|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*سال نو خوش یمن باد.*
*طبق رسم هرساله قبل از به پایان رسیدن سال کهنه و شروع سال جدید،*
*نگاهی به اتفاقات اساسی در زندگی شخصیم که در روند تکامل و یا پیشگیری اخلاقی،*
*شخصیتی و اجتمائیم موثر بوده اند میپردازم، به همانگونه هم به اتفاقاتی که خارج از ارادهُ من و*
*در جهان خارج از من رخ میدهند مینگرم و تأثیر این اتفاقات را در خودم با دقّت بازبینی و بررسی مجدّد کرده*
*پس از تجزیه و تحلیل و کسب شناخت کافی از پیشامدها و کسب تچربه ای دیگر*
*از سال قدیم تشکر و خداحافظی میکنم*
*و به سال نو رسیده سلام کرده و مقدمش را گرامی میدارم*
*و شروعش را با شمع به نشانه روشنایی و عود به نشاهُ بوی خوش*
*به بدرقه مینشینم و خواهشهای قلبانه ام را با خدای خود در میان میگذارم*
*و از او طلب بخشش برای خطاهایی که من و او به آن آگاهیم مینمایم*
*خداوندا سال جدید را سالی پر برکت برای مخلوقانت قرار ده.*
*خداوندا صلح و آرامش بر جهان و مخلوقانت حاکم بفرما.*
*خداوندا بیمارانت را شفا بخشیده سالم بفرما.*
*خداوندا جدا افتاده گانت را بهم برسان.*
*خداوندا کودکانت را محافظت بفرما.*
*خداوندا جوانانت را سلامت بدار.*
*خداوندا اسیران را رهایی ده.*
*خداوندا غمینان را شاد کن.*
*خداوندا گرسنه گانت را سیر نما.*
*خداوندا غریبانت را آشنائی فرست.*
*خداوندا دلتنگان را شادی عطا فرما.*

*دیشب بعد از مدتها مانند ایّام پیش که گاهی قبل از ساعتِ دوازده شب میخوابیدم،*
*ساعتِ یازده و هفت دقیقه شب به خواب رفتم.*
*ساعت سه و سه دقیقهُ سَحر با تکرار آوایِ:*
*"بیدار شو، بیدار شو، سَحر بدست ساحره ای پیر سِحر گشته، اسیر گشته".*
*چَشم باز میکنم و خود را در محلی غریب امّا زیبا و سرسبزمیبینم.*
* مردم در رفت و آمد بودند. هوا گرمای ملایمی به جان میبخشید.*
*گلها تا بخواهی زیبا و بویشان فرحبخش روح بود.*
*کسی نه میخندید و نه به چشم دیگری مینگریست.*
* یکی گریه کنان آرام و سربزیر در رفت بود و دیگری انگار با شخصی نامرعی در مرافعه است،*
*دستانش را در هوا به اینسو و آنسو حرکت میداد و در آمد بود.*
* میرفتند و می آمدند و کسی لبخند نه بر چشم داشت و نه بر چهره.*
*نه کسی با کسی حرف میزد و نه سلامی میداد.*
* نمیدانستم کجایم و رفت و آمدِ بی گفتگویِ مردم*
*و بی اعتنائیشان به هم مرا متعجب ساخته بود.*
*در کنار درختی پیر زنی نشسته بود.*
*گلی سپید در دست داشت که از ساقه اش خون میچکید.*
*آن را میبوئید و میبوسید و بر چشم مینهاد*
*و با تکان آرام سر به سوی راست و چپ آرام میگریست.*
*نزدیکش که رسیدم سلام کرده کنارش مینشینم و میپرسم:*
*"مادر میبخشید نام این محل چیست؟*
*و چرا مردم به یکدیگر نگاه نمیکنند؟ و با یکدیگر حرف نمیزنند؟*
*چرا کسی اینجا نمیخندد؟*
*محتاطانه به چشمانم نگاهی میاندازد.*
*بعد گل را به دستم میدهد و خود گودالِ کوچکی با دستانش حفر میکند،*
*گل را از من گرفته به انتهای ساقه اش فوتی میکند، خون بند می آید،*
* بعد آنرا در گودال میکارد.*
*خم میشود و بوسه ای به خاک میکند و گلبرگهای گل دانه به دانه شروع به سرخ شدن میکنند.*
*سپس رو به من میکند و میگوید:*
*" از وقتیکه ساحرهُ پیر شهر خواب دید که بزودی در صبحی زود خواهد مرد،*
