|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*دیروز صبح با صدای داد و فریاد <مسبح> مرغ عشقم،*
*چشامو از هم باز کردم و از گوشهُ چشم نگاهی به مسیح انداختم*
*تا پی به علت شلوغ بازی اوّل صبحش ببرم.*
*سه روز پیش، شب چمعه، پیام به این دلیل که مسیح تنها هستش،*
*مرغ عشفی به رنگ سپید و آبی کمرنگ ابتیاء کرده و همراه خود آورده بود.*
*خلاصه در این سه شبانه روز کار من آرام کردن و کوشش در اینکه*
*این دو با هم به تفاهم برسند گذشته.*
*در ضمن باید بگم از اونجائیکه من فکر میکردم چون مرغ عشقم جفتی ندارد،*
*پس نامیدنش با عنوان <مسیح> دردسری نمی آفریند.*
*ولی از سه روز پیش به خاطر انتخاب اسامی این دو مرغ عشق کمی دچار مشکل شده ام.*
*موضوع ابنه که <مسیح> مرغ عشقم در اصل ماده است.*
*هنگامیکه من این نام را برایش انتخاب کردم <مسیح>تنها بود*
*و برای او و برای من موُنث و با مذکر بودنش اصلن مهم نبود،*
*ولی از وقتیکه <مریم> هم به جمعمون اضافه شده اوضاع کمی درهم و برهم شده!*
*<مریم> جنسیتش مذکر هست! به پیام میگم خوب چرا اسم مذکر براش انتخاب نمیکنی؟*
*که میگه: ((هر دو تاشون رو که نمیشه مسیح نامید!))*
*باری علت داد و فرباد هم از این قرار بود که مسیح بعد از بیدار شدن،*
*مشغول نطافت صبحگاهی و رو براه کردن پرهای پشت و سینه و زیر بالها بوده*
*که <مریم> از موقعیت استفاده کرده، بی وقفه و به زور از مسیح بوسه طلب میکرده است.*
*البته ناگفته نمونه که <مسیح بانو> از پس <مریم آقا> به خوبی بر میآد و جای نگرانی نیست.*
*باید سر فرصت قکری برای اسامی این دو مرغ عشق بکنم!*
*من هم بعد از دوش گرفتن و نوشیدن چایِ اول سحر*
*مشغول خواندن داستان بسیار زیبایِ آقای دولت آبادی شدم.*
*<آهوی بخت من، گزل> را شانزده سال پیش خواندم.*
*از روان بودن، زیبایی و سادگیش خیلی خوشم آمد.*
*در آن زمان آنرا به زبان آلمانی ترجمه اش کردم،*
*هرچه میان کتابها و کاغذها گشتم نیافتمش، دیر تر حتمن دوباره پیدایش خواهم کرد.*
*فکر کردم برای تو هم تایپش کنم، شاید که نخوانده باشیش.*
*امید که آقای دولت آبادی از اینکه بی اجازهُ ایشان دست به این کار زدم ناراحت نشوند.*
*برایشان سلامتی از حق میطلبم.*

*شش ماهی میگذرد که من در blogfa مشغول نوشتنم!*
*در این مدت افتخار داشتم که نوشته های زیبای بسیاری از شما عزیزان را*
*که گاهی مرا به شگفتی وامیداشت بخوانم و در اندیشه ام با شما سفر کنم. *
*غرض از نوشتن این چند سطر این است: *
*همهُ شما عزیزان را دوست دارم.*
*چه آنانیکه در به اصطلاح دنیای حقیقی دیده ام،*
*چه دوستانی که عکسهایشان را به طور مجازی زیارت کرده ام،*
*چه آنانیکه ندیده عاشقشان شده ام. *
*همه شما خوبان را میبوسم و برای تک تکتان سلامتی،*
*سعادت و عاشق ماندن را از حق میطلبم. *
*امّید و سرافرازی همراهتان. *

*با یاد و سلام به محمد عرب زاده*
*خانم و یا آقای ع.الف. احسانی را متاُسفانه نمیشناسم، بهتره بگم تا حالا نمیشناختم،*
*امّا این به این معنی نیست که حالا دیگه من ایشان را مانند آستر جیبم به خوبی میشناسم،*
*نه!من تنها داستان کوتاهی به نام <شهادت> را که به روش طنز نوشته اند از ایشان خوانده ام.*
