تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

 *سال نو خوش یمن باد.*

*طبق رسم هرساله قبل از به پایان رسیدن سال کهنه و شروع سال جدید،*

*نگاهی به اتفاقات اساسی در زندگی شخصیم که در روند تکامل و یا پیشگیری اخلاقی،*

*شخصیتی و اجتمائیم موثر  بوده اند میپردازم، به همانگونه هم به اتفاقاتی که خارج از ارادهُ من و*

*در جهان خارج از من رخ میدهند مینگرم  و تأثیر این اتفاقات را در خودم با دقّت بازبینی و بررسی مجدّد کرده*

*پس از تجزیه و تحلیل و کسب شناخت کافی از پیشامدها و کسب تچربه ای دیگر*

*از سال قدیم تشکر و خداحافظی میکنم*

*و به سال نو رسیده سلام کرده و مقدمش را گرامی میدارم*

*و شروعش را با شمع به نشانه روشنایی و عود به نشاهُ  بوی خوش*

*به بدرقه مینشینم و خواهشهای قلبانه ام را با خدای خود در میان میگذارم*

*و از او طلب بخشش برای خطاهایی که من و او به آن آگاهیم مینمایم*

*خداوندا سال جدید را سالی پر برکت برای مخلوقانت قرار ده.*

*خداوندا صلح و آرامش بر جهان و مخلوقانت حاکم بفرما.*

*خداوندا بیمارانت را شفا بخشیده سالم بفرما.*

*خداوندا جدا افتاده گانت را بهم برسان.*

*خداوندا کودکانت را محافظت بفرما.*

*خداوندا جوانانت را سلامت بدار.*

*خداوندا اسیران را رهایی ده.*

*خداوندا غمینان را شاد کن.*

*خداوندا گرسنه گانت را سیر نما.*

*خداوندا غریبانت را آشنائی فرست.*

*خداوندا دلتنگان را شادی عطا فرما.*

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:20  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*دیشب بعد از مدتها مانند ایّام پیش که گاهی قبل از ساعتِ دوازده شب میخوابیدم،*

*ساعتِ یازده و هفت دقیقه شب به خواب رفتم.*

*ساعت سه و سه دقیقهُ سَحر با تکرار آوایِ:*

*"بیدار شو، بیدار شو، سَحر بدست ساحره ای  پیر سِحر گشته، اسیر گشته".*

*چَشم باز میکنم و خود را در محلی غریب امّا زیبا و سرسبزمیبینم.*

* مردم در رفت و آمد بودند. هوا گرمای ملایمی به جان میبخشید.*

*گلها تا بخواهی زیبا و بویشان فرحبخش روح بود.*

*کسی نه میخندید و نه به چشم دیگری مینگریست.*

* یکی گریه کنان آرام و سربزیر در رفت بود و دیگری انگار با شخصی نامرعی در مرافعه است،*

*دستانش را در هوا به اینسو و آنسو حرکت میداد و در آمد بود.*

* میرفتند و می آمدند و کسی لبخند نه بر چشم داشت و نه  بر چهره.*

*نه کسی با کسی حرف میزد و نه سلامی میداد.*

* نمیدانستم کجایم و رفت و آمدِ بی گفتگویِ مردم* 

*و بی اعتنائیشان به هم مرا متعجب ساخته بود.*

*در کنار درختی پیر زنی نشسته بود.*

*گلی سپید در دست داشت که از ساقه اش خون میچکید.*

*آن را میبوئید و میبوسید و بر چشم مینهاد*

*و با تکان آرام سر به سوی راست و چپ آرام میگریست.*

*نزدیکش که رسیدم سلام کرده کنارش مینشینم و میپرسم:*

*"مادر میبخشید نام این محل چیست؟*

*و چرا مردم به یکدیگر نگاه نمیکنند؟ و با یکدیگر حرف نمیزنند؟*

*چرا کسی اینجا نمیخندد؟*

*محتاطانه به چشمانم نگاهی میاندازد.*

*بعد گل را به دستم میدهد و خود گودالِ کوچکی با دستانش حفر میکند،*

*گل را از من گرفته به انتهای ساقه اش فوتی میکند، خون بند می آید،*

* بعد آنرا در گودال میکارد.*

*خم میشود و بوسه ای به خاک میکند و گلبرگهای گل دانه به دانه شروع به سرخ شدن میکنند.*

