تبليغاتX
قصّه و شعر
گاهی قصّه و شعر شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد.

قصه مشترکی از من و هاینس.

 

می‌گویند مردی بوده است که بیست سال آخر عمر خود را فقط به نماز و عبادت نشست تا که شاید خدا را زیارت کند. خدا خود را در کالبد گربه‌ای دمیده بود و همیشه کنار آن مرد می‌نشست. مرد هنگام عبادت چشم‌های خود می‌بست تا خدا را در دل تصور کند و گربه با تعجب همیشه به مرد می‌نگریست و آهسته  میو میو می‌کرد.

 

در این هنگام پلک چشم چپ پدرم آهسته آهسته بسته میشود و از گوشه‌ي‌ آنْ قطره اشگی رو به پایین از کنار بینی پهن‌اش سرازیر شده و روی پای‌م می‌چکد که باعث لرزش‌ شدیدی در اندام‌ من شده و مرا با شتاب‌ی ماورای همه‌ی شتاب‌ها به داخل چشم باز مانده پدر پرتاب می ‌کند و بعد من خود را در کالبد گوساله‌ای کوچک کنار پدرم که زیر سایه‌ درخت سیبی آرمیده و مشغول نشخوار بود می‌بینم.

خواب و بیداری برایم بی‌مرز شده بود. برایم دیگر مهم نبود که در حال خواب ‌دیدن می‌باشم و تغییر کالبد و کودک شدن‌م نمی‌تواند واقعی باشد.

برایم مهم نبود که آیا اول ضمیر آگاهم بود که ضمیر نا‌آگاهم را از خواب بیدار ساخت و یا ضمیر نا‌آگاهم است که پنهان از ضمیر آگاه‌ام هر شب چنین خواب‌هایی برایم می‌بیند!

مهم و لذت‌بخشْ نشخوار کردن بود و حس اطمینانی که سر بزرگ و شاخ‌های قوی و نوک تیز پدر و آن جثه عظیم و عضلانی‌اش که تمام جهان می‌توانست پشت آن مخفی شود در من در آن لحظه ایجاد کرده بود.

شاید هم نشخوار کردن علف‌‌ها باعث می‌گردید که در خوابْ احساس گرسنگی در من کشته شود و یا ‌شاید هم فکر می‌کردم امکان دارد مادر از راه برسد و بتوانم از پستان‌ش شیر بخور‌‌‌‌م. تمام این‌ها دست به دست هم داده و این‌که در خواب‌م و رویا می‌بینم را برایم کاملن بی‌اهمیت ساخته بود.

شاید هم وجود پدر در کنارم مرا راضی به این کرده بود تا خود را در نقش و کالبد گوساله‌ای ببینم و به این فکر کنم که تمام چیزهایی را که می‌بینم واقعی‌اند، مانند در آمدن خورشید از پشت برگ درخت مو و تاریک شدن آسمان وقتی چشم‌هایت را می‌بندی.

خواب و بیداری گاهی مرز نمی‌شناسد و من هم مایل بودم این حالت را حفظ کنم و در کالبد گوساله‌ای خوشبخت به زندگی ادامه دهم، هرچند که این زندگی در خواب و رویای مردی عجیب اتفاق افتد.

 

وقتی صبح چشم از خواب گشودم می‌دانستم که امروز از نوع دیگر خواهد بود.

صبحْ مانند شیشه شفاف بود: سرد بود، روشن و قابل رویت. احساس می‌کردم می‌توانم محتوای این صبح‌ را بدون آنکه درک‌اش کنم ببینم.

مانند همیشه از جا بلند می‌شوم. دوش می‌گیرم، در آیینهْ نگاهی به صورت‌ام می‌اندازم، دستی به صورت‌م می‌کشم و تصمیم به اصلاح آن می‌گیرم.

در حال لباس پوشیدن احساس می‌کنم لباس‌هایم امروز با اهمیت و مهم شده‌اند. کتری آب را برای درست کردن قهوه روی اجاق می‌گذارم و یکی از پنجره‌ها را باز می‌کنم تا روز را به داخل اتاق دعوت کنم. و روز داخل می‌شود.

مانند فرد بی‌هوشی کنار پنجره ایستاده و هوا را به ریه می‌فرستم. دقایقی بعد می‌بایستی ناگهان از این کار دست بردارم، فکر می‌کردم که دیگر قادر به تحمل این کار نیستم.

