تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

*تقدیم به پدیده که در نوع خود بی همتاست و برایم عزیز است.*

*بعد از سه چهار روزی که میهمانِ زیبا خویِ پیری در فرانکفورت بودم*

*دیشب باز به برلین بازگشتم.*

*در دوران کودکی، مادر و برادر بزرگم*

*هر بار که عصرهای جمعه به بیمارستان روانی چهرازی*

*برای ملاقات بیماران میرفتند مرا هم به همراه خود میبردند.*

*مادر و برادرم بین بیماران شیرینی و شکلات و سیگار تقسیم میکردند.*

*صبح های جمعه، گذشت زمان برایم به کندی میگذشت تا عصر فرا برسد.*

*انگار زمان سربالائی خواهشها و آرزوهائی که هرگز بدست نخواهد آورد را طی میکرد.*

*حمعه ها زمان با جان کندن خود را به جلو میکشید تا عصر بشود.*

*شوق دیدار خاله صغرا بود که جمعه هایم را قابل تحمّل میکرد.*

*خاله صغرا، خانمی که سالیان متمادی در آسایشگاه چهرازی با کمک پزشکان*

*به مداوای زخمهای روحش مشغول بود را در یکی از ملاقاتهایم شناختم.*

*خاله را در روزی شناختم که هفتاد و هفت سالش شده بود.*

*بار اوّل که دیدمش دستم هنوز در دست مادرم بود که به طرفمان آمد.*

*مو های یکدست سپید و پر پشتش زیبایی چهره و درد درونش را*

*صد چندان به چشم میآورد.*

*وقتی به ما رسید رو به مادرم با مهربانی گفت:*

*"سلام صغرا خانم شما بفرمائید به کاراتون برسید،*

*بذارید این بچه کمی هم پهلوی خاله اش بمونه."*

*و من نگاهی به مادرم کردم و دست او را گرفتم و بدون گفتگوئی با مادرم*

*همراه او به سمت گوشه ای که درخت شاهتوتی سایه به زمین داده بود روانه شدم.*

*زیر درخت شاهتوت تا حالا نشسته ای؟*

*بوی برگ و میوهُ آن مستم کرده بود.*

*آنجا بود که از من پرسید:" بگو ببینم مادر اسمت چیه؟"*

*یهش گفتم من دو تا اسم دارم ولی همه منو سعید صدا میکنن.*

*لبخندی زد که خیلی به دلم نشست و گفت:*

*"آره همیشه اینطور بوده و اینطور هم باقی خواهد ماند.*

*آنوقتها هم همه سعید صدات میکردند.*

*غم نداشته باش که بعدها هم همه سعید صدایت خواهند زد!*

*قدیما که من مادر تو بودم یعد از بدنبا آمدنت*

*نام سعید را در گوشت خواندم تا شیطان آن را نشنود.*

*آن خانمی را هم که تو مادر صدایش میکنی خواهر من است او هم همین نام را در گوشت خواند.*

*امّا تو منو جلوی بقیه خاله صغرا صدا بزن پسرم، چون اینجا از خود بی خبر فراوان یافت میشود.*

*اگر هر بار که به یادم آوری، پرنده ای را به سوی آزادی پرواز دهی و این کار را صد و یکبار*

*انحام دهی و گوشت پرنده ای را نخوری و به گاو و گوسفند احترام بگذاری *

*از مردم هرگز شرّ و گزند نخواهی دید و سعادتمند گردی."*

*بعد به آرامی دوباره دستم را گرفت و گفت:*

*"خوب دیگه بلند شو بریم پسرم،*

*خواهرم داره کم کم دلواپس تو میشه."*

*و من انگار روی ابرها قدم میزدم،*

*هنوز از بوی خوش برگ و میوهُ شاهتوت مستِ مست بودم  و دستم در دست مهربانش بود.*

*از آن زمان هر از گاهی مرغ عشقی میخرم و بعد از مدتّی که پرواز در اطاقم را آموختند*

*و مطمئنم کردند که آمادهُ پرواز زیر این کرانهُ نامحدودِ آبی رنگ زیبا همراه با خطر گشته اند،*

*به یاد خاله صغرا عددی را در دل میخوانم،*

*بعد از بوسه ای به رسم خداحافطی و دیداری دوباره، پروازشان میدهم.*

*گاهی هم اتّفاق می افتد که دو و یا سه پرنده ای که نزد من به امانت هستند *

*در یکزمان آماده گی پرواز در آزادی را به نمایش میگذارند،*

*که در ابن مواقع هر دو و یا هر سه در یک زمان طعم آزادی را میچشند.*

*و من ایمان دارم *

*که پرنده های آزادی همدیگر را *

*هر کجا که باشند دوباره خواهند یافت.*

*برایت پرواز در آزادی تا آن دورها را میطلبم.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 19:15  توسط سعید از برلین  | 

