تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

در هیچ کدام از روزها خوشحال نبودم. لحظه‎ای آسایش نمی‎یافتم. من می‎ایستادم و جارو می‎کردم. چشمانم شتاب می‎کردند. گوش‎هایم در میان شلوغی خیابان صدای آهسته‎ای را می‎شنوند. صدای آهسته کورمال راه رفتن پنجه پای کوچکی بلند می‎شود. من بد جارو می‎کردم. من پریشان بودم. من حرف‎های ماریا را نمی‎شنیدم. من لعن و نفرین‎های رفقایم را هم نمی‎شنیدم. هیچ چیز نمی‎شنیدم. من فقط یک چیز را می‎دانستم، و همیشه و همیشه فقط یک چیز را: کسی از قتل باخبر است، کسی شاهد بوده است، و آن کس یک خرگوش بود. یک خرگوش! من از درشکه‎چی می‎پرسم: "آیا خرگوش را ندیدی؟". او شلاقش را بالای سر اسب‎ها تکان می‎دهد و می‎خندد. من آزاد نبودم. من هنوز مانند دیگران آزاد نبودم. تا زمانی که من خرگوش را نیابم آزاد نخواهم بود. من به دنبال درشکه دویدم؛ آنجا خرگوش‎های مرده‎ای قرار داشتند. شاید خرگوش من هم در میانشان باشد. من خودم را روی تک تک خرگوش‎ها خم و به چشم‎های منجمد گشته‎شان نگاه می‎کنم. خرگوش من در بینشان نبود. حالا درشکه‎چی از میخانه خارج می‎شود و در حال بالا رفتن از درشکه داد می‎کشد: "می‎خوای دزدی کنی؟". "نه! من خرگوشمو جستجو می‎کردم". مرد فریاد می‎کشد "گمشو!" و شلاقش را به طرفم حرکت می‎دهد و براه می‎افتد. من در مغازه‎های حیوانات شکاری به خرگوش‎های آویزان گشته مدت طولانی و دقیق نگاه می‎کردم. اما خرگوشم پیدا نشد. من دیگر ماریا را نوازش نمی‎کردم، زیرا با نوازش کردن او باید به پوست خرگوش فکر می‎کردم. من ناآرام بودم. من خیلی ناآرام بودم. من بد می‎خوابیدم. من بد جارو می‎کردم. من غذا بد هضم می‎کردم. من هیچ چیز پیدا نکردم. روزها از ماجرای قتل می‎گذشت. هفته‎ها. من تمام خرگوش‎های شهر را دیدم، خرگوش‎های مرده و خرگوش‎هائی که قرار بود بزودی کشته شوند، زیرا من روزهای سه‎شنبه و جمعه ساعت چهار در قسمت شرقی شهر در انتظار دهقانانی که به شهر می‎رفتند می‎ماندم. آنها نتوانسته بودند خرگوشم را پیدا کنند. روزها در خیابان می‎ایستادم و خیلی بد جارو می‎کردم. اگر ماشین نعش کش از کنارم می‎راند، من دست از جارو کردن می‎کشیدم و مانند یک سرباز خبردار می‎ایستادم.

