|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

(ع)
(م س)
{دوست تازه}
{خوب و خردمندم سلام}
{خوشحالم با مردی از سرزمینم با این خردِ والا در تماصم}
{من دعوت تو را به دوئل میپذیرم، هر چند سالیانیست غیر قانونی گشته}
{دیدارمان در باغ گلستان}
{فراموش نکن من و تو بر برگی سبز نوشتیم و پیمان بستیم " اسلحه اتمی هرگز"}
{اگر گلهایم با خار به سویت پرتاب شدند بدان نقض عهد نمیکنم}
{گل بی خار یافت نمیشود دوست من}
{و من در زرّادخانه ام با دستانِ خونین تمامی گلهایم را بی خار میگردانم}
{من خود را آماده دوئل با تو کرده ام}
{همان لحظه که دیدم چشم بر چشم او داری}
{چشم بر چشم او داشتم{
{من به خاطر چشمی که عاشق میگردم جان که بی بهاست}
{روحم را هدیه میگردانم}
{آدرس زیر را به خاطر داشته باش}
{خیابان پارک محبت}
{کوی پنجم}
{دست چپ}
{درب هفتم}
{پلاک صد و یک}
{این هم شماره تلفنی که با آن زمان دوئل را به من خبر دهی}
{صفر.یک.هفت.شش.شش.پنج.شش.هشت.پنج.سه.شش.شش}
{برایت دعا خواهم کرد که در هنگام دوئل از عطر رزهای آتشین رنگم مست نگردی}
{این را بدان که تا لحظه دیدارمان برای دوئل کردن تنها و تنها آن دو چشم زیبا را برابر دیدگان دارم}
{مرگ هرگز مرا به هراسیدن نخوانده است}
{اگر به تیر شقایقت بر زمین غلطیدم}
{از تو میخواهم بعد از مرگم}
{بر آن چشم بوسه ای زنی}

{با بی تفاوتی از رویِ تفاوتها نپریم}
{تفاوتها هستند که مرا ره به حقیقت گشایند}
{تفاوتِ ظاهری گلهاست که زیبائیشان جلوه گر سازد}
{زیبایی اخلاق، زیبایی تفکر، زیبایی تخیل، زیبایی گفتار و زیبایی عشق}
{بگذار گلهای عشق در باغچه قلبت رنگهای مختلفِ خدا را بر روی خاک نقاشی کنند}
{بگذار هر گلی هر بویی که داشت با آن خوش باشد و بازی بکند}
{میدانم، گل سرخ زیباست و بویش بوی بهشتِ خداست}
{من اگر ما نشوم تنهایم}
{تو اگر ما نشوی خویشتنی}
{من اگر ما بشوم دیگر نیستم}
{تو اگر ما شوی دیگر نیستی}
{من هم اما یکی هستم}
{خدا هم تنها یکیست}
{در او حل میشوم}
{محو میشوم}
{خدا هست}
{او را نمی بینم}
{تو مرا میبینی؟}
*

*با اون شتاب پُر عجله ای که دَ ف رو به بالا پرتاب میکرد*
*فکر میکردی الانه که بخوره سر و چشم ستاره ای رو تو آسمون خونین و مالین کنه*
*خدائیش خودم با این دو تا چشمام دیدم*
*یکبار همچین دَف رو فرستاد بالا که خالِ آسمون شد و دیگه برنگشت پائین*
*دو روز بعد که دوباره دیدمش پرسیدم آ... سد حسین، دفتون برگشت؟*
*که اول یه راه نصیحت مهمونمون کرد*
*آره برادرم ؛ همیشه بگو آقا سیُد حسین*
*چیه آخه همش میگی آ... سد حسین*
*صداتم ضعیفه مردم فکر میکنن میگی آ...سدر حسین*
*آره برادر بگو آقا سیّد حسین، بهتره*
*یا اگه ادا کردنش برات طولانی و خسته کننده و سخت هستش*
*فقط بگو آقا سیّد*
*در ضمن به برو بچه های کوچه و محلت هم بگو آقا سیّد حسین*
*پنجشنبه یعنی دو روز دیگه، طرفهای ساعت ده و نیم صبح*
*تو همون خرابه همیشه گی معرکه میگیره*
*تعطیلات سه ماه تابستونیتونم که شروع شده و همتون وقت دارید*
*بهشون بگو آقا سیّد حسین میخواد پنجشنبه*
*یک زنجیر با حلقه های به کلفتیِ یه بند انگشتو با بازوهاش پاره کنه*
*به اون پسره که ته کوچتون میشینه هم بگو*
*اینبار ببینم جوراباشو لنگه به لنگه پاش کنه بیاد تماشا*
*هرچی ببینه از چشم خودش میبینه*
*بهش بگو کور خوندی پسر*
*من خودم با این کلک ها بزرگ شدم*
*بهش بگو*
*اسم آبادیمونم کلَکستان بوده*
*آ...سد حسین جعبه مارگیریتونم پنجشنبه میارین؟*
*تا خدا چی بخواد*
*خیر میخواد ایشاءالله*
*ایشاءالله، مواظب خودت باش، دست علی به همرات*
*خدا حافظ آ...سد حسین خیر پیش*

