
سوپِ پوست سوسیس.(2)
من گفتم: "من فقط میتوانم آن را به شما قرض بدهم و نمیتوانید آن را برای خود نگاه دارید!"
آنها همگی گفتند: "نه، نگاه نمیداریم" و پوست سوسیس را از دستم گرفتند و با آن بر روی خزهها رقصیدند. پس از رقصیدن آن را در میان سبزهها برافراشتند. آنها هم میخواستند یک دیرک جشن ماه می داشته باشند، و آنچه را که حالا داشتند انگار برای اینکار خلق شده بود. سپس به تزئین کردن آن میپردازند؛ بله، حالا پوست سوسیس ظاهر خوبی پیدا کرده بود!
عنکبوتهای کوچکی به دور آن تارهای طلائی میبستند و پارچه و پرچمهای لرزانی به آن میآویختند که چنان ظریف و ریزبافت و مانند برف در زیر نور ماه سفید بودند که چشمم حسابی درد گرفت. آنها از بالهای پروانهها رنگ برمیداشتند و بر روی ردیف سفید خطها میپاشایدند و بلافاصله گلها و الماسهائی بر روی این خطوط ظاهر میگشتند و من دیگر نمیتوانستم پوست سوسیس را تشخیص دهم. چنین دیرک مخصوص جشن ماه می یقیقاً در جهان بیهمتا بود. و بعد عده زیادی از پریان بیلباس به جمع بقیه اضافه میگردد، این از بهترین قسمتهای جشن بود، و آنها از من برای دیدن محل زندگیشان دعوت میکنند، اما تنها از یک فاصله مشخص، زیرا که من برای داخل شدن به خانهشان خیلی بزرگ بودم.
بعد موسیقی اجرا گشت، طوری که انگار هزار ناقوس کوچک شیشهای به صدا آمدهاند، صدا طوری پر و شیرین بود که من فکر کردم قوها مشغول آواز خواندناند، بله، انگار که من صدای فاخته و سار میشنیدم. در آخر طوری شده بود که انگار تمام جنگل هم با آن همصدا شده است. صدای کودکان، بانک جرس و آواز پرنده همگی در هم ادغام شده و به یک ملودی شیرین مبدل گشتند، و تمام این عظمت و شکوه مانند صدای سازی از دیرک، یعنی همان پوست سوسیس من برمیخواست. هرگز تصور نمیکردم که از آن این همه چیز بتواند خارج شود. من واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته بودم و به گریه افتادم، درست همانطور که یک موش کوچولو میتواند از شادی زیاد گریه کند.
شب خیلی کوتاه بود! در سحرگاه نسیم ملایمی وزید، آب در سطح دریاچه به خود پیچید و تمام آن پارچهها و پرچمهای لطیف لرزان، آلاچیقها، پلها و بالکنهای متحرکی که عنکبوتها بر روی برگ به برگ گلها بافته بودند مانند هوا تبخیر و ناپدید گشتند. شش پری آمدند و پوست سوسیسم را آوردند و پرسیدند آیا آرزوئی دارم که بتوانند برایم برآورده سازند. من هم از آنها خواهش کردم به من بگویند که چگونه میتوان از پوست سوسیس سوپ پخت.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:29 توسط سعید از برلین
|
سوپِ پوست سوسیس.(1)
آنچه اولین موش کوچولو در سفر دیده و آموحته بود.
موش کوچک میگوید: "وقتی من آغاز به سفر دور و درازی کردم، مانند بسیاری از همسالان خود فکر میکردم که تمام حکمتهای جهان را از حفظم. من بلافاصله ار طریق دریا و البته با یک کشتی به سمت شمال راندم. من شنیده بودم که آشپز کشتی باید در کار خود مهارت داشته باشد. اما مهارت داشتن وقتی دیگ از چربی، گوشت کنسرو شده و گوشت خوک پر باشد آسان است؛ بعد آدم میتواند عالی زندگی کند! اما نمیآموزد که چگونه میتوان با پوست سوسیس سوپ پخت. ما شب و روزهای بسیاری با کشتی برروی آب میراندیم. گاهی کشتی میلرزید و پیش میرفت و گاهی هم باید ما با ورود آب به کشتی مقابله میکردیم و هنگامی که به شمال رسیدیم من کشتی را ترک کردم.
