|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*برای نسرین به خاطر طلوع مجددش*
*در حقیقت مالک اصلی خداست.*
*با تعجب نگاهی بهش انداختم و دوباره زمزمه کنان به خودم گفتم:*
*"امکان نداره، آخه چطور ممکنه!؟"*
*پک غلیظی به سیگاری میزنم،*
*چشامو میبندم و سرمو کمی به عقب خم میکنم*
*و دود رو به آرامی از دو مجرای بینیم به خروج دعوت میکنم.*
*پژواکِ «امکان نداره، آخه چطور ممکنه» مانند بشقاب پرنده ای*
*که به نور افکن های رنگین پُر نور مجهزند درون جمجمعه ام به دَوَران مشغول است*
*و نمیدانم گیجیم ار پکهای جانداریست که به سیگاری میزنم و یا از ناباوریست.*
*چشامو باز میکنم، باز هر دو کنار هم نشسته و در حال گفتگوی درگوشیَند.*
*باز هم احساس ناخوشایندی که همیشه در اینجور مواقع بهم دست میده منو به خودش مشغول میکنه.*
*درگوشی صحبت کردن برای من همیشه چیزی مثل دغل بازی و دوز و کلک به هم سوار کردن بوده.*
*همیشه احساس زیادی بودن در آن جمعی که در گوشی خبر و اندیشه رد و بدل میکنند کرده ام،*
*چه در مسجد چه در میخانه.*
*در فکر زدن پکِ بعدی بودم که باز آمد و روی میز روبرویم نشست.*
*در طول یکساعت دو باری روی میز نشست و پرسید:*
*"فکراتو کردی؟"*
*و من تنها قادر به نگاه کردن به او و اطمینان از اینکه*
*چشمانم به من دروغ نمیگویند بودم و دیگر هیچ!*
*بار دوّم هنگام رفتن گفت:*
*"در هر حال تو بار سوّّم به سوُالم پاسخ خواهی داد پس خوب فکراتو بکن*
*و امیدوارم آنچه که دلت میطلبد به انجام رسد".*
*با اینکه به خودم قبولانده بودم با او به زبان خودم و کاملن معمولی صحبت خواهم کرد*
*ولی تعجب؛ این حریفِ سنگین وزن چنان به سختی منو در دو دستان قویش گرفته و نگاه داشته*
*که عملی کردن این تصمیم برایم چندان آسان نبود.*
*در حالیکه با آن چشمان زیبایش به چشمانم خیره گشته میپرسد:*
*"خوب، چه تصمیمی گرفتی؟"*
*غمگینی جانکاهی سراسر وجودمو در بر گرفته بود، گفتم:*
*"خیلی خوب میفهمم چی میگه، معنی در بند بودن و آزادی را می شناسم،*
*گاهی انسان هم مانند او خود را مدفون شده احساس میکند.*
*میدانم دلش گرفته و مدام خواب پروانه شدن میبیند، ولی تو چی با تنهایی چه میکنی؟*
*آیا تو هم روزی خواهی رفت؟*
*که میگوید:"وقتی تو باشی که من تنها نمیمونم!*
*حالا تا رفتن من هم خیلی مونده، حالا خیلی مونده تا من هم مثل او پریدن بیاموزم،*
*فعلن حال را دریاب!" *
*در حال بلند شدن گفتم:" باشه هر جور میل شما دو نفره" و غمیگنتر از قبل به طرف پنجره رفتم.*
*در حال باز کردن پنجره نگاهی بهشون که مشغول بوسه و خداحافظی کردن بودند انداخنم.*
*آسمان بکدست آبی و خورشید در حال نور افشانی بود.*
*ابری در کار نبود چشم من امّا در خیسی خود غرق بود.*
*کسی از دور در گوشم میخواند:*
*"ما پرستوها را ز سر شاخه به بانکِ هی، هی*
*می پراندیم در آغوش فضا*
*ما قناری ها را*
*از درون قفس سرد رها می کردیم"*

*مهمانها هنوز نیامده بودند.*
*روی تشکی که با ملافهُ سفید و تمیزی پوشانده شده بود از پشت دراز کشیده بودم*
*و از نوک پاهایم تا آخرین نقطهُ سرم در حال سوزش بود.*
