تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

*کمی شوخی با عقل زائلان برای تفریح جمعه*

*Wer bin ich? Was bin ich? Woher komme und wohin gehe ich?*

*من کیستم؟ من چیستم؟ از کجا آمده به کجا خواهم رفت؟*

*دانیل: آلکس ازت خواهش میکنم، تو قادری و توانائی گفتن جملات دیگری را هم داری!*

*سعی کن خودتو عادت به متمرکز کردن بدی،*

*کوشش کن با دقّت به گوینده و سوُالهایش گوش بدی و جوابهای مناسب را انتخاب*

*کنی و مجبور نباشی جملهُ*

*"من کیستم؟ من چیستم؟ از کجا آمده و به کجا خواهم رفت؟" را مدام تکرار کنی.*

*ببین آلکس مثلن اگر من از تو بپرسم اسم شریف شما چه است؟*

*جوابش خیلی ساده و خلاصه است و تو فقط احتیاج داره بگی<آلکس>.*

*میبینی کار زیاد سختی نیست!*

*خوب حالا یکبار تمرین میکنیم تا مطمئن بشی که کار نشد نداره!*

*من از تو سوُال میکنم میبخشید اسم شریف چی بود؟*

*و تو هم در کمال خونسردی جواب میدی<آلکس>،*

*خوب شروع میکنیم.*

*دانیل: میبخشید آقای عزیز نام شریفتان چی بود؟*

*آلکس: من کیستم؟*

*دانیل: روی تکه کاغذی کنار تختخوابی که رویش نشسته اید نام آلکس نوشته شده،*

*بله فکر کنم شما آلکس باشید.*

*آلکس: من چیستم؟*

*دانیل: برای اینکه بدونم شما چی هستید اوّل باید بدونم شما کی هستید!*

*از قرار معلوم شما آلکس هستید*

*ولی به علّت فراموشی موقّتی که گریبانگیرتان شده نمیدانید که کیستید*

*و مرتب هم از دیگران میپرسید که آیا شما را میشناسند؟!*

*شما هم چه توقعاتی از مردم دارید دوست عزیز!*

*آلکس: از کجا آمده به کجا خواهم رفت؟*

*دانیل: اجازه بده کمی فکر کنم، به نظر من تو هم مثل من از ... مادرت آمدی*

*و اگه کوشش نکنی جملات دیگری به جز این جمله ای که بلدی یاد بگیری*

*مطمئن باش از این جا که هستی جای دیگه ای نخواهی رفت*

*و بعد از مرگت هم اگر شانس بیاری دوباره به ... مادرت رجعت خواهی کرد.*

*دیوانه آدمو بخاطر یک آلکس گفتن خُل میکنه!*

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 13:35  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*در حال عبور از راهروی نه چندان پهن قطار سریع السیر مسافرتی برلین به فرانکفورت*

*دو سوُال مدام فکرمو به خودش مشغول نگه داشته بود و کوپه به کوپه همراهیم میکرد.*

*میبایست از این سر قطار تا آن سر قطار در این راهروی تنگ میرفتم*

*که خودمو به کوپهُ آقایون و خانومای دخانیاتی برسونم*

*تا حواس شامه و لامسه ام را در این آخرین کوپهُ قطار  به جست و خیز وادارم.*

*کوپه ای که از فاصلهُ ده بیست متری مانده به آن همیشه چنان حالت تهوع ای*

*در اثر دود و دم بیش از حد*

*این فضای کوچک و بسته در من ایجاد میکنه*

*که دلم میخواد دیگه تا عمر دارم لب به سیگار نزنم*

*ولی باز هر بار داخل کوپه میشم و رو اولّین صندلی خالی میشینم*

*و با بوی دود سیگار مارک عربی پخش در فضا خودمو در حال شتر سواری*

*در صحرای عربستان و کویر لوت احساس میکنم*

*و با بوی سیگار مارک آمریکائی خودمو در صحنه های حساس جنگ ستاره گان مشاهده گرَم*

*و هر بار هم که قطار به مقصد رسیده از خودم سوُال کردم:*

*"دلیل این سر درد شدید لعنتی چی میتونه باشه؟!".*

*باری دوّمین سوُالی که منو به خودش مشغول کرده بود،*

*همین جریانِ آخرین کوپهُ قطار مخصوص سیگاریها بود*

*و من در این راهروی باریک میرفتم و میرفتم تا خودمو به آن کعبه برسونم و از خودم میپرسیدم:*