*آنکه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت*
*به همه عالمش از من نتوانند خرید*
*سعدی*
*دیدم بین من و سعدی از نظر اسم و نام تفاوت چندانی نیست*
*دست به قلم بردم و نوشتم*
*سعدی جان سلام*
*من یکی از مخلصان شما هستم*
*از همان اوان کودکی*
*تو بودی میگفتی میازار موری که دانه کش است؟*
*مردم بیسوادند*
*دانه کِش را*
*دانه کُش خواندند*
*و چون دانه برکت خداست*
*پس دانه کش را به جرم دانه کُشی مرتبن میکُشن*
*و میخوانند:"میازار موری که دانه کُش است*
*با پشه کُش بکُش، مور که نیست، عینِ شپشست"*
*باری برادر بزرگوارم میگفتم که من از اوان کودکی*
*شما را دوست داشتم و به نصایح شما گوش میکردم*
*من هم اسمم مانند شماست*
*سعدی نیستم ولی سعید هستم*
*هر وقت شعری از شما میخوانم*
*دوست دارم*
*منهم در همان مضمون چیزی بنویسم*
*این بار (ی) سعید را به آخر اسمم بردم*
*و (د) سعید را یک حرف به جلو کشیدم*
*و شدم عین شما*
*حالا منهم اسمم سعدی شده*
*و به این خاطر منهم با اجازهُ شما یک بیت میسرایم*
*در مضمون این بیت شما*
*آنکه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت*
*به همه عالمش از من نتوانند خرید*
*سعدی*
*آنکه برگشت و وفا کرد و به دنیام نفروخت*
*به همه عالم بکوشم و بگویم که لیلیم او بود*

"دوش در حلقهُ ما قصّهُ گیسوی تو بود"
"تا دل شب سخن از سلسلهُ موی تو بود"
"دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت"
"باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود"
"هم عفی الله ز صبا کز تو پیامی آورد"
"ورنه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود"
"عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت"
"فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود"
"من سرگشته هم از اهل سلامت بودم"
"دام راهم شکن طرّهُ هندوی تو بود"
"بگشا بند قبا تا بگشاید دل من"
"که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود"
"بوفای تو که بر تربت حافظ بگذر"
"کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود"

*مولا علی*
It is enough for your civility to refrain
From what you are disapproval of others
*
Whoever sets right his inner part
God sets right his outward
*
Beware that the piety of the heart is
Better than your physical health
*
The believer’s joy appears in his face
While his sadness hides in his heart
*
One who conquests with evil
Is in fact a loser
*
Love of hearts is the most precious treasure
People are afraid of unknowns
*
Tolerance is the key to success
*
Pardon is the alms of victory

*شیر خدا شاه ولایت علی*
*روز احد چون صفِ هیجا گرفت*
*تیر مخالف به تنش جا گرفت*
*غنچه پیکان به گل او نهفت*صد گل محنت ز گل او شکفت*
*رویِ عبادت سویِ محراب کرد*پشت به دردِ سر اصحاب کرد*
*خنجر الماس چو بنداختند*چاک به تن چون گلَش انداختند*
*غرقه به خون غنچه زنگار گون*
*آمد از آن گلشن احسان برون*
*گل گل خونش به مصلّی چکید*
*گشت چو فارغ ز نماز آن بدید*
*این همه گل چیست تهِ پای من*ساخته گلزار مصلایِ من*
*صورتِ حالش چو نمودند باز*گفت که سوگند به دانایِ راز*
*کز الم تیغ ندارم خبر*گرچه ز من نیست خبردارتر*
*طایر من سدره نشین شد چه باک*
*گر شوَدم تن چو قفس چاک چاک*
*جامی از آلایش تن پاک شو*
*در قدم پاک روان خاک شو*
*شاید از آن خاک به گردی رسی*
*گرد شکافی و به مردی رسی*
*مولانا جامی*
*عشق آمد و باز دگرگون نمودم*
*سایه بگرفت ز رویم سحرگون نمودم*
*آتشی انداخت به جانم دیده روشن نمودم*
*دل بسوزاند آتشش سیه روی نمودم*
*فاش ساخت راز عشق زبان بسته نمودم*
*پاسخی خواست ز من بخون دیده نمودم*
*مشو عاشق اگر شوری نداری سیّد*
*اگر شرّی وگر روح شوری نداری سیّد*

*صد و یک روز کوچکتر از برادر و سرورم مسیح میباشم*
*برادر و مولایم علی سی روز بزرگتر از من است*
*الا یا ایهاالساقی و ادر کاسا و ناولها*
*که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها*
*ببوی نافهُ کاخر صبا زان طره بگشاید******ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها*
*بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید***که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها*
*مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم***جرس فریاد میدارد که بربندید محفلها*
*شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل*
*کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها*
*همه کارم ز خود کامی ببدنامی کشید آخر*
*نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها*
*حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ*
*متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها*

