تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

*برای  نسرین به خاطر طلوع مجددش*

*در حقیقت مالک اصلی خداست.*

*با تعجب نگاهی بهش انداختم و دوباره زمزمه کنان به خودم گفتم:*

*"امکان نداره، آخه چطور ممکنه!؟"*

*پک غلیظی به سیگاری میزنم،*

*چشامو میبندم و سرمو کمی به عقب خم میکنم*

*و دود رو به آرامی از دو مجرای بینیم به خروج دعوت میکنم.*

*پژواکِ «امکان نداره، آخه چطور ممکنه» مانند بشقاب پرنده ای*

*که به نور افکن های رنگین پُر نور مجهزند درون جمجمعه ام به دَوَران مشغول است*

*و نمیدانم گیجیم ار پکهای جانداریست که به سیگاری میزنم و یا از ناباوریست.*

*چشامو باز میکنم، باز هر دو کنار هم نشسته و در حال گفتگوی درگوشیَند.*

*باز هم احساس ناخوشایندی که همیشه در اینجور مواقع بهم دست میده منو به خودش مشغول میکنه.*

*درگوشی صحبت کردن برای من همیشه چیزی مثل دغل بازی و دوز و کلک به هم سوار کردن بوده.*

*همیشه احساس زیادی بودن در آن جمعی که در گوشی خبر و اندیشه رد و بدل میکنند کرده ام،*

*چه در مسجد چه در میخانه.*

*در فکر زدن پکِ بعدی بودم که باز آمد و روی میز روبرویم نشست.*

*در طول یکساعت دو باری روی میز نشست و پرسید:*

*"فکراتو کردی؟"*

*و من تنها قادر به نگاه کردن به او و اطمینان از اینکه*

*چشمانم به من دروغ نمیگویند بودم و دیگر هیچ!*

*بار دوّم هنگام رفتن گفت:*

*"در هر حال تو بار سوّّم به سوُالم پاسخ خواهی داد پس خوب فکراتو بکن*

*و امیدوارم آنچه که دلت میطلبد به انجام رسد".*

*با اینکه به خودم قبولانده بودم با او به زبان خودم و کاملن معمولی صحبت خواهم کرد*

*ولی تعجب؛ این حریفِ سنگین وزن چنان به سختی  منو در دو دستان قویش گرفته و نگاه داشته*

*که عملی کردن این تصمیم برایم چندان آسان نبود.*

*در حالیکه با آن چشمان زیبایش به چشمانم خیره گشته میپرسد:*

*"خوب، چه تصمیمی گرفتی؟"*

*غمگینی جانکاهی سراسر وجودمو در بر گرفته بود، گفتم:*

*"خیلی خوب میفهمم چی میگه، معنی در بند بودن و آزادی را می شناسم،*

*گاهی انسان هم مانند او خود را مدفون شده احساس میکند.*

*میدانم دلش گرفته و مدام خواب پروانه شدن میبیند، ولی تو چی با  تنهایی  چه میکنی؟*

*آیا تو هم روزی خواهی رفت؟*

*که میگوید:"وقتی تو باشی که من تنها نمیمونم!*

*حالا تا رفتن من هم خیلی مونده، حالا خیلی مونده تا من هم مثل او پریدن بیاموزم،*

*فعلن حال را دریاب!" *

*در حال بلند شدن گفتم:" باشه هر جور میل شما دو نفره" و غمیگنتر از قبل به طرف پنجره رفتم.*

*در حال باز کردن پنجره نگاهی بهشون که مشغول بوسه و خداحافظی کردن بودند انداخنم.*

*آسمان بکدست آبی و خورشید در حال نور افشانی بود.*

*ابری در کار نبود چشم من امّا در خیسی خود غرق بود.*

*کسی از دور در گوشم میخواند:*

*"ما پرستوها را ز سر شاخه به بانکِ هی، هی*

*می پراندیم در آغوش فضا*

*ما قناری ها را*

*از درون قفس سرد رها می کردیم"*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 18:13  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*مهمانها هنوز نیامده بودند.*

*روی تشکی که با ملافهُ سفید و تمیزی پوشانده شده بود از پشت دراز کشیده بودم*

*و از نوک پاهایم تا آخرین نقطهُ سرم در حال سوزش بود.*

*ملافهُ سفیدی که رویم قرار داشت با هر وزش بادی که از پنجرهُ باز اطاق وارد میشد خنکتر میشد*