*" آخه چرا؟ و تا کِی؟"*

*در این بین هم میبایستی برای مسافرینی که از طرف مقابل در حرکت بودند*

*جای باز میکردم تا راحتتر رد بشن،*

*بعضی اوقات هم باید ویراژ میدادم تا از در گیری چمدون با ساق و قوزک پاهایم جلوگیری کنم،*

*ماشاءالله بعضی ها چمدانهایشان گاهی دو برابر خودشان پهنا داشتند*

*و در این مواقع ویراژ دادن چاره ساز نبود*

*و میبایستی گاهی عقب گرد میکردم تا پناهگاهی ییابم*

*و بعد از عبور ساکها و سگها و چمدانها و انسانها به راهم در این راهروی دراز و تنگ ادامه بدم*

*و هی از خودم بپرسم که آیا این ضرب المثل*

*<به هر کجا روی آسمان همین رنگ است>*

*در حین مسافرت با قطار هم از صداقت میتواند برخوردار باشد؟*

*بعد از ربع ساعتی که قطار از برلین فاصله گرفت*

*آسمان آبی یکدست و آفتابی تبدیل شد به آسمانی با رنگی خاکستری*

*و با خورشیدی که از پس ایرها با مشقّت کوشش میکرد خودشو نشون بده،*

*ولی به نظر من اگه از این کار صرفنظر میکرد سنگینتر بود.*

*بعد از نیمساعتی آسمون رنگ سیاه تنش میکنه و شروع میکنه به گریه و زاری.*

*باری من در این سفر آموختم در حین مسافرت با قطار خیلی چیزها میتوانند مستحب باشند.*

*و دیگر اینکه در فضای سقف دار پرسیدن اینکه*

*<آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟>*

*نه تنها بیهوده پرسشی است بلکه باعث نیافتن جواب سوُال دوّم:*

*<آخه چرا؟ و تا کِی؟> هم می شود.*

*هنگام برگشت از فرانکفورت به برلین بود*

*که تصمیم به بهره گیری از تجربیاتم در حین سفر با قطار گرفتم.*

*نه و سیزده دقیقه صبح روز سه شنبه*

*ساعت حرکت قطار سریع السیر مسافربری از فرانکفورت به برلین بود*

*و منم نماز صبح رو با نیّّت اینکه در مسافرت امروز*

*فکرمو با کوپهُ آخر قطار مشغول نکنم به انجام رسوندم.*

*ساعت نه صبح بک سیگاری قوی میکشم.*

*ده دقیقه از نه گذشته سر و کلهُ قطار پیدا میشه.*

*هجوم ناگهانی مسافرینی که از قطار پیاده میشدند و با عجله *

*به سمت و سوی مختلفی در حرکت بودند و در این اثنا کسی را نمیدیدند*

*و از کشته پشته میساختند و به سرعت میگذشتند تا خود را به مقصد برسانند! *

*را با خونسردی مشاهده کردم و نه و دوازده دقیقه از اوّلین در وارد قطار شدم*

*و همانجا کنار در ورودی و خروجی روی زمین نشستم.*

*بعد از چهار ساعت که به برلین رسیدم*

*به علّت انرژی شدید سیگاری ای که کشیده بودم،*

*هنوز هم فکر میکردم در حال دویدن از فرانکفورت به برلین هستم*

*و مشعلی با آتشی روشن و جاودانه را حمل میکنم.*

 

***

*Live here now!*

*Living in hope is living in the future,*

*which is really postponing life.*

*It is not a way of living,*

*but a way of suicide.*

*There is no need for any hope*

*and there is no need to feel hopeless.*

*Live here now.*

*Live is tremendously blissful,*

*it is showering here*

*and you are looking somewhere else.*

- OshO -

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:0  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*با یاد و سلام و عرض ادب به تک تک دوستان وبلاگیم که صمیمانه دوستشان دارم*

