|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

*آقا جون سلام.*
*در چنین روزی شما و مامان جون در هم غلطیدید به نیت به وجود آوردن من.*
*پنجاه و چهار سال پیش پا به عرصهُ خانه ُتان گذاشتم.*
*من از همان سنین طفولیت،*
*پدران تمامی دوستانم را یک به یک زیر ذره بین میگذاشتم و آنان را با شما مقایسه میکردم،*
*هیچگاه، هیچکدام از دیگر پدرانی که من میشناختم و میشناسم،*
*به گرد پای مهربانی و خردتان نرسیدند.*
*من از اینکه در این دور از زندگانیم شما را به عنوان پدر داشتم به خود میبالم.*
*اقبال مرا یاری کرد که شما را به عنوان پدر به من هدیه داد.*
*آقا جون من مدت بیست و یکسالی که در خانه شما،*
*زندگی را به شناختن مشغول بودم، میدیدم شما دو نوبت در روز کار میکردید.*
*هشت ساعت مسافران اتوبوسرانی شرکت واحد را از این سر شهر به آن سر شهر میبردید.*
*هشت ساعت هم به مسافران پولدارتر با تاکسی خدمت میکردید.*
*برای من شما از همان اوان کودکی مظهر کارگری شریف و مهربان و با معرفت بودید.*
*میدانم که شغل شما مایه خشنودی همه افراد خانواده نبود.*
*این وقتی برای من گران و به نحوی خجالت آور خود را نشان داد،*
*که در هنگام ثبت نام در کلاس اول دبیرستان،*
*خواهرم در قسمت شغل پدر به جای کارگر،*
*کلمه کارمند را میخواست بنویسد که با اعتراض من مواجه شد،*
*اما در جواب تنها گفت:" هنوز بچه ای ، این چیزها حالیت نمیشه!" و نوشت کارمند.*
*آقاجون بهترین لحظات زندگیم با شما هنگامی بود که منو با خودتون به سر کار میبردید.*
*و من اجازه داشتم بلیط اتوبوس را از مسافران بگیرم و پاره کنم و رضا،*
*که شاگر شوفر شما بود چقدر پسر با محبت و بذله گو و بشاشی بود، چقدر دوست خوبی بود.*
*آقا جون شما سواد نداشتید و نمیتونستید بخوانید،*
*ولی من میدیدم با چه علاقه ای به رادیو و اخبار آن گوش میدهید.*
*خرد و آگاهی اجتماعی و معرفت انسانیتان برای من قابل تقدیر است،*
*و به من از همان ابتدا فهماند،*
*که این خصوصیاتِ شما را بدون مرارت و رنج بدست نمیشود آورد.*
*من عهد خود را با شما از یاد نبرده ام و کوشش میکنم تا جائیکه برایم مقدور است،*
*قلبم را در سحَرگاهان بشویم و چشمانم را خشک کنم.*
*شما در روز بیش از چهار ساعت نمیخوابیدید و مانند برده ای به کار جسمانی میپرداختید،*
*من هنوز هم با یاد آوری این از خود گذشتگیتان،*
*به خاطر همسر و فرزندانتان در شگفتم و به سهم خود خجالت زده.*
*من در آن بیست و یکسال ندیدم که شما بیمار شوید و یا از سر درد و یا دندان درد بنالید.*
*شما برای من مظهر نیروی خدا بودید.*
*صورت شما برای من همیشه از زیبایی و نور خاصی برخوردار بود.*
*میبوسمتان، بوسه ای جانانه مانند همیشه و اگر وقت کردید به سراغم بیائید.*
*خوشحالم از اینکه در چنین روزی شما با مامان جون به عاشقی پرداختید.*