*سپس رو به من میکند و میگوید:*

*" از وقتیکه ساحرهُ پیر شهر خواب دید که بزودی  در صبحی زود خواهد مرد،*

* سَحر را به حیله های مختلف به جادوی خود در آورد تا  صبح نگردد و او زنده بماند.*

*از آن زمان مردم نه میتوانند بخندند و نه به چشمان یکدیگر نگاه کنند.*

* بعد کف دست راستش را به طرف چشمم  میگیرد،*

*و من خود را در آن میبینم که در خوابم و در کنارم ساعتی بزرگ قرار دارد،*

* و ساعت سه صبح را نشان میدهد*

*و دستی از آن خارج گشته و در حالِ کشیدن من به داخل ساعت است.*

* تقلّا میکردم خود را از این حالت نجات داده و بدرونِ ساعت کشیده نشوم،*

*که پیر زن دستِ خود را از برابر چشمانم میکشد و میبندد*

* و در حال از جا برخاستن جهشی میکند و بر شاخهُ درختی مینشیند،*

*و در حالیکه دستانش را  آرام آرام به بالا و پائین حرکت میدهد میگوید:*

*" اگر تا سه دقیقهُ دیگر بیدار نشوی، تو هم مانند بقیهُ مردم،*

*دیگر نه خواهی خندید و نه به چشمان دگران نگاهی خواهی انداخت"*

*و ناگهان بال میزند و به سوی خورشید پرواز میکند.*

*ساعت سه و سه دقیقهُ سحر با صدای قناریهام*

*که به علّت سر و صدایِ پارک کردن ماشینی در حیاطِ خانه،*

*از خواب بیدار شده و به اذان گوئی پرداخته بودند از خواب بیدارم میشوم.*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:41  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *درآخرین پنجشنبه سال هشتاد و سه به بهشت زهرا رفتم.*

*بعد از مراسم دیدار مادر بزرگ، مادر و پدر، دوستان، فامیل و آشنایانم،*

*سری هم به قطعهُ هنرمندان برای عرض سلام رفتم.*

*در قطعه خاکی آبپاشی گشته نزدیک به آخرین ردیف از قبرهای هنرمندان،*

*دو نفر مشغول به کندن قبری در کنار ردیفی از قبرهای کنده شده خالی بودند.*

*به طرفشان رفتم، سلام کرده و  بر تلی از خاک نزدیکشان نشستم،*

*باز هم بهشان سلامی دوباره کردم و سیگاری را که از قبل در خانه پیچیده بودم،*

*با فندک روشن کرده و گفتم خسته نباشید و چند پکی به سیگار زدم.*

*دو نفر بودند، یکی جوانتر در حدود سی سال و بلند قد شاید به بلندی یک متر و نود سانتیمتر،*

*با موهای فرفری سیاه که از گرد وخاک به خاکستری میرفت.*

*دیگری در حدود پنجاه سالی داشت و بیش از یک متر و هفتاد نبود و کلنگ زنی را به عهده داشت.*

*جوان بلند بالا بعد از لحظه ای دست از کار میکشد، نگاهی به اطراف می اندازد،*

*به من اول از زیر چشم و کمی بعد آشنایانه نگاهی میکند،*

*و به دیوار قبر خود را نزدیک کرده و خودمانی میگوید:*

*"میشه منم چند تا پک از اون سیگارتون بزنم؟".*

*خجالت زده تند از جام بلند میشم سیگارو میدم به دستش و میگم:" ببخشید اول تعارف نکردم"،*

*و دوباره سر جام میشینم.*

*سه قدمی تا محل کارشون باهاشون فاصله دارم،*

*این بلندی تل خاکی که روش من نشستم یه جوری باعث ناراحتی وجدانم شده.*

*کسی را میمانستم که دو نفری را به مزدوری گرفته و از این بالا به کار کردنشان به نظاره نشسته است.*

*مرد جوان بعد از چند پکی به سیگاری که در خانه برای اوقات مخصوصی پیچیده بودمش،*

*آنرا با دست راست و در حالیکه خودش را تا کمر از قبری که با دستان خودش کنده بود،*

*بیرون کشیده و کمی به زحمت افتاده بود، به سویم گرفته و گفت: *

*" دم شما گرم خیلی حال داد"*

*از موقعیت به دست آمده استفاده کرده، بلند شدم و در حالیکه سیگارو میگرفتم گفتم:*

*" غم شما کم، خسته نباشید، با اجازهُ شما من یه لحظه میشینم اینجا پهلوی شما"*

*و کنار قبر کنده شدهُ به دست چهار دست قوی، یک بیل و یک کلنگ نشستم،*

*و پاهایم را در قبر آویزان کردم،*

*یکی را بر روی دیگری گذاشته و به دیوارهُ قبر چسباندم.*

*خنکی خاک تازه  از پاهایم حس مطلویی را به طرف بقیه قسمتهای اندام بدنم به  جریان انداخت.*