خرگوش می‎دوید. در این وقت مزارع را پشت سر می‎گذارد. حالا جنگل آغاز می‎گردد. سیاهی جنگل خوب بود. خرگوش دیگر از جنگل نمی‎ترسید. زیرا او خود را پشت شاخ و برگ‎ها مخفی ساخت و انتظار کشید. تمام شب را انتظار کشید. تمام شب قلب کوچکش شدیداً می‎تپید. صبح اما قلبش آهسته می‎تپید. در این وقت او می‎خوابد. وقتی او بیدار می‎شود، گرسنه‎اش شده بود و برگ‎های خشک را می‎خورد. او جرئت نمی‎کرد خود را حرکت دهد. جلوی چشمانش هنوز هم آن هیولای وحشتناک را می‎دید. حالا او جنگل را دوست داشت. او سینه‎خیز به رفتن ادامه می‎دهد. او چیزی می‎جست؛ او نتوانست چیزی پیدا کند. زیرا او نمی‎دانست که به کجا باید برود. آن صحنه وحشتناک تمام خاطرات خانواده‎اش را پاک ساخته بود. او در جنگل به این سو و آن سو می‎دوید. دیگر جرئت رفتن به سمت مزارع را نداشت، زیرا آنجا آن چیز خطرناک او را تهدید می‎کرد. او در یک محل مدت درازی نمی‎ماند، او فرار می‎کرد. او هرگز نمی‎نشست، او می‎دوید. او نمی‎دانست از دست چه کسی فرار می‎کند. فرار، فرار. و درخت‎ها و خزه‎ها آنجا بودند. تا اینکه او چنان خسته می‎گردد که دیگر قادر به دویدن نبود، او دراز می‎کشد و به خواب می‎رود. او اینطور بود، او اینطور زندگی می‎کرد و هیچ چیز نمی‎دانست. او یک جغد را بجای مادرش اشتباه می‎گرفت. اما او یک بار از جنگل بیرون می‎دود و از راه جاده به سمت مزارع می‎رود، در این لحظه پی به اشتباهش می‎برد، قصد بازگشت می‎کند، اما تعداد زیادی هیولا که آنجا بودند او را گرفته و محکم نگاه می‎دارند. او چشم‎هایش را می‎بندد و لرزان منتظر می‎ماند. سر و صدای بلندی به گوش می‎رسد، طوریکه انگار حیوانات بزرگی نعره می‎کشند. در این وقت او احساس می‎کند که دیگر چیزی او را به درد نمی‎آورد؛ او با پنجه‎اش زمین را لمس می‎کند و می‎پرد و ــ می‎دود. او در جنگل بود و حالا تازه پلک‎هایش را می‎بندد. چشم‎هایش چنان در وحشت بودند که پلک‎ها از لحظه‎ای که او در حال گریز از خانه بر روی مزارع بسیار پهناور می‎دوید تا همین لحظه که او به جنگل وارد شد نتوانسته بودند خود را ببندند. خرگوش حالا چیز وحشتناکی در نگاهش داشت، طوری که حتی وقتی مار سمی نگاه او را که به سمتش نشانه گرفته شده بود دید خود را مخفی ساخت و دست از هر کار شیطانی کشید.

در فاصله‎ای دور از شهر جاده می‎کشیدند. خیلی‎ها باید در این کار کمک می‎کردند. من هم همینطور. ما روز به روز آنجا بودیم و سنگ‎ها را از سر راه برمی‎داشتیم. رفقایم هم به من کمک می‎کردند و ساعت دو بعد از ظهر ماریا برایمان نهار می‎آورد. در این زمان ما کنار جاده می‎ایستادیم و استراحت می‎کردیم. امروز هم کنار جاده مشغول استراحت بودیم که ناگهان سر و صدائی بر پا گشت. همه با هم می‎دویدند و فریاد می‎کشیدند. من بلند می‎شوم و آهسته به جائیکه آنها در وسط جاده ایستاده بودند می‎روم. جمعیت آنجا پراکنده ایستاده بود. من عده‎ای را می‎بینم که خرگوشی را در دست داشتند. در این لحظه به چیزی فکر نمی‎کردم، فقط یک احساس همدردی مرا فرا گرفت، من به جلو هجوم بردم و فریاد کشیدم: "نبینم کسی خرگوشو بکشه!" آنها ترسیدند، دستشان شل شد، و خرگوش فرار می‎کند. حالا او نزدیک جنگل بود. بعد می‎‎پرد و دیگر دیده نمی‎شود. من بدون دلیل و جنبشی تا لحظه‎ای که خرگوش ناپدید گشت از پشت مراقب او بودم. ناگهان به خاطر می‎آورم: "نکنه که خرگوش من ...؟". عده‎ای از مردها بخاطر فرار خرگوش با عصبانیت و استهزاء گفتند: "ناجی خرگوش‎ها، پس کی شروع به موعظه می‎کنی؟".
