
|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
*گفته بودم زير باران بودم*
*تا ديروقت؟*
*ترسيدم گمت کرده باشم.*
*کاش خيالت*
*کنار من بند میشد!*
*يادم باشد*
*عکسی از چشمهات بگيرم*
*برای زمانی که خوابم.*
*گفته بودم باش*
*تا معنی معجزه را ببينی؟*
*بودنت*
*معجزهای*
*بالاتر از طاقت من است.*
*هرگز کاری شگفتتر*
*از کشف تو نداشتهام*
*هرگز چيزی مرا اينگونه*
*شاد نکرده بود*
*که در تلألو لبخند تو*
*ماه شدم.*
*گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت*
*که معنی دوست داشتن را*
*عوض کنند؟*
*خواب ديدم*
*کوهی از ماهی به تور میکشيدی*
*گاهی به اين انگشت*
*گاهی به آن شانه*
*رقصکنان پروانه میگرفتی از هوا*
*موج در ساقهات میدويد*
*و آسمان*
*پر از پولکهای *
* ايمان بود.*
***
* گفت*
*گلیست*
*از گلستان*
*آقای معروفی*
* گفته بودم؟*
*habe ich dir gesagt*
*stand ich unter dem Regen*
*bis in die späte Nacht*
*angsterfüllt dachte dich verloren zu haben*
*wenn bloß dein Gedankenbild*
*bei mir hängen bliebe*
*soll nicht
vergessen*
*ein Bild von deiner
Augen zu malen*
*für die Zeit*
*in der ich im Schlaf liege*
*habe ich dir gesagt*
*bleib bis die Bedeutung
des Wunders*
*dir erleuchtet wird*
*dein Dasein*
*ist ein Wunder*
*das ich nicht verkraften kann*
*nie hatte ich
bewundernswerter Beschäftigung*
*als dich zu
entdecken*
*nie konnte etwas mich so froh einstimmen*
*sowie ich im Glanz
deines Lächelns*
*Mond wurde*
*Habe ich dir gesagt*
*Werde dich so lieben*
*dass man der Liebe dann*
*eine andere Bedeutung verleiht*
*Ich habe geträumt*
*du zogst ein Berg Fisch
in deinem Netz*
*manchmal mit diesem Finger*
*manchmal mit andrer
Schulter*
*tanzend fängst du
Schmetterlinge in der Luft*
*die Wellen rollten
an deine Unterschenkel*
*und der Himmel*
*war volle
Glaubensflitter*
*Abbas Maroufi*
*بعد از فارغ شدن از خرید که داستان مفصلی داره بر میگردم به خونه.*
*مواد خریداری شده عبارتند از:*
*دو بسته پنیر تولید شده از شیر گوسفندان مناطق ازمیر از سر زمین ترکها،*
*یک بسته دوازده عددی از تخم مرغهائی که در طبیعت و چمنزارها روزگار میگذرونند،*
*و از زندان و زندانی بودن بی اطلاع اند.*
*به همین دلیل تخماشون هم خیلی خوش طعم و بو هستش!*
*تنها ایرادی که به این تخم مرغها میشه گرفت صدای " قد" کردن،*
*به هنگام دو نیم شدن است.*
*با هر ضربه به کنار ماهیتابه برای دو نیم کردنش،*
*صدای قد تو گوشم میپیچه و به من یادآوری میکنه که:*
*اینهم میتونست برای خودش مرغی و یا خروسی بشه.*
*اگه ضربه هام به کنار ماهیتابه ناشیانه باشه و تخم مرغ نشکنه،*
*و من مجبور بشم ضربه دوم رو هم بزنم،*
*نمیدونی صدای " قد قد" آسایش وجدانم رو چه سخت بهم میریزه.*
*بقیه مواد ابتیاع شده عبارتند از:*
*دو بسته شکر یک کیلویی ( البته اگر تو خونه شکر میداشتم هرگز به خرید امروز نمی رفتم.*
*چون شکر نداشتم و غذای اصلی منهم تقریبن چند وقتی میشه که قهوه و شکر،*
*و یا چای و شکر هست. طوری که در هفته من تقریبن دو کیلویی شکر و قند مصرف میکنم،*
*پس مجبور شدم که برم)، یک بسته برنج باسماتی نیم کیلویی،*
*که جواب چهار وعده برنج همراه نیمرو رو میده.*
*بعضی اوقات هم جواب غذای لوکس هفته یعنی ((ورقه))،*
*که غذایی رشتیست و با بادمجان سرخ شده درست میشه*
*و دو تا تخم مرغ هم چاشنی اش زده میشه که مثلن غذای مقوی ای خورده باشم!*
*امروز تا قبل از خرید رفتن همش به فکر لاله بودم، نمیدونم چرا اینقدر کم غذا میخوره؟*
*هیچ کس هم اونجا نیست که بگه بابا آخه خدارو خوش نمیاد یه کم بیشتر غذا بخور!*
*من شهید زنده دیدم ولی به این شدت شهید اونم از نوع موئنثش،*
*که آدمو یاد مریم و مادر تِرِزای زمان خودمون میندازه ندیده بودم.*
*ولی خوب میدونم آدم خیلی مشکل میتونه به احوالات یک شهید زنده آگاه بشه.*
*برای خودشون عالمی دارند. خدا انگار بهشون قوت جاوید میده.*
*لاله اما باید سعی کنه از مواد شیمیایی مثل قرص و این نوع چیزها*
*حداکثر ممکن پرهیز بکنه.*
*یعنی اگر شهید زنده ای به مواد شیمیایی احتیاجش می افته،*
*باید آگاه باشه که دیگه موقعش رسیده کمی ویتامین به بدن خودش برسونه!*
*کمی به خودش بپردازه و بگه چیز لق عالم هم کرده،*
*و غذا بقدر کافی بخوره تا هنگامیکه متوجه بشه که:*
*بدن باز آماده جان فشانی دوباره است و میتواند تا شهادت بعدی خودش را بکشاند.*
*بین این ((ورقه)) مارو تا کجا کشوند!*
*قهوه ای که درست کرده بودم دیگه ازش بخار هم بلند نمیشه،*
*و میگه میتونی منو یک ضرب بریزی تو حلقت.*
*اما من اینکاررو نمیکنم و مثل آدمای فرنگ رفته کم کم مینوشمش!*
*تا یک سیگار هم در ضمنش بکشم. تا اینجا رو یکضرب نوشتم.*
*آهنگ چهار فصل ویوالدی روهم با یک اجرای جدید و شیکی در حال گوش کردنم.*
*ارکستر قسمت زمستان چها ر فصل رو به پایان رسونده.*
*حالا خیلی آرام و موقر و زیبا در حال نواختن و نمایش بهار هستش.*
*با طنطنه ویولونیستها یک گیاه سبز کوچک آرام از کنار چشمم خودشو میکشه بالا،*
*و به گلدانهای درون اطاقم سلام میکنه.*
*در حال سیگار کشیدن و در فکر قهوه سرد شده هستم،*
*که سردیشو چه جوری برای خودم توجیه کنم؟*
*سردی تو با گرمی سیگار من در،*
*تلخیت هم با شکر زیادی که مخلوطت میکنم.*
***
*میبارد همچنان*
*آرام*
*باران*
*آسمان ابری*
*آسمان خاکستری رنگ*
*من*
*در اطاقم نشسته*
*تنها*
*کمی دلتنگ*
*هرچه کوشم یاد آن گل*
*یاد آن جاودان بر پا*
*آن سرو*
*که میشوید*
*تنش را*
*زیر این باران*
*راحت کند دردم*
*دهد آرام به این قلب دلتنگم*
*ولی انگار*
*نمی بیند مرا آن گل*
*نمی گوید به من آن سرو*
*و میشوید*
*تنش را*
*زیر این باران*
*و میبارد*
*همچنان*
*نم نمک*
*آرام*
*باران*

*میتواند ایران سر آغاز سومین جنگ جهانی گردد؟*
*دیدم هفتادو دو تا آشنا دارم، از همشون خواستم آماری برای این تز!! تهّیه کنند.*
*این یاران تنها در عرض و طول ده روز،*
*ده روزی که، زمانی، جهانی را به لرزش میتوانست بیندازد،*
*با سه هزارو ششصد نفر از آشنایانشان به طرح این تز پرداختند.*
*از میان این عزیزانِ آشنا،*
*هزارو صدو چهل تَن نظر خودشونو بوسیله مِیل برای من فرستادند.*
*جوابهای داده شده، تمامی نظرات افرادِ آشناست،*
*بدین معنی که از بیطرفی جواب دهندگان به احزاب، گروه ها، دسته ها ( حتا دو نفره )،*
*دولت ها ( هر دولتی و از هر نوع حکومتی) و ایدئولوژیهای سیاسی و مذهبی،*
*اطمینان خاطر از نوع صد در صدیش را دارم.*
*مطمعنم که هیچ نوع از خود سانسوری در جوابها نیست.*
*شما هم میتوانید اطمینان داشته باشید، البته اگر مایلید.*
*پنج تن از دوستانم لطف کرده به همراه من و سیّد دوست نازنینم،*
*گلچینی از صد جواب را انتخاب کردیم.*
*بدون ترتیبی من آنها اینجا میآورم که تو هم بخوانی شاید کمی دل تنهائیت را تازه کند.*
*با تشکر از تمامی هزارو صدو چهل تن از دوستان عزیزی که در*
*اقصاء نقاط این گیتی در حال زندگیند.*
*میدانم که میدانید "به هر کجا روی آسمان همین رنگ است" و آن را حس میکنید.*
*تشکر قلبانه ام را اینجا باز هم به حضور تکاتکتان رسانده،*
*برایتان خشنودی قلب و آرامش درون طلب میکنم.*
***
*میتواند ایران سر آغاز سومین جنگ جهانی گردد؟*
*م _چرا که نه؟ ایران چیش از آلمان کمتره که دو تا جنگ رو راه انداخت؟*
*م.د _چون من خودمو متعلق به کل جهان و جهان را متعلق به خود میدانم،*
*پس مایلم خدشه ای به این زیبایی وارد نیاید.*
*بنابراین تنها می گویم زنده باد صلح ، جنگ هرگز.*
*ح _دوست من تصوّرشو بکن به ایران حمله میشه! خوب همین چند سال قبل شد دیگه،*
*یادت رفت برای تهیه اسلحه به چه مکافاتی افتاده بودیم؟ یادت هست که؟*
*ح.م _من تو لندن زندگی میکنم و مایل نیستم انگلیس در لشگر کشی به ایران،*
*با کشورهای مهاجم مثل دزدهای دریائی همکاری کنه.*
*ی _چه خوب میشد اگر دستگاه مغز را هم هر از چندی به روزش میکردیم!*
*من پدرم کُشتی گیره و از توده ای ها قدیمی هستش.*
*موافق به خاک کشوندن پشت امپریالیسم جهانی به سر کردگی آمریکای جنایتکاره!*
*میدونم براتون نظرشو فرستاده خودم کمکش کردم.*
*ایدئولوژی سیاسی پدرم برای من و جهانی که نسل من در آن زندگی می کنیم،*
*مانند ایده های عهدِ بوق به حساب می آید!*
*نمیدونم چرا اونو از تو مغزش پاک نمیکنه؟*
*توی بحث هامون خیلی بهش گفتم و پیشنهاد دادم*
*که دستگاه های مختلف مغز را هم میتوان مانند برنامه های مختلف کامپیوتر*
*هر لحظه پاک و عوض کرد.*
*همیشه در جوابم گفته: برو جوجه!*
*د _من با اینکه ده سال است که در آلمان زندگی میکنم ولی هنوز فکر میکنم*
*شبحی از فاشیست در آسمان این سرزمین همیشه در پروازه.*
*مردّدم که این کشور زیبا با این مردم فهمیده و مهربان و این قوانین مترقیش را،*
*از دسته کشورهای جهانخوار امپریالیستی به حساب بیاورم.*
*چرایش را هم خودم نمیدانم! شاید چون نمیخواهم به خودم دروغ بگویم.*
*خوب خیلی از مواقع پیش میاید که آدم دلش نمی خواهد*
*تئوری و پراکتیک همخوانی داشته باشند.*
*ی.از مراغه _با دوستانم در این مورد خیلی بحث کردم.*
*باید بدانید که من مخالف جنگم.*