*در حالیکه کفشهایم را کنده و جورابهایم را در میآوردم گفتم:*

*" میبخشید، زیاد طول نمیکشه دوباره به پا خواهم کرد".*

*جوان بلند قد ضربهُ آرامی با انگشتانش به پشت دستم میزند و سیگار را میگیرد.*

* بعد از پک طولانی ای به آن، سیگار را به سوی همکارش دراز کرده و رو به من میگوید:*

*" اختیار داری درویش، راحت باش"،*

*و خود را با دو دست بالا میکشد و در میانهُ ضلع بلند قبر دست راست من مینشیند.*

* از فلاکس کنارش در لیوانی که زمانی از شیشه سفید شفافی ساخته شده بود، *

*اما حالا به مرور زمان داخلش با گرفتن جرم آب و رنگ چای به سیاهی میزد،*

*و از بیرون کویر خاکی ای را میمانست که رد صد انگشت را مانند تپه های شنی موج موج میزد.*

*چای داغ و با بخاری در لیوان میریزد  به طرف من دراز کرده و میگوید:*

*" یا علی درویش بفرما و از جیبش چند نقل خارج کرده به دستم میدهد و رو به دوستش کمی بلندترمیگوید:*

*" سعید آقا دستت نسوزه".*

*دوستش که دست سرنوشت اون رو هم سعید نام نهاده بود،*

*با بی میلی سیگار را به طرف من گرفته ومیگه:*

*" خوب بابا چه عجله ایه حالا" و لبخند ضعیفی هم چاشنیش میکند.*

*پکی به سیگار میزنم و فکر میکنم اگه تنها این قسمت لخت بدنم، پاهایم را میگویم،*

*اگر اینها میتوانند خنکی خاکی که در اندام من مزهُ بهار و تازه گی و سرسبزی رو به ارمغان آورده،*

*و حسی تازه به جانم داده، پس ببین وقتی تمام اندامم را در آن قرار دهند،*

*و رویم هم خاکی تازه بپاشند چه میشود.*

* بوی گل یاسی در فضا میپیچد و من مست این خیال،*

*به لبهُ لیوان چای مینگرم که آثار هزاران بوسه بر آن پیدا بود.*

*نقلی به دهان میندازم، قسمتی از لبهُ آن را که تصویر لب یار را میمانست انتخاب میکنم،*

*لیوان را از آن قسمت به لب میگذارم وجرعه ای چای از آن مینوشم،*

*یا الله ای میگویم و بلند میشوم تا به کارشان برسند.*

*در حین دادن سیگار به سعید با دست دادن با هردویشان خداحافظی میکنم.*

*پسر جوان بلند قد که هنوز هم نامش را نمیدانم،*

*بعد از لحظه ای فریاد میزند:*

*"بازم بیائین این طرفا."*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 18:13  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*سه شنبه روز بدی بود،*

*هفتم مارس رو من همیشه به احترام رقم هفتی که توش داره دوست داشتم،*

*تا همین دو روز پیش.*

*ساعت ده دقیقه از ده شب گذشته بود و من  مشغول آماده کردن دو مرغ عشقم،*

*برای خوابیدن بودم که زنگ در خونه به صدا اومد.*

*در خانه را باز میکنم وبا اولین نگاه به صورتش محو در جاذبهُ سحرکننده  لبخند شیرینش میشوم،*

*زیبایی بی مثالش بی اختیارم میکند و به داخل شدنش به خانه مینگرم.*

*" نمیخوای درو ببندی؟" را با چنان ملایمت و موزیکدار بیان کرد که،*

*بسته شدن در را که حس نکردم هیچ،*

*یادم هم رفت خودمو بهش معرفی کنم.*

*در حالیکه ناباورانه آهسته خودم را روبرویش مینشاندم در دل تنها یک آرزو میکردم،*

*و آن اینکه این زیبای افسونگر از نوع رویائیش نباشد که با خواهش نوازشی زود غیبش بزند.*

*در حین نشستن عمدن کمی تعادلم را بهم زده و اجبارن بازو و دستش را به عنوان تکیه گاه،*

