|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*کمی شوخی با عقل زائلان برای تفریح جمعه*
*Wer bin ich? Was bin ich? Woher komme und wohin gehe ich?*
*من کیستم؟ من چیستم؟ از کجا آمده به کجا خواهم رفت؟*
*دانیل: آلکس ازت خواهش میکنم، تو قادری و توانائی گفتن جملات دیگری را هم داری!*
*سعی کن خودتو عادت به متمرکز کردن بدی،*
*کوشش کن با دقّت به گوینده و سوُالهایش گوش بدی و جوابهای مناسب را انتخاب*
*کنی و مجبور نباشی جملهُ*
*"من کیستم؟ من چیستم؟ از کجا آمده و به کجا خواهم رفت؟" را مدام تکرار کنی.*
*ببین آلکس مثلن اگر من از تو بپرسم اسم شریف شما چه است؟*
*جوابش خیلی ساده و خلاصه است و تو فقط احتیاج داره بگی<آلکس>.*
*میبینی کار زیاد سختی نیست!*
*خوب حالا یکبار تمرین میکنیم تا مطمئن بشی که کار نشد نداره!*
*من از تو سوُال میکنم میبخشید اسم شریف چی بود؟*
*و تو هم در کمال خونسردی جواب میدی<آلکس>،*
*خوب شروع میکنیم.*
*دانیل: میبخشید آقای عزیز نام شریفتان چی بود؟*
*آلکس: من کیستم؟*
*دانیل: روی تکه کاغذی کنار تختخوابی که رویش نشسته اید نام آلکس نوشته شده،*
*بله فکر کنم شما آلکس باشید.*
*آلکس: من چیستم؟*
*دانیل: برای اینکه بدونم شما چی هستید اوّل باید بدونم شما کی هستید!*
*از قرار معلوم شما آلکس هستید*
*ولی به علّت فراموشی موقّتی که گریبانگیرتان شده نمیدانید که کیستید*
*و مرتب هم از دیگران میپرسید که آیا شما را میشناسند؟!*
*شما هم چه توقعاتی از مردم دارید دوست عزیز!*
*آلکس: از کجا آمده به کجا خواهم رفت؟*
*دانیل: اجازه بده کمی فکر کنم، به نظر من تو هم مثل من از ... مادرت آمدی*
*و اگه کوشش نکنی جملات دیگری به جز این جمله ای که بلدی یاد بگیری*
*مطمئن باش از این جا که هستی جای دیگه ای نخواهی رفت*
*و بعد از مرگت هم اگر شانس بیاری دوباره به ... مادرت رجعت خواهی کرد.*
*دیوانه آدمو بخاطر یک آلکس گفتن خُل میکنه!*

*در حال عبور از راهروی نه چندان پهن قطار سریع السیر مسافرتی برلین به فرانکفورت*
*دو سوُال مدام فکرمو به خودش مشغول نگه داشته بود و کوپه به کوپه همراهیم میکرد.*
*میبایست از این سر قطار تا آن سر قطار در این راهروی تنگ میرفتم*
*که خودمو به کوپهُ آقایون و خانومای دخانیاتی برسونم*
*تا حواس شامه و لامسه ام را در این آخرین کوپهُ قطار به جست و خیز وادارم.*
*در اثر دود و دم بیش از حد*
*این فضای کوچک و بسته در من ایجاد میکنه*
*که دلم میخواد دیگه تا عمر دارم لب به سیگار نزنم*
*ولی باز هر بار داخل کوپه میشم و رو اولّین صندلی خالی میشینم*
*و با بوی دود سیگار مارک عربی پخش در فضا خودمو در حال شتر سواری*
*در صحرای عربستان و کویر لوت احساس میکنم*
*و با بوی سیگار مارک آمریکائی خودمو در صحنه های حساس جنگ ستاره گان مشاهده گرَم*
*"دلیل این سر درد شدید لعنتی چی میتونه باشه؟!".*
*باری دوّمین سوُالی که منو به خودش مشغول کرده بود،*
*همین جریانِ آخرین کوپهُ قطار مخصوص سیگاریها بود*
