید روی اون صندلی مخصوصتون بشینم، که گفت:*
*"لازم نیست، دهنتونو باز کنید!"*
*بعد از نگاهی سریع به داخل دهان بنده به خانم وردستش گفت:*
*" آقا رو برای عکسبرداری از فک پائینشون ببرید در اطاق دیگر!"*
*در یک آن پیاده روهای خبابونهای دهلی در خاطرم مجسم شد*
*که آدمای بیکار با یکی دوتا گازانبر و مرکوکوروم و پنبه، به دندان پزشکی مشغولند!*
*سریع گفتم: *
*"آقای دکتر این دندون لقِ لق هست و لازم به عکسبرداری و این مکافاتها...*
*که حرفمو میبره و میگه:"آقا خواهش میکنم،*
*پیام پسرتون همه چیز رو برای من توضیخ داده،*
*کمی هم سریعتر چون امروز مراجعین زیادی در نوبت خوابیدن!"*
*بعد از گرفتن عکس شش در هشت دوباره خانم وردست منو به اطاق آقای دکتر میبره*
*و اینبار آقای دکتر منو دعوت به نشستن بر روی صندلی مخصوصش میکنه*
*و با آمپولی در دست اشاره به باز کردن دهانم میکنه!*
*در حالیکه در دل به خود میگفتم چه غلطی کردم کاش خودم با نخ ترتیبشو میدادم،*
*دوباره میگم:*
*" آقای دکتر خودتون که دیدید این دندون همینطوری با انگشت هم بکشید خودش در میاد!،*
*این که دیگه آمپول لازم نداره!*
*که سوزش سوزن آمپول ادامهُ چانه زدنم با آقای دکتر را میگیره.*
*درد سوزن باعث شد که هر دو چشمانم را ببندم*
*که درد سوزن دوّم را در دوسانتی محل اوّل حس میکنم،*
*خواستم چشامو باز کنم و غضبناک نگاهش کنم که سومّین سوزن هم داخل لثه شد*
*و انگشتان دستانم که در هم داخل بودند نزدیک بود که همدیگر را بشکانند که گفت:*
*"خوب مقاومت کردید آفرین!*
*چند دقیقهُ دیگر بعد از بی حس شدن کامل من به کارم ادامه خواهم داد"*
*و از اطاق خارج شد.*
*خانم وردستش هم دستی به سرم میکشه و میگه:*
*"تا چند دقیقهُ دیگه دهانتان بی حس خواهد شد*
*و چیزی از درد نخواهید فهمید و چشمکی هم میزند!*
*میخواستم جواب چشمکشو بدم که در اثر آمپولها به آن موفق نمیشوم.*
*چند لحظه میگذرد و دکتر با لبخندی به اطاق وارد میشود،*
*منهم لبخند کمرنگی میزنم و چشمانم را میبندم...*
*"خوب تمام شد، خانم یک وقت براشون برای دو هفتهُ دیگه بدید*
*تا اون موقع هم جای زخم التیام خواهد یافت"*
*و دست سریعی با من میدهد و از اطاق خارج میشود.*
*خانم وردست باز هم دستی به سرم میکشد و آینه ای را جلوی دهانم میگیرد.*
*جای چهار دندان جلوئی فک پائینیم خالی خالی بود!*
*در راه برگشت به خانه پیام با _اس ام اس_ حالمو میپرسه!*
*و از اینکه دندانهای پیشین کج و ماوجم در دو هفتهُ دیگه*
*با چهار دندان مرتب جایگزینی میشه بهم تبریک میگه!*
*در خانه جلوی آینه نگاهی به جای خالی دندانهای نازنینم میکنم.*
*ملخ هنوز کنار آینه منتظرنشسته،*
*یادم میاد که به من گفته بود امروز هشیار و آگاه باشم*
*و اونو حتماً همه جا با خودم همراه ببرم!*

*باد میآید.*
*دشت دست ز جان میشوید.*
*خاک از خواب میپرد.*
*گَرد پا به پا میکند.*
*باد خاک به پا میکند.*
