تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

کلمات قصارـ ۸

 

۵۷ـ زبان برای هر چیزی خارج از جهان نفسانی فقط میتواند به اشاره مورد استفاده قرار گیرد، اما هرگز نمیتواند حتی تقریبی بگونه ای مقایسه ای از آن استفاده کرد. زبراکه زبان بر طبق جهان نفسانی تنها بر محور مالکیت و روابط آن میچرخد.

 

۵۸ـ آدم تنها وقتی تا حد امکان کم دروغ بگوید تا حد امکان کم دروغ میگوید، نه هنگامیکه آدم تا حد امکان موقعیت کمی برای دروغ گفتن داشته باشد.

 

۵۹ـ پلکانی که در اثر گامها کاملاً سائیده نگشته باشند از نگاه خود پلکان، تنها مقداری چوب بهم وصل شده متروک میباشد.

 

۶۰ـ کسی که از جهان کناره میگیرد باید تمام انسانها را دوست بدارد، زیرا که او از جهان آنها هم کناره میجوید. از این جهت او شروع میکند ماهیت حقیقی انسان را حدس بزند، ماهیتی که تنها میتوان آنرا دوست داشت، بشرطی که آنها هم مردمی موافق باشند.

 

۶۱ـ کسیکه در محدوده جهان همنوع خود را دوست بدارد، از کسیکه در این محدوده تنها خود را دوست میدارد نه بیشتر و نه کمتر بیعدالتی انجام میدهد. تنها این سئوال پیش می آید که آیا حالت اول امکان دارد؟

 

۶۲ـ این حقیقت که جهانی بجز جهان نفسانی وجود ندارد امیدمان را میرباید و به ما یقیق میبخشد.

 

۶۳ـ هنر ما بودنی ست که حقیقت خیره اش ساخته: نور تابیده بر صورتی پس نشسته با دهانی کج کرده یک حقیقت است و نه چیزی بیشتر.

http://saidazberlin.de/Mich%20Gerber.wmv

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:26  توسط سعید از برلین  | 

 

گفت آنچه پدرم میگوید نمی کنم.

گفتم چه خوب بود اگر آنچه را هم مردم دیگر می گویند نمی کردی.

گفت اگر بتوانم آنچه پدر میگوید نکنم هنر کرده ام.

  

صدای چرخیدن کلید در جاکلیدی با جار و جنجالی که حاکم بر سالن کوچک بود بگوش هیچکدام از  افراد حاضر در سالن نرسید.

در سالن سریع باز میشود. مردی کوچک اندام  با لباسی سراسر سفید مخصوص پرستارها داخل سالن میگردد. مانند ژنرالی که در حال سان دیدن از زیردستانش است یک یک افراد حاضر را از زیر نگاه تیزش میگذراند و با عصبانیت فریاد میکشد: قباحت داره، خجالت نمیکشید؟

صورت مردی که  بر روی زمین نشسته بود برافروخته میشود. چشمانش از حدقه جلو میزند. بلند میشود دو قدم بلند بسوی پرستار برمیدارد، ناگهان میایستد، زیر لب فحشی میدهد و بعد از مکثی کوتاه دو قدم جلو گذارده را عقب عقب برمیگردد. وقتی از تماس پشت اش با دیوار مطمئن میشود خودش را میلیزاند و دوباره مینشیند روی زمین. استغفرالله ی بلندی میگوید و با کمی عصبانیت که هنوز ترکش نکرده میپرسد:

_ تو این همه آدم چرا من باید خجالت بکشم؟

شجاعت در گوشه ای از دل پرستار مخفی شده بود و از قیافه خشمگین مرد هنوز به خود میلرزید. با این حال او در دل خدا را شکر میکند که مرد به او حمله نکرد و خونسرد و با مهربانی ای ساختگی میپرسد:

_ پس کی خجالت بکشه؟

مرد دور و بر خود را خوب نگاه میکند. پیرترین فرد را که زنی نشسته بر روی صندلی و در حال چرت زدن بود و جوانترین آنها را که رویش همیشه به دیوار است و با نک انگشت مثل قلم مو روی دیوار نقاشی میکشد را انتخاب میکند، با انگشت نشانشان میدهد و میگوید: "این و اون! این دو نفر باید خجالت بکشند!"

پرستار بعد از اطمینان از اینکه مرد دیگر قصد بلند شدن ندارد و خطر از سرش گذشته است سری از روی تأسف تکان میدهد و سالن استراحت را به سرعت ترک کرده و در را از پشت قفل میکند.

http://saidazberlin.de/Secondary%20Waltz.wmv

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:6  توسط سعید از برلین  | 

    تنبل بود، طوریکه اگر در حال جویدنِ نان موئی به دهانش داخل میشد آنرا خارج نمیکرد؛ با این اندیشه که بعد از چند لقمه دیگر به آخرهای مو که به سر چسبیده است رسیده و تنها با بردن آرام سر به عقب مو بی درد سر و خود بخود از دهانش خارج خواهد گشت.