*برای اینکه همسایه هایم فکر نکنند که مرده ام،*
*یکهفته ای میشود که سه بار در روز عودی روشن میکنم و در راهرو میگذارم.*
*"بوی عود خبر از زنده بودن شخصی در این خانه میدهد" میگویند به خود همسایه گانم،*
*و دیگر لااقل مانند دفعهُ قبل که مرده بودم و هفت روزی از صعود روحم بیشتر نمیگذشت،*
*که بوی تعفن بدن بی روحم همسایه هایم را به رنج انداخته بود،*
*بعد از جلسه ای هر سه به این نتیجه رسیدند که باید برایم اتفاقی افتاده باشد،*
*و تصمیم گرفتند بعد از یکدقیقهُ زنگ ممتد زدن اگر در خانه ام باز نشد پلیس را در جریان بگذارند.*
*صدای شکستن در ورودی خانه ام و باز شدن در اطاقم منو به خود میاره،*
*گوشی رو که باهاش در حال موزیک گوش دادن بودم از گوشم خارج میکنم،*
*و دو پلیس جوان را که متعجبانه نگاهم میکردند متعجبانه نگاه میکنم و میپرسم خبری شده؟*
*جائی آتش گرفته؟*
*سرو کله سه همسایهُ پرت ما هم در این ضمن از در نمایان میشود و لبخند زنان میگویند:*
*"خدا را شکر که زنده ای، ما فکر میکردیم برایت اتفاقی افتاده،*
*برای همین هم مجبور شدیم پلیس را در جریان بگذاریم"*
*یکی از پلیسها در حالیکه مانند سگی نفسهای پی در پی میکشید رو کرد به دیگری و گفت:*
*" مثل اینکه اینجا به جز بوی مرده گی بوهای دیگه ای هم میآد!؟*
*و پلیس دیگر در جواب میگوید:*
*"آره بوی آشنائی هم هست و چشمکی به رفیقش میزند"*
*میبینم هوا داره پس میشه یا به قولی داره جریان سه میشه،*
*و با یکی دو نفس عمیق کارشناسانه دیگه ما رو نه به جرم مُردن،*
*بلکه به جرائم دیگری بازداشت خواهند کرد!*
*رو به همسایه هایم کرده و میگویم:*
*متشکرم از اینکه به خاطر من به خودتون زحمت دادید و زنده بودن و مردنم برایتان مهم است،*
*ولی فعلن من از این جریان پیش آمده کمی در شوکم،*
*اگه ممکنه تشریف ببرید تا من کمی در آسایش به خودم بیام و ببینم چه اتفاقی افتاده.*
*و رو به پلیسها و با نگاهی جدی ازشون تشکر میکنم،*
*و دستمو برای تشکر و خداحافظی بسویشان دراز میکنم،*
*و با دست چپم حالتِ خوب خداحافظ میگیرم؛*
*و به سوی در شکستهُ خانه کیش و هدایتشان میکنم.*
*بعد از صورت جلسه و نوشتن نامهایمان و رفتن پلیسها از همسایگانم دوباره تشکر میکنم،*
*و با لحنی آهسته و خودمانیتر میپرسم:*
*"نمیشد فردا صبح پلیس رو خبر میکردید تا این در به این صورت در نیاد؟"*
*یکیشون گفت آخه ما فکر کردیم شما خدای نکرده مُردید برای همین هم پلیس رو خبر کردیم.*
*گفتم خوب دوست عزیز اگر قرار بود که من مرده باشم که دیگه زنده نمیتوانستم باشم!*
*و اگر هم زنده نباشم که مهم نیست کی پلیس بیاید و ببیند که آیا من مرده ام یا که نه،*
*لااقل اگر فردا صبح پلیس را در جریان میگذاشتید،*
*در به این نازننینی مثل جگر زلیخا پاره پوره نمیشد!.*
*یکهفته ای هست که صبح ها و ظهرها و عصرها عودی روشن میکنم،*
*و در راهرو قرار میدهم تا همسایگانم بدانند در این خانه کسی نمرده است.*