این چیز فوقالعادهایست که از گوشهای از سرزمینت سوار بر یک کشتی که آن هم به نوعی برای خود گوشهای است بشوی و بعد خود را در کشوری غریبه که بیش از صدها مایل دورتر از وطنات است بیابی. آنجا کاجهای وحشی وجود داشت ـ و جنگلهای درخت توس که عطر شدیدی داشتند. اما من این بو را دوست ندارم. گیاهان وحشی چنان معطر بودند که من باید عطسه میکردم و به سوسیس میاندیشیدم. دریاچههای بزرگی در آنجا وجود داشت که آبشان از نزدیک کاملاً زلال اما از راه دور مانند جوهر سیاه به چشم میآمد. آنجا قوهای سفیدی شنا میکردند و چنان آرام بر روی آب قرار داشتند که من ابتدا آنها را با کفهای روی آب اشتباه گرفتم، اما بعد از دیدن پرواز و حرکت کردنشان آنها را شناختم. آنها به خانواده غاز تعلق دارند، خویشاوندی خونی و خانوادگی را نمیتوان انکار کرد! من با همنوعانم ارتباط برقرار کردم و به گروه موشهای جنگلی و صحرائی پیوستم، موشهائی که بخصوص در ارتباط با آنچه به یک آشپزی خوب مربوط میشود مانند کسانیاند که نادانی در خونشان است. و این تنها چیزی بود که من به خاطرش به خارج سفر کردم. این امکان که میشود از پوست سوسیس سوپ پخت به نظرشان چنان فوقالعاده آمد که خبرش مانند آتش خود را در تمام جنگل گستراند. اما آنها تهیه چنین سوپی را کاملاً ناممکن میدانستند، و من هم به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که میتوانم آنجا و در همان شب طرز تهیه این سوپ را از آنها بیاموزم. تقریباً اواسط تابستان بود؛ و آنها میگفتند به این خاطر جنگل چنین معطر است، و به همین خاطر گیاهان چنین عطر افشانی میکنند و دریاها با قوهای سفید بر روی آبشان چنین زلال و در عین حال اینگونه سیاهند. در حاشیه جنگل، میان سه چهار خانه یک میله مانند دیرک بلندی که در جشن ماه می تاجهای گل و روبانهائی بر آن آویزان میکنند قرار داشت. دختران و پسران دور آن به ساز ویولن نوازنده میرقصیدند و آواز میخواندند. زمان در غروب آفتاب و در زیر نور ماه برایشان با خوشی میگذشت، اما من به آنجا نرفتم، موش چه کار با مجلس رقص در جنگل دارد! من بر روی خزه نرم نشسته بودم و پوست سوسیسام را در دست داشتم. ماه بیش از هر کجا بر محل یک درخت میتابید که خزههای نرمی زیر پایش داشت، خزههائی چنان نرم، بله، من جسارت میکنم و میگویم چنان لطیف، درست مانند پوست پادشاه خودمان، اما خزه سبز رنگ بود و مایه لذت چشم. بعد ناگهان اشخاص کوچک و زیبائی که قدشان به سختی تا زانوی من میرسید ظاهر شدند. آنها مانند انسانها دیده میگشتند اما اندام متناسبتری داشتند و خود را پری مینامیدند. آنها لطیفترین لباسها را از برگ گلها و بالهای مگس و پشه بر تن داشتند. به زودی به نظرم آمد که آنها چیزی جستجو میکنند، اما نمیدانستم چه چیزی را. بعد تعدادی از آنها به سویم آمدند، یکی از آنها به پوست سوسیس اشاره کرد و گفت: "این همان چیزیست که ما احتیاج داریم! نوک تیز است، این خیلی عالیست!" و در حال تماشا کردن پوست سوسیس شادیش بیشتر و بیشتر میگشت.