*در خانواده ای بزرگ شدم که همه هیپی بودند و من هم هستم!*
*اما از اینکه یک رژیم دیکتاتور و خون آشام مانند صدام به این راحتی سرنگون شد خوشحالم.*
*من ناسیونالیست هم نیستم.*
*کسی از خانواده ما برای ایدئولوژی های رایج و غیر رایج تره هم خورد نمیکنه و نخواهد کرد!*
*من از نوع اداره مملکت هم راضی نیستم ولی مایل هم نیستم آمریکا به این خاطر،*
*کشورم را مانند کشور عراق به دموکراسی دعوت کنه.*
*دوست دارم من و مردم دیگر ایران اول به معنی واقعی دموکراسی آشنا بشیم،*
*بعد به معضلات آداب و رسومی که با اصول اصلی دموکراسی همساز نیستند مشغول گشته،*
*بعد بپردازیم به بقیه قضایا!*
*به قول شاعر بزرگمون که میگه:*
*"باز کن پنجره را*
*من تو را خواهم برد به سرِ رودِ خروشانِ حیات*
*آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز*
*بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز*
*باز کن پنجره را*
*صبح دمید"*
*ب_من اهل جنگم! میخواد آمریکا باشه یا چکوسلوواکی یا به قول خودشون دنیای آزاد.*
*اگه اونورا دنیای آزادی به حساب میاد،*
*پس چرا خیل زیادی از مردمی که آنجاها زندگی میکنن خودشونو در بند احساس میکنن؟*
*من بعضی وقتها که نوشته های آن سر آبی ها رو میخونم*
*از غصه گاهی گریه ام میگیره،*
*و از خودم سئوال می کنم نکنه دموکراسی هم چاره خوشبختی انسانها نباشه؟*
*الف _ما بچه های رشتیم*
*با خون خود نوشتیم*
*یا مرگ یا مصدق.*
*س _اگه بخوان کشورهای خارجی به ایران حمله کنن،*
*هر جای دنیا باشم خودمو میرسونم ایران و از سرزمین پدریم دفاع میکنم!*
*میخواد بگن: "اینا دیکتاتورن یا ما براتون دموکراسی میخواهیم بیاوریم"*
*فکر میکنن ایران هم عراقه؟!*

*We used to cry*
*We used to bow our heads then*
*Wonder why*
*But now you’re gone*
*I guess I’ll carry on*
*And make the best of waht you left to me*
*Left to me left to me*
*I need you*
*Like the flower needs the rain*
*You know I need you*
*Guess I’ll start it all again*
*You know I need you*
*Like the winter needs the spring*
*You know I need you*
*I need you*
*And every day*
*I’d laugh the hours away*
*Just knowing you were thinking of me*
*Then it came*
*That I was put to blame*
*For every story told about me*
*About me, about me*
*I need you*
*like the flower needs the rain*
*You know I need you*
*Guess I’ll start it all again*
*You know I need you*
*Like the winter needs the spring*
*You know I need you*
*Guess I’ll start it all again*
*You know I need you*
*I need you I need you*
***
*اولین شعرم به زبان آلمانی*
*که در بهار هزارونهصدوهفتادوهشت مسیحی نوشتم،*
*هدیه ای ایست به دوستان خوبم حمید و محمد تا قبول حق چه افتد؟ *
*DER TRAEUMER*
*Allein dein Blick*
*dein Lächeln und deine strahlenden Augen*
*die sonst keine auf dieser traurigen Welt hat*
*können mich fröhlich machen*
*ja, ich bin ein Träumer*
*ich träume nur von dir*
*jedesmal den selben Traum*
*Du kommst ganz langsam mit ausgestreckten*
*Armen auf mich zu*
*kaum halte ich es aus*
*die Berührung*
*unserer Hände abzuwarten*
*Ich versuche dich schneller zu erreichen*
*dich in meine Armen zu schliessen*
*und deine, mein Herz erhellende Augen zu küssen*
*Sanft beginne ich dein Gesicht mit Küssen zu bedecken*
*Schliesslich küsse ich deine Lippen so zart und hingebungsvoll*
*Sodass ich das Entschwinden meines Herzens*
*nicht bemerke*
*dann wirst du sicher sein*
*dass ich dich wirklich geliebt habe*
*und die Mauer deines Misstrauen zu meiner Liebe*
*weicht den Tränen deiner traurig gewordenen Augen*
*Danach wache ich auf und wünsche mir*
*so lange von dir zu träumen*
*bis ich mit Hilfe deiner Tränen*
*erneut begraben werde*
*Nur die Erinnerung an dich hält mich am Leben*
*Du bist der Sinn meines Lebens*
*ترجمه*
*نگاه تو*
*لبخند و چشمان درخشانت*
*که مانندش در این جهان غمگین نیست*
*میتوانند مرا آسایش دهند*
*آری من آدمی رویاییم*
*تنها تو را در خواب میبینم*
*هر بار هم همان خواب همیشگی را*
*تو با دستانی به اطراف گشوده*
*آهسته به سویم می آیی*
*من بیقرارم*
*صبریم نیست تا لحظه تماس دستانمان*
*کوشش میکنم خود را برسانم*
*تا تو را در بغل گرفته*
*چشمانت*
*این روشنایی قلبم را ببوسم*
*صورتت را*
*آرام آرام غرق بوسه میسازم*
*سر انجام چنان لطیف و نرم لبانت را میبوسم*
*که محو شدن قلبم را حس نمی کنم*
*بعد تو مطمئن خواهی گشت*
*که تو را از جانم بیشتر دوست میداشتم*
*و قطرات اشگ چشمان غمگین گشته ات*
*دیوارهای شک تو بدور عشقم را فرو می ریزند*
*و مرا در خود مدفون میسازند*
*وقتیکه از خواب برمیخیزم*
*دیدار خواب دیدنت*
*و اشکهایت*
*که دوباره مدفونم سازند را آرزو میکنم
*به یاد آوردنت تنها بهانه زندگی من است *
*تو معنای زندگی من هستی.*
***
*کمی شوخی با دوستانم*
*سعید: محمد جان دوست داری نام تو ادای حق باشه؟*
*یا که دوست داری ستایش خطاب بشی؟*
*محمد با حالت تعجب زده: ادای حق نام خیلی جالبیه*
*اما چون نرینه و ماده گی در این نام خودشو نشون نمیده پس من*
*ستایش رو انتخاب میکنم.*
*سعید: پس لطف کن و میم اول اسمتو بده به حمید.*
*محمد بازم با تعجب: منظورتو نمیفهمم جریان چیه؟*
*سعید: مگه نمی خوای ستایش بشی؟
*محمد: آها، خوب حالا متوجه شدم.*
*سعید: حالا دیگه شما محمد نیستید بلکه حمد لقب میشوید*
*در حمد هم ستایش است و هم ادای حق*
*هر کدومو که مایلی میتونی برای خودت انتخاب کنی.*
*محمد: خیلی ممنون.*
*سعید: خواهش میکنم*
*حمید جان حالا نوبت شماست*
*شما - م- محمد رو لطفن متصل کن به آخر اسمت تا حمید من گردی.*
*حمید: اگه من - م- محمد رو به خودم اضافه کنم میشم حمیدِ تو؟*
*صد در صد حمیدم، البته اگه مایل باشی.*
*حمید: چون دوسِت دارم کمی از حمیدمو بهت میدم، ولی نه همه شو،*
*آخه من حمید دیگران هم هستم.*
*سعید: باشه قبول ولی سعی کن سهم منو بیشتر کنی.*
*حمید جون تو هم دلت می خواد*
*شما رو هم ستایش صدا کنن؟*
*یا اینکه دوست داری شُکر و یا سپاس بهت بگن؟*
*حمید: برای اینکار حتمن منم باید یکی دو حرف از اسم خودمو به شما بدم؟*
*سعید: به من نه، ولی چون محمد مهرورزی کرد و به شما میمی هدیه کرد*
*شما هم به محمد دوست عزیزمون که ستایش لقب گرفته*
*اون - ی- خودتو هدیه کن تا هم تو به اون نام برازنده برسی*
*و هم ستایش، محمدی شود.*
*بر موسی*
*عیسی*
*سعدی*
*حافظ*
*محمد*
*سپهری...*
*و آلشان صلوات.*

*دم زندگیست و بازدم مرگ.*
*دم را غنیمت باید شمرد، نه اینکه مرگ را ندیده انگاشت،*
*نه، مرگ هم باید بازی بکنه، مرگ هم آخه دل داره،*
*زندگی که راضی نمیشه دلِ مرگ بشکنه.*
*چپ و راستِ مونیتور روی دو تا بلندگو دو تا شمع روشنه.*
*شعله شونو وقتی نگاه میکنم، مونیتور به طرز اغراق آمیزی سه بعدی،*
*خودشو از میان دو بلند گو و شمع ها از تو تاریکی به جلو خارج میکنه،*
*و آهسته دماغشو به طرف دماغم نزدیک میکنه. انگار میخواد جائی از صورتمو گاز بگیره.*
*مثل بینی چهره موجودیه، که به فضای دیگه ای به جز زمین تعلق داره!*
*باید خودمو از این حالت غیر عادی نگاه داشتن بدن موقع تایپ کردن خلاصی بدم.*
*شیشه های عینکمو پاک میکنم و خودمو و پشت خم شده ام رو،*
*که تقریبن چند ساعتیه به همین حالت مونده،*
*یهوئی و بی هوا ِول میدم به عقب و تکیه مو میدم به صندلی.*
*صدای موزیک رو بیشتر میکنم و فوری چشامو میبندم. *
*با گوشی ای که تو گوشام قرار میدم به گوش کردن موزیک میپردازم.*
*و با چشمانی بسته به شعله شمع دست راستی خیره میشم.*
*بعد از دو سه دقیقه، چشامو که باز میکنم،*
*نور شمع ها مثل دوتا پروژکتور نورانی میخورن تو چشام.*
*در همین لحظه که از نور زیاد داشتم ناخود خواسته چشامو میبستم،*
*حس میکنم بینی چهره فضائی به بینیم خیلی نزدیک شده.*
*قبلش بگم که الان دارم با بر نامه - وورد – مینویسم. *
*قسمت راست و چپ، درست بالای صفحه ای که روش تایپ میشه،*
*دو مستطیل با رنگ خاکستری پر رنگ به چشم میخوره که همون دو تا چشم این موجوده.*
*یک بار مثل سوسک دیده میشه و گاهی هم مثل یک موش به دیده میاد.*
*پائین صفحه هم کتاب کوچکی هست که مرتب در حال ورق خوردنه،*
*که برای من دهان سوسک رو به چشمم میاره.*
*کنار کتابچه به حروف لاتین نوشته شده فارسی،*
*که بعضی وقتها خیلی شبیه دندونهای موشی در حال خنده به نظر میاد.*
*دماغ این موجود، سایه هایی هستند که بوسیله لغات تایپ شده،*
*از دو زاویه مستطیلهائی که در دست راستی آن، دو رقم یک و دو،*
*و در مستطیل دست چپ، اعداد هفده و هجده،*
*که مرتب خودشونو ریزو درشت میکنن نوشته شده.*
*شایدم میخواد اینطوری هیپنوتیزمم کنه!*
*سرمو در حین بستن چشام کمی عقب میکشم که لب و دندون موش بهم نخوره.*
*الانم دیگه از تایپ کردن خسته شدم و میخوام یه استکان چای بنوشم،*
*یه سیگاری بپیچم و کمی در حال استراحت موزیک گوش کنم و ببینم چی نوشتم.*
*پس تا بعد ای عشق، ای مستی.*