*برای حفظ تعادل در دستانم گرفته و رو برویش با اطمینان از حقیقی بودنش مینشینم.*

*زبانم به دست زیبائیش اسیر گشته و قادر به چرخش نیست.*

*پیشانیم مانند تب داران داغ است و اعجاز و شگفتی چشمانم را برق انداخته.*

*در حال ریختن چای در فنجان مردّدانه میپرسم: " میبخشید ما همدیگر را میشناسیم؟"*

*با طنازی در حالیکه فنجان چای را به دست میگرفت گفت:*

*" من تو رو از شروع پیدایشت میشناسم،*

*آیا اینکه تو هم منو میشناسی را باید خود بدانی".*

*داشتم جستجو میکردم کجا میتونم دیده باشمش که پرسید: " تخته نرد بیار یه دست بزنیم".*

*با کمی تعجب از این پیشنهاد تخته نرد را آورده و در میان میگذارم.*

*در حال چیدن مهره ها میگوید: " اگر من برنده شدم، تو قول میدهی که دیگرنام مرا از یاد نبری،*

*و اگر تو بردی من قول خواهم داد که نامم را عوض کرده، آنچه تو خواهی نهم".*

*گفتم: " قبول". گفت: " بر خلاف عرف و عادت به جای پنج دست، هشت دست بازی میکنیم،*

*اگر من مارست کردم یک دست به حساب میآید،*

*و اگر تو مارسم بکنی دو دست به حساب خواهد آمد".*

*گفتم: " قبول". در حالیکه طاسهارو تو دستهای ظریف و خوش فرمش میچرخاند گفت:*

*" کم بریزه یا زیاد؟"*

*گفتم: " قبول". گفت: " خوابی یا بیدار؟ قبول یعنی چی؟ کم یا زیاد؟"*

*گفتم: " کم". ریخت یک آورد. منم شیش آوردم و بازی شروع شد.*

*بازی تخته نرد را سالیانیست که میدانم و در آن تجربه هائی کسب کرده بودم،*

*و اطمینان ازپیروزیم داشتم.*

*دست اوّل را مارس میشوم. سیگاری روشن میکنم و به خودم میگویم:*

*" زیباییش حواست را پرت کرد و باختی".*

*دست دوّم را با دقت بیشتری شروع میکنم، بازیش استادانه است،*

*از ریختن طاسها میشود حدس زد که دارای تجربه در این فن است.*

*با جفت ششی که میآورد باز هم مارسم میکند.*

*با خجالت ازش اجازه میگیرم و به دستشوئی میروم، بعد از شستن دستها به اطاق برمیگردم.*

*چقدر قیافه اش برایم آشنا بود و چه اندازه سایز بدنش مناسب بود با سایز بدن من.*

*در حال نشستن میپرسم شما به صورت حرفه ای هم بازی میکنید؟*

*پرسید منظورت قمار بازیه؟ و فنجان چای هر دویمان را از چای تا نیمه پُر میسازد.*

*گفتم: " مگه سر پول و این چیزها هم بازی میکنی؟"*

*گفت: " من سر هرچیز که فکر کنی بازی میکنم ولی با تو فعلن،*

*سر همون که طی کردیم بازی میکنم" و طاسشو ریخت و باز هم جفت شش آورد.*

*دست سوّم را هم مارس شدم.*

*بازهم با خجالت ازش اجازه گرفته به دستشوئی میروم ولی این بار بعد از ادرار روی دستهایم،*

*آنها را نمیشویم و به اطاق بازمیگردم.*

*یک لحظه نگاه به این موجود زیبا و مهربان کردن میارزید به هزار بار مارس شدن.*

*نشستم و گفتم دیگه دستم گرم شد، بریز تا بریزم.*

*ریخت و باز هم جفت شیش آورد.*

*دست چهارم را هم مارس شدم.*

*چه دردسر بدهم به این ترتیب هفت دست مارسم کرد.*

*داشت طاس شروع دست هشتم رو میریخت که دستمو گذاشتم روی طاسها و گفتم:*

*"اوّل اگه اجازه بدی من یک چای تازه دم بنوشم و یک سیگاری بکشم و بعد به ادامه بازی بپردازیم"*

*گفت: " قبول" و او هم به چای نوشیدن و در من نگریستن پرداخت.*

*من در جستجوی اینکه او کیست؟ نامش چیست و من او را از کجا میشناسم؟*

*تا با پیدا کردن این راز بازی را بهم زده و بگویم:*

*" من از اول هم میشناختمت و همهُ اینها سیاه بازی بود و داشتم باهات شوخی و مزاح میکردم"،*

