|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

در تردید به سر میبری
وقتی نمیدانی دگر
بالا پائین یا ته به سر است
میان دو هجا مصلوبی
و مدام میپرسی کدام واژه
کدامین خط؟
دل ات بسپار به گوش خود
به دست من
دل ات خیس باران دیده است
عطر بهار بوئیده است
خوب میداند
کدام پیداست
کدام زیباست
دست بدستت دادم
پلی گردد میان دلمان

عشق من به تو
شاید
مثل عطش باشد به آب
شبیه ریشه به خاک
شاید
مانند کودکی باشد محتاج بغل
مانند دلی محتاج نفس
شاید هم مثل
آهوی چشم تو باشد
و صحرای خیال من
مردی یک طوطی زیبا داشت. این طوطی اما دارای یک عیب بود؛ دائم میگفت: من یک کمونیست ام.
با اینکه این عادت طوطی اعصاب مرد را داغان کرده بود، اما نمیشد هم طوطی را از این کار منع کرد.
روزی مرد تصمیم میگیرد برای سه هفته به مسافرت برود، و چون نمیتوانست طوطی را همراه خود ببرد پس او را در جایخی قرار میدهد.
مرد پس از از سه هفته به خانه بازمیگردد و طوطی را از جایخی خارج میسازد. بعد از آب شدن یخها دوباره طوطی سر حال می آید اما دیگر حرف نمیزد.
مرد برای به صحبت آوردنش میگوید: من یک کمونیستم، من یک کمونیستم.
طوطی در جواب میگوید: من اما دیگه نه. سه هفته تبعید به سیبری کافیم بود.