*پک عمیق بعد از یک جرعه مشد از چای مانده و خوشرنگ،*
*که اون حرارت مطلوب اولیه رو هنوز در خود حفظ کرده،*
*بعد از کار جسمانی و یا ذهنی یک صفای دیگه داره.*
*چشامو میبنم و یه پک دیگه میکشم و همراه مزه بسیار تلخ چای میفرستمش پائین.*
*مزه چای با قند مخلوط میشه و مشاممو پر از بوی خوش میکنه.*
*امروز با اینکه فرصت نکردم عود روشن کنم ولی تو دماغم مدام بوی خوش بود.*
*بوی تو بود؛ بوی مادرم بود، وقتائیکه از حموم میومد بیرون و موهاشو پشت سرش*
*دم اسبی درشت میبافت تا وقتی خشک شدن فِرشون بیشتر به چشم بیاد.*
*بوی عشق بود.*
*جرعه بعدی بوی شیرینِ شبِ چله رو به یادم میندازه.*
*بوی باسلق مراغه، باقلوا، بوی بازار کرمان، انارای ساوه و کاشان.*
*دلم میخواست انقدر اینجا تو اطاقم سرد بود،*
*که سردیش منو میبرد زیر کرسی کنار مادر بزرگم و من سرمو میذاشتم روی رونای پاش،*
*تا بتونه سرمو راحت بجوره و منم در حینش به خواب برم.*
***
*صد دفعه بهت نگفتم سیگار نکش؟*
*کی سیگار میکشه آقا جون؟ نون آقاجون از دهنم کاملن بیرون نیومده*
*کشیده محکمی مخم رو تو سرم تکوند داد.*
*دو بار من در تمام زندگیم بوسیله پدرم تنبیه شدم، هر دو بار بوسیله کشیده.*
*یکبار زمانیکه شش سالم بود و این هم بار دومش. هر دو بار حقم بود.*
*حقم بود که توجیه م کنه چرا لااقل کشیده رو خوردم.*
*البته توحیه ام کرد، گفت این کارا خوب نیست، هر دو بار هم گفت، ولی برای من کافی نبود.*
*به نظر من بهتر بود قبل از اینکه حکم رو اجرا کنه،*
*لااقل مفصل بهم اجازه دفاع میداد تا میگفتم که چی شده.*
*ولی خوب منم به عنوان پدر یکبار کشیده ای به پسرم زدم،*
*اونم سه سال بعد از موعدِ اصلی زدن. سه سال سعی کردم نزنم،*
*لحظه ای که دیگه نمیشد کاریش کرد و دیر شده بود*
*و دست من با سرعت به طرف صورت پسرم در حرکت بود،*
*دست پدرم از طرف مقابل به مقابله و جلوگیری به حرکت در آمد،*
*و تنها باد سیلی من از زیر چانه پسرم رد شد.*
*سه سال هم من به این خاطر غمگین بودم هم پسرم.*
*سه سال فکر کردم چه راه حلی برای جبران این خسارت میشه پیدا کرد؟*
*اگر خوش قلبی پسرم نبود این مسئله حتماً تا یکی دو نسل زمان به رفو کردن میداشت!*
*من و پسرم هنوز بعد از گذشت دوازده سال از این جریان،*
*بحث و تبادل افکار میکنیم تا یادمون نره انسان چه اشتباهات فاحشی میتونه انجام بده.*
*از آنجائیکه میدونم ذاتش میزونه، خودمو بخشیدم.*
*اطمینان دارم یا پسرم فرزندشو خیلی بیشتر از من که او را دوست دارم دوست خواهد داشت،*
*یا اینکه اصلاً از خیر بچه دار شدن میگذره و به لقاش میبخشه.*
*ولی پدر من بار اول، در جا خوابوند تو گوشم. حقّ داشت خسته بود.*
*تو اون تابستون گرم ، بعد از ده ساعت کار پشت اتوبوس شرکت واحد،*
*تو گرمای ساعت دو بعد از ظهر، با یه دست هندونه و یه دست پاکتِ انگور برسه دم در خونه،*
*درست دو قدم مونده بره تو خونه، قدم دوم رو بر نداشته،*
*قدم اولش بره تو یه چاله آب و گل که من با دستای کوچکم ساخته بودم.*
*خوب بچه بودم دیگه، میدیدم بزرگترا چاله میکنن، توش آب میریزن،*
*بعدشم یه سری خاک روی آب میپاشیدن،*
*بازم یه سری دیگه تا جائی که چاله به چشم نمیآمد.*
*در ضمن تو اون پیاده روهای خاکی اون زمون که با چشم عقاب هم نمیشد جای سالم پیدا کرد،*
*کسی براش مهم نبود یه پاش یا هر دو پاش میره تو آب و گل و لجن*
*همه جای تهران تقریباً آسفالت نشده و خاکس بود!*
*یا لااقل منطقه دهِ تهرون اینطوری بود، اینم نه؟ پس طرفای محل ما اینطوری بود.*
*پا به گِل شدن جریان مهمی نبود، وقتی مهم میشد که پای زن و مردی، دختر و پسری،*
*خری و یا سگی میرفت تو چالهُ کنده شده به عمد.*
*بعد یه عده آدم مردم آزار چاله کن، هِر و هِر دو قدم اونور تر وامیستادن به خندیدن.*
*به توئی که برات چاله رو کندن و پات هم رفته توش میخندیدن.*
*خوب منم زدم زیر خنده دیگه. شش سالم بود همش،*
*چه میفهمیدم وقتی پدری خسته از سر کار میاد خونه آدم این کارها رو نباید بکنه؟*
*من قصد اینکه پای پدرم بره تو چاله رو نداشتم،*
*حوالی ساعت دو بعد از ظهر بود و مادرم خواب بعد از غذا رو داشت انجام میداد.*
*ازم قول گرفته بود از کنار در خونه تکون نخورم تا پدرم بیاد.*
*منم بهش قول دادم، برای همین هم نمیتونستم جای دیگه چاله رو بکنم!*
*پس درست کنار در خونه با دستای کوچیکم چاله کوچکی ساختم،*
*از آب حوض هم پرش کرده و با خاک پوشوندم.*
*همینطور نشستم تا کسی پیدا بشه از در خانه رد بشه شاید بختکی پاش بره تو چاله!*
*ولی در آن ساعت روز در تابستون،*
*نه کت و شلوار فروشا میومدن بیرون نه کاسه بشقاب فروشا.*
*گاهی چی میشد یکی از اون دلیراشون پیدا میشد نزدیکای ساعت چهار،*
*بار الاغش یخ میذاشت برای فروش و میامد تو محلمون.*
*واللا عصر وقتی هوا رو به خنکی میذاشت سرو کله شون پیدا میشد.*
*اگه میدونستم وقتی پاکت انگور و هندونه از دست پدر کسی بیفته زمین و لت و پار بشه،*
*نباید خندید خوب نمیخندیدم، ولی برام صحنه جالبی بود و کشیده شم پرداختم.*
*پرداخت بار دوم تنها بعد از سه روز که از مدت اشتباهم میگذشت به انجام پیوست.*
*اشتباه هم این بود که در سیزده سالگی با یکی از دوستام بدون اجازه سه روز به مسافرت رفتم.*
*چون کسی از افراد خانواده از رفتنم خبر نداشت پس پلیس رو در جریان گذاشته بودند.*
*و چون عقلم هم در زمان رویداد این اشتباه بیشتر از دوران شش سالگیم رشد داشت،*
*بنابراین جرمم هم به مراتب سنگینتر بود.*
*بعد از اینکه از گیجی سیلی خارج شدم و دوباره به خودم اومدم خجالت کشیدم اعتراض کنم.*
فقط ابرو در هم کشیده گفتم: بهتون گفتم که من سیگار نمیکشم.*
*پدرم گفت پس چرا تو کشوی کتابات پر از جعبه سیگار هست؟*
*گفتم بابا آقاجون اونا جعبه خالی سیگاره، اونا رو همینطوری جمع میکنم.*
*لحظه کوتاهی بفکر میره و متوجه میشه بهانه مضحکی رو برای سیلی قرار داده.*
*خیلی سریع میگه خوب اونو زدم تا یادت نره که نباید سیگار بکشی.*
*و بعد از سه روز به این وسیله،*
*تمامی ترس و وحشتی که رو شونه هاش به خاطر غیبتم سنگینی کرده بود،*
*با اون سیلی از دوشش رها کرد.*
*در ضمن ناراحتی، خوشحال هم بودم که دیگه چیزی برای توضیح که کجا بودم،*
*و چرا این کار رو بی خبر انجام دادم باقی نمونده بود.*
*با اون کشیده جریان من بی حساب شده و من هم در خفا،*
*از اینکه جریان به این نحو سریع خاتمه پیدا کرد خشنود بودم.*
*چه طوری مثلن باید میخندیدم که پدرم زیاد حرصش نگیره و سیلی رو نزنه؟*
*حق این بود باهام بیشتر صحبت میشد،*
*تا علل خراب کاریم هم برای من و هم برای پدرم آشکار بشه.*
*دو بار من در تمام زنده گیم بوسیله پدرم تنبه شدم، هر دو بار بوسیله کشیده.*
*کشیده اول باعث شد از آن زمان دیگر با پدرم زیاد بازی و شوخی و خوشحالی نکنم،*
*و کشیده دوم دلیل سیگاری شدنم شد.*
*بالا رفتیم ، ماست بود ، قصّه ما راست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود.*
***
*چي مي گم من*
*تو مي دوني؟*
*مي نويسم*
*تو مي خوني؟ *
***
*دختر شاه پريون*
*داد مي زنه*
*انگار*
*از درون من*
*داره*
*فرياد مي زنه*
***
*اشك دريايي چشمام *
*اومد اومد*
*تا سر*
*اومد*
*هدیه ایست به دوستم حمید رضا.*
*چرا که دیروز تمامی ساعات با یاد مهربانیهایش به سر میبردم.*
*امروز هم در یادم است، تا فردا چه شود.*
*میخواستم برات بنویسم ساعت چنده دیدم ساعت ندارم.*
*از خانم بغل دستیم،*
*نشسته برصندلی سمت راستم با خجالت کامل،*
*طوریکه نتونه جواب سر بالا بده پرسیدم:*
*"ببخشید خانم ساعت چنده؟"*
*دیدم آستین دست چپ پیرهن رو زد بالا به نشانهُ آنکه:*
*ساعت ماعت بی ساعت و لبخندی ژکوندی*
*ولی از نوع عصبیش را هم چاشنی آن کرد.*
*دیدم نوع لبخند و رنگ آبی گونه چشما نش بد هم نیست،*
*در ادامه گفتم:" ممکنه براتون یه نیگاه هم به مچ دست راستتون بندازید،*
*شاید ساعت رو دست راستتون بسته باشید!"*
*با این حرف تنها حالت عصبی چهره اش باقی موند و لبخند ژکوندیش از بین رفت.*
*مرددانه گفتم: "حالا که ساعت ندارید*
*ولی میتونید حدس بزنید ساعت چند میتونه باشه؟"*
*گفت:"نه نمیتونم حدس بزنم".*
*گفتم:"یک کمی به مخیلهَ تون فشار بیارید شاید موفّق بشید!"*
*پلکهاشو چند ثانیه ای روی هم فشرد،*
*بعد به سقف نگاهی انداخت و گفت:*
*"تقریباً چهل و پنج دقیقه و سی ثانیه از هشت صبح گذشته".*
*گفتم:"پس میتونه طرفهای ساعت نه صبح باشه".*
*گفت:"آره در همین حدودها"*
*و سر را به طرف سمت راستش که آنجا هم خانمی نشسته بود،*
*برای گرفتن تأیید که یعنی حدسم باید کاملاً دقیق بوده باشه چرخوند.*
*ولی من دیگه کاری به کارش نداشتم،*
*به قول رشتی ها زیاد لِفتش ندادم.*
*بعداً باید به فرهنگ عمید نگاهی بکنم و ببینم که آیا لِفت دادن،*
*میتونه لغتی فارسی هم باشه و یا نه؟ زیاد رشتی مانند به گوش نمیرسه.*
*البته من خودم هم یه مقداری از مرحله پرتم،*
*میبایست میدونستم که ساعت در حدودهای چه موقعی میتونه باشه؛*
*چون تو خونه وقتی کارت ویزیت دکتر عزیزم را نگاه میکردم،*
*تا ببینم امروز که دوشنبه هست کی در مغازشو باز میکنه،*
*دیده بودم که از هشت و سی تا یازده صبح و سه تا شش بعد از ظهر*
*آقای دکتر آماده پذیرائی از دیوانه گانش است.*
*با این توصیفات من اصلا نمی بایست میپرسیدم خانم ساعت چنده؟*