*باشد که آسوده گی خیال یار مرا با خود به کوچه های ذوق و شوق کشاند*

*باشد که پشت بام اطاق کوچک دوست*

*سراسر پوشیده از ساق و برگ انگور زای تاک باشد*

*باشد که چهچهه مرغان عشق هم صبح و هم در شام باشد*

*باشد که مهربانی محبتش گل کند مادر گلها باشد*

*باشد که عشق از روی ساده گی لحظه به لحظه آن به آن عاشق باشد*

*نهراسیم از مرگ مرگ پایان بودن نیست مرگ آغاز تکرار باشد*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:52  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*شیرین دختر خوش قلب و کمی هم مذهبی هستش.*

*نه از این خشکه مقدسه ها که هی راه به راه دستاشونو زیر آب میشورن تا دم به دم مطهر بمونن*

*نه؛ از این نوع موُمنه ها هم نیست!*

*خسرو میگفت وقتی اومد برلین، تنها یک هفته روسری سرش بود، بعدش بی خیال روسری شد.*

*در دوّمین ملاقاتمون متوجه ابن موضوع شدم که نمازشو هم به طور مرتب نمیخونه!*

*لااقل جلوی من تا حالا نماز نخونده.*

*ظهر دومین دیدارمون بعد از وضوع گرفتن، پیشنهاد کردم پیشنماز بشه که با گفتن:*

*"اِوا سعید آقا خدا مرگم بده این چه حرفیه"*

*و با همین جملهُ ساده از زیرش در رفت و منم گفتم حتمن از این خانومای فمینیست هستش*

*و اعتقادی به:"LADY`S FIRST " و این چیزا نداره و به تنهائی به اقامه نماز ایستادم.*

*این خسرو هم گاهی کارهائی انجام میده که آدم دود ار کله ش میپره.*

*من اصلن نه شیرین خانمی میشناختم و نه مایل بودم که بشناسم.*

*همین دو شنبهُ هفتهُ پیش بود که خسرو گفت:*

*"سعید دختری هست به اسم شیرین و از آشناهام،*

*حدود هفت ماهی است در برلین مقیم شده و قصد وبلاگ نویسی کرده و احتیاج به راهنمائی داره،*

*منم تو رو بهش پیشنهاد کردم و فردا میاد اینجا پهلوت"*

*میخواستم از این کارش کمی عصبانی بشم دیدم اصلن صرف نمیکنه پس گفتم:*

*"خسرو جون، دوست خوش قلبم و در بعضی اوقات کم عقلم!*

*تو که خوب آگاهی من خودم چه مشکلاتی به این خاطر دارم و باید از پیمان مرتبن کمک بگیرم،*

*در ثانی تو که میدونی من زیاد لغت فارسی بلد نیستم*

*و اونائی هم که میدونستم هشتاد در صدشون از یادم رفته*

*و من باید برای نوشتن یک جمله با ده تا دیکشنری سر و کله بزنم تا لغت مناسبی پیدا کنم،*

*بابا جون آخه چرا بعد از یه عمر زندگی کردن هنوز یاد نگرفتی قبل از شروع عملیات کمی فکر کنی؟*

*حالا من چطوری میتونم با این خانم که زبان آلمانی هم هنوز فرا نگرفته صحبت بکنم؟*

*که هنگام خروج از خانه با خنده میگه:" ناراحت نباش کمی رشتی و ترکی هم بلده".*

*و منو تنها میذاره با صد تا فکر و خیال که همشون هم در انتها به شیرین خانم متصل میشدن!*

*سه شنبه ساعت یازده طبق قرار قبلی آمد.*

*از اینکه لا اقل در وقت شناسی به خسرو نرفته خوشحال شدم و به فال نیک گرفتم.*

*بعد از تعارفات معمول برام تعریف کرد اومده مدّتی در احوال مردم و جامعهُ آلمان تحقیق کنه*

*و بعد از یادگیری زبان آلمانی قصد داره سریعن به ایران برگرده!*

*از اینکه اهل تحقیق و مطالعه هست کلی بیشتر از به خاطر احترام به زمان گذاشتنش خوشحالم میکنه*

