تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

*گفته بودم؟*

*گفته بودم زير باران بودم*

*تا ديروقت؟*

*ترسيدم گمت کرده باشم.*

*کاش خيالت*

*کنار من بند می‌شد!*

 

*يادم باشد*

*عکسی از چشم‌هات بگيرم*

*برای زمانی که خوابم.*

 

*گفته بودم باش*

*تا معنی معجزه را ببينی؟*

*بودنت*

*معجزه‌ای*

*بالاتر از طاقت من است.*

 

*هرگز کاری شگفت‌تر*

*از کشف تو نداشته‌ام*

*هرگز چيزی مرا اين‌گونه*

*شاد نکرده بود*

*که در تلألو لبخند تو*

*ماه شدم.*

 

*گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت*

*که معنی دوست داشتن را*

*عوض کنند؟*

 

*خواب ديدم*

*کوهی از ماهی به تور می‌کشيدی*

*گاهی به اين انگشت*

*گاهی به آن شانه*

*رقص‌کنان پروانه‌ می‌گرفتی از هوا*

*موج در ساق‌هات می‌دويد*

*و آسمان*

*پر از پولک‌‌های *

* ايمان بود.*

 

***

 

* گفت*

*گلیست*

*از گلستان*

*آقای معروفی*

* گفته بودم؟*

 

*habe ich dir gesagt*
*stand ich unter dem Regen*
*bis in die späte Nacht*
*angsterfüllt dachte dich verloren zu haben*
*wenn bloß dein Gedankenbild*
*bei mir hängen bliebe*

 

*soll nicht vergessen*
*ein Bild von deiner Augen zu malen*
*für die Zeit*
*in der ich im Schlaf liege*

*habe ich dir gesagt*
*bleib bis die Bedeutung des Wunders*

*dir erleuchtet wird*
*dein Dasein*
*ist ein Wunder*
*das ich nicht verkraften kann*

 

*nie hatte ich bewundernswerter Beschäftigung*
*als dich zu entdecken*
*nie konnte etwas mich so froh einstimmen*
*sowie ich im Glanz deines Lächelns*
*Mond wurde*

*Habe ich dir gesagt*
*Werde dich so lieben*
*dass man der Liebe dann*
*eine andere Bedeutung verleiht*

 

*Ich habe geträumt*
*du zogst ein Berg Fisch in deinem Netz*
*manchmal mit diesem Finger*
*manchmal mit andrer Schulter*
*tanzend fängst du Schmetterlinge in der Luft*
*die Wellen rollten an deine Unterschenkel*
*und der Himmel*
*war volle Glaubensflitter*

*Abbas Maroufi*

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 4:8  توسط سعید از برلین  | 

*بعد از فارغ شدن از خرید که داستان مفصلی داره بر میگردم به خونه.*

*مواد خریداری شده عبارتند از:*

*دو بسته پنیر تولید شده از شیر گوسفندان مناطق ازمیر از سر زمین ترکها،*

*یک بسته دوازده عددی از تخم مرغهائی که در طبیعت و چمنزارها روزگار میگذرونند،*

*و از زندان و زندانی بودن بی اطلاع اند.*

*به همین دلیل تخماشون هم خیلی خوش طعم و بو هستش!*

*تنها ایرادی که به این تخم مرغها میشه گرفت صدای " قد" کردن،*

*به هنگام دو نیم شدن است.*

*با هر ضربه به کنار ماهیتابه برای دو نیم کردنش،*

*صدای قد تو گوشم میپیچه و به من یادآوری میکنه که:*

*اینهم میتونست برای خودش مرغی و یا خروسی بشه.*

*اگه ضربه هام به کنار ماهیتابه ناشیانه باشه و تخم مرغ نشکنه،*

*و من مجبور بشم ضربه دوم رو هم بزنم،*

*نمیدونی صدای " قد قد" آسایش وجدانم رو چه سخت بهم میریزه.*

*بقیه مواد ابتیاع شده عبارتند از:*

*دو بسته شکر یک کیلویی ( البته اگر تو خونه شکر میداشتم هرگز به خرید امروز نمی رفتم.*

*چون شکر نداشتم و غذای اصلی منهم تقریبن چند وقتی میشه که قهوه و شکر،*

*و یا چای و شکر هست. طوری که در هفته من تقریبن دو کیلویی شکر و قند مصرف میکنم،*

*پس مجبور شدم که برم)، یک بسته برنج باسماتی نیم کیلویی،*

*که جواب چهار وعده برنج همراه نیمرو رو میده.*

*بعضی اوقات هم جواب غذای لوکس هفته یعنی ((ورقه))،*

*که غذایی رشتیست و با بادمجان سرخ شده درست میشه*

*و دو تا تخم مرغ هم چاشنی اش زده میشه که مثلن غذای مقوی ای خورده باشم!*

*امروز تا قبل از خرید رفتن همش به فکر لاله بودم، نمیدونم چرا اینقدر کم غذا میخوره؟*

*هیچ کس هم اونجا نیست که بگه بابا آخه خدارو خوش نمیاد یه کم بیشتر غذا بخور!*

*من شهید زنده دیدم ولی به این شدت شهید اونم از نوع موئنثش،*

*که آدمو یاد مریم و مادر تِرِزای زمان خودمون میندازه ندیده بودم.*

*ولی خوب میدونم آدم خیلی مشکل میتونه به احوالات یک شهید زنده آگاه بشه.*

*برای خودشون عالمی دارند. خدا انگار بهشون قوت جاوید میده.*

*لاله اما باید سعی کنه از مواد شیمیایی مثل قرص و این نوع چیزها*

*حداکثر ممکن پرهیز بکنه.*

*یعنی اگر شهید زنده ای به مواد شیمیایی احتیاجش می افته،*

*باید آگاه باشه که دیگه موقعش رسیده کمی ویتامین به بدن خودش برسونه!*

*کمی به خودش بپردازه و بگه چیز لق عالم هم کرده،*

*و غذا بقدر کافی بخوره تا هنگامیکه متوجه بشه که:*

*بدن باز آماده جان فشانی دوباره است و میتواند تا شهادت بعدی خودش را بکشاند.*

*بین این ((ورقه)) مارو تا کجا کشوند!*

*قهوه ای که درست کرده بودم دیگه ازش بخار هم بلند نمیشه،*

*و میگه میتونی منو یک ضرب بریزی تو حلقت.*

*اما من اینکاررو نمیکنم و مثل آدمای فرنگ رفته کم کم مینوشمش!*

*تا یک سیگار هم در ضمنش بکشم. تا اینجا رو یکضرب نوشتم.*

*آهنگ چهار فصل ویوالدی روهم با یک اجرای جدید و شیکی در حال گوش کردنم.*

*ارکستر قسمت زمستان چها ر فصل رو به پایان رسونده.*

*حالا خیلی آرام و موقر و زیبا در حال نواختن و نمایش بهار هستش.*

*با طنطنه ویولونیستها یک گیاه سبز کوچک آرام از کنار چشمم خودشو میکشه بالا،*

*و به گلدانهای درون اطاقم سلام میکنه.*

*در حال سیگار کشیدن و در فکر قهوه سرد شده هستم،*

*که سردیشو چه جوری برای خودم توجیه کنم؟*

*سردی تو با گرمی سیگار من در،*

*تلخیت هم با شکر زیادی که مخلوطت میکنم.*

 

***

*میبارد همچنان*

*آرام*

*باران*

*آسمان ابری*

*آسمان خاکستری رنگ*

*من*

*در اطاقم نشسته*

*تنها*

*کمی دلتنگ*

*هرچه کوشم یاد آن گل*

*یاد آن جاودان بر پا*

*آن سرو*

*که میشوید*

*تنش را*

*زیر این باران*

*راحت کند دردم*

*دهد آرام به این قلب دلتنگم*

*ولی انگار*

*نمی بیند مرا آن گل*

*نمی گوید به من آن سرو*

*و میشوید*

*تنش را*

*زیر این باران*

*و میبارد*

*همچنان*

*نم نمک*

*آرام*

*باران*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 16:14  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*میتواند ایران سر آغاز سومین جنگ جهانی گردد؟*

*دیدم هفتادو دو تا آشنا دارم، از همشون خواستم آماری برای این تز!! تهّیه کنند.*

*این یاران تنها در عرض و طول ده روز،*

*ده روزی که، زمانی، جهانی را به لرزش میتوانست بیندازد،*

*با سه هزارو ششصد نفر از آشنایانشان به طرح این تز پرداختند.*

*از میان این عزیزانِ آشنا،*

*هزارو صدو چهل تَن نظر خودشونو بوسیله مِیل برای من فرستادند.*

*جوابهای داده شده، تمامی نظرات افرادِ آشناست،*

*بدین معنی که از بیطرفی جواب دهندگان به احزاب، گروه ها، دسته ها ( حتا دو نفره )،*

*دولت ها ( هر دولتی و از هر نوع حکومتی) و ایدئولوژیهای سیاسی و مذهبی،*

*اطمینان خاطر از نوع صد در صدیش را  دارم.*

*مطمعنم که هیچ نوع از خود سانسوری در جوابها نیست.*

*شما هم میتوانید اطمینان داشته باشید، البته اگر مایلید.*

*پنج تن از دوستانم لطف کرده به همراه من و سیّد دوست نازنینم،*

*گلچینی از صد جواب را انتخاب کردیم.*

*بدون ترتیبی من آنها اینجا میآورم که تو هم بخوانی شاید کمی دل تنهائیت را تازه کند.*

*با تشکر از تمامی هزارو صدو چهل تن از دوستان عزیزی که در*

*اقصاء نقاط این گیتی در حال زندگیند.*

*میدانم که میدانید "به هر کجا روی آسمان همین رنگ است" و آن را حس میکنید.*

*تشکر قلبانه ام را اینجا باز هم به حضور تکاتکتان رسانده،*

*برایتان خشنودی قلب و آرامش درون طلب میکنم.*

 

***

*میتواند ایران سر آغاز سومین جنگ جهانی گردد؟*

*م _چرا که نه؟ ایران چیش از آلمان کمتره که دو تا جنگ رو راه انداخت؟*

*م.د _چون من خودمو متعلق به کل جهان و جهان را متعلق به خود میدانم،*

*پس مایلم خدشه ای به این زیبایی وارد نیاید.*

*بنابراین تنها می گویم زنده باد صلح ، جنگ هرگز.*

*ح _دوست من تصوّرشو بکن به ایران حمله میشه! خوب همین چند سال قبل شد دیگه،*

*یادت رفت برای تهیه اسلحه به چه مکافاتی افتاده بودیم؟ یادت هست که؟*

*ح.م _من تو لندن زندگی میکنم و مایل نیستم انگلیس در لشگر کشی به ایران،*

*با کشورهای مهاجم مثل دزدهای دریائی همکاری کنه.*

*ی _چه خوب میشد اگر دستگاه مغز را هم هر از چندی به روزش میکردیم!*

*من پدرم کُشتی گیره و از توده ای ها قدیمی هستش.*

*موافق به خاک کشوندن پشت امپریالیسم جهانی به سر کردگی آمریکای جنایتکاره!*

*میدونم براتون نظرشو فرستاده خودم کمکش کردم.*

*ایدئولوژی سیاسی پدرم برای من و جهانی که نسل من در آن زندگی می کنیم،*

*مانند ایده های عهدِ بوق به حساب می آید!*

*نمیدونم چرا اونو از تو مغزش پاک نمیکنه؟*

*توی بحث هامون خیلی بهش گفتم و پیشنهاد دادم*

*که دستگاه های مختلف مغز را هم میتوان مانند برنامه های مختلف کامپیوتر*

*هر لحظه پاک و عوض کرد.*

*همیشه در جوابم گفته: برو جوجه!*

*د _من با اینکه ده سال است که در آلمان زندگی میکنم ولی هنوز فکر میکنم*

*شبحی از فاشیست در آسمان این سرزمین همیشه در پروازه.*

*مردّدم که این کشور زیبا با این مردم فهمیده و مهربان و این قوانین مترقیش را،*

*از دسته کشورهای جهانخوار امپریالیستی به حساب بیاورم.*

*چرایش را هم خودم نمیدانم! شاید چون نمیخواهم به خودم دروغ بگویم.*

*خوب خیلی از مواقع پیش میاید که آدم دلش نمی خواهد*

*تئوری و پراکتیک همخوانی داشته باشند.*

*ی.از مراغه _با دوستانم در این مورد خیلی بحث کردم.*

*باید بدانید که من مخالف جنگم.*

*در خانواده ای بزرگ شدم که همه هیپی بودند و من هم هستم!*

*اما از اینکه یک رژیم دیکتاتور و خون آشام مانند صدام به این راحتی سرنگون شد خوشحالم.*