*ولی انگار باز فراموشی سر سازگاری با من نداشت و نامش به یادم نیامد،*

*و سیگار هم به آخرش رسید که طاس رو ریخت و جفت شیش آورد،*

*و دست هشتم را هم مارسم کرد.*

*در حالیکه از جاش بلند میشد گفت: " خوب حالا میتونی مرغای عشقتو بخوابونی"،*

*و خودشو برای رفتن آماده کرد.*

*گفتم: " دیر وقته نمیخوای شبو اینجا بد بگذرونی؟"،*

*در حالیکه از در خارج میشد دستی به سرم کشید و گفت:*

*" اگه بعد از باختت بهم میگفتی اسمم چیه شاید میموندم،*

*در ضمن فکر نمیکردم بازیت انقدر ضعیف باشه، خوب چند دست باختی؟"،*

*گفتم: " هشت دست مارس شدم".*

*گفت: " خوب خنگِ خدا اسم من هم هشت مارس هست دیگه"،*

*و بوسه ای با دست برایم فرستاد و از پله ها پائین رفت.*

*با صدائی بلند گفتم تا سال دیگه تمرین میکنم تا در بازی تخته نرد برنده شوم،*

*و تو از آن من شوی ای هشت مارس،*

*نامت را تا سال دیگر هر روز با خود زمزمه خواهم کرد تا بیایی نیمهُ دیگر من.*

*نمیدانم شنید یا نشنید و رفت؟*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:54  توسط سعید از برلین  | 

 

*با یاد نازی، باشد که،*

*عاشقی و مهربانی ازو فراگیرم.*

*آنقدر زیبا و با احساس،*

*این حالتت را که نمیدانم چه به آن بنامم،*

* (کلافه بودن و یا سر در گمی شاید؟)،*

*ترسیم کردی که از شوقش کلافه شدم،*

*مانند زمانهایی که از شوق مهربانیِ زیاد، گریه ام میگیرد.*

*بی عدالتی کلافه ام  میکند.*

*بی  صداقت، در پی صداقت میدویدم و شب از سحر خالی بود. صداقت کور بود.*

*نا مهربانی آزارم میدهد. ماهی قرمز تنگ آب را نوازش میکنم،*

*هنگام بوسیدنش، آرام و مظلومانه میگوید:*

*"سبزی پلو با ماهی" و اشگی از چشمش بروی دستم میچکد،*

*چشمم به تنگ آب می افتد، هزاران ماهی ریز سیاه در حال زنجیر و سینه زنی هستند.*

*دسته زنجیر زن میخواند: "سبزی پلو با ماهی*

*و دسته سینه زن بعد از سه بار در سکوت بر سینه زدن،*

*سه بار دم میگیرند: "سرخ کردن ماهی، جنایت دسته جمعیه*

*کلافِ سر در گمی را میمانستم، پرسیدم مگر شما ها هم محرَم دارید؟*

*ریزترینشان که رنگش به سبزی سیری میزد گفت:*

*"محرم نداریم اما عید را به خاطر عزیزان سرخ شدهُ مان،*

*و سرخ شدن خودمان در چند روز آینده،*

*عزای ملی اعلام کرده ایم و هر ساله از یکماه قبل از عید به سینه زنی و زنجیر زنی میپرداریم.*

*اگر به لب و دهان ماهی ها هنگام صحبت کردن دقت کنی،*

*میبینی تمام ماهیان در این ایام به جز " سبزی یلو با ماهی" چیز دیگری نمیگویند.*

*البته چون تو آب هستند اشگشان دیده نمیشود، اما همه ما بعد از این بیت اشگمان جاریست".*

***

*دوازده سال پیش در چنین روزی،*

*دورهُ  تخصصی سه ساله ای را در رشتهُ "مداوا و پرستاری بیماران روانی*

*در هنرستانی تخصصی وابسته به  St. Elisabeth- Stiftungشروع کردم.*

*شب اول کار آموزی تجربیم درآسایشگاهی هنگام شام،*

*شاهد گفتگو و بحث میان کار آموزی به نام – سباستیان-، بیست و هفت ساله، متولد لایپزیک،*

*و – شانتی-، پسری دوازده ساله، متولد دهلی،*

*که از دو سالگی به همراه پدر و مادر و دو خواهرش در برلین زندگی میکرد، بودم.*

*شانتی به علت اختلال روانی یکسالی بود که روزگار را در آسایشگاه روانی میگذراند.*

***

*سباستیان با لبخند و مهربانی از پسر هندی که به جای خوردن غذا،*

*بیشتر با سیبی که به عنوان دسر کنار بشقاب غذایش قرار داشت مشغول بازی بود پرسید:*

*"پس چرا غذاتو نمیخوری و فقط با سیب بازی میکنی؟ گرسنه نیستی؟"*

*در حالیکه شانتی از زیر چشم مراقب نگاه و حرکات من بود آهسته جواب داد:*

*"چرا گرسنه ام ولی من حیوان خوار نیستم*

*و نگاهی عجیب که از تأسف سرچشمه میگرفت به بشقابِ غذای رو سینی جلوی خودش انداخت.*

*غذایش تشکیل شده بود از چند عدد سیب زمینی سرخ شده و مقداری لوبیا سبز پخته،*

*یک قطعه استیک و مقداری هویج آب پز و یک سیب به عنوان دسر.*

*سباستیان با چنگال سریع استیک را از روی بشقاب غذا ی او بر داشته،*

*و روی بشقاب خالی از استیکش کنار سیب زمینیهای پخته قرار میدهد و با کمی کنایه مپپرسد:*