*این رو هم دوباره به فال نیک گرفتم و پرسیدم:*

*"شیرین خانم پس چرا به جای فراگیری زبان آلمانی به وبلاگنویسی میخواهید بپردازید؟"*

*که گفت:" هر کاری به جای خودش آقا سعید!"*

*خلاصه تو دو سه ساعت چیزائی که یاد گرفته بودم ساده و خلاصه*

*و با استفاده از سه زبان شیرین رشتی و فارسی و ترکی و چند باری هم از لغت آلمانی zum Beispiel*

*جریان وبلاگنویسی رو براش به شرح مختصر کشوندم*

*و برای چهار شنبه ساعت یازده و سی و سه دقیقه قرار دیدار گذاشتیم.*

*هنگام خداحافظی برای بیشتر ثواب بردن گفتم:*

*"شیرین جون در ضمن مواظب <لینکات> هم باش،*

*از من میشنوی تا مدتی اصلن به کسی نده"*

*نمیدونم چرا رنگ صورت سبزهُ روشنش به سرخی رو آورد و خداحافظی سریعی کرد و رفت.*

*دیروز هم سر ساعت اومد و با آب و تاب از وبلاگش تعریف کرد و با خجالت گفت:*

*"آقا سعید میبخشید من به سوُال دارم ولی خجالت میکشم ازتون بپرسم! و بازم مثل دیروز سرخ میشه،*

*رنگ سرخ به صورت سبزهُ روشنش حالت خیلی زیبایی میده و منم برای بیشتر لذّت بردن از این زیبایی*

*چیزی نمیگم تا رنگ سرخ بیشتر باهاش بمونه که بعد از لحظه ای کوتاه چنین ادامه میده:*

*"آقا سعید راستش من دیروز موقع خداحافظی از شما*

*به خاطر اون حرفتون که به من زدید خیلی ناراحت شدم*

*و تا خونه همش به خودم میگفتم:*

*"کاش پیشنمازی میکردم تا شما اون حرفو بهم نمیزدید"*

*و لپهایش بیشتر گل میندازند و با خجالت ادامه میده:*

*"آقا سعید پست دیروز رو که نوشتم هنوز جوهرش خشک نشده بود*

*که یکی در قسمت نظرات برام نوشت:*

*"تو خیلی خیلی قشنگ مینویسی به من <لینک> میدی؟"*

*آقا سعید باور کنید تا این کامنت رو خوندم کم مونده بود که از خجالت آب بشم*

*که یاد حرف شما افتادم و فوری براش نوشتم:*

*"نخیر، من اصلن حالم خوب نیست*

*و تا یک هفته اصلن از این کارا نمیخوام بکنم و خوشحالم از آشنائیت، همین."*

*اِنقدر جوّ وبلاگنویسی گرفته بودش و چنان با شور و ذوق وشوق ار ماجرای دیروزش تعریف میکرد*

*که امکان هرگونه اندیشیدن به سخنانش رو مانند ساحران بازار سامره از من ربوده بود*

*و من تنها متوحه رنگ سبزهُ روشنش که بدون رنگ قرمز خجالتی هم دلربا بود بودم*

*و همان مرا از بس هم فراتر بود.*

*در حالیکه شکلاتی رو با دلبری به دهان میگذاشت با هیجان خاصی ادامه میده:*

*"آقا سعید پنج دقیقه از نوشتن جوابم نگذشته بود که یک کامنت دیگه برام میاد با این مضمون:*

*"شیرین جونم! من سه سال و سه ماه است که در وبلاگم مینویسم،*

*میتونم ادعا کنم که یکی از ده نفر اوّل در وبلاگ نویسی در ایران هستم*

*و تمام وبلاگهای ایرانیان را میشناسم،*

*وبلاگ تو دوّمی نداره! من تا به حال به خیلیها <لینک> دادم، بیا اوّلین <لینکنو> به من بده،*