*و من در این راهروی باریک میرفتم و میرفتم تا خودمو به آن کعبه برسونم و از خودم میپرسیدم:*
*" آخه چرا؟ و تا کِی؟"*
*در این بین هم میبایستی برای مسافرینی که از طرف مقابل در حرکت بودند*
*جای باز میکردم تا راحتتر رد بشن،*
*بعضی اوقات هم باید ویراژ میدادم تا از در گیری چمدون با ساق و قوزک پاهایم جلوگیری کنم،*
*ماشاءالله بعضی ها چمدانهایشان گاهی دو برابر خودشان پهنا داشتند*
*و در این مواقع ویراژ دادن چاره ساز نبود*
*و میبایستی گاهی عقب گرد میکردم تا پناهگاهی ییابم*
*و بعد از عبور ساکها و سگها و چمدانها و انسانها به راهم در این راهروی دراز و تنگ ادامه بدم*
*و هی از خودم بپرسم که آیا این ضرب المثل*
*<به هر کجا روی آسمان همین رنگ است>*
*در حین مسافرت با قطار هم از صداقت میتواند برخوردار باشد؟*
*بعد از ربع ساعتی که قطار از برلین فاصله گرفت*
*آسمان آبی یکدست و آفتابی تبدیل شد به آسمانی با رنگی خاکستری*
*و با خورشیدی که از پس ایرها با مشقّت کوشش میکرد خودشو نشون بده،*
*ولی به نظر من اگه از این کار صرفنظر میکرد سنگینتر بود.*
*بعد از نیمساعتی آسمون رنگ سیاه تنش میکنه و شروع میکنه به گریه و زاری.*
*باری من در این سفر آموختم در حین مسافرت با قطار خیلی چیزها میتوانند مستحب باشند.*
*و دیگر اینکه در فضای سقف دار پرسیدن اینکه*
*<آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟>*
*نه تنها بیهوده پرسشی است بلکه باعث نیافتن جواب سوُال دوّم:*
*<آخه چرا؟ و تا کِی؟> هم می شود.*
*هنگام برگشت از فرانکفورت به برلین بود*
*که تصمیم به بهره گیری از تجربیاتم در حین سفر با قطار گرفتم.*
*نه و سیزده دقیقه صبح روز سه شنبه*
*ساعت حرکت قطار سریع السیر مسافربری از فرانکفورت به برلین بود*
*و منم نماز صبح رو با نیّّت اینکه در مسافرت امروز*
*فکرمو با کوپهُ آخر قطار مشغول نکنم به انجام رسوندم.*
*ساعت نه صبح بک سیگاری قوی میکشم.*
*ده دقیقه از نه گذشته سر و کلهُ قطار پیدا میشه.*
*هجوم ناگهانی مسافرینی که از قطار پیاده میشدند و با عجله *
*به سمت و سوی مختلفی در حرکت بودند و در این اثنا کسی را نمیدیدند*
*و از کشته پشته میساختند و به سرعت میگذشتند تا خود را به مقصد برسانند! *
*را با خونسردی مشاهده کردم و نه و دوازده دقیقه از اوّلین در وارد قطار شدم*
*و همانجا کنار در ورودی و خروجی روی زمین نشستم.*
*بعد از چهار ساعت که به برلین رسیدم*
*به علّت انرژی شدید سیگاری ای که کشیده بودم،*
*هنوز هم فکر میکردم در حال دویدن از فرانکفورت به برلین هستم*
*و مشعلی با آتشی روشن و جاودانه را حمل میکنم.*
***
*Live here now!*
*Living in hope is living in the future,*
*which is really postponing life.*
*It is not a way of living,*
*but a way of suicide.*
*There is no need for any hope*
*and there is no need to feel hopeless.*
*Live here now.*
*Live is tremendously blissful,*