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:46  توسط سعید از برلین  | 

حالا من هم در گوشه همان خیابان بودم. در این وقت او نزدیک من ایستاده بود. کاملاً آرام، کاملاً مطمئن و ساکت به من نگاه می‎کرد. من ناگهان می‎ایستم. من باید می‎ایستادم. من دوباره صدای نفس نفس زدنم را می‎شنیدم. او همچنان به من نگاه می‎کرد. من تمام جسارتم را از دست می‎دهم. می‎خواستم برگردم، فرار کنم. فرار، فرار! زیرا که حالا ناگهان لباسش را می‎شناسم؛ لباسش سبز بود. و بر روی کلاهش یک پر فرو رفته بود. و بر پشتش یک تفنگ آویزان بود. من از تمام این چیزها تازه با خبر می‏گردم. حالا به او نگاه می‎کردم. او آرام ایستاده بود و به من نگاه می‎کرد. نگاهش! نگاهش! حالا می‎دانستم که او چه کسی‎ است. او یک شکارچی بود. در این وقت او رویش را برمی‎گرداند و به رفتن ادامه می‎دهد. در همان لحظه طلسم رهایم می‎سازد. من می‎توانستم او را دوباره تعقیب کنم. اما من به سختی می‎رفتم. مغزم سرد شده بود. من این را می‎دانستم که باید او را تعقیب کنم. او از کوچه‎های زیادی می‎گذرد. من او را تعقیب می‎کردم. او در گوشه‎ای می‎پیچد. من هم. او سریع‎تر می‎رود. من هم. او آهسته‎تر می‎رود. خیابان‎ها متروک‎تر می‎گشتند. او هنوز هم می‎رفت. من هم. خانه‎ها به پایان می‎رسند. او گام برمی‎داشت و گام برمی‎داشت. من هم. او بر روی سنگی می‎نشیند و استراحت می‎کند. من هم. او دوباره بلند می‎شود و به رفتن ادامه می‎دهد. من هم. مزارع پیدا می‎شوند. ما از میانشان عبور می‏کنیم. جنگل شروع می‎شود. ما از میانش می‎گذریم. هنگامیکه ما از جنگل خارج می‎شویم ناگهان او می‎ایستد. آنجا آن پائین یک خانه بود. پشت خانه دوباره مزارع ادامه پیدا می‎کردند، و در پشت سر جنگل قرار داشت. مرد به سمت خانه گام برمی‎دارد. من او را تعقیب می‎کنم. او بزودی به آنجا می‎رسد. من قدم‎هایم را تندتر می‎کنم. او از در داخل خانه می‎گردد. من فوری تعقیبش می‎کنم. بر بالای در ورودی یک بوق آویزان بود. هنگامی که من با سر و صدا در چارچوب در ایستاده بودم مرد تفنگش را در راهرو به یک چنگگ آویزان می‎‌کند و کلاهش را بر روی یک میخ. او مرا نگاه می‎کند. اما من دیگر از او نمی‎ترسیدم. او کوچک‎تر از من بود. او آرام می‎پرسد: "چه می‎خواهی؟". من فریاد می‎کشم "تو را" و به جلو می‎پرم. او می‎خواست مرا از خود دور کند، من قوی‎تر بودم. نگاهش عصبانی‎ام می‎کرد و به من قدرت می‎بخشید. من او را محکم می‎گیرم و با فشار او را داخل یک اتاق می‎کنم. بر روی دیوار یک دشنه می‎بینم. من قبل از اینکه هر دو روی زمین بیفتیم خنجر را برمی‎دارم، و با فریادی فریادش را خاموش و غافلگیرانه خنجر را در قلبش فرو می‎کنم. من هنوز سخت نفس نفس می‎زدم، بعد نفس راحتی می‎کشم. او مرده بود. هیچ کس این را ندید. هیچ کس. من آزاد بودم. من دیگر احتیاج به جستجو کردن نداشتم. من یک انسان مانند بقیه انسان‎ها بودم. حالا باید سریع از آنجا می‎رفتم. من بلند می‎شوم. در این وقت عرق سردی بر بدنم می‎نشیند. نفسم به شماره می‎افتد. خونم لخته شده بود. و چشمانم خیره. من نمی‎توانستم خودم را حرکت بدهم. من فلج شده بودم: من وحشت‎زده و با چشمانی گشاد شده یک خرگوش را می‎بینم. من صدای ضربان قلبم را می‎شنیدم و همینطور صدای ضربان قلب خرگوش را. خرگوش می‎لرزید. نگاهش می‎لرزید. ناگهان او می‎پرد و ناپدید می‎گردد. من توانستم دوباره خود را حرکت دهم. در این وقت دیدم که یکی از پنجره‎ها باز است. خرگوش بر روی مزارع سبزرنگ می‎دوید. ناگهان در این لحظه می‎دانستم که چرا او می‎دود. با ترس نگاهم را از زمین محل وقوع عمل می‎دزدم، خودم را می‎چرخانم و از اتاق به بیرون می‎دوم، از میان راهرو و از خانه خارج می‎شوم. من می‎دویدم. من از خانه دور شده بودم.