*با یادِ فائزه به اوّل رسید این آخر*
*Der Mann Gottes ist trunken ohne Wein:*
*Der Mann Gottes ist gesättigt ohne Fleisch*
*Der Mann Gottes entzückt, voll Staunen:*
*Der Mann Gottes hat weder Essen noch Schlaf.*
*Der Mann Gottens ist ein König unter einem schlichten Gewand:*
*Der Mann Gottes ist ein Schatz in einer Ruine*
*Der Mann Gottes ist nicht aus Luft, nicht aus Erde:*
*Der Mann Gottes ist nicht aus Feuer, nicht aus Wasser.*
*Der Mann Gottes ist ein uferloses Meer:*
*Der Mann Gottes regnet Perlen aus wolkenlosem Himmel.*
*Der Mann Gottes besitz hundert Monde und Himmel:*
*Der Mann Gottes hat hundertfachen Sonnenschein.*
*Der Mann Gottes wird Weise durch Wahrheit:*
*Der Mann Gottes ist kein Buchgelehrter.*
*Der Mann Gottes ist jenseits von Glauben und Unglauben:*
*Was bedeutet dem Mann Gottes schon Sünde und Verdienst*
*Der Mann Gottes ist vom Nicht-Sein fortgeritten:*
*Der Mann Gottes ist gekommen: erhaben, wie er reitet*
*Verborgen ist der Mann Gottes, Oh Shamsudin!*
*Suche und finde ihn – den Mann Gottes*

*
*که من متأسفانه هنوز ایشان را ندیده ام*
*
*
*برای نهار چه تهیه کنم؟ *
* چای شیرین و قهوه*
* که برای این قوم*
*ناهار به شمار*
* نمی آید... *
*******
*تقدیم به نسرین، امیر و نور چشمشان آوید*
*انرژی مرموزی با بار منفی، با سنگینی تمام خودشو روی دوشهایش انداخته بود. *
*شمعی روشن میکند و در روشنائی آن به درون خود دو ساعت خیره میماند. *
*عودی دیگر روشن میکنم و دست خسرو را هم رد نمیکنم. *
*کتاب جادوئیش را باز میکند و با صدای خوشش میخواند. *
***
*کسی که روی تو دیدست حال من داند*
*که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند*
*مگر تو روی بپوشی وگرنه ممکن نیست*
*که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند*
*هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد*
*دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند*
*اگر بدست کند باغبان چنین سروی*
*چه جای چشمه که بر چشمهات بنشاند*
*چه روزها بشب آورد جان منتظرم*
*ببوی آنکه شبی با تو روز گرداند*
*بچند حیله شبی در فراق روز کنم*
*وگر نبینمت آنروز هم بشب ماند*
*جفا و سلطنتت میرسد ولی مپسند*
*که گر سوار براند پیاده درماند*
*بدست رحمتم از خاک آستان بردار*
*که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند*
*چه حاجتست بشمشیر قتل عاشق را*
*حدیث دوست بگویش که جان برافشاند*
*پیام اهل دلست*
*این خبر که سعدی داد*

(نامه به برادرم سیّد محمد)
(برادر جان سلام)
(...)
(و سربازانِ بی سر، میخزند در پیِ سرهایِ بریدهُ شان،)
(میمکیدند خفاشان از خونِ جاری گشته از گلویِ پاره پاریشان.)
(میسوزد سرانگشتانم از مبهوتیِ جغد.)
(تشنگی چنگ بر گلویم میکشاند.)
(فرمان آتش از هر سو به گوش میرسد.)
(میسوزم در آتش عشق آهی سرد. )
("کویر تشنه است" میخواند باد به گوش.)
(شرم میخندد، ابر میگرید.)
(کویر خونین است.)
(گریه ام میگیرد.)
(خون میگرید نطفهُ نبستهُ سربازی بی سر،)
(جاری میشود در رحَم زمان.)
(رعد میزند، برق میگیرد.)
(دستانم را دیشب در خواب از تنم جدا میکردند.)
(من فریاد میزدم یا حضرت عباس.)
(چشمانم را از حدقه در آورده به مشت گرفته میفشردند.)
(آب نفت گشته و زمین را فرا گرفته بود و هیچ آتشی سر خاموشی نداشت.)
(سخت تشنه ام برادر.)
(دستی زبانم را در چنگ گرفته و با خنجری میبرید)
(و در آب گنگ پرتاب میکرد.)
(گنُگ میشوم.)
(سرهای بریده را بر نیزه میکنند.)
( سرهای خونین را چیده در سینی بر روی طاقچه ای قاب میکنند.)
(داداش شجاع، سحرت صادق باد.)
(اگر قرار باشد انرژی اتمی جهان را به آتش کشد)
(خوشا پروانه گشته با شمعی بسوزم)

