تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

 

با صدای زنگ از خواب میپرم. خواب آلود گوشی تلفن را برداشته و با صدائی که به گوش خودم هم نمیرسید میگویم: بله... بفرمائید، و بلافاصله چشمهایم بسته میشوند که باز با به صدا آمدن زنگ مجبور به باز کردنشان میشوم. همزمان با نگاه متعجبانه من به گوشی تلفن دوباره صدای زنگ به صدا می آید و من با گذاشتن گوشی برای باز کردن در به راه می افتم.

هوا هنوز تاریک بود و نمیدانستم که آیا عصر است یا وقت قبل از صبح.

در راه، باز زنگ به صدا می آید و من با گفتن: آمدم، در را باز میکنم و با قیافه تعجبزده خسرو روبرو میشوم. بی سلام میپرسد: چرا لخت اومدی دم در!؟

به خودم نگاهی میکنم، شلوار به پا، بلوز همیشگی بر تن و جوراب هم پوشیده بودم. با تعجب نگاهش کرده، سلام میدهم.

عصبانی و نگران میگوید: پس چرا تو دستات چیزی نداری!؟

به چشمهایش نگاهی انداخته و میپرسم: مثل اینکه جنسش بد نبوده!... چرا چیزی تو دستات نداری یعنی چی!؟

با ناامیدی میگوید: دیوانه مگه نشنیدی کماندو فرستادن خارج؟

شستم حبر دار میشود که منظورش چیست و میپرسم: دلت میخواست چی تو دستم نگه میداشتم خوب بود آقای مایک هامر؟ آر پی جی چطوره؟

میخندد و میگوید: مسخره بازی در نیار، موقع باز کردن در لااقل چاقوئی، ساطوری، چوبی تو دستت نگه دار، ضرری نداره.

دستش را گرفته به داخل خانه میکشم و بعد از بستن در نگاهی به چشمانش میکنم و با خنده میپرسم: نشه ای؟

دستش را میکشد و میگوید: تو هم وقت گیر آوردی؟ از وقتی این خبر رو شنیدم میرم باشگاه بدن سازی و در هفته سه جلسه خصوصی انواع نبردهای تن به تن رو پیش یکی از استادهای شائولین تمرین میکنم.  

 

برایش چای میریزم و میگویم: من اون دستی رو که تیری به شقیقه ام شلیک کنه در حال افتادن میبوسم.

چای در گلو خسرو گیر کرده و به سرفه اش می اندازد و بعد جدی میپرسد: دیوانه دیگه چرا دست قاتلتو میخوای ببوسی!؟

جرعه ای مینوشم و میگویم: بخاطر لطفی که به من میکنه، کار دیگه ای که از دستم برنمیاد. بعد فکری میکنم و میگویم: اگه قول بده که از پشت تو مخچه شلیک کنه، منم قول میدم نامه ای با این مضمون که خودم اونو برای اینکار استخدام کردم تو جیبم قرار بدم تا نتونن به قتل عمد متهم و براش دردسر ایجاد کنن.

در حال ساختن سیگار جادوئی با نگرانی میگوید: ولی سعید مثل اینکه این آخرا بیشتر با چاقو کشتن.

میگویم: چه فرق میکنه؟ ما انقدر از جهان ضربه خوردیم که چاقو دیگه برامون ضربه به حساب نمیاد، ولی با این حال اگه بزنه درست تو قلبم فرصت میکنم بحز بوسیدن دستش چند تا لبخند هم بهش بزنم.

خسرو چماقی را که با یکی دو پک مثل عصای چارلی چاپلین کرده بود میدهد دستم و میپرسد: سعید یک چیزی بگم مسخره ام نمیکنی؟

در حال گرفتن سیگاری میخندم و میگویم: نه بگو. جرعه ای چای مینوشد و میگوید: دیروز به شرکتی مأموریت دادم تو خونه ام دوربین مدار بسته کار بذاره.

میگویم: سرگرمی جالبیه، خرج زیادی هم نداره.