"زندگی بازیست."
"ما" ، "خود"
"صحنه میسازیم"
"تا بازیگر"
"بازیچه های"
"دیگران باشیم"
احمد شش سالی از منصور بزرگتر بود.
منصور برادر زادهُ احمد و دوست کودکیم بود.
هر ده باری که سه چرخه او رو از ته کوچه تا سر کوچه هول میدادم،
اجازه داشتم یکدور از ته کوچه تا سر کوچه پشت سه چرخه واستم و اون برونه.
احمد مسوُل مستقیم اسم گذاری رو بچه های کوچه بود.
مثلن به منصور میگفت بُزمچه.
بُز مچه چند دفعه بهت گفتم بچه هارو پشت چرخت سوار نکن خراب میشه؟
چون یکبار! در شش سالگی،
شب در رختخواب جامو خیس کردم و نمیدونم کی حق برادری بجا نیاورد و خبر به احمد رسید،
از آن به بعد اسمم شده بود سعید شاشو.
نمیدونید چه مصیبتی داره وقتی داری با بچه های محل با تیم کوچه بالا فوتبال بازی میکنی
و یکی از افراد تیمت بگه "پاس بده شاشو دیگه" و یا "اینم شوت بود آخه شاشو".
پله که چیزی نیست،
علی دائی هم باشی بازی یادت میره.
از روزی که دو تا از بچه های کوچه پائینی تو کوچه خودمون
تو تشتک بازی بهم باختن ولی تشتکهای باخته شده
بعلاوه تمامی تشتکهای مرا هم بزور از من گرفتند،
به اسمم یه "بی بخار" هم اضافه شد.
بستگی داشت در چه موقعیتی چه کسی و به چه خاطری منو صدا میکنه،
گاهی میشدم "شاشوی بی بخار"
گاهی هم "بی بخار شاشو".
وقتیم که بچه ها حال حوصله کافی نداشتند
به "بی بخار" و یا "شاشو" بسنده میکردن.
آخرین اسمی که روم گذاشته شده "درویش گیج" هستش.
از بی حواسی یادم نمیاد چه کسی این لقب رو به من داده.

.در خفا میگریم.
.آشکار عاشقی میکنم.
.رهگذری گفت چه بی غیرتیها.
:بر دیوار تاریخ این شهرحک است:
"با روسری عشق را بپوشان"
?نخوانده ایش؟
.طفلکی عشقم.
.هاج و واج مونده نمیدونه به کی نگاه کنه.
.گاهی زیر چشمی یه نظر به رهگذر میندازه.
.منو هم کنجکاو و دقیق با نگاهش روانکاوی میکنه.
.دلم برای عشقم میسوزه قیافه اش شده شبیه تو سری خورده ها.
.انگار قرنها هر کی دستش رسیده یکی زده تو سرش.
!میگم یه روسری براش بگیرم این بچه راحت بشه!
.سلامت باشید.
.سعید از برلین.
*با ابر در سفری رَه به جایی خوش بَر*

داشتم کلید رو توقفل در میچرخوندم تا بازش کنم که دو تا دست سردِ سرد از پشتِ سرم
چشامو پوشوند و سری خودشو نزدیکم کرد و از بغل صورتمو یه ماچِ آبدار کرد
البته به علت استحفاظ صورتم بوسیله ریش و پشمم زیاد آبدار بودنِ ماچ رو احساس نکردم
ولی اون بخار دهانش که بوی دهن سگِ مستی رو میداد
به هم فهموند طرف ضد یخ تو این زمستونی مصرف کرده اونم از نوع گورباچوفیشو
با صدای تغییر داده و زنانه ای پرسید
اگه گفتی کی هستم میذارم دوباره دنیا رو ببینی والاّ تا قیامت کور میمونی
با خودم گفتم جل الخالق این دیوانه کیه کله سحر گیر ما افتاده
بعد به خودم دوباره گفتم تو هم بیکاریا اول سحر زدی بیرون که هوای پاکیزه بخوری عین زندانیها
داشتم حدس میزدم چه کسی میتونه این دیوانه باشه که اونور صورتمو هم یه ماچ آبدار کرد
گفتم نکنه فکر میکنه از حج برگشتم
کمی پشتمو بهش فشار دادم تا ببینم طرف لا اقل مرده یا زنه که دستاشو برداشت و گفت
میدونستم نمیتونی حدس بزنی
صورتمو برگردوندم وقتی دیدمش لبخندی زده
دو تا ماچش کردم و پرسیدم تو کی برگشتی؟
نیمساعته برگشتم و ده دقیقه هم تو این سرما منتظر شما هستم تا از هواخوری بقول خودت سحرگین برگردی
میبخشی اگه میدونستم امروز برمیگردی از خیر ورزش میگذشتم
درو باز میکنم و همراه خسرو در حالی که ساک سفرشو دنبال خودش مثل گاری میکشید داخل خانه میشویم
بازم که سعید شوفاژو روشن نکردی اطاق شده مثل انبار یخ سازی
شوفاژو کار میندازه از داخل ساک شمع بزرگی در میاره و میذاره تو جا شمع دونی و روشنش میکنه
چه رنگ مغز پسته ای قشنگی داره این شمع خسرو
به عنوان عیدی برات آوردم
در حال نشستن کتابچه قرمز خوشرنگ منتخب غزلیات سعدی رو از جیب پیرهنش در میاره
چشمشو میبنده و کف دست راستشو چند بار میکشه رو جلد کتاب
مگه دست دوست دخترته که اونجوری نوازشش میدی؟
آهسته و با چشمهای بسته میگه این قلبم هست که نوازشش میکنم
و آهسته تر چیزی زیر لب میگه که من نمیشنوم
با انگشت میانی دست راست کتاب رو از هم باز میکنه
نگاه کوتاهی به صفحه میندازه
بعد تار مویی از سرش میکنه میذاره بین دو صفحه و کتابو دوباره میبنده و میذاره کنارش رو زمین
نور شمع و بوی عود و گرمای شوفاژ
تنفس هوای پاک هنگام پیاده روی و بوی الکل از دهن و بدن خسرو
همه قاطی همدیگه شده و منو دچار سرگردانی کرده بودن
که خسرو با گفتن پس چرا نمیشینی منو ناگهانی از این حالت رهایی میده
سفره رو پهن میکنم جلوش و استکانهای چای را تا نیمه پُر میکنم و میپرسم پس چرا کتاب قلبتو بستیش؟
به جای جواب دادن دست میکنه از جیبش پیرهنش
اسباب و ادوات مخصوصشو در میاره و میزاره جلوش روی سفره
نگاهی بهش میندازم و فوری دستگیرم میشه بحث کردن الان اثری نداره پس سیگاری روشن میکنم
صدای موزیک تکنوازی سنتور رو که خودش اجرا کرده و به گوش ضعیف میرسه بلندتر میکنم
جرعه ای چای مینوشم و خسرو هم به ساختن سیگار جادویی در این اول سحری مشغول میشه
بعد از چند پک طولانی دستشو با اون سیگار جادویی به طرف من به عنوان تعارف که تو هم بکش دراز میکنه
بلند خیلی بلند که منظورمو درک کنه میگم این نماز اول صبح شماست؟ و سیگارو که منو همیشه یاد گرز رستم میندازه میگیرم و بدون صحبتی چند پک هم من میزنم
سعید این فال عیدی تو هستش که برات گرفتم و شروع میکنه با اون صدای دلنشینش به ترنم کردن
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست
یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست
بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست
آنکه در چاه زنخدانش دل بیچارگان
چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست
پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی
باز میگویم که هر دعوی که کردم باطلست
زهر نزدیک خردمندان اگرچه قاتلست
چون ز دست دوست میگیری شفای عاجلست
من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست
دوستان معذور داریدم که پایم در گلست
باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان
ترک جان نتوان گرفتن تا تو گوئی عاقلست
آنکه میگوید نظر در صورت خوبان خطاست
او همین صورت همی بیند ز معنی غافلست
ساربان آهسته ران کارام جان در محملست
چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست
سعدی آسانست با هرکس گرفتن دوستی
لیک چون پیوند شد خو باز کردن مشکلست
مرسی فال مبارکی بود ولی برای اینکه دوستیمان بر مبنای نگاه سعدی یک دوستی
محکم و ابدی بمونه قول باید بدی که فراموش نمیکنی
نوبت دیدار بعدیمان در باره این سیگار جادویی
که تو هر از گاهی به من هم تعارف میکنی
بحث و تبادل افکار کنیم
قول میدم
و دفشو از کنار متکاش بر میداره و آرام به همراهی نوای سنتور میپردازه
عود بوش گیراتر میشه
و شمع هم به رقص میاد
من هم کم کم از خودم جدا میشم و
در حال داخل شدن به چشمان خسرو
فلوتم را همراه خود میبرم
با ابر در سفری ره به جایی خوش بَر