* سَحر را به حیله های مختلف به جادوی خود در آورد تا صبح نگردد و او زنده بماند.*
*از آن زمان مردم نه میتوانند بخندند و نه به چشمان یکدیگر نگاه کنند.*
* بعد کف دست راستش را به طرف چشمم میگیرد،*
*و من خود را در آن میبینم که در خوابم و در کنارم ساعتی بزرگ قرار دارد،*
* و ساعت سه صبح را نشان میدهد*
*و دستی از آن خارج گشته و در حالِ کشیدن من به داخل ساعت است.*
* تقلّا میکردم خود را از این حالت نجات داده و بدرونِ ساعت کشیده نشوم،*
*که پیر زن دستِ خود را از برابر چشمانم میکشد و میبندد*
* و در حال از جا برخاستن جهشی میکند و بر شاخهُ درختی مینشیند،*
*و در حالیکه دستانش را آرام آرام به بالا و پائین حرکت میدهد میگوید:*
*" اگر تا سه دقیقهُ دیگر بیدار نشوی، تو هم مانند بقیهُ مردم،*
*دیگر نه خواهی خندید و نه به چشمان دگران نگاهی خواهی انداخت"*
*و ناگهان بال میزند و به سوی خورشید پرواز میکند.*
*ساعت سه و سه دقیقهُ سحر با صدای قناریهام*
*که به علّت سر و صدایِ پارک کردن ماشینی در حیاطِ خانه،*
*از خواب بیدار شده و به اذان گوئی پرداخته بودند از خواب بیدارم میشوم.*

*بعد از مراسم دیدار مادر بزرگ، مادر و پدر، دوستان، فامیل و آشنایانم،*
*سری هم به قطعهُ هنرمندان برای عرض سلام رفتم.*
*در قطعه خاکی آبپاشی گشته نزدیک به آخرین ردیف از قبرهای هنرمندان،*
*دو نفر مشغول به کندن قبری در کنار ردیفی از قبرهای کنده شده خالی بودند.*
*به طرفشان رفتم، سلام کرده و بر تلی از خاک نزدیکشان نشستم،*
*باز هم بهشان سلامی دوباره کردم و سیگاری را که از قبل در خانه پیچیده بودم،*
*با فندک روشن کرده و گفتم خسته نباشید و چند پکی به سیگار زدم.*
*دو نفر بودند، یکی جوانتر در حدود سی سال و بلند قد شاید به بلندی یک متر و نود سانتیمتر،*
*با موهای فرفری سیاه که از گرد وخاک به خاکستری میرفت.*
*دیگری در حدود پنجاه سالی داشت و بیش از یک متر و هفتاد نبود و کلنگ زنی را به عهده داشت.*
*جوان بلند بالا بعد از لحظه ای دست از کار میکشد، نگاهی به اطراف می اندازد،*
*به من اول از زیر چشم و کمی بعد آشنایانه نگاهی میکند،*
*و به دیوار قبر خود را نزدیک کرده و خودمانی میگوید:*
*"میشه منم چند تا پک از اون سیگارتون بزنم؟".*
*خجالت زده تند از جام بلند میشم سیگارو میدم به دستش و میگم:" ببخشید اول تعارف نکردم"،*
*و دوباره سر جام میشینم.*
*سه قدمی تا محل کارشون باهاشون فاصله دارم،*
*این بلندی تل خاکی که روش من نشستم یه جوری باعث ناراحتی وجدانم شده.*
*کسی را میمانستم که دو نفری را به مزدوری گرفته و از این بالا به کار کردنشان به نظاره نشسته است.*
*مرد جوان بعد از چند پکی به سیگاری که در خانه برای اوقات مخصوصی پیچیده بودمش،*
*آنرا با دست راست و در حالیکه خودش را تا کمر از قبری که با دستان خودش کنده بود،*
*بیرون کشیده و کمی به زحمت افتاده بود، به سویم گرفته و گفت: *
*" دم شما گرم خیلی حال داد"*
*از موقعیت به دست آمده استفاده کرده، بلند شدم و در حالیکه سیگارو میگرفتم گفتم:*
*" غم شما کم، خسته نباشید، با اجازهُ شما من یه لحظه میشینم اینجا پهلوی شما"*
*و کنار قبر کنده شدهُ به دست چهار دست قوی، یک بیل و یک کلنگ نشستم،*
*و پاهایم را در قبر آویزان کردم،*