        

 

*قسمتی از فصل اوّل داستان کوتاهی که هرگز نوشته نشد.*

*چای داخل استکان بقدری داغ بود*

*که هیچ دستکش چرمی با تودوزی پشمی هم نمیتونست جلوی حرارتشو بگیره*

*و در دست گرفتن و نگاه داشتن آن شجاعت میخواست و پوستی کلفت! *

*میدونستم پوست کلفتم، هرچند که به جثه ام نمیآمد!*

*داشتم از خودم تحقیق به عمل می آوردم که آیا فرد شجاعی هستم و یا نه؟*

*اگر نه، چرا و به چه دلیل! و اگر جواب آری است، تا چه حد دلیرم؟*

*آنقدر که قادر باشم در جنگی شرکت نمایم و با اسلحه به سوی انسانی شلیک بکنم؟*

*در اطاق با اصابت جسم سختی به آن با شدت باز میشه،*

*چندین باری با سرعت به دیوار*

*و وسیله ای که باعث بوجود آمدن این سر و صدای گوشخراش شده بود برخورد میکنه*

*و نزدیک دیوار از حرکت می ایسته.*

*مرد ی نشسته بر ویلچر، با تمام قوا سعی میکرد*

*با نیروی دو دست و بازویش خود را به  اطاق داخل کند.*

*مرد به سختی قادر به نگاهداری سر بر روی گردنش بود *

*و سرش مرتب به چپ و راست و سینه اش خم میگشت،*

*با فریاد به زنی چادری که سعی به هل دادن ویلچر به داخل اطاق داشت داد زد: *

*(( مگه زبون انسان حالیت نمیشه!؟ *

*مگه در روز صد دفعه بهت نمیگم که لازم نیست هولم بدی؟ *

*زنیکه چشم دریده!))*

*قاضی که از ورود پر سر و صدا و ناگهانی این دو به اطاقش متعجب و عصبانی شده بود*

*نیمخیز در را نشان میدهد و با تندی میگوید: *

* (( بفرمائین بیرون! میبینید که مشغولم، بفرمائید بیرون، وقتی نوبتتون شد صداتون میکنند!))*

*مرد پای چپش از زانو قطع بود،*

*از کنار ابروی چپ به طرف راست پیشانی تا بالای گوش راستش*

*جای زخم تازه عمل شده ای پیدا بود و حالتی ترسناک به چهره اش میداد.*

*به احتمال زیاد عدم کنترل سرش به خاطر زخم طولانی و عمیقی بود که بر پیشانیش حک بود.*