سلام آقای معروفی
عید بر شما خوش یمن باد
شاعر سرزمین رویایی من
شما به من نو به نو عاشقی میآموزید
هر بار از روحم سوآل میکنم کجا بوده که چنین مست گشته
جواب این بوده:
در گلستانِ آقای معروفی میچرخیدم
چشمهات را ببند
و دستهام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو.
خواب دیدم نقش خنده را سرمه ای رنگ بر چشمانت می کشیدم
و کتابهایت همگی دست شده بودند و تو را دست به دست به سوی خدا راه میبردن
اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو
کوهی نیافتم، دلم را سنگ کردم و نامت را بر رویش کندَم
مدتهاست چشمانم به دنبالت میگردند
پاسی از شب گذشته
نمیدانم چرا هنوز بر نگشته اند؟
فاصله دو نقطه گاهی چهار انگشت بود و زمانی پنج
فاصله نگاه من و نگاه تو را چند مژه پُر میکرد؟
هنگامیکه دیروز فریاد میداشت " درشکه چی یه شلاق"
حدس نمیزدم امروز پشتم به دست شلاقش نقاشی شود
میخواستم بگویم من شما را دوست دارم و چندان مهم نیست
که آیا شما هم میتوانید مرا دوست بدارید و یا نه
من شما را دوست میدارم و همین برای من کافیست
هر روز که به سنم اضافه میشه یکی از موهای سرم را کنده
و لای کتاب تاریخ زندگیم میگذارم
دیروز متوجه شدم دیگر مویی بر سر ندارم
کتاب را بستم و مُردَم
پری خوابهای طلایی ام امروز صبح برایم قهوه آماده کرده بود
چشام که باز شدن اثری از پری نبود
حتا داخل حمام را هم گشتم
قهوه را که نوشیدم بلافاصله خوابم بُرد
به تو میگویم برایت میمیرم
تو میگویی اگر راست میگويی بمیر
خواستم بپرسم اگر بمیرم دلت برایم تنگ نخواهد شد؟
دیدم خیلی وقته که مردَم
داشتم براش گل میچیدم خارش رفت تو انگشتم و خونین شد
در حالیکه داشتم انگشت خونیمو میمکیدم از خودم پرسیدم
نکنه عشق خونخوارم کرده باشه؟
میخواهی بروم
لباسهای خدا را
برات بدزدم؟
سرافراز و چالاک بمانید شاعر سرزمین دلها
سعید از برلین