*یکی را بر روی دیگری گذاشته و به دیوارهُ قبر چسباندم.*
*خنکی خاک تازه از پاهایم حس مطلویی را به طرف بقیه قسمتهای اندام بدنم به جریان انداخت.*
*در حالیکه کفشهایم را کنده و جورابهایم را در میآوردم گفتم:*
*" میبخشید، زیاد طول نمیکشه دوباره به پا خواهم کرد".*
*جوان بلند قد ضربهُ آرامی با انگشتانش به پشت دستم میزند و سیگار را میگیرد.*
* بعد از پک طولانی ای به آن، سیگار را به سوی همکارش دراز کرده و رو به من میگوید:*
*" اختیار داری درویش، راحت باش"،*
*و خود را با دو دست بالا میکشد و در میانهُ ضلع بلند قبر دست راست من مینشیند.*
* از فلاکس کنارش در لیوانی که زمانی از شیشه سفید شفافی ساخته شده بود، *
*اما حالا به مرور زمان داخلش با گرفتن جرم آب و رنگ چای به سیاهی میزد،*
*و از بیرون کویر خاکی ای را میمانست که رد صد انگشت را مانند تپه های شنی موج موج میزد.*
*چای داغ و با بخاری در لیوان میریزد به طرف من دراز کرده و میگوید:*
*" یا علی درویش بفرما و از جیبش چند نقل خارج کرده به دستم میدهد و رو به دوستش کمی بلندترمیگوید:*
*" سعید آقا دستت نسوزه".*
*دوستش که دست سرنوشت اون رو هم سعید نام نهاده بود،*
*با بی میلی سیگار را به طرف من گرفته ومیگه:*
*" خوب بابا چه عجله ایه حالا" و لبخند ضعیفی هم چاشنیش میکند.*
*پکی به سیگار میزنم و فکر میکنم اگه تنها این قسمت لخت بدنم، پاهایم را میگویم،*
*اگر اینها میتوانند خنکی خاکی که در اندام من مزهُ بهار و تازه گی و سرسبزی رو به ارمغان آورده،*
*و حسی تازه به جانم داده، پس ببین وقتی تمام اندامم را در آن قرار دهند،*
*و رویم هم خاکی تازه بپاشند چه میشود.*
* بوی گل یاسی در فضا میپیچد و من مست این خیال،*
*به لبهُ لیوان چای مینگرم که آثار هزاران بوسه بر آن پیدا بود.*
*نقلی به دهان میندازم، قسمتی از لبهُ آن را که تصویر لب یار را میمانست انتخاب میکنم،*
*لیوان را از آن قسمت به لب میگذارم وجرعه ای چای از آن مینوشم،*
*یا الله ای میگویم و بلند میشوم تا به کارشان برسند.*
*پسر جوان بلند قد که هنوز هم نامش را نمیدانم،*
*بعد از لحظه ای فریاد میزند:*
*"بازم بیائین این طرفا."*

*سه شنبه روز بدی بود،*
*هفتم مارس رو من همیشه به احترام رقم هفتی که توش داره دوست داشتم،*
*تا همین دو روز پیش.*
*ساعت ده دقیقه از ده شب گذشته بود و من مشغول آماده کردن دو مرغ عشقم،*
*برای خوابیدن بودم که زنگ در خونه به صدا اومد.*
*در خانه را باز میکنم وبا اولین نگاه به صورتش محو در جاذبهُ سحرکننده لبخند شیرینش میشوم،*
*زیبایی بی مثالش بی اختیارم میکند و به داخل شدنش به خانه مینگرم.*
*" نمیخوای درو ببندی؟" را با چنان ملایمت و موزیکدار بیان کرد که،*
*بسته شدن در را که حس نکردم هیچ،*
*یادم هم رفت خودمو بهش معرفی کنم.*
*در حالیکه ناباورانه آهسته خودم را روبرویش مینشاندم در دل تنها یک آرزو میکردم،*
*و آن اینکه این زیبای افسونگر از نوع رویائیش نباشد که با خواهش نوازشی زود غیبش بزند.*
*در حین نشستن عمدن کمی تعادلم را بهم زده و اجبارن بازو و دستش را به عنوان تکیه گاه،*
*برای حفظ تعادل در دستانم گرفته و رو برویش با اطمینان از حقیقی بودنش مینشینم.*
*زبانم به دست زیبائیش اسیر گشته و قادر به چرخش نیست.*