*من ناسیونالیست هم نیستم.*

*کسی از خانواده ما برای ایدئولوژی های رایج و غیر رایج تره هم خورد نمیکنه و نخواهد کرد!*

*من از نوع اداره مملکت هم راضی نیستم ولی مایل هم نیستم آمریکا به این خاطر،*

*کشورم را مانند کشور عراق به دموکراسی دعوت کنه.*

*دوست دارم من و مردم دیگر ایران اول به معنی واقعی دموکراسی آشنا بشیم،*

*بعد به معضلات آداب و رسومی که با اصول اصلی دموکراسی همساز نیستند مشغول گشته،*

*بعد بپردازیم به بقیه قضایا!*

*به قول شاعر بزرگمون که میگه:*

*"باز کن پنجره را*

*من تو را خواهم برد به سرِ رودِ خروشانِ حیات*

*آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز*

*بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز*

*باز کن پنجره را*

*صبح دمید"*

*ب_من اهل جنگم! میخواد آمریکا باشه یا چکوسلوواکی یا به قول خودشون دنیای آزاد.*

*اگه اونورا دنیای آزادی به حساب میاد،*

*پس چرا خیل زیادی از مردمی که آنجاها زندگی میکنن خودشونو در بند احساس میکنن؟*

*من بعضی وقتها که نوشته های آن سر آبی ها رو میخونم*

*از غصه گاهی گریه ام میگیره،*

*و از خودم سئوال می کنم نکنه دموکراسی هم چاره خوشبختی انسانها نباشه؟*

*الف _ما بچه های رشتیم*

*با خون خود نوشتیم*

*یا مرگ یا مصدق.*

*س _اگه بخوان کشورهای خارجی به ایران حمله کنن،*

*هر جای دنیا باشم خودمو میرسونم ایران و از سرزمین پدریم دفاع میکنم!*

*میخواد بگن: "اینا دیکتاتورن یا ما براتون دموکراسی میخواهیم بیاوریم"*

*فکر میکنن ایران هم عراقه؟!*

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 21:43  توسط سعید از برلین  | 

 
 
  *We used to laugh*

*We used to cry*

*We used to bow our heads then*

*Wonder why*

*But now you’re gone*

*I guess I’ll carry on*

*And make the best of waht you left to me*

*Left to me left to me*

*I need you*

*Like the flower needs the rain*

*You know I need you*

*Guess I’ll start it all again*

*You know I need you*

*Like the winter needs the spring*

*You know I need you*

*I need you*

*And every day*

*I’d laugh the hours away*

*Just knowing you were thinking of me*

*Then it came*

*That I was put to blame*

*For every story told about me*

*About me, about me*

*I need you*

*like the flower needs the rain*

*You know I need you*

*Guess I’ll start it all again*

*You know I need you*

*Like the winter needs the spring*

*You know I need you*

*Guess I’ll start it all again*

*You know I need you*

*I need you I need you*

 

***

*اولین شعرم به زبان آلمانی*

*که در بهار هزارونهصدوهفتادوهشت مسیحی نوشتم،*

*هدیه ای ایست به دوستان خوبم حمید و محمد تا قبول حق چه افتد؟ *

 

*DER TRAEUMER*

*Allein dein Blick*

*dein Lächeln und deine strahlenden Augen*

*die sonst keine auf dieser traurigen Welt hat*

*können mich fröhlich machen*

*ja, ich bin ein Träumer*

*ich träume nur von dir*

*jedesmal den selben Traum*

*Du kommst ganz langsam mit ausgestreckten*

*Armen auf mich zu*

*kaum halte ich es aus*

*die Berührung*

*unserer Hände abzuwarten*

*Ich versuche dich schneller zu erreichen*

*dich in meine Armen zu schliessen*

*und deine, mein Herz erhellende Augen zu küssen*

*Sanft beginne ich dein Gesicht mit Küssen zu bedecken*

*Schliesslich küsse ich deine Lippen so zart und hingebungsvoll*

*Sodass ich das Entschwinden meines Herzens*

*nicht bemerke*

*dann wirst du sicher sein*

*dass ich dich wirklich geliebt habe*

*und die Mauer deines Misstrauen zu meiner Liebe*

*weicht den Tränen deiner traurig gewordenen Augen*

*Danach wache ich auf und wünsche mir*

*so lange von dir zu träumen*

*bis ich mit Hilfe deiner Tränen*

*erneut begraben werde*

*Nur die Erinnerung an dich hält mich am Leben*

*Du bist der Sinn meines Lebens*

 

*ترجمه*

 

*نگاه تو*

*لبخند و چشمان درخشانت*

*که مانندش در این جهان غمگین نیست*

*میتوانند مرا آسایش دهند*

*آری من آدمی رویاییم*

*تنها تو را در خواب میبینم*

*هر بار هم همان خواب همیشگی را*

*تو با دستانی به اطراف گشوده*

*آهسته به سویم می آیی*

*من بیقرارم*

*صبریم نیست تا لحظه تماس دستانمان*

*کوشش میکنم خود را برسانم*

*تا تو را در بغل گرفته*

*چشمانت*

*این روشنایی قلبم را ببوسم*

*صورتت را*

*آرام آرام غرق بوسه میسازم*

*سر انجام چنان لطیف و نرم لبانت را میبوسم*

*که محو شدن قلبم را حس نمی کنم*

*بعد تو مطمئن خواهی گشت*

*که تو را از جانم بیشتر دوست میداشتم*

*و قطرات اشگ چشمان غمگین گشته ات*

*دیوارهای شک تو بدور عشقم را فرو می ریزند*

*و مرا در خود مدفون میسازند*

*وقتیکه از خواب برمیخیزم*

*دیدار خواب دیدنت*

*و اشکهایت*

*که دوباره مدفونم سازند را آرزو میکنم

*به یاد آوردنت  تنها بهانه زندگی من است *

*تو معنای زندگی من هستی.*

 

***

*کمی شوخی با دوستانم*

*سعید: محمد جان دوست داری نام تو ادای حق باشه؟*

*یا که دوست داری ستایش خطاب بشی؟*

*محمد با حالت تعجب زده: ادای حق نام خیلی جالبیه*

*اما چون نرینه و ماده گی در این نام خودشو نشون نمیده پس من*

*ستایش رو انتخاب میکنم.*

*سعید: پس لطف کن و میم اول اسمتو بده به حمید.*

*محمد بازم با تعجب: منظورتو نمیفهمم  جریان چیه؟*

*سعید: مگه نمی خوای ستایش بشی؟

*محمد: آها، خوب حالا متوجه شدم.*

*سعید: حالا دیگه شما محمد نیستید بلکه حمد لقب میشوید*

*در حمد هم ستایش است و هم ادای حق*

*هر کدومو که مایلی میتونی برای خودت انتخاب کنی.*

*محمد: خیلی ممنون.*

*سعید: خواهش میکنم*

*حمید جان حالا نوبت شماست*

*شما - م-  محمد رو لطفن متصل کن به آخر اسمت تا حمید من گردی.*

*حمید: اگه من - م- محمد رو به خودم اضافه کنم میشم حمیدِ تو؟*

*صد در صد حمیدم، البته اگه مایل باشی.*

*حمید: چون دوسِت دارم کمی از حمیدمو بهت میدم، ولی نه همه شو،*

*آخه من حمید دیگران هم هستم.*

*سعید: باشه قبول ولی سعی کن سهم منو بیشتر کنی.*

*حمید جون تو هم دلت می خواد*

*شما رو هم ستایش صدا کنن؟*

*یا اینکه دوست داری شُکر و یا سپاس بهت بگن؟*

*حمید: برای اینکار حتمن منم باید یکی دو حرف از اسم خودمو به شما بدم؟*

*سعید: به من نه، ولی چون محمد مهرورزی کرد و به شما میمی هدیه کرد*

*شما هم به محمد دوست عزیزمون که ستایش لقب گرفته*

*اون - ی-  خودتو هدیه کن تا هم تو به اون نام برازنده برسی*

*و هم ستایش، محمدی شود.*

*بر موسی*

*عیسی*

*سعدی*

*حافظ*

*محمد*

*سپهری...*

*و آلشان صلوات.*

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 16:2  توسط سعید از برلین  | 

 

*بازدَم مرگ است؟ دَم زندگیست؟*

*دم زندگیست و بازدم مرگ.*

*دم را غنیمت باید شمرد، نه اینکه مرگ را ندیده انگاشت،*

*نه، مرگ هم باید بازی بکنه، مرگ هم آخه دل داره،*

*زندگی که راضی نمیشه دلِ مرگ بشکنه.*

*چپ و راستِ مونیتور روی دو تا بلندگو دو تا شمع روشنه.*

*شعله شونو وقتی نگاه میکنم، مونیتور به طرز اغراق آمیزی سه بعدی،*

*خودشو از میان دو بلند گو و شمع ها از تو تاریکی به جلو خارج میکنه،*

*و آهسته دماغشو به طرف دماغم نزدیک میکنه. انگار میخواد جائی از صورتمو گاز بگیره.*

*مثل بینی چهره موجودیه، که به فضای دیگه ای به جز زمین تعلق داره!*

*باید خودمو از این حالت غیر عادی نگاه داشتن بدن موقع تایپ کردن خلاصی بدم.*

*شیشه های عینکمو پاک میکنم و خودمو و پشت خم شده ام رو،*

*که تقریبن چند ساعتیه به همین حالت مونده،*

*یهوئی و بی هوا ِول میدم به عقب و تکیه مو میدم به صندلی.*

*صدای موزیک رو بیشتر میکنم و فوری چشامو میبندم. *

*با گوشی ای که تو گوشام قرار میدم به گوش کردن موزیک میپردازم.*

*و با چشمانی بسته به شعله شمع دست راستی خیره میشم.*

*بعد از دو سه دقیقه، چشامو که باز میکنم،*

*نور شمع ها مثل دوتا پروژکتور نورانی میخورن تو چشام.*

*در همین لحظه که از نور زیاد داشتم ناخود خواسته چشامو میبستم،*

*حس میکنم بینی چهره فضائی به بینیم خیلی نزدیک شده.*

*قبلش بگم که الان دارم با بر نامه - وورد – مینویسم. *

*قسمت راست و چپ، درست بالای صفحه ای که روش تایپ میشه،*

*دو مستطیل با رنگ خاکستری پر رنگ به چشم میخوره که همون دو تا چشم این موجوده.*

*یک بار مثل سوسک دیده میشه و گاهی هم مثل یک موش به دیده میاد.*

*پائین صفحه هم کتاب کوچکی هست که مرتب در حال ورق خوردنه،*

*که برای من دهان سوسک رو به چشمم میاره.*

*کنار کتابچه به حروف لاتین نوشته شده فارسی،*

*که بعضی وقتها خیلی شبیه دندونهای موشی در حال خنده به نظر میاد.*

*دماغ این موجود، سایه هایی هستند که بوسیله لغات تایپ شده،*

*از دو زاویه مستطیلهائی که در دست راستی آن، دو رقم یک و دو،*

*و در مستطیل دست چپ، اعداد هفده و هجده،*

*که مرتب خودشونو ریزو درشت میکنن نوشته شده.*

*شایدم میخواد اینطوری هیپنوتیزمم کنه!*

*سرمو در حین بستن چشام کمی عقب میکشم که لب و دندون موش بهم نخوره.*

*الانم دیگه از تایپ کردن خسته شدم و میخوام یه استکان چای بنوشم،*

*یه سیگاری بپیچم و کمی در حال استراحت موزیک گوش کنم و ببینم چی نوشتم.*

*پس تا بعد ای عشق، ای مستی.*

*پک عمیق بعد از یک جرعه مشد از چای مانده و خوشرنگ،*

*که اون حرارت مطلوب اولیه رو هنوز در خود حفظ کرده،*

*بعد از کار جسمانی و یا ذهنی یک صفای دیگه داره.*

*چشامو میبنم و یه پک دیگه میکشم و همراه مزه بسیار تلخ چای میفرستمش پائین.*

*مزه چای با قند مخلوط میشه و مشاممو پر از بوی خوش میکنه.*

*امروز با اینکه فرصت نکردم عود روشن کنم ولی تو دماغم مدام بوی خوش بود.*

*بوی تو بود؛ بوی مادرم بود، وقتائیکه از حموم میومد بیرون و موهاشو پشت سرش*

*دم اسبی درشت میبافت تا وقتی خشک شدن فِرشون بیشتر به چشم بیاد.*

*بوی عشق بود.*

*جرعه بعدی بوی شیرینِ شبِ چله رو به یادم میندازه.*

*بوی باسلق مراغه، باقلوا، بوی بازار کرمان، انارای ساوه و کاشان.*

*دلم میخواست انقدر اینجا تو اطاقم سرد بود،*

*که سردیش منو میبرد زیر کرسی کنار مادر بزرگم و من سرمو میذاشتم روی رونای پاش،*

*تا بتونه سرمو راحت بجوره و منم در حینش به خواب برم.*

 