با خوشحالی میگوید: خوب تعریف میکردی. ومن ادامه میدهم: اگر هم نخواد از خجالت با من چشم تو چشم بشه و مایل باشه از پشت بهم خنجر بزنه، خوب بزنه، برام اصلاً مهم نیست، من باز هم برای تشکر جلوی پاهاش به سجده می افتم، به شرطی که تیزی رو محکم و درست بکنه تو قلب. و بعد پک محکمی به سیگار جادوئی دست ساز مایک هامر وطنی میزنم و در حال رد کردن میگویم: ولی خدا نکنه که با ضربه و یا شلیک اول نمیرم، وگرنه در یک لحظه خیلی کوتاه و باور نکردنی بدون اینکه دستگیرش بشه چه اتفاقی افتاده میفرستمش پیش اصعر قاتل.

خسرو نگاه تحسین آمیزی به من میکند و قبل از آنکه به آرامی و با خیال راحت به کشیدن سیگار ادامه دهد میگوید: سعید، معمولاً سجده رو روبروی چیزی و یا کسی میکنن، ولی اگه به تو از پشت خنجر بزنن و به زمین بیفتی، پشتت به طرف ضارب قرار میگیره و نمیتونی جلوش سجده کنی!

در حالیکه خنده ام دود سیگاری را به رقص آورده بود میگویم: دندون خر پیشکشی که شمردن نداره آقای مایک هامر.

http://saidazberlin.de/9November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:56  توسط سعید از برلین  | 

 

 

به سرشت مثبت خویش در زیر ماسک نگرانی و وحشت توجه کن. یباموز خود را دوست بداری، بیاموز خود را ورای ضعف هایت تحسین کنی. سعی کن دوباره عشق به خود را دوباره بیابی و با دیگران تقسیم اش کنی.

 

***

عشق بزرگترین شهامت را میطلبد، چرا که اقتضاء عشق زخم پذیری و آن رها کردنیست که از خود گذشتگی را به نمایش میگذارد.

 

***

به جای تشویق کردن ضعف هایت، خواسته های خود را دلگرم ساز. عوض تهیه خوراک برای تردیدهای ات، جسارت ات را سیر گردان. اراده کن هر صبح بر یک مانع پیروز شوی، عادتی را شکست داده و دورنمایی دیگر به دست آوری. طلب مبارزه کن و شهامت پذیرش آنرا داشته باش. بیاموز زندگی ات را با گلها تزئین دهی. 

http://saidazberlin.de/8.99November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:29  توسط سعید از برلین  | 

 

 

جسارت ایجاب جوابی بیدرنگ را میکند و اجازه فضائی برای تعمق و درنگ باقی نمیگذارد. اینکه میگویند قبل از عمل باید فکر کرد معتبر است. و بعد لحظه ای فرا خواهد رسید که تو وارد عمل شوی و در کمال اطمینان از خود بگذری.

 

***   

از ضعف ها و افکار زشت خود وحشت نکن. وجود آنها برای آن است که ارداه ات را تیز سازند، تا بر آرزوهایت غلبه کنند.

 

***

در هنگامه بیماری باید باز جسارت و معصومیت یک کاشف را کسب کرد. خود را پر از فخر و اعتماد به نفس کن تا بدین وسیله ایمانت مانند کودکی که در یک خودفراموشی کامل مشغول بازیست خلل ناپذیر گردد. سعی کن اعتماد کردن را بیاموزی و تو اجابت خواهی گشت. پس نشینی و شفای بیماری اغلب تابع نوع مخصوصی از نگرش است.

 

***

اگر مایلی ترس را رم دهی باید که تمام در و پنجره های درونت را بگشائی، بگذار نور داخل گردد و به آن اجازه بده تمام گوشه های تاریک را روشن سازد. تجزیه و تحلیل کن، خوب نگاه کن و مراقب باش، از تمام امکانات ستیزه دوری جو، طوریکه ذهنی آرام و جمع و جور را در خود حفظ کنی. دوباره شجاعت و شفافیت یک رزمنده را پیدا کن: به درون خود داخل گرد و در آنجا ریشه ترس را بچین.

http://saidazberlin.de/8.75November.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:38  توسط سعید از برلین  | 

 

counter