*پیشانیم مانند تب داران داغ است و اعجاز و شگفتی چشمانم را برق انداخته.*
*در حال ریختن چای در فنجان مردّدانه میپرسم: " میبخشید ما همدیگر را میشناسیم؟"*
*با طنازی در حالیکه فنجان چای را به دست میگرفت گفت:*
*" من تو رو از شروع پیدایشت میشناسم،*
*آیا اینکه تو هم منو میشناسی را باید خود بدانی".*
*داشتم جستجو میکردم کجا میتونم دیده باشمش که پرسید: " تخته نرد بیار یه دست بزنیم".*
*با کمی تعجب از این پیشنهاد تخته نرد را آورده و در میان میگذارم.*
*در حال چیدن مهره ها میگوید: " اگر من برنده شدم، تو قول میدهی که دیگرنام مرا از یاد نبری،*
*و اگر تو بردی من قول خواهم داد که نامم را عوض کرده، آنچه تو خواهی نهم".*
*گفتم: " قبول". گفت: " بر خلاف عرف و عادت به جای پنج دست، هشت دست بازی میکنیم،*
*اگر من مارست کردم یک دست به حساب میآید،*
*و اگر تو مارسم بکنی دو دست به حساب خواهد آمد".*
*گفتم: " قبول". در حالیکه طاسهارو تو دستهای ظریف و خوش فرمش میچرخاند گفت:*
*" کم بریزه یا زیاد؟"*
*گفتم: " قبول". گفت: " خوابی یا بیدار؟ قبول یعنی چی؟ کم یا زیاد؟"*
*گفتم: " کم". ریخت یک آورد. منم شیش آوردم و بازی شروع شد.*
*بازی تخته نرد را سالیانیست که میدانم و در آن تجربه هائی کسب کرده بودم،*
*و اطمینان ازپیروزیم داشتم.*
*دست اوّل را مارس میشوم. سیگاری روشن میکنم و به خودم میگویم:*
*" زیباییش حواست را پرت کرد و باختی".*
*دست دوّم را با دقت بیشتری شروع میکنم، بازیش استادانه است،*
*از ریختن طاسها میشود حدس زد که دارای تجربه در این فن است.*
*با جفت ششی که میآورد باز هم مارسم میکند.*
*با خجالت ازش اجازه میگیرم و به دستشوئی میروم، بعد از شستن دستها به اطاق برمیگردم.*
*چقدر قیافه اش برایم آشنا بود و چه اندازه سایز بدنش مناسب بود با سایز بدن من.*
*در حال نشستن میپرسم شما به صورت حرفه ای هم بازی میکنید؟*
*پرسید منظورت قمار بازیه؟ و فنجان چای هر دویمان را از چای تا نیمه پُر میسازد.*
*گفتم: " مگه سر پول و این چیزها هم بازی میکنی؟"*
*گفت: " من سر هرچیز که فکر کنی بازی میکنم ولی با تو فعلن،*
*سر همون که طی کردیم بازی میکنم" و طاسشو ریخت و باز هم جفت شش آورد.*
*دست سوّم را هم مارس شدم.*
*بازهم با خجالت ازش اجازه گرفته به دستشوئی میروم ولی این بار بعد از ادرار روی دستهایم،*
*آنها را نمیشویم و به اطاق بازمیگردم.*
*یک لحظه نگاه به این موجود زیبا و مهربان کردن میارزید به هزار بار مارس شدن.*
*نشستم و گفتم دیگه دستم گرم شد، بریز تا بریزم.*
*ریخت و باز هم جفت شیش آورد.*
*دست چهارم را هم مارس شدم.*
*چه دردسر بدهم به این ترتیب هفت دست مارسم کرد.*
*داشت طاس شروع دست هشتم رو میریخت که دستمو گذاشتم روی طاسها و گفتم:*
*"اوّل اگه اجازه بدی من یک چای تازه دم بنوشم و یک سیگاری بکشم و بعد به ادامه بازی بپردازیم"*
*گفت: " قبول" و او هم به چای نوشیدن و در من نگریستن پرداخت.*
*من در جستجوی اینکه او کیست؟ نامش چیست و من او را از کجا میشناسم؟*
*تا با پیدا کردن این راز بازی را بهم زده و بگویم:*
*" من از اول هم میشناختمت و همهُ اینها سیاه بازی بود و داشتم باهات شوخی و مزاح میکردم"،*
*ولی انگار باز فراموشی سر سازگاری با من نداشت و نامش به یادم نیامد،*