***

*صد دفعه بهت نگفتم سیگار نکش؟*

*کی سیگار میکشه آقا جون؟ نون آقاجون از دهنم کاملن بیرون نیومده*

*کشیده محکمی مخم رو تو سرم تکوند داد.*

*دو بار من در تمام زندگیم بوسیله پدرم تنبیه شدم، هر دو بار بوسیله کشیده.*

*یکبار زمانیکه شش سالم بود و این هم بار دومش. هر دو بار حقم بود.*

*حقم بود که توجیه م کنه چرا لااقل کشیده رو خوردم.*

*البته توحیه ام کرد، گفت این کارا خوب نیست، هر دو بار هم گفت، ولی برای من کافی نبود.*

*به نظر من بهتر بود قبل از اینکه حکم رو اجرا کنه،*

*لااقل مفصل بهم اجازه دفاع میداد تا میگفتم که چی شده.*

*ولی خوب منم به عنوان پدر یکبار کشیده ای به پسرم زدم،*

*اونم سه سال بعد از موعدِ اصلی زدن. سه سال سعی کردم نزنم،*

*لحظه ای که دیگه نمیشد کاریش کرد و دیر شده بود*

*و دست من با سرعت به طرف صورت پسرم در حرکت بود،*

*دست پدرم از طرف مقابل به مقابله و جلوگیری به حرکت در آمد،*

*و تنها باد سیلی من از زیر چانه پسرم رد شد.*

*سه سال هم من به این خاطر غمگین بودم هم پسرم.*

*سه سال فکر کردم چه راه حلی برای جبران این خسارت میشه پیدا کرد؟*

*اگر خوش قلبی پسرم نبود این مسئله حتماً تا یکی دو نسل زمان به رفو کردن میداشت!*

*من و پسرم هنوز بعد از گذشت دوازده سال از این جریان،*

*بحث و تبادل افکار میکنیم تا یادمون نره انسان چه اشتباهات فاحشی میتونه انجام بده.*

*از آنجائیکه میدونم ذاتش میزونه، خودمو بخشیدم.*

*اطمینان دارم یا پسرم فرزندشو خیلی بیشتر از من که او را دوست دارم دوست خواهد داشت،*

*یا اینکه اصلاً از خیر بچه دار شدن میگذره و به لقاش میبخشه.*

*ولی پدر من بار اول، در جا خوابوند تو گوشم. حقّ داشت خسته بود.*

*تو اون تابستون گرم ، بعد از ده ساعت کار پشت اتوبوس شرکت واحد،*

*تو گرمای ساعت دو بعد از ظهر، با یه دست هندونه و یه دست پاکتِ انگور برسه دم در خونه،*

*درست دو قدم مونده بره تو خونه، قدم دوم رو بر نداشته،*

*قدم اولش بره تو یه چاله آب و گل که من با دستای کوچکم ساخته بودم.*

*خوب بچه بودم دیگه، میدیدم بزرگترا چاله میکنن، توش آب میریزن،*

*بعدشم یه سری خاک روی آب میپاشیدن،*

*بازم یه سری دیگه تا جائی که چاله به چشم نمیآمد.*

*در ضمن تو اون پیاده روهای خاکی اون زمون که با چشم عقاب هم نمیشد جای سالم پیدا کرد،*

*کسی براش مهم نبود یه پاش یا هر دو پاش میره تو آب و گل و لجن*

*همه جای تهران تقریباً آسفالت نشده و خاکس بود!*

*یا لااقل منطقه دهِ تهرون اینطوری بود، اینم نه؟ پس طرفای محل ما اینطوری بود.*

*پا به گِل شدن جریان مهمی نبود، وقتی مهم میشد که پای زن و مردی، دختر و پسری،*

*خری و یا سگی میرفت تو چالهُ کنده شده به عمد.*

*بعد یه عده آدم مردم آزار چاله کن، هِر و هِر دو قدم اونور تر وامیستادن به خندیدن.*

*به توئی که برات چاله رو کندن و پات هم رفته توش میخندیدن.*

*خوب منم زدم زیر خنده دیگه. شش سالم بود همش،*

*چه میفهمیدم وقتی پدری خسته از سر کار میاد خونه آدم این کارها رو نباید بکنه؟*

*من قصد اینکه پای پدرم بره تو چاله رو نداشتم،*

*حوالی ساعت دو بعد از ظهر بود و مادرم خواب بعد از غذا رو داشت انجام میداد.*

*ازم قول گرفته بود از کنار در خونه تکون نخورم تا پدرم بیاد.*

*منم بهش قول دادم، برای همین هم نمیتونستم جای دیگه چاله رو بکنم!*

*پس درست کنار در خونه با دستای کوچیکم چاله کوچکی ساختم،*

*از آب حوض هم پرش کرده و با خاک پوشوندم.*

*همینطور نشستم تا کسی پیدا بشه از در خانه رد بشه شاید بختکی پاش بره تو چاله!*

*ولی در آن ساعت روز در تابستون،*

*نه کت و شلوار فروشا میومدن بیرون نه کاسه بشقاب فروشا.*

*گاهی چی میشد یکی از اون دلیراشون پیدا میشد نزدیکای ساعت چهار،*

*بار الاغش یخ میذاشت برای فروش و میامد تو محلمون.*

*واللا عصر وقتی هوا رو به خنکی میذاشت سرو کله شون پیدا میشد.*

*اگه میدونستم وقتی پاکت انگور و هندونه از دست پدر کسی بیفته زمین و لت و پار بشه،*

*نباید خندید خوب نمیخندیدم، ولی برام صحنه جالبی بود و کشیده شم پرداختم.*

*پرداخت بار دوم  تنها بعد از سه روز که از مدت اشتباهم میگذشت به انجام پیوست.*

*اشتباه هم این بود که در سیزده سالگی با یکی از دوستام بدون اجازه سه روز به مسافرت رفتم.*

*چون کسی از افراد خانواده از رفتنم خبر نداشت پس پلیس رو در جریان گذاشته بودند.*

*و چون عقلم هم در زمان رویداد این اشتباه بیشتر از دوران شش سالگیم رشد داشت،*

*بنابراین جرمم هم به مراتب سنگینتر بود.*

*بعد از اینکه از گیجی سیلی خارج شدم و دوباره به خودم اومدم خجالت کشیدم اعتراض کنم.*

فقط ابرو در هم کشیده گفتم: بهتون گفتم که من سیگار نمیکشم.*

*پدرم گفت پس چرا تو کشوی کتابات پر از جعبه سیگار هست؟*

*گفتم بابا آقاجون اونا جعبه خالی سیگاره، اونا رو همینطوری جمع میکنم.*

*لحظه کوتاهی بفکر میره و متوجه میشه بهانه مضحکی رو برای سیلی قرار داده.*

*خیلی سریع میگه خوب اونو زدم تا یادت نره که نباید سیگار بکشی.*

*و بعد از سه روز به این وسیله،*

*تمامی ترس و وحشتی که رو شونه هاش به خاطر غیبتم سنگینی کرده بود،*

*با اون سیلی از دوشش رها کرد.*

*در ضمن ناراحتی، خوشحال هم بودم که دیگه چیزی برای توضیح که کجا بودم،*

*و چرا این کار رو بی خبر انجام دادم باقی نمونده بود.*

*با اون کشیده جریان من بی حساب شده و من هم در خفا،*

*از اینکه جریان به این نحو سریع خاتمه پیدا کرد خشنود بودم.*

*چه طوری مثلن باید میخندیدم که پدرم زیاد حرصش نگیره و سیلی رو نزنه؟*

*حق این بود باهام بیشتر صحبت میشد،*

*تا علل خراب کاریم هم برای من و هم برای پدرم آشکار بشه.*

*دو بار من در تمام زنده گیم بوسیله پدرم تنبه شدم، هر دو بار بوسیله کشیده.*

*کشیده اول باعث شد از آن زمان دیگر با پدرم زیاد بازی و شوخی و خوشحالی نکنم،*

*و کشیده دوم دلیل سیگاری شدنم شد.*

*بالا رفتیم ، ماست بود ، قصّه ما راست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود.*

 

***

*چي مي گم من*

*تو مي دوني؟*

*مي نويسم*

*تو مي خوني؟ *

 

***

*دختر شاه پريون*

*داد مي زنه*

*انگار*

*از درون من*

*داره*

*فرياد مي زنه*

 

***

*اشك دريايي چشمام *

*اومد اومد*

*تا سر*

*اومد*

*هدیه ایست به دوستم حمید رضا.*

*چرا که دیروز تمامی ساعات با یاد مهربانیهایش به سر میبردم.*

*امروز هم در یادم است، تا فردا چه شود.*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 16:28  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

*میخواستم برات بنویسم ساعت چنده دیدم ساعت ندارم.*

*از خانم بغل دستیم،*

*نشسته برصندلی سمت راستم با خجالت کامل،*

*طوریکه نتونه جواب سر بالا بده پرسیدم:*

*"ببخشید خانم ساعت چنده؟"*

*دیدم آستین دست چپ پیرهن رو زد بالا به نشانهُ آنکه:*

*ساعت ماعت بی ساعت و لبخندی ژکوندی*

*ولی از نوع عصبیش را هم چاشنی آن کرد.*

*دیدم نوع لبخند و رنگ آبی گونه چشما نش بد هم نیست،*

*در ادامه گفتم:" ممکنه براتون یه نیگاه هم به مچ دست راستتون بندازید،*

*شاید ساعت رو دست راستتون بسته باشید!"*

*با این حرف تنها حالت عصبی چهره اش باقی موند و لبخند ژکوندیش از بین رفت.*

*مرددانه گفتم: "حالا که ساعت ندارید*

*ولی میتونید حدس بزنید ساعت چند میتونه باشه؟"*

*گفت:"نه نمیتونم حدس بزنم".*

*گفتم:"یک کمی به مخیلهَ تون فشار بیارید شاید موفّق بشید!"*

*پلکهاشو چند ثانیه ای روی هم فشرد،*

*بعد به سقف نگاهی انداخت و گفت:*

*"تقریباً چهل و پنج دقیقه و سی ثانیه از هشت صبح گذشته".*

*گفتم:"پس میتونه طرفهای ساعت نه صبح باشه".*

*گفت:"آره در همین حدودها"*

*و سر را به طرف سمت راستش که آنجا هم خانمی نشسته بود،*

*برای گرفتن تأیید که یعنی حدسم باید کاملاً دقیق بوده باشه چرخوند.*

*ولی من دیگه کاری به کارش نداشتم،*

*به قول رشتی ها زیاد لِفتش ندادم.*

*بعداً باید به فرهنگ عمید نگاهی بکنم و ببینم که آیا لِفت دادن،*

*میتونه لغتی فارسی هم باشه و یا نه؟ زیاد رشتی مانند به گوش نمیرسه.*

*البته من خودم هم یه مقداری از مرحله پرتم،*

*میبایست میدونستم که ساعت در حدودهای چه موقعی میتونه باشه؛*

*چون تو خونه وقتی کارت ویزیت دکتر عزیزم را نگاه میکردم،*

*تا ببینم امروز که دوشنبه هست کی در مغازشو باز میکنه،*

*دیده بودم که از هشت و سی تا یازده صبح و سه تا شش بعد از ظهر*

*آقای دکتر آماده پذیرائی از دیوانه گانش است.*

*با این توصیفات من اصلا نمی بایست میپرسیدم خانم ساعت چنده؟*

*جوابش در این مواقع در ایران زمین و شاید هم تهران،*

*یا لااقل در محله ما:*

*"سوله قون بالای کندِه" میبود.*

*میگم میبود چون محله ما در عرض زمان گم شده است.*

*با یکی از خل ها توامان وارد ساختمان شدم.*

*تو راه پله شانه به شانه هم،*

*انگار برای نام نویسی برای شهید شدن بالا می رفتیم، که من گفتم:*

*"مثل اینکه از این به بعد، اونجوری که دم درب ساختمان توی جعبه اعلانات تاکید شده،*