*"چند وقته که دست از گوشتخواری برداشتی و گیاهخواری میکنی شانتی؟"*

*شانتی باز، اوّل به چشمان من نگاه میکند،*

*چند لحظه ای دست از بازی با سیب میکشد و موی مرا با دو دست نوازش میدهد،*

*بعد در حالیکه چنگال را که قطعه ای سیب زمینی و کمی هویج را حمل میکرد،*

*به دهان نزدیک میکند جواب میدهد:*

*"من تا حال هرگز گوشت نخورده ام،*

*در خانوادهُ ما همه گیاه خوارند و پدرم به جز نان گندم و پنیر و چای چیز دیگری نمیخورد".*

*در حالیکه سباستیان قطعهُ بزرگی از استیک را با کارد بریده و در دهان میگذاشت،*

*باز با حالتی کنایه دار پرسید: "ناراحت میشوی که من هنگام غذا در کنار تو گوشت میخورم؟"*

*شانتی چند دقیقه ای بود که در دنیای خود سیر میکرد،*

*انگشت شست دست چپش در دهانش بود و مشغول مکیدن آن،*

*و با انگشت اشارهُ  دست راستش مشغول زدن ضربه های سریع به روی سیب.*

*سباستیان بعد از کمی انتظار و خوردن چند قطعهُ استیک دیگر، منتظرانه پرسید:*

*"پس چرا جواب نمیدی ؟ من از تو قبلن سوآلی کردم؟"*

*شانتی در حالیکه سیبشو به طرف من دراز کرده و حالت تعارف گرفته بود،*

*گردنش را تا آخرین حد ممکن به عقب خم کرده و با صدای عجیبی از ته گلو میگوید:*

*"گوشتخواری قلبت را سخت میکند*

*در این حال دستم را گرفته و تا پیشانیش میبرد،*

*بعد چشمانش را بسته و دستم را روی چشمان و پیشانیش قرار میدهد.*

*گرمای مطبویی از دستانم به تمام بدنم میدود.*

*سباستیان دست از خوردن برداشته بود و به حرکت شانتی نگاه میکرد،*

*با کمی عصبانیت پرسید: "من نمیفهمم خوردن گوشت چه ربطی به سخت شدن قلب دارد؟"*

*شانتی ناگهان دستم را از پیشانیش برداشته و سریع به زیر میز میخزد،*

*و گاز آرامی از پای سباستیان گرفته و سباستیان داد خفیفی میکشد،*

*و شانتی در حالیکه مانند شیری میغرید از زیر میز خارج شده و روی صندلیش مینشیند،*

*و با چشمانش که حالتی ترسناک به خود گرفته بودند اول خیره به سباستیان نگریسته،*

*و بعد به  بشقاب محتوی غذای نیمه خوردهُ او.*

*و این حرکت چشم را بیست باری تکرار میکند.*

*سپس آرام میپرسد: "گازت گرفتم پایت درد آمد؟"*

*سباستیان با کمی اغراق از درد پاسخ میدهد:*

*"مشخصه که دردم آمد، میخواهی منم گازت بگیرم ببینی درد میاره یا نه؟"*

*شانتی سر خود زا با یکدست بر پیشانی و با دست دیگر بر پشت سرش محکم  گرفته،*

*و با تمام قوا با خم کردن به سمت راست و چپ و کشیدن به سوی بالا،*

*سعی به جدا کردن سر از تنش میکرد.*

*بعد بلند شده و در حالیکه غرش شیر را تقلید میکرد،*

*یک دور دور میزهای غذا خوری در سالن میدود.*

*در بازگشت و در حال نشستن میگوید:*

*"حیوانات را وقتی سر میبری درد و اشگ و آهشان،*

*مانع میشود قلبت نرم بماند و قلبت کم کم از سنگ میشود".*

*بعد خود را به سمت من خم کرده و سرش را روی زانویم میگذارد،*

*چشمانش را که  از اشگ خیس شده اند میبندد و به خواب میرود.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:0  توسط سعید از برلین  | 