*جوابش در این مواقع در ایران زمین و شاید هم تهران،*
*یا لااقل در محله ما:*
*"سوله قون بالای کندِه" میبود.*
*میگم میبود چون محله ما در عرض زمان گم شده است.*
*با یکی از خل ها توامان وارد ساختمان شدم.*
*تو راه پله شانه به شانه هم،*
*انگار برای نام نویسی برای شهید شدن بالا می رفتیم، که من گفتم:*
*"مثل اینکه از این به بعد، اونجوری که دم درب ساختمان توی جعبه اعلانات تاکید شده،*
*باید برای دیدار با آقای دکتر وقت قبلی گرفت و این خیلی به نفع مراجعین میباشد،*
*چونکه دیگر مراجعین در اطاق انتظار،*
*آنچه با دکتر در میان میخواهند بگذارند فراموششان نمی شود!*
*تا من اینو گفتم دیدم از پله بالا رفتن رفیق شفیق خل ما سریعتر شد.*
*به خودم گفتم طرف فکر میکنه اگر سریعتر خودشو به دکتر نرسونه،*
*بقیه دوستان خل حاظر در مطب آقای دکتر رو می خورن و چیزی برای او باقی نمی مونه.*
*در مطب بسته بود،*
*تا او زنگ بزنه و در باز بشه منم رسیدم دم درب و با همدیگه وارد مطب شدیم.*
*سریعاً دستگیرم شد در روی همان پاشنه میگردد که قبلاً میگشت.*
*بدسن معنی که هر کس خودشو زودتر به سکرتر معرفی میکرد،*
*زودتر هم به ملاقات دکتر جون میرفت.*
*از اونجائیکه خودمو برای خوندن و نوشتن و بررسی دیگر افراد خل،*
*از قبل آماده و مهیا کرده بودم گفتم:"شما از من زودتر وارد مطب شدید،*
*پس شما اول بفرمائید و خودتون را معرفی کنید".*
*نوبت من هم شد و رفتم پهلوی خانم سکرتر. سلام کردم،*
*سرش پائین بود و مشغول کار با کامپیوتر.*
*جواب سلام اینترنتی داد، بعد از چند لحظه سرشو بالا کرد وچشم در چشم شدیم.*
*بازم سلام کردم و گفتم من همونی هستم که نام فامیل مشکلی برای ادا کردن دارم.*
*که گفت:"و واقعا هم که تلفظش خیلی مشکله!"*
*لبخندی هم نشونه چشمام گرفت و فرستاد، به این معنی که:*
*"دوست داری دیوونه ت بشم؟" و کارت بیمه منو هم به کامپیوتر داد.*
*من در این حال پرسیدم:"این نامه دارالمجانین هم لازمه که به آقای دکتر بدم؟"*
*میدونستم که لازمه و باید دکتر هم اونو بدونه،*
*ولی میخواستم جریان دستش بیاد که اگه دوست داره میتونه دیوونه م بشه.*
*که گفت:"لطفا کمی صبر کنید تا این کار من اول تموم بشه بعد برسیم به یک کاردیگر".*
*انگار یه شیشه کوکاکولای با آب یخ پر شده*
*به همراه یک سطل پلاستیکی سه لیتری پر از یخ آب شده*
*ریختن روی حواس حال دهنده ام.*
*به خودم گفتم:"مالیدی تو هم با این حال دادن خرکیت،*
*اینم از شروع شنبه بی مروتت، مارو بگو تازه داشتیم خودمونو*
*برای لاس خشکه زدن از نوع تهرونیش آماده می کردیم.*
*بخشکی شانس، بخشکی ای زندگی ناپایدار، ای بی مروّت.*
*خانم سکرتر کار کارت بیمه رو انجام داد، با نگاهی دوباره به چشام،*
*اینبار به این معنی که:*
*((تو میدونی که من باید کار اداری اینجا رو هم انجام بدم، زیاد ناراحت نشو)).*
*به خودم گفتم شانس دوباره بلند شد.*
*فوری نامه تیمارستونو روبروی چشاش گرفتم که زیاد زحمت برای خوندن به خودش نده.*
*اینم مثلاً یه نوع حال دادن از نوع تو َمرا خواهی رشتی گونه، که گفت:*
*"وا چرا اینطوری میکنی؟ البته اون چیزی نگفت و تنها نامه را از دستم گرفت.*
*ولی خیلی دلم میخواست مثل بعضی از خانمهای ایرانی، شاید هم تهرانی،*
*در هرصورت مثل بعضی خانمهای سکرتر اول میگفت:*
*"اوا چرا اینطوری میکنید؟ و یا اِوا این چه کاریه؟" و بعد نامه را میگرفت.*
*ولی چیزی نگفت. کاش لااقل با ِنگاهش میتونست بگه.*
*بعد از نگاهی به نامه گفت:"آره حتما باید دکتر این نامه را هم ببینه، جریان چی بوده؟"*
*گفتم:"داستان، درازای طولانی ای داره،*
*برای خانواده در ایران که نوشتم چندین صفحه شد.*
*اگه بخوام برات تعریف کنم حتما دوسه روزی طول میکشه!*
*مسافرت سالانه ات کی شروع میشه؟"*
*که شروع کرد قاه قاه خندیدن، حالا نخند تا کی بخند. بعد گفت:*
*"شما ایرونی ها خیلی شیطونید!"*
*گفتم:"ما شیطون نیستیم، ما دست شیطون رو از پشت میبندیم!"*
*کمی فکر کرد که معنی این جمله چی میتونه باشه؟!*
*متوجه شدم فهمیدن این ضرب المَثل براش سخته، گفتم یعنی:*
*"ما شیطون رو هم گول میزنیم!"*
*گفت:"اوه، اوه، چه جونه ورهائی!" و دوباره خندید.*
*تهِ چشمهای خندانش مرا با خود به شالیزارهای لاهیجان برد.*
*بعد کمی مهربانتر گفت:"خوب برو بشین تو اطاق انتظار تا دکتر صدات کنه".*
*اثر گفت وگوی من و خانم سکرتر هجوم احساسی بود،*
*که تنها در فصل بهار به آدم دست میده، اونم نه هر روزش.*
*ومن با آن راهی اطاق انتظار شدم.*
*اطاق انتظار مانند ایام سینه زنی، تکیه ای را شبیه بود که،*
*لحظاتِ تا موعود ِسِرو قورمه سبزی و یا قیمه پلو سینه زنان را*
*با کندی گذرش عزادار میکرد.*
*داخل اطاق شدم میخواستم بگم سلام که بلند گفتم:"امروز غذاش چی هست؟"*
*یکی از دیوونه های نشسته در اطاق به زبان پارسی یا همون تهرونی خودمون گفت:*
*"آقا مگه اینجا مسجده؟"*
*داشتم از بغلش رد میشدم که بشینم رو صندلی گفتم:*
*"از دیدن شما در اینجا بی نهایت خوشحالم!"*
*سرشو جلو عقبی، یکی دو تکونی داد که یعنی((من هم همینطور!))*
*توی اطاق به جز من یازده نفر دیگه هم بودن، گفتم یازده به علاوه یک میشه دوازده!*
*پس ما حتمن همان همرهان مسیح هستیم. آنها هم دوازده تن بودند.*
*مسیح هم آقای دکتره که تو اطاقش تنها نشسته و بعد از مناجات و این حرفها با خدا،*
*ما رو دونه دونه صدا میکنه و میگه:"این آخرین دیدارمون هست،*
*خدا را فراموش نکن و بدون که تو تنها از طریق من به پدر میرسی!"*
*خلاصه این افکار منو برد تو زمان مسیح.*
*من بیکار هم در این ضمن دنبال نفری که به مسیح خیانت کرد میگشتم،*
*تا ببینم کدام یک از ما آن خائن بد سیرت میتونه باشه!*
*که متوجه شدم اِهه، از ما دوازده نفر، تنها هفت نفر مرد و بقیه زن هستند.*
*به خودم گفتم:"ای بابا تو هم که امروز همش بد شانسی میاری،*
*میان یاران مسیح که زنی وجود نداشت!"*
*در حین خواندن کتاب بودم که خانمی شرقی چهره وارد شد.*
*بعد از سلام به طرف مرد ایرانی رفت، ولی چون کنار او صندلی خالی نبود پس هر دو،*
*سمت چپِ من که جای خالی بود نشستند و خانم شروع کرد به صحبت.*
*جریان تعریف داشت خیلی خصوصی میشد که من سر از خوندن برداشتم و گفتم:*
*"سلام خانم، من هم با زبان شما گفته گو میکنم!*
*خواستم بدونید که من هم صحبتهای شما رو میتونم بفهمم!"*
*که شوهر خانومه گفت:"نه آقا خواهش میکنم، من و شما نداریم!"*
*خانمه گفت:"وا چه جالب شما هم ایرانی هستید؟"*
*گفتم:"نه برادرم ایرونیه و در حال حاظر هم تو تهرون زندگی میکنه".*
*پرسید:"یعنی شما پدر و یا مادرتون میتونن ایرونی نباشن؟"*
*گفتم:"تا اونجائیکه من میدونم اونها هر دو از کشور رشت بودن!"*
*خانومه یواشکی از شوهرش پرسید:"کشور رشت دیگه کجاست؟"*
*شوهرگفت:"آقا با شما شوخی میکنن و کمی هم خندید".*
*دیدم ای دل غافل، چشای آقاهه پر از غصه ست.*
*ولی چشای خانمش غم پنجاه در صدی داشت. البته زیاد مطمئن نیستم!*
*چون به رسم ایرانیها که یک نظر را حروم نمیدونن به چشای خانومه نیگاه کردم.*
*با یک نظر هم در صد کامل و صد در صدی غم و شادی چشمی نمیتونه دیده بشه.*
*به خودم گفتم:"خوبه چشماش چپ نیست*
*واِلّا اصلن نمیشد با یک نگاه در صدشو کشف کرد!*
*خدا رو شکر کرده و ازش طلب بخشش کردم.*
*از خوندن به کلی دست برداشتم، گفتم هرچی باداباد میرم تو کار این زن و شوهر.*
*در حدود دو ساعتی سعی کردم آقا و خانم رو با تعریفهای غیر عادی،*
*از خودشون بیرون بیارم!*
* ((مولای من،*
*قدرتم افزای تا من این دو گمگشته را سلامتی و شادی دهم.*
*صلیبی که بر دوش خواهی کشی،*
*از میان چاک چاک گشته دستانم گذر خواهد کرد،*
*بعد تو باز به دیدارم در انتظار.*
*نیرویم ده تا این دو زوج ایرانی را شفای عاجل دهم)).*
*از ایران صد سال پیش شروع کردم،*
*انگار این پنجاه شصت سال رو که از این صد سال کم داشتم،*
*مانند روحی در پرواز بر فراز آسمان ایران:*
*تمام آنچه باید دید،*
*دیده. آنچه باید شنید،*
*شنیده. آنچه باید دانست،*
*دانسته و تمامی صد سال رابه تعریف کشیدم.*
*از شهرها و دهات آن زمان،* مردم و حیوانات آن زمان،*
*از انقلاب مردم در هزار و سیصد و پنجاه و هفت آن زمان،*
*از قدرت،*
*حسادت،*
*از خشم،*
*از گریه،*
*از انتقام،*
*بخــشش،*
*از خـنـده،*
*گفتموگفتم،*
* تا رسیدم به آقا رئیس جمهور خندان آن زمان.*
*گفتم:"وقتی ایشون میخندیدن، اینطور نیست که الکی باشه.*
*ایشون که کاشون نیستن که الکی بخندن، وقتی هم ایشون خندیدن،*
*پس همه باید می خندیدن. حالا اگه بعضی ها هم نخندیدن،*
*حتماً خنده شون نمی آمده. حالا شما هم اگه خنده تون نمیاد مهم نیست،*
*تصمیم بگیرید از فردا روزی پنج دقیقه، هر زمان از روز که براتون مقدوره،*
*جلوی آییینه ِبایستید، شکلک در بیارید و بخندید.*
*اگه بعد از چند روز خوب خوب نشدید هر چه دلتون خواست میتونید به آیینه فحش بدید.*
*مرد دیوانه اصلی بود و خانمش به عنوان کمکی همراه او بود که بتونن دو نفری،*
*تمام جریان بیماری مرد رو برای دکتر تعریف کنن.*
*دکتر هم چون به طریق استریو کسب اطلاع از دو نفر میکنه،*
*بنابر این به جای صد در صد دویست در صد متوجه بیماری و علت آن خواهد شد.*
*الانم دکتر صداش کرد و رفتن داخل اطاق دکتر.*