*باید برای دیدار با آقای دکتر وقت قبلی گرفت و این خیلی به نفع مراجعین میباشد،*

*چونکه دیگر مراجعین در اطاق انتظار،*

*آنچه با دکتر در میان میخواهند بگذارند فراموششان نمی شود!*

*تا من اینو گفتم دیدم از پله بالا رفتن رفیق شفیق خل ما سریعتر شد.*

*به خودم گفتم طرف فکر میکنه اگر سریعتر خودشو به دکتر نرسونه،*

*بقیه دوستان خل حاظر در مطب آقای دکتر رو می خورن و چیزی برای او باقی نمی مونه.*

*در مطب بسته بود،*

*تا او زنگ بزنه و در باز بشه منم رسیدم دم درب و با همدیگه وارد مطب شدیم.*

*سریعاً دستگیرم شد در روی همان پاشنه میگردد که قبلاً میگشت.*

*بدسن معنی که هر کس خودشو زودتر به سکرتر معرفی میکرد،*

*زودتر هم به ملاقات دکتر جون میرفت.*

*از اونجائیکه خودمو برای خوندن و نوشتن و بررسی دیگر افراد خل،*

*از قبل آماده و مهیا کرده بودم گفتم:"شما از من زودتر وارد مطب شدید،*

*پس شما اول بفرمائید و خودتون را معرفی کنید".*

*نوبت من هم شد و رفتم پهلوی خانم سکرتر. سلام کردم،*

*سرش پائین بود و مشغول کار با کامپیوتر.*

*جواب سلام اینترنتی داد، بعد از چند لحظه سرشو بالا کرد وچشم در چشم شدیم.*

*بازم سلام کردم و گفتم من همونی هستم که نام فامیل مشکلی برای ادا کردن دارم.*

*که گفت:"و واقعا هم که تلفظش خیلی مشکله!"*

*لبخندی هم نشونه چشمام گرفت و فرستاد، به این معنی که:*

*"دوست داری دیوونه ت بشم؟" و کارت بیمه منو هم به کامپیوتر داد.*

*من در این حال پرسیدم:"این نامه دارالمجانین هم لازمه که به آقای دکتر بدم؟"*

*میدونستم که لازمه و باید دکتر هم اونو بدونه،*

*ولی میخواستم جریان دستش بیاد که اگه دوست داره میتونه دیوونه م بشه.*

*که گفت:"لطفا کمی صبر کنید تا این کار من اول تموم بشه بعد برسیم به یک کاردیگر".*

*انگار یه شیشه کوکاکولای با آب یخ پر شده*

*به همراه یک سطل پلاستیکی سه لیتری پر از یخ آب شده*

*ریختن روی حواس حال دهنده ام.*

*به خودم گفتم:"مالیدی تو هم با این حال دادن خرکیت،*

*اینم از شروع شنبه بی مروتت، مارو بگو تازه داشتیم خودمونو*

*برای لاس خشکه زدن از نوع تهرونیش آماده می کردیم.*

*بخشکی شانس، بخشکی ای زندگی ناپایدار، ای بی مروّت.*

*خانم سکرتر کار کارت بیمه رو انجام داد، با نگاهی دوباره به چشام،*

*اینبار به این معنی که:*

*((تو میدونی که من باید کار اداری اینجا رو هم انجام بدم، زیاد ناراحت نشو)).*

*به خودم گفتم شانس دوباره بلند شد.*

*فوری نامه تیمارستونو روبروی چشاش گرفتم که زیاد زحمت برای خوندن به خودش نده.*

*اینم مثلاً یه نوع حال دادن از نوع تو َمرا خواهی رشتی گونه، که گفت:*

*"وا چرا اینطوری میکنی؟ البته اون چیزی نگفت و  تنها نامه را از دستم گرفت.*

*ولی خیلی دلم میخواست مثل بعضی از خانمهای ایرانی، شاید هم تهرانی،*

*در هرصورت مثل بعضی خانمهای سکرتر اول میگفت:*

*"اوا چرا اینطوری میکنید؟ و یا اِوا این چه کاریه؟" و بعد نامه را میگرفت.*

*ولی چیزی نگفت. کاش لااقل با ِنگاهش میتونست بگه.*

*بعد از نگاهی به نامه گفت:"آره حتما باید دکتر این نامه را هم ببینه، جریان چی بوده؟"*