*و پای و بدن برهنه ام را که از شدّت سوزش و درد مانند تب زدگان داغ بود*

*با سرمای خود به لرزش می انداخت.*

*در حالیکه مادرم پتوی نازکی را روی ملافه قرار میداد گفت:*

*"کاری میکنن که آدم به غلط کردن میفته!".*

*پدرم در حالیکه سگرمه هایش را بالا برده*

*و یکی از چشمانش حالت خنده و یکی دیگر حالت تعجب به خودش گرفته بودند،*

*روشو به طرف مادرم کرده و میگوید:*

*"خانم این چه حرفیه شما جلوی یچه ها میزنید!؟"*

*بعد چشمکی به من زده و با خنده ادامه میدهد:*

*"بهتره گفته بشه کاری میکنن که آدم به گه خوردن خودش راضی میشه!"*

*که خواهرم دست از تصحبح و نمره دهی اوراق امتحانی شاگردانش میکشد*

*و با مهربانی همراه با کمی عصبانیت و آهسته طوریکه من نتونم بشنوم*

*به پدرم که هنوز با نگاهش داشت بهم مثلن حال میداد گفت:*

*"آفا جون خواهش میکنم رعایت حال کوچکترها را هم بکنید:"*

*و با سر به طرف من سریع اشاره ای کرده و لب پائینی خودش را گازی میگیرد*

*و سرش را دو سه بار به راست و چپ چرخانده و میگوید:*

*"حتمن انتظار دارین که نمرهُ انضباطش هم بیست بشه؟!*

*آخه ناسلامتی شما پدرش هستید! این چه لغاتی هست که شما جلوی این بچه به کار میبرید؟!*

*کلمات مناسبتری مگه وجود نداره؟!، فضله رو برای پرندگان مصرف میکنن، مدفوع رو برای...".*

*که پدرم حرف خواهرم را قطع میکند*

*و در حالیکه هر دو چشمانش حالت خندهُ مخلوط با هفتاد در صد تعجب*

*از نوع ساحتگی آن به خودش گرفته بودند*

*ولی با این وجود به علت جشنی که در خانه به راه بود*

*و فضای اطاق هم که از شادی و سرور مملو بود!*

*باعث میشد که حالت صورت پدرم بیشتر مهربان به نظر آید تا دلخور و عصبانی*

*باز هم چشمکی به من میزند و به خواهرم میگوید:*

*"دخترم، خانم دبیر گرامی، شما هم که همش میپیچید به پر و پای پدر بی سوادتون!*

*یکبار هم به مادرتون یک چیزی بگید و ازش انتقاد کنید،*

*در ضمن خود شما و مادرتون عجله داشتید تا قبل ار شروع مدرسه اش کار ختنه رو به پایان برسونید!".*

*و من برای اینکه به مهمانی و جشنی که به خاطر ختنه کردنم و عفونی شدن جای جراحی! و زخم،*

*اونم در روز سیزدهم عید به خاطر بحثهای آنچنانی خللی وارد نشود، با صدای ضعیف مرتب میگفتم:*

*"چیزیم نیست تا مهمونها بیان منم دردم بهتر میشه*

*و میتونم حتا از جام بلند بشم و نشسته با بچه ها بازی کنم!"*

*ولی درد و سوزشی که سراسر بدن مخصوصن میان پاهایم را از ظهر بعد ار عمل ختنه فرا گرفته بود*

*به من میگفت که تا سیزده سال بعد هم درد خواهم داشت*

*و هنوز هم نمیدانستم چه شیطونی ای کرده بودم*

*که تنها باعث بریده شدن قسمتی از« دولم » و نه تمام آن شده بود.*

***

**«اگه شیطونی کنی میدم دولتو ببُرَنا!»*

**در زمان کودکی من برای اینکه مادران فرزندان مذکر شلوغ خود را به آرامش بخوانند*

*و مادر را راحت بگذارند تا به کارهایش برسد گاهی آنان را با این جمله تحدید میکردند!*

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:16  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*امسال باید بهش ثابت کنم که قادر به هر کاری هستم.*

*نگاهی به ظروف داخل آشپزخانه انداخته و بزرگترین دیگ را انتخاب میکنم .*

*دیگ را تا نیمه از آب پر کرده روی اجاق خوراک پزی قرار میدهم و اجاق را روشن میکنم.*