*یک ربع بعد زن و مرد بیرون میان، خانم برای گرفتن نسخه سریع پیش سکرتر میره.*
*مرد جلوی در اطاق انتظار با تکان دادن عصبی سر ازم خداحافظی میکنه.*
*بعد از لحظه ای خانمش در حالیکه دستشو روی سینه گذاشته*
*کنار در، با کمی خم و راست کردن خودش، ازم خدا حافظی میکنه.*
*منم بلند میشم و مثل بید مجنون به جلو و عقب خودمو خم و راست میکنم،*
*به این معنی که:"خدا نگهدار، عزت زیاد و سلامتی هم فراوان".*
*خانمه در حین رفتن میگه خواهش میکنم بفرمائید بشنید خودتون رو خسته نکنید،*
*و از مطب خارج میشه. با رفتن اونها انگار تمامی نیروم از بدنم خارج شده،*
*متوجه میشم هنوزم در حال به جلو و عقب تکان دادن خودم هستم*
*و چند نفر باقیمانده در اطاق انتظار دارن منو تماشا میکنن.*
*انگار شده بودم صفحه تلویزیونشون!*
*به خودم گفتم:"حالا که قدرت چندانی برام نمونده میرم تو راهرو،*
*شروع میکنم به قدم زدن، از سر راهرو به ته راهرو و بالعکس*
*تا سکرتره ببینه که من صبرم از انتظار کشیدن تموم شده،*
*فکر کنه ممکنه به همین دلیل هم کم کم عصبانی بشم و کار به جای باریک بکشه.*
*شاید به این خاطر کارمو زودتر راه بندازه!"*
*رفتم برگشتم، از سر راهرو به ته راهرو، از ته راهرو به سر راهرو،*
*دیدم نه انگار نه انگار! رفتم تو اطاقش و پرسیدم:*
*"هنوز باید خیلی منتظر بمونم؟"*
*گفت:"بعد از یکی دو نفر دیگه نوبت توست".*
*گفتم:"ولی من دیگه صبرم تموم شده".*
*گفت:"میخوای یک کم از صبر خودم بهت بدم؟" چون حوصله نداشتم دنبالشو نگرفتم.*
*گفتم:"نه، صبرتو نمی خوام. بعدشم پیش دکتر هم نمیخوام برم،*
*فکر هم نکنم که اصلن ضروری باشه پیشش رفتن. یه کاری برام میکنی؟"*
*گفت:"هر کاری باشه میکنم فقط غیر قانونی نباشه!"*
*گفتم:"نسخه آخری من که تو کامپیوترت وجود داره،*
*از اون یه نسخه برداربده دکتر امضاش کنه".*
*گفت:"اِوا پس چرا اینو از اول به من نگفتی*
*تا اینجا چند ساعت الکی معطل نشی؟"*
*این بار هم اِوا نگفت، ولی اگه میگفت کلی کیف میکردم.*
*گفتم:"هم زیارت بود و هم سیاحت!"*
*فوری گفت:"شما ایرونی ها هم که همش از این ضرب و المثلها میزنید!*
*و با نسخه رفت اطاق دکتر و خیلی سریع امضاء شده آمد بیرون و نسخه را بدستم داد".*
*موقع خداحافظی بازم چشم تو چشم شدیم. تو راه فکر میکردم،*
*همین دارو رو تو تهرون کنار خیابون بدون صرف وقت هم میشد بدست آورد!.*

*تمام حیوانات میخندند،*
*همچنانکه تمام انسانها هم قادر به گریه هستند.*
*من نمیدانم چرا به هنگام جدائی*
*یا تو بنامش مرگ،*
*اشگ میریزیم؟*
*من دلم میخواهد به هنگام مردنم،*
*جامی می به دست گیری،*
*قطره ای در چشم من ریزی*
*و من با آن،*
*مستِ مست گردم.*
*سر بدامانت نهم،*
*رام آن رویای وهم انگیز خیالت*
*به آن ساحل*
*که از اول هم دلم میخواست،*
*رها گردم.*
***
*ساندویچ مغزرا به دندان میکشد.*
*میانه اش را گوجه های سرخ قاچ قاچ گشته،*
*و خیارهای کوچکِ در آبشور خوابانده شده پر ساخته بود،*
*و مغز گاو و یا گوسفند را در میانه خود میفشرد،*
*تا هرچه میدانسته فراموشش گردد.*
*انگار که او اصلن روزی بدنیا نیامده.*
*انگار تو با او بازی نمیکردی.*
*انگار برایش بعضی اوقات هم نامی نمیگذاشتی.*
*چه فرق میکند:*
*آنچه در آن میانست*
*مغز نام دارد.*
*چه شنگول بنامیَش یا منگول.*
*ساندویچ ساندویچه،*
*حالا میخواد ساندویچ مغز باشه یا ساندویچ کله و پاچه،*
*یا چشم و زبون و بنا گوش.*
*چه فرق دارد اهل کجا بود و چه کرد.*
*هر چه بود گذشت،*
*این هم گذرد.*
*داداش اون نمک و فلفلو لطفن سُرش بده بیاد اینور.*
***
*ساعت پنج صبح با دلشوره عجیبی از خواب بیدار شده،*
*فوری به کنکاش مشغول میشم*
*تا ببینم از چه منبعی می تونه این دلشوره سرچشمه گرفته باشه،*
*که بدون موفقیت به انجام میرسه!*
*بعد از دست و صورتشوئی و مسواک دندانها به اطاق بر میگردم.*
*شمع را روشن کرده و موزیک را راه میندازم.*
*ولی انگار سودی نداره،*
*دلشوره به قدری شدید هست که میخوام*
*دستمو تا ته بکنم تو دهن و از راه حلق بفرستم پائین،*
*و هر چه در داخلش هست و نیست*
*بکشم بیرون، بندازم جلوی سگ.*
*میبینم سگی این طرفها نیست و از این کار منصرف می شم.*
*کمی با دقت به شعله شمع نگاه میکنم ،*
*نه، از شمع هم جوابی داده نمیشه.*
*میگم نکنه گیاه های داخل اطاق تشنه هستند ؟*
*بهشون آب میدم و بدون اینکه جواب تشکرشون رو بدم*
*بر میگردم دوباره سراغ دلشوره.*
*در اصل من سراغ اونو نمیگیرم*
*بلکه این دلشوره ست که با پرروئی کامل،*
*خودش بدون دعوت میاد تو دلم.*
*انگار سالهاست که درون مارو خریده*
*و صاحب اختیار خودشو به حساب میاره.*
*میگم شاید چاره ش خوندن حافظ باشه،*
*قبل از خواندن آرام میگم ای حافظ شیرازی*
*بر ما نظر اندازی؟*
*صدائی تو گوشم میگه:*
* ((مگه شما آینه هستید که ما بر شما نظر اندازیم))؟*
*میگم: ((ببخشید شما آینه هستید وما بر شما نظر کنیم!))*
*میگه خوب این شد یه حرفی حالا چی میخوای؟*
*میگم لطفا فالمو بگیر، میگه:*
* ((گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد))*
*که مهلت بهش نمی دم باقیشو بخونه، میگم:*
* ((حافظ آقا خیلی ممنون،*
*کافیمونه*
*باقیشو نخواستیم*
*قربون شما)).*
*در حال محو شدن صدا*
*می شنوم که میگه:*
* ((از سعدی هم بپرسی همینو میگه!))*
*میگم اگه سعدی هم همینو میگه*
*پس ما یار از کجا پیدا کنیم تو این قحطی یار؟*
*با خودم میگم یه یار بخرم.*
*بعد فکر قیمت یار که حتما خیلی هم گرون باید باشه،*
*یا شاید اصلا تقلبی از کار در بیاد منو از این کار منصرف میکنه.*
*میبینم ساده ترین راه،*
*همون " یک یار تو دلم " دوران بازی کودکانه است،*
*که سعدی شروع میکنه به خواندن:*
* ((دلم تا عشقباز آمد*
*درو جز غم نمی بینم*
*دل بی غم*
*کجا*
*جویم*
*که در عالم نمی بینم*
*دمی با همدمی خرّم*
*ز جانم*
*بر نمی آید*
*دلم با جان برآید*
*چونکه یک همدم نمی بینم*
*مرا رازیست اندر دل*
*به خون دیده پرورده*
*ولیکن با که گویم راز چون*
*محرم نمی بینم*
*قناعت می کنم با درد*
*چون*
*درمان نمی یابم*
*تحمل می کنم با زخم*
*چون*
*مرحم نمی بینم)).*
*میگم بازم آفرین به سعدی*
*میگه:((چیه مثل اینکه خوشت اومد،*
*بازم برات بخونم؟))*
*میگم: ((انگار از دل ما خوندی*
*ولی فعلا بذار یه قهوه دیگه درست کنم،*
*سیگاری هم چاق کنم بعد اگه لازم بود حتما خبرتون میکنم)).*
*هنگام نوشیدن قهوه و کشیدن سیگاری،*
*نگاهی به آسمون میندازم،*
*خیلی زیاد آبی رنگ به چشم میاد.*
*از ابر هم خبری نیست.*
*آفتاب هم داره خودشو کم کم از یه طرفهائی نشون میده.*
*میگم حالا وقتشه که تمام اینهارو به فال نیک بگیرم که حافظ دوباره به صدا میاد:*
* ((هر وقت آفتاب در میاد فیل شما یاد هندوستان میکنه،*
*خود شما هم یاد فال گرفتن.*
*ما از این جریان شما هنوز که هنوزه سر در نیاوردیم!؟)).*
*میگم از سعدی بپرسی جوابشو بهت میده:*
* ((دل میرود ز دستم*
*صاحبدلان*
*خدا را*
*در دا که راز پنهان*
*خواهد شد آشکارا*
*کــشـــتـی شکسته گانیم*
*ای باد شرطه*
*برخیز*
*باشد که باز بینیم*
*دیدار آشنا را*
*ده روز مهر گردون*
*افسانه است و*
*افسون*
*نیکی بجای یاران*
*فرصت شمار*
*یارا*
*ای صاحب کرامت*
*شکرانه سلامت*
*روزی تفقدی کن درویش بینوا را*
*آسایش دو گیتی*
*تفسیر این این دو حرف است*
*با دوستان*
*مرّوت*
*با دشمنان*
*مدارا)).*

*کمی شوخی با دراویش. *
*من رفیقی دارم که از دوران دبستان با هم*
*یک دل و یک آرمان بودیم.*
*اسم این رفیق شفیقمو من در این*
*پنجاه و چند سالی که از عمرم میگذره،*
*نشنیدم کسی رو فرزندش گذاشته باشه.*
* ((الله)) قشنگترین نامیست،*
*که در میان نامهای دیگر دوستانم بگوش من میاد.*
*صبحها هنگام رفتن به مدرسه،*
*وقتی در پیاده رویِ زیر پنجره اطاقشان*
*با صوت نامش را میخواندم،*
*عندلیبی در قفس*
*از خانه همسایه شون،*
*عیناً صدای صوتم رو تقلید و تکرار میکرد.*
*الله هم از داخل اطاقشون بلافاصله*
*با نوای صوت،*
*تصنیف -اومدم– را،*
*با لهجه عندلیبِ همسایشون جواب میداد.*
*الله سالیان درازیست که مسئول مستقیم شیخ خانقاه اش است.*
*رفت و آمد شیخ به مسجد و دیگر جاها تنها به وسیله الله انجام میشه.*
*راننده گی مسافرتهای شیخ به مناطق مذهبی نزدیک و دور را هم،*
*الله شخصن به عهده داره.*
*نزدیک شانزده سالیست که مسئولیت اقتصاد خانقاه هم*
*به عهده او گذاشته شده است.*
*در ایران که بودم برای اولین بار سری به الله در خانقاهشون زدم.*
*عصر پنج شنبه ای با سختی خانقاه را پیدا کردم.*
*مراجعین زیادی برای دیدن شیخ آمده بودند.*
*اکثراً ماتم زده و مغموم به نظر میرسیدند،*
*و کمتر بینشان گفتگوئی رد و بدل میشد.*
*کنار جوانی که دست بر قلبش گذاشته*
*و کمی خود را از درد به جلو خم داده بود،*
*نزدیک در، روی زمین نشستم.*
*_"سلام عصرت به خیر من سعید هستم".*
*_"سلام از بنده ست آقا میبخشید، اسم بنده رضا ست".*
*_"چه عصر با صفائیه،*
*گلهای سرخ و نیلوفر داخل حیاط چه جشنی گرفتن!*
*چقدر بوی خوشایندی در حیاط بلنده! آدمو با خودش میبره تا نوک کاج".*
*_"میبخشید من چون کمی قلب درد دارم تو حیاط وانستادم،*
*مستقیم اومدم تو که زودتر برم پیش آقا.*
*قلبم خیلی اذیتم میکنه".*
*_"شیختون پزشگ قلب هم هست"؟*
*_"نمیدونم والاّ،*