*گفتم:"داستان، درازای طولانی ای داره،*

*برای خانواده در ایران که نوشتم چندین صفحه شد.*

*اگه بخوام برات تعریف کنم حتما دوسه روزی طول میکشه!*

*مسافرت سالانه ات کی شروع میشه؟"*

*که شروع کرد قاه قاه خندیدن، حالا نخند تا کی بخند. بعد گفت:*

*"شما ایرونی ها خیلی شیطونید!"*

*گفتم:"ما شیطون نیستیم، ما دست شیطون رو از پشت میبندیم!"*

*کمی فکر کرد که معنی این جمله چی میتونه باشه؟!*

*متوجه شدم فهمیدن این ضرب المَثل براش سخته، گفتم یعنی:*

*"ما شیطون رو هم گول میزنیم!"*

*گفت:"اوه، اوه، چه جونه ورهائی!" و دوباره خندید.*

*تهِ چشمهای خندانش مرا با خود به شالیزارهای لاهیجان برد.*

*بعد کمی مهربانتر گفت:"خوب برو بشین تو اطاق انتظار تا دکتر صدات کنه".*

*اثر گفت وگوی من و خانم سکرتر هجوم احساسی بود،*

*که تنها در فصل بهار به آدم دست میده، اونم نه هر روزش.*

*ومن با آن راهی اطاق انتظار شدم.*

*اطاق انتظار مانند ایام سینه زنی، تکیه ای را شبیه بود که،*

*لحظاتِ تا موعود ِسِرو قورمه سبزی و یا قیمه پلو سینه زنان را*

*با کندی گذرش عزادار میکرد.*

*داخل اطاق شدم میخواستم بگم سلام که بلند گفتم:"امروز غذاش چی هست؟"*

*یکی از دیوونه های نشسته در اطاق به زبان پارسی یا همون تهرونی خودمون گفت:*

*"آقا مگه اینجا مسجده؟"*

*داشتم از بغلش رد میشدم که بشینم رو صندلی گفتم:*

*"از دیدن شما در اینجا بی نهایت خوشحالم!"*

*سرشو جلو عقبی، یکی دو تکونی داد که یعنی((من هم همینطور!))*

*توی اطاق به جز من یازده نفر دیگه هم بودن، گفتم یازده به علاوه یک میشه دوازده!*

*پس ما حتمن همان همرهان مسیح هستیم. آنها هم دوازده تن بودند.*

*مسیح هم آقای دکتره که تو اطاقش تنها نشسته و بعد از مناجات و این حرفها با خدا،*

*ما رو دونه دونه صدا میکنه و میگه:"این آخرین دیدارمون هست،*

*خدا را فراموش نکن و بدون که تو تنها از طریق من به پدر میرسی!"*

*خلاصه این افکار منو برد تو زمان مسیح.*

*من بیکار هم در این ضمن دنبال نفری که به مسیح خیانت کرد میگشتم،*

*تا ببینم کدام یک از ما آن خائن بد سیرت میتونه باشه!*

*که متوجه شدم اِهه، از ما دوازده نفر، تنها هفت نفر مرد و بقیه زن هستند.*

*به خودم گفتم:"ای بابا تو هم که امروز همش بد شانسی میاری،*

*میان یاران مسیح که زنی وجود نداشت!"*

*در حین خواندن کتاب بودم که خانمی شرقی چهره وارد شد.*

*بعد از سلام به طرف مرد ایرانی رفت، ولی چون کنار او صندلی خالی نبود پس هر دو،*

*سمت چپِ من که جای خالی بود نشستند و خانم شروع کرد به صحبت.*

*جریان تعریف داشت خیلی خصوصی میشد که من سر از خوندن برداشتم و گفتم:*

*"سلام خانم، من هم با زبان شما گفته گو میکنم!*

*خواستم بدونید که من هم صحبتهای شما رو میتونم بفهمم!"*

*که شوهر خانومه گفت:"نه آقا خواهش میکنم، من و شما نداریم!"*

*خانمه گفت:"وا چه جالب شما هم ایرانی هستید؟"*

*گفتم:"نه برادرم ایرونیه و در حال حاظر هم تو تهرون زندگی میکنه".*

*پرسید:"یعنی شما پدر و یا مادرتون میتونن ایرونی نباشن؟"*

*گفتم:"تا اونجائیکه من میدونم اونها هر دو از کشور رشت بودن!"*

*خانومه یواشکی از شوهرش پرسید:"کشور رشت دیگه کجاست؟"*

*شوهرگفت:"آقا با شما شوخی میکنن و کمی هم خندید".*

*دیدم ای دل غافل، چشای آقاهه پر از غصه ست.*

*ولی چشای خانمش غم پنجاه در صدی داشت. البته زیاد مطمئن نیستم!*

*چون به رسم ایرانیها که یک نظر را حروم نمیدونن به چشای خانومه نیگاه کردم.*

*با یک نظر هم در صد کامل و صد در صدی غم و شادی چشمی نمیتونه دیده بشه.*

*به خودم گفتم:"خوبه چشماش چپ نیست*

*واِلّا اصلن نمیشد با یک نگاه در صدشو کشف کرد!*

*خدا رو شکر کرده و ازش طلب بخشش کردم.*

*از خوندن به کلی دست برداشتم، گفتم هرچی باداباد میرم تو کار این زن و شوهر.*

*در حدود دو ساعتی سعی کردم آقا و خانم رو با تعریفهای غیر عادی،*

*از خودشون بیرون بیارم!*

* ((مولای من،*

*قدرتم افزای تا من این دو گمگشته را سلامتی و شادی دهم.*

*صلیبی که بر دوش خواهی کشی،*

*از میان چاک چاک گشته دستانم گذر خواهد کرد،*

*بعد تو باز به دیدارم در انتظار.*

*نیرویم ده تا این دو زوج ایرانی را شفای عاجل دهم)).*

*از ایران صد سال پیش شروع کردم،*

*انگار این پنجاه شصت سال رو که از این صد سال کم داشتم،*

*مانند روحی در پرواز بر فراز آسمان ایران:*

*تمام آنچه باید دید،*

*دیده. آنچه باید شنید،*

*شنیده. آنچه باید دانست،*

*دانسته و تمامی صد سال رابه تعریف کشیدم.*

*از شهرها و دهات آن زمان،* مردم و حیوانات آن زمان،*

*از انقلاب مردم در هزار و سیصد و پنجاه و هفت آن زمان،*

*از قدرت،*

*حسادت،*

*از خشم،*

*از گریه،*

*از انتقام،*

*بخــشش،*

*از خـنـده،*

*گفتموگفتم،*

* تا رسیدم به آقا رئیس جمهور خندان آن زمان.*

*گفتم:"وقتی ایشون میخندیدن، اینطور نیست که الکی باشه.*

*ایشون که کاشون نیستن که الکی بخندن، وقتی هم ایشون خندیدن،*

*پس همه باید می خندیدن. حالا اگه بعضی ها هم نخندیدن،*

*حتماً خنده شون نمی آمده. حالا شما هم اگه خنده تون نمیاد مهم نیست،*

*تصمیم بگیرید از فردا روزی پنج دقیقه، هر زمان از روز که براتون مقدوره،*

*جلوی آییینه ِبایستید، شکلک در بیارید و بخندید.*

*اگه بعد از چند روز خوب خوب نشدید هر چه دلتون خواست میتونید به آیینه فحش بدید.*

*مرد دیوانه اصلی بود و خانمش به عنوان کمکی همراه او بود که بتونن دو نفری،*

*تمام جریان بیماری مرد رو برای دکتر تعریف کنن.*

*دکتر هم چون به طریق استریو کسب اطلاع از دو نفر میکنه،*

*بنابر این به جای صد در صد دویست در صد متوجه بیماری و علت آن خواهد شد.*

*الانم دکتر صداش کرد و رفتن داخل اطاق دکتر.*

*یک ربع بعد زن و مرد بیرون میان، خانم برای گرفتن نسخه سریع پیش سکرتر میره.*

*مرد جلوی در اطاق انتظار با تکان دادن عصبی سر ازم خداحافظی میکنه.*

*بعد از لحظه ای خانمش در حالیکه دستشو روی سینه گذاشته*

*کنار در، با کمی خم و راست کردن خودش، ازم خدا حافظی میکنه.*

*منم بلند میشم و مثل بید مجنون به جلو و عقب خودمو خم و راست میکنم،*

*به این معنی که:"خدا نگهدار، عزت زیاد و سلامتی هم فراوان".*

*خانمه در حین رفتن میگه خواهش میکنم بفرمائید بشنید خودتون رو خسته نکنید،*

*و از مطب خارج میشه. با رفتن اونها انگار تمامی نیروم از بدنم خارج شده،*

*متوجه میشم هنوزم در حال به جلو و عقب تکان دادن خودم هستم*

*و چند نفر باقیمانده در اطاق انتظار دارن منو تماشا میکنن.*

*انگار شده بودم صفحه تلویزیونشون!*

*به خودم گفتم:"حالا که قدرت چندانی برام نمونده میرم تو راهرو،*

*شروع میکنم به قدم زدن، از سر راهرو به ته راهرو و بالعکس*

*تا سکرتره ببینه که من صبرم از انتظار کشیدن تموم شده،*

*فکر کنه ممکنه به همین دلیل هم کم کم عصبانی بشم و کار به جای باریک بکشه.*

*شاید به این خاطر کارمو زودتر راه بندازه!"*

*رفتم برگشتم، از سر راهرو به ته راهرو، از ته راهرو به سر راهرو،*

*دیدم نه انگار نه انگار! رفتم تو اطاقش و پرسیدم:*

*"هنوز باید خیلی منتظر بمونم؟"*

*گفت:"بعد از یکی دو نفر دیگه نوبت توست".*

*گفتم:"ولی من دیگه صبرم تموم شده".*

*گفت:"میخوای یک کم از صبر خودم بهت بدم؟" چون حوصله نداشتم دنبالشو نگرفتم.*

*گفتم:"نه، صبرتو نمی خوام. بعدشم پیش دکتر هم نمیخوام برم،*

*فکر هم نکنم که اصلن ضروری باشه پیشش رفتن. یه کاری برام میکنی؟"*

*گفت:"هر کاری باشه میکنم فقط غیر قانونی نباشه!"*

*گفتم:"نسخه آخری من که تو کامپیوترت وجود داره،*

*از اون یه نسخه برداربده دکتر امضاش کنه".*

*گفت:"اِوا پس چرا اینو از اول به من نگفتی*

*تا  اینجا چند ساعت الکی معطل نشی؟"*

*این بار هم اِوا نگفت، ولی اگه میگفت کلی کیف میکردم.*

*گفتم:"هم زیارت بود و هم سیاحت!"*

*فوری گفت:"شما ایرونی ها هم که همش از این ضرب و المثلها میزنید!*

*و با نسخه رفت اطاق دکتر و خیلی سریع امضاء شده آمد بیرون و نسخه را بدستم داد".*

*موقع خداحافظی بازم چشم تو چشم شدیم. تو راه فکر میکردم،*

*همین دارو رو تو تهرون کنار خیابون بدون صرف وقت هم میشد بدست آورد!.* 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:25  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*تمام حیوانات میخندند،*

*همچنانکه تمام انسانها هم قادر به گریه هستند.*
*من نمیدانم چرا به هنگام جدائی*

*یا تو بنامش مرگ،*

*اشگ میریزیم؟*
*من دلم میخواهد به هنگام مردنم،*
*جامی می به دست گیری،*
*قطره ای در چشم من ریزی*
*و من با آن،*

*مستِ مست گردم.*
*سر بدامانت نهم،*
*رام آن رویای وهم انگیز خیالت*
*به آن ساحل*

*که از اول هم دلم میخواست،*
*رها گردم.*

 

***

*ساندویچ مغزرا به دندان میکشد.*

*میانه اش را گوجه های سرخ قاچ قاچ گشته،*

*و خیارهای کوچکِ در آبشور خوابانده شده پر ساخته بود،*

*و مغز گاو و یا گوسفند را در میانه خود میفشرد،*

*تا هرچه میدانسته فراموشش گردد.*
*انگار که او اصلن روزی بدنیا نیامده.*
*انگار تو با او بازی نمیکردی.*
*انگار برایش بعضی اوقات هم نامی نمیگذاشتی.*
*چه فرق میکند:*

*آنچه در آن میانست*

*مغز نام دارد.*

*چه شنگول بنامیَش یا منگول.*
*ساندویچ ساندویچه،*

*حالا میخواد ساندویچ مغز باشه یا ساندویچ کله و پاچه،*
*یا چشم و زبون و بنا گوش.*
*چه فرق دارد اهل کجا بود و چه کرد.*
*هر چه بود گذشت،*

*این هم گذرد.*
*داداش اون نمک و فلفلو لطفن سُرش بده بیاد اینور.*

 

***

*ساعت پنج صبح با دلشوره عجیبی از خواب بیدار شده،*

*فوری به کنکاش مشغول میشم*

*تا ببینم از چه منبعی می تونه این دلشوره سرچشمه گرفته باشه،*

*که بدون موفقیت به انجام میرسه!*
*بعد از دست و صورتشوئی و مسواک دندانها به اطاق بر میگردم.*
*شمع را روشن کرده و موزیک را راه میندازم.*

*ولی انگار سودی نداره،*

*دلشوره به قدری شدید هست که میخوام*

*دستمو تا ته بکنم تو دهن و از راه حلق بفرستم پائین،*

*و هر چه در داخلش هست و نیست*

*بکشم بیرون، بندازم جلوی سگ.*

*میبینم سگی این طرفها نیست و از این کار منصرف می شم.*
*کمی با دقت به شعله شمع نگاه میکنم ،*

*نه، از شمع هم جوابی داده نمیشه.*

*میگم نکنه گیاه های داخل اطاق تشنه هستند ؟*
*بهشون آب میدم و بدون اینکه جواب تشکرشون رو بدم*

*بر میگردم دوباره سراغ دلشوره.*

*در اصل من سراغ اونو نمیگیرم*

*بلکه این دلشوره ست که با پرروئی کامل،*

*خودش بدون دعوت میاد تو دلم.*

*انگار سالهاست که درون مارو خریده*

*و صاحب اختیار خودشو به حساب میاره.*
*میگم شاید چاره ش خوندن حافظ باشه،*

*قبل از خواندن آرام میگم ای حافظ شیرازی*

*بر ما نظر اندازی؟*

*صدائی تو گوشم میگه:*

* ((مگه شما آینه هستید که ما بر شما نظر اندازیم))؟*
*میگم: ((ببخشید شما آینه هستید وما بر شما نظر کنیم!))*

*میگه خوب این شد یه حرفی حالا چی میخوای؟*
*میگم لطفا فالمو بگیر، میگه:*
* ((گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد))*
*که مهلت بهش نمی دم باقیشو بخونه، میگم:*

* ((حافظ آقا خیلی ممنون،*

*کافیمونه*

*باقیشو نخواستیم*

*قربون شما)).*
*در حال محو شدن صدا*

*می شنوم که میگه:*

* ((از سعدی هم بپرسی همینو میگه!))*
*میگم اگه سعدی هم همینو میگه*

*پس ما یار از کجا پیدا کنیم تو این قحطی یار؟*
*با خودم میگم یه یار بخرم.*

*بعد فکر قیمت یار که حتما خیلی هم گرون باید باشه،*

*یا شاید اصلا تقلبی از کار در بیاد منو از این کار منصرف میکنه.*
*میبینم ساده ترین راه،*

*همون " یک یار تو دلم " دوران بازی کودکانه است،*

*که سعدی شروع میکنه به خواندن:*
* ((دلم تا عشقباز آمد*

*درو جز غم نمی بینم*

*دل بی غم*

*کجا*

*جویم*

*که در عالم نمی بینم*
*دمی با همدمی خرّم*

*ز جانم*

*بر نمی آید*

*دلم با جان برآید*

*چونکه یک همدم نمی بینم*
*مرا رازیست اندر دل*

*به خون دیده پرورده*

*ولیکن با که گویم راز چون*

*محرم نمی بینم*
*قناعت می کنم با درد*

*چون*

*درمان نمی یابم*

*تحمل می کنم با زخم*

*چون*

*مرحم نمی بینم)).*

*میگم بازم آفرین به سعدی*

*میگه:((چیه مثل اینکه خوشت اومد،*

*بازم برات بخونم؟))*
*میگم: ((انگار از دل ما خوندی*

*ولی فعلا بذار یه قهوه دیگه درست کنم،*

*سیگاری هم چاق کنم بعد اگه لازم بود حتما خبرتون میکنم)).*
*هنگام نوشیدن قهوه و کشیدن سیگاری،*

*نگاهی به آسمون میندازم،*

*خیلی زیاد آبی رنگ به چشم میاد.*
*از ابر هم خبری نیست.*

*آفتاب هم داره خودشو کم کم از یه طرفهائی نشون میده.*

*میگم حالا وقتشه که تمام اینهارو به فال نیک بگیرم که حافظ دوباره به صدا میاد:*
* ((هر وقت آفتاب در میاد فیل شما یاد هندوستان میکنه،*

*خود شما هم یاد فال گرفتن.*

*ما از این جریان شما هنوز که هنوزه سر در نیاوردیم!؟)).*
*میگم از سعدی بپرسی جوابشو بهت میده:*
* ((دل میرود ز دستم*

*صاحبدلان*

*خدا را*

*در دا که راز پنهان*

*خواهد شد آشکارا*
*کــشـــتـی شکسته گانیم*

*ای باد شرطه*

*برخیز*

*باشد که باز بینیم*

*دیدار آشنا را*
*ده روز مهر گردون*

*افسانه است و*

*افسون*

*نیکی بجای یاران*

*فرصت شمار*

*یارا*
*ای صاحب کرامت*

*شکرانه سلامت*

*روزی تفقدی کن درویش بینوا را*
*آسایش دو گیتی*

*تفسیر این این دو حرف است*

*با دوستان*

*مرّوت*

*با دشمنان*

*مدارا)).*

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:19  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*کمی شوخی با دراویش. *