جنگل، جنگل، جنگل، جنگل بی پایان بود. هوا آهسته تاریک می‎شود. هنوز هم می‎دویدم. عاقبت چراغ‎ها را می‎بینم. من آهسته‎تر می‎دوم. اولین خانه‎ها نمایان می‎گردند، حالا خیابان‎ها دیده می‎شوند. من دیگر نمی‎دوم. من می‎ایستم و عرق از پیشانی‎ام خشک می‎کنم. به یک انگشتم خون پاشیده شده بود. من خودم را خم می‎کنم و آن را در کود گرم اسبی فرو کرده و دوباره خارج می‎سازم. دیگر چیزی از خون دیده نمی‎شد. من لکه خون را پاک کرده بودم. به رفتن ادامه می‎دهم. دیر وقت بود که به خانه رسیدم. من دیوار را لمس می‎کنم. آنجا چهار گاری قرار داشتند. آیا باید تمام آنچه رخ داده فقط یک رویا بوده باشد؟ هوا تاریک بود. با این وجود وقتی پیش آنها رسیدم می‎دانستم که لبخند می‎زنم. آنها خر و پف می‎کردند. من در گوشه خودم دراز می‎کشم. من صدای تنفس یکنواخت ماریا را می‎شنیدم. به سمت چپ می‎چرخم و ناخرسند می‎خوابم. صبح همه از من می‎پرسند دیشب کجا بوده‎ام. سست می‎گویم "من دچار سرگیجه شدم، من به زمین افتادم؛ وقتی بهوش آمدم، پیش مردمان خوبی بودم. فکر کنم که سرایدار ویلای سبز در یگراشتراسه Jägerstraße بود" و عمیقاً از خودم بخاطر دروغ گفتن تعجب می‎کردم. ماریا می‎گوید "آره، آره، تو داری پیر می‎شی، پدر" و قهوه گرم را به من می‎دهد. "نمی‎دونی وقتی با غذا اومدم و تو رو ندیدم چقدر ترسیدم، فقط گاریت اونجا بود. یکساعت منتظرت شدم. غدا سرد شده بود. من اونو تو گاری گذاشتم، بیل و جارو را برداشتم و با ترس زیادی گاری رو به طرف خونه هل دادم." من می‎گویم: "بچه خوب، تو خیلی خوبی، خیلی خوب". یکی از مردها سینه‎اش را صاف می‎کند و می‎گوید: "بلند شید! دوباره باید کثافت زندگی رو یک بار دیگه از سمتی به سمت دیگه جارو کنیم. در هر صورت، کثافت کثافت باقی می‎مونه! برادرها حرکت کنید، بریم جارو بکشیم!" من می‎گویم "آره" و بعد از او از اتاق خارج گشتم.