*یکبار در بیست و هفت سال و چند ماه پیش و دو بار هم امروز.*
*امروز هوای برلین بعد از هفت هشت روزی که به اختلال حواس دچار شده بود*
*و نمیدانست آیا فصل بهار است و یا پائیز،*
*دوباره یادش افتاد که دیگه وقتشه جوجه هاشو کم کم بشمره،*
*بنابراین به این نتیجه رسید که هنوز باید بهار باشد و به خورشید خانم گفت از پشت ابرها دربیاد*
*و به پرنده ها گفت که بخونن و به گلها گقت که باز بشن تا پروانه ها کمی غذا بخورن*
*و به من هم گفت برو تو پارک هم زیارته هم اینکه میتونی کتاب یخونی و به آخرتت فکر کنی!*
*دیروز اتّفاق و چند چیز دیگه دست به دست هم دادند و من بعد از بیست و هفت سال*
*چند بسته کوچک را که شامل چند کتاب و آرشیوی از روزنامه های آن زمان بود را بازبینی کردم.*
*شمارهُ اوّل هفته نامه <ایرانشهر> به سردبیری آقای احمد شاملو را*
*که در تاریخ بیست و هشتم مهر ماه هزار و سیصد و پپنجاه و هفت*
*به چاپ رسیده است را انتخاب میکنم*
*و سر مفالهُ آنرا: "<خیر باشد، جناب صدراعظم!>" به قلم آقای شاملو را میخوانم.*
*قبل از رفتن به پارک دوّمین شمارهُ کتاب <کتاب جمعه> را*
*که جمعهُ هر هفته به سردبیری آقای احمد شاملو منتشر میشد*
*و شمارهُ دوّم آن در پنجشنبه یازدهم مرداد ماه هزار و سیصد و پنجاه و هشت به چاپ رسیده را*
*همراه مقداری توتون بر میدارم و به پارک میروم*
*تا به قول هوا هم زیارت کنم و هم کمی به آخرتم فکر کنم!*
*درون پارک تا به محل همیشگی کتابخوانی ام برسم از اینکه هوا امروز*
*وعدهُ سر خرمن نداده بعد از خوشحالی کلی هم به زیارت میپردازم و مشعوف میشم!*
*بعد از نگاهی سریع و آشنا به تمامی صد و شصت صفحه <کتاب جمعه>*
*مشغول خواندن داستان کوتاه <شهادت> شدم.*
*بعد از پایان داستان چون هم جالب بود و هم کوتاه یکبار دیگر هم آنرا خواندم*
*و بار دوّم بیشتر از بار اوّل لذّت بردم!*
*خواستم یکبار دیگر بخوانمش که فکر کردم اگر برای تو آنرا بنویسم*
*هم تو آنرا میتوانی بخوانی و هم من هنگام تایپ برای سومین بار آنرا خواهم خواند.*
*امید دارم که ع. الف. احسانی اگر زنده است*
*در هر کجای این جهان است سلامت و سعادتمند باشد*
*و اگر هم به دنیای دیگر سفر کرده است روحش شاد باشد*
*و ناراحت نباشد از اینکه چرا بدون اجازه او داستانش را اینجا میآورم.*
***

*نمیدانم گل لاله بود یا گل یاس*
*یا بوی به بود که منو یاد تو انداخت؟*
*عصر بود و بوی نم خاک باغچه پیچیده بود توی حیاط*
*فشار شست دستم به سر شلنگ آب*
*گاهی برای گلها و پروانه ها*
*رنگین کمانی کوچک میساخت*
*آره گل لاله بود، خودشه.*
*بوی سیب، بوی انجیر*
*بوی نمِ خاک باغچه*
*توی قاب چوبیِ روی طاقچه*
*منو یاد تو مینداره.*
*نکنه بوی به بود که منو یاد تو انداخت؟*
*فکر میکنی گل یاس یادش میاد؟*

*با یاد و سلام به آنان که دوستشان دارم،*
*چه آنان که ار یادشان به مسافرت رفته ام،*
*چه آنان که مرا در یادشان تحمّل میکنند.*
*نوشتهُ ناقابل زیر را تقدیم میکنم به یکی از مهربانترین مادرها و خردمندترین پدرها*
*و به کسی که این دو عزیز مهربان را چنین ساده و زیبا به هم گره زده است.*
*از دوست میطلبم این گره هرگز باز نگشاید.*
*نسرین جان لطفن نزد خدا برای من هم دعا کن تا مهربانی بیاموزم.*
...