*و یا شاید هم به علت خطائی که جراح مغز و پیشانی در هنگام عمل مرتکب شده بود!؟*

*زن در حالیکه با دست راست*

*چادر خود را کمی از جلوی بینیش به طرف دهان و چانه اش باز میکرد*

*تا سخنانش بهتر به گوش برسد گفت:*

*(( حاجی آقا من بدون حکم طلاقم از این اطاق بیرون نمیرم!*

*مگه اینکه نعش منو از این اطاق بیرون ببرین!،*

*من دیگه یک ثانیه هم حاظر نیستم با ایشون زندگی کنم))،*

*و با دست چپش دستهُ ویلچر را محکم گرفته*

*و به مرد که سعی در خارج شدن از اطاق را داشت، اجازه حرکت و مانور  نمیداد*

*و این مرد را بیشتر ضله و عصبانی کرده بود طوریکه  فریاد زد:*

*((مگه کری؟ حاجی آقا فرمودند بریم بیرون،*

*دستهُ ویلچر رو هم وِل کن واِلّا جلوی آقایون آبروتو میبرم! وقیحِ چشم دریده!))*

*و در حالیکه به نظر میآمد که شعلهُ خشمش کمی فروکش کرده است *

*با زحمت گردنش را به طرف قاضی میچرخاند*

*تا شاید بتواند با قیافهُ ترسناکش دل قاضی را به دست آورد:*

*_ میبینی حاجی آقای خدا ندیده! میبینی شانسو؟ *

*علی شهید شد، احمد شهید شد...*

*مگه من چه چیزیم کمتر از برادرا و رفقای همسنگر شهید شده ام است*

*که اونا الان هر کدوم با بی گناهان و حوریان در خلوتند *

*و من ؛شهید زنده باید بعد از پنج سال جنگیدن با دشمن و ده سال اسارت *

*گیر این عزرائیل و قوم گناه کارش بیفتم؟*

*حاجی تو بهش بگو! تو بهش بگو دست از این جلف بازی ها برداره*

*و جلوی اون چشمهای حرامزاده شو با پارچه ای بپوشونه!*

*قاضی که توقع شنیدن "حاجی آقای خدا ندیده" را از مرد نداشت*

*و یا شاید هم چنین اتهامی را برای اولین بار از کسی در باره خودش شنیده بود،*

*غضبناک و با چهره ای افروحته فریاد برآورد:*

*(( این چرندبات چیه شما میگید!خانم آقا رو کمی آرام کنید*

*و خودتون هم بشنید رو یک صندلی و آرام و شمرده *

*بعد از معرفی کامل اسم و رسمتان توضیح بدید که منظور از آمدنتان به اینجا چیست؟! ))*

*بعد نگاهی با لبخندی اجباری به من انداخته *

*سعی در مهربان جلوه دادن چهره اش میکند *

*و به منشی جوانی که به نظر می آمد تازه ریشش سبز شده است*

*دستور سفارش چای میدهد. منشی بعد از گفتن <چَشم حاجی آقا>*

*گوشی تلفن را بر داشته و پنج استکان چای سفارش میدهد. *

*سه استکان برای خودش و حاجی و من که مهمان دادستان بودم*

*و دو استکان چای برای دو مراجعین که زن و شوهر بودند.*

*زن که از چشمانش اشک سرازیر بود آهسته با مرد در گفتگو بود:*

*(( ببین خسرو تو دیگه آبرو برام باقی نذاشتی،*

*از همسایه ها گرفته تا فامیل و آشناهای من؛*

*پیش همه بی آبروم کردی.*

*جلوی هر کس و ناکسی هرچی از دهنت در اومده بهم گفتی،*

*دیگه خسته شدم از دست بی احترامی و زشتگوئی های تو*

*و سرکوفت مردم،  میفهمی، خسته شدم.))*

*و من در این فکر بودم که آیا شجاعت به قدر کافی دارم *

*و استکان چای انگشتان دستم را میسوزاند.*

*...*

*گفته ها و شنیده های یکی دوروزهُ اخیرم*

*الف:*

*"اژدری ساختن به حق خدا آخر اژدراست! به این بزرگی!"*

*دو دستشو از هم باز میکنه*

*و یک چیز خیالی هفتاد و پنج سانتی را رو هوا مجسم میکنه.*

*و من فکر میکردم الساعه یک ساختمون بلندی رو نشون میده*

*و میگه دو برابر این ساختمون!*

*در حالیکه خودش هم کمی با تعجب*

*به قد و قواره اژدر ساخت ذهنش به دقت نگاه میکرد ادامه میده:*

*"آخه تمام اژدرهای موجود دنیا بیست و پنج میل دریائی سرعت دارن*

*که تقریبن میشه پنجاه کیلومتر در ثانیه..."*

*شخصی که روبرویش نشسته تصحیح کنان میپرسه:" منظورت پنجاه متره؟"*

*"آره همون که شما میفرمائید آره به قول آقا پنجاه متر در ثانیه است.،*

*امّا این اژدرایی که ساختن رعشه به جان آمریکائیها و کشتیهایشان در خلیج انداخته!*

*از ترس میخکوب روی آب همینطوری چهار چنگولی ماندن *

*نه قدرت حرکت به پیش دارن و نه به پَس!!*

*...*

 

*ب:*

*آنان که خربره را با پوست و با خیار میخورند*

*زیر پایشان پوست موز بگذاری لیز هم میخورند*

*گهی مته بر خشخاش نهند و گَه تریاق بر چپق*

*گهی این کنند و آن گویند گه مرغ کنند خود را گه شتر*

*...*

 

*پ: *

*ترا قسم میدم به هرچه پاکه*

*بذار یارم بیاد دل بیقراره*

*به دست قلبی طلا به پاش ستاره*

*بذار ماهم بیاد دل غصه داره*

*بذار یارم بیاد دل پاره پاره*

*ترا قسّم میدم بذار بیایه*

*...*

 

*ج:*

*آه میکشم دود میشود*

*مرا به دور میکشد*

*آه که چه دیر و چه دورا دورم میکشد*

ناله میشوم میسوزم*

*شعله ام کو؟ کجاست آن نزدیک خوی من*

*...*

 

*پ.ن:*

*بخش <الف> را میتوان با لحجهُ شیرین شمالی هم خواند.*

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:25  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*فرشید جان شنیدی که احمد جان با چه صدای خوشی میخواند:*