*و سیگار هم به آخرش رسید که طاس رو ریخت و جفت شیش آورد،*
*و دست هشتم را هم مارسم کرد.*
*در حالیکه از جاش بلند میشد گفت: " خوب حالا میتونی مرغای عشقتو بخوابونی"،*
*و خودشو برای رفتن آماده کرد.*
*گفتم: " دیر وقته نمیخوای شبو اینجا بد بگذرونی؟"،*
*در حالیکه از در خارج میشد دستی به سرم کشید و گفت:*
*" اگه بعد از باختت بهم میگفتی اسمم چیه شاید میموندم،*
*در ضمن فکر نمیکردم بازیت انقدر ضعیف باشه، خوب چند دست باختی؟"،*
*گفتم: " هشت دست مارس شدم".*
*گفت: " خوب خنگِ خدا اسم من هم هشت مارس هست دیگه"،*
*و بوسه ای با دست برایم فرستاد و از پله ها پائین رفت.*
*با صدائی بلند گفتم تا سال دیگه تمرین میکنم تا در بازی تخته نرد برنده شوم،*
*و تو از آن من شوی ای هشت مارس،*
*نامت را تا سال دیگر هر روز با خود زمزمه خواهم کرد تا بیایی نیمهُ دیگر من.*
*نمیدانم شنید یا نشنید و رفت؟*

*با یاد نازی، باشد که،*
*عاشقی و مهربانی ازو فراگیرم.*
*آنقدر زیبا و با احساس،*
*این حالتت را که نمیدانم چه به آن بنامم،*
* (کلافه بودن و یا سر در گمی شاید؟)،*
*ترسیم کردی که از شوقش کلافه شدم،*
*مانند زمانهایی که از شوق مهربانیِ زیاد، گریه ام میگیرد.*
*بی عدالتی کلافه ام میکند.*
*بی صداقت، در پی صداقت میدویدم و شب از سحر خالی بود. صداقت کور بود.*
*نا مهربانی آزارم میدهد. ماهی قرمز تنگ آب را نوازش میکنم،*
*هنگام بوسیدنش، آرام و مظلومانه میگوید:*
*"سبزی پلو با ماهی" و اشگی از چشمش بروی دستم میچکد،*
*چشمم به تنگ آب می افتد، هزاران ماهی ریز سیاه در حال زنجیر و سینه زنی هستند.*
*دسته زنجیر زن میخواند: "سبزی پلو با ماهی"،*
*و دسته سینه زن بعد از سه بار در سکوت بر سینه زدن،*
*سه بار دم میگیرند: "سرخ کردن ماهی، جنایت دسته جمعیه"،*
*کلافِ سر در گمی را میمانستم، پرسیدم مگر شما ها هم محرَم دارید؟*
*ریزترینشان که رنگش به سبزی سیری میزد گفت:*
*"محرم نداریم اما عید را به خاطر عزیزان سرخ شدهُ مان،*
*و سرخ شدن خودمان در چند روز آینده،*
*عزای ملی اعلام کرده ایم و هر ساله از یکماه قبل از عید به سینه زنی و زنجیر زنی میپرداریم.*
*اگر به لب و دهان ماهی ها هنگام صحبت کردن دقت کنی،*
*میبینی تمام ماهیان در این ایام به جز " سبزی یلو با ماهی" چیز دیگری نمیگویند.*
*البته چون تو آب هستند اشگشان دیده نمیشود، اما همه ما بعد از این بیت اشگمان جاریست".*
***
*دوازده سال پیش در چنین روزی،*
*دورهُ تخصصی سه ساله ای را در رشتهُ "مداوا و پرستاری بیماران روانی"،*
*در هنرستانی تخصصی وابسته به St. Elisabeth- Stiftungشروع کردم.*
*شب اول کار آموزی تجربیم درآسایشگاهی هنگام شام،*
*شاهد گفتگو و بحث میان کار آموزی به نام – سباستیان-، بیست و هفت ساله، متولد لایپزیک،*
*و – شانتی-، پسری دوازده ساله، متولد دهلی،*
*که از دو سالگی به همراه پدر و مادر و دو خواهرش در برلین زندگی میکرد، بودم.*
*شانتی به علت اختلال روانی یکسالی بود که روزگار را در آسایشگاه روانی میگذراند.*
***
*سباستیان با لبخند و مهربانی از پسر هندی که به جای خوردن غذا،*
*بیشتر با سیبی که به عنوان دسر کنار بشقاب غذایش قرار داشت مشغول بازی بود پرسید:*
*"پس چرا غذاتو نمیخوری و فقط با سیب بازی میکنی؟ گرسنه نیستی؟"*