Irdisches Glück und Himmlische Glückseligkeit
Ihr seid Liebe
Ihr entstammt der Liebe
Liebe hat euch ins Leben gerufen
Ihr könnt nicht aufhören zu lieben
Wenn man sich über die irdische Liebe erhoben hat
blüht die himmlische Liebe auf
Jesus ist die Seele des Weltalls
und - wie es im Koran heißt
"Geist Gottes".
An der Kälte der Welt zu erkalten
ist Schwäche
aber in der Welt zu leben und gleichzeitig darüber zu stehen
ist wie Wandeln auf dem Wasser
Es ist ein Licht in jeder Seele
es müssen nur die Wolken
die es verhüllen
aufgelöst werden
auf dass es hervorstrahle.
Es steht stets irgendein Zusammenbruch
irgendeine Gefahr
irgendeine Unannehmlichkeit bevor
wenn man der Liebe nicht erlaubt
frei zu strömen und sie begrenzt
Tatsächlich ist jede schöne und harmonische Handlung
jede Handlung aus Liebe
Güte und Mitgefühl
der Tanz der Seele
Der Hunger des Menschen wird durch Nahrung gestillt
aber dahinter steht der Hunger der Seele
und dieser kann (durch irdische Nahrung) nie gestillt werden.
So wie jeder Fluss zum Meere fließen und sich mit ihm vereinigen möchte
so hat jede Seele die Sehnsucht
sich dem Geiste zuzuwenden und sich mit ihm zu vereinigen
Ein religiöser Mensch kann entweder das Licht verbreiten oder aber es löschen
indem er seinen Glauben anderen aufzwingt
Es gibt keine größere Macht als die Liebe
Alle Kraft und Stärke entwickelt sich
wenn die Liebe im Herzen erwacht
Wenn Liebe sich in einem Ziel sammelt
ist es Liebe
Wenn sie mehreren Zielen gilt
ist es Zuneigung
Wenn sie einer Wolke gleicht
nennt man sie Verblendung
Wenn ihre Neigung moralisch ist
geht es um Ergebenheit
Wenn sie sich Gott zuwendet
dem wahrhaft einzigen Sein
dann wird sie Göttliche Liebe genannt
der Liebende wird heilig
*PIR VILAYAT INAYAT KHAN*
***
سعادت زمینی و نیک بختی آسمانی
شما عشق هستید
شما محصول عشق میباشید
عشق شما را به زندگی فراخوانده است
شما نمیتوانید ازعشق ورزیدن دست بردارید
وقتیکه آدمی بر ورای عشق زمینی به پرواز در آید
عشق آسمانی شکوفه میکند
مسیح روح کائنات است
و چنانکه در قران آمده
" روح خدا"
خود را به سرمای جهان سپردن از ضعف است
اما در جهان بودن و همزمان بر آن توّفق داشتن
مانند قدم بر داشتن بر روی آب است
در هر روحی نوری نهفته است
تنها ابرهایی که آن را میپوشانند باید پراکنده گردند
تا تشعشع آن نمایان گردد
یک از هم پاشیدگی دائمی
یک نوع خطر
یک جریان نامطبوع همیشه وجود دارد
اگر به عشق اجازه تکامل و پیشروی داده نشود و بر بسترش سد ساخته گردد
در حقیقت هر عمل زیبا و هماهنگ
هر عملی که از عشق، مهربانی و همدردی سرچشمه میگیرد
رقص روح وروان را نمایشگرمیگردد
گرسنگی انسان بوسیله مواد غذایی رفع و رجوع میگردد
در پس آن اما گرسنگی روح مطرح است
و این اما با غذای زمینی هرگز سیرایی نگیرد
همانگونه که هر رودی به سوی دریا جاریست
و میل پیوند به آن را دارد
به ا ین گونه هر روحی بیتابانه مشتاق
پیوستن به معنویت و یکی شدن با آن است
یک فرد مذهبی میتواند منشأ نور باشد
و یا اینکه خاموش کننده آن
اگر ایمان و مذهب خود را به دیگری با زور و اجبار بقبولاند
قدرتی فراتر از قدرت عشق نیست
هنگامیکه عشق در دل بیدار میشود
نیرویی لایزال پدید میآید
هنگامیکه عشق خود را متمرکز تنها یک هدف کند
عشق نام دارد
هنگامیکه عشق خود را با هدفهای مختلف مشغول سازد
تمایل نامیده میشود
هنگامیکه عشق به یک ابر مبدّل میگردد
شیدایی و شیفتگی نامیده میشود
هنگامیکه عشق تمایلات انسانی به خود میگیرد
تواضع و احترام نامیده میشود
هنگامیکه عشق به خدا متمایل میگردد
به خدای احدِ واحد
عشق الهی به آن نام دهند
و آن عشقیست مقدس