*مانند جیرجیرکی با سرعت از این سوی به آن سوی گوشم پرواز میکرد*

*و مدام با آن صدای جانخراش و دل ریش کنش آیهُ نحس در گوشم میخواند:*

*"امسالت هم مانند پارسالت تباه خواهد گشت"*

*اینبار باید نشانش میدادم که از او قویترم.*

*چشمانش را هدف نگاهم قرار داده بودم.*

*برای تضعیف روحیه اش میبایست از طریق نگاهم*

*او را متوجه نیروی عظیم عشقی که در درونم جاری بود میکردم.*

*آب داخل دیگ در حال گرم شدن و ایجاد بخار بود.*

*روی سطح آب چند حباب تشکیل گشته و زود جوانمرگ میشدند.*

*به سال پیش فکر کردم که با شروع انفجار حبابها عقل نیروی عشق را فتح کرد*

*و من به شکست خوردنم اعتراف نمودم.*

*همه بر این گمانند که:*

*عقل و شعور باید در کفه ای از ترازو برابری کند با دل و عشق بر آن کفهُ دیگر ترازو.*

*من اما بر این باورم که:*

*هرچه کفهُ عقل و شعور بالاتر به همان نسبت عشق پاکتر و با صفاتر است.*

*ساعت سیزده ظهر با به صدا در آمدن اولین ناقوس کلیسا دیگ چند تکانی به خود میدهد.*

*با انفجار هرحبابی بلافاصله حباب دیگری ظاهر شده و آب به جوش و خروش در می آید.*

*با نگاه در چشمانش و در حین گفتن:*

*"هر سال که پارسال نمیشه"*

*هر دو دستم را داخل آب جوش میکنم.*

*با پژواک سیزدهمین ناقوس کلیسا در گوشم، با لبخندی پیروزیم را در دل جشن گرفته*

*آهسته دستانم را از داخل دیگ در آورده و با سر انگشتانم چند قطره ای از آب داغ را به سویش*

*که شوکِ باخت، نحسیش را با تلخی زهر مار درآمیخته و نحسترش کرده بود میچکانم.*

*حرارت آب و خجلت باخت، مانند بخار آبی در هوا حلش میکند و مجبور به محو شدن میگردد.*

*متعجبانه از اینکه به وقت وضو،*

*فکر با چه ترفندی آدم را با خودش اینور و آنور میتواند ببرد و وضو را باطل بکند،*

*دو دستم را دوباره برای گرفتن وضو زیر شیر آب که دیگر گرمیش را از دست داده و سرد گشته میگیرم.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:19  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*به هر ساله*

*به هنگام رویش سبزی در دشت*

 *انگار جان من هم نیز نو میگردد*

*به گلهایت به آن عطر چمنزارت*

*به بیدار ی به آن مستی پاک لاله زارهایت*

*عاشقانه ای عید ای بهار، سلامی گرم میدارم*

*چرا ای عید به همراهِ سیزده محو می گردی؟*

*چرا باید که این سیزده تو را از یاد بگذارد؟*

*تو را ای عید سیزده دشمنت دارد*

*پس از آن هیچ یادی نیست*

*دگر از تو،*

*بعدِ آن سیزده*

*تو گوئی که انگار*

*آدمی را خواب برمیدارد*

*در آن سیزده یاد گهی با تو گهی با آن*

*خود به خویش*

*مشغول میدارد.*

*ولی ای عید بدان*

*سیزده همان نحسییست در جدل با تو*

*و در یاد انسانها هر ساله پیروزیش را جشن میدارد.*

 

***

*هر روز بر تو نو و تازه تر گردد ای دوست*

*تازه ترین فرداها را برایت میطلبم ای یار.*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*دیوانهُ اوّلی:- آیا به این حقیقت آگاه هستی؛*

*همان لحظه ای که آرزوی نیامرزیده شدن روحی را در مغزت میپرورانی،*

*دقیقن در همان زمان بذر سنگ را هم در قلبت می افشانی،*

*بذری که تو به آن روحی نا آرام بخشیده ای و جزئی از احساس تو میگردد،*

*پا میگیرد و قسمتی از قلب نرمت را تصاحب میکند،*

*تو به این حقیقت آگاهی؟*

*دیوانهُ دوّمی:- یعنی من حتا اجازه هم نباید داشته باشم در نهان و بدون بیان خواهش قلبانیم!،*