*باد گَرد به چشم میپاشد.*
*باد میآید.*
*گرد از راه میآید.*
*خاک گریه اش میگیرد.*
*ابر پدیدار میگردد.*
*گرد غلطی میزند.*
*خاک از جای برمیخیزد.*
*ابر چشمش میسوزد.*
*رعد خنده اش میگیرد.*
*طوفان از راه میرسد.*
* باد خود را گِرد میکند.*
*زنده گی میچرخد.*
*مرگ غصه اش میگیرد.*
*ابر میگرید.*
*رعد میغرد.*
*برق از چشم میپرد.*
*ترس مرا میگیرد.*
*مرگ دست مرا میخواند.*

*تقدیم به پروانه که پشت هیچستان روی گلها میپرد*
*{بخشی از قصهُ بلندِ تیمور خان حق پرست و اتوبوس دو طبقه اش}*
*{ این قصه مال زمانیست که تهران بیشتر از شش ناحیه نداشت!}*
*تیمور خان حق پرست را شش ناحیهُ تهران میشناختند.*
*وقتی پشت فرمون مینشست مسافران دو تا چشم داشتند*
*دو تا هم قرض میگرفتند*
*تا به حرکات دست و پای تیمور خان هنگام راننده گی خیره بمانند!*
*در این پنج سالی که تیمور خان اتویوس دو طبقهُ شرکت واحد زیر پاش بود*
*حتی یک مسافر هم پیدا نشد بگوید*
*که آیا دست تیمور خان اوّل دنده را برای جا انداختن حرکت داده*
*و یا اینکه اوّل با پای چپش کلاج را گرفته بعد با پای راستش پدال گاز را تا ته فشار داده.*
*خلاصه به خاطر همزمان و سریع رُخ دادن این سه حرکت،*
*همیشه مسافران اتوبوس دو طبقهُ تیمور خان را انگشت به دهان میشد مشاهده کرد.*
*بعضی ها هم که دیر و بعد از به حرکت اقتادن اتوبوس به تعجب میافتادند*
*به جای انگشت به دهان شدن، انگشتاشون میرفت تو چشم و چالشون!*
*اتوبوس دو طبقهُ تیمور خان از خیابان شاه که عبور میکرد،*
*تمام درختهای اطراف خیابان ساقه و برگهای خود را فوری کنار میکشیدند*
*تا به سقف اتوبوس سائیده نشوند که خَشی روی سقف اتوبوس تیمور خان بیفتد.*
*هیچ درختی در خیابون شاه از گل نازکتر به طبقهُ دوّم اتوبوس تیمور خان نگفته بود.*
*از میدان اعدام که عبور میکرد به احترامش*
*اگر اعدامی ای را هم با طناب بالا کشیده بودند دوباره پائینش میآوردند*
*و با چند تا کشیده مادر مرده رو دوباره سر حال آورده*
*و کاسهُ آبخوردنی دستش میدادند*
*و بعد از اینکه اعدامی شوکه شده دستی برای تیمور خان تکان میداد*
*و اتوبوس میدان را دور میزد و به طرف آرامگاه و شهر ری به حرکت ادامه میداد؛*
*اعدامی فلک زده را دوباره با پس گردنی*
*و گرفتن کاسهُ آب از دستش که هنوز نوشیده نشده بود*
*به طرف چوبهُ دار میبردند و دوباره با طناب میکشیدنش بالا!*
*تنها آرزوی تیمور خان این بود که هنگام عبور از میدان توپخانه*
*باز هم مثل قدیما توپی برایش در کنند!*
*امّا از وقتیکه یکی از گلولهُ های توپ*
*در اثر سهل انگاری و بد شانسی یکی از توپ چیها*
*اشتباهی به سقف مجلس خورد و سر دربان مجلس را شکاند و زخمی
*دیگر کسی صدای توپی در آن میدان نشنید.*
*تیمور خان هم از آن به بعد سر تا سر آن مسیر را*
*با چشمانی بسته میراند*
*و صدای بلند صلوات مسافران به خاطر سلامتی تیمور خان گوش توپچی ها را کر میکرد.*