*"طاس اگر خوش نشیند، همه کس نراد است!"*

*در فرهنگ عمید سراغی از نراد نیافتم.*

*معنی نرد را میخواندم به دو مثال رسیدم که برایت به پاس بازی خوبت در تخته نرد*

*و چون به من آموزاندی که "بازندهُ خوب نیز برندهُ بازیست" اینجا می آورم.*

*مثال از کسائی:*

*مردم اندر خور زمانه شده است*

*نرد چون شاخ گشته شاخ چو نرد*

*و فردوسی هم مثال میآورد:*

*ز خاکی که خون سیاوش بخورد*

*با بر اندرآید یکی سبز نرد*

*دوست پاک دل و خردمندم، گاهی انسان در بازی تخته نرد با دوستی*

*شاهدِ نوعی از بازی میشود که تصورش قبلاً برایش سخت میبوده،*

*از اینکه تو را از عذاب سختیِ تجسم وجود چنین نرادی رهاییت دادم خوشحالم.*

*پاکت سیگار مالبورو را برای یادآوری بازی دیروزمان تا جائیکه مقدورم باشد حفظ میکنم*

*تا با دیدنش یاد دوستی عزیز و محترم خیالم را نوازش دهد.*

*...*

*برای نسرین و پروانهُ عزیز.*

*نسرین جان برای عرض سلام خدمتت بودم، چون کامنتدانی نوشته قبول نمیکرد*

*فکر کردم آن را به ودیعه نزد پروانه جان بذارم*

*چون کامنتدانیش هنوز اعتصاب نکرده بود*

*از آنجائیکه کامنتدانی پروانه هم در حال حاظر دچار اشکال هست*

*پس من آنها را اینجا میآورم.*

*...*

*پروانه جان از آنجائیکه کامنتدانی نسرین جون دچار اشکاله*

*پس اگه رخصتم بدی کامنتی که برایش نوشتم را نزد تو به امانت میذارم.*

*در نوشتهُ قبلی به جای سعید سغید تایپ کردم،*

*به فرهنگ عمید رجوع کردم ببینم سغید چه معنایی دارد*

*که چشمم به سغد و سغدیانه خورد و مثالی از نظامی:*

*بریشم نوازان سغدی سرود*

*بگردون بر آورده آواز رود*

*پیشاپیش ازت تشکر میکنم بانوی مهربان غربت شبهای دراز.*

*نسرین جان سلام.*

*خوشحالم از اینکه تیم محبوبت باعث و بانی خوشحالی و سرور تو شد.*

*به حق بازی جوانمردانه و ورزشکارانه ای تیم ایتالیا در این بازی حساس ارائه داد.*

*به تو و بقیهُ دوستداران این تیم این پیروزی را تبریک میگم.*

*موُید بودن و شادیت را در تمامی عرصه های زندگانی از دوست میطلبم.*

*به امیر جون سلام مخصوص دارم و آوید جون رو میبوسم.*

*امبد که کم کم سلامت و نشاطش را با مصرف آنتی بیوتیک بدست آورده باشد.*

*چالاک و عاشق بمانی مهربان مادر.*

*سعید از برلین.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:3  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*بعد از سی و دو سال چشمم به جمالش روشن شد.*