*خواستار دربدری و نا آرامی روح دشمنانم بشوم؟*

*دیوانهُ سوّمی:- به تصوّر من این قلب انسان نیست که میل به انتقام و نابودی دیگران میگیرد،*

*این مغز انسان است که فرمان به داشتن اینگونه خواهشها و امیال میدهد،*

*آنهم مغز انسانی که در باغچهُ قلبش گل سنگ هم روئیده است.*

*دیوانهُ دوّمی:- با تکیه به این فلسفه پس باید برای آمرزش روح دزدان و چانیان هم از این به بعد*

*طلب آمرزش و رستگاری کرد!؟*

*دیوانهُ اوّلی:- اگر به این باور باشی که ارواح درگذشته گان به اجسام  تازه متولد شده حلول میکنند،*

*پس نابخردی محض است اگر که خواهان جهانی با روحی آرام باشی*

*و برای بخشش و آمرزش و رستگاری ارواح رفته گان از این جهان دست به دعا بر نداری.*

*دیوانهُ سوّمی:- من حتا برای آمرزش روح چنگیز و اسکندر و هیتلر هم دعا میکنم!*

*من دعا میکنم که ارواح نا آرام این قبیل از مردمان که در طی حیات خود،*

*باعث فجایع عبرت انگیز شدند بخشیده شوند، آمرزیده گشته و متحول شوند،*

*تا بار دیگر که در زمین به زندگی ادامه میدهند دست به اعمال شنیع نیالایند.*

*دیوانهُ دوّمی:- پس به این ترتیب از خیر مجازات دزدان و جانیان که هنوز در قید حیاتند باید گذشت!*

*تا باغچهُ قلبمون بشه گلستان و از گل یخ و سنگ هم توش اثری یافت نشه!؟*

*دیوانهُ اوّلی:- انسان دزد، جانی و دروغگو احتیاج به مجازات نداره این نوع انسان،*

*احتیاجش مداوا و فراگیری حقیقت است و نه شلاق و اعدام،*

*و اگر در جوامع و قبایلی مراجع مربوطه به این نوع جرایم،*

*خردمندانه و آگاهانه به امور قضا و قوانین بپردازند،*

*در باغچهِ دلشان نه گل سنگ میروید نه گل یخ.*

*دیوانهُ دوّمی به دیوانهُ اوّلی:- تو رو برای چی آوردن اینجا تو که کاملن سالم هستی؟*

*دیوانهُ اوّلی:- منو به جرم همدستی با دزدی ای که در محل کارم اتفاق افتاده بود*

*قاضی دادگاه مجرم شناخت و بر اخراجم رأی داد*

*و به خاطر دفاعیه ام که بیشتر دفاع از همکار دزدم بود*

*و به خاطر اینکه برایم مهمتر بود که او متحول شده و دست از دزدی بر دارد*

*تا اینکه او را از کار اخراج کنم بدین دلیل به تیمارستان هم برای شفا یافتن اعزامم کردند*

*و سه سالی است که در اینجا به سر میبرم.*

*دیوانهُ سوّمی:- من به تقاضای خودم اومدم اینجا،*

*تحمل دیوانه هائی رو که از صبح تا غروب آفتاب باید در محله و در سر کار میدیدم*

*و از دست کارهای احمقانهُ شان زجر میکشیدم دیگه نداشتم،*

*دو ساله که از در این راهر هم بیرون نرفتم!*

*دیوانهُ دوّمی:- شما دو نفر عاقل ترین دیوانه هائی هستید که من تو عمرم دیده ام!*

*به کدوم گروه و دسته ای تعلق دارید؟*

*آیا من هم میتونم به گروه شما بپیوندم و در دعا کردنهای شما شریک بشم؟*

*دیوانهُ اوّلی:- ببین دوست دیوانهُ من!*

*ما نه عضو گروهی هستیم و نه اسمی داریم و نه رسمی!*

*من شبها دعا میکنم و این دوست دیوانه هم صبحها!*

*تو به یک شرط میتونی در دعای ما شریک شوی و دعای ظهر ها را به عهده بگیری،*

*باید قول بدهی که دیگر از قرصها و شربتی که در اینجا میدهند استفاده نکنی!*

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 21:24  توسط سعید از برلین  | 

 
 