*مسیح: "اون یه چیزائی میدونه که تو نمیدونی!"*
*مریم: " تو هم چه چیزائی میگی آ ...!*
*اون که یه چیزائی و یا به قولی همه چیز رو میدونست آدم بود،*
*اینکه آدم نیستش!"*
*مسیح با کمی ناراحتی به خاطر بی حرمتی مریم به من: "چه مدرکی در دست داری*
*که ثابت کنه آقا سعید آدم نیست؟"*
*مریم با پوزخند:"حالا از کی تا حالا شده <آقا>؟!*
*این اگر آقا بود و دیوانه نبود که این اسامی را روی من و تو نمیذاشت!*
*که به این خاطر تو هم همش بگی نمیشه، نمیشه!*
*اگه این سعید آقای شما مغز گنجشک بهش نخورونده بودن*
*لااقل اسم شما رو میذاشت خلیل با خدا!*
*تا تو هی نگی:<نمیشه، آدم که پسرشو اینطوری ماچ نمیکنه!>،*
*اگه این دیوونه این اسامی کج و کوله را رو من و تو نمیذاشت*
*تا حالا دو سه تا بچه هم داشتیم!*
*این نشد زندگی که!... هر موقع اومدیم ازت یه ماچ آبدار بگیربم نذاشتی!... که چیه؟*
*چون آقا سعید! اسممو گذاشته مریم! و چون اسمم مریمه بنابراین باید مادر مسیح هم باشم!*
*تو هم در دیوانه بازی دست کمی از آقا سعیدت نداری والا!*
*حالا بیا تا آقا سعیدت نیست بذار ازت یک لب بگیرم!"*
*مسیح در حالیکه با تأسف سر میجنبانَد و با ناز خود را کنار میکشد:*
*"مادر جون آقا سعید خونه نیست خوب نباشه،خدا که هستش!*
*بیا به جای این حرفهای بی سر و ته، بال و پَرتو نظافت کن مادر.*
*و مریم در حالیکه زیر لب زمزمه میکرد:*
*"خدایا پس با درخواست عوض کردن اسمم چه زمانی ادارهُ سجل احوال موافقت خواهد کرد؟"*
*در گوشه ای حیران نشسته و به نظاقت خود میپردازد.*
*پیوست اوّل:*
*سر صبحی شعرم اومد، اینو گفتم!*
*آنان که به نام حفظ خانواده عشق را در بند میکنند!*
*آنان که به نام عشق حسادت درو میکنند!*
*آنان که خیر میگویند،شر میکنند!*
*آه، آری آری من هم از طایفه تو میباشم!*
*منم آن انسان در بند؛*
*در بند واژه های نامأنوس...!*
*چشم که از خواب باز کردم، درونم دنیایی از اندوه در خود داشت.*
*برای ابنکه آن انرژی ای را که به این احساس اندوه انجامیده*
*به نوعی دیگر از انرژی تبدیل کنم*
*تا آن احساس مطلوبی را که خواهانش هستم به من بدهد؛*
*از هنر دعا کردن سود برده دست به دعا میگشایم:*
* ((من به کمک نیروی فکر و اندیشه ام و با قراری که با تو کذاشته ام*
* و چشممان شاهدان ما هستند و عشقی که در قلبم است. *
*برای بهبودی شما ای بیماران، دل شکسته گان،*
*ای غریبان در مرزهای خود ساخته پُر از اندوه،*
*برای شما و برای خودم از تمامی ارواح پاک یاری میطلبم.*
*از فرشته گان محافظ عشق و عاشقی میطلبم،*
*باران مهربانی و ذوق و شوق و شادمانی را به دلهای غمگینان ببارانند.*
*خداوندا جانم بگیر امّا عشقم را زنده نگاه دار.))*

*هشت روز پیش کامپیوترم به طور ناگهانی زرتش قمصور شد و بدون اطلاع قبلی از نفس افتاد،*
*امروز بالاخره پیمان پسرم فرصت پیدا کرد و به مداوای آن پرداخت!*