*پدر به آن دیار سفر کرده ام همیشه میگفت:*

*"میهمان نطلبیده یکی از بزرگترین حبیبان خداست".*

*ساعت چهار و نیم صبح که برای قضای حاجت وارد دستشویی شدم دیدمش.*

*اوّل فکر کردم شاید چشمم اشتباهی میبینه،*

*بعد از دوش گرفتن در حال خشک کردن بدنم بودم که با پَرشی خودشو رسوند به من*

*و روی شانهُ راستم نشست.*

*از تو آینه نگاهی بهش انداختم، با اون چشمهای بزرگش به من خیره مونده بود.*

*خیلی شبیه جوانی های خودم به نظر میآمد.*

*سلام کردم و صبح بخیر گفتم.*

*با صدایی آهسته انگار که از عمق چاهی عمیق به گوش میرسید گفت:*

*"سحرت به خیر پسرم، هشیار و آگاه باش که امروز روز سختی برای تو خواهد گشت!*

*فراموشت نشود امروز به هر کجا میروی مرا هم همراه خود ببر!"*

*و با جهشی خود را کنار آیینه مینشاند.*

*گفتم آقا جون چرا اینبار با شمایل < ملخ> به سراغم آمدید،*

*من بیش از سی و چند سالیست که در  این غربت ملخ زیارت نکرده بودم،*

*فلسفه اش چیه؟ که گفت:*

*"پسر حالا وقت این حرفها نیست، بجنب که امروز روز سختی برایت خواهد گشت!"*

*به نماز نشستم و یکساعتی از خود بی خود گشتم.*

*سه سالی میشد که یکی از دندانهای پیشین فک پائینیم لق لق میزد،*

*منم به رسم <چیزه لقش> گذاشته بودم انقدر لق بزنه تا*

*<جون از چیزش> خارج بشه و اگه خواست خودش بیفته!*

*تا اینکه یک هفتهُ پیش هنگام به دندان کشیدن نان بربری*

*ناگهان درد سختی به جانم افتاد و مجبورم کرد آخ بلندی فریاد کنم.*

*پیام پهلوم بود و از صدای فریادم کمی ترسید و پرسید چی شد؟ تخمت موند زیر کونت؟*

*گفتم نه پسرم، تو هم چه با نزاکت احساس همدردی با بابات میکنی!*

*دندونم بی خبر درد گرفت.*

*خلاصه بعد از اینکه پیام کمی غر غر به جانم کرد که من اصلاً به سلامتیم اهمیت نمیدم*

*برام از دندان پزشکش وقتی گرفت.*

*ساعت هشت و نیم صبح نزد مطب دکتر بودم.*

*بعد از دادن کارت بیمه به خانم سکرتر و کمی انتظار خدمت آقای دکتر شرفیاب شدم.*

*بعد از سلام و دست دادن با ایشان بلافاصله گفت:"دهانتان را باز کنید!"*

*تعجب کردم!گفتم چه عجله ای دارین آقای دکتر!*

*اوّل اجازه بدید روی اون صندلی مخصوصتون بشینم، که گفت:*

*"لازم نیست، دهنتونو باز کنید!"*

*بعد از نگاهی سریع به داخل دهان بنده به خانم وردستش گفت:*

*" آقا رو برای عکسبرداری از فک پائینشون ببرید در اطاق دیگر!"*

*در یک آن پیاده روهای خبابونهای دهلی در خاطرم مجسم شد*

*که آدمای بیکار با یکی دوتا گازانبر و مرکوکوروم و پنبه، به دندان پزشکی مشغولند!*

*سریع گفتم: *

*"آقای دکتر این دندون لقِ لق هست و لازم به عکسبرداری و این مکافاتها...*

*که حرفمو میبره و میگه:"آقا خواهش میکنم،*

*پیام پسرتون همه چیز رو برای من توضیخ داده،*

*کمی هم سریعتر چون امروز مراجعین زیادی در نوبت خوابیدن!"*

*بعد از گرفتن عکس شش در هشت دوباره خانم وردست منو به اطاق آقای دکتر میبره*

*و اینبار آقای دکتر منو دعوت به نشستن بر روی صندلی مخصوصش میکنه*

*و با آمپولی در دست اشاره به باز کردن دهانم میکنه!*

*در حالیکه در دل به خود میگفتم چه غلطی کردم کاش خودم با نخ ترتیبشو میدادم،*

*دوباره میگم:*

*" آقای دکتر خودتون که دیدید این دندون همینطوری با انگشت هم بکشید خودش در میاد!،*