*it is showering here*
*and you are looking somewhere else.*
- OshO -

*با یاد و سلام و عرض ادب به تک تک دوستان وبلاگیم که صمیمانه دوستشان دارم*
*باشد که آسوده گی خیال یار مرا با خود به کوچه های ذوق و شوق کشاند*
*باشد که پشت بام اطاق کوچک دوست*
*سراسر پوشیده از ساق و برگ انگور زای تاک باشد*
*باشد که چهچهه مرغان عشق هم صبح و هم در شام باشد*
*باشد که مهربانی محبتش گل کند مادر گلها باشد*
*باشد که عشق از روی ساده گی لحظه به لحظه آن به آن عاشق باشد*
*نهراسیم از مرگ مرگ پایان بودن نیست مرگ آغاز تکرار باشد*

*شیرین دختر خوش قلب و کمی هم مذهبی هستش.*
*نه از این خشکه مقدسه ها که هی راه به راه دستاشونو زیر آب میشورن تا دم به دم مطهر بمونن*
*نه؛ از این نوع موُمنه ها هم نیست!*
*خسرو میگفت وقتی اومد برلین، تنها یک هفته روسری سرش بود، بعدش بی خیال روسری شد.*
*در دوّمین ملاقاتمون متوجه ابن موضوع شدم که نمازشو هم به طور مرتب نمیخونه!*
*لااقل جلوی من تا حالا نماز نخونده.*
*ظهر دومین دیدارمون بعد از وضوع گرفتن، پیشنهاد کردم پیشنماز بشه که با گفتن:*
*"اِوا سعید آقا خدا مرگم بده این چه حرفیه"*
*و با همین جملهُ ساده از زیرش در رفت و منم گفتم حتمن از این خانومای فمینیست هستش*
*و اعتقادی به:"LADY`S FIRST " و این چیزا نداره و به تنهائی به اقامه نماز ایستادم.*
*این خسرو هم گاهی کارهائی انجام میده که آدم دود ار کله ش میپره.*
*من اصلن نه شیرین خانمی میشناختم و نه مایل بودم که بشناسم.*
*همین دو شنبهُ هفتهُ پیش بود که خسرو گفت:*
*"سعید دختری هست به اسم شیرین و از آشناهام،*
*حدود هفت ماهی است در برلین مقیم شده و قصد وبلاگ نویسی کرده و احتیاج به راهنمائی داره،*
*منم تو رو بهش پیشنهاد کردم و فردا میاد اینجا پهلوت"*
*میخواستم از این کارش کمی عصبانی بشم دیدم اصلن صرف نمیکنه پس گفتم:*
*"خسرو جون، دوست خوش قلبم و در بعضی اوقات کم عقلم!*
*تو که خوب آگاهی من خودم چه مشکلاتی به این خاطر دارم و باید از پیمان مرتبن کمک بگیرم،*
*در ثانی تو که میدونی من زیاد لغت فارسی بلد نیستم*
*و اونائی هم که میدونستم هشتاد در صدشون از یادم رفته*
*و من باید برای نوشتن یک جمله با ده تا دیکشنری سر و کله بزنم تا لغت مناسبی پیدا کنم،*
*بابا جون آخه چرا بعد از یه عمر زندگی کردن هنوز یاد نگرفتی قبل از شروع عملیات کمی فکر کنی؟*
*حالا من چطوری میتونم با این خانم که زبان آلمانی هم هنوز فرا نگرفته صحبت بکنم؟*
*که هنگام خروج از خانه با خنده میگه:" ناراحت نباش کمی رشتی و ترکی هم بلده".*
*و منو تنها میذاره با صد تا فکر و خیال که همشون هم در انتها به شیرین خانم متصل میشدن!*
*سه شنبه ساعت یازده طبق قرار قبلی آمد.*
*از اینکه لا اقل در وقت شناسی به خسرو نرفته خوشحال شدم و به فال نیک گرفتم.*
*بعد از تعارفات معمول برام تعریف کرد اومده مدّتی در احوال مردم و جامعهُ آلمان تحقیق کنه*