*ولی میدونم وقتی میری پهلوش و براش از دردت میگی،*
*وقتی از اطاق میای بیرون دیگه خوبِ خوبی".*
*_"بار چندمته که میای اینجا"؟*
*_"من هفته ای دو بار و اگه فرصت کم باشه یکبار،*
*عصر پنجشنبه ها میام خدمت آقا".*
*_"پس چرا هنوز قلب درد داری؟*
*شاید ضرری نداشته باشه اگه پیش یک متخصص قلب هم بری"؟*
*((آقایون این درویش نیستا،*
*فکر نکنید چون قیافشو اینجوری ساخته از دراویشه)).*
*سرمو به طرف صاحب صدا بالا میبرم ببینم جریان چیه*
*که چشمای عصبانی مردی مسن با ریشی کوتاه و سبیلی پر پشت و انبوه*
*به چشای متعجب و سئوال دارم دوخته میشه و بلند میگه:*
*((آقا امروز همه رو نمیتونن ببینن.*
*کارت چیه با آقا؟*
*از آقا چی میخوای))؟ *
*در این بین میبینم الله داره به طرف سالون میاد،*
*خوشحال از اینکه لازم نیست جواب این دیوانه را بدم*
*در حال بلند شدن گفتم:*
*_((رضا جان برات سلامتی آرزو میکنم.*
*سعی کن بری پیش دکتر متخصص قلب)).*
*الله میرسه به دیوانه و میگه چرا انقدر بلند صحبت میکنی؟*
*که چشمش به من میفته،*
*میاد تو سلام میده و در حین روبوسی میپرسه:*
*((چرا اینجا نشستی؟*
*به محمد میگفتی برای چی اومدی،*
*مستقیم میآوردت پیش خودم،بریم تو اطاق من.))*
*و از محمدمیپرسد:_چای داغ داریم؟
*_"با این میخوای چائی بخوری؟*
*کیه این اصلن؟*
*چرا موهاشو این فورمی در آورده"؟*
*_"کم کم دیگه وقت نمازه،*
*چای اگه هست بیارتا قبل از نماز یه چای مشت با رفیقمون بزنیم".*
*_"این همونیه که میگفتی تو آلمانه"؟*
*_"آره محمد جان بدو که داره دیر میشه".*
*اطاق بیست متری عرض و طول داره.*
*دیوارها کاملن سفیدن و تنهاعکس پیر مرد تقریباً اخموئی،*
*در قابی آویزانِ میخیست.*
*کف اطاق زیلوی قهوه ای رنگ کوچکی*
*میانه اطاق را به تصرف خود در آورده،*
*و مانند لکه ای بر کف چوبی اطاق خود نمائی میکنه.*
*_"خانقاهِ دل ما رو روشن کردی با اومدنت سعیدم.*
*از رفتار و گفتار این محمد هم تعجب نکن.*
*سیّده، در بعضی از شب های جمعه،*
*گاهی حتی باید چیزهائی رو برای انجام ندادنشون*
*بهش گوشزد و یادآوری کنم.*
*مثل بچه ها پاک و ساده ست".*
*محمد با سینی چای داخل میشه.*
*تو استکانها که در سینی گردی قرار دارند،*
*از قوری چینی ناصرالدین شاهی چای میرزه و میگه:*
*((الله این خواهر....آخه درویشه؟*
*آدم درویش آخه زن و بچشو ول میکنه میاد ایران؟*
*فقط ادا در آوردنشو یاد گرفته، موهاشو ببین"!*
*در حالیکه نقلی از جا نقلدانی بر میداشتم گفتم:*
*((داداش محمد چه نقلهای قوی هیکلین این نقلهای شما)).*
*_"آره خیلی هم خوشمزه اند، پسته داراش که آدمو دیونه میکنن".*
*استکان چای را بالا بردم و گفتم به سلامتی جمع وجرعه ای نوشیدم.*
*بینهایت خوش طعم بود و رایحه خوشی داشت.*
*_"آقا محمد چای رو شما درست کردین"؟*
*_"آره چای مخصوص آقاست.*
*گفتیم حالا که دوست الله هستی برات بیارم تو هم ازش بخوری.*
*آخه تو هم عاقلی مرد؟*
*از اونجا بلند شدی زن و بچه ها رو گذاشتی اومدی اینجا که چی بشه؟*
*الله برام گفته که دلت میخواد اینجا بمونی!*
*درویش به این خلی من ندیدم!".*
*_"محمد جان تو چرا حالا به من بند کردی؟*
*از وقتی که من و شما همدیگه رو دیدم،*
*من یک کلام از اینکه من درویشم به شما حرفی زدم؟*
*کسی به شما گفته که من درویشم و یا اینکه درویش نیستم؟*
*دوّماً برای شناخت حقیقت*
*باید آنچه که بر جا گذاشتنی است گذاشت و رفت.*
*مگه تو زن و بچه و مال و مقام، مسجد و محراب رو*
*جزء گذاشتنی ها به شمار نمیاری؟*
*سوّماً توبا یه مثقال ریشت و اون سبیلت،*
*که دو برابر سبیلای ماکسیم گورکی هستش*
*و آدم دلش میخواد همش ماچش کنه،*
*فکر میکنی خیلی درویشی؟".*
*الله بلند میشه جانمازشو از گوشه اطاق بر میداره،*
*رو به قبله کف اطاق پهنش میکنه و مشغول نماز میشه.*
*منم چهار زانو نشسته بر زمین به نماز خواندن خودم میپردازم.*
*محمد که از اطاق خارج شده تا یکی از مراجعین رو پیش آقا بفرسته،*
*در حال رد شدن از کنار در اطاق نگاهی به داخل اطاق میندازه و باز هم بلند میگه:*
*((درویشو نیگا،آخه اینم فرم نمازخونده، نه رکود توشه نه سجود))؟*
*و مرد همراهشو به اطاق آقا هدایت میکنه.*
*در حالیکه الله به سجود رفته مرد جوانی داخل اطاق میشه،*
*نگاه مشکوکی به من میندازه و میره به طرف الله.*
*الله سرشو از رو مهر بلند میکنه*
*و جوان رو میبینه.*
*جوان بسته ای را به طرف الله که هنوز مشغول خواندن نماز است،*
*دراز کرده و میگوید:*
*الله بشمرش رسیدشم امضاء کن، باید سریع برگردم.*
*الله دست از نماز میکشه،*
*محتوی بسته رو که دسته های اسکناس بودند،*
*مانند کارمندان پشت باجه های بانک مشغول شمردنشون میشه.*
*بعد از لحظه ای رسید را امضاء کرده*
*به دست جوان که هنوز مشکوکانه و با کنجکاوی به من نگاه میکنه برمیگردونه.*
*جوان در حال گرفتن رسید میپرسه:*
* ((الله این آقا همون دوستته که در آلمان زندگی میکنن))؟*
*_"آره، حالا هم داره نماز میخونه مزاحمش نشو.*
*موقع رفتن به محمد بگو زیاد بلند صحبت نکنه،*
*برو که به کارات دیر نرسی.*
*هفته دیگه هم آقا مشهد تشریف دارن،*
*به بچه ها بگید محمد نماز جمعه رو برگذار میکنه".*
*و بعد از گذاشتن اسکناسها در جیب شلوارش،*
*و با رفتن آن جوان به نماز خواندن ادامه میده.*
*بعد از پایان نمازش میپرسم:*
* ((الله من نفهمیدم درست جریان چی بود؟*
*چرا تو دست از نماز خوندن کشیدی وقتی دوستت آمد؟*
*مگه هنگام نماز با خدا در ارتباط نیستی))؟*
*_"سعید کارای اقتصادی اینجا خیلی دنگ و فنگ داره.*
*میدونم تعجب کردی و چی میگی.*
*خیلی از اوقات روزم رو باید به این خاطر از دست بدم،*
*ولی خوب کاریه که باید انجام بگیره".*
*_"آره منم تو رو درک میکنم،*
*ولی خوب جریانهای اقتصادی*
*اونم در حین نماز گذاشتن،*
*یه جورائی با هم*
*نمیخونن!*
*این عبادتگاه هم نام علی رو همراه خودش یدک میکشه.*
*علی هم در سر نماز دو شقه شد.*
*فکر کنم اون زمان هم موضوع اقتصاد*
*برای مردم از اهمّیت خاصی برخوردار بوده باشه".*
*محمد در حالیکه با سینی چای داخل میشه به الله میگه:*
*_"بیا دیدی درست گفتم.*
*آخه اینم درویشه؟*
*درویش به مراجعین آقا سفارش میکنه،*
*به جای پیش آقا رفتن باید رفت پیش دکتر متخصص؟*
*تو هم با این رفیقت!".*
*سینی چای را روی زیلو میذاره،*
*لبخندی دوستانه بهم میزنه،*
*درحال خارج شدن میخونه: *
*هر آنکس*
*بی شیخ ما ، شیخ گشت*
*شیخ گشت.*
*بعد سرشو برمیگردونه طرف من،*
*چشمکی تحویلم میده و میگه:*
*یا علی مدد درویش*
***
*Ecstasy is a language that man has completely forgotten*
*He has been forced to forget it*
*he has been compelled to forget it*
*The society is against it*
*the civilization is against it*
*The society has a tremendous investment in misery*
*It depends on misery*
*it feeds on misery*
*it survives on misery*
*The society is not for human beings*
*The society is using human beings as a means for itself*
*The society has become more important than humanity*
*The culture*
*the civilization*
*the church*
*they all have become more important*
*Every child is born ecstatic*
*Ecstasy is natural*
*It is not something that happens only to great sages*
*It is something that everybody brings with him into the world*
*everybody comes with it*
*It is life's innermost core*
*It is part of being alive*
*Live is ecstasy*
*OSHO*

*مرتباً با دست راست روی دست چپش که سرخ سرخ شده میزنه:*
*_"وای خدایا*
*حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ آخه مرد تو یه کاری بکن*
*آخه مگه بچه ده دوازده! ساله رو چند بار میبرن اداره امنیت؟*
*آخه مگه این بچه چکارشون کرده؟*
*خدایا خودت به دادش برس،*
*ای خدا کمکم کن*
*دارم دیوانه میشم".*
*_"خوب بسته خانم خودتو ناراحت نکن چیز مهمی نیست،*
*انشاء نوشتن که جرم نیست.*
*چند تا سوآل ازش میکنن بعد میفرستنش دوباره خونه".*
*_"مادر چیزی تو انشات نوشتی؟*
*حرف زشتی نوشتی؟*
*به کسی فحشی دادی؟"*
*_"به جون مامان چیز ناجوری ننوشتم.*
*نمیدونم چرا اینا اینطوری می کنن؟*
*وقتی تو دفتر مدرسه بودم؛*
*کنار معلم انشاء*
*مردی نشسته بود و ازم مرتب سوآل میکرد".*
*_"کار از نامه هائی که از روسیه اومده بودن و شماها نگرفتید*
*و ادعا کردید همچین شخصی رو نمیشناسید میلنگه.*
*بابا آخه مگه میشه آدم برادر داشته باشه،*
*بعد شماها بگید*
*ما کسی رو تو اونجا نداریم؟"*
*_"خوب ما فکر کردیم درد سر ایجاد میشه.*
*خوبیت نداره آدم برادری در ارتش سرخ داشته باشه،*
*دردسرخودمون کمه اینم بهش اضافه شده ها.*
*خوب بگو آخه مرد حسابی حالا بعد از این همه سال*
*نامه نوشتنت چی بود؟"*
*_"خوب خانم برادرم هستش دیگه!*
*مگه شما برادرتون رو دوست ندارید؟*
*خوب اونم انسانه دیگه،*
*حتمن دلش تنگ بوده و خواسته با نامه ای خودشو راحت کنه".*
*_"آقاجون شما راست میگید،*
*اگه فردا ازم در باره عموم پرسیدن،*
*میگم تو ارتش اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی*
*مشغول خدمت هستش.*
*تو دفتر مدرسه وقتی آقاهه بی هوا ازم پرسید:*
* ((چند بار تا حالا عموت اومده ایران؟))،*
*خودمو زدم به بیراهه،*