*ملافهُ سفیدی که رویم قرار داشت با هر وزش بادی که از پنجرهُ باز اطاق وارد میشد خنکتر میشد*
*و پای و بدن برهنه ام را که از شدّت سوزش و درد مانند تب زدگان داغ بود*
*با سرمای خود به لرزش می انداخت.*
*در حالیکه مادرم پتوی نازکی را روی ملافه قرار میداد گفت:*
*"کاری میکنن که آدم به غلط کردن میفته!".*
*پدرم در حالیکه سگرمه هایش را بالا برده*
*و یکی از چشمانش حالت خنده و یکی دیگر حالت تعجب به خودش گرفته بودند،*
*روشو به طرف مادرم کرده و میگوید:*
*"خانم این چه حرفیه شما جلوی یچه ها میزنید!؟"*
*بعد چشمکی به من زده و با خنده ادامه میدهد:*
*"بهتره گفته بشه کاری میکنن که آدم به گه خوردن خودش راضی میشه!"*
*که خواهرم دست از تصحبح و نمره دهی اوراق امتحانی شاگردانش میکشد*
*و با مهربانی همراه با کمی عصبانیت و آهسته طوریکه من نتونم بشنوم*
*به پدرم که هنوز با نگاهش داشت بهم مثلن حال میداد گفت:*
*"آفا جون خواهش میکنم رعایت حال کوچکترها را هم بکنید:"*
*و با سر به طرف من سریع اشاره ای کرده و لب پائینی خودش را گازی میگیرد*
*و سرش را دو سه بار به راست و چپ چرخانده و میگوید:*
*"حتمن انتظار دارین که نمرهُ انضباطش هم بیست بشه؟!*
*آخه ناسلامتی شما پدرش هستید! این چه لغاتی هست که شما جلوی این بچه به کار میبرید؟!*
*کلمات مناسبتری مگه وجود نداره؟!، فضله رو برای پرندگان مصرف میکنن، مدفوع رو برای...".*
*که پدرم حرف خواهرم را قطع میکند*
*و در حالیکه هر دو چشمانش حالت خندهُ مخلوط با هفتاد در صد تعجب*
*از نوع ساحتگی آن به خودش گرفته بودند*
*ولی با این وجود به علت جشنی که در خانه به راه بود*
*و فضای اطاق هم که از شادی و سرور مملو بود!*
*باعث میشد که حالت صورت پدرم بیشتر مهربان به نظر آید تا دلخور و عصبانی*
*باز هم چشمکی به من میزند و به خواهرم میگوید:*
*"دخترم، خانم دبیر گرامی، شما هم که همش میپیچید به پر و پای پدر بی سوادتون!*
*یکبار هم به مادرتون یک چیزی بگید و ازش انتقاد کنید،*
*در ضمن خود شما و مادرتون عجله داشتید تا قبل ار شروع مدرسه اش کار ختنه رو به پایان برسونید!".*
*و من برای اینکه به مهمانی و جشنی که به خاطر ختنه کردنم و عفونی شدن جای جراحی! و زخم،*
*اونم در روز سیزدهم عید به خاطر بحثهای آنچنانی خللی وارد نشود، با صدای ضعیف مرتب میگفتم:*
*"چیزیم نیست تا مهمونها بیان منم دردم بهتر میشه*
*و میتونم حتا از جام بلند بشم و نشسته با بچه ها بازی کنم!"*
*ولی درد و سوزشی که سراسر بدن مخصوصن میان پاهایم را از ظهر بعد ار عمل ختنه فرا گرفته بود*
*به من میگفت که تا سیزده سال بعد هم درد خواهم داشت*
*و هنوز هم نمیدانستم چه شیطونی ای کرده بودم*
*که تنها باعث بریده شدن قسمتی از« دولم » و نه تمام آن شده بود.*
***
**«اگه شیطونی کنی میدم دولتو ببُرَنا!»*
**در زمان کودکی من برای اینکه مادران فرزندان مذکر شلوغ خود را به آرامش بخوانند*
*و مادر را راحت بگذارند تا به کارهایش برسد گاهی آنان را با این جمله تحدید میکردند!*

*امسال باید بهش ثابت کنم که قادر به هر کاری هستم.*
*نگاهی به ظروف داخل آشپزخانه انداخته و بزرگترین دیگ را انتخاب میکنم .*