“On the first part of the journey“
“I was looking at all the life“
“There were plants and birds and rocks and things“
“There was sand and hills and rings“
“The first things I met was a fly with a buzz“
“And the sky with no clouds“
“The heat was hot and the ground was dry“
“But the air was full of sound“
“I've been through the desert on a horse with no name“
“It felt good to be out of the rain“
“In the desert you can remember your name“
“Cause there ain't no one for to give you no pain“
“La, la…“
“After two days in the desert sun“
“My skin began to turn red“
“After three days in the desert fun“
“I was looking at a river bed“
“And the story it told of a river that flowed“
“Made mi sad to think it was dead“
“You see I've been through the desert on a horse with no name“
“It felt good to be out of the rain“
“In the desert you can remember your name“
“Cause there ain't no one for to give you no pain“
“La, la…“
“After nine days I let the horse run free“
“Cause the desert had turned to sea“
“There were plants and birds and rocks and things“
“There was sand and hills and rings“
“The ocean is a desert with its life underground“
“And a perfect disguise above“
“Under the cities lies a heart made of ground“
“But the humans will give no love“
“You see I've been through the desert on a horse with no name“
“It felt good to be out of the rain“
“In the desert you can remember your name“
“Cause there ain't no one for to give you no pain“
“La, la…“

(سوّم)
*آنها دوازده تن بودند*
*درویش خواب گزار*
*در خواب بودم دستی از غیب بیدارم کرد.*
*آوازی در گوشم پیچید:*
*"ای مسلمان،*
*نامسلمانی جهانت را تسخیر کرد".*
*وحشت زده از خواب برخاستم.*
*وضو گرفته و به نماز ایستادم.*
*در سجود بودم که باز ندا آمد:*
*"ای مسلمان،*
*نا مسلمانی جهانت را تسخیر کرد".*
*بعد از آن سی سال،*
*نهی از منکر و امر به معروف کردم.*
*در اولین روز پنجاه سالگیم،*
*کنار چشمه ای برای رفع تشنگی،*
*دستم را در آب کرده مشتی آب برداشتم.*
*همراه آب ماهی کوچک سبز رنگی در مشتم جای گرفت.*
*از رنگِ درخشانش در تعجب بودم که دهان گشود و گفت:*
*"ای مسلمان،*
*نا مسلمانی جهانت را تسخیر کرد رابرای تو گفتم.*
*نا مسلمانی جهان تو را به زنجیر کرده است.*
*جهانت را آزاد کن، جهانت را آباد کن".*
*از آن پس خاموشی گزیدم.*
*نه نهی کردم نه امر.*
*پس از ده سال سکوت،*
*در اولین شب شصت سالگیم،*
*ماهی کوچک سبز رنگی به خوابم آمد و گفت:*
*"با من داخل چشمه میشوی و با نفسی عمیق،*
*آب را از راه بینی به داخل میکشی و با بازدم آن را از دهان خارج میسازی،*
*این کار را سه بار انجام میدهی،*
*بعد از آن از خواب بیدار میشوی و دیگر پاک هستی".*
*به یاد محمد عرب زاده*
*مرا خود با تو چیزی در میان هست*
*وگرنه روی زیبا در جهان هست*
*وجودی دارم از مهرت گدازان*
*وجودم رفت و مهرت همچنان هست*
*مبر ظن کز سرم سودای عشقت*
*رود تا بر زمینم استخوان هست*
*اگر پیشم نشینی دل نشانی*
*وگر غایب شوی در دل نشان هست*
*بگفتن راست ناید شرح حسنت*
*ولیکن گفت خواهم تا زبان هست*
*ندانم قامتست آن یا قیامت*
*که میگوید چنین سرو روان هست*
*توان گفتن بمه مانی ولی ماه*
*نپندارم چنین شیرین دهان هست*
*بجز پیشت نخواهم سر نهادن*
*اگر بالین نباشد آستان هست*
*برو سعدی که کوی وصل جانان*
*نه بازاریست کانجا قدر جان هست*
*بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست*
*بگوی اگر گنهی رفت وگر خطائی هست*