*و بعد از یادگیری زبان آلمانی قصد داره سریعن به ایران برگرده!*
*از اینکه اهل تحقیق و مطالعه هست کلی بیشتر از به خاطر احترام به زمان گذاشتنش خوشحالم میکنه*
*این رو هم دوباره به فال نیک گرفتم و پرسیدم:*
*"شیرین خانم پس چرا به جای فراگیری زبان آلمانی به وبلاگنویسی میخواهید بپردازید؟"*
*که گفت:" هر کاری به جای خودش آقا سعید!"*
*خلاصه تو دو سه ساعت چیزائی که یاد گرفته بودم ساده و خلاصه*
*و با استفاده از سه زبان شیرین رشتی و فارسی و ترکی و چند باری هم از لغت آلمانی zum Beispiel*
*جریان وبلاگنویسی رو براش به شرح مختصر کشوندم*
*و برای چهار شنبه ساعت یازده و سی و سه دقیقه قرار دیدار گذاشتیم.*
*هنگام خداحافظی برای بیشتر ثواب بردن گفتم:*
*"شیرین جون در ضمن مواظب <لینکات> هم باش،*
*از من میشنوی تا مدتی اصلن به کسی نده"*
*نمیدونم چرا رنگ صورت سبزهُ روشنش به سرخی رو آورد و خداحافظی سریعی کرد و رفت.*
*دیروز هم سر ساعت اومد و با آب و تاب از وبلاگش تعریف کرد و با خجالت گفت:*
*"آقا سعید میبخشید من به سوُال دارم ولی خجالت میکشم ازتون بپرسم! و بازم مثل دیروز سرخ میشه،*
*رنگ سرخ به صورت سبزهُ روشنش حالت خیلی زیبایی میده و منم برای بیشتر لذّت بردن از این زیبایی*
*چیزی نمیگم تا رنگ سرخ بیشتر باهاش بمونه که بعد از لحظه ای کوتاه چنین ادامه میده:*
*"آقا سعید راستش من دیروز موقع خداحافظی از شما*
*به خاطر اون حرفتون که به من زدید خیلی ناراحت شدم*
*و تا خونه همش به خودم میگفتم:*
*"کاش پیشنمازی میکردم تا شما اون حرفو بهم نمیزدید"*
*و لپهایش بیشتر گل میندازند و با خجالت ادامه میده:*
*"آقا سعید پست دیروز رو که نوشتم هنوز جوهرش خشک نشده بود*
*که یکی در قسمت نظرات برام نوشت:*
*"تو خیلی خیلی قشنگ مینویسی به من <لینک> میدی؟"*
*آقا سعید باور کنید تا این کامنت رو خوندم کم مونده بود که از خجالت آب بشم*
*که یاد حرف شما افتادم و فوری براش نوشتم:*
*"نخیر، من اصلن حالم خوب نیست*
*و تا یک هفته اصلن از این کارا نمیخوام بکنم و خوشحالم از آشنائیت، همین."*
*اِنقدر جوّ وبلاگنویسی گرفته بودش و چنان با شور و ذوق وشوق ار ماجرای دیروزش تعریف میکرد*
*که امکان هرگونه اندیشیدن به سخنانش رو مانند ساحران بازار سامره از من ربوده بود*
*و من تنها متوحه رنگ سبزهُ روشنش که بدون رنگ قرمز خجالتی هم دلربا بود بودم*
*و همان مرا از بس هم فراتر بود.*
*در حالیکه شکلاتی رو با دلبری به دهان میگذاشت با هیجان خاصی ادامه میده:*
*"آقا سعید پنج دقیقه از نوشتن جوابم نگذشته بود که یک کامنت دیگه برام میاد با این مضمون:*
*"شیرین جونم! من سه سال و سه ماه است که در وبلاگم مینویسم،*
*میتونم ادعا کنم که یکی از ده نفر اوّل در وبلاگ نویسی در ایران هستم*
*و تمام وبلاگهای ایرانیان را میشناسم،*
*وبلاگ تو دوّمی نداره! من تا به حال به خیلیها <لینک> دادم، بیا اوّلین <لینکنو> به من بده،*
*بهت قول میدم دو روز بیشتر طول نمیکشه همه میان ازت خواهش میکنن به اونا هم بدی".*