*پرسیدم معذرت میخوام حواسم نبود چی پرسیدید؟*
*که موضوع رو عوض کرد.*
*پرسید چه کتابهائی و از کدام نویسندگانی تا حالا خوانده ای؟*
*منم هدایت، چوبک، نیما، همینگوی و بالزاکو اسم بردم.*
*اسم کتاباشونو هم پرسید که گفتم در خاطر ندارم.*
*پرسید از نویسندگان روسی چه کتابهائی خوانده ای؟*
*اسم تولستوی و گورکی رو بردم و باز گفتم*
*اسم کتاباشون یادم نمیاد.*
*مرتب هر چی میگفتم یاداشت میکرد".*
*_"پسرم - الله - هم پسره دیگه!*
*دوست تو هم هست.*
*باباش آقای افشارهم کتاب فروشه،*
*پس اونو چرا نمیبرن اداره ساواک؟*
*مگه اون انشاء ننوشته بود؟*
*لابد تو چیزای ناجور تو انشاء هات مینویسی!*
*خدایا چه خاکی به گورم بپاشم؟".*
*_اسم؟*
*_"سعید"*
*_نام پدر؟*
*_"سیّد حسین"*
*_شغل؟*
*_"راننده"*
*_سن؟*
*_"دقیقن نمیدونم، بالای پنجاه سال".*
*کمی به چشام خیره میشه،*
*میخواد با این کارش ترس تو دلم بندازه!*
*_منظورم سن خودته؟*
*_"چهارده سال"*
*_شغل؟*
*_"محصل"*
*_سال چندم؟*
*_"سوّم دبیرستان"*
*_نام دبیرستان؟*
*_"دکتر نصیری"*
*_شش ماه پیشم که اینجا بودی وروجک،*
*به چه خاطری و موضوع چی بود؟*
*_"جریان دو تا توریست اروپائی بود".*
*_وقتی اینجا ازت سوآل میشه درست و کامل جواب میدی.*
*هرچی که اتفاق افتاده بوده مو به مو میگی، فهمیدی؟*
*_"ولی من برای همکارتون یکبارتعریف کردم که داستان چی بوده".*
*از رو صندلی کمی بلند میشه و دستشو دراز میکنه*
*تا پاکت سیگارشو از رو میز برداره.*
*سریع برای اینکه اگه خواست در این بین کشیده ای بهم بزنه،*
*بتونم جاخالی بدم وبهم نخوره،*
*خودمو بی اراده نیم متری به عقب میکشم.*
*این کاراز چشم تیزبینش مخفی نموند،*
*در حین در آوردن سیگار از پاکت پرسید:*
*_((دفعه پیش مثل اینکه کشیده نوبر کردی))؟*
*درونم با این حرف به طغیان آمد.*
*صورتم سرخ شد و با شگوه گفتم:*
*_"حتمن همکارتون داستانشوبراتون تعریف کرده".*
*_خوب جریان توریستها چی بود بالاخره؟*
*_"هیچی تو خیابون دو تا توریست دیدم،*
*ازم آدرس پرسیدن منم بهشون آدرس دادم".*
*_مگه نگفتی توریستها اروپائی بودن؟*
*_"چرا".*
*_پس از کجا میتونستن فارسی صحبت کنن؟*
*_"فارسی بلد نبودن من باهاشون انگلیسی صحبت کردم".*
*_مگه تو نیم وجبی بلدی انگلیسی صحبت کنی؟*
*_"بله تو دبیرستان درسشو میخونیم و نوشتن انگلیسی هم بلدم".*
*_خوب یه آدرس دادن چرا شش ساعت طول کشید؟*
*چرا آنها شش ساعت در خونه شما بودن؟*
*_"شش ساعت نبود و چهار ساعت و نیم بود.*
*اومدن خونه ما چون خسته بودن.*
*در حین نوشیدن چای،*
*با هم، راههای رفتن به شهر های دیگه رو تو نقشه پیدا میکردیم.*
*میخواستن پیاده دور ایران رو بگردن".*
*_مگه تو مسئول توریستی و جهانگردی هستی؟*
*دیگه از این کارها نمیکنی، فهمیدی؟*
*_"من که شش ماه پیش به همکارتون هم توضیح دادم،*
*گفتم حس انساندوستی و میزبانی دلیلش بود".*
*_این انشاء ها چیه تو مینویسی و میری سر کلاس میخونی؟*
*به تو چه ربطی داره ماشین شورمحله تون پول نداره دخترشو ببره دکتر؟*
*به تو مربوط نمیشه کی لباسش پاره ست،*
*کی از پر خوری شکمش در حال ترکیدنه، فهمیدی؟*
*_"خوب انشاست دیگه.*
*تازه دروغ هم که ننوشتم".*
*_یکبار بتو گفتم؛ به تو مربوط نیست کی پول داره کی نداره. *
*سرتو میندازی پائین آروم میری مدرسه ات و آروم هم بر میگردی خونت،*
*فهمیدی؟*
*این عموی تو کیه و داستانش چیه؟*
*چرا از روسیه برای شما نامه فرستاده میشه؟*
*_"من عمومو تا حالا ندیدم فقط میدونم
*افسر ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی هستش".*
*_از کجا میدونی تو ارتش روسیه ست؟*
*_"پدرم برام تعریف کرده.*
*حتی یکبار هم همراه ارتش سرخ در تهران بوده،*
*ولی من هنوز اون موقع به دنیا نیومده بودم".*
*_تا حالا چند بار برای مهمانی اومده ایران پهلوی شما؟*
*_"گفتم که من هنوز عمومو ندیدم".*
*_خوب یادت باشه بهت چی گفتم.*
*دیگه نبینم کاری کنی دوباره بیائی اینجا، فهمیدی؟*
*_"بله متوجه شدم".*
*_به کسی هم نمیگی اومده بودی اینجا، فهمیدی؟*
*_"بله متوجه شدم".*
*_اینطرفها دیگه نبینمت، فهمیدی؟*
*خوب بلند شو دیگه گورتو گم کن، نفهم.*
*در خالی دو نگاه افسوس،*
*آنچه بود گفته نشد.*

*اوایل سحر،*
*ساعت پنج و پنج دقیقه،*
*چند پرنده مقیم در جداره های دیوارهای حیاط خانه*
*و آشیان داران روی درختهای حیاط،*
*باز هم با دیدن کمی روشنایی در آسمان،*
*ارکستر را براه انداخته*
*و در این فکر که همسایگان هنوز در خوابی نازند نمیباشند.*
*چندین بار از دستشان شکایت شده،*
*ولی انگار رابطه دوستانه ای با قاضی دادگاه دارند.*
*چند باری هم دستور جلبشان صادر گردید،*
*ولی از قرار معلوم*
*با مأموران جلب هم یه جورائی با فلسفه ای به هم احساس نزدیکی میکنند،*
*چون نه در قفسند و نه آوازشان قطع گشته.*
*و از آن جالبتر اینکه*
*بعد از هر بار دستور جلب،*
*به اعضای ارکسترشان هم افزوده شده.*
*قبل از پیدا شدن روشنائی،*
*اذان گوی ارکسترشان*
*با آوازی بلند،*
*خبر از محو تاریکی داده*
*و به محض رویش چند خطی روشنایی در آسمان،*
*بقیه ارکستر چَه چههِ زنان،*
*هلهله کنان،*
*ظهور سپیدی را جشن میگیرند.*
*و بعد از کمی روشنایی بیشتر*
*که چشم چشم را میتواند ببیند،*
*به سر کارهایشان پرواز میکنند.*
*چند تائی انگار کارگر ساختمان هستند،*
*کودکستانی برای کودکان هنوز در تخم همسران خویش*
*و بقیه افراد حامله ارکستر در حال بنا کردنند.*
*با شاخه هائی نازک و نرم و برگهائی سبز و قرمز و زرد.*
*چند تائیشان مأمور تهیه غذا*
*برای خانمهای بار دار و دم زایشان،*
*که دکتر محله پرواز اکیدأ ممنوعشان کرده.*
*یکی دوتائی هم معلم آموزش چَه چَههِ*
*و آموزش پرواز به جوجه های کودکستانی و دبستانیند.*
*پرنده های پشت بام ساختمانهای اطراف هم،*
*جدیدن جلسه ای با نماینده اولیاء دیگر پرندگان این محل داشتند.*
*تصمیم بر آن گذاشتند که سال دیگر اول بهار دانشگاهی تأسیس کنند،*
*و چند تائی را هم مأمور یافتن محل مناسبی برای ساختمان دانشگاه کردند.*
*دیروز هم سه نماینده از کفتران برای آموزش دادن،*
*از هامبورگ به طرف برلین در پرواز بودند،*
*که متأسفانه یکی از آنها به علت گفتگو با یکی از همکاران*
*و بی توجهی درحین پرواز،*
*با سر*
*به درختی اصابت کرد،*
*و فعلن هم در بهداری وسط راه هامبورگ و برلین بستریست.*
*از گزارش دو همکار رسیده به برلین،*
*چنین به نظر میآد که امید چندانی به بهبودش نیست.*
*اگر هم چند در صدی این امکان برایش باشد،*
*با آن ضربه سختی که به مغزش وارد گردیده،*
*حتمن دیگر از پرواز به پیاده روی در باغها روی خواهد آورد.*
* شاید هم با عمل جراحی و تغییر جنسیت*
*به مرغ تبدیل گشته و تنها به تخم گذاری مشغول شود.*
* اما کار دو کفتر رسیده به برلین*
*آموزش چند پرنده جرز دیوارهای حیاطند.*
*برای فراگیری و ساخت چطر نجاتهائی که به نوزادان،*
*در هنگام نبودن اولیا در آشیانه بسته میشود،*
*که در هنگام سقوط ناخواستهُ آنها از داخل آشیانه،*
*چتر نجات اتوماتیک عمل کرده باز میشود*
*و آنها را سالم به زمین میرساند.*
*شمع روشن، موزیک هم به راه*
*و اثر آقای چشم آذر را به گوش میرسونه.*
*آسمان کمی روشنتر شده اما هنوز آبی بودن کاملشو به نمایش نذاشته.*
*برای این کار هنوز کمی زوده،*
*ساعت پنج و سی دقیقه رو نشون میده.*
*چون از خواب بیدار نشده ام،*
*پس دست و صورت هم لازم به شستشو نیست!*
*قهوه ای مینوشم و پشت بندش سیگاری هم میپیچم و روشنش میکنم،*
*دودش میره تو چشمم ولی نمیسوزونه.*
*اگر هم میسوخت بی فایده بود،*
*چون امروز اشگی در چشمها ندارم.*
*شاید دیر تر مقداری از دلم قرض بگیرم،*
*که لااقل دود سیگار*
*از بی اشگی من احساس بیهوده بودن نکنه.*
*صدای موزیک رو کمی آهسته تر میکنم.*
*بگمانم از پشت پنجره بسته اطاق،*
*صدای باران عشق به گوش پرندگان داخل حیاط رسیده.*
*دو به دو روبروی هم،*
*نغمه "نوک نوکِ من*
*نوک نوکِ تو*
*نوکِ من به نوکِ تو*
*نوکِ تو*
*به نوکِ من"*
*سر دادن و ول کن هم نیستند.*
*با خود فکر میکنم:*
*اگر صدای موزیک را کمی آهسته تر کنم*
*برای همسایگان خالی از ضررباشه*
*و میذارم پرندگان به آواز خواندنشان مشغول باشند*
***
*هِرمَن هِسِه*
*Sich wegwerfen können*
*für einen Augenblick*
*Jahre opfern können*
*für das Lächeln*
*einer Frau*
*Das ist*
*Glück*
***
*Schon das kleinste Kunstwerk*
*Eine Bleistiftskitzze von sechs Strichen*
*und ein Gedichtvers von vier Zeilen*
*Versucht frech und blind das Unmögliche*
*Geht aufs Ganze*
*Will das Chaos in die Nussschale schöpfen*
***
*In der Kunst gilt das Zeitlose*
*Nicht das Zeitgemäße*
*Hermann Hesse*

*"دست از سرم بردار دلم خون است.*
*اگر عاشقی این است،*
*همان بهتر*
*حال من چونست".*
*الا ای عاشق وحشی،*
*بلا بینی*
*به پا خیزی.*
***
*ادیبان و نویسنده گان جامعه ایران،*
*انسانهایی که اجتماع ایران و معضلات آن*
*مشغله ذهنیشان را تشکیل میدهد*
*و برای راهگشایی و برون رفت این اجتماع*
*از مشکلات،*
*دل نگرانند و آرزوی به روزی مردم این نقطه از گیتی را دارند،*
*موظفند*
*دارای روح و روانی سالم و بی خدشه باشند،*
*که اگر این نباشد،*
*به خودی خود نوشته ونظرشان*