*این که دیگه آمپول لازم نداره!*

*که سوزش سوزن آمپول ادامهُ چانه زدنم با آقای دکتر را میگیره.*

*درد سوزن باعث شد که هر دو چشمانم را ببندم*

*که درد سوزن دوّم را در دوسانتی محل اوّل حس میکنم،*

*خواستم چشامو باز کنم و غضبناک نگاهش کنم که سومّین سوزن هم داخل لثه شد*

*و انگشتان دستانم که در هم داخل بودند نزدیک بود که همدیگر را بشکانند که گفت:*

*"خوب مقاومت کردید آفرین!*

*چند دقیقهُ دیگر بعد از بی حس شدن کامل من به کارم ادامه خواهم داد"*

*و از اطاق خارج شد.*

*خانم وردستش هم دستی به سرم میکشه و میگه:*

*"تا چند دقیقهُ دیگه دهانتان بی حس خواهد شد*

*و چیزی از درد نخواهید فهمید و چشمکی هم میزند!*

*میخواستم جواب چشمکشو بدم که در اثر آمپولها به آن موفق نمیشوم.*

*چند لحظه میگذرد و دکتر با لبخندی به اطاق وارد میشود،*

*منهم لبخند کمرنگی میزنم و چشمانم را میبندم...*

*"خوب تمام شد، خانم یک وقت براشون برای دو هفتهُ دیگه بدید*

*تا اون موقع هم جای زخم التیام خواهد یافت"*

*و دست سریعی با من میدهد و از اطاق خارج میشود.*

*خانم وردست باز هم دستی به سرم میکشد و آینه ای را جلوی دهانم میگیرد.*

*جای چهار دندان جلوئی فک پائینیم خالی خالی بود!*

*در راه برگشت به خانه پیام با  _اس ام اس_ حالمو میپرسه!*

*و از اینکه دندانهای پیشین کج و ماوجم در دو هفتهُ دیگه*

*با چهار دندان مرتب جایگزینی میشه بهم تبریک میگه!*

*در خانه جلوی آینه نگاهی به جای خالی دندانهای نازنینم میکنم.*

*ملخ هنوز کنار آینه منتظرنشسته،*

*یادم میاد که به من گفته بود امروز هشیار و آگاه باشم*

*و اونو حتماً همه جا با خودم همراه ببرم!*

  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:42  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*باد میآید.*

*دشت دست ز جان میشوید.*

*خاک از خواب میپرد.*

*گَرد  پا به پا میکند.*

*باد خاک به پا میکند.*

*باد گَرد به چشم میپاشد.*

*باد میآید.*

*گرد از راه میآید.*

*خاک گریه اش میگیرد.*

*ابر پدیدار میگردد.*

*گرد غلطی میزند.*

*خاک از جای برمیخیزد.*

*ابر چشمش میسوزد.*

*رعد خنده اش میگیرد.*

*طوفان از راه میرسد.*

* باد خود را گِرد میکند.*

*زنده گی میچرخد.*

*مرگ غصه اش میگیرد.*

*ابر میگرید.*

*رعد میغرد.*

*برق از چشم میپرد.*

*ترس مرا میگیرد.*

*مرگ دست مرا میخواند.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:54  توسط سعید از برلین  | 

 

*تقدیم به پروانه که پشت هیچستان روی گلها میپرد*

*{بخشی از قصهُ بلندِ تیمور خان حق پرست و اتوبوس دو طبقه اش}*

*{ این قصه مال زمانیست که تهران بیشتر از شش ناحیه نداشت!}*

*تیمور خان حق پرست را شش ناحیهُ تهران میشناختند.*

*وقتی پشت فرمون مینشست مسافران دو تا چشم داشتند*

*دو تا هم قرض میگرفتند*

*تا به حرکات دست و پای تیمور خان هنگام راننده گی خیره بمانند!*

*در این پنج سالی که تیمور خان اتویوس دو طبقهُ شرکت واحد زیر پاش بود*

*حتی یک مسافر هم پیدا نشد بگوید*

*که آیا دست تیمور خان اوّل دنده را برای جا انداختن حرکت داده*

*و یا اینکه اوّل با پای چپش کلاج را گرفته بعد با پای راستش پدال گاز را تا ته فشار داده.*