*آقا سعید این کامنت رو که خوندم و بازم یاد گفتهُ شما افتادم،*
*دلم میخواست همون لحظه زمین زیر پام دهن باز کنه و منو*
*که از خجالت داشتم گُر میگرفتم و آب میشدم ببلعه!"*
*با این حرفش انگار صورت عروس خردسال کُردی رو سرخاب پُر رنگی زده باشن،*
* روشنی سبزهُ رنگ صورتشو کمی تیره میکنه و منو یاد دختران کرمان میندازه.*
*برای دوّمین بار شکلاتشو به آرامی از دهانش خارج میکنه و داخل فنجان چایش چند دور میچرخونه*
*و دوباره آروم داخل دهان گذاشته و مثل دخترهای شیراز با شیطونت ادامه میده:*
*"آفا سعید منم نه گذاشتم نه بر داشتم! فوری در جواب کامنتش نوشتم:*
*"بازم نخبر آقا، خواب دیدی خیر باشه، اوّلن من شوهر دارم! و فردا هم قراره از ایران بیاد آلمان،*
*دوّمن آقا سعید نظرشون که همون نظر من هم باشه ابنه که:*
*"وقتی آدم تازه تو دنیای وبلاگ کاری وارد میشه به مدّت اصلن به کِسی نده بهتره"،*
*در ضمن همونطور که در جوابم به اوّلین کامنت گذار هم گوشزد کردم*
*من اصلن حالم برای ابن نوع کار ها متأسفانه خوب و خوش نیست. همین."*
*موقع خداحافظی با خجلی دخترای شیطون تهرون آهسته پرسید:*
*سوُال اوّل:*
*"آقا سعید چه جوری آدم از چپ میده!؟"*
*سوُال دوّم:*
*"آقا سعید اگه ازم تقاضا کردن و خواستن که از راست بدم،*
*به نظر شما بدم بهتر نیست؟"*
*پ.ن:*
*Link*
* (لینک) در زبان آلمانی _چپ_ معنا میدهد.*
*ساعت چهار و سی و سه دقیقه سحر با زده شدن زنگ در خونه،*
*مرغ عشقم با تعجب دو سه تا چهچهه زد بدین معنی که:*
*"خیر است ایشاءالله، ببین کیه پشت در".*
*منم با سوت جواب دادم:*
*"به غیر از خسرو و یا پلیس هیچ دیوانهای این وقت روز زنگ در خونهُ کسی رو بهصدا در نمیاره!"*
*در حال ریختن چای برای خودم و خسرو نگاهی بهچشمهایش میکنم و میپرسم:*
*"بازم اوّل صبح که چشات قرمزی میزنن!" و چایش را میذارم جلوش و روبروش روی زمین میشینم.*
*بعد از نوشیدن جرعه ای از چای با حالتی خسته از بی خوابی میگه:*
*"سعید میدونی که دیروز در ایران روز معلم بود و بههمین خاطر من از ساعت بیست و یک دیشب*
*تا نیمساعت پیش با روزبه مشغول بحث و گفتگو در این باره بودیم و سرخی چشمم هم بیشتر*
*بهدلیل کم خوابی و عصبانیت بهخاطر نظرات پوچ و بیپایه و منطق روزبه هستش تا چیزهای دیگر!"*
*با شنیدن این مطلب چشمهای من هم مانند پدر بهآن دیار سفر کردهام*
*یکیش حالت تعجب و دیگری حالت خندانی بهخودش میگیره و با شوخی میگم:*
*"خوبه موضوع مورد بحث شما دو طالب بهروزی انسان <روز معلم> بود،*
*اگه <انرژی اتمی> بود بهجای قرمز شدن چشات احتمالن ازشون خون جاری میشد!"*
*و هر دو کمَکی میخندیم.*

*کشان کشان میدویدم تا ظهر ابد*
*سیب از ساقهُ داری به هوا پرتاب شد*
*انار فروشی سیبهایش همه کرمو گشتند*
*از بیابان تا خیابان همه جا را گشتم*
*از خیابان تا کاشان همه بی آب ماندند*
*کرمی میگفت این سیبها عجب ترش هستند*
*اناری دهنش آب افتاد*