*من رفیقی دارم که از دوران دبستان با هم*

*یک دل و یک آرمان بودیم.*

*اسم این رفیق شفیقمو من در این*

*پنجاه و چند سالی که از عمرم میگذره،*

*نشنیدم کسی رو فرزندش گذاشته باشه.*

* ((الله)) قشنگترین نامیست،*

*که در میان نامهای دیگر دوستانم بگوش من میاد.*

*صبحها هنگام رفتن به مدرسه،*

*وقتی در پیاده رویِ زیر پنجره اطاقشان*

*با صوت نامش را میخواندم،*

*عندلیبی در قفس*

*از خانه همسایه شون،*

*عیناً صدای صوتم رو تقلید و تکرار میکرد.*

*الله هم از داخل اطاقشون بلافاصله*

*با نوای صوت،*

*تصنیف -اومدم– را،*

*با لهجه عندلیبِ همسایشون جواب میداد.*

*الله سالیان درازیست که مسئول مستقیم شیخ خانقاه اش است.*

*رفت و آمد شیخ به مسجد و دیگر جاها تنها به وسیله الله انجام میشه.*

*راننده گی مسافرتهای شیخ به مناطق مذهبی نزدیک و دور را هم،*

*الله شخصن به عهده داره.*

*نزدیک شانزده سالیست که مسئولیت اقتصاد خانقاه هم*

*به عهده او گذاشته شده است.*

*در ایران که بودم برای اولین بار سری به الله در خانقاهشون زدم.*

*عصر پنج شنبه ای با سختی خانقاه را پیدا کردم.*

*مراجعین زیادی برای دیدن شیخ آمده بودند.*

*اکثراً ماتم زده و مغموم به نظر میرسیدند،*

*و کمتر بینشان گفتگوئی رد و بدل میشد.*

*کنار جوانی که دست بر قلبش گذاشته*

*و کمی خود را از درد به جلو خم داده بود،*

*نزدیک در، روی زمین نشستم.*

*_"سلام عصرت به خیر من سعید هستم".*

*_"سلام از بنده ست آقا میبخشید، اسم بنده رضا ست".*

*_"چه عصر با صفائیه،*

*گلهای سرخ و نیلوفر داخل حیاط چه جشنی گرفتن!*

*چقدر بوی خوشایندی در حیاط بلنده! آدمو با خودش میبره تا نوک کاج".*

*_"میبخشید من چون کمی قلب درد دارم تو حیاط وانستادم،*

*مستقیم اومدم تو که زودتر برم پیش آقا.*

*قلبم خیلی اذیتم میکنه".*

*_"شیختون پزشگ قلب هم هست"؟*

*_"نمیدونم والاّ،*

*ولی میدونم وقتی میری پهلوش و براش از دردت میگی،*

*وقتی از اطاق میای بیرون دیگه خوبِ خوبی".*

*_"بار چندمته که میای اینجا"؟*

*_"من هفته ای دو بار و اگه فرصت کم باشه یکبار،*

*عصر پنجشنبه ها میام خدمت آقا".*

*_"پس چرا هنوز قلب درد داری؟*

*شاید ضرری نداشته باشه اگه پیش یک متخصص قلب هم بری"؟*

*((آقایون این درویش نیستا،*

*فکر نکنید چون قیافشو اینجوری ساخته از دراویشه)).*

*سرمو به طرف صاحب صدا بالا میبرم ببینم جریان چیه*

*که چشمای عصبانی مردی مسن با ریشی کوتاه و سبیلی پر پشت و انبوه*

*به چشای متعجب و سئوال دارم دوخته میشه و بلند میگه:*

*((آقا امروز همه رو نمیتونن ببینن.*

*کارت چیه با آقا؟*

*از آقا چی میخوای))؟ *

*در این بین میبینم الله داره به طرف سالون میاد،*

*خوشحال از اینکه لازم نیست جواب این دیوانه را بدم*

*در حال بلند شدن گفتم:*

*_((رضا جان برات سلامتی آرزو میکنم.*

*سعی کن بری پیش دکتر متخصص قلب)).*

*الله میرسه به دیوانه و میگه چرا انقدر بلند صحبت میکنی؟*

*که چشمش به من میفته،*

*میاد تو سلام میده و در حین روبوسی میپرسه:*

*((چرا اینجا نشستی؟*

*به محمد میگفتی برای چی اومدی،*

*مستقیم میآوردت پیش خودم،بریم تو اطاق من.))*

*و از محمدمیپرسد:_چای داغ داریم؟

*_"با این میخوای چائی بخوری؟*

*کیه این اصلن؟*

*چرا موهاشو این فورمی در آورده"؟*

*_"کم کم دیگه وقت نمازه،*

*چای اگه هست بیارتا قبل از نماز یه چای مشت با رفیقمون بزنیم".*

*_"این همونیه که میگفتی تو آلمانه"؟*

*_"آره محمد جان بدو که داره دیر میشه".*

*اطاق بیست متری عرض و طول داره.*

*دیوارها کاملن سفیدن و تنهاعکس پیر مرد تقریباً اخموئی،*

*در قابی آویزانِ میخیست.*

*کف اطاق زیلوی قهوه ای رنگ کوچکی*

*میانه اطاق را به تصرف خود در آورده،*

*و مانند لکه ای بر کف چوبی اطاق خود نمائی میکنه.*

*_"خانقاهِ دل ما رو روشن کردی با اومدنت سعیدم.*

*از رفتار و گفتار این محمد هم تعجب نکن.*

*سیّده، در بعضی از شب های جمعه،*

*گاهی حتی باید چیزهائی رو برای انجام ندادنشون*

*بهش گوشزد و یادآوری کنم.*

*مثل بچه ها پاک و ساده ست".*

*محمد با سینی چای داخل میشه.*

*تو استکانها که در سینی گردی قرار دارند،*

*از قوری چینی ناصرالدین شاهی چای میرزه و میگه:*

*((الله این خواهر....آخه درویشه؟*

*آدم درویش آخه زن و بچشو ول میکنه میاد ایران؟*

*فقط ادا در آوردنشو یاد گرفته، موهاشو ببین"!*

*در حالیکه نقلی از جا نقلدانی بر میداشتم گفتم:*

*((داداش محمد چه نقلهای قوی هیکلین این نقلهای شما)).*

*_"آره خیلی هم خوشمزه اند، پسته داراش که آدمو دیونه میکنن".*

*استکان چای را بالا بردم و گفتم به سلامتی جمع وجرعه ای نوشیدم.*

*بینهایت خوش طعم بود و رایحه خوشی داشت.*

*_"آقا محمد چای رو شما درست کردین"؟*

*_"آره چای مخصوص آقاست.*

*گفتیم حالا که دوست الله هستی برات بیارم تو هم ازش بخوری.*

*آخه تو هم عاقلی مرد؟*

*از اونجا بلند شدی زن و بچه ها رو گذاشتی اومدی اینجا که چی بشه؟*

*الله برام گفته که دلت میخواد اینجا بمونی!*

*درویش به این خلی من ندیدم!".*

*_"محمد جان تو چرا حالا به من بند کردی؟*

*از وقتی که من و شما همدیگه رو دیدم،*

*من یک کلام از اینکه من درویشم به شما حرفی زدم؟*

*کسی به شما گفته که من درویشم و یا اینکه درویش نیستم؟*

*دوّماً برای شناخت حقیقت*

*باید آنچه که بر جا گذاشتنی است گذاشت و رفت.*

*مگه تو زن و بچه و مال و مقام، مسجد و محراب رو*

*جزء گذاشتنی ها به شمار نمیاری؟*

*سوّماً توبا یه مثقال ریشت و اون سبیلت،*

*که دو برابر سبیلای ماکسیم گورکی هستش*

*و آدم دلش میخواد همش ماچش کنه،*

*فکر میکنی خیلی درویشی؟".*

*الله بلند میشه جانمازشو از گوشه اطاق بر میداره،*

*رو به قبله کف اطاق پهنش میکنه و مشغول نماز میشه.*

*منم چهار زانو نشسته بر زمین به نماز خواندن خودم میپردازم.*

*محمد که از اطاق خارج شده تا یکی از مراجعین رو پیش آقا بفرسته،*

*در حال رد شدن از کنار در اطاق نگاهی به داخل اطاق میندازه و باز هم بلند میگه:*

*((درویشو نیگا،آخه اینم فرم نمازخونده، نه رکود توشه نه سجود))؟*

*و مرد همراهشو به اطاق آقا هدایت میکنه.*

*در حالیکه الله به سجود رفته مرد جوانی داخل اطاق میشه،*

*نگاه مشکوکی به من میندازه و میره به طرف الله.*

*الله سرشو از رو مهر بلند میکنه*

*و جوان رو میبینه.*

*جوان بسته ای را به طرف الله که هنوز مشغول خواندن نماز است،*

*دراز کرده و میگوید:*

*الله بشمرش رسیدشم امضاء کن، باید سریع برگردم.*

*الله دست از نماز میکشه،*

*محتوی بسته رو که دسته های اسکناس بودند،*

*مانند کارمندان پشت باجه های بانک مشغول شمردنشون میشه.*

*بعد از لحظه ای رسید را امضاء کرده*

*به دست جوان که هنوز مشکوکانه و با کنجکاوی به من نگاه میکنه برمیگردونه.*

*جوان در حال گرفتن رسید میپرسه:*

* ((الله این آقا همون دوستته که در آلمان زندگی میکنن))؟*

*_"آره، حالا هم داره نماز میخونه مزاحمش نشو.*

*موقع رفتن به محمد بگو زیاد بلند صحبت نکنه،*

*برو که به کارات دیر نرسی.*

*هفته دیگه هم آقا مشهد تشریف دارن،*

*به بچه ها بگید محمد نماز جمعه رو برگذار میکنه".*

*و بعد از گذاشتن اسکناسها در جیب شلوارش،*

*و با رفتن آن جوان به نماز خواندن ادامه میده.*

*بعد از پایان نمازش میپرسم:*

* ((الله من نفهمیدم درست جریان چی بود؟*

*چرا تو دست از نماز خوندن کشیدی وقتی دوستت آمد؟*

*مگه هنگام نماز با خدا در ارتباط نیستی))؟*

*_"سعید کارای اقتصادی اینجا خیلی دنگ و فنگ داره.*

*میدونم تعجب کردی و چی میگی.*

*خیلی از اوقات روزم رو باید به این خاطر از دست بدم،*

*ولی خوب کاریه که باید انجام بگیره".*

*_"آره منم تو رو درک میکنم،*

*ولی خوب جریانهای اقتصادی*

*اونم در حین نماز گذاشتن،*

*یه جورائی با هم*

*نمیخونن!*

*این عبادتگاه هم نام علی رو همراه خودش یدک میکشه.*

*علی هم در سر نماز دو شقه شد.*

*فکر کنم اون زمان هم موضوع اقتصاد*

*برای مردم از اهمّیت خاصی برخوردار بوده باشه".*

*محمد در حالیکه با سینی چای داخل میشه به الله میگه:*

*_"بیا دیدی درست گفتم.*

*آخه اینم درویشه؟*

*درویش به مراجعین آقا سفارش میکنه،*

*به جای پیش آقا رفتن باید رفت پیش دکتر متخصص؟*

*تو هم با این رفیقت!".*

*سینی چای را روی زیلو میذاره،*

*لبخندی دوستانه بهم میزنه،*

*درحال خارج شدن میخونه: *

*هر آنکس*

*بی شیخ ما ، شیخ گشت*

*شیخ گشت.*

*بعد سرشو برمیگردونه طرف من،*

*چشمکی تحویلم میده و میگه:*

*یا علی مدد درویش*

 

***

*Ecstasy is a language that man has completely forgotten*
*He has been forced to forget it*

*he has been compelled to forget it*

*The society is against it*

*the civilization is against it*
*The society has a tremendous investment in misery*
*It depends on misery*
*it feeds on misery*

*it survives on misery*

*The society is not for human beings*
*The society is using human beings as a means for itself*
*The society has become more important than humanity*
*The culture*

*the civilization*

*the church*

*they all have become more important*
*Every child is born ecstatic*

*Ecstasy is natural*

*It is not something that happens only to great sages*
*It is something that everybody brings with him into the world*

*everybody comes with it*

*It is life's innermost core*

*It is part of being alive*

*Live is ecstasy*

*OSHO*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 5:14  توسط سعید از برلین  | 

 
 