*در سی و پنج سالگی به ناگهان <مرگ>یکی از مشغولیات فکریم گردید.*
*به قدری سخت به آن پرداختم که مرگ آمد و مرا با خود برد.*
*تا نیمی از راه با او رفتم و او از زیبایی مقصد میگفت.*
*و من از زندگی و زیبایی آن کمی شرح دادم.*
*نیم دیگر راه سکوت بود و سکوت.*
*پرسیدم: سکوت یعنی مرگ؟*
*ناگهان ایستاد...از چشمانش نور میبارید.*
*لحظه ای خیره به من کرد نگاه،*
*آنچنان سرد شد بدنم که انگار از یخ ساختنم.*
*با فوتی آهسته باز زندگی در من دمید.*
*در حالیکه چشمانم را بعد از دو هفته آرام می گشودم،*
*در گوشم کسی از دور ندا میداد؛*
*مرگ...سکوت...زنده گی...زیبایی.*
...
*گفتگوی من و پدرم در نَود و یک سالگیش.*
*پدرم گفت: "از چند وقت پیش پی بردم که نور چشمم کم میشود.*
*پیش خود فکر کردم تا به نا بینائی کامل دچار نشده ام به تمرین بپردازم*
*تا در کوری هم قادر به انجام کارهایم باشم،*
*پس به تمرین پرداختم و کارهای روزانه ام را با چشمان بسته انجام میدادم*
*و تا حال هم کسی پی به این موضوع نبرده که دیگر قادر به دیدن نیستم،*
*تو هم این را به کسی نگو"*
*گفتم:"آقاجون دمتون گرم یه دنیا مخلصتم"*
*گفت:"بشین بچه، دم خودت گرم!*
*آدم با چشم باز از این دنیا بره با چشم باز هم دوباره به دنیا میاد."*
*گفتم:"پس آقا جون چرا پیش چشم پزشک نرفتید؟"*
*گفت:"اگر به غیر تو هر کس این سوُال را میکرد در جواب میگفتم:*
*"بعضی مانند آن کوری هستند که نمیدانند سنگینی ای که بر بینیشان احساس میکنند*
*فشار عینکیست که بر چشم دارند*
*و دست کشان بر دیوار کورمال کورمال راه خود میجویند*
*و میپندارند همه چیز را مانند روز روشن میبینند!".*

*ساعت نه و نیم صبح بعد از دوش گرفتن،*
*نیم ساعتی به گذشتهُ مرغ عشقم <مسیح> فکر کردم*
*تا چراغ راه آینده اش خاموش نمونه و بتونه در تاریکی شب هم*
*مسیر پروازش را روشن ببینه.*
*دو سه شبانه روزی از آخرین دیدارم با خواب میگذشت،*
*برای پیدا کردنش به همه جا سر زدم ولی انگار شده یه قطره آب*
*و تابش خورشید هم بخارش کرده.*
*نگرانش شده بودم،*
*خیالم را برای پیدا کردن خوابم دنبالش فرستادم،*
*دست از پا درازتر برگشته!!*
*ازش میپرسم پس این همه مدّت چکار میکردی؟*
*فکر نکنم خیالی بی دست و پاتر از شما وجود داشته باشه!!*
*خیالی که نتونه یه خوابو پیدا کنه به درد فراموشخوانه هم حتّا نمیخوره!!*
*خیالی که نتونه از اقیانوسها عبور کنه و پاهاش خیس نشه آدم بی خیالش بشه بهتره!*
*خیالی که نتونه...*
*که خیالم با استوپ استوپ گفتنش مزاحم ادامهُ حقایق گوئی ام میشه!*
*و با دلخوری که یعنی ازت توقع نداشتم شروع به اعتراض میکنه امّا با لحنی طلبکارانه!:*
*"بابا چه خبرته تو هم مرد حسابی، کمی صبر داشته باش!*
*حالا انگار زمین به آسمون رسیده!*
*خوبه خوابت همش سه شبه گم و گور شده،*
*پس به ده شب و بیست شب برسه چکار میکنی؟!*
*بذار اوّل برات توضیح بدم که چه اتّفاقی افتاده بعد شروع کن به نطق کردن."*
*در حال بلند شدن برای فشردن گلو و خاموش کردن صدای منحوسش بودم که گفت:*
*"در ثانی خیال هم نکن من ازون خیالهای دست و پا چلفتی هستم!*