*دیگ را تا نیمه از آب پر کرده روی اجاق خوراک پزی قرار میدهم و اجاق را روشن میکنم.*
*مانند جیرجیرکی با سرعت از این سوی به آن سوی گوشم پرواز میکرد*
*و مدام با آن صدای جانخراش و دل ریش کنش آیهُ نحس در گوشم میخواند:*
*"امسالت هم مانند پارسالت تباه خواهد گشت"*
*اینبار باید نشانش میدادم که از او قویترم.*
*چشمانش را هدف نگاهم قرار داده بودم.*
*برای تضعیف روحیه اش میبایست از طریق نگاهم*
*او را متوجه نیروی عظیم عشقی که در درونم جاری بود میکردم.*
*آب داخل دیگ در حال گرم شدن و ایجاد بخار بود.*
*روی سطح آب چند حباب تشکیل گشته و زود جوانمرگ میشدند.*
*به سال پیش فکر کردم که با شروع انفجار حبابها عقل نیروی عشق را فتح کرد*
*و من به شکست خوردنم اعتراف نمودم.*
*همه بر این گمانند که:*
*عقل و شعور باید در کفه ای از ترازو برابری کند با دل و عشق بر آن کفهُ دیگر ترازو.*
*من اما بر این باورم که:*
*هرچه کفهُ عقل و شعور بالاتر به همان نسبت عشق پاکتر و با صفاتر است.*
*ساعت سیزده ظهر با به صدا در آمدن اولین ناقوس کلیسا دیگ چند تکانی به خود میدهد.*
*با انفجار هرحبابی بلافاصله حباب دیگری ظاهر شده و آب به جوش و خروش در می آید.*
*با نگاه در چشمانش و در حین گفتن:*
*"هر سال که پارسال نمیشه"*
*هر دو دستم را داخل آب جوش میکنم.*
*با پژواک سیزدهمین ناقوس کلیسا در گوشم، با لبخندی پیروزیم را در دل جشن گرفته*
*آهسته دستانم را از داخل دیگ در آورده و با سر انگشتانم چند قطره ای از آب داغ را به سویش*
*که شوکِ باخت، نحسیش را با تلخی زهر مار درآمیخته و نحسترش کرده بود میچکانم.*
*حرارت آب و خجلت باخت، مانند بخار آبی در هوا حلش میکند و مجبور به محو شدن میگردد.*
*متعجبانه از اینکه به وقت وضو،*
*فکر با چه ترفندی آدم را با خودش اینور و آنور میتواند ببرد و وضو را باطل بکند،*
*دو دستم را دوباره برای گرفتن وضو زیر شیر آب که دیگر گرمیش را از دست داده و سرد گشته میگیرم.*

*به هر ساله*
*به هنگام رویش سبزی در دشت*
*انگار جان من هم نیز نو میگردد*
*به گلهایت به آن عطر چمنزارت*
*به بیدار ی به آن مستی پاک لاله زارهایت*
*عاشقانه ای عید ای بهار، سلامی گرم میدارم*
*چرا ای عید به همراهِ سیزده محو می گردی؟*
*چرا باید که این سیزده تو را از یاد بگذارد؟*
*تو را ای عید سیزده دشمنت دارد*
*پس از آن هیچ یادی نیست*
*دگر از تو،*
*بعدِ آن سیزده*
*تو گوئی که انگار*
*آدمی را خواب برمیدارد*
*در آن سیزده یاد گهی با تو گهی با آن*
*خود به خویش*
*مشغول میدارد.*
*ولی ای عید بدان*
*سیزده همان نحسییست در جدل با تو*
*و در یاد انسانها هر ساله پیروزیش را جشن میدارد.*
***
*هر روز بر تو نو و تازه تر گردد ای دوست*
*تازه ترین فرداها را برایت میطلبم ای یار.*

*همان لحظه ای که آرزوی نیامرزیده شدن روحی را در مغزت میپرورانی،*
*دقیقن در همان زمان بذر سنگ را هم در قلبت می افشانی،*
*بذری که تو به آن روحی نا آرام بخشیده ای و جزئی از احساس تو میگردد،*
*پا میگیرد و قسمتی از قلب نرمت را تصاحب میکند،*
*تو به این حقیقت آگاهی؟*
*دیوانهُ دوّمی:- یعنی من حتا اجازه هم نباید داشته باشم در نهان و بدون بیان خواهش قلبانیم!،*