*خلاصه به خاطر همزمان و سریع رُخ دادن این سه حرکت،*

*همیشه مسافران اتوبوس دو طبقهُ تیمور خان را انگشت به دهان میشد مشاهده کرد.*

*بعضی ها هم که دیر و بعد از به حرکت اقتادن اتوبوس به تعجب میافتادند*

*به جای انگشت به دهان شدن، انگشتاشون میرفت تو چشم و چالشون!*

*اتوبوس دو طبقهُ تیمور خان از خیابان شاه که عبور میکرد،*

*تمام درختهای اطراف خیابان ساقه و برگهای خود را فوری کنار میکشیدند*

*تا به سقف اتوبوس سائیده نشوند که خَشی روی سقف اتوبوس تیمور خان بیفتد.*

*هیچ درختی در خیابون شاه از گل نازکتر به طبقهُ دوّم اتوبوس تیمور خان نگفته بود.*

*از میدان اعدام که عبور میکرد به احترامش*

*اگر اعدامی ای را هم با طناب بالا کشیده بودند دوباره پائینش میآوردند*

*و با چند تا کشیده مادر مرده رو دوباره سر حال آورده*

*و کاسهُ آبخوردنی دستش میدادند*

*و بعد از اینکه اعدامی شوکه شده دستی برای تیمور خان تکان میداد*

*و اتوبوس میدان را دور میزد و به طرف آرامگاه و شهر ری به حرکت ادامه میداد؛*

*اعدامی فلک زده را دوباره با پس گردنی*

*و گرفتن کاسهُ آب از دستش که هنوز نوشیده نشده بود*

*به طرف چوبهُ دار میبردند و دوباره با طناب میکشیدنش بالا!*

*تنها آرزوی تیمور خان این بود که هنگام عبور از میدان توپخانه*

*باز هم مثل قدیما توپی برایش در کنند!*

*امّا از وقتیکه یکی از گلولهُ های توپ*

*در اثر سهل انگاری و بد شانسی یکی از توپ چیها*

*اشتباهی به سقف مجلس خورد و سر دربان مجلس را شکاند و زخمی کرد،*

*دیگر کسی صدای توپی در آن میدان نشنید.*

*تیمور خان هم از آن به بعد سر تا سر آن مسیر را*

*با چشمانی بسته میراند*

*و صدای بلند صلوات مسافران به خاطر سلامتی تیمور خان گوش توپچی ها را کر میکرد.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:3  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*مسیح: "اون یه چیزائی میدونه که تو نمیدونی!"*

*مریم: " تو هم چه چیزائی میگی آ ...!*

*اون که یه چیزائی و یا به قولی همه چیز رو میدونست آدم بود،*

*اینکه آدم نیستش!"*

*مسیح با کمی ناراحتی به خاطر بی حرمتی مریم به من: "چه مدرکی در دست داری*

*که ثابت کنه آقا سعید آدم نیست؟"*

*مریم با پوزخند:"حالا از کی تا حالا شده <آقا>؟!*

*این اگر آقا بود و دیوانه نبود که این اسامی را روی من و تو نمیذاشت!*

*که به این خاطر تو هم همش بگی نمیشه، نمیشه!*

*اگه این سعید آقای شما مغز گنجشک بهش نخورونده بودن*

*لااقل اسم شما رو میذاشت خلیل با خدا!*

*تا تو هی نگی:<نمیشه، آدم که پسرشو اینطوری ماچ نمیکنه!>،*

*اگه این دیوونه این اسامی کج و کوله را رو من و تو نمیذاشت*

*تا حالا دو سه تا بچه هم داشتیم!*

*این نشد زندگی که!... هر موقع اومدیم ازت یه ماچ آبدار بگیربم نذاشتی!... که چیه؟*

*چون آقا سعید! اسممو گذاشته مریم! و چون اسمم مریمه بنابراین باید مادر مسیح هم باشم!*

*تو هم در دیوانه بازی دست کمی از آقا سعیدت نداری والا!*

*حالا بیا تا آقا سعیدت نیست بذار ازت یک لب بگیرم!"*

*مسیح در حالیکه با تأسف سر میجنبانَد و با ناز خود را کنار میکشد:*

*"مادر جون آقا سعید خونه نیست خوب نباشه،خدا که هستش!*

*بیا به جای این حرفهای بی سر و ته، بال و پَرتو نظافت کن مادر.*

*و مریم در حالیکه زیر لب زمزمه میکرد:*

*"خدایا پس با درخواست عوض کردن اسمم چه زمانی ادارهُ سجل احوال موافقت خواهد کرد؟"*

*در گوشه ای حیران نشسته و به نظاقت خود میپردازد.*

*پیوست اوّل:*

*سر صبحی شعرم اومد، اینو گفتم!*

*آنان که به نام حفظ خانواده عشق را در بند میکنند!*

*آنان که به نام عشق حسادت درو میکنند!*

*آنان که خیر میگویند،شر میکنند!*

*آه، آری آری من هم از طایفه تو میباشم!*

*منم آن انسان در بند؛*

*در بند واژه های  نامأنوس...!*

 *پیوست دوّم:*

*چشم که از خواب  باز کردم، درونم دنیایی از اندوه در خود داشت.*

*برای ابنکه آن انرژی ای را که به این احساس اندوه انجامیده*

*به نوعی دیگر از انرژی تبدیل کنم*

*تا آن احساس مطلوبی را که خواهانش هستم به من بدهد؛*

*از هنر دعا کردن سود برده دست به دعا میگشایم:*

* ((من به کمک نیروی فکر و اندیشه ام و با قراری که با تو کذاشته ام*

* و چشممان شاهدان ما هستند و عشقی که در قلبم است. *

*برای بهبودی شما ای بیماران، دل شکسته گان،*

*ای غریبان در مرزهای خود ساخته پُر از اندوه،*

*برای شما و برای خودم از تمامی ارواح پاک یاری میطلبم.*

*از فرشته گان محافظ عشق و عاشقی میطلبم،*

*باران مهربانی و ذوق و شوق و شادمانی را به دلهای غمگینان ببارانند.*

*خداوندا جانم بگیر امّا عشقم را زنده نگاه دار.))*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:23  توسط سعید از برلین  | 