چه چیزی را نمی‌توانستم دیگر تحمل کنم؟  آن چه بود که می‌توانست امروز را جور دیگر کند؟ این سؤال را از خود کردم و بدون آن‌که لازم به فکر کردن باشد فوری جواب به ذهنم آمد: احساس غیر قابل تحمل زنده بودن.

هرگز چنین شدید احساس زنده بودن به من دست نداده بود. سعی می‌کنم از دست‌اش خلاص شوم و خود را مشغول چیزی دیگر سازم.

در این هنگام برای اولین بار متوجه می‌شوم که زمان جور دیگر در حرکت است. آب داخل کتریْ با وجود آن‌که مدت کوتاهی کنار پنجره ایستاده بودمْ جوش آمده و نزدیک به تمام شدن بود.

تصمیم می‌گیرم از نوشیدن قهوه صرف‌نظر کنم. چیزی هم نخوردم و به جای آن عزم پیاده‌رَوی کردم. این‌که صبح‌ها قبل از رفتن به سر‌کار پیاده‌‌رَوی کنمْ عمل غیر عادی به حساب نمی آمد.

من معمولن خانه را بدون خوردن صبحانه ترک نمی‌کنم و همیشه یک مسیر را طی می‌کنم. امروز اما قدم‌های‌مْ مرا فوری از یک راه دیگر هدایت کردند.

 

http://www.youtube.com/v/7r3Uq9PsybE&hl=en

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

نیت کرده ام صد و هشتاد روز گوشت نخورم.

برای مدت شش ماه به هیچ زنی فکر نخواهم کرد و هیچ زنی را چه با لباس و چه لخت در نظر مجسم نخواهم کرد.

صد و هشتاد روز به گلها امان خواهم داد و در مراسم عروسی و عزا گل هدیه نخواهم کرد.

برای معشوقه‌هایم تلگراف خواهم زد و خبر مرگ خود را به اطلاع‌شان خواهم رساند.

شش ماه با گاوها، گوسفندان، مرغان و ماهیان مهربان خواهم بود.

دیروز نزدیک بود شیطان درونم روزه‌ام را بی ثمر سازد که به خیر گذشت.

بیست روزی می‌شود که از روزه گرفتن‌ام می‌گذرد.

دیشب پدرم در کالبد گاوی به خواب‌م آمد!

با تعجب سلام دادم و پرسیدم: آقاجون باز دیگه چه خبر شده؟! همه پدرشونو در خواب با هاله‌ای از نور می‌بینن، شما چرا هربار به صورت ملخ و شتر و گاو خودتونو ظاهر می‌کنید؟!

با خونسردی همیشه‌گی‌اش می‌گوید: مگه گشنه‌ت نیست؟

دلم از گرسنگی به خاطر افطار نکردن قار‌ و‌ قور می‌کرد.

گفتم: چرا، خیلی هم گرسنه‌ام.

حرف‌م تمام نشده بود که پدرم پای راست جلو را از روی زمین بلند کرده و سَم‌ش ناگهان به یک چاقوی تیز مبدل می‌گردد. مانند قصاب ماهری با چاقو شکم خود را می‌دَرد و دل‌ش را در آورده جلوی من نگاه میدارد و می‌گوید: بفرما بخورش!

با وحشت و ناراحتی می‌گویم: آقا جون این چه کاری بود که شما کردید! داره از جای زخم‌ شر و شر خون می‌ریزه. مثل همیشه بی‌خیال می‌گوید: تو ناراحت زخم و خون‌ریزی من نباش پسر، مگه نگفتی گرسنه‌ای؟ خوب بگیر بخورش دیگه.

من: چی چیو بخور؟ مگه من خام خوارم؟ من اصلاً دل دوست ندارم.

پدرم دل را که بر سر چاقو بود در دهان خود می‌کند و بعد سریع قسمتی از رانش را می‌برد و می‌گوید: خوب این‌و بخور تا جون بگیری.

با دیدن این صحنه حال‌م کمی بهم می‌خورد و گرسنگی از یادم می‌رود. برای این‌که از بریدن بیشتر اعضای بدن‌ش جلوگیری کنم  می‌گویم: آقا جون حالا کی گفته که من گوشت گاو می‌خورم؟ من اصلاً گوشت دوست ندارم و هر وقت هم که هوس کنم یا گوشت گوسفند می‌خورم و یا گوشت مرغ و ماهی!