*خواستار دربدری و نا آرامی روح دشمنانم بشوم؟*
*دیوانهُ سوّمی:- به تصوّر من این قلب انسان نیست که میل به انتقام و نابودی دیگران میگیرد،*
*این مغز انسان است که فرمان به داشتن اینگونه خواهشها و امیال میدهد،*
*آنهم مغز انسانی که در باغچهُ قلبش گل سنگ هم روئیده است.*
*دیوانهُ دوّمی:- با تکیه به این فلسفه پس باید برای آمرزش روح دزدان و چانیان هم از این به بعد*
*طلب آمرزش و رستگاری کرد!؟*
*دیوانهُ اوّلی:- اگر به این باور باشی که ارواح درگذشته گان به اجسام تازه متولد شده حلول میکنند،*
*پس نابخردی محض است اگر که خواهان جهانی با روحی آرام باشی*
*و برای بخشش و آمرزش و رستگاری ارواح رفته گان از این جهان دست به دعا بر نداری.*
*دیوانهُ سوّمی:- من حتا برای آمرزش روح چنگیز و اسکندر و هیتلر هم دعا میکنم!*
*من دعا میکنم که ارواح نا آرام این قبیل از مردمان که در طی حیات خود،*
*باعث فجایع عبرت انگیز شدند بخشیده شوند، آمرزیده گشته و متحول شوند،*
*تا بار دیگر که در زمین به زندگی ادامه میدهند دست به اعمال شنیع نیالایند.*
*دیوانهُ دوّمی:- پس به این ترتیب از خیر مجازات دزدان و جانیان که هنوز در قید حیاتند باید گذشت!*
*تا باغچهُ قلبمون بشه گلستان و از گل یخ و سنگ هم توش اثری یافت نشه!؟*
*دیوانهُ اوّلی:- انسان دزد، جانی و دروغگو احتیاج به مجازات نداره این نوع انسان،*
*احتیاجش مداوا و فراگیری حقیقت است و نه شلاق و اعدام،*
*و اگر در جوامع و قبایلی مراجع مربوطه به این نوع جرایم،*
*خردمندانه و آگاهانه به امور قضا و قوانین بپردازند،*
*در باغچهِ دلشان نه گل سنگ میروید نه گل یخ.*
*دیوانهُ دوّمی به دیوانهُ اوّلی:- تو رو برای چی آوردن اینجا تو که کاملن سالم هستی؟*
*دیوانهُ اوّلی:- منو به جرم همدستی با دزدی ای که در محل کارم اتفاق افتاده بود*
*قاضی دادگاه مجرم شناخت و بر اخراجم رأی داد*
*و به خاطر دفاعیه ام که بیشتر دفاع از همکار دزدم بود*
*و به خاطر اینکه برایم مهمتر بود که او متحول شده و دست از دزدی بر دارد*
*تا اینکه او را از کار اخراج کنم بدین دلیل به تیمارستان هم برای شفا یافتن اعزامم کردند*
*و سه سالی است که در اینجا به سر میبرم.*
*دیوانهُ سوّمی:- من به تقاضای خودم اومدم اینجا،*
*تحمل دیوانه هائی رو که از صبح تا غروب آفتاب باید در محله و در سر کار میدیدم*
*و از دست کارهای احمقانهُ شان زجر میکشیدم دیگه نداشتم،*
*دو ساله که از در این راهر هم بیرون نرفتم!*
*دیوانهُ دوّمی:- شما دو نفر عاقل ترین دیوانه هائی هستید که من تو عمرم دیده ام!*
*به کدوم گروه و دسته ای تعلق دارید؟*
*آیا من هم میتونم به گروه شما بپیوندم و در دعا کردنهای شما شریک بشم؟*
*دیوانهُ اوّلی:- ببین دوست دیوانهُ من!*
*ما نه عضو گروهی هستیم و نه اسمی داریم و نه رسمی!*
*من شبها دعا میکنم و این دوست دیوانه هم صبحها!*
*تو به یک شرط میتونی در دعای ما شریک شوی و دعای ظهر ها را به عهده بگیری،*
*باید قول بدهی که دیگر از قرصها و شربتی که در اینجا میدهند استفاده نکنی!*

*ناقوسی در گوشم تحویل سال را اعلام کرد و*
*روحم به خاطر مرخصیِ استعلاجی جسمم را ترک کرد.*