                  

 

 

  *هشت روز پیش کامپیوترم به طور ناگهانی زرتش قمصور شد و بدون اطلاع قبلی از نفس افتاد،*

                    *امروز بالاخره پیمان پسرم فرصت پیدا کرد و به مداوای آن پرداخت!*

                    *تو این چند روز مردم برلین و محله من به علت آفتابی بودن هوا*

                    *و همینطور به خاطر پیروزی در هر سه بازی مرحله اول تیم ملی فوتبال آلمان،*

                    *بیش از حد معمول مهربان هستند، من هم از این جوّ و شادی و شادابی مردم خوشحالم،*

                    *هر چند برام سخت بود هنگام پایان بازیهای تیم فوتبال ایران،*

                    *پیام پسر بزرگم  را که سخت مشتاق برنده شدن تیم ملی ایران بود دلداری بدم.*

                   *در این مواقع حتی نمیشه باهاش شوخی هم کرد!.*

                    *برای من اما همیشه بازیِ زیبا از برد و باخت دو تیم مهمتر بوده.*

                   *این روزا نون و پنیر و هندوانه و یا طالبی غذای اصلیمو تشکیل میده.*

                    *امروز نزدیک ظهر از رفیق ترکم دو طالبی ابتیاء کرده و با چرخم به طرف خانه حرکت کردم.*

                    *داشتم با کلید در ساختمان را  باز میکردم که از پشت سرم کسی گفت:*

                    * ((موهاتون از پشت شبیه به موهای سرخپوستان است))،*

                    *با تعجب سرمو برمیگردونم. مردی هست در حدود هشتاد سال با یک خربزه در دست.*

                    *سلام میکنه و میپرسه: <<موهای سرتون حقیقی هستند؟((*

                    *بعد از جواب مثبت دادن به سوآلش دستشو به طرفم دراز میکنه و میگه:*

                    * ((اسم من _ شولتز _ است و من همسایه شما هستم و در طبقه اول زندگی میکنم.((*

                    *و با انگشت اشاره دست چپش پنجرهُ ساختمان کناری را نشانه گرفته*

                    *و به سخنش با کمی هیجان چنین ادامه میده:*

                    * ((من بودم که به خاطر شکسته شدن در ساختمان خانه شما پلیس رو در جریان گذاشتم))!*

                    *هفته پیش یکی از همسایه هایم به علت جر و بحث با دوست دخترش*

                    *و به خاطر حرفهای رکیکی که به او میزده،*

                    *دختر او را از خانه بیرون میکند و پسر هم به دلیل عصبانیت، هنگام خروج از در ساختمان،*

                    *با لگد شیشهُ بزرگ و سراسری در ورودی ساختمان را میشکنه*

                    *و آقای شولتز هم در اثر صدای مهیب شکستن شیشه*

                    *شصتش خبردار میشه که جرمی اتفاق افتاده*

                    *و پلیس را در جریان میذاره!*

                    *که با سه شماره سه تا ماشین پلیس میرسن*

                    *و پسر جوان را که هنوز عصبانی و مشغول فحش دادن بود*

                    *دستبند زده و با سه شماره با خود میبرند!.*

                    *آقای شولتز نگاهی به شیشهُ در ورودی ساختمان میکنه و میگه:*

                    * (( شیشه را خیلی سریع و خوب تعویض کردن و با اشاره به تلفن همگانی*

                    *که شیشهُ کناریش خرد شده بود ادامه میده،*

                    *امروز صبح زود ساعت چهار و نیم به پلیس تلفن کردم*

                    *و گزارش دادم دو نفر در حال شکستن شیشه و خراب کردن تلفن همگانی هستند،*

                     *حیف شد که یکنفرشون موفق به فرار شد! ولی من اونو میشناسم،*

                     *از پشت پنجره صورتشو دیدم!*

                     *از اون پوتین هایِ ارتشی با بند سفید که فاشیستهای جوان میپوشند به پا داشت.*

                     *من تا چند سال پیش قاضی دادگاه جنائی شهر برلین بودم،*

                      *حتماً روزی پیدایش خواهم کرد!((.*

                    *دیدم اگه یک کم بیشتر واستم آقای شولتز شروع میکنه به تعریف از اتفاقات دوران خدمتش!*

                    *برای همین از آشنائیش اظهار خوشوقتی کرده و بدون تعارف به چای ازش خداحافظی کرده*

                     *و با _رخشم  _ که همون چرخم باشه به داخل خانه وارد میشم.*

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 7:25  توسط سعید از برلین  | 

 

counter