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:6  توسط سعید از برلین  | 

البته در فصل پائیز هنوز کمی ناآرام بودم؛ قلبم در هفته‎های این فصل کاملاً در اضطراب بود. من از پلیس‎ها که هرگز از آنها ترسی نداشتم می‎ترسیدم. همیشه خیال می‎کردم می‎تواند هر لحظه از تاریکی کسی به سویم بپرد و تعقیبم کند. من نیرومندتر و محکم‎تر بر روی زمین تف می‎کردم. من با امیالم خود را مست می‎ساختم. با تمام این احوال خوب جارو می‎کردم. شب بود. من گاری‎ام را رو به جلو هل می‎دادم. در این وقت کسی در سر راهم ایستاده بود. کوچک و با لباس ژنده. او یک دختر بود. من پیش او می‎روم. دختر سخت می‎گریست. من می‎پرسم "چرا گریه میکنی؟". "من خیلی شپش و کک دارم". "مگر کسی تو را نمی‎شورد؟". "پدر و مادرم مرده‎ن". "چکار می‎کنی؟ کجا زندگی می‎کنی؟". "من تو خیابون گدائی می‎کنم". در این وقت به دختر دلداری می‎دهم و دستم را روی سرش می‎گذارم. من از شپش‎ها نمی‎ترسیدم. به او گفتم "با من بیا" و دستش را دردستم گرفتم، با دست چپ گاری را بلند کردم و از پشت سرم آن را کشیدم. ما کاملاً آهسته می‎رفتیم. وقتی به خانه در نوومبرپلاتس رسیدیم به دختر گفتم که صبر کند. من از جلو رفتم تا ببینم که دوستانم چه می‎کنند. آنها در خواب بودند. من دوباره بالا رفتم و دختر را با خود به پائین بردم. در گوشه‎ای که من می‎خوابیدم، برایش جای خوابی آماده کردم. بعد هر دو برای خوابیدن دراز کشیدیم. دختر در کنار من خوابید. من از شپش‎ها نمی‎ترسیدم. صبح فردا وقتی دوستانم دختر را دیدند اصلاً شگفت‎زده نشدند. وقتی به آنها گفتم که دختر چه کسی است، آنها دلشان برای دختر سوخت. آنها خود را نشستند و آب مانند یخ سرد شستشوی خود را که در کوزه بود به دختر واگذار می‎کنند. من آب را در یک قابلمه می‎ریزم و روی آتش گرم می‎سازم. بعد لباس کودک را در می‎آورم و او را می‎شورم. یکی از مردها موهای دختر را کوتاه می‎کند، دیگری پیراهن تمیزش را که تنها در کریسمس به تن می‎کرد به او می‎دهد. مرد دیگر مدتی طولانی در گوشه‎ای جستجو می‎کند تا عاقبت یک دامن قرمز پشمی که متعلق به همسر فوت شده‎اش بود بیرون می‎کشد. من بلوز پاره را تا جائیکه امکان داشت خوب تمیز می‎کنم. بعد یک پالتوی کهنه پیدا می‎شود که من آن را اندازه تن او می‎کنم. یکی ناگهان می‎پرسد: "اسمت چیه؟". دختر با خجالت جواب می‎دهد "ماریا". حالا او آنجا ایستاده و تمیز بود. یکی می‎گوید "ما می‎خوایم تاس بریزم ببینیم پدرت چه کسی باید بشه!". ما چمباته زدیم و تاس ریختیم. "یک!". "سه!" "شش!" من باقی مانده بودم. من تاس می‎ریزم. "نه!". آنها می‎گویند: "تو باید پدر باشی! خوب ازش مواظبت کن!". در این صبح آنها عرق نخوردند. آنها حتی به سر کار رفته و خودشان جارو کردند. من آخرین نفر بودم که اتاق را ترک کردم. ماریا می‎گوید: "پدر، تو خیلی پیری؟". من می‎پرسم: "چرا؟". "چون موهات خیلی سفیده". انگشت‎هایم را داخل موهایم می‎کنم و چند تار از آنها را می‎کنم. آنها در دستم بودند. من به آنها نگاه می‎کنم. موها سفید بودند. من جوابی نمی‎دهم و خارج می‎شوم. من کارم کمتر شده بود. دیگر هرگز رفقایم در خانه نماندند و عرق ننوشیدند. آنها دیگر حرف‎های خشن نمی‎زدند و شوخی‎های مبتذل نمی‎کردند. آنها مانند من با ماریا به مهربانی رفتار می‎کردند. فقط یکشنبه‎ها به می‎خانه می‎رفتیم؛ وقتی به خانه برمی‎گشتیم دختر در خواب بود. گرچه ما مست بودیم اما باز برای بیدار نساختن ماریا سر و صدا نمی‎کردیم.