مورچه استادمه، خدا هم استادمه
از درخت باید آموخت، از مور باید آموخت، از خر حساب باید برد
از خدا خواستم دلمو باز کنه
پرفوسور بارنارلد را به دنیا آورد
هرچی ستاره تو آسمونه برای یکی چشمک میزنه
نمیدونم این ستارهُ منه که کوره
یا نابینایی مادر زادی من دلیلشه؟
مادرم میگفت بچه بودم پام لیز خورد افتادم زمین دو تا میخ رفت تو چشام بعدشم دیگه کور شدم
ولی حقیقت کور شدنم رو پدرم دم مرگ بهم گفت
گفت سعید پسرم مادرت را ببخش مرا هم اگر خواستی و توانستی همینطور
ما به تو دلیل واقعی کور بودن چشمانت را نگفته ایم
مادر خدا بیامرزت میخواست حقیقت را به تو بگوید ولی اصرار من او را منصرف میکرد
خدایا از تقصیرات من بگذر
آره پسرم کسی که به زمین افتاد تو نبودی بلکه من بودم و جریان میخها هم صحت داشت اما میخها به چشمانم فرو نرفتند
خوب معلومه آقاجون به چشمای شما میخی فرو نرفته ماشاءالله الان که نود و پنج ساله تون هست به این خوبی هنوز میبینید
آقاچون اگه میخها به چشمتون فرو نرفتند پس به کجاتون داخل شدن؟
پسرم تو باید منو ببخشی من باعث کوری تو شدم
آقاجون این چه حرفیه شما این دَم آخری میزنید؟ منو شما که این حرفارو با هم نداریم
پسرم قصه این بود که مادر خدا بیامرزت عصر پنج شنبه ای از حموم آمده بود بیرون
من هم خوب جوان بودم تو هم میدونی که مادر خدا بیامرزت چه اندازه زیبا بود، جوانی است و عجله
این که میگویند عجله کار شیطان است اشتباه میگویند
شیطان که از ابتدای خلقت بوده و تا انتهای آن خواهد ماند دیگر به عجله کردن احتیاجش نیست
نه منطقی نیست، عجله کار جوانان است
خوب من هم جوان بودم
شب جمعه بود و مادرت هم از حمام با آن اوضاع خارج شده بود
تو هم بودی عجله میکردی پسرم، البته اینو نمیگم برای کم کردن از بار گناهم
نه پسرم تو عمر من هستی چه کور باشی چه مغزت معیوب باشد و خُل و چل باشی
قربون اون پسرم برم
آره پسرم منم عجله کردم
البته میشه گفت شیطان گولم زد و باعث عجله ام شد که خدا به جزایش برساند
آقاجون چی میگین شما این دم آخری
لطفن الَکی یه چیزایی برای خودتون نبافید و تعریف کنید
یه دفعه خدای نکرده یه جورایی میشه و در نبود شما دستگیرم نمیشه آخرش ماچه جوری کور شدیم
حالا حضرت عباسی میخواین بگین یا تصمیمتون عوض شده و نمیخواین داستان کور شدنِ منو بگین؟
اَهَه تو هم که یه ریز حرف میزنی پسرم و نمیذاری پدر دم به فوتت بهت بگه چی شده
آره پسرم شیطون گولم زد و من عجله کردم
زیبایی مادرت و عجله کردن من دست به دست هم دادند و منو به زمین انداختند
به زمین افتادم آخ بلندی کشیدم، بلند شدم و دو میخی را که داخل بیضه ام گشته بود خارج کردم و به سوی مادرت رفتم آنهم با چه دردی
خدائیش پزشگای اون زمون گفتن احتمال اینکه تو بدون میخ هم کور به دنیا میآمدی کم نبوده
ولی من چون تو رو خیلی دوست دارم و ته تغاریمون هستی گفتم عیبی نداره من همهُ تقصیرو به عهده میگیرم
خدایا از گناهان من بگذر. تو هم بیا پسرم تا دیر نشده بابارو ماچ کن و ببخش
در حالیکه ماچش میکردم گفتم دَمت گرم پیر مرد خوب بخوابی، پس اَلکی نیست بهم میگن سعید عشقی ، در راه عشقِ بابام کور شدم
پسر کو ندارد نشان از پدر...!؟
بعد با خنده بهش گفتم آقاجون شانس آوردین هادی خرسندی ته تغاریتون نیست والا بهتون میگفت "شانس آوردین، خدا را شکر میخ رفت تو اونجاتون، اگه چیزی دیگه ای میرفت که ما الان همش دنیا رو اونجوری!! میدیدیم حالا لااقل میتونیم کورمال کورمال راهمون رو یه جورایی پیدا کنیم"
در حالیکه پدرم داشت یواشکی از گوشه بازّ چشماش نگاهم میکرد پرسید هادی ؟
داشتم میگفتم آره ها... که متوجه شدم خودشو زده به خواب
روح تمامی رفته گان خوش

***
Wisdom is not knowledge and not information
***
Remember only one thing
Your basic nature is absolute silence
Serenity
Peace
Almost nothingness
Emptiness
And that is your Buddha-nature
That is your nature awakened to its own potential
***
Truth is always new and mind is always old
That’s why mind and truth never meet
Mind is always of the past
Truth is always of the present
***
The word “individual” is good
It simply means
One who cannot be divided?
Indivisible means individual
You are not yet individuals because you are split
Become one and you will become individuals
***
To be intelligent is to create your own happiness
Otherwise there is none
If you create it
You have it
It is just like berating
If you breathe you are alive
If you don’t breathe you are not alive
***
To discover truth is arduous
It needs a long pilgrimage
It needs a great emptying of the mind
It needs a great cleansing of the heart
It needs certain innocence
A rebirth
You have to become a child again
*OshO*
بالهایم مشکن،
با من صبوری پیشه کن.
دیروز به هنگام بارش برف در رویا به تو چشم میداشتم،
من چه میدانستم رسم بازی این نیست،
به هنگام نگاه، گوله برفی، نقطه ای شد به چشمم افتاد.
از کجا باید بدانم تو با من بازی کردی،
تو دلم را مانند نامه ای به رفیقی بین راه ابتیاع کردی و ...
دیگر از من چه میخواهی؟
خنده های راه و بیراهِت در غیبت من، به چه عنوانش را هم خودت میدانی،
این کارو برام بکن، آن کار را انجام بده،
"تو را مانند چشمانم دوست میدارم"، چه خیاله پوچی.
باید بدانی با آنکه میدانم با من چه کرده ای،
باز با کمال میل هر کاری که مایل باشی برایت میکنم.
نه برای بدست آوردن دوباره دلت و نه بخاطر عشقم به تو،
برای احترام به عهدم در برابر عاشقی میکنم.
چه میگفتی تا سحر با من،
بی من نخواهی بود؟
کجایی پس؟
هنوز هستم.
و تو...