*اشگ مثل دو نهر از گونه های مادرم سرازیره.*

*مرتباً با دست راست روی دست چپش که سرخ سرخ شده میزنه:*

*_"وای خدایا*

*حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ آخه مرد تو یه کاری بکن*

*آخه مگه بچه ده دوازده! ساله رو چند بار میبرن اداره امنیت؟*

*آخه مگه این بچه چکارشون کرده؟*

*خدایا خودت به دادش برس،*

*ای خدا  کمکم کن*

*دارم دیوانه میشم".*

*_"خوب بسته خانم خودتو ناراحت نکن چیز مهمی نیست،*

*انشاء نوشتن که جرم نیست.*

*چند تا سوآل ازش میکنن بعد میفرستنش دوباره خونه".*

*_"مادر چیزی تو انشات نوشتی؟*

*حرف زشتی نوشتی؟*

*به کسی فحشی دادی؟"*

*_"به جون مامان چیز ناجوری ننوشتم.*

*نمیدونم چرا اینا اینطوری می کنن؟*

*وقتی تو دفتر مدرسه بودم؛*

*کنار معلم انشاء*

*مردی نشسته بود و ازم مرتب سوآل میکرد".*

*_"کار از نامه هائی که از روسیه اومده بودن و شماها نگرفتید*

*و ادعا کردید همچین شخصی رو نمیشناسید میلنگه.*

*بابا آخه مگه میشه آدم برادر داشته باشه،*

*بعد شماها بگید*

*ما کسی رو تو اونجا نداریم؟"*

*_"خوب ما فکر کردیم درد سر ایجاد میشه.*

*خوبیت نداره آدم برادری در ارتش سرخ داشته باشه،*

*دردسرخودمون کمه اینم بهش اضافه شده ها.*

*خوب بگو آخه مرد حسابی حالا بعد از این همه سال*

*نامه نوشتنت چی بود؟"*

*_"خوب خانم برادرم هستش دیگه!*

*مگه شما برادرتون رو دوست ندارید؟*

*خوب اونم انسانه دیگه،*

*حتمن دلش تنگ بوده و خواسته با نامه ای خودشو راحت کنه".*

*_"آقاجون شما راست میگید،*

*اگه فردا ازم در باره عموم پرسیدن،*

*میگم تو ارتش اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی*

*مشغول خدمت هستش.*

*تو دفتر مدرسه وقتی آقاهه بی هوا ازم پرسید:*

* ((چند بار تا حالا عموت اومده ایران؟))،*

*خودمو زدم به بیراهه،*

*پرسیدم معذرت میخوام حواسم نبود چی پرسیدید؟*

*که موضوع رو عوض کرد.*

*پرسید چه کتابهائی و از کدام نویسندگانی تا حالا خوانده ای؟*

*منم هدایت، چوبک، نیما، همینگوی و بالزاکو اسم بردم.*

*اسم کتاباشونو هم پرسید که گفتم در خاطر ندارم.*

*پرسید از نویسندگان روسی چه کتابهائی خوانده ای؟*

*اسم تولستوی و گورکی رو بردم و باز گفتم*

*اسم کتاباشون یادم نمیاد.*

*مرتب هر چی میگفتم یاداشت میکرد".*

*_"پسرم - الله - هم پسره دیگه!*

*دوست تو هم هست.*

*باباش آقای افشارهم کتاب فروشه،*

*پس اونو چرا نمیبرن اداره ساواک؟*

*مگه اون انشاء ننوشته بود؟*

*لابد تو چیزای ناجور تو انشاء هات مینویسی!*

*خدایا چه خاکی به گورم بپاشم؟".*

*_اسم؟*

*_"سعید"*

*_نام پدر؟*

*_"سیّد حسین"*

*_شغل؟*

*_"راننده"*

*_سن؟*
*_"دقیقن نمیدونم، بالای پنجاه سال".*

*کمی به چشام خیره میشه،*

*میخواد با این کارش ترس تو دلم بندازه!*

*_منظورم سن خودته؟*

*_"چهارده سال"*

*_شغل؟*

*_"محصل"*
*_سال چندم؟*

*_"سوّم دبیرستان"*

*_نام دبیرستان؟*

*_"دکتر نصیری"*

*_شش ماه پیشم که اینجا بودی وروجک،*

*به چه خاطری و موضوع چی بود؟*

*_"جریان دو تا توریست اروپائی بود".*

*_وقتی اینجا ازت سوآل میشه درست و کامل جواب میدی.*

*هرچی که اتفاق افتاده بوده مو به مو میگی، فهمیدی؟*

*_"ولی من برای همکارتون یکبارتعریف کردم که داستان چی بوده".*

*از رو صندلی کمی بلند میشه و دستشو دراز میکنه*

*تا پاکت سیگارشو از رو میز برداره.*

*سریع برای اینکه اگه خواست در این بین کشیده ای بهم بزنه،*

*بتونم جاخالی بدم وبهم نخوره،*

*خودمو بی اراده نیم متری به عقب میکشم.*

*این کاراز چشم تیزبینش مخفی نموند،*

*در حین در آوردن سیگار از پاکت پرسید:*

*_((دفعه پیش مثل اینکه کشیده نوبر کردی))؟*

*درونم با این حرف به طغیان آمد.*

*صورتم سرخ شد و با شگوه گفتم:*

*_"حتمن همکارتون داستانشوبراتون تعریف کرده".*

*_خوب جریان توریستها چی بود بالاخره؟*

*_"هیچی تو خیابون دو تا توریست دیدم،*

*ازم آدرس پرسیدن منم بهشون آدرس دادم".*

*_مگه نگفتی توریستها اروپائی بودن؟*

*_"چرا".*

*_پس از کجا میتونستن فارسی صحبت کنن؟*

*_"فارسی بلد نبودن من باهاشون انگلیسی صحبت کردم".*

*_مگه تو نیم وجبی بلدی انگلیسی صحبت کنی؟*

*_"بله تو دبیرستان درسشو میخونیم و نوشتن انگلیسی هم بلدم".*

*_خوب یه آدرس دادن چرا شش ساعت طول کشید؟*

*چرا آنها شش ساعت در خونه شما بودن؟*

*_"شش ساعت نبود و چهار ساعت و نیم بود.*

*اومدن خونه ما چون خسته بودن.*

*در حین نوشیدن چای،*

*با هم، راههای رفتن به شهر های دیگه رو تو نقشه پیدا میکردیم.*

*میخواستن پیاده دور ایران رو بگردن".*

*_مگه تو مسئول توریستی و جهانگردی هستی؟*

*دیگه از این کارها نمیکنی، فهمیدی؟*

*_"من که شش ماه پیش به همکارتون هم توضیح دادم،*

*گفتم حس انساندوستی و میزبانی دلیلش بود".*

*_این انشاء ها چیه تو مینویسی و میری سر کلاس میخونی؟*

*به تو چه ربطی داره ماشین شورمحله تون پول نداره دخترشو ببره دکتر؟*

*به تو مربوط نمیشه کی لباسش پاره ست،*

*کی از پر خوری شکمش در حال ترکیدنه، فهمیدی؟*

*_"خوب انشاست دیگه.*

*تازه دروغ هم که ننوشتم".*

*_یکبار بتو گفتم؛ به تو مربوط نیست کی پول داره کی نداره. *

*سرتو میندازی پائین آروم میری مدرسه ات و آروم هم بر میگردی خونت،*

*فهمیدی؟*

*این عموی تو کیه و داستانش چیه؟*

*چرا از روسیه برای شما نامه فرستاده میشه؟*

*_"من عمومو تا حالا ندیدم فقط میدونم

*افسر ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی هستش".*

*_از کجا میدونی تو ارتش روسیه ست؟*

*_"پدرم برام تعریف کرده.*

*حتی یکبار هم همراه ارتش سرخ در تهران بوده،*

*ولی من هنوز اون موقع به دنیا نیومده بودم".*

*_تا حالا چند بار برای مهمانی اومده ایران پهلوی شما؟*

*_"گفتم که من هنوز عمومو ندیدم".*

*_خوب یادت باشه بهت چی گفتم.*

*دیگه نبینم کاری کنی دوباره بیائی اینجا، فهمیدی؟*

*_"بله متوجه شدم".*

*_به کسی هم نمیگی اومده بودی اینجا، فهمیدی؟*

*_"بله متوجه شدم".*

*_اینطرفها دیگه نبینمت، فهمیدی؟*
*خوب بلند شو دیگه گورتو گم کن، نفهم.*

*در خالی دو نگاه افسوس،*

*آنچه بود گفته نشد.*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:39  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*اوایل سحر،*

*ساعت پنج و پنج دقیقه،*

*چند پرنده مقیم در جداره های دیوارهای حیاط خانه*

*و آشیان داران روی درختهای حیاط،*

*باز هم با دیدن کمی روشنایی در آسمان،*

*ارکستر را براه انداخته*

*و در این فکر که همسایگان هنوز در خوابی نازند نمیباشند.*

*چندین بار از دستشان شکایت شده،*

*ولی انگار رابطه دوستانه ای با قاضی دادگاه دارند.*

*چند باری هم دستور جلبشان صادر گردید،*

*ولی از قرار معلوم*

*با مأموران جلب هم یه جورائی با فلسفه ای به هم احساس نزدیکی میکنند،*

*چون نه در قفسند و نه آوازشان قطع گشته.*

*و از آن جالبتر اینکه*

*بعد از هر بار دستور جلب،*

*به اعضای ارکسترشان هم افزوده شده.*

*قبل از پیدا شدن روشنائی،*

*اذان گوی ارکسترشان*

*با آوازی بلند،*

*خبر از محو تاریکی داده*

*و به محض رویش چند خطی روشنایی در آسمان،*

*بقیه ارکستر چَه چههِ زنان،*

*هلهله کنان،*

*ظهور سپیدی را جشن میگیرند.*
*و بعد از کمی روشنایی بیشتر*

*که چشم چشم را میتواند ببیند،*

*به سر کارهایشان پرواز میکنند.*
*چند تائی انگار کارگر ساختمان هستند،*

*کودکستانی برای کودکان هنوز در تخم همسران خویش*

*و بقیه افراد حامله ارکستر در حال بنا کردنند.*

*با شاخه هائی نازک و نرم و برگهائی سبز و قرمز و زرد.*
*چند تائیشان مأمور تهیه غذا*

*برای خانمهای بار دار و دم زایشان،*

*که دکتر محله پرواز اکیدأ ممنوعشان کرده.*

*یکی دوتائی هم معلم آموزش چَه چَههِ*

*و آموزش پرواز به جوجه های کودکستانی و دبستانیند.*
*پرنده های پشت بام ساختمانهای اطراف هم،*

*جدیدن جلسه ای با نماینده اولیاء دیگر پرندگان این محل داشتند.*

*تصمیم بر آن گذاشتند که سال دیگر اول بهار دانشگاهی تأسیس کنند،*

*و چند تائی را هم مأمور یافتن محل مناسبی برای ساختمان دانشگاه کردند.*
*دیروز هم سه نماینده از کفتران برای آموزش دادن،*

*از هامبورگ به طرف برلین در پرواز بودند،*

*که متأسفانه یکی از آنها به علت گفتگو با یکی از همکاران*

*و بی توجهی درحین پرواز،*

*با سر*

*به درختی اصابت کرد،*

*و فعلن هم در بهداری وسط راه هامبورگ و برلین بستریست.*
*از گزارش دو همکار رسیده به برلین،*

*چنین به نظر میآد که امید چندانی به بهبودش نیست.*

*اگر هم چند در صدی این امکان برایش باشد،*

*با آن ضربه سختی که به مغزش وارد گردیده،*

*حتمن دیگر از پرواز به پیاده روی در باغها روی خواهد آورد.*

* شاید هم با عمل جراحی و تغییر جنسیت*

*به مرغ تبدیل گشته و تنها به تخم گذاری مشغول شود.*
* اما کار دو کفتر رسیده به برلین*

*آموزش چند پرنده جرز دیوارهای حیاطند.*

*برای فراگیری و ساخت چطر نجاتهائی که به نوزادان،*

*در هنگام نبودن اولیا در آشیانه بسته میشود،*

*که در هنگام سقوط ناخواستهُ آنها از داخل آشیانه،*

*چتر نجات اتوماتیک عمل کرده باز میشود*

*و آنها را سالم به زمین میرساند.*
*شمع روشن، موزیک هم به راه*

*و اثر آقای چشم آذر را به گوش میرسونه.*

*آسمان کمی روشنتر شده اما هنوز آبی بودن کاملشو به نمایش نذاشته.*

*برای این کار هنوز کمی زوده،*

*ساعت پنج و سی دقیقه رو نشون میده.*
*چون از خواب بیدار نشده ام،*

*پس دست و صورت هم لازم به شستشو نیست!*

*قهوه ای مینوشم و پشت بندش سیگاری هم میپیچم و روشنش میکنم،*

*دودش میره تو چشمم ولی نمیسوزونه.*

*اگر هم میسوخت بی فایده بود،*

*چون امروز اشگی در چشمها ندارم.*

*شاید دیر تر مقداری از دلم قرض بگیرم،*

*که لااقل دود سیگار*

*از بی اشگی من احساس بیهوده بودن نکنه.*
*صدای موزیک رو کمی آهسته تر میکنم.*

*بگمانم از پشت پنجره بسته اطاق،*

*صدای باران عشق به گوش پرندگان داخل حیاط رسیده.*

*دو به دو روبروی هم،*

*نغمه "نوک نوکِ من*

*نوک نوکِ تو*

*نوکِ من به نوکِ تو*

*نوکِ تو*

*به نوکِ من"*

*سر دادن و ول کن هم نیستند.*
*با خود فکر میکنم:*

*اگر صدای موزیک را کمی آهسته تر کنم*

*برای همسایگان خالی از ضررباشه*

*و میذارم پرندگان به آواز خواندنشان مشغول باشند*

 

***

*هِرمَن هِسِه*

 

*Sich wegwerfen können*

*für einen Augenblick*

*Jahre opfern können*

*für das Lächeln*

*einer Frau*

*Das ist*

*Glück*

 

***

*Schon das kleinste Kunstwerk*

*Eine Bleistiftskitzze von sechs Strichen*

*und ein Gedichtvers von vier Zeilen*

*Versucht frech und blind das Unmögliche*

*Geht aufs Ganze*

*Will das Chaos in die Nussschale schöpfen*

 

***
*In der Kunst gilt das Zeitlose*

*Nicht das Zeitgemäße*

*Hermann Hesse*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 2:53  توسط سعید از برلین  | 

 
 
 
*دیوانه ای گفت:*

*"دست از سرم بردار دلم خون است.*

*اگر عاشقی این است،*

*همان بهتر*

*حال من چونست".*

*الا ای عاشق وحشی،*

*بلا بینی*

*به پا خیزی.*

 