*بهت قول میدم دو روز بیشتر طول نمیکشه همه میان ازت خواهش میکنن به اونا هم بدی".*

*آقا سعید این کامنت رو که خوندم و بازم یاد گفتهُ شما افتادم،*

*دلم میخواست همون لحظه زمین زیر پام دهن باز کنه و منو*

*که از خجالت داشتم گُر میگرفتم و آب میشدم ببلعه!"*

*با این حرفش انگار صورت عروس خردسال کُردی رو سرخاب پُر رنگی زده باشن،*

* روشنی سبزهُ رنگ صورتشو کمی تیره میکنه و منو یاد دختران کرمان میندازه.*

*برای دوّمین بار شکلاتشو به آرامی از دهانش خارج میکنه و داخل فنجان چایش چند دور میچرخونه*

*و دوباره آروم داخل دهان گذاشته و مثل دخترهای شیراز با شیطونت ادامه میده:*

*"آفا سعید منم نه گذاشتم نه بر داشتم! فوری در جواب کامنتش نوشتم:*

*"بازم نخبر آقا، خواب دیدی خیر باشه، اوّلن من شوهر دارم! و فردا هم قراره از ایران بیاد آلمان،*

*دوّمن آقا سعید نظرشون که همون نظر من هم باشه ابنه که:*

*"وقتی آدم تازه تو دنیای وبلاگ کاری وارد میشه به مدّت اصلن به کِسی نده بهتره"،*

*در ضمن همونطور که در جوابم به اوّلین کامنت گذار هم گوشزد کردم*

*من اصلن حالم برای ابن نوع کار ها متأسفانه خوب و خوش نیست. همین."*

*موقع خداحافظی با خجلی دخترای شیطون تهرون آهسته پرسید:*

*سوُال اوّل:*

*"آقا سعید چه جوری آدم از چپ میده!؟"*

*سوُال دوّم:*

*"آقا سعید اگه ازم تقاضا کردن و خواستن که از راست بدم،*

*به نظر شما بدم بهتر نیست؟"*

*پ.ن:*

*Link*

* (لینک) در زبان آلمانی _چپ_ معنا میدهد.*

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط سعید از برلین  | 

*ساعت چهار و سی و سه دقیقه سحر با زده شدن زنگ در خونه،*

*مرغ عشقم با تعجب دو سه تا چهچهه زد بدین معنی که:*

 

*"خیر است ایشاءالله، ببین کیه پشت در".*

 

*منم با سوت جواب دادم:*

 

*"به غیر از خسرو و یا پلیس هیچ دیوانه‌ای این وقت روز زنگ در خونهُ کسی رو به‌صدا در نمیاره!"*

 

*در حال ریختن چای برای خودم و خسرو  نگاهی به‌چشمهایش می‌کنم و می‌پرسم:*

 

*"بازم اوّل صبح که چشات قرمزی می‌زنن!" و چایش را می‌ذارم جلوش و روبروش روی زمین می‌شینم.*

 

*بعد از نوشیدن جرعه ای از چای با حالتی خسته از بی خوابی میگه:*

 

*"سعید می‌دونی که دیروز در ایران روز معلم بود و به‌همین خاطر من از ساعت بیست و یک دیشب*

 

*تا نیمساعت پیش با روزبه مشغول بحث و گفت‌گو در این باره بودیم و سرخی چشمم هم بیشتر*

 

*به‌دلیل کم خوابی و عصبانیت به‌خاطر نظرات پوچ و بی‌پایه و منطق روزبه هستش تا چیزهای دیگر!"*

 

*با شنیدن این مطلب چشم‌های من هم مانند پدر به‌آن دیار سفر کرده‌ام*

 

*یکیش حالت تعجب و دیگری حالت خندانی به‌خودش می‌گیره و با شوخی می‌گم:*

 

*"خوبه موضوع مورد بحث شما دو طالب بهروزی انسان <روز معلم> بود،*

 

*اگه <انرژی اتمی> بود به‌جای قرمز شدن چشات احتمالن ازشون خون جاری می‌شد!"*

 

*و هر دو کمَکی می‌خندیم.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:59  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*کشان کشان میدویدم تا ظهر ابد*