*ده روزیست بدون روحم این هیکل زپرتیمو اینور اونور میکشم.*
*نه اینکه مثل آدمهای ماشینی شده باشم، نه.*
*یک کم مثل آدمای سر به هوا شدم،*
*البته نه به اون شدت که در حین راه رفتن*
*سرم مرتب به تیر چراغ برق بخوره*
*و یا باجه تلفن را به جای دستشویی اشتباهی بگیرم، نه.*
*چه جوری بگم، انگار هستی و نیستی.*
*خوب بهار پارسال هم همینکارو باهام کرد.*
*اصلن بهارها کارش همینه،*
*لااقل قبلنها بهم میگفت به کجاها میخواد بره*
*و من میتونستم یک تصوّری که او کجاست و چه میکند بکنم*
*ولی اینبار هم عجله کرد و هم بیوفایی.*
*البته بی وفایی به آن معنی حقیقیش که نه*
*ولی خوب میتونست لااقل وقتی بیدار بودم میرفت*
*تا لااقل میدیدم از کدوم سمت میپیچه و ترکم میکنه.*
*ناگفته نذارم که من یک موی پوسیدهُ روحم رو*
*با صد تا از این جسم ناقصم عوض نمیکنم*
*ولی از حق هم نباید گذشت جسم روح دار یک چیز دیگر است،*
*اصلن قابل مقایسه با اجسام بی روح نیست.*
*حالا من کمی به این موضوع عادت کردم*
*و باهاش کنار میام و نمیذارم در این موافع سرم مانند سر به هواها*
*مرتب به دار و درخت و تیر چراغ برق و این جور چیزا بخوره*
*اما همه که اینطوری نیستند دوست عزیز،*
*مثلن همین دیروز بر حسب عادت و با بی روحی کامل*
*داشتم آهسته با دوچرخه میروندم*
*و با روح درختها و سگها و بعضی از مردم خوشحال حال میکردم*
*که یکی محکم از پشت کوبوند به ناموس رََخشَم،*
*سرمو برگردوندم دیدم دختر جوانی با بی حواسی کامل*
*در حال گفتگوی تلفنی در حال دوچرخه رانیست،*
*درست مانند یک آدم ماشینی فاقد روح و حواس و ناآگاه از قوائد دوچرخه سواری.*
*دستی دستی با تلفن دستی روحشو با موجهای مغناطیسی به دوردستها فرستاده بود*
*و به علت نگرانی و یا به دلایل دیگر حواس را هم به دنبال روح رهسپار جاهای دیگه کرده بود.*
*از خیر اینکه بگم خانم با احتیاط برانید و حواستان چرا پرت است؟ یک کم جمعش کنید گذشتم،*
*چون مشخص بود که نمیداند حواسش کجاست!همونطوریکه من هم نمیدونستم روحم کجاست.*
*ساعت ده و نیم صبح خسرو با قصد سفر به فرانکفورت و برای به همراه بردن من پیشم آمده.*
*گفتم خسرو خیلی مایلم ولی متأسفانه نمیتوانم همراهت بیایم چون با دوستی قرار دارم*
*و نیمساعتیست منتظر آمدنش هستم که متعجبانه چند لحظه ای نگاهم کرد و گفت:*
*"تو به خاطر سه دقیقه دیر کردن من و به قول تو (احترام نگذاشتن به زمان و عهد و پیمان دیدار)*
*محل قرار مون رو ترک میکنی، چی شده که حالا نیمساعته در انتظار دوستی دیگر هستی؟"*
*در ادامه خیلی سریع که مثلن تأثیر روانی تذکر قبلش شدت بیشتری به خود گیرد گفت:*
*"از روش خودت که در بعضی از مواقع از آن استفاده میکنی کمک میگیریم"*
*میدونستم در این ارتباط منظورش سه تا ده دقیقه هستش، گفتم:*
*"باشه سه تا ده دقیقه منتظر میمونم امید که دوستم بیاد"*
*ساعت یازده شد خسرو گفت:" تا سیزده نوروز*
*رو تو فرانکفورت میگذرونیم و روز چهاردهم*
* به برلین برمیگردیم"و بعد دستشو*
*با اون سیگار که به شکل گرز*
*رستم میمونه به طرفم*
*میاره و پرسشگرانه*
*میگه:"صفا؟"*
*در حالیکه سیگار رو میگرفتم گفتم:*
*"بی صفا اصلن حال نمیده"*

*با یاد محمد درویش*