*با شروع بهار شروع شد،*

*ناقوسی در گوشم تحویل سال را اعلام کرد و*

*روحم به خاطر مرخصیِ استعلاجی جسمم را ترک کرد.*

*ده روزیست بدون روحم این هیکل زپرتیمو اینور اونور میکشم.*

*نه اینکه مثل آدمهای ماشینی شده باشم، نه.*

*یک کم مثل آدمای سر به هوا شدم،*

*البته نه به اون شدت که در حین راه رفتن*

*سرم مرتب به تیر چراغ برق بخوره*

*و یا باجه تلفن را به جای دستشویی اشتباهی بگیرم، نه.*

*چه جوری بگم، انگار هستی و نیستی.*

*خوب بهار پارسال هم همینکارو باهام کرد.*

*اصلن بهارها کارش همینه،*

*لااقل قبلنها بهم میگفت به کجاها میخواد بره*

*و من میتونستم یک تصوّری که او کجاست و چه میکند بکنم*

*ولی اینبار هم عجله کرد و هم بیوفایی.*

*البته بی وفایی به آن معنی حقیقیش که نه*

*ولی خوب میتونست لااقل وقتی بیدار بودم میرفت*

*تا لااقل میدیدم از کدوم سمت میپیچه و ترکم میکنه.*

*ناگفته نذارم که من یک موی پوسیدهُ روحم رو*

*با صد تا از این جسم ناقصم عوض نمیکنم*

*ولی از حق هم نباید گذشت جسم روح دار یک چیز دیگر است،*

*اصلن قابل مقایسه با اجسام بی روح نیست.*

*حالا من کمی به این موضوع عادت کردم*

*و باهاش کنار میام و نمیذارم در این موافع سرم مانند سر به هواها*

*مرتب به دار و درخت و تیر چراغ برق و این جور چیزا بخوره*

*اما همه که اینطوری نیستند دوست عزیز،*

*مثلن همین دیروز بر حسب عادت و با بی روحی کامل*

*داشتم آهسته با دوچرخه میروندم*

*و با روح درختها و سگها و بعضی از مردم خوشحال حال میکردم*

*که یکی محکم از پشت کوبوند به ناموس رََخشَم،*

*سرمو برگردوندم دیدم دختر جوانی با بی حواسی کامل*

*در حال گفتگوی تلفنی در حال دوچرخه رانیست،*

*درست مانند یک آدم ماشینی فاقد روح و حواس و ناآگاه از قوائد دوچرخه سواری.*

*دستی دستی با تلفن دستی روحشو با موجهای مغناطیسی به دوردستها فرستاده بود*

*و به علت نگرانی و یا به دلایل دیگر حواس را هم به دنبال روح رهسپار جاهای دیگه کرده بود.*

*از خیر اینکه بگم خانم با احتیاط برانید و حواستان چرا پرت است؟ یک کم جمعش کنید گذشتم،*

*چون مشخص بود که نمیداند حواسش کجاست!همونطوریکه من هم نمیدونستم روحم کجاست.*

*ساعت ده و نیم صبح خسرو با قصد سفر به فرانکفورت و برای به همراه بردن من پیشم آمده.*

*گفتم خسرو خیلی مایلم ولی متأسفانه نمیتوانم همراهت بیایم چون با دوستی قرار دارم*

*و نیمساعتیست منتظر آمدنش هستم که متعجبانه چند لحظه ای نگاهم کرد و گفت:*

*"تو به خاطر سه دقیقه دیر کردن من و به قول تو (احترام نگذاشتن به زمان و عهد و پیمان دیدار)*

*محل قرار مون رو ترک میکنی، چی شده که حالا نیمساعته در انتظار دوستی دیگر هستی؟"*

*در ادامه خیلی سریع که مثلن تأثیر روانی تذکر قبلش شدت بیشتری به خود گیرد گفت:*

*"از روش خودت که در بعضی از مواقع از آن استفاده میکنی کمک میگیریم"*

*میدونستم در این ارتباط منظورش سه تا ده دقیقه هستش، گفتم:*

*"باشه سه تا ده دقیقه منتظر میمونم امید که دوستم بیاد"*

*ساعت یازده شد خسرو گفت:" تا سیزده نوروز*

*رو تو فرانکفورت میگذرونیم و روز چهاردهم*

* به برلین برمیگردیم"و بعد دستشو*

*با اون سیگار که به شکل گرز*

*رستم میمونه به طرفم*

*میاره و پرسشگرانه*

*میگه:"صفا؟"*

*در حالیکه سیگار رو میگرفتم گفتم:*

*"بی صفا اصلن حال نمیده"*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*با یاد محمد درویش*