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:31 توسط سعید از برلین
|

سوپِ پوست سوسیس.
موش پیر مؤنثی به موش دیگری که در جشن روز قبل شرکت نکرده بود میگفت "شام دیروز بسیار عالی بود. صندلی من فقط بیست و یک صندلی با صندلی پادشاه فاصله داشت، و این چیز کمی نیست. در باره غذاها فقط میتونم به شما بگم که به نحو خیلی خوبی سرو شدند! نان کپکزده، چربی گوشت خوک و سوسیس و بعد یک بار دیگر دوباره از نو سرو شدند. این بار هم همه چیز عالی بود طوری که انگار دو بار در یک جشن شرکت کردهای. محیط مهمانی گرم و دوستانه بود، و شلوغی دلپذیری داشت. چیزی از غذا بجز پوست سوسیسها باقی نماند. البته در این باره حرف زدیم و شوخی کردیم و حتی یک نفر گفت که میتوانیم از پوست سوسیس سوپ بپزیم. همه از سوپ شنیده بودند، اما تا حال کسی هرگز چنین سوپی نچشیده بود چه رسد به اینکه بتواند آن را بپزد. حاضرین به افتخار مخترع سوپ که معتقد بودند شایستگی مدیریت نوانخانه را دارد هورای زیبائی میکشند. کار بامزهای نبود؟ و پادشاه پیر از جا برمیخیزد و قول میدهد موش جوانی را که بتواند به خوشمزهترین نحو این سوپ را بپزد به همسری خود در آورد. موشها برای این کار یک سال و یک روز فرصت داشتند."
موش دیگر میگوید "چیز بدی نیست!، اما این سوپ چه جور تهیه میشود؟"
"بله، چطور میشود این سوپ را پخت؟" تمام موشهای کوچک و جوان و پیر هم همین سؤال را میکردند. همه میخواستند ملکه بشوند، اما هیچ کس نمیخواست به سختی تن بدهد و برای آموختن آن به نقاط دوردست جهان سفر کند، ولی این کار اجتنابناپذیر بود. و کار هر کس هم نیست که خانواده و گوشه و کنارهای آشنا و قدیمی را ترک کند و هر روز در آن دوردستها از کناره پنیر و چربی گوشت خوک چشمپوشی کند، نه، حتی میتواند اتفاق بیفتد که آدم از گرسنگی بمیرد یا اینکه زنده زنده توسط گربهای خورده شود.
اینها افکاری بودند که بسیاری از موشها را از به راه افتادن برای یادگیری و کشف میترساند. عاقبت برای چنین سفری فقط چهار موش باکره، جوان و شاد، اما فقیر و آماده خود را معرفی میکنند. هر کدام از آنها میخواستند به یک سمت از چهار سمت جهان سفر کنند، حالا دیگر فقط به آن بستگی داشت که کدام یک از آنها خوشبختی را خواهد یافت. موشها پوست سوسیسی را به همراه خود برداشته بودند تا فراموششان نشود به چه خاطر در سفرند، پوست سوسیس باید عصای دستشان میشد.
آنها اول ماه می حرکت میکنند و در اولین روز ماه می یک سال بعد بازمیگردند، اما فقط سه نفر از آنها و نفر چهارم هنوز نیامده و از خود هیچ خبری نداده بود. و حالا روز تصمیمگیری فرا رسیده بود.
پادشاه موشها میگوید "همیشه یک قطره تلخ در جام لذت باید باشد" و دستور میدهد تمام موشهای اطراف دور و نزدیک را دعوت کنند: آنها باید در آشپزخانه جمع میشدند. سه موش جوانی که مسافتی دور را سفر کرده بودند در یک ردیف میایستند؛ برای موش چهارم که غایب بود پوست سوسیسی با پارچه باریک سیاهی قرار داده شده بود. هیچ موشی قبل از آنکه آن سه موش حرف خود را بزنند و بعد پادشاه موشها بگوید که چه باید اجرا گردد جرأت صحبت کردن نداشت.
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 18:5 توسط سعید از برلین
|