*برخاسته از جسم و جان و روحی زخم خورده نشأت گرفته،*
*که هنوز به مداوای آن برنخاسته و درمان نشده اند.*
*اینکه صبح ها با شروع روز،*
*از حال و احوال درون خویش بی خبر بوده*
*و با وجود سردرد شدید و سرما خوردگی،*
*کِسل،*
*وبا روحی خسته*
*به سر کار و مدرسه... میرویم،*
*نشاندهنده اینستکه:*
*ما در اصل از سلامت و یا بیمار بودن جسم خود با خبر نیستم،*
*دیگر آنکه نمیدانیم*
*کاری که ما در این حالت بیماری جسم به انجامش میرسانیم،*
*بازدهی سالم نخواهد داشت،*
*و جائی از آن حتمن خواهد لنگید.*
*از این مهمتر،*
*سلامت روح هست.*
*متفکرین*
*باید خود را موظف بدانند،*
*در هنگامه متلاطم بودن روح،*
*به خود استراحتی داده ابتدا به آسایش روحی دست یابند،*
*بعد با راحتی خیال،*
*به دور از دغدغه هایی که روح زخمی و رنج کشیده بدان مشغولست،*
*به ادامه دادن مشغول شوند.*
*که میدانیم عقل سالم در بدن سالم،*
*و روحی آرام در جسم وخردی سالم و چابک مأوا گیرد.*
*یکی از کارهای اولیهُ نویسنده*
*قبل از شروع به نوشتن،*
*دانستن چگونگی حالات روحی خویش است.*
*نویسنده ای که رهنمودهایش بی تأثیر در جامعه نمیباشد،*
*نویسنده ای که یکی از وظایف نویسنده بودنش را*
*نشان دادن راه حل برای مشکلات موجود در جامعه خویش میداند،*
*اگر خود را از دسته انسانهایی به شمار میآورد*
*که آگاهی او را فراموش نمیکند حتا اگر او آگاهی را فراموش کند،*
*پس باید خود را موظف بداند*
*و بداند که تنها در هنگام سلامتی جسم و روح است،*
*که اعمال سالم انجام پذیرند.*
*که جز این اگر باشد،*
*شاید َبری چندان شیرین بار نیاورد.*
*چند دقیقه ای قبل از شروع به نوشتن،*
*چشمان خویش بستن،*
*ذهن را با بویی خوش، با بوی یار لبریز کردن،*
*یاد را با خاطراتی شیرین عجین کردن*
*و با دیدن تصاویری از آن خاطرات،*
*لبخند بر لب گشودن،*
*خواهشهای عقل و خرد را*
*به سوی رضایت و خوشبختی دیگران سوق دادن،*
*مردن،*
*زنده گشتن،*
*درون*
*خود*
*جستجو کردن و دانستن اینکه:*
*"تا آخر شب عاشقی و عاشق میمانی"،*
*و بعد از آن نوشتن*
*صفای دیگری دارد*
*ای دوست*
*ای یار.*
***
*_"صد دفعه بهت گفتم اون موقع که ما حشمت الدوله میشستیم،*
*تو هنوز به دنیا نیومده بودی.*
*چطوری پس تو نیم وجبی ازسگمون - هاپو- صحبت میکنی، عجیبه ها؟"*
*_"خوبم یادمه،*
*روزی که رفت زیر پله ها،*
*اونجائیکه ذغالها رو میذاشتیم قایم شد و بعدش*
*رنگ سفیدش شده بود سیاهِ سیاه".*
*_"پسر تو هنوز اون موقع به دنیا نیومده بودی!*
*چرا نمیخوای بفهمی؟*
*یه چیزائی از تعریفهای این و اون شنیدی،*
*فکر میکنی پس تو هم بودی و همه چیز رو هم دیدی!*
*نه اینطور نیست و الکی هم حرف نزن".*
*_"چیه بازم سرو صداتون بلند شده؟ چرا داد میزنید؟"*
*_"مامان بگید ما وقتی هاپو رو داشتیم من وجود داشتم یا نه؟".*
*_"ای خدا!*
*من تا حالا چندین بار براتون گفتم،*
*پسرم تو رو من توی حشمت الدوله حامله بودم،*
*یکهفته بعد از بدنیا آمدنت من بیمار شدم و رفتم بیمارستان.*
*شماها هم بعد از ده روز که من بیمارستان بودم اسباب کشی کردید*
*رفتید خیابان اسکندری.*
*هاپو رو هم صاحب خونه بهمون نداد و گفت:*
* ((سگ به خونه تعلق داره))!"*
*_"دیدی حالا من به دنیا اومده بودم، دیدی"؟*
*_"خوب اومده باشی،*
*تو که اصلن چشما ت تواون ده روز باز نبودن.*
*اینو نیگا، سر کیو میخواد شیره بماله!"*
*_"با اون گلیسیرینی که شما به موتون میزنید،*
*دیگه لازم نمیشه به سرتون شیره مالید!*
*هاپو هر روز میومد و با هم بازی میکردیم.*
*هر موقع هم از دست شماها ناراحت بود میامد پهلوی من".*
*_"مامان میبینید بازم این شروع کرد به جفنگ گفتنا!*
*آخه پسر تو به دنیا نیومده چه جوری با یه سگ بازی میکردی؟*
*شیطونه میگه دماغشو بگیرم نفس کشیدن یادش بره ها".*
*_"مادر برادرتو اذیت نکن بچه است هنوز".*
*_"این بچه ست؟*
*آدم بهش رو بده ده تای منو میذاره تو جیبش با این یه وجب قدش!*
*نمیدونید چه جونوریه این؟ قیافشو اینجور نیگا نکنین.*
*بچه های محل همه ازش شاکین.*
*خودشو میزنه به مظلومی".*
*_"تو هم چه حرفهائی میزنی ها!*
*این بچه آزارش به یه مورچه هم نمیرسه.*
*کی از دستش شکایت داره؟ "*
*_"از این ناراحته چرا دیگه به دوستاش سلام نمیکنم.*
*من بی ادب نیستم،*
*ولی وقتی دوستای شما آدمو بر و بر نگاه میکنن و توقع سلام دارن،*
*آدم حرصش میگیره دیگه.*
*اصلن نمیدونن معنی سلام کردن چیه!*
*مگه سلامو برای سلامتی نمیگن؟*
*خوب اینکه دیگه بزرگی و کوچکی نداره،*
*سلام کردن سلامتی میاره.*
*ولی دوستای شما همشون فکر میکنن چون چند سال از من بزرگترن،*
*دیگه من حتمن باید بهشون سلام کنم.*
*انگار همشون هر روز میرن سینما و فیلم زده میشن و احساس بزرگی میکنن!*
*یکیشون که فکر میکنه بروس لی هستش!،*
*هر کی از کنارش رد میشه*
*حرکتهای عجیب و غریب از خودش در میاره دیوانه"!.*
*_"خوب بسه دیگه،*
*از دهنش گنده تر صحبت میکنه.*
*اونا هر کدومشون پنج شیش سال بزرگتر از تو هستن،*
*بیان به تو سلام بدن؟"*
*_"من نگفتم به من سلام بدن.*
*اینم میدونم که میگن سلام از کوچکتراست.*
*ولی اون به معنی احترام به بزرگتر گذاشتنه،*
*با معنی سلامتی سلام در ارتباط نیست.*
*برای همین هم دوست شما اگه من حواسم نباشه،*
*میتونه به من سلام بده و برام سلامتی بخواد چرا که نه؟".*
*_"مامان به این بگید از اطاق بره بیرون، خیلی عصبانیم کرده این چموش".*
*_"خوب بسته دیگه.*
*سعید پسرم بیا بشین اینجا پهلوی من و مشقاتو تموم کن.*
*آدم با برادر بزرگترش اینجوری صحبت نمیکنه.*
*بیا پسرم،*
*الهی مادر فدات شه،*
*بیا بشین کنار خودم.*

*_"تقصیر من نبود، وقتی بچه ها فحش میدن آدم عصبانی میشه دیگه".*
*_"با کی دعوا کردی؟ کی بهت فحش داده؟*
*مگه فحش هم دعوا داره؟ چه فحش هائی بهت دادن؟"*
*_"فحش هاش مردونست نمیتونم براتون بگم".*
*_"حالا چرا به تو بند کردن؟ تو که اذیت و آزارشون نمیدی!؟"*
*_"به کی بند کنن از من ضعیفتر و کوچکتر، از همهُ دوستام کوچکترم".*
*_"خوب مادر این که دلیل نمیشه، مگه انسان بودن و دوستی به قد و وزنه؟"*
*_"بیشتر بچه ها تو همین محل به دنیا اومدن،*
*من نه اینجا به دنیا اومدم و نه شهرمون اینجاست.*
*همش هم با سعید رشتی گفتنشون حالِ آدمو میگیرن".*
*_"خوب مگه رشتی بودن چِشه مادر؟ تازه تو که تو تهران به دنیا اومدی!"*
*_"بچه ها که نمیدونن من کجا به دنیا اومدم،*
*همینکه میدونن شما از رشت هستید کافیه براشون.*
*موقع جرو بحث و دعوا هم به عنوان فحش میگن*
*رشتی کله ماهی خور".*
*_"خوب تو هم بهشون بگواراکی، کرمونی،*
*چه میدونم اصفهونی، همدونی!"*
*_"شما هم چه چیزائی یاد آدم میدید ها؟*
*خوب اگه منم بخوام اونا رو اینطوری اذیت کنم،*
*پس فرق من با اونا چیه؟".*
*_"قربون اون پسرم برم با اون عقلش.*
*باریکلا پسر خوبم،*
*پسر من ماهه*
*با هیچکس دعوا نمیکنه!*
*بیا زخماتو مرکورکوروم بزنم مظلومم!"*
***
*چشم من*
*چشمه خونابست ای دل*
*کزآن*
*خون به جای اشک میبارد*
*روز و شب هر دم*
*صورتم*
*دشت چشکسالیست ای عشق*
*درختیش نیست*
*بهارانش از مرگ خبر آرند*
*سلامم با که گویم*
*چون*
*کس را نیست دگر گوشی*
*چون*
*هر نفر*
*خنجر به دست*
*یاد از کشته گان دارد*
*فرار از غم*
*چه می گویم*
*به غم باید سلامی دیگرش گویم*
*غبار غم*
*نگاهِ جانگداز کودکی خردسال*
*که در دشتی خشک*
*به هر گامش*
*فریادِ*
*دوست میدارم تو را ست*
*ولی انگار*
*که تنها گوش ماهی در خشکسالی*
*که جویای قطره ای آب است*
*شنیدن را توان دارد*
*ای باران*
*ای باران*
*از مادرت ابر بیزاری*
*از نیاکانت*
*از آن خورشید نیز در رنجی*
*نمی گویم ببار ای ابر*
*که میدانم ز چشم خونبارم خبر داری*
*ماهی را*
*تشنگی*
*هر دم به خیز آورد*
*کودک خردسال را*
*غبارِ غم کورش کرد*
*آری ای یار*
*فریادی نیز اگر هم اندکی باشد*
*دگر کس نیست*
*کزآن فریاد نیمه جان*
*به خود گوید*
*شاید که باید پای نهاد در راه*
*و آبیاریش کرد*
*این دشت خشکسال را*
***
*برایت از آن مرد گویم که واله گشت*
*سه سالی پیاده گشت*
*از تمام آنانی که او را میشناختند*
*و او ایشان را همصحبت بود*
*بخشش طلب نمود*
*هر یک به گونه ای در او نگریستی*
*یکی او را عاشق گفتی*
*یکی غافل نام نهادی*
*که همصحبتی نزد درویشان*
*مثال آب است و عطش*
*که تشنه را همصحبتی نیک گو*
*سیراب کند*
*چه جهان*
*شیر ژیان است و شوره زار*

*هرکسی را هوسی در سر و*
*کاری در پیش*
*من بیکاره*
*گرفتار هوای دل خویش*
*هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی*
*چون بدست آمدی ای لقمه از حوصله بیش*
*این توئی با من و غوغای رقیبان*
*از پس*
*ویــن مــنـم*
*با تو گرفته ره صحرا*
*در پیش*
*همچنان داغ جدائی*
جگرم میسوزد*
مگرم دست*
*چـو مرحـم بـنهی*
*بر دل ریش*
*باور از بخت ندارم*
که تـو مهـمان مـنی*
*خـیمه پادشه*
*آنگاه*
*فضای درویش*
*زخم شمشیر غمت را *
*ننهم مرهم کس*
*طشت زرّینم و پیوند نگیرم بسریش*
*عاشقان را نتوان گفت*
*که باز آی*
*ازمهر*
*کافران را نتوان گفت*
*کـه بـرگـرد*
*از کیش*
*من خود از کید عدو باک ندارم لیکن*
*کژدم از خبث طبیعت بزند*
*سنگ بنیش*
*تو*
*بآرام دل خویش رسیدی*
*سعدی*
*می خـور و غـم مـخـور از*
*شنعت بیگانه و خویش*
*ای که گفتی بهوا دل منه و مهر مبند*