*در حالیکه شانتی از زیر چشم مراقب نگاه و حرکات من بود آهسته جواب داد:*
*"چرا گرسنه ام ولی من حیوان خوار نیستم"،*
*و نگاهی عجیب که از تأسف سرچشمه میگرفت به بشقابِ غذای رو سینی جلوی خودش انداخت.*
*غذایش تشکیل شده بود از چند عدد سیب زمینی سرخ شده و مقداری لوبیا سبز پخته،*
*یک قطعه استیک و مقداری هویج آب پز و یک سیب به عنوان دسر.*
*سباستیان با چنگال سریع استیک را از روی بشقاب غذا ی او بر داشته،*
*و روی بشقاب خالی از استیکش کنار سیب زمینیهای پخته قرار میدهد و با کمی کنایه مپپرسد:*
*"چند وقته که دست از گوشتخواری برداشتی و گیاهخواری میکنی شانتی؟"*
*شانتی باز، اوّل به چشمان من نگاه میکند،*
*چند لحظه ای دست از بازی با سیب میکشد و موی مرا با دو دست نوازش میدهد،*
*بعد در حالیکه چنگال را که قطعه ای سیب زمینی و کمی هویج را حمل میکرد،*
*به دهان نزدیک میکند جواب میدهد:*
*"من تا حال هرگز گوشت نخورده ام،*
*در خانوادهُ ما همه گیاه خوارند و پدرم به جز نان گندم و پنیر و چای چیز دیگری نمیخورد".*
*در حالیکه سباستیان قطعهُ بزرگی از استیک را با کارد بریده و در دهان میگذاشت،*
*باز با حالتی کنایه دار پرسید: "ناراحت میشوی که من هنگام غذا در کنار تو گوشت میخورم؟"*
*شانتی چند دقیقه ای بود که در دنیای خود سیر میکرد،*
*انگشت شست دست چپش در دهانش بود و مشغول مکیدن آن،*
*و با انگشت اشارهُ دست راستش مشغول زدن ضربه های سریع به روی سیب.*
*سباستیان بعد از کمی انتظار و خوردن چند قطعهُ استیک دیگر، منتظرانه پرسید:*
*"پس چرا جواب نمیدی ؟ من از تو قبلن سوآلی کردم؟"*
*شانتی در حالیکه سیبشو به طرف من دراز کرده و حالت تعارف گرفته بود،*
*گردنش را تا آخرین حد ممکن به عقب خم کرده و با صدای عجیبی از ته گلو میگوید:*
*"گوشتخواری قلبت را سخت میکند"،*
*در این حال دستم را گرفته و تا پیشانیش میبرد،*
*بعد چشمانش را بسته و دستم را روی چشمان و پیشانیش قرار میدهد.*
*گرمای مطبویی از دستانم به تمام بدنم میدود.*
*سباستیان دست از خوردن برداشته بود و به حرکت شانتی نگاه میکرد،*
*با کمی عصبانیت پرسید: "من نمیفهمم خوردن گوشت چه ربطی به سخت شدن قلب دارد؟"*
*شانتی ناگهان دستم را از پیشانیش برداشته و سریع به زیر میز میخزد،*
*و گاز آرامی از پای سباستیان گرفته و سباستیان داد خفیفی میکشد،*
*و شانتی در حالیکه مانند شیری میغرید از زیر میز خارج شده و روی صندلیش مینشیند،*
*و با چشمانش که حالتی ترسناک به خود گرفته بودند اول خیره به سباستیان نگریسته،*
*و بعد به بشقاب محتوی غذای نیمه خوردهُ او.*
*و این حرکت چشم را بیست باری تکرار میکند.*
*سپس آرام میپرسد: "گازت گرفتم پایت درد آمد؟"*
*سباستیان با کمی اغراق از درد پاسخ میدهد:*
*"مشخصه که دردم آمد، میخواهی منم گازت بگیرم ببینی درد میاره یا نه؟"*
*شانتی سر خود زا با یکدست بر پیشانی و با دست دیگر بر پشت سرش محکم گرفته،*
*و با تمام قوا با خم کردن به سمت راست و چپ و کشیدن به سوی بالا،*
*سعی به جدا کردن سر از تنش میکرد.*
*بعد بلند شده و در حالیکه غرش شیر را تقلید میکرد،*
*یک دور دور میزهای غذا خوری در سالن میدود.*
*در بازگشت و در حال نشستن میگوید:*
*"حیوانات را وقتی سر میبری درد و اشگ و آهشان،*