*من، استادم و خدایم.*

*من یک تنم، نه صد تنم و نه صد روح.*

*من منم، نه من توام، نه تو منی.*

*پیش از این، من تو بودم، صدها روح بودم.*

*قطعه قطعه بود روح هزاران شکسته در تنم.*

*شدنیست آیا به هنگامیکه هزاران روح،*

*آنهم از ارواح نا آرام در کالبدی واحد جمع باشند*

*و تو بتوانی معنی آرامش را دگربار به خاطر آری؟*

*توان آیا در آن لحظه که صدها فکر و خیال*

*در زمانی کمتر از ثانیه ای با سرعتی نور مانند*

*در سر در گذرند و تو نتوانی حتی به گرد پایشان هم برسی،*

*چه برسد بتوانی یقه یکیشان را گرفته سر گفتگو را با آن باز کنی*

*و بپرسی و ببینی خربزه به چند من است،*

*از آرامش ذهن سخن گفتن؟*

*میتوان آیا در این ثانیه ها که صبر میبرد و جنون و دیوانه گی هزار هزار میآورد،*

*از ذهنی آسوده که مایه و عصارهُ  نشاط و تازه گی دل است*

*و خرد با بی آن والا نشود یادی هم کرد؟*

*من منم، نه من توام، نه تو منی.*

*نگذاریم روحمان برود و گم شود.*

*تقلب و تنبلی نکنیم، از غمگینی بی روحی، روح این و آن را کپی نکنیم.*

*به دنبال روحمان بگردیم، پیدایش بکنیم*

*و بگوئیم که چقدر زیاد دوستش میداریم و دیگر برایش هوو نمیآوریم.*

*من یک تنم، نه من تو ام، نه تو منی، نه صد تنم، من منم.*

*استادم، که منم، گفت:" درست میگویی".*

*خدایم، که منم، گفت:" صحیح است احسن".*

*هر موقع که دچار تردیدم و احتیاج به راهنمایی و کمک دارم،*

*شمعی روشن میکنم و عودی هم.*

*بی حرکت و با چشمانی باز رو بروی شمع میشینم و منتظر میمانم.*

*پس از لحظه ای استادم از راه میرسد.*

*آن طرف شمع، روبرویم مینشیند.*

*این بار استادم مانند دفعه قبل به من شباهتی ندارد و شبیه تو شده است.*

*میپرسم:" چرا اینبار شبیه او شدی؟ با اینکارت فلسفهُ*

*یک تن، یک روح، یک استاد و یک خدا را دچار آشفتگی ساختی".*

*میگوید:" من و تو یک روحیم در دو تن، آن چیزی دِگرست"*

*و بی حرکت روبروی هم با چشمانی باز منتظر میمانیم.*

*پس از لحظه ای خدایم میآید.*

*کنار من و استادم مینشیند.*

*کاملن شبیه خودم است.*

*جمعمان، جمع است.*

*من سکوت میکنم.*

*خدایم و استادم مشورتی میکنند*

*خدا میگوید:" استادت درست میگوید،*

*دقّت کن، حالا ما سه تنیم اما با یک روح،*

*استادت در گفتار، پندار و کردار از تو نیکترست".*

*منم میگویم:"من که منم و محتاج راهنمایی و کمکم،*

*اونم که استادم است و از من داناتر و مهربانتر به من از احوالم،*

*تو هم که خدای من و او هستی و درست ترین و غلط رو بهتر از من و او میدانی".*

*بعد از گرفتن راهنمایی، کمی خوش و بش میکنیم، اول خدایم خداحافظی میکند و میرود و بعد استادم.*

*قبل از رفتن لبخند زنان میگوید:"خوشحالم از اینکه گاهی به من مشکوکی منهم گاهکی به خدا شک دارم".*

*من میمانم با ایمانی به نور شمع، لذتی از دیدار یاران و درّ و گوهری که استادم و خدایم به من بخشیدند .*

 

***

*گلی که در عکس بالا در حال گفتگو با خداست اروند درویش نام دارد.*

*نقاش با ذوقیست و پسری ماه و مهربان.*

*نقاشیهای زیبایش را در این آدرس  میتوان مشاهده کرد.*

*http://arvand79.multiply.com/photos/album/1*

*اروند جان میبوسمت و برایت سال خوبی آرزو میکنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 2:45  توسط سعید از برلین  | 

 

counter