ماه نوامبر بود. من جارو می‎کردم. نزدیک ظهر بود. ماریا بزودی برایم غذا می‎آورد. در میان شلوغ‎ترین ترافیک، در میان بزرگترین ناآرامی آنجا ایستاده و آرام جارو می‎کردم. در این وقت سرم را اتفاقی بالا می‎آورم. یک نگاه مرا نشانه گرفته بود. کوتاه، بعد او دوباره می‎رود. او. آن مرد. چشم‎های او به من نگاه کرده بودند. چشم‎هایش محکم نگاه کرده بودند، مانند شیشه. او کاملاً معمولی دیده می‎گشت. چیز بخصوصی در او نبود. یک بی‎تفاوت در میان بی‎تفاوت‎های هر روزه. یک مرد از جمعیت و در میان جمعیت. گوش‎هایم می‎لرزیدند. چشم‎هایم می‎لرزیدند. لب‎هایم می‎لرزیدند. چانه‎ام می‎لرزید. دستانم می‎لرزیدند. زانوهایم می‎لرزیدند. من می‎لرزیدم. یک جریان به ذهنم هجوم می‎برد، داغ. بعد جریانی مخالف آن، سرد. کسی که من جستجویش می‎کردم آنجا بود، کسی که بخاطرش پیر گشته بودم. من می‎خواستم با عجله جلو بروم. در لحظه‎ای که او مرا نگاه می‎کرد قادر به این کار نبودم. در آن لحظه دلم می‎خواست فرار کنم. زیرا چیزی وادار کردنی و راندنی در چشمانش بود. اما حالا می‎توانم به سمتش هجوم ببرم! او دیگر به من نگاه نمی‎کرد. او از آنجا می‎رود. او خیلی دور شده بود. دیگر به زحمت می‎توانستم او را دوباره بشناسم. من فریاد کشیدم، خندیدم، دستور دادم، گریه کردم: " تو نباید از چنگم فرار کنی!" تو نه! یک زندگی انتظار تو را کشیدم. حالا باید به من بگوئی که هستی. تو زندگی‎ام را با نگاه کردن به من کشتی. حالا باید حساب پس بدهی. زندگی تو برای از دست رفتن زندگی من. این فکر طوفانی در من به راه انداخت و من شروع به دویدن کردم. در تعقیب او! من به گاری می‎خورم و می‎افتم. او کاملاً به پائین و گوشه خیابان رسیده بود. من به دنبالش می‎دوم. نفسم به خس‎خس کردن افتاده بود. او در گوشه آن خیابان بود. من سریع‎تر می‎دوم. گوشه خیابان به من نزدیک‎تر می‎گشت، گوشه حالا آنجا بود. من از کنارش می‎گذرم. من دیگر به او نگاه نکردم. من صبر کردم. اما، آنجا، آنجا، آنجا، او هم می‎دوید. او کاملاً بالای خیابان بود، در گوشه خیابان بعدی. من دوباره می‎دوم. بعضی از مردم قصد نگهداشتن مرا داشتند. من آنها را به کناری هل می‎دادم و می‎دویدم. من دیگر صدای خس خس ریه‎ام را نمی‎شنیدم، من دیگر هیچ چیز نمی‎شنیدم. من فقط نگاه می‎کردم. من او را می‎بینم. من کمی نزدیک‎تر می‎شوم. اما حالا او دوباره در آن گوشه خیابان بود. اما نه، تو نمی‎توانی از چنگم فرار کنی. نه، این بار نمی‎توانی.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:33  توسط سعید از برلین  |