*مانع میشود قلبت نرم بماند و قلبت کم کم از سنگ میشود".*
*چشمانش را که از اشگ خیس شده اند میبندد و به خواب میرود.*

*انشاء ای که به دفتر ساواک کشاندم و باعث گشت از دبیرستان " دکتر نصیری" اخراج شوم.*
*و از ثبت نام در دبیرستانهای دولتی محروم شوم.*
*و ناچارن در دبیرستان ملی "نقش جهان" نام نویسی کنم.*
***
*موضوع انشاء*
*" چهار فصل را شرح دهید"*
***
*"خدا ، شاه ، میهن."*
*"کُت ، شلوار ، پیرهن."*
*خدا را شکر و سپاس که پنج حس را آفرید.*
*پنج انگشت آفرید تا قلم را بدست توان گرفت و حقیقت را نگاشت.*
*خدا را سپاس که کُت گشت و گرما بخشید بر تن وطنم که از بی شلواری مینالید.*
*خدای را سپاس که شاهی آفرید و شلوارش کرد تا وطنم از بی شلواری هو نشود،*
*و عورتش پوشیده بماند.*
*خدای را شکر و صد هزار بار شکر که وطنم را پیرهنی ساخت تا بر نیزه اش کنند و فریاد برآرند:*
*"چو ایران نباشد تن من مباد".*
*بهار فصل عاشقیست. مادرم در بهار همیشه زیباتر است.*
*خواهرهایم هم در این فصل زیباتر میشوند ولی مهربانیشان انگار در فصل زمستان،*
*طوری یخ میبندد که چند فصل تابستان داغ را برای ذوب شدن لازم دارند. *
*برای پدرم هر چهار فصل برابر است. پدرم دمدمی مزاج نیست.*
*در فصل زمستان مردم خداپرست زیادی را بدون کت و پیرهن و شلوار میبینم.*
*دیشب کنار خیابان مردی با پیرژامه ای چرکین و زیرپیرهنی ژنده،*
*در حالیکه دستانش را جلوی دهان داشت، یخ زده یافتند،*
*نمیدانم داشت دستانش را برای گرم شدن ها میکرد،*
*و یا اینکه میخواست جلوی خروج روحش را از دهان نیمه بازش بگیرد.*
*من زمستانهائی بسیار سرد برای خرسان فطبی آرزو میکنم.*
*در تابستانها که هوا گرم میشود و ظهرها اشعهُ خورشید طاقتت را طاق میکند.*
*شاه شلوارش را از پا میکند، وطن پیرهن از تن میدرد و خدا کتش را بروی مرد یخ بسته قرار میدهد.*
*من اشعهُ خورشید را در ظهرهای تابستان که افقی بر سرم میتابد،*
*و تا نوک انگشتان پایم را داغ میکند دوست دارم.*
*در بهار و تابستان دختر رحمت ماشین شوی محلهُ مان با آنکه لاغر و مثل همیشه گرسنه است،*
*ولی پابرهنه رفتن زیاد عذابش نمیدهد.*
*کاش خدا لااقل زمستان ها گاهی کفش میشد و دختر رحمت میتوانست به پایش کند.*
*زمستانها کار و کاسبی رحمت چندان تعریفی ندارد،*
*ولی بهار و تابستان گاهی مردم ماشینشان را برای شستشو دست او میسپارند.*
*من گرمای خورشید را در تابستان دوست دارم.*
*من بوی گل و آواز گنجشکهای درخت مویِ خانهُ مان را در بهار خیلی دوست دارم،*
*انگور را میپرستم.*
*من پائیزها از برگ درختانی که کمی رنگ قرمز بهشان اضافه شده است،*
*و در حال فرود به زمینند خوشم میآید.*
*من زمستانها را اگر خدا خودشو به صورت کفش گرم و پالتوی گرم،*
*برای دختر رحمت در بیاره خیلی بیشتر دوست دارم.*
***
*شبی یاد دارم که چشمم نخفت**شنیدم که پروانه با شمع گفت*
*که من عاشقم گر بسوزم رواست**ترا گریه و سوز باری چراست*
*بگفت ای هوادار دیرین من* *برفت انگبین یار شیرین من*
*چو شیرینی از من بدر میرود* *چو فرهادم آتش به سر می رود*
*همی گفت و هر لحظه سیلاب درد* *فرو میدویدش برخسار زرد*
*که ای مدعی عشق کار تو نیست* *که نه صبر داری نه یارای ایست*
*تو بگریزی از پیش یک شعله خام* *من استاده ام تا بسوزم تمام*