*سیب از ساقهُ داری به هوا پرتاب شد*

*انار فروشی سیبهایش همه کرمو گشتند*

*از بیابان تا خیابان همه جا را گشتم*

*از خیابان تا کاشان همه بی آب ماندند*

*کرمی میگفت این سیبها عجب ترش هستند*

*اناری دهنش آب افتاد*

*هسته را من کاشتم و به غاری رفتم*

*زیر درخت غار خدا خوابم برد*

*در بیداری بود که رویا باز آمد*

*سیب که افتاد و به هوا رفت منم خندیدم*

*اناری دلش را جر داد آب ازش جاری گشت*

*خاری سوزنی در دست داشت*

*درز گلبرگها را به هم هی میدوخت*

*وقتی بیدار شدم همه در خواب رفتند*

*من ماندم با اناری در دست*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:36  توسط سعید از برلین 

 

 

*salam salam baba.*
*Wie geht's, wie steht's?*

*Alles klar bei dir?*

*Bin hier auf der Arbeit und nichts ist los.*

*Dachte ich schreib dir mal wieder per Email*

*und sage dir mal wie sehr ich dich LIEBE.*
*Du bist mein Kumpel,Freund und Papa zugleich,*

*einen anderen würde ich mir niemals wünschen.*

*Jetzt wo das Wetter wieder gut wird müssen wir mal*
*etwas rausgehen und so...*

*Wenn du Lust und Laune hast*

*können wir auch mal wieder etwas essen gehen,*

*das haben wir lange nicht mehr gemacht...und*
*zusätzlich stehen voll die krassen Finalspiele im Fußball bevor,*

*die wir natürlich auch zusammen gucken können.*
*Ich habe dich ganz doll lieb!!!*
*mibusamet...dein Freuend und Sohn payam.*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 14:28  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*"(بی طالع) آن ملتی که جام سرشتش از فرومایه گی قطره قطره لبریز گشت.*

*(بد اختر ) آن ملتی که مردانش عشق و عاشقی را با پول خریدند*

*و دختران و پسران خویش را ولدالزنا نامیدند.*

*( نگون بخت) آن ملتی که روشنفکران و خردمندانش پست فطرت گشتند.*

*(تیره بخت) آن ملتی که دختران و زنانش روح و تن خویش را با پول معاوضه کردند*

*و بر آن نام عشق و ازدواج نهادند.*

*(بد بخت) آن ملتی که دون و دروغ را به هم آمیختند و بر گوشهایشان آویختند.*

*(شور بخت) آن ملتی که از درخت سرو دار ساخت".*

*ساعت بیست و سی و سه دقیقه رو نشون میده.*

*شب جمعه است و نیم ساعتی از آمدن خسرو بیشتر نمیگذره.*

*روح و روانش دستخوش طوفان شدیدی است.*

*در این نیم ساعت چهار نخ سیگار کشیده*

*و چهار بار جمله های بالا رو انگار سعدی و حافظ برام میخونه تکرار کرده.*

*دو بار چایش را که سرد و بی بخار شده بود عوض کردم.*

*نگاهی به مسیح میندازه و میگه:*

*"خوش به حالش که همیشه در کنار توست" و مظلومانه میپرسه:*

*"سعید میتونم منم همراه تو این سه روز رو به روزه داری بپردازم،*

*قول میدم مثل تو چارزانو بشینم و چار تکبیر بزنم؟"*

*برای یادآوری اینکه ابن نوع روزه داری کار راحتی نیست مهربانانه میگم:*

*"خسرو جون سال پیش هم تصمیم گرفتی تو روزه داری چهل روزه همراهیم کنی*

*و تنها دو روز روی تصمیمت پا بر جائی کردی، یادته؟"*

*آرام و خجالتزده میگه:" آره یادمه، ولی این بار آماده گی کامل دارم."*

*نگاهی به چشمانش میکنم و از صحّت گفته اش آگاه میگردم و با لبخندی میگم:*

*"در این سه شبانه روز نه آب است و نه نان و سیگار هم همینطور."*

*در حال بغل کردن و بوسیدنم با خوشحالی میگه:*

*"چار تکبیر رو زدم و اومدم اینجا"*

*و چارزانو روبرویم میشینه.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:6  توسط سعید از برلین  | 

 

counter