بعد نگاهی به چشم‌های درشت پدرم می‌اندازم و حس می‌کنم از این‌که گفته‌ام گوشت گاو دوست ندارم ناراحت شده است.

این خواب ادامه دارد.

 

http://www.youtube.com/v/D9iXsF7lRE0&hl=en&fs=1

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

کمی بعد از این گفتگو، خواهرم مرا با خود به داخل خانه می‌برد. در اطاق موزیکْ کنار پیانو نشسته و نت‌های قدیمی را روبرویش قرار می‌دهد، نت‌هایی‌که من سالیان درازی آن‌ها را نشنیده و نخوانده و با این وجود فراموششان نکرده بودم.

ما ترانه‌هایی از شوبرت و شومن را خواندیم و بعد زیلچر را تا زمان صرف شام‌ اجرا کردیم.

در حین گفتگوی من با طوطیْ‌ خواهرم میز را می‌چیند. طوطی برخلاف نام‌اش مذکر به حساب می‌آمد و آقا پُولی نامیده می‌شد. او به اقسام مختلف صحبت می‌کرد، خندیدن و صدایِ ما را تقلید می‌کرد و با هر کدام از ما دقیقن در همان سطحی از دوستی و دوست داشتن که ما درک می‌کردیم دوستی و رفاقت می‌کرد. رابطه‌ی دوستی تنگاتنگی بین او و پدرم برقرار بود چون پدرم به او اجازه می‌داد هر کاری که مایل است با او بکند، دومین دوست او برادرم بود و بعد مادرم، من مقام چهارم را داشتم و خواهرم افتخار داشتن آخرین مقام را داشت چون پَولی به او بد‌گمان بود.

پَولی تنها حیوانِ خانه‌ی ما بود و مدت بیست سال مانند کودکیْ یکی از افراد خانواده به حساب می‌آمد. او گفتگو را دوست می‌داشت، از صدای خنده و موزیک لذت می‌برد، اما نه از فاصله‌ی خیلی نزدیک. در زمانی‌که تنها می‌ماند و از اتاق مجاور صدای گفتگویی می‌شنید به دقت گوش به صحبت می‌سپرد، در گفتگو خود را شریک می‌ساخت و مهربانانه خنده‌های طعنه‌آمیز سر‌میداد. و گاهی، وقتی‌که بی‌اعتنا و مهجور بر روی پله‌ی آخر نردبان می‌نشست و سکوت در فضا پخش بود و تابش گرم خورشید به داخل اتاق راه می‌‌‌یافت، با نوایِ مطبوعی زندگانی و خدا را ستایش و تحسین می‌کرد، با صوتی شبیه به صدای فلوت که با شکوه و گرم به گوش می‌آمد و به دل می‌نشست، چیزی بود مانند آواز خواندن کودکی تنها در حال بازی کردن و بی‌خبری از خود.

بعد از خوردن شام نیم‌ساعت خود را با آب‌پاشی باغچه سرگرم ساختم و هنگامی‌که خیس و گِلی به داخل خانه بازگشتم، در میانه دهلیز صدای نیمه‌ آشنایِ دختری از سمت اتاق در حال گفتگو با خواهرم به گوش رسید.

سریع دستان‌ام را با دستمال تمیز کرده و داخل اتاق می‌شوم. آن‌جا دختری بزرگ و زیبا در جامه بنفش و کلاه حصیری بزرگی بر سر نشسته بود، هنگامی‌که بلند می‌شود و با نگاه کردن به منْ دستش را به سویم دراز می‌کند هِلنه دوست خواهرم را که من زمانی عاشق‌اش بودم به جا می‌آورم.

با خوشحالی از او می‌پرسم:"آیا هنوز مرا می‌شناسید و در خاطر دارید؟"

و او با مهربانی می‌گوید:"لوته به من گفت که شما دوباره به خانه بازگشته‌اید". اما اگر تنها با بله به سؤال‌ام جواب می‌داد بیشتر خوشحال می‌شدم.

او قد بلند و چهره‌اش زیبا شده بود، و من نمی‌دانستم چه باید بگویم و به کنار پنجره پیش گل‌ها رفتم، و او با خواهر و مادرم مشغول گفتگو گشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سعید از برلین  |