*تو این چند روز مردم برلین و محله من به علت آفتابی بودن هوا*
*و همینطور به خاطر پیروزی در هر سه بازی مرحله اول تیم ملی فوتبال آلمان،*
*بیش از حد معمول مهربان هستند، من هم از این جوّ و شادی و شادابی مردم خوشحالم،*
*هر چند برام سخت بود هنگام پایان بازیهای تیم فوتبال ایران،*
*پیام پسر بزرگم را که سخت مشتاق برنده شدن تیم ملی ایران بود دلداری بدم.*
*در این مواقع حتی نمیشه باهاش شوخی هم کرد!.*
*برای من اما همیشه بازیِ زیبا از برد و باخت دو تیم مهمتر بوده.*
*این روزا نون و پنیر و هندوانه و یا طالبی غذای اصلیمو تشکیل میده.*
*امروز نزدیک ظهر از رفیق ترکم دو طالبی ابتیاء کرده و با چرخم به طرف خانه حرکت کردم.*
*داشتم با کلید در ساختمان را باز میکردم که از پشت سرم کسی گفت:*
* ((موهاتون از پشت شبیه به موهای سرخپوستان است))،*
*با تعجب سرمو برمیگردونم. مردی هست در حدود هشتاد سال با یک خربزه در دست.*
*سلام میکنه و میپرسه: <<موهای سرتون حقیقی هستند؟((*
*بعد از جواب مثبت دادن به سوآلش دستشو به طرفم دراز میکنه و میگه:*
* ((اسم من _ شولتز _ است و من همسایه شما هستم و در طبقه اول زندگی میکنم.((*
*و با انگشت اشاره دست چپش پنجرهُ ساختمان کناری را نشانه گرفته*
*و به سخنش با کمی هیجان چنین ادامه میده:*
* ((من بودم که به خاطر شکسته شدن در ساختمان خانه شما پلیس رو در جریان گذاشتم))!*
*هفته پیش یکی از همسایه هایم به علت جر و بحث با دوست دخترش*
*و به خاطر حرفهای رکیکی که به او میزده،*
*دختر او را از خانه بیرون میکند و پسر هم به دلیل عصبانیت، هنگام خروج از در ساختمان،*
*با لگد شیشهُ بزرگ و سراسری در ورودی ساختمان را میشکنه*
*و آقای شولتز هم در اثر صدای مهیب شکستن شیشه*
*شصتش خبردار میشه که جرمی اتفاق افتاده*
*و پلیس را در جریان میذاره!*
*که با سه شماره سه تا ماشین پلیس میرسن*
*و پسر جوان را که هنوز عصبانی و مشغول فحش دادن بود*
*دستبند زده و با سه شماره با خود میبرند!.*
*آقای شولتز نگاهی به شیشهُ در ورودی ساختمان میکنه و میگه:*
* (( شیشه را خیلی سریع و خوب تعویض کردن و با اشاره به تلفن همگانی*
*که شیشهُ کناریش خرد شده بود ادامه میده،*
*امروز صبح زود ساعت چهار و نیم به پلیس تلفن کردم*
*و گزارش دادم دو نفر در حال شکستن شیشه و خراب کردن تلفن همگانی هستند،*
*حیف شد که یکنفرشون موفق به فرار شد! ولی من اونو میشناسم،*
*از پشت پنجره صورتشو دیدم!*
*از اون پوتین هایِ ارتشی با بند سفید که فاشیستهای جوان میپوشند به پا داشت.*
*من تا چند سال پیش قاضی دادگاه جنائی شهر برلین بودم،*
*حتماً روزی پیدایش خواهم کرد!((.*
*دیدم اگه یک کم بیشتر واستم آقای شولتز شروع میکنه به تعریف از اتفاقات دوران خدمتش!*
*برای همین از آشنائیش اظهار خوشوقتی کرده و بدون تعارف به چای ازش خداحافظی کرده*
*و با _رخشم _ که همون چرخم باشه به داخل خانه وارد میشم.*