"چوبه دار"
"هــر شب گرفتــــارخودم"
"در فـكـــــر آزار خــــودم"
"من مــــرده ام باور كنيـــد"
"بـر چــوبــه ي دار خـــودم"
"من خويش را گم كرده ام"
"در فكــر ديـــــدار خــــودم"
"من را كسي پـیدا نكـــرد"
"در زيـــــــر آوار خــــــودم"
"يك آشنــــا با من نبــــــود"
"آن سوي ديـــــوارخــــودم"
"دلخــوش به يك آواز سرد"
"يك ضــربه بـرتـارخــــــودم"
"بايــد بگـويم سالهـــاست"
"هــر شب عــزادار خـــودم"
"سارا سلیمانی"
"تولّد: ۱۳۵۷/ ۱۱/ ۰۹"
"مرگ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۷ "

( دوّم )
*آنها دوازده تن بودند*
*عاشق حسود*
*حسادت مرا سِحر کرده و در بند خود داشت.*
*بی قرار و نا آرام مدام در پیِ مقایسه خود با دیگران بودم.*
*نه زیبائی بر من جلوه گر میگشت و نه من دیگر توانا به دیدن زیبایی بودم.*
*حسادت وادار به خیانتم کرد.*
*بهترین دوستم سهراب را به خاطر حسادت به پیشرفت در تخصصش که جراحی قلب بود،*
*ناجوانمردانه نزد همکاران و مسئولان بیمارستان بد نام کردم.*
*از کسانیکه آگاهی بیشتری از من داشتند متنفر بودم.*
*کسانیکه قادر به ابراز عشق بودند تا سر حدّ جنون دشمن میپنداشتم.*
*چاپلوسان بهترین دوستانم را تشکیل میدادند.*
*رحم، مهربانی و نیکی به دیگران،*
*آسایش برای دیگران آرزو کردن را به کل به دست فراموشی سپرده بودم.*
*فراموشی امانت دار امینی نیست تا چیزی بدستش بسپری فوری گم و گور میشود،*
*زمانیکه با درد سر پیدایش میکنی و امانتت را میطلبی،*
*خود را به فراموشی میزند و میگوید: چه امانتی؟*
*اولین روز عید سال هزار و سیصد و ده خورشیدی برای خریدن نان از خانه خارج شدم.*
*بعد از تهیه نان هنگام برگشت، فقیری را نشسته کنار در خانه دیدم.*
*هنگام داخل شدن به خانه آرام گفت:*
*" آقا گرسنه ام؛ نان خشکی و کمی آب بدهید شما را دعا خواهم کرد".*
*بدون توجه به او در حال گذاشتن پا به داخل خانه بودم که ناگهان مچِ پایم را محکم با دست گرفت.*
*سرم را برای اعتراض برگرداندم و به جای او خودم را در لباسی ژنده دیدم.*
*نگاهم میکرد و با دهانی بسته به من میگفت:*
*"عجب قلب سنگی داری"،"عاشق شو، عاشق شو".*
*پایم را که رها کرد؛ رها شدم از حسد.*
*داخل خانه شدم و نان را در سفره گذاشتم و یکایک افراد خانه را بوسیده و نوروز را تبریک گفتم.*
*همه از بوسه هایم متعجب بودند و من علت تعجبشان را نمیدانستم؟*
*از آن به بعد حسادت فراموشم گشته و عشق بر جای آن نشسته.*