*اگه این دوست عزیز و عجیب و غریبتون سر راهم سبز نمیشد*
*تا حالا خوابتو ده دفعه پیدا کرده بودم، خواب که چیزی نیست؛*
*اگه این دوستت خسرو نبود رگِ خوابتم تا حالا بیشتر از ده دفعه پیدا کرده بودم!"*
*در حال جستجو برای پیدا کردن جسمی سنگین و یا وسیله ای تیز*
*برای ادب کردن خیال یاغی گشته ام بودم که با به صدا در آمدن زنگ در خانه *
*با گفتن لعنت خدا بر شیطان به سوی راهرو برای گشودن در خانه به راه افتادم. *
*خیالم زیاد هم بیراهه نرفته و برام چرند و پرند تعریف نکرده بود،*
*لااقل وضع ظاهری خسرو رو من تا اون ساعت*
*با این اوضاع به قول خیالم "عجیب و غریب" ندیده بودم.*
*دگمه های پیراهنش سر تا سر باز بودند.*
*یکی دو تائی از دگمه ها هم از جا کنده شده بودند.*
*شبیه دندانهائی که بوسیلهُ مشت محکمی از دهان به بیرون پرتاب میشوند*
*دگمه ها هم در هنگام سقوط تکه ای از پارچهُ پیراهن را*
*به عنوان یادگاری با خود کنده و بعد به زمین سقوط کرده بودند.*
*میخواستم با تعجب ازش بپرسم این چه وضعیه مرد حسابی تو داری*
*که متوجه چشمهای خیس و گریانش شده و با مهربانی به درون خانه دعوتش میکنم.*
*در حین ریختن چای صدای خسرو را که در دستشوئی با خودش مشغول گفتگو بود*
*میشد شنید که مرتب تکرار میکرد:*
*"خیلی عجیبه؛ چرا این کار رو با من کرد؟ چرا نتونستم از خودم دفاع کنم؟*
*برای خارج کردنش از حال و هوائی که به آن دچار بود*
*از داخل اطاق با صدای بلندِ آمیخته با چاشنی شوخی میگم:*
*"چرا اِنقدر طولش میدی؟ مگه داری کرهُ زمین رو میشوری؟*
*دست و صورت شستن که انقدر وقت لازم نداره مرد حسابی!*
*بجنب تا چای بی بخار نشده!" *
*در حالیکه پیراهنی که به او داده بودم را میپوشید پرسید: *
*"سعید تو میگی چکار بکنم؟"*
*با حالتهای مختلف روحی خسرو آشنا هستم *
*و از سوُالش متعجب نمیشم و باز با شوخی میگم: *
*بهترین کاری که میشه کرد اوّل نشستن است*
*و بعد نوشیدن چای قبل از سرد شدن و با آن تحصیل کمی آرامش"*
*و با دستم که بر شانه اش قرار داشت به نشستن دعوتش میکنم. *
*در حال نشستن، بین زمین و هوا دست میکنه جیب شلوارش*
*و وسائل دود و دمشو میذاره جلوش*
*و مشغول ساختن سیگاری گرز مانندش میشه! *
*در حال نوشیدن چای با حالتی کمی جدّی و کمی شوخی میگم: *
*اشتباه در اشتباه به توان چند آقا خسرو؟"*
*در حالیکه دود سیگاری را در سینه حبس کرده بود متعحبانه میپرسه: *
*"کدوم اشتباه؟"*
*اشتباه آخری که امروز مرتکب شدی همین سیگاری کشیدنت*
*قبل از نوشیدن چای است! *
*اشتباه دیگر اینکه با مردم با این سن و سالت دعوا و زد و خورد کردی! *
*در هم رفتن ابروانش متوجه ام کرد که زباده از حد گفته ام*
*بنابراین سکوت کردم تا موجب پریشانی بیشتر فکرش نشم. *
*در حالیکه دستشو با سیگاری به طرفم دراز کرده بود با تاُثر گفت: *
*"سعید کاش دعوا کرده بودم و منو به قصد کشت میزدند ولی ابن بلا به سرم نمی آمد"*
*در حال گرفتن سیگاری از دستش با تعجب میپرسم چه بلائی؟ چی شده؟*
*همراه با قطره اشگی که از چشم راستش میچکد آهسته و با شرم میگه: *
*"سعید یکساعت پیش من مورد تجاوز جنسی قرار گرفتم." *
*ادامه دارد.*