به آن چشم سیاه آفتابیت
به آن خالِ سیاه ماهتابیت
به گیسویِ بلندت
لاله زارهاست
به آن لبهایِ گویایت
بهارهاست
ترا بینم چه از نزدیک
چه از دور
بـه خـود آیـم
رها گردم ز هر رو
نمیدانی
نباشی لاله پُر سوز
نمیدانی
نیایی ماه بی نور
نمیدانی
نبودی کور بودم
تو آفتاب و من
بی نور
بودم
خدایم من ز خود هر دم رها کن
بهارانم خدایم لاله زار کن
*
بهار را دیدن و ناز کردن
عاشقی جستن
جفا کردن
به دنبال گلی رفتن
خَسی یافتن
به سیم تار چنگ انداختن
ولیکن
گوش خود بستن
به راه عشق پای نهادن دَم به دَم بیراهِ جستن
عشق گم کردن
راه و رسم عاشقی جُستن
خود نیافتن
بیهوده
در رَهش دل باختن
سر باختن
بجَه بیرون ز خود
در راه
بهار بین و به خود بازگرد
بگرد باغ و
ز
خَسهایش
گلستانی دگر ساز گر

با باد میخواند ناگفته ها
در خالی دو نگاه
افسوس
آنچه بود گفته نشد
محاوره دو دیوانه
اولی: سلام.
دومی: سرت تو کلام.
اولی: کجا بودی؟
دومی: دانشگاه.
اولی: مگه کامپیوتر نداری؟
دومی: چه سوآل مسخره و بی ربطی.
اولی: چی میخونی؟
دومی: علوم اجتماعی.
اولی: چرا پیش خودت تو خونه نمیخونی؟
هم ارزونتر تموم میشه و هم لازم نیست به خاطر امتحانات سختی بکشی.
دومی: این سوالهارو تنها دیوانه ها میتونن مطرح کنن.
اولی: دوست عزیز چرا حاشیه میروی؟
دومی: دیوانه تو سوالت اصلن به حاشیه روی احتیاجش هست؟
اولی: چرا نمیگویی علم را بهانه قرار دادی تا به معشوقت پول دست یابی؟
من حاشیه روی نمیکنم
مستقیمم و برّا.
دومی: شما مالیدید سه دست آن هم صبح یکبار و همینطور ظهرو عصر.
بگو باد هوا بخوریم و ادرار شما را بنوشیم
پس با چه کسب درآمد و پول بکنیم؟
اولی: میبینید آقای با علم چه زود عنان اختیار را از دست میدهید؟
افسوس به آن کودکانی که از شما میآموزند،
افسوس.
دومی: با قسمت اول شما هم عقیده ام و معذرت میخوام به خاطر بی ادبیم،
ولی به حال کودکان سرزمینم افسوس نمیخورم.
فـکر میکنیـد چـه کسی شما را آموزش داده است؟
از آسمان کسی فرود آمد و به شما گفت بخوان؟
اولی: شاید تا حال به شما که فعلن دومی نام دارید
و قبلن بیستمی هم نبودید،
گفتم که من معتقدم هر کدام از ما پیامبرانیم و بر ما وحی میشود آیا بارها نگفتم؟
دومی: اولن من زمانیکه سوم هم بودم اگه ازم میپرسیدی دیروز چی خوردی
نمیتونستم جوابتو بدم چون یادم نمیموند،
حالا که خودت میگی من بیستم هم نبودم که شما این آیه رو برای ما خوندید.
خوب من که چیزی یادم نمیاد،
من اصلن الان هم که دوم هستم خیلی چیزا از یادم رفته،
از سوم به بعد هم همه چیز برام محوِ محوه.
حالا میگیریم شما یه چیرایی گفتید ،
خوب که چی؟ این چه چیزیرو میتونه برسونه؟
پیام من چی میتونه باشه؟
من از پیامی که قراره ببرم نا آگاهم و تو میگی ما همه پیامبریم،
چه پیامی قراره برده بشه؟
ادعاتونم میشه که سالمه سالمید!
اولی: آقای عالم و عاقل و فهمیده اگر بدانی که پیامبری پیام را هم به یاد خواهی آورد.
دومی: چشم بسته شما غیب میگوئید؟
اولی: بخوان به نام خالقی که عاشق است.
دومی: که جان دارد و جان شیرین خوش است.
اولی: میازار موری که دانه کش است.
دومی: باهاش کنار نیای بعضی اوقات هم فیل کُش است.
اولی: آقای عاقل آدم این چیزا رو نمیگه.
دومی: کدوم چیزا رو نباید گفت؟
و چرا بازی ای را که داشت گرم میشد بهم زدی؟
دوباره وسط بازی زد به سرت؟
تازه داشتیم گرم میشدیما.
اولی: آخه تو میگی بعضی اوقات مورچه ها فیل هم میتونن بکُشن،
خوب مردم میترسن و میگن فلفل نبین چه ریزه
و نسل هر چه مورچه رو از هفت زمین و آسمان بر میندازن.
دومی: خوب تو که برای ما آیه میایی باید بدونی که
در خیلی از کتب آسمانی هم این قضیه شرح داده شده،
ولی بازم اینجا حق رو به تو میدم،
اما فقط در این قسمت.
اولی: تو کز محنت دیگران بی غمی.
دومی: اگر مورچه کُشی نشاید که نامت نهند آدمی.
اولی: آفرین، درون فروماندگان شاد کن.
دومی: قربون تو، بریم دارن قرص و شربتو تقسیم میکنن، بجنب دیر میشه دیوانه.
با ابر همسفری ره به جایی خوش بر