(اوّل)
(آنها دوازده تن بودند)
(سر از پا نمی شناختم،)
(کودکِ دبستانی ای را میمانستم که با اوّلین نمره بیستِ خود،)
(در حال رقص و شادی و سرور بود .)
(پانزده سال زمان کمی نیست،)
(هر سال برای یک نفرشان اتفاقی نامنتظره پیش میآمد و ملاقات انجام نمیشد .)
(اوّلین بار که به ملاقاتی دسته جمعی دعوتشان کردم به جز یکنفر،)
(بقیه از پیشنهادم استقبال کرده و دعوتم را پذیرفتند .)
(بعد از دو سال نامه نگاری بی وقفه و آوردن دلیل و بهانه کردنِ دل،)
(توانستم دل او را هم نرم کرده و راضی به ملاقاتش گردانم .)
(بی نتیجه ماندن دعوتهای پیاپی و هر ساله ام برای ملاقاتشان،)
(به من آموزاند که صبوری پیشه کنم.)
(خدای من پس کی آن روز میرسد که من باز این مردان پاکت را نشسته گرداگرد هم ملاقات کنم؟)
(کودک درونم بی جهت در وجد نبود؛)
(صبوریم به بر نشسته بود و میتوانستم ساعت هفت امشب این میوه رسیده را ببویم .)
(در اوّلین گردهمائیشان، من هفت ساله بودم و مرا در میانشان نشانده بودند .)
(هنگام خداحافظی با هر بوسه شان،)
(هفتاد سال بر عمرم افزوده میگشت و با بوی خوش گل رُز در هم میآمیخت .)
(بعد میمردم و با بوسه دیگرشان زنده میگشتم .)
(جادوی نگاه چشمانشان در این سالها همیشه همره من بوده و از روح و جانم محافظت کرده اند .)
(گاهی با نگاه پر محبتشان شور و شوق به زندگانی را در من بیدار و پدیدار میکنند .)
(زمانی هم از خطرهائی که در سر راهم قرار دارند مرا هشیار و آگاه میسازند .)
(گاهی هم که زمین میخورم و دیگر همه چیز برایم پوچ است و به پایان خود نزدیک،)
(با جادویِ نگاهشان یاریم میدهند تا برخیزم و گرد از سر و روی بر گیرم و قدم در راه نهم .)
(قرار ملاقات ساعت هفت شب بود و من هنوز یکساعتی وقت داشتم .)
(این فرشته گان بعد از چهل سال باز به خاطر دل من به گرد هم مینشستند .)
(خوب میدانم، این یکساعت هم برایم به مدت چهل سال به طول خواهد کشید .)

*نیستم من*
*وقتی هستی*
*کـیـستـم من ؟*
*وقت رفتن از بَرت*
*مـیـرود جان و تـنم*
*بیمار منم، داروی درمانِ تنم*
*باک زیستـن نیست مرا*
*نوشدارو شو ای مَهم*
*
*آنها دوازده تن بودند*
*داخل اطاق پر بود از سکوت*
*دیوارها و سقف، رنگی سفیدِ یکد ست داشتند*
*دوازده مرد دایره وار گرد هم بر زمین چهار زانو، بی هیچگونه حرکتی نشسته بودند*
*انگار تمامی حجم اطاق را تنها من و قالیچه ای که رنگش به سپیدیِ برف میرفت، پُر ساخته بود*
*میانهُ سقف، چشمی به بزرگیِ هفت سانتیمتر نقاشی شده بود*
*درون مردمکِ سیاه رنگِ جشم، کفتری سفید در پرواز بود*
*نوع نشستن هر دوازده مرد، مرا به یاد مجسمهُ سنگی بودا میانداخت*
*دوازده مجسمهُ سنگی بودا که تنها چشمانشان حرکت میکرد*
*نگاه هایِ رو به سویِ بالایِ بیست و چهار چشم*
*در مردمکِ چشم نقاشی شده بر سقف*
*با کفتر در ملاقات بودند*
*کنار در آرام بر زمین مینشینم*
*دستانم را بر زانو قرار میدهم*
*ماننـد آن دوازده تن، نگاهم را به سویِ بالا متوجهُ کفتر میکنم*
*در حالِ پرواز در میـانِ آسـمانِ چشمانِ کبوتر هستم که با*
* صدایِ "قبول باشه ایشاءالله، قبول باشه " دوازده مرد*
*که همانطور نشسته دست بر شانهُ دیگری داشته*
*رویِ یکدیگر را میبوسیدند،چشمانم را باز کرده*
*خود را چهار زانو نشسته در میانشان میابم*