 

*انشاء ای که به دفتر ساواک کشاندم و باعث گشت از دبیرستان " دکتر نصیری" اخراج شوم.*

*و از ثبت نام در دبیرستانهای دولتی محروم شوم.*

*و ناچارن در دبیرستان ملی "نقش جهان" نام نویسی کنم.*

 

***

*موضوع انشاء*

*" چهار فصل را شرح دهید"*

 

***

*"خدا ، شاه ، میهن."*

*"کُت ، شلوار ، پیرهن."*

*خدا را شکر و سپاس که پنج حس را آفرید.*

*پنج انگشت آفرید تا قلم را بدست توان گرفت و حقیقت را نگاشت.*

*خدا را سپاس که کُت گشت و گرما بخشید بر تن وطنم که از بی شلواری مینالید.*

*خدای را سپاس که شاهی آفرید و شلوارش کرد تا وطنم از بی شلواری هو نشود،*

*و عورتش پوشیده بماند.*

*خدای را شکر و صد هزار بار شکر که وطنم را پیرهنی ساخت تا بر نیزه اش کنند و فریاد برآرند:*

*"چو ایران نباشد تن من مباد".*

*بهار فصل عاشقیست. مادرم در بهار همیشه زیباتر است.*

*خواهرهایم هم در این فصل زیباتر میشوند ولی مهربانیشان انگار در فصل زمستان،*

*طوری یخ میبندد که چند فصل تابستان داغ را برای ذوب شدن لازم دارند. *

*برای پدرم هر چهار فصل برابر است. پدرم دمدمی مزاج نیست.*

*در فصل زمستان مردم خداپرست زیادی را بدون کت و پیرهن و شلوار میبینم.*

*دیشب کنار خیابان مردی با پیرژامه ای چرکین و زیرپیرهنی ژنده،*

*در حالیکه دستانش را جلوی دهان داشت، یخ زده یافتند،*

*نمیدانم داشت دستانش را برای گرم شدن ها میکرد،*

*و یا اینکه میخواست جلوی خروج روحش را از دهان نیمه بازش بگیرد.*

*من زمستانهائی بسیار سرد برای خرسان فطبی آرزو میکنم.*

*در تابستانها که هوا گرم میشود و ظهرها اشعهُ خورشید طاقتت را طاق میکند.*

*شاه شلوارش را از پا میکند، وطن پیرهن از تن میدرد و خدا کتش را بروی مرد یخ بسته قرار میدهد.*

*من اشعهُ خورشید را در ظهرهای تابستان که افقی بر سرم میتابد،*

*و تا نوک انگشتان پایم را داغ میکند دوست دارم.*

*در بهار و تابستان دختر رحمت ماشین شوی محلهُ مان با آنکه لاغر و مثل همیشه گرسنه است،*

*ولی پابرهنه رفتن زیاد عذابش نمیدهد.*

*کاش خدا لااقل زمستان ها گاهی کفش میشد و دختر رحمت میتوانست به پایش کند.*

*زمستانها کار و کاسبی رحمت چندان تعریفی ندارد،*

*ولی بهار و تابستان گاهی مردم ماشینشان را برای شستشو دست او میسپارند.*

*من گرمای خورشید را در تابستان دوست دارم.*

*من بوی گل و آواز گنجشکهای درخت مویِ خانهُ مان را در بهار خیلی دوست دارم،*

*انگور را میپرستم.*

*من پائیزها از برگ درختانی که کمی رنگ قرمز بهشان اضافه شده است،*

*و در حال فرود به زمینند خوشم میآید.*

*من زمستانها را اگر خدا خودشو به صورت کفش گرم و پالتوی گرم،*

*برای دختر رحمت در بیاره خیلی بیشتر دوست دارم.*

 

***

*شبی یاد دارم که چشمم نخفت**شنیدم که پروانه با شمع گفت*

*که من عاشقم گر بسوزم رواست**ترا گریه و سوز باری چراست*

*بگفت ای هوادار دیرین من*                     *برفت انگبین یار شیرین من*

*چو شیرینی از من بدر میرود*                    *چو فرهادم آتش به سر می رود*

*همی گفت و هر لحظه سیلاب درد*                            *فرو میدویدش برخسار زرد*

*که ای مدعی عشق کار تو نیست*                              *که نه صبر داری نه یارای ایست*