***

*ادیبان و نویسنده گان جامعه ایران،*

*انسانهایی که اجتماع ایران و معضلات آن*

*مشغله ذهنیشان را تشکیل میدهد*

*و برای راهگشایی و برون رفت این اجتماع*

*از مشکلات،*

*دل نگرانند و آرزوی به روزی مردم این نقطه از گیتی را دارند،*

*موظفند*

*دارای روح و روانی سالم و بی خدشه باشند،*

*که اگر این نباشد،*

*به خودی خود نوشته ونظرشان*

*برخاسته از جسم و جان و روحی زخم خورده نشأت گرفته،*

*که هنوز به مداوای آن برنخاسته و درمان نشده اند.*

*اینکه صبح ها با شروع روز،*

*از حال و احوال درون خویش بی خبر بوده*

*و با وجود سردرد شدید و سرما خوردگی،*

*کِسل،*

*وبا روحی خسته*

*به سر کار و مدرسه... میرویم،*

*نشاندهنده اینستکه:*

*ما در اصل از سلامت و یا بیمار بودن جسم خود با خبر نیستم،*

*دیگر آنکه نمیدانیم*

*کاری که ما در این حالت بیماری جسم به انجامش میرسانیم،*

*بازدهی سالم نخواهد داشت،*

*و جائی از آن حتمن خواهد لنگید.*

*از این مهمتر،*

*سلامت روح هست.*

*متفکرین*

*باید خود را موظف بدانند،*

*در هنگامه متلاطم بودن روح،*

*به خود استراحتی داده ابتدا به آسایش روحی دست یابند،*

*بعد با راحتی خیال،*

*به دور از دغدغه هایی که روح زخمی و رنج کشیده بدان مشغولست،*

*به ادامه دادن مشغول شوند.*

*که میدانیم عقل سالم در بدن سالم،*

*و روحی آرام در جسم وخردی سالم و چابک مأوا گیرد.*

*یکی از کارهای اولیهُ نویسنده*

*قبل از شروع به نوشتن،*

*دانستن چگونگی حالات روحی خویش است.*

*نویسنده ای که رهنمودهایش بی تأثیر در جامعه نمیباشد،*

*نویسنده ای که یکی از وظایف نویسنده بودنش را*

*نشان دادن راه حل برای مشکلات موجود در جامعه خویش میداند،*

*اگر خود را از دسته انسانهایی به شمار میآورد*

*که آگاهی او را فراموش نمیکند حتا اگر او آگاهی را فراموش کند،*

*پس باید خود را موظف بداند*

*و بداند که تنها در هنگام سلامتی جسم و روح است،*

*که اعمال سالم انجام پذیرند.*

*که جز این اگر باشد،*

*شاید َبری چندان شیرین بار نیاورد.*

*چند دقیقه ای قبل از شروع به نوشتن،*

*چشمان خویش بستن،*

*ذهن را با بویی خوش، با بوی یار لبریز کردن،*

*یاد را با خاطراتی شیرین عجین کردن*

*و با دیدن تصاویری از آن خاطرات،*

*لبخند بر لب گشودن،*

*خواهشهای عقل و خرد را*

*به سوی رضایت و خوشبختی دیگران سوق دادن،*

*مردن،*

*زنده گشتن،*

*درون*

*خود*

*جستجو کردن و دانستن اینکه:*

*"تا آخر شب عاشقی و عاشق میمانی"،*

*و بعد از آن نوشتن*

*صفای دیگری دارد*

*ای دوست*

*ای یار.*

 

***

*_"صد دفعه بهت گفتم اون موقع که ما حشمت الدوله میشستیم،*

*تو هنوز به دنیا نیومده بودی.*

*چطوری پس تو نیم وجبی ازسگمون - هاپو- صحبت میکنی، عجیبه ها؟"*

*_"خوبم یادمه،*

*روزی که رفت زیر پله ها،*

*اونجائیکه ذغالها رو میذاشتیم قایم شد و بعدش*

*رنگ سفیدش شده بود سیاهِ سیاه".*

*_"پسر تو هنوز اون موقع به دنیا نیومده بودی!*

*چرا نمیخوای بفهمی؟*

*یه چیزائی از تعریفهای این و اون  شنیدی،*

*فکر میکنی پس تو هم بودی و همه چیز رو هم دیدی!*

*نه اینطور نیست و الکی هم حرف نزن".*

*_"چیه بازم سرو صداتون بلند شده؟ چرا داد میزنید؟"*

*_"مامان بگید ما وقتی هاپو رو داشتیم من وجود داشتم یا نه؟".*

*_"ای خدا!*

*من تا حالا چندین بار براتون گفتم،*

*پسرم تو رو من توی حشمت الدوله حامله بودم،*

*یکهفته بعد از بدنیا آمدنت من بیمار شدم و رفتم بیمارستان.*

*شماها هم بعد از ده روز که من بیمارستان بودم اسباب کشی کردید*

*رفتید خیابان اسکندری.*

*هاپو رو هم صاحب خونه بهمون نداد و گفت:*

* ((سگ به خونه تعلق داره))!"*

*_"دیدی حالا من به دنیا اومده بودم، دیدی"؟*

*_"خوب اومده باشی،*

*تو که اصلن چشما ت تواون ده روز باز نبودن.*

*اینو نیگا، سر کیو میخواد شیره بماله!"*

*_"با اون گلیسیرینی که شما به موتون میزنید،*

*دیگه لازم نمیشه به سرتون شیره مالید!*

*هاپو هر روز میومد و با هم بازی میکردیم.*

*هر موقع هم از دست شماها ناراحت بود میامد پهلوی من".*

*_"مامان میبینید بازم این شروع کرد به جفنگ گفتنا!*

*آخه پسر تو به دنیا نیومده چه جوری با یه سگ بازی میکردی؟*

*شیطونه میگه دماغشو بگیرم نفس کشیدن یادش بره ها".*

*_"مادر برادرتو اذیت نکن بچه است هنوز".*

*_"این بچه ست؟*

*آدم بهش رو بده ده تای منو میذاره تو جیبش با این یه وجب قدش!*

*نمیدونید چه جونوریه این؟ قیافشو اینجور نیگا نکنین.*

*بچه های محل همه ازش شاکین.*

*خودشو میزنه به مظلومی".*

*_"تو هم چه حرفهائی میزنی ها!*

*این بچه آزارش به یه مورچه هم نمیرسه.*

*کی از دستش شکایت داره؟ "*

*_"از این ناراحته چرا دیگه به دوستاش سلام نمیکنم.*

*من بی ادب نیستم،*

*ولی وقتی دوستای شما آدمو بر و بر نگاه میکنن و توقع سلام دارن،*

*آدم حرصش میگیره دیگه.*

*اصلن نمیدونن معنی سلام کردن چیه!*

*مگه سلامو برای سلامتی نمیگن؟*

*خوب اینکه دیگه بزرگی و کوچکی نداره،*

*سلام کردن سلامتی میاره.*

*ولی دوستای شما همشون فکر میکنن چون چند سال از من بزرگترن،*

*دیگه من حتمن باید بهشون سلام کنم.*

*انگار همشون هر روز میرن سینما و فیلم زده میشن و احساس بزرگی میکنن!*

*یکیشون که فکر میکنه بروس لی هستش!،*

*هر کی از کنارش رد میشه*

*حرکتهای عجیب و غریب از خودش در میاره دیوانه"!.*

*_"خوب بسه دیگه،*

*از دهنش گنده تر صحبت میکنه.*

*اونا هر کدومشون پنج شیش سال بزرگتر از تو هستن،*

*بیان به تو سلام بدن؟"*

*_"من نگفتم به من سلام بدن.*

*اینم میدونم که میگن سلام از کوچکتراست.*

*ولی اون به معنی احترام به بزرگتر گذاشتنه،*

*با معنی سلامتی سلام در ارتباط نیست.*

*برای همین هم دوست شما اگه من حواسم نباشه،*

*میتونه به من سلام بده و برام سلامتی بخواد چرا که نه؟".*

*_"مامان به این بگید از اطاق بره بیرون، خیلی عصبانیم کرده این چموش".*

*_"خوب بسته دیگه.*

*سعید پسرم بیا بشین اینجا پهلوی من و مشقاتو تموم کن.*

*آدم با برادر بزرگترش اینجوری صحبت نمیکنه.*

*بیا پسرم،*

*الهی مادر فدات شه،*

*بیا بشین کنار خودم.*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 7:9  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 *_"چرا بازم با لباس پاره و خونی اومدی خونه؟"*

*_"تقصیر من نبود، وقتی بچه ها فحش میدن آدم عصبانی میشه دیگه".*

*_"با کی دعوا کردی؟ کی بهت فحش داده؟*

*مگه فحش هم دعوا داره؟ چه فحش هائی بهت دادن؟"*

*_"فحش هاش مردونست نمیتونم براتون بگم".*

*_"حالا چرا به تو بند کردن؟ تو که اذیت و آزارشون نمیدی!؟"*

*_"به کی بند کنن از من ضعیفتر و کوچکتر، از همهُ دوستام کوچکترم".*

*_"خوب مادر این که دلیل نمیشه، مگه انسان بودن و دوستی به قد و وزنه؟"*

*_"بیشتر بچه ها تو همین محل به دنیا اومدن،*

*من نه اینجا به دنیا اومدم و نه شهرمون اینجاست.*

*همش هم با سعید رشتی گفتنشون حالِ آدمو میگیرن".*

*_"خوب مگه رشتی بودن چِشه مادر؟ تازه تو که تو تهران به دنیا اومدی!"*

*_"بچه ها که نمیدونن من کجا به دنیا اومدم،*

*همینکه میدونن شما از رشت هستید کافیه براشون.*

*موقع جرو بحث و دعوا هم به عنوان فحش میگن*

*رشتی کله ماهی خور".*

*_"خوب تو هم بهشون بگواراکی، کرمونی،*

*چه میدونم اصفهونی، همدونی!"*

*_"شما هم چه چیزائی یاد آدم میدید ها؟*

*خوب اگه منم بخوام اونا رو اینطوری اذیت کنم،*

*پس فرق من با اونا چیه؟".*

*_"قربون اون پسرم برم با اون عقلش.*

*باریکلا پسر خوبم،*

*پسر من ماهه*

*با هیچکس دعوا نمیکنه!*

*بیا زخماتو مرکورکوروم بزنم مظلومم!"*

 

***

*چشم من*

*چشمه خونابست ای دل*

*کزآن*

*خون به جای اشک میبارد*

*روز و شب هر دم*

*صورتم*

*دشت چشکسالیست ای عشق*

*درختیش نیست*

*بهارانش از مرگ خبر آرند*

*سلامم با که گویم*

*چون*

*کس را نیست دگر گوشی*

*چون*

*هر نفر*

*خنجر به دست*

*یاد از کشته گان دارد*

*فرار از غم*

*چه می گویم*

*به غم باید سلامی دیگرش گویم*

*غبار غم*

*نگاهِ جانگداز کودکی خردسال*

*که در دشتی خشک*

*به هر گامش*

*فریادِ*

*دوست میدارم تو را ست*

*ولی انگار*

*که تنها گوش ماهی در خشکسالی*

*که جویای قطره ای آب است*

*شنیدن را توان دارد*

*ای باران*

*ای باران*

*از مادرت ابر بیزاری*

*از نیاکانت*

*از آن خورشید نیز در رنجی*

*نمی گویم ببار ای ابر*

*که میدانم ز چشم خونبارم خبر داری*

*ماهی را*

*تشنگی*

*هر دم به خیز آورد*

*کودک خردسال را*

*غبارِ غم کورش کرد*

*آری ای یار*

*فریادی نیز اگر هم اندکی باشد*

*دگر کس نیست*

*کزآن فریاد نیمه جان*

*به خود گوید*

*شاید که باید پای نهاد در راه*

*و آبیاریش کرد*

*این دشت خشکسال را*

 

***

*برایت از آن مرد گویم که واله گشت*

*سه سالی پیاده گشت*

*از تمام آنانی که او را میشناختند*

*و او ایشان را همصحبت بود*

*بخشش طلب نمود*

*هر یک به گونه ای در او نگریستی*

*یکی او را عاشق گفتی*

*یکی غافل نام نهادی*

*که همصحبتی نزد درویشان*

*مثال آب است و عطش*

*که تشنه را همصحبتی نیک گو*

*سیراب کند*

*چه جهان*

*شیر ژیان است و شوره زار*

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:3  توسط سعید از برلین  | 

 

 

*هرکسی را هوسی در سر و*

*کاری در پیش*

*من بیکاره*

*گرفتار هوای دل خویش*

*هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی*

*چون بدست آمدی ای لقمه از حوصله بیش*

*این توئی با من و غوغای رقیبان*

*از پس*

*ویــن مــنـم*

*با تو گرفته ره صحرا*

*در پیش*

*همچنان داغ جدائی*

جگرم میسوزد*

مگرم دست*

*چـو مرحـم بـنهی*

*بر دل ریش*

*باور از بخت ندارم*

که تـو مهـمان مـنی*

*خـیمه پادشه*

*آنگاه*

*فضای درویش*

*زخم شمشیر غمت را *

*ننهم مرهم کس*

*طشت زرّینم و پیوند نگیرم بسریش*

*عاشقان را نتوان گفت*

*که باز آی*

*ازمهر*

*کافران را نتوان گفت*

*کـه بـرگـرد*

*از کیش*

*من خود از کید عدو باک ندارم لیکن*

*کژدم از خبث طبیعت بزند*

*سنگ بنیش*

*تو*

*بآرام دل خویش رسیدی*

*سعدی*

*می خـور و غـم مـخـور از*

*شنعت بیگانه و خویش*

*ای که گفتی بهوا دل منه و مهر مبند*