*هسته را من کاشتم و به غاری رفتم*
*زیر درخت غار خدا خوابم برد*
*در بیداری بود که رویا باز آمد*
*سیب که افتاد و به هوا رفت منم خندیدم*
*اناری دلش را جر داد آب ازش جاری گشت*
*خاری سوزنی در دست داشت*
*درز گلبرگها را به هم هی میدوخت*
*وقتی بیدار شدم همه در خواب رفتند*
*من ماندم با اناری در دست*

*salam salam baba.*
*Wie geht's, wie steht's?*
*Alles klar bei dir?*
*Bin hier auf der Arbeit und nichts ist los.*
*Dachte ich schreib dir mal wieder per Email*
*und sage dir mal wie sehr ich dich LIEBE.*
*Du bist mein Kumpel,Freund und Papa zugleich,*
*einen anderen würde ich mir niemals wünschen.*
*Jetzt wo das Wetter wieder gut wird müssen wir mal*
*etwas rausgehen und so...*
*Wenn du Lust und Laune hast*
*können wir auch mal wieder etwas essen gehen,*
*das haben wir lange nicht mehr gemacht...und*
*zusätzlich stehen voll die krassen Finalspiele im Fußball bevor,*
*die wir natürlich auch zusammen gucken können.*
*Ich habe dich ganz doll lieb!!!*
*mibusamet...dein Freuend und Sohn payam.*

*"(بی طالع) آن ملتی که جام سرشتش از فرومایه گی قطره قطره لبریز گشت.*
*(بد اختر ) آن ملتی که مردانش عشق و عاشقی را با پول خریدند*
*و دختران و پسران خویش را ولدالزنا نامیدند.*
*( نگون بخت) آن ملتی که روشنفکران و خردمندانش پست فطرت گشتند.*
*(تیره بخت) آن ملتی که دختران و زنانش روح و تن خویش را با پول معاوضه کردند*
*و بر آن نام عشق و ازدواج نهادند.*
*(بد بخت) آن ملتی که دون و دروغ را به هم آمیختند و بر گوشهایشان آویختند.*
*(شور بخت) آن ملتی که از درخت سرو دار ساخت".*
*ساعت بیست و سی و سه دقیقه رو نشون میده.*
*شب جمعه است و نیم ساعتی از آمدن خسرو بیشتر نمیگذره.*
*روح و روانش دستخوش طوفان شدیدی است.*
*در این نیم ساعت چهار نخ سیگار کشیده*
*و چهار بار جمله های بالا رو انگار سعدی و حافظ برام میخونه تکرار کرده.*
*دو بار چایش را که سرد و بی بخار شده بود عوض کردم.*
*نگاهی به مسیح میندازه و میگه:*
*"خوش به حالش که همیشه در کنار توست" و مظلومانه میپرسه:*
*"سعید میتونم منم همراه تو این سه روز رو به روزه داری بپردازم،*
*قول میدم مثل تو چارزانو بشینم و چار تکبیر بزنم؟"*
*برای یادآوری اینکه ابن نوع روزه داری کار راحتی نیست مهربانانه میگم:*
*"خسرو جون سال پیش هم تصمیم گرفتی تو روزه داری چهل روزه همراهیم کنی*
*و تنها دو روز روی تصمیمت پا بر جائی کردی، یادته؟"*
*آرام و خجالتزده میگه:" آره یادمه، ولی این بار آماده گی کامل دارم."*
*نگاهی به چشمانش میکنم و از صحّت گفته اش آگاه میگردم و با لبخندی میگم:*
*"در این سه شبانه روز نه آب است و نه نان و سیگار هم همینطور."*
*در حال بغل کردن و بوسیدنم با خوشحالی میگه:*
*"چار تکبیر رو زدم و اومدم اینجا"*
*و چارزانو روبرویم میشینه.*