*تو بگریزی از پیش یک شعله خام*     *من استاده ام تا بسوزم تمام*

*ترا آتش عشق اگر پر بسوخت*        *مرا بین که از پای تا سر بسوخت*

*مبین تابش مجلس افروزیم*                        *تپش بین و سیلاب خون ریزیم*

*چو سعدی که بیرونش افروخته است*                *ورش بنگری اندرون سوخته است*

*همه شب در این گفتگو بود شمع*                                   *بدیدار او وقت اصحاب جمع*

*نرفته ز شب همچنان بهره ای*                      *که ناگه بکشتش پری چهره ای*

*همی گفت و می رفت دودش به سر*     *که این است پایان عشق ای پسر*

*اگر عاشقی خواهی آموختن*             *به کشتن فرج یابی از سوختن*

*مکن گریه بر قبر مقتول دوست*      *برو خرّمی کن که مقبول اوست*

*اگر عاشقی سر مشوی از مرض**چو سعدی فرو شوی دست از غرض*

*فدائی ندارد ز مقصود چنگ* *وگر بر سرش تیر بارند و سنگ*

*به دریا مرو گفتمت زینهار**وگر می روی تن به طوفان سپار*

 *به دوستانم در قم و جاهای دیگر...*

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:46  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*_ معذرت میخوام ولی باور کردن این موضوع برای من مثل اینه که شما ادعا کنید:*

*شوهر من زنده شده و الان هم در اطاق پشتی مشغول نوشیدن قهوه و کشیدن سیگار هستش!!*

*شوهر خدا بیامرزم خیلی تنبل بود ولی همونقدر هم عاشق قناری بود.*

*در حالیکه بستهُ ارزن مخلوط با عسل رو که قناری ها از خوردنش،*

*سر حال میان روی پیشخون میذاشتم،*

*گفتم: " ولی اینکه قناری ماده از من بدش نمیاد و میشینه روی شانه ام،*

*که احتیاج به دروغ گفتن ندارد خانم عزیز".*

*_ آقای عزیز این غیر ممکنه این دو قناری بیش از شش ماه از عمرشون میگذره،*

*و شما هم تنها سه روزی بیشتر نیست که آنها را پیش خود دارید،*

*شما اگر - فرانس از آزیسی- هم باشید،*

*برای اینکه این دو مرغ عشق روی شانه شما بنشینند،*

*حداقل به دو ماه کار تمام وقت با این دو احتیاج دارید!!*

*ناراحتی خودمو از اینکه در بر خورد اول و بدون شناختِ از من،*

*دروغگو خطابم کرده بروز نمیدم.*

*هنگام پرداخت پول گفتم:*

*" بهتون اما ثابت خواهم کرد که قناری ماده روی شانه ام مینشیند*

*و لبخندی به سوی چشمانش فرستادم.*

*_ اگر شما به من ثابت کنید هر سه جفت قناری های دیگرم را به شما خواهم بخشید.*

*گفتم متشکرم از مهربانیتان ولی اگر به شما ثابت کردم،*

*لطف کنید و تاریخ دقیق تولد این دو پرنده را برایم جستجو کنید.*

*_ کار مشکلی از من میخواهید ، چون فروشنده قناریها در حال حاظر در مسافرت است.*

*ولی با کمال میل، شما اگر هم ثابت نکنید من حتمن آن را برایتان انجام خواهم داد.*

*تشکر کردم و برایش روز خوشی آرزو کرده و آمدم خانه.*

*بعد از دوساعت توانستم یک سری عکس که گرفتنش هم زیاد راحت نبود،*

*به عنوان مدرک پیش خانم حیوان فروش ببرم.*

*خیلی زیاد تعجب کرد، دست راستش را جلوی دهانش به علامت تعجب نگاه داشته بود.*

*بعد از لحظه ای پرسید:" شما گیاه خوارید؟"*

*طوری پرسید که از گیاه خوار بودنم بدم آمد، گفتم:" نه همیشه،*

*بیشتر اوقات گیاه کِشم تا گیاه خوار"*

*_ پس اینطور، پس اینطور!!*

*و شروع کردعکسهارو از نو دیدن.*

*من بیست و نه ساله در این مغازه مشغول به کارم، در این مدت همچین چیزی ندیدم.*

*با لبخند پرسیدم خوب دقیقن چند سالشونه این دو قناری؟*

*که آرام گفت:"شما شماره تلفونتون رو بدید،*

*من بعد از بدست آوردن اطلاعات به شما تلفن خواهم کرد".*

*در حال خداحافظی شادمانه گفت:" به شما تبریک میگم آقای قناری باز"*

*هر دو در یک زمان لبخندی رد و بدل کردیم.*

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 0:49  توسط سعید از برلین  | 

 

counter