*ترا آتش عشق اگر پر بسوخت* *مرا بین که از پای تا سر بسوخت*
*مبین تابش مجلس افروزیم* *تپش بین و سیلاب خون ریزیم*
*چو سعدی که بیرونش افروخته است* *ورش بنگری اندرون سوخته است*
*همه شب در این گفتگو بود شمع* *بدیدار او وقت اصحاب جمع*
*نرفته ز شب همچنان بهره ای* *که ناگه بکشتش پری چهره ای*
*همی گفت و می رفت دودش به سر* *که این است پایان عشق ای پسر*
*اگر عاشقی خواهی آموختن* *به کشتن فرج یابی از سوختن*
*مکن گریه بر قبر مقتول دوست* *برو خرّمی کن که مقبول اوست*
*اگر عاشقی سر مشوی از مرض**چو سعدی فرو شوی دست از غرض*
*فدائی ندارد ز مقصود چنگ* *وگر بر سرش تیر بارند و سنگ*
*به دریا مرو گفتمت زینهار**وگر می روی تن به طوفان سپار*
*به دوستانم در قم و جاهای دیگر...*

*_ معذرت میخوام ولی باور کردن این موضوع برای من مثل اینه که شما ادعا کنید:*
*شوهر من زنده شده و الان هم در اطاق پشتی مشغول نوشیدن قهوه و کشیدن سیگار هستش!!*
*شوهر خدا بیامرزم خیلی تنبل بود ولی همونقدر هم عاشق قناری بود.*
*در حالیکه بستهُ ارزن مخلوط با عسل رو که قناری ها از خوردنش،*
*سر حال میان روی پیشخون میذاشتم،*
*گفتم: " ولی اینکه قناری ماده از من بدش نمیاد و میشینه روی شانه ام،*
*که احتیاج به دروغ گفتن ندارد خانم عزیز".*
*_ آقای عزیز این غیر ممکنه این دو قناری بیش از شش ماه از عمرشون میگذره،*
*و شما هم تنها سه روزی بیشتر نیست که آنها را پیش خود دارید،*
*شما اگر - فرانس از آزیسی- هم باشید،*
*برای اینکه این دو مرغ عشق روی شانه شما بنشینند،*
*حداقل به دو ماه کار تمام وقت با این دو احتیاج دارید!!*
*ناراحتی خودمو از اینکه در بر خورد اول و بدون شناختِ از من،*
*دروغگو خطابم کرده بروز نمیدم.*
*هنگام پرداخت پول گفتم:*
*" بهتون اما ثابت خواهم کرد که قناری ماده روی شانه ام مینشیند"،*
*و لبخندی به سوی چشمانش فرستادم.*
*_ اگر شما به من ثابت کنید هر سه جفت قناری های دیگرم را به شما خواهم بخشید.*
*گفتم متشکرم از مهربانیتان ولی اگر به شما ثابت کردم،*
*لطف کنید و تاریخ دقیق تولد این دو پرنده را برایم جستجو کنید.*
*_ کار مشکلی از من میخواهید ، چون فروشنده قناریها در حال حاظر در مسافرت است.*
*ولی با کمال میل، شما اگر هم ثابت نکنید من حتمن آن را برایتان انجام خواهم داد.*
*تشکر کردم و برایش روز خوشی آرزو کرده و آمدم خانه.*
*بعد از دوساعت توانستم یک سری عکس که گرفتنش هم زیاد راحت نبود،*
*به عنوان مدرک پیش خانم حیوان فروش ببرم.*
*خیلی زیاد تعجب کرد، دست راستش را جلوی دهانش به علامت تعجب نگاه داشته بود.*
*بعد از لحظه ای پرسید:" شما گیاه خوارید؟"*
*طوری پرسید که از گیاه خوار بودنم بدم آمد، گفتم:" نه همیشه،*
*بیشتر اوقات گیاه کِشم تا گیاه خوار"*
*_ پس اینطور، پس اینطور!!*
*و شروع کردعکسهارو از نو دیدن.*
*من بیست و نه ساله در این مغازه مشغول به کارم، در این مدت همچین چیزی ندیدم.*
*با لبخند پرسیدم خوب دقیقن چند سالشونه این دو قناری؟*
*که آرام گفت:"شما شماره تلفونتون رو بدید،*
*من بعد از بدست آوردن اطلاعات به شما تلفن خواهم کرد".*
*در حال خداحافظی شادمانه گفت:" به شما تبریک میگم آقای قناری باز"*
*هر دو در یک زمان لبخندی رد و بدل کردیم.*