 

    این دوست آلمانی من از آن عجوبه هاست. هم میتوانی خیلی درسها از او بیاموزی و هم میتواند تا حد مرگ با اعمال و افکارش عصبانیت کند.

بیشتر از بیست سال میگذرد که با هم دوستیم. در این مدت به اخلاق، افکار و روحیات همدیگر تا اندازه ای آشنا شده ایم. خوب میداند که برایم بر عکس او مادیات ارزش چندانی ندارد. در این رابطه چندین سال با افکار و آثار آن بر زندگیش کلنجار رفت تا یقین کند حق با کدامیک از ما میتواند باشد. چند سالی ست خود را با معنویات مشغول کرده است. هم او و هم من از پیدایش چیزی نو در او آگاهیم؛ چیزیکه زندگی را برایش کمی ملایمتر ساخته. چند سالی ست که خود را در این راه با انواع مختلف درمان بطور جدی مشغول نموده و در انواع دوره های آموزشی کوتاه و بلند مدت شرکت کرده و چند وقتی ست پس از گذراندن دوره ای سه ساله فی سبیل الله از طریق انرژی درمانی به مداوایِ مردم میپردازد، ولی با این حال هنوز آن حس اولیه دوران پیش از آدمی _ آن حس قوی مالکیت را در خود محفوظ نگاه داشته است که این موضوع گاهی شدیداً مالک بودن بر اعصابم را به مستأجر بودن تقلیل میدهد.

 

    از زمانیکه مرغان عشقم بخاطر صدای بلند موزیک مخصوصاً در شب که وقت خواب آنهاست به من اعتراض کردند و من به گوش دادن موزیک با هد فون رضایت دادم، چهار یا پنج هد فون خریده ام. دومی گرانتر از اولی، سومی با کیفیت بهتری از هر دو و گرانتر و چهارمی و پنجمی هم به همین ترتیب. اما تمام آنها یک ایراد اساسی داشتند که دلیل خراب شدنشان میگشت، و آن کوتاه بودن سیم آنها بود. هربار بلند میشدم تا از سماور چای در استکان بریزم مانند خری که افسارش را میکشند گردنم در اثر کوتاهی سیم هد فون که به کامپیوتر وصل بود برعکس مسیر رفتنم کشیده میشد و پرت میشدم دوباره همانجائیکه بخاطر چای از جا بلند شده بودم! خوب با این وضع، هد فونها یکدفعه خراب نمیشدند، دو دفعه، شاید هم سه بار، اما مگر مقاومت این سیمها که دو برابر قطر مو کلفتی دارند چقدر است؟

 

    دهسال پیش، این دوست آلمانی من هد فونی خریده بود که یک سیم رابط اضافه به طول یکی دو متر هم همراهش بود. در این دهسال نه او از این سیم استفاده کرد و نه میدانست به چه کار می آید.

هفته پیش اتفاقی سیم را دیدم و گل از گلم شکفته شد. در دل گفتم: یافتم و مشکلم برای همیشه حل شد. سیم را که هنوز بسته بندی شده بود پیش دوستم بردم و با خوشحالی پرسیدم میتواند آنرا به عنوان امانت به من بدهد تا ببینم چاره کارم را خواهد کرد یا نه؟

مثل همیشه که خیلی راحت نه و یا آره میگوید گفت نه و سیم را از دستم گرفت و دور از دسترسم جائی گذاشت.

این حرکت او چنان غمگینم ساخت که انگار تمام مرغان عشقم همزمان در حال جان کندن اند. به همان اندازه هم عصبانی بودم و زبانم قفل شده بود، غم در چشمم از همه گوشه و کنارش بالا و پائین میرفت و من سعی میکردم نگاهم را از نگاهش که مشغول کنکاش در حال و احوال درونم بود بدزدم.

دو سه روزی اخلاقم مانند سگی بود که از دست خدا هم شاکیست. نه با کسی میتوانستم حرف بزنم و نه شادی زندگی را ببینم و نه از زور عصبانیت قادر بودم موضوع را دوباره بررسی کنم.

 

    امروز یک هد فون جدید خریدم. البته قیمتش کمی گرانتر از پنجمین هد فون شده است، اما من راضیم، چون شکل و کیفیت پخش صدا و اندازه دو متری سیم آن به من اجازه آزاد چرخیدن در محلی به درازای دو متر را میدهد، بدون آنکه با کشیده شدن گردنم به عقب احساس خر بودن بکنم.    

http://saidazberlin.de/Faun%20Andro.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:29  توسط سعید از برلین  | 

 

counter