*من، استادم و خدایم.*
*من یک تنم، نه صد تنم و نه صد روح.*
*من منم، نه من توام، نه تو منی.*
*پیش از این، من تو بودم، صدها روح بودم.*
*قطعه قطعه بود روح هزاران شکسته در تنم.*
*شدنیست آیا به هنگامیکه هزاران روح،*
*آنهم از ارواح نا آرام در کالبدی واحد جمع باشند*
*و تو بتوانی معنی آرامش را دگربار به خاطر آری؟*
*توان آیا در آن لحظه که صدها فکر و خیال*
*در زمانی کمتر از ثانیه ای با سرعتی نور مانند*
*در سر در گذرند و تو نتوانی حتی به گرد پایشان هم برسی،*
*چه برسد بتوانی یقه یکیشان را گرفته سر گفتگو را با آن باز کنی*
*و بپرسی و ببینی خربزه به چند من است،*
*از آرامش ذهن سخن گفتن؟*
*میتوان آیا در این ثانیه ها که صبر میبرد و جنون و دیوانه گی هزار هزار میآورد،*
*از ذهنی آسوده که مایه و عصارهُ نشاط و تازه گی دل است*
*و خرد با بی آن والا نشود یادی هم کرد؟*
*من منم، نه من توام، نه تو منی.*
*نگذاریم روحمان برود و گم شود.*
*تقلب و تنبلی نکنیم، از غمگینی بی روحی، روح این و آن را کپی نکنیم.*
*به دنبال روحمان بگردیم، پیدایش بکنیم*
*و بگوئیم که چقدر زیاد دوستش میداریم و دیگر برایش هوو نمیآوریم.*
*من یک تنم، نه من تو ام، نه تو منی، نه صد تنم، من منم.*
*استادم، که منم، گفت:" درست میگویی".*
*خدایم، که منم، گفت:" صحیح است احسن".*
*هر موقع که دچار تردیدم و احتیاج به راهنمایی و کمک دارم،*
*شمعی روشن میکنم و عودی هم.*
*بی حرکت و با چشمانی باز رو بروی شمع میشینم و منتظر میمانم.*
*پس از لحظه ای استادم از راه میرسد.*
*آن طرف شمع، روبرویم مینشیند.*
*این بار استادم مانند دفعه قبل به من شباهتی ندارد و شبیه تو شده است.*
*میپرسم:" چرا اینبار شبیه او شدی؟ با اینکارت فلسفهُ*
*یک تن، یک روح، یک استاد و یک خدا را دچار آشفتگی ساختی".*
*میگوید:" من و تو یک روحیم در دو تن، آن چیزی دِگرست"*
*و بی حرکت روبروی هم با چشمانی باز منتظر میمانیم.*
*پس از لحظه ای خدایم میآید.*
*کنار من و استادم مینشیند.*
*کاملن شبیه خودم است.*
*جمعمان، جمع است.*
*من سکوت میکنم.*
*خدایم و استادم مشورتی میکنند*
*خدا میگوید:" استادت درست میگوید،*
*دقّت کن، حالا ما سه تنیم اما با یک روح،*
*استادت در گفتار، پندار و کردار از تو نیکترست".*
*منم میگویم:"من که منم و محتاج راهنمایی و کمکم،*
*اونم که استادم است و از من داناتر و مهربانتر به من از احوالم،*
*تو هم که خدای من و او هستی و درست ترین و غلط رو بهتر از من و او میدانی".*
*بعد از گرفتن راهنمایی، کمی خوش و بش میکنیم، اول خدایم خداحافظی میکند و میرود و بعد استادم.*
*قبل از رفتن لبخند زنان میگوید:"خوشحالم از اینکه گاهی به من مشکوکی منهم گاهکی به خدا شک دارم".*
*من میمانم با ایمانی به نور شمع، لذتی از دیدار یاران و درّ و گوهری که استادم و خدایم به من بخشیدند .*
***
*گلی که در عکس بالا در حال گفتگو با خداست اروند درویش نام دارد.*
*نقاش با ذوقیست و پسری ماه و مهربان.*
*نقاشیهای زیبایش را در این آدرس میتوان مشاهده کرد.*
*http://arvand79.multiply.com/photos/album/1*
*اروند جان میبوسمت و برایت سال خوبی آرزو میکنم.*