دوست قدیمـیم
دوست شروع سالهای بلوغم
سلام
تجلیل گرم
دوست دارم وقتی میبینم کسی برای دل من هم از دل خودش میگوید
حظّ میبرم به هنگامیکه کسی از عاشقی مینویسد
وقتی میبینم این انسان با وجود خسته گی در وجودش باز هم
زیبایی را نقاشی میکند غرق شعف میگردم
دلم گرما میگیرد وقتی قلب عاشقی را کنارم حس میکنم
خط نمیکشم بروی مشقهای شب نوشته کودکان عاشق
زیرش مینویسم آفرین صد باریکلا
نمیخواهم صد بار در شب از غلطهای املایی بنویسند
به عنوان جریمه
نمیگویم خوش خط بنویس به باباتم بگو فردا بیاد مدرسه کارش دارم
دوست قدیمیم ای کاش نوشته های تو را از حفظ بودم
تا با یادآوریشان در حالی که برایت مینویسم به وجد و سرور میکشاندم
من چشمهایم روشنی میگیرد
به هنگام عبور از خیابان _ کانت _ که نامش جوش خورده است با خانه هدایت
اگر تو هم یک همچون بچه محلی میداشتی به خود نمیبالیدی؟
لذت سراسر وجودت را در خود نمیفشرد؟
راستش را بگو
حال نمیکردید وقتی با دوستانت از آنجا رد میشدی و میتوانستی
خانه هدایت را به آنها نشان دهی؟
من لذت میبرم از داشتن بچه محل های خوبم
یوسف هم بچه محل خوبی هست
هجده سال بیشتر ندارد
با خانواده اش پنج سالیست که از مناطق کردنشین ترکیه
به برلین مهاجرت کرده
در کلاس هشتم درس میخواند
سال دیگر هم به کار آموزی در رشته نقاشی ساختمان خواهد پرداخت
که سه سال طول میکشد
فِرز است و هشیار
برای هرکاری در میوه فروشی که در آن مشغول به کار است آماده است
هیچ کاری برایش کم نیست و اُفت ندارد
بشاش و خوش زبانست
مهربان است و فهمیده
آنقدر دانا که اگر کمی با او در باره مسائل اساسیتر به گفتگو نشینی
حدس خواهی زد که صد سال عمر دارد
این جوان خوش سیما و خوش هیکل هجده ساله
هر روز بعد از فراغت از مدرسه برای کمک به اقتصاد خانواده
و همینطور کسب تجربه اجتماعی در میوه فروشی به کار مشغول میشود
ایام تعطیل مدارس از صبح زود تا هشت شب به کار در میوه فروشی میپردازد
همیشه میخندد
همیشه هم خسته است
ولی کارهای محوله را به سرعت انجام میدهد
برای امروز و فردایش برنامه مشخص دارد
آری دوست قدیمی مهربانم
من به یوسف هم
افتخار میکنم
من به تو و به خودم هم افتخار میکنم
مهربانی کردن و گفتن اینکه دستت درد نکند و خیلی زیبا بود
یا بَه بَه چقدر قشنگ کشیدیَش و یا وای چقدر عالی تشریحش کردی
و یا ... چیز سختی نیست
دوست خوبم تشویق کردن که کار قشنگیست، مگر اینطور نیست؟
من کشته مرده خودم هم نیستم برادر
اقای معروفی هم فکر نکنم به کشته مرده کسی احتیاجشان باشد
دوست خوبم کاش نوشته ای زیبا و عکسی از تو هم میداشتم
تا خلوت اطاقم را با آن تزئین و زیبا میکردم
با یاد تو و برای قدردانی از یوسف بچه محل خوب دیگرم
که چهار سالی از پسر کوچکم کوچکتر است ولی مانند مردان دنیا دیده با من دوستی میکند عکسش را در حال رزم با زندگی اینجا میگذارم
پیام پسرم لطفن اون عصای بابا رو بده
میبینی جثه ام چه ضعیف است؟
اگر کسی به من تکیه بدهد خم میشوم، پَرت میشوم.
پسرم عصایم کجاست؟
نه مادری کرده ام نه پدری میدانم
خدایا پس چه کنم؟
با
خـدا
در جنـگم
با شاه در جنگم
با خـودم در جنـگم
با شیخ هم در جنـگم
نخواه از من با یوسف هم در جنگ باشم
چه کسی پس مرا آرامش خواهد داد؟
بیا جنگجو دَمی دست از ستیز برداریم
دلهایمان را لُختِ لُخت کنار هم قرار دهیم
و ببینیم چه فوری ماهی میشوند
و آب را فراموش میکنند
و در هوا به پرواز در می آیند
میشنوی صدای قلبم را؟
بگذار نفسی تازه کنیم
بیا بنشینیم کنار هم و لحظه ای آسایش پیشه کنیم
من از این جنگها و کشتنها سراپا غرق در خونم
میبینی چه زیبا باران میبارد
برای تو و من میبارد
بیا زیر باران برویم و بشوییم تاریکی از قلبهایمان
دستهایمان همیشه چرا سرد است؟
چرا خونیست؟
چرا از چشمانمان خون جاریست؟
بیا زیر باران برویم ای جنگجو
زمان تا حال در هیچ جنگی شکست نخورده است
شکست ناپذیر است
بنشین کنار من
زمان زنده است
همراه تو میجنگد
وقتی استراحت میکنی و میخندی
همراه تو میخندد

